
سهند ستاري
اشاره؛
رقص تولد آدمي در سمفوني پيدايش، نمايشي شور انگيز داشته است و تجربه نبود اين سرود، زمزمه يي حزن انگيز. اما يک فضاي مبهم و غبارآلود محيط تفسير وجودگرايانه مرگ را احاطه کرده که با تعابير صريح و بي پرده در انديشه وجودگرايي، حريم پرسش از چرا هاي آن معلوم مي شود.
مرگ در يک لحظه پايان بخش نوار حياتي انسان از گذشته و حال است- با اين تبصره که حيات پس از مرگ را به عنوان پيش فرض در نظر نمي گيريم- در حالي که رويداد مرگ در يک فاصله زماني از زندگي انسان رخ مي دهد و فراشد فرآيندي معنادار را خلق مي کند، اما گسترده ترين انديشه مفهومي را در مکاتب و فلسفه هاي تاريخ افکار بشر رقم مي زند تا سنتي ديرينه در ابناي انديشه ها مختص مرگ باشد و قطعيت آن هر چه بيشتر هويدا شود.
لذا اگر زندگي به عنوان هستن انسان بر هستي شکل يافته، تنها با يک سوگيري سلبي، نوار بودنش قطع خواهد شد. نوشتار پيش رو سعي دارد مرگ را از ديدگاه اگزيستانسياليستي نظاره کند.
در مکتب اگزيستانسيال ساختار زير اساس بر اين مبنا است که وجود و هستي هر چيز بالاتر از ماهيت آن است. از اين رو هر انسان وجودي يگانه است که خودش روشن کننده سرنوشت خويش است. انديشه يي اشتراکي در بين آراي اگزيستانسياليست هاي صاحب نظر مطرح است؛ اينکه تجربه خود را از مباني وجود آغاز مي کنند که تحت هر شرايطي وجود را بر ماهيت مقدم مي دانند. در واقع با پرسش از وجود آدمي هستي معنا پيدا مي کند. بنابراين از يک چارچوب نبايد فراتر رويم و آن نيز وجود انسان است. از هر نظر انديشه اگزيستانسيال بر هستن انسان در هستي و بر محوريت وجود قدم برمي دارد در حالي که انسان هنگام ترک هستي که مفهوم مرگ را شکل مي دهد در قلمرو جبر و تفويض، رقص عدم اختيار در انتخاب گزينه را پيش رو دارد. پس هستن او در گرو وجود گرايي از دريچه تقدم وجود او بر ماهيتش ملموس است و مرگ نيز در اين قلمرو به نظم بودنش، مقوله يي بنيادي است. مانور معناگراي مرگ در فلاسفه سنتي و کلاسيک - بالاخص انديشه يونانيان- بسيار پررنگ تر از رقص نو و مدرن بوده است چراکه اين مقوله را گمانه زني حاشيه يي مي پنداشتند اما به رغم نپرداختن جدي به اين موضوع در انديشه فلسفه هاي معاصر مختلف، مارتين هايدگر يکي از بزرگ ترين تئوريسين هاي انديشه اگزيستانسيال، به جد به اين موضوع پرداخته است. از آنجايي که در انديشه فلسفي اگزيستانسيال، هستي و وجود در راس هرم افکار بانيان پيدايش اين مکتب قرار دارد، لذا گريز از تحليل و بحث از مفهوم مرگ، امري اجتناب ناپذير است.
هايدگر براي توصيف وجود آدمي از به کار بردن کلمات انسان، بشر و آدمي که ممکن است به مفاهيم کهن به ارث رسيده اشاره کند، خودداري کرد و از يک واژه رايج در فلسفه آلماني يعني «دازاين» استفاده کرد. آنچه مراد هايدگر از دازاين بود، برتري نبود که انسان به عنوان يکي از هستندگان از خردورزي خود کسب کرده است بلکه دازاين تنها باشنده يي است که به ديگر وجودها مي انديشد. از نظر او اين ملاکي منطقي و قانع کننده بود. دازاين همانند ديگر هستندگان نيست که صرفاً در اين هستي باشد، بل او مدام در تلاطم فهم و تاويل است و پياپي در تکاپوي زمان ها و مکان ها به صورت باشنده يي در جهان است. دغدغه دازاين براي بودن، مراقبت و توجه به هستن خودش است بنابراين دازاين را با مولفه ها و عناصر غيرقابل پيش بيني، متعالي شونده، هستنده يي در جهان، باشنده يي با ديگر باشندگان، قدرت فهم داشتن و در نهايت متوجه مرگ بيان مي داريم. تقابل دازاين با مرگ و نيستي در مرکز هسته فلسفه هايدگر قرار گرفت.
از آنجايي که کار تحليل فلسفي غالباً صريح ساختن و مشخص کردن سوال است، از اين رو به پرسش هاي بنيادين هايدگر در ارتباط مرگ و زندگي با يکديگر مي پردازيم. وي با ابزار پرسش گري، به انديشه هاي جوان و نوپا با اين سوال تلنگر زد که آيا با پيوست زندگي به مرگ، انديشه حياتي انسان امري پوچ خواهد شد يا بالعکس، مرگ به آن مفهوم خواهد بخشيد؟
با ارائه مثالي از فضاي فرضي، تحليل را ادامه مي دهيم. فرض بر اينکه حين حرکت در جاده يي باران در حال بارش است. پس از يک فاصله زماني، بارش باران قطع مي شود و جاده نيز به پايان مي رسد. نکته در اينجاست که جاده همچنان به وجود خود باقي است، اما ديگر از باران خبري نيست. آيا مي توان هستن انسان را به مثابه جاده يي متصور شد که بارش باران امکانات اوست که با به پايان رسيدن جاده تمثيلي از مرگ را نشان دهد؟ بودن دازاين با رسيدن به نقطه پايان، با به جا گذاشتن جاده يي، تماميتي فرض خواهد شد که تا بودنش چنين فرضي هنوز تحقق نيافته بود.
انديشه اگزيستانسيال فهميدن را به يافتن امکانات تعبير مي کند. از اين رو انسان غالباً دلهره دارد که مبادا مرگ آخرين امکان باشد که با رسيدن به آن هر امکان ديگر به آخرينش تبديل شود، در حالي که هنوز از امکانات ديگر استفاده نکرده باشد. چون هرچه انسان زمان بودن بيشتري تجربه مي کند امکانات کمتري پيش رويش مي بيند و نتيجتاً خود را نيز به حکم بودن يک امکان، از بين رونده مي بيند. با ظهور امکان مرگ در بين امکانات دازاين، قطع نوار هستن او تحقق مي يابد، در واقع به زمان بودن او پايان مي دهد. اين امکان در گام به گام حرکت هستن دازاين پنهان است و آينده يي نامعلوم را منظور مي دارد. چنان که بابک احمدي به زعم هايدگر مرگ را به اصطلاح کامل شدن، به مثابه حکايت و افسانه يي نقل مي کند. اما مرگ هم در زمره ضرورت ها براي معنابخشي به هستن ضروري است که تجربه آن را فراهم مي کند. پس هر کوششي براي فهم دازاين با مولفه ها و عناصر تشکيل دهنده مفاهيم در تاويل ساختارهاي ذهن در هر تفکري، با مرگ معنا پيدا خواهد کرد.
دازاين تا زماني که وجود دارد به تماميت نرسيده است از اين رو هميشه در ماهيت او يک ناتمامي هميشگي موج مي زند. لذا مرگ پايان هستن اوست که از ديدگاه هايدگر مرگ اصيل (اصالت مرگ)، مرگ دازاين است نه مرگ ديگري.
وقتي پيش فرض تجربه مرگ براي دازاين وجود دارد او تمام اختيار خود را که پس از تجربه سرنوشتي به حکم جبر مشروط به اختيار ديگري به دست آورده، ديگر در آن فضا، با آزادي عمل و قدرت اراده، تمام هستن خود را نخواهد داشت. پس تا آن زماني که دازاين بودن را تجربه مي کند در پي حضور مرگ، ناکامل خواهد بود و هنگامي که مرگ به سراغش مي آيد باز هم خبري از تکامل نيست. پس دازاين از تماميت زندگي ديگري نيز بي خبر خواهد بود، چرا که نه به جاي او زيسته و نه مرده است. لذا دازاين در حکم انديشيدن در باب ديگر هستندگان نه از تماميت خود خبر دارد و نه ديگري.
مرگ، شرايط و حتي ضوابط جلورفت فعليت دازاين را از او سلب مي کند. علت قلمداد شدن مرگ به مفهوم انتها و پايان، در انديشه اگزيستانسيال، تنها به اين سبب است که دازاين ديگر پس از مرگ، هستن و بودني را تجربه نخواهد کرد. و اين مشروط به درک فضاي منحصر به فرد بودن و شخصي دانستن امر مرگ است.
مرگ همواره در آينده يي نامعلوم، رقص فلسفي و نمايشي شايد رنگين ارائه مي دهد، از اين رو فضاي نه چندان دلچسب تجربه آن، دازاين را مجاب مي دارد تا مرگ را فرآيندي در آينده يي دور به حساب آورد، تا هستن خود را از مفهوم پوچي و نيستي بزدايد. از اين رو با پذيرش اين نکته که شايد خواندن اين نوشتار را حتي نتوانيم به پايان بريم، نمايش ترس را با پرستاري و مراقبت به سمت زندگي خاص خود روانه مي کنيم. از همين جاست که هايدگر دازاين را پيوسته تيماردار مي داند چرا که درگير و سرگرم هستن خود است و نمي تواند نسبت به آن بي اهميت باشد. از اين رو هستن اين هستنده بسيار حائز اهميت است. بنابراين او قادر خواهد بود به ايده آل هاي خود بينديشد و لذت را در سمت و سوي قواي فهم خود تجربه کند.
به زعم نيچه بايد در تضادهاي دوگانه شک کرد چراکه شايد اين تضادها به هم وابسته و حتي يکي باشد از اين رو مفاهيم متضاد لازمه يکديگرند، زيرا با اتکا به مفهوم مقابل خود را تعريف مي کنند. هستن و نيستن هم دو مفهوم متضادي هستند که هر يک مشروط به ديگري است و ضرورتي براي بقاي فهم ديگري هستند. تناهي و هستن دازاين به علت پايان بخشي او معنا پيدا مي کند که به اعتقاد هايدگر؛ «دازاين يک پايان ندارد که در آن به دقت متوقف شود، بلکه دازاين در تناهي و به پايان رسيدن وجود دارد.»
با شروع شريان زندگي بر انسان تمام امکاناتي که اگزيستانسياليست ها مطرح ساختند، در اختيار دازاين قرار مي گيرد. مرگ نيز به عنوان يکي از اين امکانات در ساختار امکاني او قرار دارد. اين در شرايطي است که تجربه اين امکان راه را براي تجربه ديگر امکانات خواهد بست. با آغاز زندگي، امکان مرگ بين امکانات ديگر نيز متولد خواهد شد، در حالي که اتمام زندگي با رخداد مرگ روي مي دهد و از آنجايي که از نقطه پيدايش، اين امکان وجود دارد، از اين رو مرگ يک گام در حضور داشتن بر ساختار دازاين ماتاخر است. لذا زندگي نمي تواند يک ساختار وجودي دازاين باشد. زندگي حد فاصل بين تولد و مرگ دازاين است که با رقص امکانات بر عوامل حيات جسماني و انديشه يي، جاده يي به جا خواهد گذاشت.
اما آزادي در مرگ که با عنوان خودکشي بيان مي شود در انديشه اگزيستانسيال دليل تجربه مرگ نيست. در قدم اول اشاره به اين نکته حائز اهميت است که انسان در لحظه مرگ به اختيار خويش آزادي را تجربه نخواهد کرد چرا که گزينه ديگري جز اين، براي انتخاب ندارد. از طرفي خودکشي در تحقق بخشيدن به امر مرگ، به متن زندگي دازاين برمي گردد، که از اصالت مرگ به دور است.
سايه چتر مرگ در طول تاريخ انديشه چندهزار ساله بشر، در بستر تفکرات ساده و خاص، امري اجتناب ناپذير است. اما با وجود رقص پاسخ آري يا نه بر امور صواب يا خطا در اخلاق مکاتب و اديان، براي سعادت با عده زياد، جهت وصول نيات به تعاريفي در باب واجب الوجود، شيپور فرصت طلبي در اين بين کم نواخته نشده است، که البته آثار سوء و تخريبي تعاريف مرگ در بين همين مکاتب در ديگر ابعاد حيات انديشه انسان سنتي و مدرن رسوخ کرده است. شايد سم زدايي از مقوله مرگ بر حساب مقولات خود مدار ارائه شده، راه را براي تحليل ديگر مسائل بنيادي باز کند و شهامت قبول انديشه به بن بست رسيده و صرف تسلي دهنده را پيدا کند.