يكشنبه، 6 ارديبهشت 1388 - شماره 1935
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: گزارش اجتماعي
تبعات اجتماعي فعاليت شرکت هاي هرمي
چيزي از «نت ورک مارکتينگ» شنيده يي

سجاد تبريزي

پرده اول

شما از طرف يکي از دوستان فرهنگي تان به يک مهماني دعوت شده ايد. ميزبان براي دعوت از شما اصرار زيادي کرده و رفاقت هاي قديم را به شما يادآوري کرده است. شما به رغم ميل باطني تان، بعد از اتمام کار، از جنوب شهر با مترو و اتوبوس خودتان را به جايي در شمالي ترين نقطه، در حوالي درکه مي رسانيد. در راه، در عين حال که خودتان را به خاطر قبول دعوت لعن و نفرين مي کنيد و به ياد کارهاي عقب مانده تان هستيد، از اينکه بعد از مدت ها رفيق قديمي تان را مي بينيد و مي توانيد خاطرات آن روزها را مرور کنيد، کم و بيش هيجان زده ايد و مدام ياد اين موضوع مي افتيد که بايد هراز چندي اين گونه مهماني ها برقرار باشد تا زندگي تان از روزمرگي و يکنواختي خارج شده و معناهاي تازه بيابد.

به هر حال بعد از يک مترو سواري و پرس شدن در واگن هاي قطار و بعد از آن اتوبوس سواري مفصل خودتان را به خياباني رسانده ايد که آدرس مورد نظر در انتهاي آن است. با اين تفاوت که اين خيابان شمال شهري مسير اتوبوس يا حتي تاکسي نيست و شما مجبور به پياده روي هستيد يا بايد سواري دربست کرايه کنيد؛ مروري در جيب و باز يادآوري اين نکته که يک شب که هزار شب نميشه. سواري دربست منصف است و با يک اسکناس دوتوماني مشکل را حل مي کند. آدرس را پيدا مي کنيد و در دل تان به همت بلند دوست تان آفرين مي گوييد که با اينکه فرهنگي است و معلم است، کجاها که خانه دارد و اين را به نبوغ فطري او نسبت مي دهيد. زنگ مي زنيد، دوست تان در را باز مي کند و داخل مي شويد. جلوي در واحد کفش هاي زيادي را مي بينيد. دوست تان توضيح مي دهد که دوستان جديدند و آشنا مي شوي. کمي از هيجان تان کاسته مي شود. ترجيح مي داديد تنها باشيد و خاطرات قديم را مرور کنيد. «اين هم از مضرات روزمرگي است که دچار آن هستم»؛ اين جمله را به خودتان مي گوييد و مي پذيريد که آدم بايد مدام به تعداد دوستان خود بيفزايد. وارد مي شويد. مبلمان منزل چندان مسکوني نيست و شبيه دفتر کار است. شايد دوست تان در کنار کار فرهنگ، کار شرکتي هم مي کند. دوست تان، دوست هاي جديد را به شما معرفي مي کند. همه با شما به عنوان يک دوست جديد احوالپرسي مي کنند. مطمئن مي شويد دوست تان چيزهاي خوبي از شما به آنها گفته که آنها اين گونه مشتاق زيارت تان بودند. به هر حال مي نشينيد، چاي و خيلي زود گپ و گفت و گوها شروع مي شود. يکي از دوست هاي دوست تان که وجنات يک خواننده پاپ و سکنات يک مدير را با هم دارد وارد مي شود. شما به او معرفي مي شويد. دستش را سمت شما دراز مي کند. دست تان را به گرمي مي فشارد، لبخند شيکي مي زند، خودش را معرفي مي کند و ادامه مي دهد؛ «اين مجموعه يک آفيس است و من هم آفيسر اين مجموعه هستم.» بعد هم ابراز خوشوقتي از ديدار با شما مي کند و خيلي سريع مي پرسد؛«آيا از شغل خودتان راضي هستيد؟» شما هم خراب بودن اوضاع کارمندي را يادآوري مي کنيد و حرف هايي تکراري از اين قبيل... چند ساعت بعد شما با يک شغل جديد، راحت و پردرآمد آشنا شده ايد و در باغ سبزي که به بهشت شبيه است روبه روي تان گشوده شده است؛ «نت ورک مارکتينگ».

شب از نيمه گذشته. شما در آژانسي که دوست تان برايتان گرفته نشسته ايد و در حال بازگشت به منزل هستيد. حالا شما مي دانيد پول درآوردن چندان هم مشکل نيست، لازم است روزي چند ساعت وقت گذاشته و با ديگر دوستان تان صحبت کنيد، آنها نيز به مجموعه شما که همه فرهنگي هستيد بپيوندند و از قبل حضور آنها امتياز بگيريد، بال هايتان پر شده و آرام آرام پرواز کنيد. شما حالا به خوبي مي دانيد که به دست آوردن مبلغ ماهيانه 15 ميليون تومان کار سختي نيست و شما هم مثل بقيه مي توانيد چنين درآمدي داشته باشيد. مي دانيد که مي توانيد ظرف چند سال آپارتماني آبرومند در شمال داشته باشيد و بعد از آن نيز به دور از دغدغه هاي رايج، زندگي آسوده يي را در کنار خانواده تان داشته باشيد.پس در حالي که به تهيه چند ميليون تومان براي شروع کار جديد مي انديشيد با چشماني که در آن بارقه اميد مي درخشد به منزل تان مي رسيد...

پرده دوم

شما در محل کارتان که يک کارگاه است، سخت مشغول کاريد. صبح اول وقت، به همراه دو کارگر ديگر کارگاه، حدود دو تن جنس را از کاميونت خالي کرده و به انبار برده ايد، ربع ساعتي استراحت کرده ايد و از حالا تا غروب که به خانه مي رويد، بايد جنس ها را ببريد و براي چسب کاري فردا آماده کنيد. گرمي هوا و سختي کار، طاقت تان را طاق کرده است. ديروز ميزها را جابه جا کرده ايد و آنها را طوري چيده ايد که باد کولري که به تازگي خريداري شده و به کارگاه اضافه شده به هر سه تان برسد. با خودتان فکر مي کنيد اگر امسال اين کولر دست دوم و پرسر و صدا نبود، کارتان زار بود. دو کارگر ديگر نيز مشغول به کارند؛ همه به تجربه دريافته ايد که صحبت هاي طولاني و تعريف کردن خاطرات و بحث هاي سياسي، اقتصادي و اجتماعي دست آخر به دلخوري، کنايه و متلک يا فحش کاري و در مواردي نيز به خشونت مي گرايد. براي همين هيچ کس جز در موارد اضطراري حرفي نمي زند. اما امروز، يکي از کارگرها من و من مي کند تا چيزي بگويد، بشاش و ذوق زده است، اين را مي شود از رفتارش به خوبي دريافت. شما که سن و سال دارتر از بقيه هستيد به تجربيات تان رجوع مي کنيد و رو نمي دهيد تا صحبت آغاز شود و چند بار به محض اينکه کارگر مورد اشاره خواست حرفي بزند وسط حرفش پريديد و با دادن دستوري شبيه «اون قيچي رو به من بده»، کلام را ناتمام گذاشتيد. اما او از رو نرفته است و در لحظه مناسب، درست موقعي که شما سرتان گرم بريدن پارچه ها شده است، جمله يي طلايي بر زبان مي راند؛ «شما از اين کار راضي هستيد؟ هيچ مي دونيد ميشه خيلي راحت ماهي 15 ميليون تومان درآمد داشت؟»

چند ساعت بعد، شما در حال رفتن به منزل هستيد، در حالي که برق شادي و اميد در چشمان تان نشسته است و دنياي جديدي را پيش روي خود مي بينيد؛ دنيايي که در آن سختي کمتر و رفاه بسيار بيشتر وجود دارد. فقط کافي است چند ميليون تومان سرمايه گذاري کنيد. به چيزهايي که بايد بفروشيد، فکر مي کنيد.

پرده سوم

شما بعد از مدت ها که کار تسويه حساب تان با دانشگاه نصفه نيمه مانده است، براي رتق و فتق امورتان به دانشگاه مي رويد تا شايد زودتر بتوانيد مدرک عالي تان را گرفته و با ارائه به محل کار، مبلغي حدود 30 هزار تومان به حقوق ماهانه تان بيفزاييد. شما از بوروکراسي بيزاريد و از اينکه يک روز ديگر مرخصي گرفته ايد و خود را اسير ورق پاره ها کرده ايد مدام خودتان را ملامت مي کنيد و يادآوري مي کنيد که 30 هزار تومان ارزش اين بازي ها را ندارد. از صبح تا حالا که نزديک ظهر است، 12 امضا گرفته ايد، حدود 10امضاي ديگر لازم داريد و براي گرفتن آنها بايد مسافرتي روي قطر شهر داشته باشيد. ضمناً مطمئن هستيد بعد از رسيدن زمان ناهار ديگر امکان ندارد کارمندان اداري را پيدا کنيد و کار مي ماند براي روزي ديگر. مستاصل و درمانده روي يکي از نيمکت هاي داخل کريدور روبه روي گروه درسي تان ولو مي شويد تا نشسته چرتي بزنيد، بلکه بتوانيد تصميم درست تري اتخاذ کنيد. چشمان تان را مي بنديد و با خودتان عهد مي کنيد ديگر سراغ کار تسويه حساب نياييد. کارهاي عقب مانده ديگرتان هم مدام در ذهن تان حرکات موزون مي کنند و گويي مضرابي بر رشته هاي اعصاب شقيقه تان مي خورد. در همين حال که چشم تان گرم شده و درگيري با خودتان ادامه دارد، صدايي به اسم کوچک مي خواندتان؛ صدايي ظريف و دخترانه که به شما خيلي گرم و خودماني سلام مي کند. با تعجب پلک هايتان را از هم باز کرده و پشت سرتان را نگاه مي کنيد. آفتاب خيره کننده از پشت پنجره مستقيم توي چشم تان مي زند و شما فقط سيلوئت دختري را مي بينيد که در فاصله چندقدمي شماست و شما را خطاب قرار داده است. يک لحظه ياد حوريان بهشتي مي افتيد و فکر مي کنيد شايد فشار عصبي بيش از حد کار خود را کرده است و شما نيز به پاس تحمل شرايط تان در زندگي زميني لياقت... هنوز با خودتان درگيريد و چشمان تان را تنگ و گشاد مي کنيد که سيلوئت حوري دوري مي زند و مي آيد کنارتان روي نيمکت مي نشيند. به طور ناخودآگاه اندکي به عقب مي جهيد و با دو دست چشمان تان را مي ماليد. صداي خنده دلبرانه حوري مورد نظر مطمئن تان مي کند که شرايط عادي نيست. کمي چپ و راست را نگاه مي کنيد، اين بار مطمئن مي شويد که بقيه موارد حالت عادي دارند.

بعد از چند لحظه و عادي تر شدن شرايط، چيزهايي يادتان مي آيد و اطمينان حاصل مي کنيد که طرف مقابل را پيش از آن ديده ايد و اين را به او مي گوييد. طرف مقابل هم ضمن احترام به آلزايمر شما، خود را معرفي مي کند و ترم دو و سه کارشناسي، دروس ايکس و ايگرگ با استاد فلاني را يادآوري مي کند و شما هم او را کم کم به ياد مي آوريد. دختري بيني سربالا که گويي همين چند لحظه پيش از دماغ فيل اجلال نزول کرده بود.تا آخرين تصاويري که از او داشتيد حتي جواب سلام کسي را هم نمي داد. اين تعجب شما را دوچندان مي کند و کم کم درمي يابيد او به دنبال همسري مناسب براي خود مي گردد و کجا بهتر از دانشگاه، درست مقابل در گروه که همه تقريباً هم رشته هستند و مساله مهم تفاهم و از اين قبيل. خودتان را مرتب مي کنيد، خاطرات را با هم مرور مي کنيد و پشت سر استادها حرف و حديث هايي را رد و بدل مي کنيد. دختر از شغل شما مي پرسد و شما هم جواب مي دهيد. بعد در مورد ميزان رضايت تان از شغل سوال مي کند و شما هم با من و من از قاعده نسبيت استفاده مي کنيد و بعد از اين جواب دنياي کاري جديد پيش رويتان گشوده مي شود. کاري به مراتب راحت تر از اين بيگاري فعلي با حقوقي حدوداً 25 برابر حقوقي که در حال حاضر دريافت مي کنيد، فقط لازم است روزانه چند ساعت با ديگران صحبت کنيد.

پرده يي ديگر

شما يکي از بچه هاي با عشق محل را در نانوايي مي بينيد. از بر و بچه هاي قديم است و تا يکي دو سال پيش که متاهل نشده بود، هميشه پاي رفاقت بود و همه جا حضور داشت. شما را که مي بيند، گل از گلش مي شکفد و سلام و احوالپرسي گرمي مي کند. «تبعات عيالواري» را علت عدم حضورش در برنامه ها و مراسم ها مي داند و اضافه مي کند نورسيده يي نيز دارد که «دخمل» باباست و به هر حال مشکلات خودش را دارد. از جلسه يي هفتگي صحبت مي کند که با بچه هاي قديم و هياتي ها دارند و همه خودماني هستند. از شما نيز دعوت مي کند تا همين هفته، فلان شب، به خانه شان برويد و تاکيد مي کند شما در ليست بچه هايي بودي که خودي محسوب مي شدند و قرار بود به زودي ازتان براي حضور دعوت شود و اين ديدار در نانوايي را داراي حکمت فرازميني ارزيابي مي کند.

شب موعود شما به خانه دوست تان مي رويد. دوستان ديگر هم کم و بيش آشنا هستند و از بچه محل ها و اهل هيات هاي مذهبي هستند. شما آنها را بارها در محله ديده ايد. اين را به جمع مي گوييد و همه به اجماع حضور شما و نفس اين جلسه را داراي حکمت و ارزش معنوي مي خوانند. صحبت ها ادامه پيدا مي کند و از مشکلات اقتصادي سخن به ميان مي آيد. شما ترجيح مي دهيد - به مصالحي - در آن جمع چندان از اوضاع بد اقتصادي صحبت نکنيد و فکر مي کنيد اين نوعي محافظه کاري منطقي است. اما دوست تان و دوستان جديدتان شرايط اقتصادي را بغرنج و امرار معاش را بسيار سخت توصيف و از شما در مورد رضايت تان از شغل فعلي سوال مي کنند. آنها در ادامه از شغلي جديد که متکي بر علوم روز دنياست با شما سخن مي گويند و در جواب ترديدتان که از ناآشنا بودن با ارتباطات و اينترنت سخن به ميان آورده ايد، بدون استثنا شرايط شما را با شرايط چند ماه پيش خود مقايسه مي کنند و آن را طبيعي مي دانند.

شب از نيمه گذشته و شما مملو از اميد و آرزو سوار بر موتورتان در حال بازگشت به خانه هستيد؛ موتوري که احتمالاً عنقريب براي سرمايه گذاري در شغل جديدتان خواهيد فروخت.

---

طبعاً مي توان در اين قسمت از گزارش در مورد تبعات منفي، خطرناک و حتي وحشتناک گسترش اين گروه ها صحبت کرد، در مورد تاثير سوئي که اين گونه مراودات پولي بدون انجام کار دارند، در مورد پايين آمدن ارزش پول، در مورد تعداد افراد زيادي که در نهايت در قاعده هرم قرار گرفته و مال مي بازند؛ يا شايد هم بتوان در مورد اينکه هيچ اقدام جدي و مستمري براي از بين بردن اين گروه ها نشده، اينکه هيچ گاه اطلاع رساني درستي در مورد تبعات گسترش اين هرمي ها نشده است و حتي گروه هاي تحصيلکرده جامعه اطلاع درستي در اين مورد ندارند، در مورد اينکه اين گروه ها، معدود انگيزه هاي کار واقعي در جامعه را نيز مي ستانند، در مورد اينکه...

اما نکته مهم تري در شکل گيري اين گروه ها وجود دارد که نبايد از نظرها دور بماند؛ نکته يي که ماهيتاً مساله مثبت تلقي مي شود ولي به خاطر اهداف منافي بهره اجتماعي اين گروه ها مطمئناً به ميزان مضاعفي اثر منفي در جامعه خواهد گذاشت. در حالي که جامعه ما به نظم گريزي عادت تاريخي دارد، اين گروه ها به شکلي منسجم و منظم به سازماندهي افراد زيرمجموعه خود پرداخته اند. اين کار با تحريک انگيزه کسب درآمد بيشتر صورت گرفته و مشروط بودن کسب امتياز به داشتن نظم و برنامه، عامل مهمي در شکل گيري نوعي انسجام شده است. مشاهدات ميداني حاکي از آن است که حتي در سطوحي از جامعه که انتظار نظم، سازمان پذيري و آموزش جدي وجود ندارد، اين اتفاق افتاده است به طوري که شايد بتواند الگوي خوبي براي مديران کشور شود. از اين نظم و سازمان پذيري که همراه با شادابي و علاقه است، در اصطلاح جامعه شناسي به عنوان سرمايه اجتماعي ياد مي شود. به عبارت علمي تر و به گفته ناهاپيت؛ «سرمايه اجتماعي مجموع منافع بالقوه قابل دسترسي و حاصل شونده از شبکه روابط يک واحد اجتماعي است.» سرمايه اجتماعي، نه سرمايه يي مادي که اساساً خود ارتباط مثبت بين گروه است و مساله يي است که بعد از بحث و نظرهاي فراوان علماي علوم اجتماعي، به سطوح مديريتي و برنامه ريزي هايي کلان کشورها رسيده است. نتيجه پژوهش ها و تحقيقات در اين زمينه باعث شده برنامه ريزان و مديران بسياري از کشورهاي پيشرفته و حتي کشورهاي در حال توسعه دريابند که مي توان انرژي هنگفتي را که در شکل گيري گروه و سازمان وجود دارد، با برنامه ريزي و هدف سازي صحيح در راه رسيدن به اهداف ملي هزينه کرد.

مبحث سينرژي يا هم نيروزايي نيز در ذيل سرمايه هاي اجتماعي طرح شده است؛ مبحثي که به خصوص از بعد از جنگ جهاني دوم در مورد دو کشور آلمان و ژاپن مطرح شد و در واقع شايد بتوان آن را به عنوان مقياسي براي اندازه گيري ديناميسم گروه و توان انجام فعاليت هاي جمعي نام برد.

الگو ها و تعاريف مختلفي براي سرمايه هاي اجتماعي وجود دارد که توسط بزرگاني چون فوکوياما، گوشال و... تبيين شده است. بررسي آرا و عقايد آنها براي خوانشي جديد از روحيات جامعه ايران لازم به نظر مي آيد که از حوصله يک گزارش ژورناليستي خارج است، اما اشاره به اين دو مبحث، يادآوري اهميت اين مسائل به مسوولان و سياستگذاران و نيز دانش پژوهان علوم اجتماعي است که غفلت از سرمايه هاي اجتماعي، فقدان سازمان هاي اجتماعي با مسووليت تعريف شده (چه در شکل مبتذل آن مثل کلوپ و پاتوق، چه در شکل جدي آن به صورت حزب) عاملي شده که؛ نخست، توان و نيروهاي هنگفت گروه، يا به عبارتي سرمايه هاي موثر و گرانبهاي اجتماعي به صورت رهاشده در جامعه تلف شوند. دو ديگر،نياز فطري به ساماندهي انرژي در افراد باعث شده گروه هايي با اهداف منافي بهره اجتماعي بتوانند خود را سازماندهي کنند؛ گروه هايي که با احاطه کامل بر روش ها و شناخت درست از جامعه فعلي ايران، با ايجاد برنامه هاي مختلف براي قشرها و دسته هاي مختلف نيروهاي رهاشده در جامعه را با اهداف اقتصادي خود هم راستا کرده اند و زيان بزرگ و جبران ناپذير اقتصادي و اجتماعي را بر کشور وارد مي سازند.

پي نوشت؛------------------------

sinergy، شامل پيشوند يوناني sin به معناي هم، و کلمه energy است که براي آن در فارسي معادل هم نيروزايي در نظر گرفته شده است.

آموزش و پرورش و تحولات جهاني
رسول پاپايي

رشد سريع علوم، تغييرات پي در پي جهاني، فراگير شدن تکنولوژي هاي جديد و رخنه کردن IT در حوزه هاي گوناگون موجبات تغيير ساختار کلي و تحول پايه يي در شکل و محتواي اقتصادي، سياسي، اجتماعي و آموزشي جوامع گوناگون شده است.

به تبع اين تغييرات در ساختار نهادهاي مهم جوامع، مشاغل هم به يک رشد و تکامل و جهش سريع دست يافته اند و متخصصان و کارشناسان بر اهميت نقش معلم به عنوان عامل تغيير و تحولات بنيادين و بالا بردن سطح آگاهي و فهم و بينش جوامع تاکيد ويژه داشته اند. کميسيون بين المللي آموزش و پرورش هم بخش آموزش کشورهاي مختلف را به بازسازي اساسي ساختار نظام آموزش و ارائه تعريف هاي جديد و ترسيم کارکردهاي متناسب با عصر حاضر تشويق کرده و خواهان تبيين کارکردهاي نو از نقش معلم به عنوان اصلي ترين عامل ايجاد تحول شده است.

در اين ميان آموزش و پرورش ما فارغ از آنچه در اطرافش مي گذرد ديده بر تحولات سريع اقتصادي، علمي و تکنولوژي نظام جهاني بسته و همچنان با ساختار و روش سنتي و قديمي و دست و پاگير اداري خود طي طريق مي کند. سخنان وزير مبني بر اينکه حتي ايشان آمار درستي از تعداد مدارس و دانش آموزان ندارد نشانه يي کوچک از ساختار فرسوده نظام آموزش و پرورش و يادگيري ما است، در حالي که يونسکو چهار محور، يادگيري براي دانستن، يادگيري براي انجام دادن و عمل کردن، يادگيري براي زندگي و يادگيري براي زندگي مسالمت آميز را به عنوان محور و کارکردهاي امروز بخش آموزش اعلام کرده است.

در نظام آموزش و پرورش ما يادگيري براي حفظ کردن و در کنکور قبول شدن همچنان تنها محور يا مهم ترين محور يادگيري است.

به گفته صاحب نظران آنچه مسلم است در سال هاي آينده رشته هاي جديد و علوم نو مانند علوم روباتيک و ليزرها و... در عرصه جهاني ظاهر شده و بي شک براي آموزش رشته هاي نو و علوم جديد به وسيله آموزش و پرورش و آماده کردن فراگيران براي تسلط بر اين علوم، ضرورت تحولات ساختاري و عميق در نظام آموزشي امري اجتناب ناپذير است و بايد به نگاهي نو و تعريفي جديد از آموزش و پرورش و نقش معلمان آن پرداخت.

اکنون اين پرسش مهم مطرح است که آيا با ساختار نظام آموزش و پرورش فعلي و اسکلت اداري چندلايه و تجويز برنامه ها و ايده هاي گوناگون، بدون در نظر گرفتن ديدگاه معلمان متخصص و نياز امروز دانش آموزان و محوريت حفظ کردن در فرآيند يادگيري و با روش هاي تدريس منسوخ و قديمي، مي توان به ايجاد تحولات عميق و متناسب با آنچه در جهان اطراف مي گذرد خوشبين بود؟

آيا معلمان ما با آموزش هاي يکنواخت و عموماً در حد کتاب هاي درسي و کلاس هاي کسالت آور و خالي از روح نشاط و تحقيق و پژوهش قادر خواهند بود پاسخ نيازهاي متنوع و جديد فراگيران خود را در آينده نزديک بدهند؟

اينکه مسائل معيشتي و رفاهي و اقتصادي توان از معلم گرفته و انگيزه تحقيق و مطالعه و پژوهش را از او دزديده،واقعيتي مسلم است. اما حقيقت آن است که مشکل اصلي آموزش و پرورش به روز نبودن ساختار کلي نظام آموزشي و مسائل و مباحث آموزشي آن است که معيشت و رفاه معلمان و کسري بودجه را هم شامل مي شود. به گونه يي که چنانچه شاهد تحولات عميق و ساختاري در اين نهاد مهم نباشيم و اگر شرايط را براي توانايي معلمان مان فراهم نکنيم تا فارغ از غم نان و آب، با مطالعه و تحقيق و پژوهش و آزمايش، خود را براي رويارويي و هماهنگي با تحولات عميق و سريع جهاني آماده کنند، به زودي علاوه بر کسري بودجه و مشکلات معيشتي معلمان، شاهد بحران عدم تطابق کارکرد نظام آموزشي و انديشه ها و دانسته هاي معلمان با نيازها و شرايط روز دانش آموزان و جامعه خواهيم بود که به مراتب بحراني فراتر از مشکلات فعلي اين نهاد خواهد بود. کما اينکه هم اکنون هم در حوزه IT و اطلاعات ردپاي اين بحران را مي توان در بسياري از مدارس ديد. بنابراين بايد واقع بين بود و به آموزش و پرورش نگاهي ملي داشت و پذيرفت «حفظ»محوري مهم ترين کارکرد اين نهاد نيست و تصميم گيري و ايده ريزي از بالا به معلم و دانش آموز و روش متکلم وحده يي معلمان و کلاس خشک و خالي به زودي کارايي خود را براي دانش آموزان از دست مي دهد و بايد زمينه ايجاد تحول در نگرش و نگاه به ساختار و کارکرد آموزش و پرورش و مهم ترين ابزار آن معلم را ايجاد کنيم تا برنامه ريزي و ايده پردازي از بالا به معلم و دانش آموز و آموزش هاي سنتي و کسالت بار فعلي جاي خود را به آموزش و پرورشي پويا با معلماني توانا و کلاس هايي مولتي مديا و مبتني بر تحقيق، پژوهش و آزمايش، براي زندگي بهتر و عمل به آموخته ها بدهد.

http://rasoolpapaei.blogfa.com
عناوين اين صفحه
چيزي از «نت ورک مارکتينگ» شنيده يي
آموزش و پرورش و تحولات جهاني
سوار بر خوش خيالي جمعي ما

سوار بر خوش خيالي جمعي ما
علي رنجي پور

سه، چهار سال پيش وقتي هنوز بازار گلدکوئيست داغ بود، خلاصي از دست پرزنت هاي بي ملاحظه دوستان کار ساده يي نبود؛ دست و پنجه نرم کردن با اصرارهاي بي تخفيف که به هيچ صراطي جز آلوده کردن ديگران به «تجارت الکترونيک» مستقيم نبودند. به کابوسي مي مانست. «چيزي از نت ورک مارکتينگ شنيدي؟» واي که چه جمله اعصاب خردکني، پاسخش توفيري در پرزنتيشن نداشت. شنيده يي يا نه؟ مهم نبود. تو مجبور به دوباره شنيدن بودي، و چه بسا سه باره و چهارباره و صدباره شنيدن يکسري جزوه و توضيحات هشت من يک غاز تکراري که با لحني خاص و تصنعي توي مخت مي کردند. استدلال منطقي اقتصادي و اجتماعي و غيره شوخي بيشتر نبود. تو مجبور به پرزنت شدن بودي، تا آنجا که دست هايت را به نشانه تسليم بالا مي بردي و مثل خواب زدگان اقرار مي کردي «400 ، 500 هزار تومان بگيريد و جانم را آزاد کنيد.» زهي خيال باطل اما، چرا که نه آزاد که تازه در بند هيپنوتيزم عمومي گلدکوئيست، يا گلدماين و هزار از اين چيزهاي ديگر گرفتار مي آمدي و يکي مي شدي آلوده، مثل بقيه که شده بودند. چيزي شبيه «رزيدنت اويل»، تو هم مسخ ويروس مسري فعاليت هاي مشکوک اقتصادي هرمي مي شدي و با چهره يي مهيب به نيت گسترش آلودگي به سمت بقيه مي رفتي که شايد هنوز جان سالم به در برده بودند.

نخست در يکسري جلسات حضور مي يافتي و از بالاسري ها فوت و فن پرزنت را ياد مي گرفتي. سکه ات از کشورهاي جنوب شرقي آسيا هنوز نيامده، با گوشت و پوست و استخوان مي آموختي چگونه جزوه هاي رنگي و گلاسه همراه خود اين ور و آن ور ببري و به خلق الله بنمايي که راه و رسم موفقيت در دنياي امروز چيست. تا به خود بيايي لحنت تغيير مي کرد. حتي توي خانه با ادبيات رسمي صحبت مي کردي و از خواهر يا برادرت، با لحن رسمي کتاب هاي روانشناسي يک ليوان آب مي خواستي. ديگر دوستان خود را نه به چشم يک دوست و يار رفيق، که به چشم يک سوژه پرزنت مي ديدي. دفتر تلفنت پر بود از اين سوژه ها؛ موجودات بيچاره يي که مي توانستند وسيله رسيدن تو به آن بالابالاها، کنار آن مردان موفق بي مويي که عکس شان توي جزوه چاپ شده بود، باشند. «همه نردبان تواند» و بودند. گوشي را برمي داشتي شماره دوست قديمي را مي گرفتي، بي توجه به آنکه ماه ها و چه بسا سال ها هيچ خبري از او نداشته يي. از اوضاع و احوال و کار و بار او سوال مي کردي. به او مي گفتي که لازم است زود ببيني اش و درباره يک مساله مهم حضوراً با او مشورت و صحبت کني. حرفي از گلدکوئيست در ميان نيست. «حرفه يي ها هيچ وقت موضوع را پيش از آنکه سوژه در دام بيفتد لو نمي دهند.» اين درس اول بود. حتي اگر قسم ات هم بدهند، استثنائاً اين بار قسم دروغ مي خوري و مي گويي صحبت درباره يک چيز ديگر است؛ يک مساله مهم کاري، در قواره مرگ و زندگي. پرنده در دام افتاده و تو و بالاسري ها به مثابه شکارچيان موفق در يک خانه تيمي او را گير انداخته ايد. همه چيز مهياست تا پرزنتش کني همان طور که ديگران تو را.

---

اغلب ما عادت داريم به روياپردازي هاي بي مسووليت. شب ها پيش از خواب، در مواقع خلوت و بيکاري و حتي در گعده هاي دوستانه مي نشينيم و تصاوير بديعي از موفقيت را در ذهن مان مرور و ترسيم مي کنيم؛ تصاويري که معمولاً هيچ دخلي به شرايط زندگي ما و اوضاع و احوال و کار و بارمان ندارد. روياهايي که متوجه هيچ مسووليت و زحمتي براي ما نيست. مثلاً ناگهان تصور مي کنيم يک جايزه آنچناني توي بانکي که در آن حساب پس انداز هم نداريم برده ايم و با پولش داريم مثل مردان رويايي در جهان سير آفاق و انفس مي کنيم. رويا که ماليات ندارد، حد يقف هم ندارد. مي توان اسب سرکش خيال را تا مرزهاي بي کران خوشبختي به پيش راند و هيچ رنج و تعب و زحمتي به روي مبارک نياورد. اما وقتي در شرايط شيزوفرنيک اين رويا مخلوط با واقعيت مي شود، نتيجه يي جز خسران و زيانکاري در پي نخواهد داشت. درست مانند آنچه بر «آبلوموف»1 رفت که در خانه اش در پترزبورگ روي تختش دراز مي کشيد و در رويا امور مزرعه اش در «آبلوموکا» را رتق و فتق مي کرد. فارغ از آنکه تنبلي و بي مسووليتي اش تمام زندگي او و چندين رعيتش را در املاک پدري به نابودي مي کشاند.

اقبال عمومي به شرکت هاي هرمي هم چيزي جز تلاش ذهني براي واقعي کردن روياها و خيال هاي بي مسووليت نداشت. نهايت فعاليت در گلدکوئيست دلالي بي مصرفي بود که سودش با محصولي که از اين دست به آن دست مي شد، هيچ نسبتي نداشت. (حالا بماند اينکه در بسياري از موارد اين محصول هرگز به دست مشتري ها نمي رسيد و در انبارهاي شرکت در کشورهاي ديگر مي ماند و خاک مي خورد.) تعارف که نداريم، ما مسخ شده بوديم و چيزي يافته بوديم که بي زحمت به روياهايمان رنگ واقعيت ببخشد. بي آنکه کار کنيم برايمان ماشين آخرين سيستم و خانه و زندگي مرفه به ارمغان بياورد. بي آنکه کار کنيم مزه پول و خوشبختي را در کام مان خوش بچشاند. يک شبه پولدارمان کند. آري اين آمادگي بالقوه براي مسخ شدگي، فرصت بدي نبود براي آنها که از اين فرصت طلايي استفاده کنند و با استفاده- يا به عبارت بهتر- سوءاستفاده از خوش خيالي جمعي ما پول هاي کلان به جيب بزنند، در خانه هاي مجلل سکني کنند و سوار ماشين هاي آخرين سيستم، در آن طرف دنيا به ريش ما بخندند. با علم به خوش خيالي جمعي ما، سوار بر 400 ، 500 هزارها تومان ما طعم يک شبه پولدار شدن را خوش بچشند.

پي نوشت؛-----------------------

1- قهرمان روسي به همين نام نوشته ايوان گنجاروف


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام