پنج شنبه، 10 ارديبهشت 1388 - شماره 1939
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: انديشه
سرآغازي بر نشانه شناسي تصويري
از نشانه تا تصوير

زيبا مغربي

اندي گرونبرگ در مقاله «بحران واقعيت» مي گويد؛ «اوانز مي کوشيد با عکس هايش يک متن بيافريند. او در حقيقت کانوني خاطره انگيز از نشانه ها و نماد شناسي اشياي امريکايي پديد آورد. اين نمادشناسي که درست همانند يک رمان خوانده مي شود و هر صفحه از آن مکمل صفحات پيش از خود اوست، تجربه امريکايي را طوري توصيف مي کند که پيش از آن هيچ مجموعه ديگري چنين نکرده بود و تجربه يي که اثر اوانز توصيف مي کند، تجربه يي است که تصويرپردازي در آن نقشي دارد که تنها به آن مي توان عنوان سياسي داد. امريکاي عکس هاي اوانز تحت حاکميت نشانه است.»

ريشه به وجود آمدن چنين ديدگاهي نسبت به عکس و هر گونه تصوير را مي توان در نظريه هاي قرن بيستم از جمله ساختارگرايي و پساساختارگرايي و نشانه شناسي به ويژه از دهه 50 ميلادي به بعد جست وجو کرد. وجه مشترک اين نظريه ها حاکي از آن است که اشياي موجود در جهان، متن هاي ادبي، تصاوير و هر آنچه در اختيار داريد معاني خود را در طبق اخلاص نمي گذارند. اين معاني براي آنکه بهتر فهميده شوند، بايد کشف يا رمزگشايي شوند و به عبارت ديگر اشياي موجود در جهان «ساختاري ژرف تر» از آنچه عقل سليم دريافت مي کند، دارند. ساختارگرايي مدعي آن است که روشي براي رخنه کردن در اين ساختار ژرف تر در اختيار ما مي گذارد. ساختارگرايي در چارچوب يک روند تاريخي قرار مي گيرد که آن جايگزين سازي تدريجي ايمان مان به امر آشکار، با ايماني به همان اندازه قوي بر امر ناآشکار است؛ چيزي که مي توان از طريق تجزيه و تحليل به آن پي برد يا از وجودش پرده برداشت. سرآغاز اين تعبير را مي توان به کپرنيک نسبت داد؛ کسي که جسارت اين را داشت که ادعا کند زمين به دور خورشيد مي گردد، هر چند بر همه ما روشن است که خورشيد به دور زمين مي چرخد و اين کار را حداقل روزي يک بار انجام مي دهد. به گفته تري ايگلتون، به دنبال کپرنيک، مارکس آمد و مدعي شد معني حقيقي فرآيند هاي اجتماعي از آگاهي تک تک کنشگران فراتر مي رود و پس از مارکس، فرويد نشان داد معاني واقعي واژه ها و کنش هاي ما براي ذهن خودآگاه تماماً غيرقابل درک است. ساختارگرايي وارث جديد اين اعتقاد است که واقعيت و تجربه ما از آن، با يکديگر پيوستگي ندارد. روش ساختارگرايي، اساساً تقسيم هر چيز به دو جزء «دال» و «مدلول» است. دال همانند يک شاخص است و مدلول چيزي است که به وسيله شاخص نشان داده مي شود و معتقد است دال کاملاً دلبخواهي و حاصل يک قرارداد اجتماعي است نه يک قانون جهاني. بنابراين ساختارگرايي، معنا يا بخش مدلول را ناديده مي گيرد و بر روابط دال ها در درون هر کار معيني متمرکز مي شود و به عبارت ديگر معتقد است معني آشکار، موضوعيت ندارد و در عوض، قلمرو خود را درون ساختار اشيا پيدا مي کند. اما معنا در پساساختارگرايي کاملاً دور از دسترس به نظر مي رسد. دريدا اعلام مي کند دال، ضرورتاً ما را به مدلول خاصي مرتبط نمي سازد. به عبارتي نبايد مناسبات دال و مدلول را مناسبات آينه و جسم منعکس در آن تلقي کرد، زيرا هيچ گونه مطابقت عيني و مستقيمي ميان دال و مدلول وجود ندارد.امروزه ميان دال ها و مدلول ها شکاف عميقي ايجاد شده است و ديگر نمي توان گفت دال و مدلول دو روي يک سکه هستند. قبل از ظهور مکتب پساساختارگرايي هر اثر هنري و ادبي، پديده يي مستقل و منحصر به فرد تلقي مي شد که فراسوي تاريخ و ذهنيت پديدآورنده آن بود. رولان بارت و ژاک دريدا اين خود پايندگي متن را به چالش کشيدند، به اين معنا که رويکرد به اثر هنري يا «متن»، جاي خود را به رويکردي «ميان متني» داد؛ رويکردي که بر آن است تا متن و تفسير آن را در زمينه تاريخي متن مد نظر قرار دهد. گذر از خودکفايي متن به ساحت ميان متني، داراي چهار پيامد عمده بود؛نخست آنکه تمرکز بر اصالت متن جاي خود را به عنايت به ماهيت آن بخشيد، دوم آنکه کنش تفسير، از توجه به شرح حال پديدآورنده متن منصرف شد، سوم آنکه مرجعيت و اقتدار پديدآورنده به خواننده يا مخاطب تفويض شد و چهارم اينکه متن و زمينه ايدئولوژيک آن جانشين وحدت و اصالت آن شد. همه اين چهار رويداد در نوشته هاي بارت و دريدا به وضوح مشهود است. دريدا مي گويد استقلال متن ادعايي است واهي، زيرا فضاي هر متني تداعي کننده متون پيشين و درآمدي به متون ديگر است. در واقع ما متن را زنجيره يي از دال ها مي شماريم که از گذشته به سوي آينده تداوم مي يابند. بارت در کتاب «اس/زد» اين نکته را به اثبات مي رساند که يک متن محصول نيروهاي اجتماعي- تاريخي است بنابراين بايد آن را نشانه همين نيروها به حساب آورد. نشانه شناسي هم همگام با اين مکاتب به رشد خود ادامه داد. امروزه نشانه شناسان معاصر هم بر فرآيند خلق و تفسير متن که بر آن رمزپردازي و رمزگشايي نام مي نهند، تاکيد دارند. در نظر اينان رمزگشايي نه تنها مستلزم شناخت و فهم و درک متن، که مستلزم تفسير و ارزيابي و داوري در مورد آن نيز هست. در واقع رمزگشايي اصطلاحي است که براي فهم و درک و تفسير به کار رفته است و بديهي است که در چنين برخوردي، ارتباط به هيچ وجه يکطرفه نيست، بلکه گونه يي کنش ارتباطي متقابل بين آنها وجود دارد. جان کورنر در رساله «متن وارگي ارتباطات و قدرت» اين فرآيند را در سه وجه خلاصه کرده است.

1- لحظه رمزپردازي، که بر رويه ها، عملکرد ها و شرايط نهادي و نيز رويه هاي توليدي معطوف است.

2 - لحظه متن که عبارت است از ساخت نمادين، آرايش و شايد اجراي فرم و محتواي آنچه به اثر تبديل مي شود.

3 - لحظه رمزگشايي که عبارت است از لحظه دريافت يا مصرف از سوي خواننده، شنونده و بيننده يي که نقشي فعال را در بازگشايي معناها و پيام ها ايفا مي کند. لذا نبايد او را دريافت کننده منفعل تلقي کرد. نشانه شناسان همواره کوشيده اند اين امکان را براي مخاطب خود فراهم آورند تا رمز هاي مندرج در يک متن را در کليه رسانه ها شناسايي و حجاب از چهره آنان برگيرند و به تعبير ديگر آن را رمزگشايي کند. بي شک تصوير نيز مانند ساير پديده هاي هنري و فرهنگي، هم بازتاب دهنده وهم آفريننده گفتماني با عالم است و به رغم برخورد ظاهراً منفعلش، هرگز يک بازنمايي خنثي نيست. تصوير را نيز بايد در حيطه نشانه هاي دلالت گر خودش تفسير کرد و آن را نه به عنوان بازتاب عالم واقعي، بلکه به عنوان تاويل عالم نگريست. بارت را بايد در زمره اولين نشانه شناسان تصويري به شمار آورد. بارت و پيروان او کوشيدند با محدود ساختن گستره معنا به قلمرو زبان شناسي، انگاره پيشنهادي زبان شناسان ساختارگرا را در زمينه تصوير به کار گيرند. او در پيام تصويري (1961) و نيز معناي تصوير(1964) اعلام کرد دو سطح از دلالت را مي توان در عکس تفکيک کرد؛ دلالت صريح و دلالت ضمني. دلالت صريح در عکس همان چيزي است که ديده مي شود و دلالت ضمني بر چگونگي تصويربرداري از واقعيت اشاره دارد. او در کتاب معروف خود، مقدمه يي بر مطالعات تصويري يادآور شده است که عکس در ظاهر چيزي را بر ما معلوم مي دارد که در جهان واقع نيز با آن روبه رو بوده ايم، اما هنر عکاس در اين است که با ابتکار خويش، جلوه هايي را در عکس بازتاب دهد که ظاهراً مشهود نيست. به اين ترتيب مي توان رمزگان را در مرتبه يي فراسوي دلالت هاي صريح کشف کرد. به نظر او دلالت صريح در هر متن پندار و توهمي است که با ورود به مرحله ضمني بر ما روشن مي شود يعني ما در برخورد خويش با هر گونه متني گمان مي کنيم معناي آن را دريافته ايم اما با تامل بيشتر درمي يابيم معناي صريح چيزي جز پندار نبوده و معناي اصلي در دلالت ضمني نهفته است. نشانه شناسان مدعي هستند هيچ نشانه يي، چه عکس و چه ساير پديده هاي فرهنگي، متضمن معنايي صرفاً صريح نيستند، بلکه ما را به ساحت ضمني رهبري مي کنند. بارت در کتاب اسطوره شناسي، مجموعه نشانه هاي زندگي روزمره و حيات سياسي، فرهنگي دهه 60 ميلادي را زير ذره بين مي گذارد و از اسطوره ها که زاييده نشانه هاي ناسالم هستند، نقاب برمي گيرد. او در گزينش مقاله هايش هيچ محدوديتي براي خود قائل نشده است؛ از بيفتک و سيب زميني سرخ کرده تا آگهي تبليغاتي براي مواد شوينده در مقاله هايش مورد کنکاش قرار مي گيرند. بارت خود اين مقاله ها را نقدي بر فرهنگ عامه از زاويه ديد نشانه شناسي مي داند که عکس و تصوير يکي از ابزار هاي موثر آن است. ما در اغلب موارد اسطوره ها را با افسانه هاي قديمي پيرامون خدايان و قهرمان تداعي مي کنيم، در حالي که بارت در کتاب اسطوره هاي امروزي، به هيچ وجه با اسطوره به معنا کلاسيک آن کار ندارد، بلکه او به اسطوره هايي مي پردازد که مي توان آن را در روزنامه ها، مجلات، عکس ها و... مشاهده کرد. از نظر او اسطوره ها، ايدئولوژي مسلط دوران معاصر به شمار مي روند. روزگاري شاهان فرزندان خدايگاني بودند که آنها را با تاک و ذرت به زمين مي فرستادند اما امروزه روساي جمهور آفريده هاي تلويزيوني هستند که در ميان تبليغات به روي صفحه تلويزيون ظاهر مي شوند. او تصوير جوان سياهپوستي را روي مجله پاري ماچ مثال مي آورد. اين جوان لباس ارتشي هاي فرانسه را به تن دارد و نگاهش رو به بالاست، به پرچم فرانسه که خارج از چارچوب تصوير قرار گرفته، سلام نظامي مي دهد. بارت خاطرنشان مي کند پيام اين تصوير اين است که فرانسه امپراتوري بزرگي است که همه فرزندان آن، بي توجه به رنگ پوست شان، با ايماني عميق، زير پرچم آن خدمت مي کنند و پاسخي بهتر از اين براي ياوه گويان ضدفرانسوي که دم از استعمار مي زنند، نيست. اين تصوير بيانگر شور و شوق جوان سياهپوستي است که در خدمت نظام دموکراتيک فرانسه است. در اينجا بارت ما را با نظام نشانه شناختي مهمي روبه رو مي کند.ما در اينجا با دال و مدلولي روبه رو هستيم؛ دال، سرباز سياهپوستي است که در خدمت سلام نظامي مي دهد و مدلول عبارت است از ترکيب فرانسوي بودن و خدمت در لباس مقدس نظام. در اينجا اسطوره داراي دو نقش عمده است، به اين معنا که چيزي را به ما گوشزد مي کند و ما را وامي دارد آن را درک کرده، سپس آن را بر ما تحميل مي کند. اسطوره، ايدئولوژي سياسي را طبيعي و بديهي جلوه مي دهد و تلويحاً به ما مي آموزد که چنين اسطوره يي فارغ از هر گونه حرف و حديثي است. جواني که به پرچم فرانسه سلام نظامي مي دهد، نماد امپراتوري فرانسه نيست، بلکه تصويري است فراسوي بحث و جدل، انساني باتجربه است بدون تظاهر، صميمي و صادق. اما نبايد به مرتبه اول دلالت دل خوش کرد. در اسطوره حاصل از اين تصوير ما با امپراتوري قدرقدرت و قوي شوکت فرانسه روبه رو هستيم که حتي ديگران يعني سياهپوستان نيز قداست آن را به رسميت مي شمارند. اما ما در اينجا با يک اخطار و بيان حقيقت نيز روبه رو هستيم؛ امپراتوري فرانسه سرباز را محکوم مي کند تا به عنوان دالي ابزاري به نام امپراتوري فرانسه، اداي احترام کند. اما همين سلام نظامي از ناحيه يک سرباز اقليت، به دلالتي سرمدي بدل مي شود تا نظام امپراتوري فرانسه را براي هميشه لايتغير و احترام برانگيز سازد. در اينجاست که تاريخ به طبيعت تبديل مي شود، يعني سرباز سياهپوست يک حقيقت تاريخي را که استعمار فرانسه است به حقيقتي طبيعي و غيرقابل تغيير تبديل مي کند. در واقع نشانه شناسي يافتن دلالت معنايي، در گستره بي پايان زندگي بشر امروزي است چرا که امروزه بخش اعظم دانش و معرفت ما راجع به عالم و آدم داراي ماهيتي غيرمستقيم است و اکثر اموري را که تجربه مي کنيم معلول تصوير و بازنمودي از آن، که نمي توان و نبايد آن را معادل شفاف و بي غل و غش واقعيت دانست در حقيقت نشانه شناسي تنها به ما مي آموزد در قدم نخست بازنمودها و تصويرها را بازتاب واقعيت تلقي نکرده و در قدم دوم آنها را رمزگشايي کنيم.

عناوين اين صفحه
از نشانه تا تصوير

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام