دوشنبه، 31 فروردين 1388 - شماره 1930
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
بل بشو- 3

علي اکبر قاضي زاده

پديده درهم رفت ميان موجي باعث شد تمام امواج صوتي و تصويري در سرزمين درهم بپيچد. وين کاني رئيس کميسيون سراسري امنيت کشوري پس از هجومي که مقام هاي ارشد به او آوردند، تصميم گرفت صاحب نظران ارشد در دانش امواج را گرد آورد تا راه برون رفت از اين بل بشو را بيابد. پس از درگيري هايي ميان حاضران روشن شد مشکل به دليل تاثير متقابل امواج بر يکديگر به وجود آمده است.

اکنون که ريشه مشکل دانسته شد، پرسش مهم اين است؛ اين درهم رفت را چگونه بايد رفع کرد؟

وين کاني پس از شنيدن راه حل و شرايط بعد از آن با خود گفت؛ «اين طور اگر باشد چه لطفي دارد آدم مسووليت قبول کند؟» اين مربوط به آخر جلسه بود. بعد از مراسم بستني خوري رئيس دفتر تلفن کرد و وين کاني رفت و نيم ساعتي حرف زد. وقتي برگشت رنگ به رو نداشت. سر زير گوش سرکاشي گذاشت و گفت؛ «تو که گفتي در يک هفته سفر تايلند خواب و خوراک نداشتي و از شدت کار نزديک بود بميري» و رئيس شبکه تلفن دستپاچه جواب داد؛ «به جان تو...» وين کاني از لاي دندان غريد؛ «جان عمه ات فيلم ادا و اصول هات در بانکوک و پاتايا را الان مردم دارند مي بينند و مي خندند.» و بعد بلند گفت؛

- شاهکارهاي ديدني شما آقايان، حضرات ديگر و مجموعه اسناد و چيزهاي نديدني را سر چهارراه ها مي فروشند؛ ارزان و فراوان. حالا بهتر است فکري بکنيد.

نيم شب راکارتي خواهش کرد داروي او را از زندان بياورند و آوردند. خورد و بهتر شد. ديگران هم يکي خواستند. وين کاني پنهاني دو تا برداشت. کمي بعد حال همه خوب بود. يک فضاي صميمي و قربان صدقه رفتن در اطراف ميز جريان يافت. در اين ميان بحث به جاهاي کارکردي رسيده بود.

پروفسور باناني با نوک انگشت پسً سر را خاراند و آرام درآمد که؛

- امواج تلفن همراه که از نروژي ها خريدند- همين حضرت راکارتي که حالا بطري پرت مي فرمايند، خريدند- با دامنه موج صوتي و تصويري راديو تلويزيون ما- که در آن مجموعه يي از انواع فناوري هاي موجي از سرزمين هاي مختلف در جريان است- و با دامنه موج فيبرنوري در تلفن هاي همراه ما، با هم نمي سازند...

دکتر مرفوش با خنده گفت؛سر يک سفره، آقايي به کناردستي خود گفت؛ هندوانه را با عسل و تخم مرغ و خامه نخور؛ باهم نمي سازند. بابايي که اين را شنيد، نظر داد؛ با هم مي سازند. اما پدر معده تو را درمي آورند، همه خنديدند.

- يک همچه چيزي. به هر حال راه حل فوري اين است که تمام اين سيستم ها را با هم خاموش کنيد. بعد برج هاي آنتن ها را جا به جا کنيد؛ همه را. البته بايد گروهي مامور شوند از اين به بعد نوع اين موج هاي گوناگون را با هم هماهنگ و قابل بهره برداري کنند. تا بعد چه پيش آيد.

وين کاني هم پرسيده بود؛ بعد؟ يعني بعد از اين اوضاع اين طوري ها نخواهد شد؟

- ماجراي امروز به رندان اهل هک ياد داد چطور مي شود وارد زواياي پنهان پرونده ها، طول موج ها، بايگاني ها و چيزهاي ديگر شد. بنابراين دو سه راه پيش پاي شماست؛ يکي اينکه از تمام اين فناوري ها چشم بپوشيد که لابد نمي شود. يکي اينکه کل سيستم ها را تعطيل کنيد و بعد از يک کشور از يک ابرفناور يا از يک تراست صنعتي- توليدي ديگر، تمام اين تجهيزات را تهيه کنيد که باز هم به دلايل سياسي و قراردادهاي اقتصادي نمي توانيد. راه سوم اينکه از اين پس بدانيد مردم يا گروهي از رندان هوشيار، تمام امور را زير نظر دارند و مراقب و مواظب تمام عملکردهاي ما هستند. يعني هر جور زير و روکشي، مبادلات زيرميزي، دست بردن در نتايج امتحان ها، بده بستان هاي زيرجïلکي، رانت خواري و پسرخاله بازي و ... از نگاه مردم پنهان نمي ماند.

اينها را باناني و راکارتي گفتند. منتها در ميان هزار جور حرف و نقل ديگر. بعد هم راکارتي اضافه کرده بود؛

- مثل همان کاري که در بعضي جاهاي اين سياره آويزان از کهکشان، مطبوعات و رسانه ها مطابق قانون برعهده دارند. لابد مي دانيد بعضي جاها بعد از مصيبت هايي که مردم کشيدند، اين وظيفه نظارتي را به رسانه ها واگذاشتند و پاي اين واگذاري هم ايستاده اند. براي ما اما اين موهبت، از روي حادثه و بخت و اقبال فراهم شده است؛ من باشم مي گويم خير است.

سکوت حالا دوباره برقرار بود. وين کاني وقتي بلند شد و روشنايي تالار را کم کرد، ديد بيرون، از داخل تالار روشن تر است. چهار پليس سر و هيکل ميزان آمدند تا راکارتي را به زندان ببرند؛ «اين هم النگوي ما،» اين را راکارتي گفت وقتي دستبندهاي او را محکم مي کردند و همه خنديدند.

دم در، چشم ها قرمزشده، لباس ها از برازندگي درآمده و کله ها از آن همه حرف و حديث بادکرده با هم خداحافظي کردند. خداحافظي کردند تا هريک خلاف مسير ديگري بروند.

وقتي وين کاني گوشي را برداشت به مقام هاي ارشد گزارش جلسه را بدهد، طوري که همه بشنوند و پيش از برقراري ارتباط گفت؛ «اين طور اگر باشد، چه لطفي دارد آدم مسووليت قبول کند؟» کسي نمانده بود که جواب بدهد.

قدر آنچه داريم را بدانيم

پاکسيما مجوزي

اين روزها که هواي ايران هنوز رنگ بهاري به خودش نگرفته و همچنان سرد است، تابستان مردادماهي در هندوستان شروع شده است. به راحتي مي توان پنجره هاي باز خانه ها را ديد که پنکه هاي سقفي در آنان مي چرخد يا صداي کولرگازي هايي که شروع به کار کرده اند نيز به گوش مي رسد. اين روزها بيشتر خانم هاي هندي شال هاي حرير و رنگي شان را روي صورت و دست هايشان مي اندازند تا از تابش سوزان خورشيد در امان بمانند؛ نسل جوان تر اما از چترهاي رنگي استفاده مي کنند. انگار خورشيد و گرماي آن در زندگي و فرهنگ هندي ها نقش اساسي ايفا کرده و در سبک معماري خانه هايشان نيز به وضوح ديده مي شود و آدم را به ياد نظريات جامعه شناسي ابن خلدون مي اندازد. شايد براي همين است که هندي ها برعکس آن چيزي که ما در ايران داريم همه پنجره هايي کوچک و خانه هايي بي نور دارند. راستش تمام اين مقدمات را گفتم تا ماجرايي جالب را تعريف کنم. در ابتداي اين سفر که هنوز جايي را براي اسکان دائم پيدا نکرده بوديم به هتل دانشگاه رفتيم. اگر در هند سفر کرده باشي آن هم زمستان، مي داني که، آب گرم کن برقي يکي از مهم ترين چيزهاست. اما در هيچ کدام از اتاق هاي هتل چنين چيزي ديده نمي شد. کارگر هتل که ساعت سه صبح بي خواب شده بود و نمي فهميد چرا ما داريم همه اتاق هاي خالي را چک مي کنيم با تعجب به ما نگاه مي کرد. تا اينکه با زبان هندي دست و پا شکسته بهش گفتيم آب گرم نداريد؟ لبخندي زد و ما را به لابي هتل برد و تابلويي را نشان مان داد. آنجا نوشته بود؛ «سيستم گرم کننده اين مکان با استفاده از انرژي خورشيدي تامين مي شود». روزهاي آتي دقيق تر که شدم ديدم چراغ هاي خياباني و حتي چراغ هاي راهنمايي رانندگي نيز با استفاده از انرژي خورشيدي کار مي کنند. بعدها دانستم هندي ها چندين سال است که از انرژي خورشيدي حتي در خانه هايشان نيز استفاده مي کنند. هرچند مشکلات هزينه يي و نگهداري از اين امکانات خيلي از آنان را منصرف مي کند. اما دولت با حمايت بخش خصوصي، مردم را به استفاده از انرژي خورشيدي تشويق مي کند و معتقد است؛ «قدر آنچه داريم را بدانيم، زيرا کسي از فردا خبر ندارد.»

تازه عزيزکرده

بابک مهديزاده

ميلي به دستم رسيد که حاوي عکس هايي بود مربوط به عيد نوروز امسال. عکس ها تعداد زيادي از هموطنان را نشان مي داد که دسته گل به دست هنگام سال تحويل سر قبر کوروش کبير رفته بودند.

باورتان نمي شود صدها آدم از گوشه و کنار ايران بي هيچ کارت دعوتي از زندگي و خانواده شان زدند و شاخه گلي خريدند و رفتند وسط بيابان تا در کنار مزار کوروش کبير سال نو خود را جشن بگيرند.

وسط برزخ خوشحالي و غمگيني قرار گرفتم. خوشحال بودم به اين دليل که هموطنانم قدر بزرگان و تاريخ خود را مي دانند و غمگين از اين رو که مدام اين سوال دور سرم مي چرخيد که پس کجا بودند اينان، زماني که سدي را ساختند که کارشناسانش مي گفتند براي مقبره کوروش خطر دارد. در حال فکر بودم که ناگهان به پاسخ رسيدم و همانند نيوتن فرياد زدم که يافتم؛ تناقض ايراني.

ايرانيان همواره گرفتار تناقض بوده اند ... و هستند البته. بزرگ ترهاي ما که از موج ملي گرايي کنوني جوانان متعجب شده اند، نقل مي کنند در آن سال ها که شاه سال شاهنشاهي را جايگزين سال هجري شمسي کرد، جشن هاي 2500 ساله گرفت و مدام بر طبل ملي گرايي مي کوبيد اما در عين حال نهضت ملي مصدق را سرکوب مي کرد و کاملاً وابسته به قدرت هاي خارجي شد، مردم توجه چنداني به اسطوره هاي ملي مان نداشتند و روز عيد، تخت جمشيد حال و هواي خاصي نداشت اما اکنون که بعضي از دولتمردان سعي دارند تاريخ قبل از ظهور اسلام در ايران را ناديده بگيرند، حس ايراني گري در ايرانيان گر گرفته است اما اين هم حکايت از تناقض ديگري مي کند.

همين ايرانياني که مدام اس ام اس هاي ملي گرايانه مي فرستند و هزاربار بر روح کوروش و داريوش درود، وقتي صحبت از کشورشان و لزوم فداکاري در راه پيشرفت مي شود، ميهن پرستي شان در حد همان علايق و عواطف تاريخي مي ماند. به عبارتي شرط اول ميهن پرستي که رعايت قانون است، کلاً نزد بعضي از ايراني ها فراموش مي شود.

بر سر رد کردن چراغ قرمز با هم مسابقه مي گذارند و هر کس که خلاف بيشتري در رانندگي يا زندگي شخصي مرتکب شود، زرنگ تر لقب مي گيرد.

يا فرقي نمي کند که فلاني سوار زانتيا است يا سوار پيکان جوانان. در نهايت تمام زباله هايش نصيب خيابان مي شود، يا وقتي صحبت از انتخاب درست با توجه به منافع ملي مي شود، نيشخندي نصيبت مي شود که برو بابا دلت خوش است، بچسب منافع فردي و کار در مثلاً فلان اداره را.

کوتاه سخن آنکه از اين ملي گرايي ناگهاني هموطنانم از دو جهت چندان خوشحال نشدم؛ يکي اينکه اين را واکنشي به برخي از سياست ها مي دانم همان گونه که در زمان پهلوي سياست هاي شوونيستي (ميهن پرستي افراطي) حکومت منجر به بي تفاوتي ملت به اساطير باستاني شد و نقش دين پررنگ تر و اکنون هم که راه برعکس دارد پيموده مي شود. ديگر آنکه اين ميهن پرستي در حد عواطف تاريخي مانده و فداکاري اجتماعي و کسب عناوين ملي و رعايت قانون به پشيزي هم گرفته نمي شود. پس نبايد احساس شعف کرد براي کسي که پس از سه هزار سال تازه عزيزکرده شده است.

عناوين اين صفحه
بل بشو- 3
قدر آنچه داريم را بدانيم
تازه عزيزکرده

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام