عباس عبدي

اولين باري که واژه تغيير را به عنوان يک ايده انتخاباتي شنيدم، نپسنديدم و ابراز کردم که از کاربرد اين عنوان در انتخابات ايران بايد پرهيز کرد. مخالفت من از اين رو بود که کاربرد تغيير که در اصل شعار انتخاباتي اوباما بوده، مشکل آفرين است، زيرا مثل همه اصطلاحات و کلمات ديگري است که از جوامع ديگر الگوبرداري مي کنيم و به ايران مي آوريم، اما در عين حال آن اصطلاح را از مضمون واقعي خود خالي مي کنيم و در نهايت هم ممکن است آن را به مفهومي ضدخود بدل کنيم، لذا بهتر مي دانستم که از کاربرد آن پرهيز کرد و در صورت امکان کلمه يا اصطلاحي را مطرح کنيم که فاقد هر پيشينه مفهومي اينچنيني باشد. امروز هم معتقدم اين بلا کم و بيش بر سر اين اصطلاح آمده است، به اين صورت که برخي افراد بدون آنکه متوجه تبعات و نتايج کاربرد اين کلمه باشند، صرفاً مي خواهند از پتانسيل سياسي آن استفاده انتخاباتي کنند، بدون آنکه به مقدمات تمسک به چنين شعاري ملتزم باشند.
آنچه در امريکا رخ داد تا حدود زيادي روشن است، حداقل سياست هاي خارجي آن شعار بيش از موارد ديگر براي ما ملموس است. سياست در برابر ايران، عراق، افغانستان و حتي خاورميانه اصلاح برخورد با حقوق مردم و متهمان، معرف نوعي راهبرد جديد است و از همه مهم تر نفس انتخاب فردي سياهپوست در جامعه يي که هنوز هم تبعيض نژادي در عمل ولو به مقدار رقيق وجود دارد، نشان دهنده خواست مردم براي ايجاد تغيير و تحول است.
اما در ايران اگر کوشش خود را فقط معطوف به جابه جايي رئيس دولت کنيم تغيير چه مفهومي خواهد داشت؟ جابه جا شدن نامزدهاي بالقوه کنوني با رئيس دولت فعلي را چگونه مي توان با جانشين شدن يک سياهپوست به جاي يک سفيد جمهوريخواه مقايسه کرد؟ نامزدهايي که با گذشت زمان از سوراخ هاي ريزتر سرند شوراي نگهبان بايد عبور کنند.
با آمدن يکي از افراد جديد در مسند رياست جمهوري ايران و بدون هيچ تحول ديگر، در سياست خارجي چه تغيير روشني را شاهد خواهيم بود، جز اينکه فعاليت هاي ماجراجويانه خارجي کم شود، اما روابط ايران با ساير دول و موضوعات کماکان بر مدار تنش دور بزند. در سياست داخلي هم مجدداً شاهد شکاف قدرت و مسووليت و تعارض ميان قواي کشوري خواهيم شد و بروز چالش هاي غيرسازنده، نتيجه طبيعي اين وضع خواهد بود.
بنابراين براي سر دادن شعار تغيير ابتدا بايد بدانيم چه چيزي را به چه مقدار مي خواهيم تغيير دهيم، سپس پاسخ دهيم که آيا اين تغيير به طور اصولي پايدار و غيرقابل بازگشت خواهد بود يا خير؟ يا ممکن است چندي بعد با شدت بيشتري اوضاع به حال فعلي برگردد؟ و بالاخره اينکه چه تمهيداتي براي تحقق اين شعار انتخاب شده است و آيا اين تمهيدات کافي خواهد بود يا خير؟
هر تغيير پايدار و قابل قبولي در ايران لزوماً بايد از خلال تغيير در موازنه قواي موجود صورت گيرد. اگر در ايالات متحده تغيير در آرا، نشانه تغيير در توازن قواي اجتماعي است، اما در ايران راي فاقد چنين نشانه يي است، حداکثر مي تواند نشانه تمايل مردم به تغيير در موازنه قوا باشد. از اين رو شعار تغيير وقتي واقعي و موثر خواهد بود که برنامه يي را براي تغيير توازن قوا پس از پيروزي در انتخابات ارائه داد، در غير اين صورت پس از پيروزي و حتي بروز تمايل به تغيير و در غياب برنامه يي براي تغيير توازن قوا، اوضاع نه تنها به وضعيت فعلي بازخواهد گشت، بلکه وضعيت فعلي براي مردم عادي به صورت نوستالژي در خواهد آمد و در آينده نه چندان دور با شدت و حدت بيشتري ظهور خواهد کرد.
در اين يادداشت توجه همه علاقه مندان به سرنوشت کشور را به اين نکته مهم جلب مي کنم که تغيير دادن رئيس دولت از خلال راي گيري وقتي مفيد و موثر است که از يک سو از خلال يک حرکت فراگير و يک خواست اجتماعي صورت گيرد و از سوي ديگر برنامه يي جدي براي تغيير در توازن قوا پس از انتخابات وجود داشته باشد. به دليل اهميت مساله تکرار مي کنم که در غير اين صورت شرايط کنوني تبديل به نوستالژي تاريخي خواهد شد. همان طور که شرايط 25 سال قبل هم براي عده يي از امروزي ها تبديل به نوستالژي شده است،
ممکن است پرسيده شود تغيير در موازنه قوا چگونه محقق مي شود؟ در اينجا فقط به سه مسير براي رسيدن به اين پديده اشاره مي کنم. افزايش قدرت مردم در برابر دولت و متوازن شدن اين قدرت در شرايط کنوني حداقل بايد سه مسير را به طور موازي طي کند.
مسير اول وحدت و انسجام کليه نيروهاي اصلاح طلب و خواهان تغيير و پرهيز از نفي و در مقابل پذيرش اصل رقابت همراه با احترام متقابل به يکديگر است. ادامه اين مسير بايد با تقويت و تشکيلات دادن به اين نيروها در ذيل نهادهاي مدني و گروه هاي اجتماعي همراه باشد. در مسير ديگر خارج کردن درآمدهاي نفتي از بودجه دولت و انتقال آن به جامعه است و بالاخره مسير سوم هم تقويت عوامل قدرت مردم از جمله آزادي رسانه ها و اينترنت مي تواند به عنوان مسيرهايي براي تغيير تلقي شود. در غياب اين مسيرها هر شعاري براي تغيير فقط تخريب معناي تغيير است و تغيير هم به همان بلايي دچار مي شود که ساير مفاهيم وارداتي از غرب چون آزادي شد.