هوشنگ ماهرويان

چه چيزي در نظريات داروين هست که پيروان مارکس و مارکسيست ها اين گونه شيفته داروين شده اند؟ چه چيزي است که انگلس را وامي دارد تا در مراسم خاکسپاري مارکس بگويد «همان طور که داروين به کشف قانون تکامل موجودات زنده در طبيعت دست يافت، مارکس نيز قانون تکامل تاريخ بشر را کشف و تئوريزه کرد.»
و بعدها همين انگلس در آنتي دورينگ و ديالکتيک طبيعت مرتباً استناداتي به داروين دارد و تازه مي کوشد نظريات داروين را به نظريات مارکس نزديک کند. عنوان کردن نقش کار در تکامل و تاکيد بر قرار گرفتن انگشت شست در مقابل ديگر انگشتان همگي به نوعي کوشش در نزديک کردن اين دو تفکر است. بعدها هم در شوروي کوشش هاي بيشتري توسط بيولوژيست هايي مثل ميچورين وليسنکو در اين زمينه صورت گرفت.
من در اين مقدمه بر مقاله خانم مارگارت ا.في مي کوشم تفاوت نگاه علمي و سکولار داروين را با نگاه ايدئولوژيک بررسي کنم. داروين دانشمند است و آولينگ پيرو ايدئولوژي. داروين معتقد است «گسترش دانش... در درازمدت به خوشبختي بشر خواهد افزود.»
آولينگ بعد از سر خوردن از داورين مي نويسد؛ «نخستين پرسش داروين از ما اين بود که «چرا شما خود را ملحد مي دانيد و مي گوييد خدايي وجود ندارد» اين نشان مي دهد که داروين، غرق در پژوهش هاي زيست شناسي خود بود و خبر نداشت که چه بحث و جدل هايي در دنياي بيرون جريان دارد، همچنان که از تعارضات بزرگي که بين کار و سرمايه در پشت در خانه وي جريان داشت، بي اطلاع بود.»
ايدئولوژي شبه علم است. علم را با ايمان در آميخته و پديده هايي همچون، لنينيسم، مائوئيسم، کاستروييسم، انورخوجه ايسم، کيم ايل سونگ ايسم و... را پديده آورده است آن هم در کشورهايي که اسطوره زدايي نشده اند. دوران روشنگري را طي نکرده اند. پس از ايمان اسطوره يي به ايمان ايدئولوژي رسيده اند، با ترکيبي از اسطوره هاي بومي.
داروين در جواب آولينگ مي نويسد؛ «هر چند من طرفدار جدي آزادي انديشه در همه امور هستم اما اين طور به نظر مي رسد (غلط يا درست) که جدل مستقيم عليه مسيحيت و خداشناسي به دشواري مي تواند منشأ اثري براي افکار عمومي باشد. بهترين راه پيشبرد آزادي انديشه، روشنگري تدريجي اذهان مردم است که با پيشرفت دانش محقق مي شود. بنابراين هدف من همواره اين بوده است که از نوشتن درباره مذهب پرهيز و سعي خود را محدود و معروف دانش کنم.» به اين ترتيب داروين تقاضاي تقديم کاپيتال به خودش را رد مي کند.
خانم مارگارت ا.في پژوهشگر موسسه ماکس پلانک در اين مقاله که در نشريه مانتلي ريويو چاپ شد و دوست ارجمند من شهريار خواجيان آن را ترجمه کرده است، مي کوشد ثابت کند اين ادوارد بي. آولينگ بوده است که با داروين مکاتبه داشته نه مارکس. آولينگ دوست و نامزد دختر مارکس بوده است که تقاضاي تقديم کاپيتال به داروين را کرده است نه خود مارکس. و جواب داروين خطاب آقاي عزيز به آولينگ بوده و اين آولينگ بوده است که از سر بي دقتي نامه داروين را در ميان نامه هاي مارکس گذاشته و سال ها تصور بر اين بوده است که مارکس و داروين با هم مکاتبه داشته اند.
داروين نيک مي دانست که علم و ايمان را نبايد به هم بياميزد. در تحقيقات خود کتاب مقدس را کناري مي نهاد و به تحقيق مي پرداخت از همين رو بود که به نتايجي غير از افسانه آفرينش کتاب مقدس رسيد. داروين اما آته ايست و دين ستيز نبود. برخلاف مارکس قصد نکرده بود آدمي را در حوزه خصوصي اش از دين برهاند،
او فقط قصد داشت در علم مستقل و جدا از ايمان به کار خود ادامه دهد و اين فرق مهمي است بين داروين و حتي خود مارکس.
بعدها هم مارکسيست ها وقتي ديدند نظريات اينشتين مي تواند نزديکي با ماترياليسم ديالکتيک آنها داشته باشد مانند آولينگ کوشش کردند اينشتين را از خود کنند. آخر نسبيت اينشتين و نظريه تبديل ماده و انرژي تحت فرمول E=mc2 مي توانست به ماترياليسم ديالکتيک شان اهميتي دوباره بدهد. اما برخورد آلبرت اينشتين هم مانند داروين دفاع از علم و دوري از ايدئولوژي بود. آلبرت اينشتين هم در مقابل دين ستيزي و خداستيزي آنها ايستاد. او علم را مستقل از ايمان و کليسا مي خواست و آنها، ايدئولوژيست ها، ايماني را در مقابل ايمان ديگري نهاده بودند. و دست آخر داروين علت نپذيرفتن تقديم کاپيتال به خود را اين گونه توضيح مي دهد؛ «چنانچه در حمله به مذهب به نوعي مساعدت و همراهي نشان دهم ممکن است تحت فشار تعصبات برخي از اعضاي خانواده قرار گيرم. متاسفم از اينکه ناچارم درخواست شما را رد کنم.» و اين تقابل ايدئولوژي و علم است، تقابل آته ايسم است و سکولاريسم، تقابل نگاه انقلابي مارکسيستي است در مقابل نگاه محافظه کار و ليبرال. و دست آخر تقابل تکامل ناگهاني و انقلابي در مقابل تحولات بطئي و آرام. تقابل مارکس است و داروين.