سه شنبه، 1 ارديبهشت 1388 - شماره 1931
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: تاريخ
گفت وگو با رفعت يزدان پرست
سراب مجاهدين

زهرا بيگدلي

با انديشه هاي شريعتي که آشنا شد، انقلابي در وجودش شکل گرفت. قهرماني بدمينتون را رها و تمام نيرويش را صرف کرد براي ساختن جامعه بي طبقه توحيدي؛ براي ساختن اين آرمانشهر از جانش هم گذشت. با فرزندانش زندان عراق را هم تحمل کرد. اما سازمان مجاهدين را تنها سرابي يافت و طبلي توخالي. رفعت يزدان پرست که مدت ها قهرمان بدمينتون ايران بوده، براي رسيدن به آرماني انساني دوسال زندان عراق را تحمل کرده و حالا خاطراتش را منتشر کرده تا ديگران بدانند...

وقتي براي گفت وگو به خانه اش مي روم، يکي يکي دختر هايش را معرفي مي کند. قهرمان جوانان، نوجوانان و بزرگسالان بدمينتون. به فرزندانش مي بالد؛ فرزنداني که همراه او زندان کشيده اند و سخت ترين شرايط را تحمل کرده اند.

---

-چطور شد وارد فعاليت هاي سياسي شديد؟

انگيزه اصلي در اين رابطه را محيط اطرافم به من داد. من از دوران کودکي تبعيضي که دور و برم بود را خوب حس مي کردم. من در مسجد سليمان بزرگ شدم. اين شهر يک شهر کارگري است و اصلاً به آن مسکوسليمان گفته مي شد. حزب توده يک زماني آنجا خيلي طرفدار داشت. تضاد طبقاتي در اين شهر خيلي زياد بود. بسياري از آدم ها در اين شهر از حداقل شرايط زندگي محروم بودند و در مقابل مستشاران امريکايي و انگليسي شرايط زندگي فوق العاده خوبي داشتند. مردم بومي در گرماي مسجدسليمان روزي دو ساعت حق استفاده از آب داشتند. آن وقت کارمندان شرکت نفت يا خارجي ها زمين تنيس بزرگ يا استخر در خانه داشتند. من اين تضادها را مي ديدم. پدر من کارمند شرکت نفت و قهرمان تنيس بود. شرکت نفتي ها دوست داشتند با او بازي کنند، به همين خاطر اکثراً به خانه خيلي ها دعوت مي شد و من هم با او مي رفتم. خانه آنها را با ديگران مقايسه مي کردم و نمي توانستم بي تفاوت باشم. آنها که حالا زير خط فقر هستند، پيش مردم آنجا پادشاه بودند. حالا اين وضع در چه شهري بود؟ شهري که اولين چاه نفت خاورميانه در آن کشف شد. اما من سياسي نبودم. چون پدرم ناسيوناليست بود. من هم ناسيوناليست بودم و فکر مي کردم بايد مملکتم را دوست داشته باشم. و وطن پرستي و شاه پرستي را همراه هم مي ديدم و از آنها که حرف سياسي مي زدند، بدم مي آمد. فکر مي کردم تمام دنيا همين است و شاه بي تقصير است. اين سوال ها در ذهن من وجود داشت تا بزرگ تر شدم. حول و حوش 14 ساله. به اين سن که رسيدم ديگر هيچ قرارداد اجتماعي را قبول نداشتم. از درس خواندن و حتي قهرماني بدمينتون هم دست کشيدم. دنيا برايم بي معنا بود. بدبين شده بودم و هنوز هم مذهبي نبودم. فرهنگ غالب آن زمان هم آنقدر پوچ بود که جوابي براي سوال هايم نداشت. پولداري و خوشگلي فاکتور مهمي در تمام زمينه ها بود. کتاب، مجله يا فيلم به درد بخور نبود. تنها موضوعي که من را ارضا مي کرد ورزش بود. پابه پاي پسرها فوتبال بازي مي کردم. در هر حال خسته و سرخورده شدم. نزديک انقلاب 20ساله بودم و داشتم از همسرم به دليل مسائل شخصي جدا مي شدم. آن زمان خانواده ام در اصفهان زندگي مي کردند و من دائم در رفت و آمد بودم. بعد از ازدواج آمده بودم تهران. يک دفعه که در مسير اصفهان بودم اتفاق بسيار عجيبي برايم پيش آمد که اصلاً مسير زندگي ام را عوض کرد.

نمي دانم چطور مي شود يک نفر اينقدر مي تواند بر کس ديگري تاثير بگذارد. در اين مسير خانمي پيش من نشسته بود که خيلي روشن بود و تمام سوال هاي من را جواب مي داد و حتي سوال هايي مطرح مي کرد که سوال هاي خود من بود. اين خانم هفت ساعت براي من صحبت کرد و من تمام شب نخوابيدم و به حرف هاي او گوش دادم. به من فهماند دليل اين همه تضاد چيست؟ گفت حکومت بايد اين تضادها را از بين ببرد و من را با اسلام آشنا کرد. گفت منظور اسلام اين نيست که فقط مردم سينه بزنند بلکه هدف اسلام رشد و اعتلاي مردم است و نجات و رشد جامعه و مردم. من فکر مي کردم دنيا هيچ وقت خوب نمي شود اما او گفت با اجراي قوانين اسلام مي شود و دکتر شريعتي را به من معرفي کرد. من هم اولين کتابي که از دکتر خواندم «فاطمه فاطمه» است بود.

اين کتاب در من انقلابي برپا کرد. فرداي روزي که کتاب را خواندم با حجاب شدم و راه زندگي من تغيير کرد. دنبال سياست رفتم با اين انگيزه که محرومان جهان را نجات دهم.

-چطور با سازمان آشنا شديد؟

وقتي انسان با دکتر آشنا مي شد خواه ناخواه به سمت سازمان هم کشيده مي شد. من با شريعتي شروع کردم. شريعتي حسنات را مقابل صالحات قرار مي دهد. صالحات مي شود اعمالي که از بن و ريشه تغيير ايجاد مي کند. شريعتي چپ ترين مواضع اسلامي را داشت. انديشه هايش بوي خون و قيام مي داد. وقتي چنين انديشه يي براي انسان جا مي افتد، فکر مي کند زندگي فقط عقيده و جهاد است و جهاد هم تنها در ميدان جنگ است. خب اين انديشه انسان را به سمت سازمان سوق مي داد. سازمان اول انقلاب تبليغات وسيعي داشت، مذهبي بود و از جامعه بي طبقه توحيدي صحبت مي کرد و اينچنين جامعه يي براي من يعني بهشت.

-چه سالي عضو سازمان شديد؟

من هيچ وقت عضو نبودم، سمپات بودم و نشريات سازمان را مي خواندم. سال 58 دانشجو شدم و بيشتر مطالعه مي کردم. درگيري هم با همسرم داشتم و نمي توانستم چندان روي موضوع خاصي تمرکز کنم. بين تهران و اصفهان در تردد بودم.

-آن زمان نقد به سازمان زياد بود. شما چطور اين انتقادها را نديد مي گرفتيد؟

من اين نقد ها را مي شنيدم. بيشترين حرفي هم که مي شنيدم اين بود که سازمان التقاطي است. وقتي از سازمان در اين مورد مي پرسيدم سرسري جواب مي دادند و مي گفتند به اين دليل اين حرف گفته مي شود که جامعه بي طبقه توحيدي که ما مي گوييم شبيه شعار کمونيست ها در مورد جامعه بي طبقه است و به همين دليل به ما انگ مي زنند. براي من اين جمله مهم نبود. چون من با توجه به تبعيض هايي که ديده بودم، جامعه بي طبقه توحيدي را دوست داشتم و مي خواستم اين شعار عملي شود.

-تا خرداد 60 ايران بوديد؟

بله، من ايران بودم.

-بعد از اين درگيري فکر نکرديد سازمان تشنه مقام است؟

نه، چون فقط خرداد 60 نبود. پيش از آن درگيري هاي خياباني شروع شده بود. سازمان هم زرنگ بود، مظلوم نمايي مي کرد. من به عنوان مسلماني که دنبال آزادي بيان و جامعه بي طبقه توحيدي بودم، نمي توانستم قبول کنم کسي به خاطر فروش نشريه کتک بخورد. سازمان هم روي صحنه هاي خشونت باري که براي آنها پيش مي آمد، مانور مي کرد.

من دوست داشتم همه با هم گفت وگو کنند. اگر اين اتفاق مي افتاد سازمان مغلوب مي شد چون حرفي براي گفتن نداشت. سازمان وقتي سيماي مقاومت داشت حرفي براي گفتن نداشت.

اما آن زمان طوري وانمود مي کردند که انگار ما خيلي حرف داريم و اجازه نمي دهند بگوييم. سازمان از نام نيک بنيانگذاران سوءاستفاده کرد و بيش از هر کس شخص رجوي.

-چطور شد از ايران خارج شديد؟

من به دليل مشکلات خانوادگي دائم بين تهران، اصفهان و مشهد در رفت وآمد بودم. بعد از اينکه انقلاب فرهنگي شد و دانشگاه تعطيل شد، من نمي توانستم ديگر با سازمان ارتباط بگيرم. من فکر مي کردم سازمان هميشه هست و اصلاً به اين فکر نبودم که يکدفعه سازمان اعلام جنگ مسلحانه کند و دفاترش زيرزميني شود. به همين خاطر به ارتباط داشتن هم فکر نکردم. در واقع بعد از خرداد 60 ارتباطم قطع شد و حس کردم خيلي تنها و سرشار از سوالم. قضيه خرداد 60 خيلي سريع رخ داد به همين دليل من نتوانستم درست تحليل کنم. شايد اگر فضا اينقدر سريع نظامي نمي شد کسي مثل من اصلاً نمي خواست ارتباطش را با سازمان ادامه دهد.

همان سال 60 من چون عضو جامعه زنان بودم و مي دانستند چه اعتقادي دارم، بعضي از خانه من استفاده مي کردند. من خواستم عضو سازمان شوم اما نشد. يک دفعه يکي از بچه ها گفت با من تماس مي گيرد. با مدرسه من تماس گرفت و گفت من زهره هستم. من يک لحظه قاطي کردم و نفهميدم کدام زهره است. پرسيدم کدام زهره؟ او هم فکر کرد من لو رفته ام گوشي را قطع کرد. من بعد متوجه شدم چه کسي بوده.

بعد آمدم تهران چند نفر از خانه ام استفاده کردند. آخرين مرتبه خرداد 61 در يکي از اردو هاي ورزشي يکي از بچه هاي دانشگاه به نام شهره را ديدم. باردار بود. پرسيدم با کي ازدواج کردي؟ گفت با روزبه.

اين روزبه خيلي فعال بود؛ آنقدر که من هم او را مي شناختم. اين شد که آدرس خانه را دادم و گفتم هر وقت خواستي بيا استفاده کن و من را هم به سازمان وصل کن. اين آدرس کار دست من داد. رفت تا رده هاي بالاي سازمان. ظاهراً يکي از افراد رده بالاي سازمان مي خواسته بيايد خانه من که من اصلاً نبودم و رفته بودم سينما. اما به واسطه آدرس دستگير شدم و رفتم اوين. دو سال زندان بودم. فکر مي کردند من خيلي ها را مي شناسم اما اين طور نبود. خرداد 63 آزاد شدم. خرداد 64 دوباره دستگير شدم. خواستم اين بار از مرز اروميه خارج شوم.

سازمان مدام تبليغ مي کرد که بياييد همه چيز مهياست و کردها کمک مي کنند، در حالي که اين طور نبود.

در هر صورت من رفتم سر مرز. آنجا دو تا از برادرهايم سرباز بودند. يکي از آنها در سردشت سرباز بود و ديگري در پيرانشهر. آن زمان قانوني تصويب شده بود که از دو برادر که در خط مقدم هستند يکي از آنها مي تواند معاف شود. من رفتم نامه گرفتم که آن برادرم که در پيرانشهر بود، برگردد چون آن برادرم نزديک پايان خدمتش بود. من را در مياندوآب بازداشت کردند. توي اتوبوس از قيافه ام به من شک کردند. تا ثابت شود کاره يي نيستم و آمده ام برادرم را ببرم يک ماه طول کشيد و در اروميه در زندان بودم.

-دوباره چه شد که تصميم گرفتيد از ايران خارج شويد؟

سال 68. خرداد 68 دوباره تصميم گرفتم.

-تا اين سال کار خاصي نمي کرديد؟

نه. ارتباطي نداشتم.

-سال 68 اين پنج فرزند را داشتيد؟

نه. چهار تا بودند. اما من دو تا بزرگ ها را با خودم بردم. تصميم گرفتم با ماشين شخصي خودم بروم.

البته من از اين برهه بود که نسبت به سازمان مساله دار شدم. در هر حال ماشين را برداشتم، گفتم اگر من را گرفتند مي گويم آمده ام گردش. اما اگر توانستم خارج شوم ماشين را مي فروشم و مي روم. اين بار در روستاي دلس نزديک عراق بازداشت شدم. منتقلم کردند زندان کردستان. در زندان کردستان هم مدت کمي بودم تا آمدم انفرادي هاي زندان شهرباني و شش ماه آنجا بودم. اينجا بود که سرفصل تازه يي در زندگي ام باز شد. تمام اين اتفاقات چندساله زندگي ام را جمع بندي کردم. پيش خودم گفتم اين همه سازمان گفت بياييد اينجا. چنين و چنان مي شود، مگر سازمان سال 60 نمي گفت ايران را بهشت مي کند، همه به حقوق شان مي رسند، جامعه بي طبقه توحيدي درست مي کند؟ اين هشت سال چه کرده و من خودم چه کرده ام؟ من به عنوان عنصري که حداقل يک مربي ورزش خوب بودم چه کردم؟ دانش من خيلي بيشتر از ديگران بود. فکر کردم چرا هر کس توانايي يا صلاحيتي دارد بايد از جامعه بردارد و برود؟ اين چه کاري است که هشت سال است تکرار مي شود؟ در هر صورت اين دوره در خودم بودم. به حرف هاي شريعتي دوباره فکر کردم. فکر کردم اسلام که دين جنگ نيست. تنها يک قيام در تمام دوران از فوت پيامبر تا غيبت صغري اتفاق افتاده که قيام امام حسين بود. يعني اسلام با خشونت و جنگ حرفش را پيش نمي برد. با اين انديشه ها خيلي مساله دار شدم. مني که مي خواستم براي مستضعفان کاري بکنم خودم و بچه هايم هم داريم جزء مستضعفان مي شويم. آن زمان مساله دار شدم. اما مرتب خودم را محکوم مي کردم. در هر حال گذشت تا سال 72 که داشت 35 سالم مي شد. براي استخدام در سازمان تربيت بدني اقدام کردم. در امتحان پذيرفته شدم اما در گزينش رد شدم. از همسر دومم هم جدا شدم. با وجود اينکه نسبت به سازمان هم دودل بودم اما از ايران خارج شدم. تنها رفتم با پاسپورت خواهرم. خواهرم 15 سال از من کوچک تر بود. عکس شناسنامه او را با عکس خودم عوض کردم. بعد با عکس خودم رفتم پاسپورت گرفتم. او زن مجرد بود و من نمي توانستم بچه هايم را ببرم. رفتم ترکيه و بعد از 40 و چند روز بچه هايم از طريق قاچاق آمدند. يک قاچاقچي معروف پيدا کردم که مطمئن هم بود. هر پنج تا بچه ام را از طريق کوه آوردند. بعد از اينکه آمدند من فهميدم چه بلايي سرشان آمده. قاچاقچي به من گفت بچه ها را از راه صاف مي آورد. بعد که آمدند بچه ها گفتند اين کوهستان آنقدر بلند بود که درخت ها خيلي کوچک ديده مي شدند. بچه ها را با روسري به خودشان بسته و از کوه رد کرده بودند. من تا مدت ها کابوس افتادن بچه ها از کوه را مي ديدم. تنها خدا همراه من بود. سازماني نبود براي حمايت از من. حدود يک سال و اندي ما ترکيه بوديم. بچه ها که رسيدند نماينده سازمان که شخصي به نام کريم بود به شهر چرم آمد و با من صحبت کرد. من 13 سال انتظار کشيده بودم با نماينده سازمان حرف بزنم و اين نماينده هيچي نمي فهميد. بي سواد بود و تنها شعارهايي کلي بلد بود. نتوانست جواب سوال هاي من را بدهد. آدرس دفتر سازمان در فرانسه، امريکا و عراق را به من داد. من به هر سه اين دفتر ها 40 صفحه نامه نوشتم و سوال هايم را پرسيدم. اينقدر نسبت به سازمان مساله مند بودم که نمي توانستم به سازمان فطريه بدهم. نکته جالب اينجا بود که قبل از ديدن اين کريم دفتر «يوان» به من گفت کار شما آماده است و برويد سفارت کانادا. اما بعد از ديدن او گفتند نه اشتباه شده و جواب شما معلوم نيست. من بلاتکليف شدم. من يک سال و نيم با پنج تا بچه آواره شدم. کار گرفتم، مربي بدمينتون و بدنسازي شدم. دولت ترکيه به من پيشنهاد کرد آنجا بمانم و مربي تيم ملي بشوم. اما من محيط آنجا را دوست نداشتم. پيش خودم گفتم من يا مي روم پيش مجاهدين يا اروپا. اين دوران ادامه داشت تا يک روز که من رفتم يونيسف که بگويم بايد تکليف من را معلوم کنيد. اما مجاهدين نگذاشتند کار من به سرانجام برسد.

در آنکارا در ساختمان ب. س. پ يکسري افراد سياسي دور هم جمع شده بودند تا يو ان (UN) تکليف کارشان را مشخص کند. من هم رفتم به اين ساختمان و آنجا برايم اتفاقات عجيبي پيش آمد. ما آنجا حدود 64 فرد سياسي بوديم که هيچ کاري جز اداره همان ساختمان نداشتيم. همه هم سياسي بوديم. ادعاي روشنفکري داشتيم و مي گفتيم حکومت حق ماست. نمره کاري ما آنجا از 80 ، 10 هم نبود. آنجا فهميدم فاصله حرف تا عمل چقدر است. رفتارهاي آدم هاي آنجا ناعادلانه و حتي احمقانه بود. من يک مقدار پول داشتم که مي دادم به دختر بزرگم که مواد خوردني براي بچه هاي کوچکم بخرد. بعد از مدتي يک زن ترک آمد به من گفت به تو و بچه هايت خوب رسيدگي مي شود؟ چون تو پنج تا بچه داري من هر روز بسته هاي شيريني و مواد غذايي اضافه براي شما مي دهم. اينها اصلاً دست من نرسيده بود. گروهباني آنجا بود که مسوول تدارکات ما بود. من مي ديدم اينها از روزي که آمده اند مرتب وضع شان بهتر مي شود. لباس و خوراکي مي خرند. در حالي که ما نان نداشتيم بخوريم. من هميشه فکر مي کردم اين پول خودشان است. بعد از حرف هاي آن زن ترک فهميدم قضيه چيست. اين را هم در جمع گفتم. گفتم اين پول، پولي نيست که برايش زحمت کشيده باشيم. به ما مي دهند و ما فقط بايد مساوي تقسيم کنيم و اين کار را نمي کنيم. کمونيست، مجاهد و... از هر گروهي که بگويي آنجا بودند و نمي توانستند در آن گروه خودشان را اداره کنند. به درجه يي رسيدم که حاضر نشدم با آنها باشم. شبي که از آنجا درآمدم پليس ترکيه به من وطن داشت نمي داد و من فقط 200 دلار پول داشتم اما حاضر نشدم با آن جمع بمانم. در حالي جمع را ترک کردم که قرار شده بود دولت دانمارک عده يي را پذيرش کند، اما من با آنها نماندم. رفتم جلوي يونيسف و دو روز اعتصاب غذاي خشک و تر کردم. گفتم من خشونت طلب نيستم اما پاي پنج تا بچه در ميان است. من را از اين بلاتکليفي درآوريد. من خواستم جامعه ام را به جايي برسانم و بعد بچه هاي خودم ولگرد شدند. گفتم اينجا مي نشينم تا بميرم. بچه ها را هم برگردانيد ايران پيش پدرشان. روز دوم اعتصاب غذاي من يکي از بچه هاي سازمان به اسم افسانه آمد و به من گفت چرا نمي روي عراق و تمام حرف هايت را همان جا نمي گويي؟ اين کار هم دسيسه سازمان بود. افسانه به من گفت از طريق يوان عراق برو به يک کشور ديگر. من 9 روز وقت داشتم در ترکيه بمانم. در اوج نااميدي فکر کردم راه ديگري را هم امتحان کنم. به او گفتم بچه هايم را تحويل يوان مي دهم و تنها مي روم. چون شنيده بودم کردها با مجاهدين بد هستند. افسانه گفت اين طور نيست و بعد گفت بايد بروي کرکوک و از آنجا بروي، در حالي که اصلاً لازم نبود. من مي توانستم مستقيم بروم موصل؛ يعني نيازي به کردستان رفتن نبود. آنها قصد داشتند من بروم کردستان و کشته شوم. چون آن زمان سازمان به کمک صدام کردها را قتل عام کرده بود و اينها مجاهد گير مي آوردند، مي کشتند. افسانه هم دقيقاً من را به همين منطقه فرستاد تا حذف شوم.

من متوجه اين دسيسه ها نبودم. به خاطر انتقادهايي که داشتم، به خاطر سوال هايي که داشتم، ترجيح مي دادند من بميرم و بعد استفاده تبليغاتي بکنند. هر طوري بود رفتيم عراق. از اربيل رفتم کرکوک. آنجا ما را دو روز بردند در هتل بابا گور گور. بعد از دو روز دوباره من را برگرداندند به اربيل؛ بدون اينکه يک مجاهد با من حرف بزند. من کلي فيلم بازي کرده بودم که شوهرم کرد مهاباد است و دو سال است گم شده و من آمده ام بچه هايش را بدهم دستش و برگردم. وقتي دوباره برم گرداندند مرز کردستان ترس تمام وجودم را گرفته بود. قبلاً يک عکس با کردي به اسم عبدالقادر داشتم. قرار بود او بچه هاي من را از ايران بياورد. به خاطر 100 دلار درخواست پناهندگي اش را به من فروخت. نقشه اش اين بود که اين درخواست اقامت و عکس را به عنوان سند ازدواج با او ببرم ايران و بچه ها را بياورم اما به نظر من اين نقشه منطقي نيامد. در هر صورت اين کيس و عکس اينجا به درد من خورد. من به کردها گفته بودم بايد بروم بغداد. با هزار مصيبت به عراق رسيدم. اما مجاهدين دستور داده بودند من را برگرداند اربيل. سر مرز اتفاقي افتاد که بد بود اما باعث خير شد. من سر مرز به اين سرباز گفتم تو را به خدا من را برنگردان آن طرف، من را مي کشند. سرباز آمد من را هل بدهد. دختر بزرگم کاراته کا بود. ترسيد، گفت دست به مامان من نزن. با لگد سرباز را زد. سرباز هم با قنداق تفنگ زد کتف دختر من را شکست. اين صداي شکستن استخوان او هنوز در گوش من مي پيچد و اين بدترين اتفاق زندگي من بود. دوست داشتم بميرم اما اين صدا را نشنوم. اين اتفاق که افتاد کردها چون با عراقي ها بد بودند ما را با احترام بردند کردستان. دست دخترم را عمل کردند. شش ماه در اربيل ماندم و ناظر ورزشي استان اربيل شدم. کار مي کردم. تا اطلاعات ايران من را شناسايي کرد. طي يک سري اتفاقات متوجه شدم به زودي وضعيتم به هم مي ريزد. در اين مدت متوجه شده بودم که من اصلاً بايد از موصل مي رفتم. نمي فهميدم چرا به من گفتند از کرکوک برو.

رفتم سر مرز. گفتم بروم سر مرز سوال کنم چه بايد بکنم که مشکل پيش نيايد. سه تا بچه ها را گذاشتم توي هتل. دو تا را برداشتم و قرارم بر اين بود که سر مرز وقتي ازم مي پرسند جنسيه بگويم من مجاهد ايراني. سر مرز خيلي شلوغ بود. ديدم مامور اولي وقت ندارد. گفتم از دومي سوال کنم. دومي لباس سفيد به تن داشت. از من چيزي درخواست کرد مثل رشوه. اما من فکر کردم دندانپزشک است. دندان هايم را نشان دادم. گفت برو. من از مرز رد شدم. به بچه هايي که ماندند هتل گفتم تا غروب برمي گردم. اگر نيامدم برويد يو ان پيش احمد. سرباز را صدا کردم و گفت صبر کن. نيم ساعت طول کشيد. يک ماشين آمد و يک مترجم داشت که مي گفت استاد دانشگاه است. هر چه گفتم بچه هايم در هتل هستند، گفتند خودمان مي آوريم. من را بردند موصل و داخل يک ساختمان اداري. مشخصات من را پرسيدند و فرستادند براي سازمان. دو ساعت بعد همه از اين رو به آن رو شدند. به من گفت شما را يک ساختمان ديگر مي بريم و من فردا صبح مي روم دنبال کارهاي شما. من گفتم چه کاري؟

بچه هاي من تنها هستند، بگذاريد من بروم پيش بچه هايم. من تنها آمده بودم سوال کنم امکان دارد بيايم اينجا يا نه؟

نگذاشتند. من را بردند داخل يک ساختمان که تا در را باز کردند من فهميدم زندان است. نه زندان عادي. زنداني که بوي تنبيه مي داد.

شش روز من زندان موصل بودم و بعد من را بردند زندان بغداد. هر چي مي گفتم با من حرف بزنيد، مي گفتند عربي حرف بزن. مترجمي هم ديگر نبود. گير افتاده بودم. زندان خيلي کثيف بود. دو ماه در زندان بغداد من را شکنجه روحي دادند. با دو بچه بودم و از آن سه تا بي خبر بودم.

-کسي از سازمان نيامد با شما صحبت کند؟

هيچ کس. سازمان دجال تر از اين حرف ها است. بعد از دو ماه من را انداختند بازداشتگاه کاظميه در بند فاحشه ها. اصلاً نمي توانم بگويم آنجا چطور بود. بعد من را فرستادند دادگاه. شش سال حکم به من دادند.

-به چه جرمي؟

تجاوز به حدود. نمي دانم من کي به حدود تجاوز کرده بودم؟ با اصرار من را آورده بودند. در هر حال هر چه توانستند آزار دادند. من سه تا دخترم را گم کردم. اين کار را سازمان با من کرد. يک آدم وحشي و دگم هم با انسان اين رفتار را نمي کند که سازمان با من کرد. من تنها نسبت به سازمان مساله دار بودم و سازمان اين رفتار را با من کرد. سازماني که ادعاي حکومت دارد. اين سازمان چطور مي خواهد آراي مختلف و مخالف را تحمل کند؟ من تازه از ايران کنده بودم. به خاطر سازمان بلايي نبود که سر من نيامده باشد. تنها چون مساله دار بودم. من مرتب به اينها مي گفتم من زنداني خارجي ام، اين بچه ها نبايد زندان بکشند. نمي فهميدند. مي گفتم مجاهدين. مي گفتند مجاهدين نمي شناسيم. اين برنامه سازمان بود که کنار بماند.

بعد از نه ماه که زندان رشاد بودم تصميم گرفتم فرار کنم و نشد. خيلي کتک خوردم. خيلي درد کشيدم. بعد من را انداختند انفرادي. من اعتصاب غذاي خشک و تر کردم. پنج روز. اما اسمش را اعتصاب نگذاشتم. گفتم به خودم اعتراض دارم. در اين پنج روز بود که فکر کردم. خيلي دقيق فکر کردم. به يک جمع بندي رسيدم و يک جمله اش کردم. به رئيس زندان که آمده بود به من التماس کند چيزي بخورم، نوشته ام را دادم. براي رجوي نوشتم؛ آقاي رجوي. سياست راه انبيا نمي باشد. از ميان عناصر سياسي صادق ترين فرد ماکياول است.

با تمام وجود باور کردم رجوي يک ماکياول است. از روي ترس و اجبار و هيچ چيزي نبود. حاضر بودم با خونم اينکه رجوي ماکياول است را امضا کنم.

پرده ها يکي يکي کنار رفت؛ اينکه چرا مجاهدين نيامدند با من حرف بزنند، چرا من را از هتل بابا گورگور برگرداندند و اينکه چرا افسانه گفت از کرکوک برو. چراها همه برايم روشن شد. رئيس زندان آمد و گفت که بايد غذا بخوري و اگر نخوري توي حلقت مي ريزيم. گفتم نيازي نيست، من خودم غذا مي خورم. اما پيش از اين گفتند تا 10 روز ديگر مجاهدين مي آيند اينجا. گفتم چي شد؟ شما که تا به حال مجاهدين را نمي شناختيد. گفتم فقط اين نامه را به رجوي بدهيد. بردند. دو روز بعد نامه را برگرداندند و گفتند اين چيست؟ عوضش کن. گفتم پاره اش کن. چند روز بعد مجاهدين آمدند و گفتند ما دنبال تو بوديم. گفتم جدي؟ گفتند ما نمي دانستيم تو اينجايي تازه فهميديم. آنها کفش اندازه دخترهايم آورده بودند. براي من لباس آورده بودند. آخر اگر نمي دانستند من اينجا هستم چطور قد پاي دخترهايم لباس آوردند؟ پرده ها کنار مي رفت. يک سال و خرده يي ديگر در زندان ماندم.

-چطور آزاد شديد؟

بر اساس معاهده ژنو آزاد شدم. البته قبل از آزادي مجاهدين چند مرتبه ديگر آمدند. بعد گفتند سه تا کشور مي تواني بروي؛ سوئيس، سوئد و دانمارک. اما روزي که خواستم آزاد شوم، گفتم چطور ما را به سوئد منتقل مي کنيد؟ گفتند شما براي مدت کوتاهي چند ساعت يا چند روز پناهنده صدام مي شويد و بعد به کشور ثالث منتقل مي شويد. گفتم من حتي يک روز پناهنده صدام نمي شوم. ديکتاتوري بزرگ تر از صدام وجود نداشت. صدام غلام حلقه به گوش امريکا بود. طوري رفتار مي کرد انگار امريکا مي خواهد آنها را نجات بدهد. گفتم من با اين همه زجري که کشيدم پناهنده صدام بشوم؟ گفتند پس برگرد ايران. من از بازگشت مي ترسيدم. خيلي سر مرز گريه کردم. گفتم من بدبختي هايي که کشيدم براي اين بود که فکر کردم مي توانم براي مردم کاري بکنم و نمي توانم پناهنده جلادي مثل صدام بشوم و رجوي هم به او پناهنده شده بود. همين براي شناخت مجاهدين کافي بود. گفتند برو پيش مجاهدين. گفتم هرگز، من تازه اينها را شناخته ام.

به خدا توکل کردم. آمدم ايران. فروردين 77 بود که آمدم ايران. حس کسي را داشتم که براي اعدام مي رود. مي ترسيدم. به آنها گفتم من دست کسي که من را اعدام کند مي بوسم اما پناهنده صدام نمي شوم. من وقتي آمدم عراق ناآگاه بودم. مجاهدين صدام را چنين تصوير کرده بودند که انگار جمال عبدالناصر است. در هر حال به ايران برگشتم و فکر کردم حداقل 10 سال حکم مي گيرم. اما آمدم و مسوولي من را صدا کرد و به من گفت خيلي خوب شد که آمدي و واقعاً رفتار انساني با من شد. من را اصلاً نبردند قرنطينه. تنها يک مصاحبه با من شد. بچه هايم ايران بودند و همه چيز فوق تصور من بود.

-چي شد که خاطرات تان را چاپ کرديد؟

من هميشه در قنوت نمازم به خدا مي گويم آنچه که به پيامبرانت وعده داده به ما بده. روز قيامت هم ما را سرافکنده نکن. من معتقدم هر انساني يک رسالتي دارد. درست است که من راه پرپيچ و خمي را رفتم اما حالا تجربيات زيادي دارم. راحت مي فهمم چپ رو و راست رو يعني چه؟ من حالا يک روشنفکر کليشه يي نيستم. با آدم هاي سياسي نشست و برخاست داشته ام. خيلي چيزها را با چشم خودم ديدم. خيلي کارها را مي توانستم براي جامعه انجام بدهم که اين کار را نکردم. حالا بايد روشنگري کنم و رسالتم را انجام بدهم. من به عنوان آدمي که پشت و روي تمام سکه را ديده بايد به افراد جامعه بگويم که پشت و روي سکه هاي دنياي سياست چيست.

سوم ارديبهشت، بزرگداشت شيخ بهايي
شيخ بهايي، نابغه ايراني

سيدمحمد ناظم زاده

کمتر کسي است که سري به اصفهان زده و اثري از آثار برجسته شيخ بهايي نديده است. حمام معروف او زبانزد عامه است که آن را با شعله شمعي گرم نگه مي داشت؛ شعله يي که سوختش از پساب حمام تامين مي شد. او که در رياضي، معماري و مهندسي از استادان روزگار خود بود، در ساخت بسياري از آثار تاريخي دوره صفوي نقش داشت؛ اما کمتر ايراني است که اين نابغه بزرگ را بشناسد.

---

بهاءالدين محمد بن عزالدين حسين بن عبدالصمد حارثي همداني جبعي، ملقب به شيخ بهايي، شيخ الاسلام و ابوالفضائل، عالم و دانشمند متبحر در جميع علوم روزگار، فقيه، مجتهد، محدث، عارف و شاعر شيعي مذهب در 17 ذيحجه سال 953 قمري در بعلبک در منطقه يي که امروزه با نام لبنان شناخته مي شود، چشم به جهان گشود. زادگاه او همواره يکي از مراکز مهم مذهب تشيع بوده و دانشمندان شيعي بسياري از اين ناحيه برخاسته اند. خاندان بهايي يکي از خانواده هاي معروف جبل عامل در اين عصر بوده اند. علماي اين منطقه در بنياد نهادن تشيع در ايران و استوار کردن آن به ويژه از قرن هفتم به بعد تلاش بسيار کرده اند. بهايي دوران کودکي و نوجواني خود را در محل تولدش به سر آورد. وي در سال مهاجرت پدرش به ايران (966 ه ق) 13 سال داشت. در سال هاي اوليه مهاجرت (به دليل عدم آشنايي با زبان فارسي) در فراگيري علم و دانش همچنان از محضر پدر خويش بهره مي جست، اما با انتقال خانواده او از اصفهان به قزوين (که به دعوت شاه طهماسب صفوي و تعيين پدرش به منصب شيخ الاسلامي پايتخت صورت گرفت) دنياي جديدي از علم و سياست در برابر شيخ بهايي گشوده شد، زيرا قزوين در آن روزگار مرکز علم و دانش و نيز محل اقامت شخصيت هاي بزرگ علمي و سياسي در ايران بود. اين سفر فرصتي بود براي شيخ بهايي براي دستيابي به رشد علمي و نيز آشنايي با فعاليت هاي سياسي و اجتماعي که آينده او را رقم زد.

خانواده

ايشان در خانواده يي اهل علم به دنيا آمد. پدرش حسين بن عبدالصمد حارثي عاملي فقيه، مفسر و از شاگردان شهيد ثاني بود. فضايل علمي پدر شيخ بهايي تا جايي بود که نخستين لقب شيخ الاسلامي قزوين، مشهد و هرات را از آن خود ساخت.

شيخ بهايي در سن 13 يا هفت سالگي به همراه خانواده رهسپار ايران شد و در اصفهان اقامت گزيد و در همين زمان بود که شيخ علي مشار آشنايي پدر شيخ بهايي را با شاه طهماسب فراهم کرد و حاکم صفوي با اعطاي خلعتي از او خواست به قزوين بيايد و لقب شيخ الاسلامي را به او عطا کرد.

شيخ بهايي با مرگ پدر جانشين او و ملقب به شيخ الاسلام هرات شد و در همين ايام بود که سفرهاي خود را آغاز کرد و سال هاي مديدي در سياحت و گردش بود. بنا بر گفته برخي از تاريخ نويسان مدت 30 سال در سفر حج، بيت المقدس، شام، آسياي صغير، حلب، مصر و دي گر کشورها بوده است.

استادان

شيخ بهايي مباحث گوناگوني از معارف عصر خود را فراگرفته بود، از جمله فقه، تفسير، اصول، هندسه، رياضي، فلسفه، عرفان، کلام، شعر و ادبيات، علوم غريبه و ديگر علوم.

اولين استاد او پدرش بود که علوم عقلي، حديث و تفسير را از او فراگرفت. استاد ديگر او مولانا عبدالله مدرس يزدي بود که کلام و فلسفه را نزد او تعليم ديد. شيخ بهايي رياضيات را از ملا محمدباقر بن زين العابدين يزدي و طب را از حکيم عمادالدين آموخت. استادان ديگر شيخ عبارتند از شيخ احمد کجايي و مقدسي شافعي.

شاگردان

شيخ بهايي سال هاي دراز به تدريس اشتغال داشت. انديشه وران بسياري در دامان درس او تربيت يافتند که نام برخي از آنان به قرار زير است؛

ملاصدرا شيرازي، ملامحسن فيض کاشاني، فياض لاهيجي، نظام الدين بن حسين ساوجي، سيدماجد بحرايي، فاضل جواد بغدادي، ملاخليل غازي قزويني، ميرزارفيع الدين طباطبايي ناييني، شيخ زين الدين عاملي، نوه شهيد ثاني، شرف الدين محمد رويدشتي، شيخ محمدعلي عاملي تبنيني، مظفرالدين علي که کتابي نيز درباره زندگي شيخ بهايي نوشته است، محمدتقي مجلسي، پدر علامه محمدباقر مجلسي، شيخ محمود بن حسام الدين جزائري، محقق سبزواري، ملاعزالدين فرهاني مشهور به علينقي کمره يي شاعر معروف، عنايه الله علي کوهپايه يي معروف به قهپايي، هاشم بن احمد بن عصام الدين اتکاني، شيخ نجيب الدين علي بن محمد بن مکي عاملي جيبلي جبعي، محمد صالح بن احمد مازندراني، حسنعلي بن عبدالله شوشتري، شيخ زين الدين علي بن سليمان بن درويش بن حاتم قدمي بحراني، سلطان العلما سيدحسين حسيني مرعشي نويسنده حاشيه بر روضه و حاشيه بر معالم و بسياري ديگر که بنا بر گفته مورخان شاگردان حضرت شيخ به 100 نفر مي رسند.

تاليفات

مهم ترين کتاب شيخ بهايي عبارت است از جامع عباسي که به دستور شاه عباس اول نگاشته شده است. در تاليف اين کتاب شيخ مي بايد رساله يي فقهي جهت پياده کردن آن در قلمرو صفويان بنويسد. اين کتاب برآيند خط مشي مذهبي دولت صفوي و اداره و اجراي امور سياسي - مذهبي در زمان شاه عباس اول است. البته شيخ قبل از به پايان رساندن کتاب از دنيا رفت و شاگردش نظام الدين ساوجي کار تکميل و نگارش آن را بر عهده گرفت.

کتاب ديگر شيخ بهايي کشکول اوست که مجموعه يي است از علوم و دانش هاي مختلف که شيخ در آن تبحر داشته است. در اين کتاب شيخ اجل اشعاري را به فارسي و تازي سروده است که حکايت از ذوق عرفاني وي دارد. کتاب ديگر شيخ الزبده مهم ترين اثر شيخ در اصول است. تاريخ نگارش آن يعني سال 1018 قمري حکايت از اهميت آن دارد، زيرا اوايل قرن يازدهم عصر سيطره اخباريون در حوزه فقه و اصول شيعي بوده است. کتاب هاي ديگر شيخ عبارتند از؛ چهل حديث، رساله

اثني عشريه پيرامون طهارت، نماز، زکات، روزه و حج، خلاصه الحساب که مهم ترين تاليف شيخ بهايي در رياضيات و هندسه است، تشريح الافلاک و رساله اعمال اسطرلاب از آثار نجومي شيخ است، فوائدالصمديه که به نام صمديه معروف است و در باب نحو است و براي برادر خود عبدالصمد نگاشته که در حوزه هاي علميه تدريس مي شود، طوطي نامه، منظومه نان و پنير، مثنوي نان و حلوا از آثار شعري اوست، کتابهاي تفسير ايشان عبارت است از عروه الوثقي تفسير سوره حمد، عين الحياه، تفسير بيضاوي، حاشيه بر تفسير بيضاوي، حل حروف القرآن، حواشي تفسير کشاف و مشرق الشمسين و اکسير السعادتين.

آرا و انديشه ها

در کلام شيخ بهايي نوعي گرايش به اشراق مشهود است. او همواره علوم ظاهري را به چشم قيل و قال مي نگريسته است و آنها را براي نيل به کمال ناقص مي شمرده. با اين حال در کنار تمايل شديدي که به عرفان داشته، وظيفه شرعي خود را به عنوان مجتهد و شيخ الاسلام به خوبي ايفا کرده و حوائج ديني مردم را به بهترين شکل سامان مي بخشيد.

شيخ بهايي يک شيعه متعادل و ميانه رو بود تا جايي که عده يي او را سني مذهب خوانده اند. حتي گروهي او را زردشتي معرفي کرده اند. البته اين تسامح ديني تنها مختص او نبود بلکه حکومت صفويه در دوره او مشي مداراجويانه يي با مکاتب و فرق مختلف داشت. به هر حال طريقت عارفانه شيخ بهايي از اشعار وي هويداست. تقديري که شيخ از عارفاني چون سفيان ثوري، شيخ عبدالقادر گيلاني و محي الدين عربي مي کند و ارادتي که به مولانا، بسطامي و فخررازي دارد، گوياي تمايلات وي به سوي تصوف است تا جايي که شيخ بهايي خود را متمايل به فرقه قلندريه مي خواند.

شيخ بهايي در مباحث مربوط به وحدت وجود قائل به اين است که حقيقت وجود مطلق موجود بالذات است، زيرا به وجود چيزي نزديک تر از خود وجود نيست. ماسوي ذات الذوات از ماهيات صفاتند که وجودشان اعتباري است. از اين رو حلول و اتحاد معنايي ندارد زيرا همه هستي وجود مطلق است.

زندگي در عهد صفويان

شيخ بهايي در مدت 78 سال عمر خود با چهار تن از سلاطين صفوي معاصر بوده است ولي عمده فعاليت سياسي او در دوره دو پادشاه آخر گذشته است. اين سلاطين عبارتند از؛ شاه طهماسب از 966 تا 984 ق، شاه اسماعيل دوم از 984 تا 985ق، سلطان محمد خدابنده 985 تا 995ق و شاه عباس اول 995 تا 1038ق.

او در سال 966ق در حالي که 13 سال داشت به همراه پدر از جبل عامل به سمت ايران مهاجرت کرد. دليل اين مهاجرت از يک سو افزايش تهديدات حاکمان عثماني نسبت به شيعيان جبل عامل و از سوي ديگر احترام فراوان حاکمان آن زمان ايران (پادشاهان صفوي) به عالمان ديني بود. حاکمان صفوي با اين کار ضمن ترويج دين و کمک به اقتدار سياسي ايران به تحکيم سلطنت خود نيز کمک مي کردند. عالمان شيعي نيز در اين بستر مناسب ضمن ترويج مذهب تشيع اثني عشري از گسترش صوفي گري در جامعه آن زمان جلوگيري مي کردند.

شيخ بهايي معمار اصفهان

شيخ بهايي در رياضي، معماري و مهندسي بسيار مشهور بوده و بسياري از بناهاي معروف دوره صفويه نتيجه تدبير و طراحي او بوده است. از آن جمله؛ 1- ساخت ساعت آفتابي در مسجد امام 2- کاريز نجف آباد 3- سفيداب 4- حمام.

بناهاي کم نظير اصفهان که معماران در ساخت و ساز آن از همفکري شيخ بهايي بهره مند شده اند، نيز از ديگر کارهاي مهندسي آن شيخ اجل است. از جمله؛ 1- کتيبه هاي مساجد اصفهان 2- پل الله وردي خان (سي وسه پل) 3- پل خواجو 4- چهارباغ 5- ميدان نقش جهان 6- مسجد شيخ لطف الله.

وفات

شيخ بهايي به همراه گروهي از شاگردانش براي خواندن فاتحه به قبرستان رفت، بر سر قبرها نشست و فاتحه يي نثار گذشتگان کرد تا اينکه به قبر بابا رکن الدين رسيد. آوايي شنيد که سخت او را تکان داد. از شاگردان پرسيد؛ شنيديد چه گفت. گفتند؛ نه. شيخ پس از آن حال ديگري داشت. همواره در حال دعا و گريه و زاري بود. گرچه او هيچ گاه از عبادت غافل نبود ولي اکنون بيش از پيش به مناجات و دعا اهميت مي داد. مدتي بعد شاگردانش از او پرسيدند آن روز چه شنيدي؟ او گفت؛ به من گفتند آماده مرگ باشم.

شش ماه گذشت. دوازدهم شوال 1031 ق فرارسيد. مرگ به پيشواز شيخ بهايي آمد. بيش از 50 هزار نفر از مردم اصفهان در تشييع جنازه او شرکت داشتند. اصفهان پايتخت صفويه غرق در ماتم بود. ملامحمدتقي مجلسي بر وي نماز گزارد و سپس پيکرش را به مشهد مقدس بردند و بنا بر وصيتش او را در حرم امام رضا(ع) به خاک سپردند.

منابع؛-------------------------------

1- امل الآمل، محمد حرعاملي، مطبعه الآداب، نجف

2- مفاخر اسلام، علي دواني، بنياد فرهنگي امام رضا(ع)

3- اعيان الشيعه، محسن امين، دارالتعارف للمطبوعات، بيروت

4- روضات الجنات، ميرمحمدباقر خوانساري، ترجمه شيخ محمدباقر ساعدي، نشر اسلاميه، تهران

5- ريحانه الادب، محمدعلي مدرس خياباني تبريزي، انتشارات علمي، تهران

6- قصص العلماء، محمد تنکابني، کتابفروشي علميه، تهران

7- رياض العلماء، عبدالله افندي، آستان قدس، مشهد.

نياز تاريخي و ملي ما

محمد چگيني

مساله اختلافات فرهنگي، نژادي، قومي و مذهبي همواره از معضلات کشورهاي جهان سوم و به ويژه کشورهاي اسلامي است. هم اکنون نيز اين مساله دست و پاگير اين ملت هاست. شيوه برخورد با اين معضل ملي و بين المللي نيز متفاوت است. يکي از تجارب تاريخي ما در اين زمينه تلاش هاي سياسي و فرهنگي سيدجمال الدين اسدآبادي است که قبل از انقلاب مشروطه انجام پذيرفت. او در بيداري ملل خاورميانه از جمله کشورهاي شمال آفريقا، افغانستان، ايران و هندوستان نقش بسزايي داشته است. او که از تفرقه ها به شدت رنجور بود در اواخر عمر گفت؛ گويا اتفاق کرده ايم هيچ گاه متحد نشويم. نگاهي به سرگذشت او در اين زمينه خالي از لطف نيست.

---

راز عقب ماندگي مسلمانان در قرن نوزدهم مساله يي بود که بسياري از روشنفکران جهان اسلام را وادار کرد براي رهايي از آن، دست به اقداماتي بزنند که هر کدام آنها درخور تامل و بازنگري است. از جمله اين متفکران سيدجمال الدين اسدآبادي بود. او يکي از مصلحان ديني و متفکران بارزي است که تاثير بسيار زيادي بر بيداري ايرانيان نسبت به وضعيت داخلي و همچنين سلطه استعمارگران بر ايران و ساير ممالک اسلامي داشته و همواره به عنوان يک عالم بزرگ و بنيانگذار بسياري از نهضت هاي اسلامي در سده اخير مطرح بوده است. بدون ترديد از يک سو تاثير او بر نهضت تنباکو و انقلاب مشروطه ايران نيز بر کسي پوشيده نيست و از طرف ديگر او و مريدانش احياکننده حس وطن پرستي و نهضت استعماري مصر در قرن نوزدهم بودند.

سرگذشت سيدجمال

سيدجمال الدين به سال 1254هـ.ق در شهر اسد آباد از توابع همدان ديده به جهان گشود. تحصيلات ابتدايي را در همدان و قزوين گذراند، آنگاه براي ادامه تحصيل همراه پدرش به عتبات رفت و بنا به روايتي مدتي هم شاگرد شيخ مرتضي انصاري بود. تسلط بر علوم ديني و آشنايي با علوم و تمدن جديد موجب استقلال فکري اش شد و به زودي برايش شهرت و طرفداران بسياري به همراه آورد. در 18سالگي به هند سفر کرد، از آنجا به مکه، بعد از انجام مناسک حج به افغانستان رفت و به خدمت امير دوست محمدخان-حاکم کابل- درآمد و تا سال مرگ امير يعني 1284 مشاور ارشد او بود. يک سال بعد به هند رفت. در آنجا به اتهام تبليغات ضدانگليسي اخراج و با يک کشتي روانه مصر شد که برخي اين سفر اجباري را آغاز اعتلا و شهرت سيد مي دانند.

با آنکه ايراني بود اما برخي او را افغاني مي دانند. به نظر مي رسد او از تظاهر به افغاني بودن دو هدف را دنبال مي کرد؛ يکي خودداري از انتساب به تشيع در ممالک هند، عثماني و مصر که در آنها نقش سياسي و فکري مهمي ايفا کرد. ديگر اينکه او براي در امان ماندن از دست ماموران ايراني در خارج از کشور تابعيت خود را افغاني معرفي کرد؛ زيرا بسياري از روشنفکران ايراني در خارج از مزاحمت ماموران شاه ايران در امان نبودند.

در مصر ابتدا وارد جرگه فراماسونري شد اما در اين محفل دوام نياورد و بنا به عللي نامعلوم اخراج شد و بعد از مدتي انجمني به نام «محفل الوطني» تاسيس کرد تا طرفدارانش را در آن گرد آورد. به مرور نفوذ کلام سيد آنقدر زياد شد که مليون مصري به رهبري عربي پاشا از افراد تحت نفوذ سيد در دوره اسماعيل پاشا قيامي عليه انگليسي ها راه انداختند، به راستي که اين قيام مظهر اراده سيد براي مقابله با استعمار بود. بعد از اين واقعه به تحريک انگليس ها سيد از مصر اخراج و روانه هند شد. در آنجا هم دست از فعاليت برنداشت و «انجمن عروه الوثقي» را براي بيداري مردم هند ايجاد کرد. شبه قاره به علت نفوذ انگليسي ها مکان امني براي اين روح ناآرام نبود، به همين جهت تصميم گرفت به پاريس برود. در اين شهر به همراه محمد عبده شاگرد وفادارش روزنامه عروه الوثقي را منتشر کرد که بيش از 18شماره چاپ نشد.

سيدجمال بعد از سه سال اقامت در پاريس به لندن رفت و مجدداً در سال 1303 از راه بيروت به ايران بازگشت. هرچند شاه او را به دربار فراخواند اما انتقادات گزنده از حکومت و تاکيد بر لزوم اصلاحات شاه را به وحشت انداخت. نفوذ کلام سيد بر مردم و نطق هاي آتشين او براي بيداري از چشم حاکميت ايران دور نماند، از اين رو امين السلطان- صدراعظم محافظه کار- درصدد برآمد زمينه خروج او را از ايران فراهم کند. او را با عنوان صوري فرستاده شاه روانه روسيه کردند. بعد از بازگشت از روسيه دربار که ديگر تاب تحمل حضور او در ايران را نداشت با بدرفتاري او را به عراق تبعيد کرد. سيد بار ديگر به لندن رفت و با انتشار «ضياءالخافقين» مبارزات عليه شاه مستبد را ادامه داد که اوج آن در نهضت تنباکو بود. شاه ايران، دولت بريتانيا و سلطان عثماني درصدد بودند مانع فعاليت سيد شوند از اين رو با حيله و نيرنگ و به بهانه اصلاحات در عثماني او را به دربار سلطان عبدالحميد فرستادند و اين گونه «سيد با پاي خويش به قفس زرين استانبول افتاد» هرچند در ابتدا مشاور سلطان شد اما به مرور مورد بي مهري قرار گرفت و چهار سال آخر عمر را در حالي که از بيماري سرطان رنج مي برد در دربار به انزوا گذراند و سرانجام در پنج شوال 1314 در 60 سالگي چشم از جهان فروبست و در قبرستان مشايخ (شيخلر مزارليقي) نزديک تاش به خاک سپرده شد.

مبناي اتحاد اسلامي در انديشه هاي سيد

در اواخر قرن نوزدهم جهانيان ديگر قادر نبودند عظمت گذشته اسلام را به خاطر آورند. ممالک اسلامي در نهايت ضعف به سر مي بردند. امپراتوري عثماني به عنوان نماد رهبري اهل تسنن در حال فروپاشي و تجزيه بود و روز به روز ضعيف تر مي شد و غرب مسيحي به قلب امپراتوري بيشتر نفوذ مي کرد. ايران «ام القراي» شيعي هم وضعيتي بهتر از عثماني نداشت و در گردباد تباهي و پوسيدگي دست و پا مي زد. اوضاع به گونه يي بود که استقلالش در هاله يي از ابهام بود و هر آن امکان داشت تحت سلطه کامل خارجي ها قرار بگيرد. آسياي ميانه در برابر توسعه طلبي روس ها سر تعظيم فرود آورده بود و ديگر نقاط جهان اسلام يعني هند، اندونزي و شرق آسيا از مدت ها قبل اقتدار غربي ها را پذيرفته بودند.

اين ضعف و عقب ماندگي از ديد بسياري از روشنفکران و متفکران کشورهاي اسلامي از جمله سيدجمال الدين دور نماند. او به علت پايگاه اجتماعي و تعلقات ديني و تفکرات فراملي اتکا به دين اسلام را به عنوان تنها راه حل براي رهايي از عقب ماندگي معرفي کرد. او دو عامل يعني بي خبري مردم و ستم حکام در وجه داخلي و سياست استعمارگران در وجه خارجي را عوامل عقب ماندگي مسلمين مي دانست. به عنوان يک بيدارگر بر آن بود تا دين را به کمک علوم و دانش هاي جديد بازسازي کند و بر اين اعتقاد بود که از طريق خردورزي، بازگشت به خويشتن و کشف تمدن ازدست رفته مسلمانان قادر خواهند بود که بر ضعف و عقب ماندگي غلبه و دست استعمارگران را از امورشان کوتاه کنند.

از نظر او سنت محافظه کاري مسوول پوسيدگي بود که کل اسلام را در معرض اختناق قرار داده بود، نه مکتب مذهبي. سيد اعتقاد داشت دين توانايي ايجاد تحول در جوامع اسلامي را دارد و هيچ چيز در قرآن وجود ندارد که مخالف ارزش هاي آزاديخواهانه و انساني غرب باشد. از ديدگاه او چنانچه ارزش هاي اسلامي مورد قبول قرار مي گرفت و به برنامه هاي اصلاحي دولت ها منتقل مي شد، نه تنها جوامع مسلمان از آن بهره مي بردند بلکه زمينه بسياري از جاذبه هاي غرب از بين مي رفت. سيد به عنوان اولين تئوريسين و آموزگار اتحاد اسلام درصدد بود اسلام را به يک ايدئولوژي برتر تبديل کند. ايمان خلل ناپذير او به دين موجب نشد از لزوم تجديد نظر در تفسير سنتي از دين غافل بماند. از استبداد سياسي و ديني به شدت انتقاد مي کرد و براي خروج از آن پروتستانتيسم اسلامي را مطرح کرد؛ اين ديدگاه به منزله گسست او از سنت به شمار مي رود. سيد با تاريخ به خوبي آشنا بود و مي خواست علل رشد و پويايي اسلام در قرون اوليه را کشف و به جوامع قرن نوزدهم تزريق کند.

جمال الدين احساس کرد اولين گام براي توقف استعمار غرب تجديد نيروي حکومت چند کشور باقيمانده اسلامي بود که هنوز تا حدودي استقلال خود را حفظ کرده بودند. از اين رو مانند روح سرگرداني از تمام نقاط جهان اسلام بازديد کرد. او به اين نکته پي برد که مسلمانان فاتح قرون اوليه ايماني راسخ به اسلام داشتند؛ نه يک ايمان سست و بي روح قرن نوزدهمي که مغلوب و منکوب استعمارگران شده بود. او مي خواست به جوامع اسلامي هويت ببخشد و افتخارات قرون اوليه را به آنها بازگرداند.

سوالي که درباره انديشه اتحاد اسلامي مي توان مطرح کرد اين است که آيا سيد توانايي ايجاد اتحاد در بين جوامع اسلامي را داشت و اين اتحاد بر چه مبنايي استوار بود. پرواضح است که او به خوبي دريافته بود اختلافات ملي و مذهبي در کشورهاي اسلامي ريشه عميقي داشت و به راحتي نمي توانست با پل زدن و بدون برخورد با آن اختلاف ها از آن عبور کند. برخلاف دوران اوليه اسلامي ديگر خلافت که روزگاري مسلمانان دور آن جمع مي شدند، مرکز ثقل حاکميت اسلامي نبود و قطعاً براي عملي کردن وحدت نمي توانست به هيچ يک از شاهان ممالک اسلامي دل ببندد. با نگاه به دروني که سيد به اين مساله داشت براي اتحاد به اسلام اصيل روي آورد، وحدت خدا، کتاب و رسول را که کليه مسلمانان بر آن اتفاق داشتند سنگ بناي اتحاد اسلامي قرار داد. اين گفته زير تا حدود زيادي منظور سيد از اتحاد و وحدت سياسي و ديني را روشن مي سازد؛«منظور من اين نيست که فرمانرواي تمام امور يک شخص باشد، چراکه ممکن است چنين کاري دشوار باشد، اما اميد آن دارم فرمانرواي تمامي مسلمانان قرآن باشد، و محور وحدت شان دين و هر زمامداري در حد توان خود به حفظ و حراست ديگري اهتمام ورزد، به خاطر اينکه بقا و فنايشان به هم بستگي دارد.»

هرچند نظريه اتحاد سيد تا حدي آرماني و کاملاً پرورش نيافته بود، به گونه يي که نه در زمان خودش محقق شد و نه در دوران بعد به منصه ظهور رسيد. شايد اختلافات مذهبي و ظهور پديده ناسيوناليسم که فقط در چارچوب جغرافيايي ملت ها مي گنجيد مانع بزرگي براي اين اتحاد بود. اما هدف اوليه او يعني از بين بردن استعمار غرب طرفداران بسيار داشت و در قالب جنبش هاي ملي و مذهبي خود را نشان داد. براي نمونه در انقلاب مشروطه ايران سهم بزرگي داشت. با آنکه قبل از انقلاب درگذشت اما عقايد برخي از سران روحاني و غيرروحاني انقلاب، ملهم از آراي سيد بود.

منابع؛----------------------------

1- رساله هايي درباره سيدجمال، به اهتمام حبيب عبدالرحمان جدير، کابل، بيهقي، 1355

2- کريم مجتهدي، سيدجمال الدين و تفکر جديد، تهران، نشر تاريخ ايران، 1363

3- داريوش رحمانيان، علت شناسي انحطاط ايرانيان از سيدجمال تا شريعتي، تبريز، موسسه تحقيقات اسلامي، 1382

4- محمد محيط طباطبايي، سيدجمال و بيداري مشرق زمين، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي،1370

5- محمد عثمان صدقي، سيدجمال الدين پيشواي مشرق زمين، کابل، بيهقي، 1355

6- سيدجمال الدين انديشه ها و مبارزات، به اهتمام غلامحسين زرگرنژاد، تهران، حسينيه ارشاد،1384

عناوين اين صفحه
سراب مجاهدين
شيخ بهايي، نابغه ايراني
نياز تاريخي و ملي ما

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام