يكشنبه، 6 ارديبهشت 1388 - شماره 1935
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه نخست
نعمت زاده از تفاوت هاي احمدي نژاد و شهيد رجايي مي گويد
180 درجه با هم متفاوتند

رويا خالقي

با هدف گفت وگو درباره علت برکناري محمدرضا نعمت زاده از زبان خودش و همچنين حضور ميرحسين موسوي در انتخابات دوره دهم رياست جمهوري به طبقه 15 وزارت نفت مي روم؛ جايي که حالا پدر پتروشيمي ايران تنها سمت مشاور را يدک مي کشد و بعد از کار کردن در دولت شهيد رجايي، آيت الله هاشمي رفسنجاني، محمد خاتمي و سه سال از دولت احمدي نژاد هيچ سمت اجرايي ندارد. او حالا در اتاقش به جاي پيشبرد اهداف کلان کشور به روزهاي طلايي گذشته مي انديشد و وقتي متوجه نگاه من به تابلو داخل اتاقش مي شود، مي گويد؛ تا حالا به عسلويه رفته ايد و وقتي پاسخ مثبت من را مي شنود با لبخند کمرنگ همراه با رضايت مي گويد؛ اين اسکله پارس است که اکنون حجم زيادي از محصولات پتروشيمي را به نقاط مختلف جهان صادر مي کند. او در اين گفت وگو برکناري اش را مهم نمي داند اما معتقد است اداره کشور به اين صورت درست نيست و اگر اين گونه ادامه پيدا کند نظام ديکتاتوري به وجود مي آيد. او که بعد از يک ساعت اعلام کرد ديگر خسته شدم از ضرورت تغيير دولت، تفاوت شهيد رجايي و محمود احمدي نژاد، شهادت شهيد رجايي و بهشتي و همچنين از نظم انگليس در نفت سخن گفت.

---

-با توجه به عملکرد موفق شما در صنعت پتروشيمي و شرکت پالايش و پخش فرآورده هاي نفتي، ترجيح مي دهم به عنوان نخستين سوال علت برکناري شما را با توجه به اين سابقه درخشان در مديريت بدانم.

ما هدفي جز خدمت به کل نظام نداشته و نداريم چون کارمند تابع سلسله مراتب است و توصيه هم مي کنم اين گونه عمل شود. وقتي سيدکاظم وزيري هامانه به عنوان وزير نفت برگزيده شد به رغم ميل باطني ام و با اصرار شخص وزير از پتروشيمي به شرکت پالايش و پخش آمدم تا وضعيت بحراني بنزين و پالايشگاه را سروسامان داده که در اين زمينه تا حدودي موفق شدم. اگرچه سهميه بندي خوب نيست ولي به هر صورت ناچار بنزين سهميه بندي شد، و وضعيت اجراي پالايشگاه روند مطلوبي پيدا کرد. اما ناگهان مطرح شد در اجرا نباشم.

-و شما سمت مشاور را پذيرفتيد. در حالي که مشاور در عرف بين المللي معنا ندارد، شما چگونه پذيرفتيد مشاور آقاي نوذري شويد؟

چون آقاي وزير ابلاغ کرد، پذيرفتم. فکر کردم اگر نپذيرم يک نوع تمرد است و درست نيست بعد از 30 سال سابقه کار دولتي به حرف مافوق گوش ندهم.

-آقاي نوذري برايتان توضيح ندادند چرا نبايد در سمت اجرايي باشيد؟

او از کار من راضي بود چون بارها کارهاي انجام شده را تاييد کرد و من هم با کمال علاقه خدمت کردم. اصولاً براي من کار کردن با فلان وزير يا رئيس جمهور فرقي نمي کند، هدف رفع نياز و اعتلاي کشور است. به همين دليل وزرا و روساي جمهور عوض شدند ولي من کارم را ادامه دادم. اما در شرايط کنوني وضعيت کشور به گونه يي است که تغيير مديران عادي شده که اصلاً خوب نيست. متاسفانه اين نارسايي و بيماري تغيير مديران گريبان صنعت نفت را هم گرفته است. اما گله يي ندارم و سعي مي کنم نشان دهم مشاوره يک کار فرعي غيرفعال نيست.

-توضيحات شما در مورد برکناري تان مرا قانع نکرد. برخي مي گويند برکناري شما خواست آقاي نوذري نبوده بلکه او خود نيز تابع دستورات بود.

به من هم همين طور گفتند ولي اينکه دليل برکناري چه بوده، در اين باره کندوکاو نکردم، منتها براي من مهم نيست که چه کسي دستور برکناري را صادر کرد.

-اما بايد مهم باشد،

بايد مراجع بالا تصميم بگيرند که آيا اداره کشور به اين صورت جايز است يا خير. من چهار دوره در دولت هاي شهيد رجايي، آيت الله هاشمي رفسنجاني و در مقطع شوراي انقلاب وزير بودم. در اين چهار دوره به جز يک مورد، کسي براي انتخاب معاون از من نخواست با آنها مشورت يا از آنها تاييديه بگيرم و در واقع آزادي عمل کامل وجود داشت. ولي ظاهراً در دولت فعلي روش به گونه يي ديگر است. حالا نظر آقاي رئيس جمهور اين است.

-در حکم برکناري تان چه دلايلي عنوان شد؟

مهم نيست... (با خنده) وظيفه من و شماي خبرنگار که روزنامه تان مشهور به نگاه انتقادي به دولت است اين است که براي اصل نظام جمهوري اسلامي اهميت قائل باشيم. مثالي مي زنم. به دلايل مختلف در صدر اسلام اميرالمومنين(ع) سال ها براي حفظ نظام ساکت ماند. اگرچه به خوبي مي دانست حقش ضايع شده اما او براي جلوگيري از خونريزي سکوت کرد. به نظر من نبايد شرايط نظام را با اين تغيير و تحولات برهم زد. به عنوان يک مدير معتقدم ثبات مديريتي يکي از اصول حکومتداري است و نبايد به اين صورت باشد که هر روز شاهد برکناري يک مدير باشيم. چندي پيش مدير بانک ملي و مديرعامل ايران خودرو برکنار شدند. وقتي آقاي منطقي برکنار شد، شنيده شد از مراجع بالاتر دستور برکناري او صادر شده، در حالي که طبق اساسنامه قانوني، مجمع عمومي سازمان گسترش و نوسازي صنايع بايد در اين زمينه تصميم بگيرد و حتي وزير صنايع نبايد دخالت کند. بنابراين برکناري مديران به اين شکل نادرست است و اگر ادامه پيدا کند ممکن است خداي ناکرده حالت ديکتاتوري پيدا کند. باز هم به عنوان يک مدير تغيير و تحولات را مردود مي دانم.

-آقاي نعمت زاده، نگاه آقاي احمدي نژاد از همان ابتدا به نفت ويژه بود و حساسيت ويژه يي به آن داشت، از اين رو سعي کرد نزديکانش را به اين وزارتخانه بياورد که به سد مجلس برخورد و ناچار شد دو وزير از بدنه نفت معرفي کند و خود در انتخاب معاونان دخالت مستقيم داشته باشد تا به نوعي بر نفت مسلط شود. اين دخالت ها تا چه اندازه موجب تضعيف نفت شده است؟

خب، وزارت نفت وزارتخانه بزرگ و حساسي است و بخش عمده يي از درآمد ارزي کشور را تامين مي کند. اين حساسيت خوب است ولي نبايد به عنوان دخالت تلقي شود، که متاسفانه اين گونه شد مثلاً وزير نفت در ابتدا در کميته حمل و نقل و سوخت که مربوط به نفت است، عضو نبود و بعد که عضو اين کميته شد به علامت اعتراض به اين کميته نرفت تا رياست به شخص غيرنفتي سپرده شود. اين گونه مسائل درست نيست. يا بازرس نفت از طريق رئيس جمهور انتخاب شد که خوشايند نيست. حقيقتاً من به عنوان برادر رئيس جمهور به ايشان توصيه مي کنم در اين گونه موارد مشورت و نظرخواهي کنند که هم به نفع خودشان و هم به نفع کشور است. آنچه در اين دولت قابل نقد است اينکه حفظ کرامت انسان ها و احترام به مردم و آزادي بيان و مطبوعات تضعيف و خدشه دار شده است. به نظر من نياز به يک تغيير اساسي است چون اگر اين تغيير صورت نگيرد، ادامه اين راه مي تواند نظام را تضعيف کند.

-شما در صحبت هايتان به دولت شهيد رجايي اشاره کرديد. از اين رو تمايل دارم در مورد شباهت شهيد رجايي و آقاي احمدي نژاد از شما بپرسم. چون در دولت نهم مقايسه گسترده يي بين اين دو شخص صورت گرفته و متاسفانه هم نسل هاي من شناخت دقيقي از شهيد رجايي ندارند. با توجه به اينکه شما با هر دو دولت کار کرديد آيا مقايسه شهيد رجايي و آقاي احمدي نژاد را درست مي دانيد؟

هر شخصي را مي شود با يک شخص ديگر مقايسه کرد اما اين دليل شباهت دو نفر نيست. بستگي به اين دارد شما از چه بعدي بخواهيد آنها را با هم مقايسه کنيد.

-از بعد مملکت داري... غاشک در چشمانش حلقه مي زندف

180 درجه با هم تفاوت دارند. اجازه بدهيد دو مطلب در اين زمينه براي جوان هايي مثل شما بگويم.

آقاي رجايي واقعاً روحيه لطيف و ظريفي داشت چون او يک معلم بود و با بچه ها کار مي کرد. يک روحيه تواضع داشت. هيچ گاه در دولت صدايشان بلند نشد يا عصباني نشدند. در حالي که زمان جنگ بود و شرايط سختي با کاهش درآمدها به وجود آمد اما او آرام، مردمدار و متواضع بود ولي آقاي احمدي نژاد، من تا حدي که حضوري با ايشان آشنا شدم يا در رسانه ظاهر مي شود قطعاً متواضع است که هيچ ترديدي نيست ولي در حکومتداري به نظر من به راي خودش تکيه مي کند. در حالي که شهيد رجايي بدون مشورت و گردهم آوري مخالفان و موافقان جمع بندي نمي کرد اما در دولت احمدي نژاد اين حالت خيلي کم است و قابل مقايسه نيست. در حال حاضر دخالت هاي زيادي در سلسله مراتب حکومتي و مديريتي است، در حالي که شهيد رجايي اين گونه نبود. من تنها يک مورد توصيه در دوران وزارتم در دولت ايشان براي سپردن کار به شخصي داشتم، که آن شخص را آقاي بهشتي به آقاي رجايي و ايشان نيز معرفي کردند چون شهيد رجايي واقعاً به شهيد بهشتي ايمان داشت. ضمناً دستور سپردن کار به ايشان را ندادند بلکه تنها توصيه کردند. آن شخص هنوز در اين 30 سال درگير کار دولتي است و معلوم مي شود توصيه شهيد رجايي درست بود. در دوران ايشان واقعاً آزادي عمل وجود داشت.

-و شهادت اجازه ادامه فعاليت به اين معلم مهربان را نداد. اگر برايتان يادآوري شهادت شهيد رجايي سخت نيست برايمان شهادت ايشان را بازگو کنيد و بگويد شما آن هنگام چه سمتي داشتيد؟

آن موقع من مشاور شهيد باهنر بودم و اتاقم پشت اتاق ايشان بود. من داشتم از جلسه يي به اتاقم برمي گشتم و شهيد باهنر هم از اتاقش بيرون آمده بود تا به سمت سالن اجتماعات براي شرکت در جلسه شوراي امنيت ملي برود. در راهرو کمي با هم صحبت کرديم و بعد وقتي انفجار رخ داد در اتاقم نشسته بودم که موج انفجار شيشه ها را شکست و صندلي من را به يک طرف پرت کرد. مقدار زيادي خرده شيشه روي سرم ريخت و صورتم را زخمي کرد. بلافاصله به سمت سالن اجتماعات رفتيم و تا جايي که توانستيم سعي کرديم افراد را از آتش بيرون بکشيم ولي اينقدر آتش حرارت داشت و دود خفه کننده بود که نمي توانستيم به مرکز اصلي حادثه نزديک شويم. کساني که خودشان تا حدودي توانستند با پاي خودشان از مرکز انفجار فاصله بگيرند را ما توانستيم نجات دهيم اما آقاي باهنر و رجايي که بمب زير پايشان منفجر شده بود نتوانستند بيرون بيايند و در آتش ماندند و شهيد شدند. من حتي به حالت سينه خيز سعي کردم جلو بروم ولي دود و گاز موجود اجازه نداد جلو بروم .متاسفانه امکاناتي مثل ماسک هم نداشتيم و دکوراسيون سالن هم از چوب بود و ميز و صندلي ها بلافاصله آتش گرفتند. وقتي ماشين آتش نشاني آمد من با استفاده از نردبان ماشين آتش نشاني از کوچه پشتي، بالا رفتم ولي آتش ديگر توسط آتش نشانان خاموش شده بود و دوستان هم که در داخل آتش مانده بودند به شهادت رسيده بودند. لحظات بسيار سختي بود اصلاً نمي توانستم ديدن آن صحنه ها را تحمل کنم. حالم دگرگون شده و بسيار بد بود. شهردار وقت تهران دستم را گرفت و من را کنار جوي آب نشاند و گفت همين جا بنشين. مجروحان را به بيمارستان جهاد سازندگي منتقل کرديم. رئيس وقت نيروي پليس هم از سالن به بيرون پرت شده بود و به داخل حياط رياست جمهوري افتاده بود که پر از آجر و آهن بود و به سختي مجروح شده بود و متاسفانه ايشان هم شهيد شد.

-و شهيد بهشتي چگونه به شهادت رسيدند، اگرچه بارها شنيديم و خوانديم اما شما هم يک بار ديگر برايمان بازگو کنيد؟

در واقع همه روزهاي آدم هاي مثل من، پر است از خاطرات تلخ و شيرين. در اين ميان شهادت «سيد» را هيچ گاه از ياد نمي برم. در زمان انفجار دفتر حزب جمهوري اسلامي، من در دفتر آقاي رجايي بودم. آقاي نمازي وزير اقتصاد، مرحوم نوربخش و آقاي عرب زاده مديرعامل بانک صنعت و معدن و مرحوم عالي نسب هم حضور داشتند که صداي بسيار مهيبي آمد و پس از آن، بلافاصله تلفن دفتر آقاي رجايي زنگ زد. مدتي به سکوت گذشت تا اينکه آقاي رجايي تلفن از دستش افتاد و فرياد زد که «سيد رفت». منظور ايشان از سيد، آيت الله بهشتي بود. من در آن موقع نسبت به عملکرد بانک ها اعتراض کرده بودم. مشابه همين مشکلي که امروز صنايع با بانک ها دارند و توقع دارند بانک ها مساعدت کرده و تسهيلات بيشتري براي راه اندازي صنايع اختصاص دهند. من از آقاي رجايي درخواست کرده بودم که جلسه يي مشترک برگزار کنند تا به اين مشکل رسيدگي شود. اين جلسه را آقاي رجايي زماني تنظيم کردند که نشست حزب جمهوري هم قرار بود تشکيل شود. من و دوستان تقاضا کرديم ساعت جلسه را تغيير دهند تا ما بتوانيم در جلسه حزب شرکت کنيم. اما آقاي رجايي گفت من جلسه را زودتر تمام مي کنم تا شما هم به جلسه حزب برسيد اما پيش از اينکه جلسه به پايان برسد خبر شهادت ايشان همه را به سوگ نشاند. همگي به سمت دفتر حزب رفتيم. اينکه من به وزارت صنايع رفتم هم حاصل همفکري شهيد رجايي با شهيد بهشتي بود. من هم به اين خاطر اين سمت را پذيرفتم.

-پس از آن چگونه شد به دفتر نخست وزيري رفتيد؟

وقتي دفتر رياست جمهوري منفجر شد، طبق قانون اساسي در غياب رئيس جمهور و نخست وزير زمام امور کشور به طور موقت در اختيار وزير کشور که آن زمان آقاي مهدوي کني بود، قرار گرفت. ايشان که اين مسووليت را پذيرفتند، همان روز من را دعوت کردند و از من خواستند مسووليت معاونت اجرايي رئيس جمهور را برعهده بگيرم. شرايط بسيار سخت تر شده بود. دفتر نخست وزيري خراب شده و بدبيني ها گسترش يافته بود و گمان به دخالت بني صدر زياد شده بود. به هر حال نزديک به سه ماه معاون آقاي مهدوي کني بودم تا انتخابات برگزار شد و آقاي خامنه يي به عنوان رئيس جمهور انتخاب شد. ايشان هم آقاي موسوي را به عنوان نخست وزير برگزيد و آقاي آ قازاده هم معاون اجرايي نخست وزير شد. دوران بسيار سختي بود که ما روز و شب نداشتيم و هميشه در حال کار و پيگيري بازسازي آنجا بوديم.

-حالا که نام آقاي موسوي هم در گفت وگوي ما برده شد اجازه بدهيد در مورد کانديدا شدن ايشان بپرسم. با توجه به اينکه شما در زمان نخست وزيري آقاي ميرحسين موسوي معاون وزير نيرو و صنايع دفاع بوديد نظرتان در مورد حضور ايشان در دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري چيست؟

من معتقدم اگر همه مردم از آقاي ميرحسين موسوي حمايت کنند آن تغييراتي را که مدنظر همه جوان ها و افراد باتجربه است ايشان مي توانند به وجود بياورند. آقاي ميرحسين موسوي متدين و متواضع است و اعتقاد به مشورت و نظرخواهي که در حال حاضر کم است، دارند. متاسفانه در حال حاضر شوراي منتخب آقاي رئيس جمهور تصميمي مي گيرد حال به هر دليلي آقاي احمدي نژاد يک دستور ديگر مي دهد و همه چيز عوض مي شود. اين گونه رفتار تاکنون در هيچ دولتي نبوده است. در زمان آقاي هاشمي رفسنجاني وقتي در دولت راي گيري مي شد، آقاي هاشمي خود در اقليت قرار مي گرفت و شوخي مي کرد و مي گفت، راي نياورد ولي راي کيفي بود، ولي نمي گفت چون من مي گويم بايد راي بياورد. در حالي که آقاي هاشمي در انقلاب بسيار زحمت کشيدند اما به راي ما جوان ترها احترام مي گذاشتند.

-به عنوان آخرين بحث، رئيس دولت نهم پيش از آنکه سال 84 قدرت را در دست بگيرد هميشه از برخورد با مافيا صحبت مي کرد. به نظر شما آيا در صنعت نفت مافيا وجود دارد ؟ (آقاي نعمت زاده پيش از طرح اين سوال عنوان کردند خسته شدم و ديگر کافي است).

من وجود مافيا در نفت را قبول ندارم و قطعاً خلاف است. خود رئيس جمهور هم به اين موضوع رسيد اطلاعاتي که در مورد مافياي نفت به ايشان دادند درست نبود. درست است که در اين صنعت به عنوان بزرگ ترين دستگاه اقتصادي کشور که پروژه هاي بزرگ را اجرا مي کند، پول جابه جا مي شود ولي اين به معناي مافيا نيست. مافيا يک چيز به اصلاح مخفي مالي است. اما در اين اينجا توضيح يک مطلب را ضروري مي دانم. صنعت نفت به خاطر تاريخچه يکصدساله اش و حضور انگليسي ها در اين صنعت که آن را پروراندند خصوصيات خاص دارد. من به عنوان کسي که 10 سال است به صنعت نفت آمده و از ابتداي انقلاب با نفتي ها بوده، معتقدم خصوصيات اخلاقي به وجود آمده در صنعت نفت به دليل اين است که انگليسي ها واقعاً مي خواستند بسته کار کنند و قراردادهاي نفتي نيز در تمام دنيا محرمانه است. در تمام قراردادهاي نفت مي بينيد مي نويسند محرمانه و طرفين حق ندارند اين اطلاعات را بدون موافقت طرف مقابل به بيرون بدهند که اين فرهنگ در نفت جا افتاده است. البته ممکن است در مجموعه يي که اين مقدار قرارداد فروش نفت و اجراي پروژه وجود دارد، تخلف شود که در جاهاي ديگر قطعاً بيشتر از اين است اما اين موضوع به مافيا ربطي ندارد.

معتقدم اگر تخلفي در صنعت نفت صورت گرفته بايد با متخلف برخورد کنند ولي هيچ چيز عمومي وجود ندارد جز اينکه يک فرهنگ خاص در صنعت نفت حاکم است. به عنوان مثال شهيد رجايي هنگام انتخاب شخصي براي وزارت نفت نظر من را درباره ايشان پرسيد غاينکه مي گويم اهل مشورت بود، چنين است چون نظر من را که وزير صنايع بودم در مورد انتخاب وزير نفت پرسيدندف که من گفتم فلاني انقلابي است. اما رفتن او به نفت موجب به هم ريختن نظم نفت مي شود که شهيد رجايي گفت؛ من اصلاً او را انتخاب کردم که نظم انگليسي را از بين ببرد و من توضيح دادم آقاي رجايي ارزش نفت، همين نظم سيستم ها است که از گذشته باقي مانده است.

-پس نظم انگليسي همچنان بر صنعت نفت ايران حاکم است؟

يکي از سرمايه هاي نفت همين نظم انگليسي است، البته ممکن است نقاط ضعفي هم داشته باشد اما عمدتاً يک نظامي است که نبايد آن را بر هم زد. به عنوان مثال کشور دوبي 20 سال پيش هيچ نظمي نداشت. يک عده بياباني بودند. حالا نظم انگليسي از زمان ورود کاملاً در دوبي مشهود است. من نمي گويم انگليس خوب است اما نظم آنها قابل دفاع است. آنها سال ها کار کردند که همه کارها را با انضباط انجام دهند.

سه نکته درباره «بيست» ساخته عبدالرضا کاهاني
اين زندگي خودش کشنده است

امير پوريا amirpouria@gmail.com

1- امتيازات

در نگاه نخست، «بيست» همه آن عناصر کليشه شده يا عوارض سينماي موسوم به اجتماعي ما را در ويژگي هاي ظاهري و به عنوان بستر وقايع خود دارد؛ جغرافياي جنوبي شهر، آدم هاي فقير، موقعيت هاي تلخ ناشي از فشار اقتصادي و سرانجام خوش قلبي و مهرباني آدم ها که مي توانست به شعارهايي از قبيل «فقر، مهر آدمي را افزون مي کند» بينجامد و حتي همچون برخي فيلم هاي همين عرصه (نمونه هاي بيش از حد ستايش شده؛ «نياز» داودنژاد و فيلم هاي مجيدي)، فقر را نوعي فضيلت معرفي کند. اما فيلم به اغلب چاله هاي اصلي سينماي اجتماعي ما نمي افتد و اين براي خودش دلايلي دارد. کاهاني به گواهي گفته هايش در مصاحبه ها، اصرار شخصي شديد و عجيبي دارد که از کليشه ها يا از آنچه در فيلم هاي مشابه، نمونه هايي داشته، پرهيز کند. اين کار در فيلمي که به طور کلي با کليشه هاي عام تري سر و کار دارد، مثل ژانر اکشن يا يک ملودرام اشک انگيز ايراني، به شکلي مشخص تر قابل اجراست و به دليل روشن بودن کليشه هاي اين دو قالب و نکوهيدگي آنها، کساني چون رسول صدرعاملي و اصغر فرهادي کوشيده اند و توانسته اند در ملودرام هايشان از آن عناصر تکنيکي و ساختاري و فيلمنامه يي منجر به سوزناک شدن، فاصله بگيرند. در حالي که آنچه از ديدگاهي، کليشه سينماي اجتماعي ما تلقي مي شود، اولاً چندان روشن و مورد توافق همه ناقدان و سينماشناسان نيست و ثانياً گاه حتي به شدت ستايش مي شود و نشانه تعهد فيلمساز دردمند و جامعه شناس به حساب مي آيد. کاهاني در «بيست» عوامل مختلفي را در اين مسير حذف عناصر آشناي سينماي اجتماعي به کار مي گيرد؛ از جمله کاهش موسيقي احساساتي (که البته هنوز در برخي لحظات خودش را به فيلم تحميل مي کند)، کنترل بازي هاي بازيگران به شکلي که با وجود انتقال احساسات، به ورطه سوزناک شدن و کمک گرفتن از رقت قلب مخاطب درنغلتد و... پيش نرفتن روايت بر پايه توقعات بيننده از آثار اينچنيني که از چارلز ديکنز تا «ميليونر زاغه نشين» همواره راه حل شخصيت فقير را اتصال ناگهاني به يک منبع ثروت و تمول مي يابند. در اين بحث مشخص، اشاره ام به اين است که تماشاگر آشنا با جلوه هاي مشابه در سينماي اجتماعي ما از همان ابتدا که وضعيت زيستي و خانوادگي و معيشتي سليماني (پرويز پرستويي) و فيروزه (مهتاب کرامتي) را مي بيند، به ازدواج آن دو در پايان به عنوان راه حل دوطرفه افسردگي و تنهايي مرد و فقر و بي پناهي زن فکر مي کند. اما از اواسط ماجرا که با ظرافت و نهان گويي روايت، از علاقه ميان بيژن (حبيب رضايي) و اما ميان تمام عوامل، براي من يکي از ويژگي هاي متن و اجراي «بيست» از بقيه تازه تر و باارزش تر مي نمايد و آن، تلاشي است که کاهاني براي فرار از کليشه «شفاهي»شدن بيش از حد فيلم هاي اجتماعي ما به کار گرفته است.


اين کوشش که همين اواخر در فيلم موثر «ريسمان باز» ساخته مهرشاد کارخاني نيز به نتيجه دلپذيري رسيده بود، در «بيست» از اين جهت دشوار و ديرياب است که اينجا با انبوهي روابط متقابل و تو در تو ميان شخصيت هاي توي تالار سر و کار داريم و پيش بردن اين روابط بر پايه هر عنصري به غير از ديالوگ يا با کمترين ديالوگ ممکن، بسيار حساس تر و «ريسکي»تر از فيلمي با روابط ميان دو سه نفر است. به همين دليل، اينکه بداخلاقي سليماني، تعصب بيژن نسبت به فيروزه، ترس ميثم (مهران احمدي) بعد از هر خرابکاري اش، پي بردن بيژن و ميثم به اينکه هر دو بي جا و بي سرپناه اند و شب ها در ماشين مي خوابند، قهر و آشتي فرخ (عليرضا خمسه) و فرشته (فرشته صدرعرفايي) و حتي بي سر و زباني پسرک آکاردئونيست (عليرضا حسيني) همه با رد و بدل شدن «نگاه» ميان شخصيت ها به بيننده منتقل مي شود، مهم ترين جذابيت «بيست» به شمار مي رود.

يک نکته مي ماند و آن اينکه آيا در هر فيلمي با هر نوع شخصيت پردازي و هر طيف اجتماعي و فرهنگي و اقتصادي که داستان در آن مي گذرد، اين کم ديالوگي و اين اتکا به عناصر کاملاً ديداري مثل نگاه هاي خاموش آدم ها به يکديگر، امتياز محسوب مي شود؟ و آيا «بيست» که اين خصلت را به عنوان يک ويژگي ستودني در خود دارد، فقط بابت شکستن کليشه پرحرفي شخصيت هاي نالان و مصيبت خوان سينماي اجتماعي ما از اين روش ابداعي بهره گرفته است؟ واقعيت اين است که چنين کاري به خودي خود نه تنها امتياز نيست، بلکه در جايگاه فرمولي کلي مي تواند عارضه يي جدي به حساب آيد. به قول دوستم کامبيز کاهه، کساني که اصرار دارند بگويند سينما فقط زبان تصوير است و مي خواهند فيلم متکي به ديالوگ را به رسانه راديو يا هنر تئاتر منتسب کنند، عملاً در واپسين سال هاي پيش از ناطق شدن سينما يعني حوالي 1927 متوقف مانده اند. سينما از آن زمان به بعد، هشتاد و اندي سال است که «هنر صدا و تصوير» به شمار مي رود و حذف کلام از آن، به معناي حذف بخش بسيار مهمي از زندگي انسان معاصر خواهد بود؛ مگر به ضرورت ها و دلالت هايي. آنچه در «بيست» اتفاق مي افتد، يکي از جلوه هاي همين دلالت هاي بجاست؛ اين آدم ها در اين محيط و فقرزدگي، سال هاي سال است که چنين فضايي را پيرامون خود مي بينند و جز در مقاطعي مهم و حساس (که فيلم در اين نقاط، به قدر کفايت از کلام کوتاه استفاده کرده) صدايشان بابت مصائب شان درنمي آيد. اين کم حرفي، به خصوص در مورد شخصيت سليماني، خصلت جاري زيست روزمره آنهاست. به طور طبيعي، در رويارويي با چنين آدم هايي، به ويژه وقتي رئيس هم باشند، ديگران نيز در موضع انفعالي ناگزير قرار مي گيرند و در نتيجه، کل رابطه به سمت سکوت و سردي و تبادل نگاه ميل مي کند. نمونه درخشان اين اتفاق، فصولي از فيلم است که بيژن يا فرشته، در آنها ميز سليماني را تميز مي کنند و تلاقي نگاه آن دو با سليماني، هربار حس يا نگراني يا لبخند يا اميدي متفاوت با دفعه قبلي در تماشاگر به وجود مي آورد. پس اين زندگي و اخلاقيات به خصوص است که اين کم حرفي را مي طلبد، نه کليت آن شعار منسوخ «فيلم بايد کم ديالوگ باشد».

2- کاستي ها

بيشتر تماشاگران «بيست»، حتي آنها که مخاطبان باحوصله و سينما فهمي قلمداد مي شوند و احياناً تلقي شان از لذت سينما رفتن و فيلم ديدن، در حد و سطح شوخي دو پاکت محتواي استفراغ در «اخراجي ها 2» نيست، از کندي پيشبرد وقايع و از بلاتکليفي چند عنصر کليدي در فيلم، گله مي کنند و مي توان در اين زمينه به آنان حق داد. «بيست» اساساً فيلم کندي است و اين کندي البته به نفس موضوع و محور داستان آن برمي گردد؛ وقتي قرار است شاهد انتظار بيست روزه کارکنان و صاحب يک تالار براي تعطيلي آن باشيم، خود «انتظار» به عنوان يک مفهوم همزمان تعليق و کندي و کش آمدن زمان را يکجا در خود دارد. از سوي ديگر، اين شغل با روندي بسيار مکرر همراه است و حتي همين تکرار و دلمردگي، يکي از دلايل دکتر را در توصيه به سليماني براي بستن تالار تشکيل مي دهد. بنابراين حتي حرکت هاي سيال و کاملاً غيرضروري دوربين در صحنه هاي حضور مهمانان تالار يا تغييرات دکوپاژي نمي تواند تنوعي در فضاي شغلي مکان و آدم هاي اصلي فيلم پديد بياورد. همچنين زندگي خالي از لطف و لذت شخصيت هاي محروم و گرفتار فيلم در همنشيني با اين فضاي بسته، امکان هر نوع زنگ تفريح هرچند موقتي را از فيلمساز و بيننده اش سلب مي کند و فقط مي ماند سرنوشت آدم ها و فرجام روابط شان که مي تواند به عنوان انگيزه يي براي پيگيري فيلم، تماشاگر را نگه دارد.

ولي فيلم در اين زمينه مشخص، چه مي کند؟ اولاً زمان زيادي را صرف معرفي و بسط مسائلي در زندگي هر يک از آدم ها مي کند تا به ما بگويد تعطيلي تالار تا چه حد و از چه جهاتي براي هر کدام از آنها به منزله بي خانماني محض و فلاکت قريب الوقوع خواهد بود. اين نکته يي است که ما بدون باخبر شدن از جزئيات زندگي آنها، از ابتدا نيز مي دانيم و از اين زاويه، تعليق يا انگيزه مضاعفي در ما پديد نمي آيد. ثانياً عناصر فرعي اما قابل توجهي مثل احتمال علاقه و ازدواج سليماني و فيروزه و احتمال رابطه پدر و فرزندي سليماني و پسر آکاردئونيست را به ماجرا اضافه مي کند؛ اما در مورد اول به درستي ولي برخلاف ميل تماشاگر، اين رابطه را متوقف و رابطه کمتر پرداخت شده ميان بيژن و فيروزه را جايگزين مي کند و در مورد دوم هم به خطا و باز برخلاف ميل تماشاگر، هيچ گرهي از نسبت ميان سليماني و پسر جوان نمي گشايد. اين گونه است که به نظر مي رسد افزودن اين عناصر فرعي به مسير اصلي روايت، نوعي چاشني براي سرگرم يا علاقه مند کردن بيننده است و در سير داستان نقش عمده يي ندارد. اين ضعف از اين حيث آزاردهنده تر مي شود که مي بينيم فيلم براي نهان ماندن حرف هاي مربوط به نسبت ميان سليماني و جوان آکاردئونيست، هيچ دليل ملموسي مطرح نمي کند و مي خواهد ما چنين عنصر مهمي را فقط بابت رودربايستي پسر و دشواري طرح ماجرا با سليماني بپذيريم، روشن و بديهي است که با اين پادرهوايي، نيمي از تاثير فصل پاياني و حضور پسر بر بالين سليماني در حال احتضار را زائل مي کند. اين از آن خطاهايي است که احتمالاً در اثر تاثير غلط نقدها و مباحث مرتبط با سينماي مدرن و اهميت «ابهام» و «فرجام ناروشن» به ذهن فيلمساز و ذهنيت حاکم بر فيلم رخنه کرده است. در فيلمي که فرجام تا اين حد مهم است و اصلاً مبناي روايت بر پايه نوعي شمارش معکوس بيست روزه استوار شده، رفتن به سراغ اين شکل از نافرجام گذاشتن برخي عناصر مهم، به نوعي نقض غرض و نشناختن ساختار روايي اين نوع فيلم ها مي ماند. اين درست همان دليلي است که براي بجا بودن تعيين فرجام الي (ترانه عليدوستي) در فيلم «درباره الي» اصغر فرهادي دارم. اين آن نوع مشخص آنتونيوني وار سينماي مدرن نيست که بتوانيم يا بخواهيم با روايت دور از تعيين فرجام، به پايانش ببريم. دليل اصلي اش هم اين است که در تمام بخش هاي پيشبرد روايت، تا جايي که مي شده، از تعليق و عوامل ايجاد آن بهره برده ايم و بنابراين، نمي توانيم همه آن تعليق را به عنوان چاشني جلب و حفظ تماشاگر، با بي فرجامي انتهايي زير سوال ببريم. اين کاري است که متاسفانه «بيست» در بخش مربوط به رابطه سليماني و پسر جوان و فيلم «عيار14» با کل مسير تعليق آفرين و محوري روايتش مي کند.

مشکل ديگر «بيست» اين است که با وجود سابقه طولاني رابطه و همکاري سليماني و آدم هايي که دارند در تالار برايش کار مي کنند، اغلب مناسبات آنها را تازه از جلوي دوربين و از مقطع آغاز روايت يعني توصيه دکتر به بستن تالار شروع مي کند. فرخ و فرشته از اينکه براي ماندن در تالار بچه دار نشده اند، طوري حرف مي زنند که انگار سليماني پيشتر اين موضوع را نمي دانسته. علاقه بيژن به فيروزه يا علاقه ميثم به بازيگري يا ناچاري هر دو آنها به خوابيدن در اتوبوس و وانت، طوري رو مي شود و لو مي رود که انگار همين دو سه روز اخير شروع شده و گذشته يي نداشته است. اينکه فيلم نمي تواند اتفاقات و روابط را «مسبوق به سابقه» نشان دهد، يکي از مشکلات قديمي فيلمنامه نويسي در سينماي ايران است که باعث مي شود همه رخدادها و منش هاي زندگي شخصيت ها درست از همان جايي که در مقابل چشمان ما روي پرده حرکت مي کنند، آغاز شود و شکل بگيرد. انگار هيچ کدام از اين عواطف و گرفتاري ها ريشه در گذشته آدم ها و مناسبات شان نداشته است. اين عارضه که گاه از آن با عنوان «نبود پرسپکتيو» در تنظيم پيش داستان و گذشته آدم ها و روايت ياد مي کنم، در «بيست» نيز آشکارا به چشم مي خورد و خاصه از اين جهت بيننده را دلزده مي کند که سازنده فيلمي با محدوديت کامل زمان و محدوديت نسبي مکان وقوع رويدادها، قاعدتاً بايد بيش از هر چيز به اين پرسپکتيو و شکل به دست آوردن آن انديشيده باشد. چون در فضاي بسته و زمان مقطعي و مشخص، يکي از مهم ترين ملزومات همين نشانه هايي است که ما از دنياي بيرون از اين مکان و زمان - و از جمله، از دنيا و مسائل گذشته- ارائه مي دهيم تا به نظر نرسد چيزي تحت عنوان جهان خارج از زمان و مکان مورد تمرکز ما وجود نداشته؛ يا داشته و ما از آن غافل مانده ايم.

3- «محصول» قابل احترام

تمام آنچه در توصيف و تحليل «بيست» و ساختارش - که به ناچار بايد کند و مبتني بر ريتم کشنده زندگي شخصيت هاي گرفتارش اختيار مي شد- گفتم، منهاي ارزشگذاري و غيره، دربردارنده يک نتيجه قطعي است؛ تهيه فيلمي با اين ويژگي ها ريسکي بزرگ به حساب مي آيد. بنابراين، سواي بحث ويژگي هاي مثبت و منفي فيلم، مي توان آن را در جايگاه يک «محصول» سينمايي، واجد ارزش و مورد احترام دانست و از سرمايه گذار و توليد کننده اش بابت بهايي که به تجربه يي اينچنين داده اند، تقدير کرد. اين ماجرا به طور اخص در مورد تهيه کننده و مجري طرح فيلم يعني پوران درخشنده اهميت مي يابد که نه تنها آگاهانه دست به چنين ريسکي زده، بلکه در پرهيز فيلم «بيست» از موسيقي احساساتي و بازي هاي ملودراماتيک اغراق آميز و فصول سوزناک کشدار، به عناصري در ساختار سينمايي راه و تن داده که هيچ گاه در فيلم هاي ساخته شده به دست خودش، سراغ آنها نمي رود و همان حال و روز آشناي ملودرام هاي اشک انگيز و کمتر ماندگار رايج در سينماي ايران را پي مي گيرد.

عناوين اين صفحه
180 درجه با هم متفاوتند
اين زندگي خودش کشنده است

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام