پنج شنبه، 10 ارديبهشت 1388 - شماره 1939
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
تهراني ها - 43
بازگشت-1

اميرحسين خورشيدفر

پسردايي اش هادي همبازي بچگي شاپور سه چهار سال از او بزرگ تر بود. درس نمي خواند. کسي نمي دانست درس توي سرش مي رود يا نه. کتاب را مي گذاشت جلويش، چند دقيقه نگاه مي کرد و بعد منصرف مي شد. مساله اين بود که راضي نمي شد بخواند. انگار جايي نذر کرده باشد يا قول و قرار پنهاني داشته باشد که چشمش روي نوشته کتاب ها نيفتد. به اين عهد خيلي پابند بود. دوم راهنمايي مردود شد. مصيبت اصلي زبان انگليسي بود. باور نمي کرد که بشود کلمه هاي يک زبان ديگر را حفظ کرد. کرمکي هايي که عادت داشتند بپرسند بچه هاي فاميل تا کجا خوانده اند و درس کي جلوتر است، پرسيدند ؛« هادي جان، امتحان ها چطور بود؟» گفت؛ «خيلي آسون بود. قبول شدم.» مادرش در آشپزخانه بند را آب داد. گفت چهار تا تجديد آورده و از پس زبان برنيامده. سه سال بعدش در دبيرستان رد شد. اين مردود شدن ها فاصله سني شان را برداشت و هادي و شاپور را به هم نزديک کرد. اما دبيرستان که رفتند خود به خود راهشان از هم جدا شد. بعد از آن هادي بود که سر مي زد و خبر مي گرفت. شاپور عصرها مي آمد خانه و هادي را مي ديد که جلوي تلويزيون دراز کشيده يا با برادر کوچک تر شاپور سر چيزي کل انداخته اند. پيشاني کوتاهي داشت که موقع حرف زدن چين مي افتاد. پنجه هاي قوي اش را قفل مي کرد دور بازو يا پشت گردن شاپور و فشار مي داد که دادش دربيايد. يا موقع دست دادن دستش را ول نمي کرد تا تلق و تلوق استخوان هاي انگشتش را بشنود. خلاصه زورش در همه معاشرت ها دخيل بود.

شاپور رفت دانشگاه که نقاشي بخواند. هادي يک جايي پيدا کرد و رايگان دوره هاي فني ديد. از آنها نبود که از بچگي مايه اش را دارند. دست به آچار نبود. اما کار را ياد گرفت. فهميد که زورش را مي تواند خالي کند سر ابزارهاي فلزي سنگين و يقر. از زمين و زمان هم موافقت اعلام مي شد. همه مشتاق بودند هادي را ببينند که روي لوله يي چمباتمه زده و ساعد پهنش را به پيشاني مي مالد و عرقش را مي گيرد. هادي سرباز شد. با کله تراشيده آمد که با شاپور خداحافظي کند. در خيابان دريان نو پياده روي کردند. شاپور سيگار تعارفش کرد. يک نخ کشيد و براي هر دختري که از کنارشان گذشت با صداي بلند خط و نشان کشيد. عجله داشت. زود رفت. کم و کسري هايش را بايد از خيابان سپه مي خريد و صبح زود مي رفت ترمينال جنوب. دو سال بعد از خدمت آمد و يک ماه بعدش رفت دزفول. جثه اش کوچک بود اما مثل سنگ سخت. برايش کنتراتي جور شد، چند ماه کار کند براي يک کارخانه تازه تاسيس. پول قلنبه يي هم مي دادند. عادت کرده بود دور از خانه باشد و بازوهاي ستبرش را کار بيندازد. کاري که حرفش بود سه ماه باشد يا کمتر، نزديک هفت ماه طول کشيد. بعدش پيشنهاد کردند همان جا بماند و تاسيسات کارخانه را بدهند به او. از او خوش شان آمده بود. آنقدرها باعرضه نبود. از آن همه فن حريف ها که راه و روش هاي من درآوردي بلدند و براي هر کاري و هيچ جوري درنمي مانند، نبود اما موقع کار ساکت و مصمم بود. باورش نمي شد کار تعطيل شود يا به هرحال انجام نشود. وقتي زيردستش مي گفت شدني نيست فکر مي کرد شوخي است، با او همراهي مي کرد. به اين و آن فحش مي داد اما بالاخره اندازه داشت. يک جايي مي رسيد که فکر کند شوخي ديگر بس است. برگرديم سر کارمان. آمده بود تهران. قضيه کار هميشگي در دزفول را به شاپور گفت. شاپور خشکش زد.« واقعاً مي توني دووم بياري؟ مي خواي اونجا زندگي کني؟ براي چن وقت؟» فکرش را نکرده بود. کارش بود. واقعاً نمي فهميد چرا دور بودن دزفول از تهران اين قدر براي شاپور مهم است. آنجا با چند نفر آدم دوست شده بود و کار مي کرد. تنها کساني که با آنها شوخي مي کرد، کشتي مي گرفت، توي حوضچه هل شان مي داد و دوست شان داشت همان جا بودند. فقط شاپور اينجا بود. شاپور اين را نمي فهميد. کمي دمغ شد. شاپور اصلاً تحويلش نگرفت. رفت دزفول و ماندگار شد. تصميم گرفت زن بگيرد. مادرش دوره افتاد. به همه سپردند. يکي دو بار آمد تهران. رفتند خانه هاي غريبه يي که همان يک ساعت نشستن در آنها و حرف هاي بي ربط زدن برايش عذاب آور بود. دختري را ديد که روز خواستگاري دندانش آبسه کرده بود. فهميد که دختر با علاقه نگاهش مي کند. اولش به نظر مي آيد که پررو است. از آنها که مي خواهند از آدم آتو داشته باشند. بعد نظرش عوض شد. دو روز خيالبافي کرد. خبر دادند دزفول نمي آيد. تنها از تهران رفت. از آنجا که با تمام وجود مي خواست سرو سامان بگيرد، يکي را پيدا کرد. دختر سبزه چغري که در قسمت اداري بود.

پرس و جو کرد. معلوم شد دختر دو سال از او بزرگ تر است که برايش مهم نبود. تهران در سالن کوچکي عروسي گرفت. شاپور عروس را ديد که موقع رقص قدم هاي بزرگ و محکم برمي داشت. زندگي به آن خوبي و خوشي که به نظر مي آمد، نبود. زهره فکر مي کرد هادي خيلي ساده است. فکر مي کرد همه سرش کلاه مي گذارند و از او کار مي کشند. اما خوشي هايي هم بود. روز به روز چاق مي شدند. عيدي که آمدند دو شکم بزرگ در لباس هاي نوشان پيدا بود. آزمايش ها چيزي نشان نداد. اما دخترشان که مهرماه به دنيا آمد، معلول بود.

ادامه دارد

سي کي تا
هنوز بنيامين و دوستان ديگرش....

س.محمود حسيني زاد

گرس هولم شولم در جواني با فعالان صهيونيستي از اروپاي شرقي آشنا شد، به آنها پيوست، از پدر بريد و بالاخره در 26 سالگي به فلسطين مهاجرت کرد. اين مهاجرت به هر حال اعتراضي بود به رفتار جامعه آلمان آن روزگار ( هنوز تا رسيدن نازي ها به قدرت چند سالي مانده بود،) يهودي هاي آن زمان به دنبال آسيميلاسيون بودند، به دنبال همخواني و همنوايي با جامعه «مسيحي» آلماني. در گذشته هم اين تلاش را کرده بودند و شکست خورده بودند.خانواده هاي بنيامين و شولم هم معتقد به اين همنوايي بودند و در اين راه تلاش مي کردند. شولم جوان به هر دليل و احتمالاً تحت تاثير صهيونيست هاي اروپاي شرقي، همان اوايل دهه 20 ميلادي به اين نتيجه رسيده بود که اين تلاش، تلاشي است بيهوده و مهاجرت کرد. در فلسطين به گروه چپ تمايل داشت و به وحدت بين اعراب و فلسطين معتقد بود.اما به نظر شولم جوان و تازه صهيونيست، بنيامين در زمينه متافيزيکي نبوغي داشت که شولم اميدوار بود باعث شود بنيامين با تکيه بر منابع يهوديت طرحي نو از متافيزيک ارائه دهد. ظاهراً قصد داشت بنيامين را هم تشويق به مهاجرت کند.

بنيامين در يکي از پربارترين دوره هاي فرهنگي اروپا زندگي مي کرد. از جنگ جهاني اول و پايان عصر قيصري آلمان بگيريد تا سرنگوني حکومت تزار ها و تشکيل دولت اتحاد شوروي، تا پايان عثماني ها و تجزيه دولت هاي بزرگ اروپا، و از طرف ديگر دوران جنبش هاي متعدد هنري و ادبي و علمي، از اينشتين و پيکاسو بگيريد تا اکسپرسيونيست ها و رواج فيلم و راديو و خيلي خيلي بيشتر از اينها. طبيعي است روشنفکري فعال مثل بنيامين دوستي هاي پرباري را در اين دوران تجربه کرد. از آدورنو و هورکهايمر و زيگفريد کراوکائر و با بزرگان مکتب فرانکفورت تا هوگو بال و ارنست بلوخ و آسيا لاکتيس و گرتل آدورنو و برشت و خيلي هاي ديگر. اما به نوشته بيوگرافي نويسانش، تعداد اندکي از رابطه هايش ماندگار بود و موثر براي او. يکي با برشت بود.

يکي همين رابطه با گرس هولم شولم که با وجود جوان تر بودن شولم، به نوعي تا آخر عمر «مراقب» بنيامين بود. اين دوستي ثمره خيلي بزرگ تري داشت؛ بعد از جنگ دوم، شولم و آدورنو کارهاي بنيامين را اديت و منتشر کردند و سبب شدند بنيامين و نظريه هايش جاي خود را پيدا کنند. بنيامين در سال 1917 با دورا کلنر ازدواج مي کند. 13 سالي با هم زندگي کردند و فرزند پسري داشتند که سال 1918 به دنيا آمد.در سال 1918 بنيامين به برن سوئيس رفت، هم مي خواست دکترايش را بگيرد و هم از خدمت سربازي شانه خالي کند.در آنجا دو سالي رساله اش درباره «مفهوم نقد هنري در عصر رمانتيسم آلمان» را تحت نظر ريشارد هربرتس تنظيم کرد و دکترايش را گرفت. هربرتس پيرو مکتب هگل بود و در روانشناسي هم تخصص داشت.

بنيامين به برلين برمي گردد و ديگر مصمم تر به کار نوشتن و نشر مي پردازد.

1921 شعري از بودلر را ترجمه مي کند و مقاله «وظيفه مترجم» را همراهش مي کند.در همان سال هم مقاله فلسفي اش «نقد خشونت» (قدرت) را منتشر کرد.بنيامين تصميم مي گيرد يک نشريه به نام Angelus Novus (فرشته نو - مدرن) منتشر کند که نتوانست.اين اسم را از يکي از نقاشي هاي پل کله گرفته بود که بنيامين مطلب کوتاهي درباره اين نقاشي نوشته که اساس بيان يکي از نظريه هاي بنيامين است. اين مطلب به گمانم چند باري ترجمه شده، حالا فرصت شد، اينجا هم مي آورم.

سکوت
سروش صحت

صبح زود که از خانه بيرون آمدم هيچ کس توي خيابان نبود. نه آدمي، نه ماشيني. کنار خيابان منتظر ماشين ايستادم، بالاخره يک تاکسي آمد. تاکسي خالي بود. جلو نشستم. راننده با سرعت در خيابان هاي خالي حرکت مي کرد. گفتم؛«چه خوب بود اگه خيابان ها هميشه اينقدر خلوت بود.» راننده گفت؛ «اينقدر؟» گفتم؛ «هر چه خلوت تر، بهتر.» ديگر تا وقتي پياده شدم راننده حرفي نزد. خيلي زود به مقصد رسيدم، زودتر از آنکه فکرش را مي کردم. هنوز کسي نيامده بود و در ساختمان بسته بود. زنگ زدم، کسي در را باز نکرد. به ساعتم نگاه کردم، خيلي زود بود. هيچ کس توي خيابان نبود؛ نه آدمي، نه ماشيني، نه گربه يي،...
ايستادم، خيلي ايستادم. نه آدمي، نه ماشيني، نه گربه يي، نه صدايي، نه حرفي. همه جا ساکت است و خالي... مدت هاست که ايستاده ام و همه جا ساکت است.
عناوين اين صفحه
بازگشت-1
هنوز بنيامين و دوستان ديگرش....
سکوت

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام