سروش صحت
.jpg)
صبح زود که از خانه بيرون آمدم هيچ کس توي خيابان نبود. نه آدمي، نه ماشيني. کنار خيابان منتظر ماشين ايستادم، بالاخره يک تاکسي آمد. تاکسي خالي بود. جلو نشستم. راننده با سرعت در خيابان هاي خالي حرکت مي کرد. گفتم؛«چه خوب بود اگه خيابان ها هميشه اينقدر خلوت بود.» راننده گفت؛ «اينقدر؟» گفتم؛ «هر چه خلوت تر، بهتر.» ديگر تا وقتي پياده شدم راننده حرفي نزد. خيلي زود به مقصد رسيدم، زودتر از آنکه فکرش را مي کردم. هنوز کسي نيامده بود و در ساختمان بسته بود. زنگ زدم، کسي در را باز نکرد. به ساعتم نگاه کردم، خيلي زود بود. هيچ کس توي خيابان نبود؛ نه آدمي، نه ماشيني، نه گربه يي،...
ايستادم، خيلي ايستادم. نه آدمي، نه ماشيني، نه گربه يي، نه صدايي، نه حرفي. همه جا ساکت است و خالي... مدت هاست که ايستاده ام و همه جا ساکت است.