يكشنبه، 6 ارديبهشت 1388 - شماره 1935
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
هنر در پرانتز*
بابک مهديزاده

با شروع سال جديد سالن هاي سينما در ايران به طور همزمان چهار فيلم مطرح جشنواره فجر را به نمايش گذاشتند؛ وقتي همه خوابيم ساخته بهرام بيضايي، بيست ساخته عبدالرضا کاهاني، سوپراستار ساخته تهمينه ميلاني و اخراجي ها2 ساخته مسعود ده نمکي.

نمايش همزمان چهار نوع فيلم از چهار کارگردان ايراني با سبک هاي متفاوت مي توانست سليقه فيلم بيني ايرانيان را به خوبي نشان دهد که نشان داد. فروش تعجب آور و خيره کننده اخراجي ها 2 نشان از پايين بودن سطح هنري مخاطبان و علاقه شديد ايرانيان به شادي و خنده بود.

ايرانيان به سينما مي رفتند تا به هر حرکتي بخندند و براي ساعتي هم که شده حواشي پيرامون زندگي شان را به فراموشي بسپارند و به نظرم از اين جهت بايد احترامي براي ده نمکي قائل شد. در واقع اين کارگردان حزب اللهي با زيرکي هرچه تمام تر نياز امروز ايراني ها را درک کرد و فيلمي ساخت تا هم سود زيادي برايش داشته باشد و هم ساعات مفرحي را براي ايرانيان فراهم کند. اقبال بعدي از آن سوپراستار بود به کارگرداني تهمينه ميلاني؛ فيلمي با داستاني معمولي، يک مرد رو به ويراني و قهقرا و زني در قامت فرشته نجات. پر از حرف هاي شعاري و گنده گويي، اما هيجان انگيز با بازي زيباي بازيگري محبوب و تجاري. اين اقبال بيشتر ثابت مي کرد که ايرانيان چندان حوصله فکر کردن ندارند و بيشتر دوست دارند کارگردان برايشان حرف بزند تا طرح مساله کند و از اين روست که اگر از تمام صحنه هاي فيلم سوپراستار خوش شان آمده باشد اما پايان فيلم آنها را راضي به خانه هايشان نفرستاد، چون کارگردان قضاوت را برعهده مخاطب گذاشته بود. اما فيلم بيست که حکايت رنج فقيران بود و رابطه کارگر و سرمايه دار، مخاطب را به غم عميقي فرو مي برد و فيلم وقتي همه خوابيم نيز مستقيم وجدان را نشانه گرفته بود. هر دو فيلم از معضلات اجتماعي گفتند و مخاطبان هم چندان رغبتي براي درگير شدن در معضلاتي جديد از خود نشان ندادند. هرچند اگرچه با نمايش فيلم تحسين شده درباره الي... که به واسطه کارگرداني اصغر فرهادي و بازي بازيگراني مثل گلشيفته فراهاني، ترانه عليدوستي، مريلا زارعي و شهاب حسيني از هردو فاکتور مهم هنري بودن و تجاري بودن به طور همزمان بهره مي برد و مي توانست در عين ارتباط با اليت، عامه را هم به سالن هاي سينما بکشاند، تحليل هاي کنوني درباره سليقه فيلم بيني و هنري مردم شايد تغيير مي يافت اما اکنون که اين فيلم به نوعي به نفع اخراجي ها2 از سالن هاي نمايش حذف شد و اخراجي ها2 و سوپراستار توانستند آن دو فيلم ديگر را با فاصله يي نجومي پشت سر بگذارند مي توان گفت در شرايط فعلي سياسي، اقتصادي و اجتماعي که مسلماً فضايي با نشاط و شاد نيست طبيعي است که فيلم صددرصد تجاري اخراجي ها 2 و فيلمي مثل سوپراستار که به گفته کارگردانش تنها به واسطه شرايط موجود صدور مجوز ساخته شد و بسيار سطحي تر از ديگر کارهاي وي است، با استقبال زياد مردمي روبه رو شود که به ازاي ساعتي شاد بودن سر و دست مي شکنند و از فکر کردن هم خسته شده اند.

البته از نظر نبايد دور نگه داشت که چند صباحي است بدجور سلايق هنري عامه مردم در سراشيبي سقوط قرار گرفته است. کافي است به محصولات هنري در کشور نگاه کنيد و آمار فروش شان. از سر و وضع عجيب و غريب لباس پوشيدن نوجوانان به راحتي مي شود فهميد که موسيقي رپ در اين مملکت دارد غوغا مي کند. ديگر از آن روزها خبري نيست که نواي سرو چمان من چرا، استاد شجريان از خانه ها بيرون مي آمد. اکنون نسل جوان حتي نام فرهاد و فريدون فروغي را نشنيده است و مدام دست و سرش را تکان مي دهد که مثلاً ساسي مانکن و تهي و رضايا گوش مي دهد. بنيامين و محسن يگانه و رضا صادقي فروش ميليوني مي کنند آنگاه وقتي من دنبال آلبومي از همايون شجريان هستم فروشنده مي گويد چند ماه پيش تمام کرديم و چون تيراژش کم است و مخاطب هم کم، ناشر آلبوم ديگر تجديد انتشار نمي کند.

وضع انتشار رمان و کتاب را که همه مي دانيد؛

ر- اعتمادي و فهيمه رحيمي و نسرين ثامني کتاب هايشان را به جلد دهم مي رسانند، کتاب هاي اوشو براي صدمين بار تجديد چاپ مي شود و کتاب هاي روانشناسي من درآوردي و هزار راه رسيدن به موفقيت به فروش نجومي مي رسند. اما کتاب هاي برتر ادبي سال را کسي نمي شناسد و کتاب هاي صادق هدايت و محمود دولت آبادي و سيمين بهبهاني هم تجديد چاپ نمي شوند.

اصلا چه انتظاري مي توان يافت از مملکتي که سرانه کتابخواني اش به ازاي هر ايراني دو دقيقه است و بسياري از استان هاي بزرگش حتي يک سالن سينما هم ندارند مانند سيستان و بلوچستان. اينها بيشتر شبيه فاجعه است. از مردمان چنين کشوري چه انتظاري مي توان داشت؟ پس طبيعي است سطح آثار هنري تا اين اندازه پايين بيايد آن هم در دولتي که شعار سينماي معناگرا و موسيقي فاخر و ادبيات ارزشي را مي داد. آيا اين است سطح هنري که دولت نهم به دنبالش بود؟

*عنوان مقاله برگرفته از مجموعه داستان هاي «عدالت در پرانتز» اثر ايساک بابل
تونل مرگ

محمد سرابي

معدن باب نيزو باز هم منفجر شد. اسم باب نيزو برايم آشنا است. سه سال پيش، بعد از انفجار اول معدن کنجکاو شدم تا جزييات حادثه را پيدا کنم. ساده نبود زيرا حوادث بزرگي که دور از پايتخت رخ مي دهد کمتر از حوادث کوچکي که در پايتخت اتفاق مي افتد انعکاس پيدا مي کند. در واقع براي افراد زيادي اهميت نداشت که در نقاط دورافتاده استان ها هر روز چه اتفاقاتي مي افتد. فقط مشخص بود که تعدادي کارگر معدن زغال سنگ در اثر انفجار کشته شده اند. معدن ذغال سنگ باب نيزو در 38 کيلومتري زرند کرمان قرار دارد. بسياري از قسمت هاي معدن فرسوده و از کارافتاده هستند ولي بهره برداري يک پيمانکار خصوصي از آن ادامه دارد. شيوه برداشت زغال با کمي تغيير شبيه معادن قرن 18 اروپا است. کارگران بايد از چاه هاي طولاني پايين بروند و سپس مسيري را در تونل ها طي کنند تا به محل برداشت زغال سنگ برسند. زغال سنگ روي واگن هايي روي ريل حمل مي شود که در هر روز دو شيفت کاري در حال پرکردن آنها هستند. زرند کرمان و روستاهاي اطراف آن از محروم ترين نقاط مرکزي ايران است. چهره فقر در بسياري از آبادي ها مثل «حوتکن» و «ريگ آباد» ديده مي شود و مشکلات اجتماعي فراوان است. کار در معدن به دليل آلودگي شيميايي و ساعات طولاني شيفت باعث بيماري هاي گوناگون شده که قبل از سن بازنشستگي کارگران را از کارافتاده مي کند. در اين معادن گاز متان منتشر مي شود که درصورت عدم تهويه قابل انفجار است. گرد زغال هم انفجار را تشديد مي کند. البته در اين منطقه شغل ديگري هم براي مردان وجود دارد؛ قاچاق و تجارت مواد مخدر. کارگران شغل اول را انتخاب کرده بودند.

پس از مدتي جست وجو اطلاعات لازم به دست آمد؛ 9 نفر کارگر کشته شده بين 19 تا 33 سال داشتند. بيشتر آنها متاهل و صاحب فرزند بودند. کارگران شيفت صبح متوجه غلظت بالاي متان شدند ولي کارفرما به گفته آنها اعتنايي نمي کند. کارگران شيفت عصر به سوي تونلي فرستاده مي شوند که در انتهاي آن تمام شرايط انفجار فراهم است. براي مصرف کمتر برق در بين دو شيفت هواکش ها را خاموش کرده اند. به اخطار کارگر ايمني توجهي نمي شود. کارگران اين تهديد را مي شناسند که هر کس از کار سر باز بزند بلافاصله اخراج شده و به خيل بيکاران مي پيوندد. گروه به انتهاي تونل مي رسد. يک جرقه... و همه جان خود را در شعله يي ناگهاني از دست مي دهند.

گزارش امامي پور و ميرزايي بازرسان اداره کار و امور اجتماعي استان کرمان که يک هفته بعد ارائه مي شود به وضوح بيان مي کند که شرايط معدن در روز حادثه ناايمن بوده است اگرچه پيمانکار يک روز بعد از انفجار دوباره کار خود را آغاز مي کند. اطلاعات به دست آمده به صورت گزارش در صفحه 12 روزنامه همشهري 21 شهريورماه 85 به چاپ رسيد. با نظر کارشناسان اگر هواکش ها تعمير شده و به تعداد کافي و در مسير درست نصب مي شدند، دستگاه ها داراي ايمني ضدجرقه بودند، قبل از شروع استخراج هواي آلوده تخليه مي شد و دستگاه هاي ثبت گازسنجي به کار گرفته مي شد اين اتفاق تکرار نمي شد. همان موقع فرحناز فهيمي وکيل خانواده قربانيان به من گفت اين اتفاق نه سانحه يي معمولي بلکه قتل شبه عمد است. خانواده قربانيان به هر جايي که مي توانستند شکايت کرده و اميدوار بودند که چاپ مطلب در روزنامه يي پرتيراژ باعث جلب توجه شود. هفته قبل خبر انفجار دوباره باب نيزو را شنيدم. اين بار با 12 کشته و به همان شيوه قبلي. خيلي اتفاق مي افتد که در جريان کار به مردم محروم و گرفتاري برخورد مي کنيم که مي خواهند مشکلات شان را در روزنامه بنويسيم. معمولاً آنها را نااميد نمي کنم ولي گاهي اوقات مي گويم «فکر مي کنيد اگر اينها را نوشتيم چه چيزي فرق مي کند؟» و نمي دانم در سال هاي آينده چند نفر ديگر در تونل هاي مرگ معدن باب نيزو کشته خواهند شد.

دل مان پيش «دل آرا» هاست
بهروز صمدبيگي

1- زمان؛ مهرماه 85، مکان؛ تحريريه روزنامه يي که ديگر نيست. دوست همکارم مي گويد نبايد بنويسي زني شوهرش را کشت؛ بايد بنويسي قتل بي رحمانه شوهر توسط زن ناراضي، يا زني با بي رحمي شوهرش را به قتل رساند. خوب ترش اين است که زن جسد شوهرش را پس از تکه تکه کردن در حياط منزل دفن کند، يا از آن بهتر در فريزر خانه پنهان کند يا حتي با گوشت همسرش قيمه بپزد و به خورد مادر شوهر بدهد... او اينها را از استادش ياد گرفته که سال هاست در صفحه حوادث مطبوعات قلم مي زند. ياد گرفته که جنحه و جنايت هرچه مهيب تر و مشمئزکننده تر؛ پرخواننده تر. حالا هم آمده تا قلم زيبا و پراحساسش را روي اشک و خونابه بگيراند و روزنامه ما هم صفحه حوادث داشته باشد؛ که تيراژمان بالا برود، که حواس مان به آنهايي باشد که دست به روزنامه نمي برند مگر به حل کردن جدول يا خواندن فال و صفحه حوادث.

2- اوايل توک دماغ مان را مي گرفتيم که بوي فقر و فحشا و جنايت بزک شده و لعاب ديده به دستان هنرمند روزنامه نگار حوادث نويس، خاطر شريف و باپرستيژمان را مکدر نکند. اما از کنار همه شان نمي شد به راحتي گذشت. نمي شود همه را گذاشت پاي لفاظي و مبالغه حوادث نويس ها. «دل آرا» را همان وقت و همان جا لابه لاي تماس هاي تلفني با وکيل و شاکي و قاضي و مخاطبان روزنامه شناختم. مثل «ملينا - ع» در زندان رشت روزگار مي گذراند، و عجيب اينکه مثل او هنرمند بود. از 17سالگي در زندان بود و در سياه بختي کم از کبري رحمانپور نداشت؛ لابد همپاي مظلوميت افسانه نوروزي بود و عاشق تر از شهلا جاهد. با همان دوست بارها کلنجار رفتيم که قرباني کيست و چاره چيست. جاني گرفته شده و جزاي جاني در قانون روشن است. از خودم و خودش پرسيدم که فايده اين پيگيري هاي ژورناليستي چيست؟ اينکه معلوم مان شود دل آرا قاتل نيست؟ اگر ادعاي دخترک درست باشد و تحت تاثير داروي روانگردان در قتل مشارکت داشته، از بار فقدان مقتول کم مي کند؟ اگر دوست دل آرا قاتل واقعي باشد و اين در دادگاه ثابت شود، با اعدام پسر، مشکل حل شده و خيال مان آرام مي گيرد؟...

3- چند صباحي گذشته و دل آرا جواني تباه شده اش را روي ديوار زندان خط خطي مي کند. تلاش هاي وکيل او تا به آنجا رسيده که يک بار حکم نقض پرونده از سوي رئيس قوه قضائيه صادر شد اما دوباره در دادگاه به حکم اعدام دل آرا منجر شد و يکي از صبح هاي همين بهار، طناب دار در انتظار او است. دوباره تلاش روزنامه نگاران و فعالان حقوق بشر بالا گرفته، آخر دخترک روي حرفش مانده و قتل را گردن نمي گيرد. مي گويد او را فريفته اند که چون 17 سال دارد، اعدام نمي شود و به دروغ براي اولين بار به قتل اعتراف کرده است. اين بار صداي اعتراض خانواده مقتول هم بلند مي شود که ما را قاتل و دل آرا را فرشته يي بي گناه تصوير نکنيد، داغ دل ما را کوچک نپنداريد...

4- تقصير کسي نيست، نه ما که پرپر شدن دختري نقاش و کم سن و سال را به گناهي کرده و ناکرده تاب نداريم و نه خانواده مقتول که تقاص خون مي خواهند؛ حتي نه محکمه يي که طبق قانون حکم مي راند و دستور به اعدام مي دهد.
عناوين اين صفحه
هنر در پرانتز*
تونل مرگ
دل مان پيش «دل آرا» هاست

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام