.jpg)
مريم مهتدي
بعد از موفقيت مجموعه داستان «باغ هاي شني» بسياري از اهل ادبيات در انتظار مجموعه بعدي حميدرضا نجفي بودند؛ مخاطباني که به قول نويسنده «ديوانه در مهتاب» بي رحمانه از هيچ اشکال و ضعفي در داستان ها نمي گذرند. ديوانه در مهتاب شايد توقع خيلي ها را از توانايي هاي آشکار نويسنده برآورده نکرد، اما ويژگي هايي دارد که با تکيه بر آنها مي توان روبه روي نجفي ً آرام نشست و درباره شان بحث کرد. حميدرضا نجفي عصر يکي از روزهاي آخر فروردين نشست، با آرامش از کتابش حرف زد، با فروتني ضعف ها را پذيرفت و با شوق درباره وجوه مثبت و منفي کتابش سخن گفت.
---
-مجموعه قبلي تان «باغ هاي شني» که منتشر شد، هم توجه منتقدان را به خود جلب و هم مخاطبان زيادي پيدا کرد. از آن زمان خيلي ها منتظر مجموعه داستان بعدي تان بودند. اين انتظار و توقع مخاطب، هنگام نوشتن و حتي انتشار مجموعه «ديوانه در مهتاب» کارتان را سخت نکرد؟
چرا، سخت بود. هميشه نوشتن کار دوم سخت تر مي شود. شما هميشه وقتي مي خواهيد بنويسيد با کابوس کاغذ سفيد مواجه هستيد، که روي اين کاغذ چه مي خواهم بنويسم. به خصوص وقتي توقع را از خودت بالا ببري. حالا يا موجه يا غيرموجه. بعضي وقت ها آدم به طور غيرموجه توقع را بالا مي برد، مثلاً همان قضيه که «گاه باشد که کودک نادان به هر غلط بر هدف زند تيري»، يک کاري در يک موقعيتي خارج از خود اثر اهميت پيدا مي کند. به دليل زماني يا مکاني يا قضا و قدر يک جوري با هم تعامل مي کنند که توقع از طرف بالا مي رود. اما من چون آگاهانه توقع را از خودم بالا بردم، نگراني ام يک مقداري کمتر بود. با واکنش هايي هم که بعد از انتشار «ديوانه در مهتاب» ديدم، متوجه شدم درست است که حتي به نظر خيلي ها «باغ هاي شني» نشد، اما فکر مي کنم تا حدي توقع مخاطب را برآورده کرد؛ مخاطبي که خيلي بي رحم است. اين خواننده هاي محترم اصلاً رحم ندارند. يک اشکال کوچک در کارت باشد، اصلاً نمي بخشند به اينکه قبلاً يک کار خوب نوشته يي،
-ولي برخي نويسنده ها مي گويند وقت نوشتن داستان به مخاطب و بازخوردش توجه نمي کنند.
بي رودربايستي آنها يا واقعيت را نگفته اند، يا هنرشان هنر دروني نبوده است وگرنه آدم براي خودش که نمي نويسد. مگر مي شود آدم به مخاطبش و واکنش ها فکر نکند؟ شما هرچه در داستان استفاده مي کنيد و اصول زيبايي شناسي را به کار مي بريد، براي اين است که خوشايند تر جلوه کند. براي چه کسي؟ براي خودتان که نيست، کسي که کار هنري انجام مي دهد، بخشي از خلاقيت و به دنيا آوردن را در کارش دارد و مثل هر مادري موقع زايمان دلش نمي خواهد کسي ببيندش. اما بعد از زايمان دلش مي خواهد بچه اش را همه دنيا ببينند، با اين تفاوت که مادر معمولاً نمي تواند در شکل و قيافه بچه اش تاثيري داشته باشد، اما يک هنرمند از ابتدا تا انتها بر تک تک خطوط اجزاي چهره فرزندي که مي خواهد به دنيا بياورد، تسلط دارد. اگر بچه زشت به دنيا بيايد، نمي تواند بگويد تقصير کس ديگري ا ست، تقصير خودش است. شخصاً فکر مي کنم هر هنرمندي از لحظه يي که کاغذ را مي گذارد جلوي خودش به مخاطب فکر مي کند تا وقتي که کارش منتشر مي شود.
-«ديوانه در مهتاب» مجموعه لاغري است. با توقعي که هم خودتان از خودتان داشتيد، هم مخاطب از شما داشت، چرا مجموعه يي با سه داستان در اين حجم کم منتشر کرديد، فکر نمي کنيد کمي در انتشار مجموعه بعدي عجله کرديد؟
مجموعه باغ هاي شني آلبومي بود به اسم باغ هاي شني که اسم هيچ يک از داستان ها هم باغ هاي شني نبود. ديوانه در مهتاب هم آلبومي بود که بايد با سه داستان منتشر مي شد.وجوه مشترکي در هر سه داستان وجود دارد که آنها را يک مجموعه مي کند،نه بيشتر و نه کمتر. با توجه به تاخيرهايي که خارج از اختيار من است و مي دانيد در کار مميزي و گرفتن مجوز چاپ و نشر وجود دارد، تقريباً آماده بود که بعد از باغ هاي شني بيرون بيايد، با همين اسم و همين ترکيب سه تايي و همين چينش.
در باغ هاي شني مضمون مشترک جرم و خطا و خطاکار بود، اينجا محوريت هر سه داستان زن است، در چهار وجه نسبتي که با مرد پيدا مي کنند؛ همسر، معشوق، مادر و خواهر. من هر مجموعه يي هم بعد از اين دربياورم با همين شکل منتشر خواهم کرد. اختراع و ابتکار من هم نيست. من فکر مي کنم هر داستان ريتم و آهنگ خودش را دارد و در عين حال اشتراک هايي هم با داستان هاي هماهنگ و هم ريتم خودش دارد و به همين خاطر ترجيح من اين است که روي هر مجموعه مثل آلبوم موسيقي يک اسم بگذارم.
-داستان نخست مجموعه،«هيچ»، که داستان تقريباً بلندي است، ظرفيت اين را داشته که يک داستان بلند مستقل باشد. در اين داستان برخي شخصيت ها و اتفاق ها امکان گسترش و اثرگذاري بيشتر داشته اند. مثلاً شخصيت فرعي «زاپاتا» مي توانست کارکرد بيشتري در داستان داشته باشد، اما اين طور نشده.
اين نظري ا ست که من از خيلي ها شنيده ام و نظرشان برايم محترم است و حتماً چيزي از درستي در اين نظر هست که اين داستان قابليت اين را داشت که به يک داستان «کوتاه ً بلند» تبديل شود. اما مثلاً داستان «مادر» هم ظرفيت اين را داشت که بلندتر شود يا «فيل شمالي» که يک نفر حتي پيشنهاد داد آن را رمان کنم. من شايد به دليل اين علاقه يي که به ماجرا دارم، اين طور نوشتم چون در داستان يک حجمي از ماجراشنوي و قصه گويي بايد باشد که خواننده را ارضا کند. يک مقدار از اين نظر به سنت نقاله قديم معتقد هستم که به هر حال بايد يک جورهايي مخاطب را با هر کلکي که شده دنبال خودت بکشاني. مخاطب بي رحم است، مخاطب بي رحم را بايد دنبال خودت بکشاني و به ذهن تشنه اش غذا برساني تا دنبالت بيايد. در داستان «هيچ» خود من هم ترجيح مي دادم داستان در حد پنج شش صفحه ادامه پيدا کند و آنقدر قضيه زاپاتا زود جمع نشود. اما با مشکلي روبه رو شدم که خودم آن را به وجود آورده بودم و آن بحث روز چهارشنبه بود که در روزهاي چهارشنبه «نبايد» اتفاق خاصي بيفتد. در يک چهارشنبه باراني نبايد خودکشي اتفاق بيفتد و نبايد موتوردزدي شود، به همين خاطر بايد پرونده اين دو در همان روز بسته شود. يعني خودم دست خودم را گذاشتم در حنا، بعد به تمام جنبه هايش فکر کردم؛ اگر مي خواستم ادامه بدهم از نظر زماني مي افتاد به پنجشنبه، جمعه يي که از نظر زماني به هم مي ريخت و فضاي چهارشنبه يي که من براي آن داستان در نظر گرفته بودم، از بين مي رفت. بعد خود شخصيت آن افسر آگاهي شخصيت بسيار تيزي بايد ارائه مي شد مثل آدم هايي که به تصادف در شرايط انجام کاري قرار مي گيرند که اهل آن کار از حلش عاجز هستند. شخصيت اين افسر هم بايد خيلي تيز ارائه مي شد. تکه هايي هم در همين باره دارم؛ در نوع نگاهش به آدم ها، در شک و سوءظني که به همه آدم ها دارد، در هوشياري اش، در اينکه حدس مي زند دست گروهبان پشت در چه چيزي قايم کرده و حدسش درست است... همه اينها با جمع کردن در يک روز چهارشنبه که هيچ اتفاقي قرار نيست بيفتد، سه تا پرونده را مي بندد. اينها همه دست به دست هم داد تا من را به کار ناخوشايند تمام کردن داستان به آن شکل رساند. نکته ديگر اينکه ما قديم ها پاورقي هاي جنايي را در مجله ها مي خوانديم و گاهي روزشماري مي کرديم شماره بعدي مجله کي درمي آيد که بفهميم چه اتفاقي مي افتد. به همين خاطر خواستم با خواننده اين کار را نکنم و زودتر خواننده را به سرمنزل مقصود برسانم وگرنه خوشايند خودم اين بود که داستان بلندتر پليسي بنويسم. در داستان «هيچ» من دو سه جا خودم را انداختم در بن بست؛ يکي در چهارشنبه ها که از نظر زماني خودم را در بن بست گذاشتم و يکي از نظر شخصيت ها که با توجه به شخصيت کارآگاه داستان و برخورد روزمره اش با موتوردزدها مجبور بودم شخصيت زاپاتا را در روز چهارشنبه، شخصيت خاصي نشان دهم.
-جنازه اول در اين داستان، کارگري است که در خلوت خودش مي نويسد و به ادبيات و درست نويسي علاقه دارد، در عين حال که بي سواد است. اگر اين جنازه خط خوشي نداشت يا اين طور ادبي و سنگين و در عين حال غلط نمي نوشت، چه چيزي در داستان جا به جا مي شد، منظورم اين است که ضرورت اين گونه از نثر در روايت چه بوده؟
اگر اين طور نبود، وجه بارزي را که من مي خواستم او را از آدم هاي مثل خودش متمايز کند، از دست مي داد. آدم هاي بدخط، نامرتب و بي سواد زيادند، همين طور که روزهاي ديگر هم زياد هستند که اتفاق هاي خاصي درشان مي افتد. اما اين آدم خاصي بوده که در روز خاصي خودکشي مي کند و کارآگاه خاصي به پرونده رسيدگي مي کند. در واقع اينجا دخالت من به عنوان نويسنده بوده که در اين روز، بايد هر چيزي که عجيب غريب و ناممکن باشد کنار هم جمع شود. حتي اگر کارگري باشد که خوش خط باشد و ادبيات دوست داشته باشد، در صورتي که دستور زبان هم بلد نيست، من فکر مي کنم اين خوش خط بودن اين آدم و علاقه اش به نوشتن از ادبيات ناشي از آن حقارتي مي شده که خودش به آن آگاهي داشته. او موجود بسيار حقيري بوده که از عصيان در برابر آن حقارت هم ناتوان بوده. دم دستي ترين کاري که داشته نوشتن بوده. هرچيز خوبي را که از ديگران يا از راديو مي شنود، تقليد مي کند. به تقليد شنيده بوده سيگار کشيدن خوب نيست، به تقليد شنيده بوده که انجام دادن يک عملي زشت است و... نوعي از اخلاقيات سطحي را شنيده بوده، هر آنچه شنيده بوده خوب است، سعي مي کرده براي خودش انتخاب کند و هرچيزي را که شنيده بوده بد است، انتخاب نکند. و همه اينها ناشي از حقارت آگاهانه است که در نهايت منجر به اين خودکشي شده.
-شما نويسنده يي هستيد که داستان هايتان اغلب ماجرامحور است. در اين گونه داستان نويسي نويسنده گاهي ممکن است لبه يک پرتگاه بايستد. يعني وقتي داستاني ماجرامحور با پايان غافلگيرکننده مي نويسد، اين خطر وجود دارد که داستان از نيمه لو برود و همه زحمت نويسنده از بين برود. مثل داستان دوم اين مجموعه، «مادر».
من سعي مي کنم خودم را لب آن پرتگاه نبرم. چون اگر لب پرتگاه بروم، ديگر نمي فهمم که افتاده ام يا نه. به همين خاطر من ريسک مي کنم و ماجرا را انتخاب مي کنم و سعي مي کنم به پايانش فکر نکنم. البته داستان هاي ماجرامحور يک پتانسيل ديگر را ايجاد مي کنند و آن اينکه اين داستان ها در روند نوشتن شان پايان شان تغيير مي کند. اين طور نيست که بتوان چارچوب از پيش تعيين شده برايش گذاشت. نويسنده يي که در قالب از پيش تعيين شده مي نويسد، خواننده از همان اول مي تواند حدس بزند چه اتفاقي در داستان مي افتد.
-نکته قابل توجه در داستان «مادر» شناخت کاملي است که از شخصيت راوي به دست مي آوريم. در فضاي اکسپرسيونيستي داستان، تمام عقده هاي دروني و توهمات و خودبزرگ بيني هاي راوي به خواننده منتقل مي شود، آنقدر که فضاي سياه و تلخ داستان به راحتي بر ذهن مخاطب سايه مي اندازد.
مادر در اين داستان خيلي بيچاره است. ما داستان هاي زيادي درباره مادر خوانده ايم. در ستايش مادر که فرشته است و ... اما من در اين داستان مي خواستم اعتراض کنم به چنين وضعيتي. که مادرهاي عزيز و محترم خودتان را آتيش هم که بزنيد، دو تا انگل در نهايت مي سازيد، پدر و پسر اين داستان لنگه همديگر هستند. مادر به عنوان همسر و مادر خودش را قرباني کرده براي اين دو و فقط جانش مانده که آن را هم مي خواهد قرباني کند، من اعتراض دارم. من مادرهاي اين طوري ديده ام. هر داستاني در واقعيت بيرون خودش مصداق دارد، حتي داستان هاي علمي - تخيلي. اما واقعاً اين دردناک است که مادر داستان تمام لذتش قرباني کردن خودش است.
-ابتداي مصاحبه گفتيد داستان «فيل شمالي» مي توانست رمان باشد. من فکر مي کنم اين داستان در اين مجموعه خيلي کوتاه بود، در حدي که شخصيت ها انگار شکل کامل و نهايي نيافته اند و کنش هاي شخصيت ها نيز در ابهام انجام مي گيرد. آنقدر که خواننده نمي تواند سير منطقي و تاريخي اين واکنش ها و رفتارها را دريابد.
اين مشکل داستان برمي گردد به «من راوي» که هيچ وقت در زندگي به کنه زندگي شهره پي نبرد. تا آمد آن دختر را بشناسد، بر اثر حادثه يي که زمينه اش را دختر فراهم کرده بود، پايش ناقص شد و از آن به بعد ديگر هر نوع ارتباطي با اين دختر برايش مخدوش مي شود. اصلاً ديگر دلش نمي خواهد او را بشناسد. بنابراين ضرورت داستاني است، اگر من مي خواستم بيشتر بشناسمش، بايد طور ديگري از «من راوي» کمک مي گرفتم...
-اگر زاويه ديد ديگري براي اين داستان انتخاب مي کرديد، شايد اين طور نمي شد...
من نمي توانم زاويه ديد ديگري انتخاب کنم. داستان هاي من همه «من راوي» هستند و احتمالاً خواهد بود. اين البته مشکل من است که نمي توانم غير از من راوي بنويسم. سامرست موام هم يک بار در جواب منتقدان پايان عصر ويکتوريا که گفته بودند اين زاويه ديد حقيرترين نوع روايت داستان است، گفته بود اين طور نيست. آن منتقدان معتقد بودند قدرت اصلي نويسنده آنجاست که بتواند با داناي کل بنويسد. من چون داستان ها را متعلق به من دروني خودم مي بينم به اجبار، بايد خودم را جاي شخصيت داستان ها بگذارم و خواه نا خواه به سمت اين نوع روايت مي روم. بعد همذات پنداري خواننده با شخصيت ها در زاويه ديد ديگر، افت مي کند. شهره در «فيل شمالي» متعلق به نسلي است که عموماً شناخته نشدند. دهه چهلي ها. کساني که وقتي انقلاب شد، در ابتداي شخصيت پردازي شان بودند و قربانيان انقلاب و جنگ شدند. نسل سوخته. نسلي که حتي يک نفر شان هم جان سالم به در نبرد. اين داستان در واقع يادي از افراد آن دهه است.
-براي شهره هم وجهي استعاري در نظر گرفتيد که با تمام مشکلاتي که مي بينيم در داستان دارد، نماينده اين نسل و نماد آنهاست.
کاملاً. اين نسل چطور اين طوري شدند؟ اينها نسلي بودند که عموماً آرمانگرا بودند. مي خواستند جهان کهنه را خراب کنند و بر ويرانه هاي جهان کهنه، جهاني نو بنا کنند و همه چيز در آن باشد و همه آدم ها احساس خوشبختي کنند اما به همان يأس و ناکامي و ورطه يي افتادند که همه آرمانگراها به آن دچار شدند. اين نسل مي خواست پرواز کند، اما سقوط کرد. اگر شهره مي رفت لبه بام و آن کارها را مي کرد به خاطر اين بود که مي دانست اين کار شجاعت زيادي لازم دارد، که جهان کهنه را خراب کني و جهان نو بسازي، در نهايت وقتي مي بيند نمي تواند اين کار را بکند و احساس عذاب وجدان هم دارد، در نهايت آن بلا را سر خودش مي آورد. شهره هميشه احساس عذاب وجدان مي کرده که نه تنها نتوانسته کاري براي جامعه اش انجام بدهد که به تنها کسي که در دنيا داشته هم ضربه زده و ناقصش کرده. اما چون چراغ هاي رابطه بين آنها تاريک بود، هيچ چيز جز خصومت بين شان نبود. خصومتي که برادر شهره از آن لذت مي برد. نوعي لذت را در آزار دادن شهره مي بينيم؛ وقتي مي گويد از لذت پايم تير مي کشيد. برادر به تاوان ناقص شدنش ذره ذره شهره را کشت و شهره از خشم خودش را از بالاي برج پايين انداخت که تو از لبه بام ترسيدي؟ من از بالاي بلندترين برج شهر خودم را پرت مي کنم بدون آنکه خودم را خراب کنم. يک جور هم تاوان کار خودش را داد و هم يک جور خشم خودش را سر برادر و جامعه يي خالي کرده که مي خواسته برايش همه کار بکند؛ و هم اعتراضي به بنايي که دارد بالا مي رود. «فيل شمالي» يک جور اعتراض است.