
مهدي غني
وقتي واژه ديالکتيک را مي بينيد، طبيعي است به ياد کارل مارکس، ولاديمير ايليچ لنين و ژوزف استالين بيفتيد و مفاهيم تضاد و مبارزه طبقاتي و تز و آنتي تز در ذهن تان زنده شود. در تاريخ سياسي و فرهنگي ما هم ديالکتيک چنين پيشينه يي دارد. اين واژه بيشتر مورد توجه گروه هاي مارکسيستي و برخي نوانديشان ديني بوده است. اما کسي با اين واژه يادي از سلطنت و پادشاهي نمي کند و نسبتي با آن نمي يابد. در حالي که محمدرضاشاه هم زماني به ديالکتيک گرايش پيدا کرد و علاقه مند شد فلسفه شاهنشاهي را براساس ديالکتيک برايش بنويسند. علاقه شاه به ديالکتيک خود داستاني شنيدني دارد.
سيستم تک حزبي
تا قبل از سال 1353 دو حزب دولتي در ايران وجود داشت؛ يکي حزب مردم به رهبري اسدالله علم که مدتي نخست وزير و وزير دربار بود. يکي هم حزب مليون به رهبري دکتر منوچهر اقبال که او هم در دوره يي نخست وزير بود. اين حزب بعد ها جاي خود را به حزب ايران نوين داد. اما در سال 1353 محمدرضاشاه بنا به ملاحظاتي تصميم گرفت اين دو حزب را در يک حزب واحد ادغام کرده و سيستمي تک حزبي را بنيان نهد. حزب رستاخيز به عنوان تنها حزب حاکم به دستور شاه در اسفندماه 1353 موجوديت خود را اعلام کرد. مطابق دستور شاه همه کارمندان و شهروندان به نحوي بايد با اين حزب در ارتباط باشند. او اعلام کرد اگر کسي نمي خواهد عضو حزب رستاخيز شود، نشان مي دهد به ايران علاقه مند نيست اما آزاد است به هر کشور ديگري که مي خواهد برود.
سال 54 زندانيان سياسي زندان قصر شاهد حضور فردي در ميان زندانيان بودند که به 15 سال حبس محکوم شده بود. اتهام او اين بود که پس از اين نطق شاه، درخواست کرده بود که من نمي خواهم عضو حزب رستاخيز شوم بنابراين به من پاسپورت بدهيد از ايران بروم. او را دستگير کرده به ساواک برده بودند و پس از بازجويي و پذيرايي مفصل او را به دادگاه فرستاده و محکوم کرده بودند.
انقلاب سفيد و فلسفه اش
اما ماجرا به همين جا ختم نمي شود. شاه علاوه بر تشکيل حزب رستاخيز که مرامنامه اش دفاع از اصول انقلاب سفيد شاه بود، بر آن شد که براي انقلاب سفيد خود يک فلسفه تدوين کند. او برنامه هايي را که در سال 1342 اعلام کرد و به رفراندوم گذاشت، اصول انقلاب سفيد ناميده بود. انقلاب سفيد شاه در ابتدا شامل شش اصل مي شد که عبارت بودند از؛ اصلاحات ارضي، ملي کردن جنگل ها، فروش سهام کارخانجات دولتي، سهيم کردن کارگران در سود کارخانجات، شرکت زنان در انتخابات و تشکيل سپاه دانش. از آن پس تمام برنامه هاي کشوري در چارچوب اين اصول و تحت الشعاع آنها ديده مي شد. شاه در سال هاي بعد نيز چند اصل بر اين اصول افزود. کتابي به نام انقلاب سفيد نيز در سال 1345 منتشر کرد که در دبيرستان ها به صورت درس اجباري درآمد.
در سال 1354 شاه به اين فکر افتاد که براي اين انقلاب سفيد خود فلسفه و تئوري تهيه و آن را تبديل به يک دکترين کند. او در حالي که در تبليغات سياسي اش مبارزان مسلمان را به خاطر به کارگيري منطق ديالکتيک مارکسيست اسلامي ناميده بود، به نزديکان خود اعلام کرد مايل است فلسفه انقلاب سفيد براساس منطق ديالکتيک مدون شود. اما کمتر کسي از دولتمردان با ديالکتيک آشنايي داشت. تنها راه اين بود که از کساني استفاده کنند که قبلاً در زمره مبارزان مارکسيست بوده اند. قرعه فال به نام کورش لاشايي افتاد.
کورش لاشايي
کورش لاشايي اهل لنگرود در دوران ملي شدن صنعت نفت و کودتاي سال 1332 جذب گروه هاي ملي از جمله حزب ايران شد. دو سال پس از کودتا براي ادامه تحصيل به آلمان رفت و در آنجا نيز وارد فعاليت هاي سياسي شد. وي در جريان تشکيل کنفدراسيون دانشجويان خارج از کشور نقش داشت. در آنجا با فعالان حزب توده از جمله نورالدين کيانوري آشنا و جذب مارکسيسم شد. پس از مدتي در اعتراض به مشي اين حزب، همراه چند تن ديگر از جمله پرويز نيکخواه دست به تشکيل سازمان انقلابي حزب توده زد. اين سازمان به مشي مسلحانه عليه رژيم شاه اعتقاد داشت. کورش براي کسب آموزش هاي لازم چند سفر هم به چين رفته بود و با رهبران وقت چين مثل چوئن لاي و مائو نيز ملاقات هايي کرده بود. پس از چندين سال فعاليت در خارج از کشور، پاييز سال 1351 با اعتقاد به اينکه رهبري مبارزه بايد در داخل کشور باشد، به ايران بازگشت و پس از مدتي دستگير شد. او بعد از شکنجه شدن و ضمن بازجويي نسبت به مبارزات گذشته خود اظهار ندامت کرده و حاضر شد طي يک مصاحبه تلويزيوني تغيير موضع خود را اعلام کند و همين کار را هم کرد. پس از آن به همکاري با رژيم رو آورد هرچند ساواک نسبت به او اعتماد کامل نداشت. با اين پيشينه بود که از او براي تدوين فلسفه انقلاب بر اساس ديالکتيک دعوت شد. وي پس از انقلاب در گفت وگو با حميد شوکت خاطرات خود را بازگو کرده است.
تدوين فلسفه ديالکتيک انقلاب
لاشايي ماجراي ديالکتيک شاهنشاهي را چنين بيان مي کند؛ «از هويدا نخست وزير نامه يي دريافت کردم که مرا به کاخ نخست وزيري دعوت مي کرد. در نامه که لحن رسمي، اما دوستانه داشت دليل اين دعوت قيد نشده بود. چندي بعد در تاريخ مقرر به ديدار هويدا رفتم...
به گرمي از من استقبال کرد و گفت با پدرم دوستي دارد که گمان مي کنم اين مطلب را بيشتر به رسم تعارف ابراز مي کرد و بين آنها دوستي وجود نداشت. او پس از اين تعارفات اضافه کرد که به فرمان شاه قرار است عده يي از روشنفکران و کارشناسان را جمع کند و آنها وظيفه دارند فلسفه ديالکتيک انقلاب را تدوين کنند. منظور از انقلاب، همان انقلاب سفيد بود که گاه از آن به عنوان انقلاب شاه و مردم ياد مي شد.»1
اما اينکه در آن ميان چرا سراغ کسي رفته بودند که تا سه سال قبل عليه رژيم مبارزه مي کرد، پرسشي بود که کورش به آن چنين پاسخ داده است؛ «شايد به خاطر همين لفظ ديالکتيک که به نوعي به مقوله هاي فلسفي چپ مربوط مي شد و فکر مي کرد در اين زمينه صاحب نظر هستم. به هر دليلي که بود از من خواست در کار تدوين ديالکتيک انقلاب شرکت کنم و پذيرفتم. چندي بعد به همين منظور جلسه يي تشکيل شد که در آن من، ناصر يگانه، شاپور زندنيا، حسين نصر، احمد فرديد، احسان نراقي، عنايت الله رضا، و محمد باهري و چند نفر ديگر که نامشان در خاطرم نمانده است، شرکت داشتيم. قرار شد چون هويدا خيلي گرفتار است، باهري جلسات را که هفته يي يک بار در دفتر کارش تشکيل مي شد، اداره کند. به اين ترتيب شروع کرديم به تدوين فلسفه ديالکتيک انقلاب.»2
باهري در آن زمان معاون اول اسدالله علم وزير دربار بود. او نيز پيشينه يي چون لاشايي داشت. وي در جواني سابقه همکاري با حزب توده را داشت و بعد ها به همکاري با رژيم رو آورد. او نيز ماجراي ديالکتيکي شدن شاه را بازگو کرده است؛ «شاه اصرار داشت اين فلسفه براساس اصول ديالکتيک تنظيم بشود. براي همين چند نفر که ديالکتيک بلد بودند مثل دکتر لاشايي، شاپور زندنيا و چند نفر ديگر آمديم و نشستيم و شروع کرديم به تدوين اصول اين انقلاب. شايد يک هزار ساعت کار کرديم. شب و روز کار مي کرديم. يک متن خيلي صحيحي تدوين شد و آنجا ديالکتيک به عنوان يک سنت الهي تدوين شد. براي اينکه نمي خواستيم ديالکتيک را به عنوان يک متد ماترياليسم معرفي کنيم. آخر تحولي که در جامعه پيدا مي شود تحولي که در طبيعت پيدا مي شود اين تحول در واقع اسمش را بايد گذاشت سنت ديگر. اين سنت هم سنت خدايي است.»3
لاشايي؛ «سرانجام پس از مدتي بحث متني تهيه شد. اما رفته رفته کساني که به نظر مي رسيد جزء اطرافيان هويدا هستند در جلسات ما کمتر شرکت مي کردند. حسين نصر و احسان نراقي گاه مي آمدند و سري مي زدند... جلسات اغلب با شرکت من، عنايت الله رضا و شاپور زندنيا تشکيل مي شد. فرد ديگري نيز که به دربار رفت و آمد داشت و معلم مذهبي وليعهد بود، در اين جلسات به عنوان متخصص امور مذهبي شرکت مي کرد که متاسفانه نامش را به خاطر ندارم. وظيفه اش اين بود تا مواردي که با جنبه هاي مذهبي جور درنمي آيد يادآوري کند... سرانجام متني تهيه کرديم و اين متن در اختيار هويدا قرار گرفت. مدتي گذشت تا اينکه باخبر شديم آن متن مورد قبول همه نيست. به نظر مي رسيد گروهي که با هويدا بيشتر نزديک بود با آن مخالفت کرده است.» (لاشايي، ص 269)
تضادهاي دروني
گروه لاشايي پس از ساعت ها کار فکري و بحث و تبادل نظر توانسته بودند به نحوي با منطق ديالکتيک مطالبي سرهم کرده و اقدامات شاهنشاهي را با آن تفسير و توجيه کنند و چنان نمايش دهند که شاه براساس يک فلسفه منسجم و عقلانيت و قانونمندي هاي آفرينش اصول انقلاب خود را اعلام کرده است. در حقيقت تلاش کرده بودند شاه را صاحب يک مکتب فلسفي و فکري نشان دهند که مبتني بر منطق ديالکتيک برنامه هاي عملي مترقي را به اجرا درمي آورد. ديالکتيک برخلاف منطق ارسطو که بر ثبات و سکون مبتني است منطق حرکت و تغيير است. شاه نيز مي خواست افکار عمومي را متقاعد کند که اصول انقلاب سفيد در جامعه ايران تغيير و تحولي بزرگ ايجاد خواهد کرد. اما در مقابل گروه لاشايي که زيرمجموعه اسدالله علم بودند، گويا جناح ديگري قد علم کرده بود؛ «سربسته گفتند با آن متن موافق نيستند و در جلسات هم شرکت نمي کردند تا بدانيم مخالفت شان بر چه پايه يي است. مدتي گذشت و اين وضعيت همچنان ادامه داشت تا اينکه گفتند کار به اين ترتيب پيش نمي رود و بهتر است خود اعليحضرت درباره آن اظهارنظر کنند. پس قرار شد در حضور شاه آن متن به بحث گذاشته شود. هويدا قبلاً متن تهيه شده را در اختيار شاه قرار داده بود.» (ص 270)
نظر شاه فصل الخطاب است
جلسه يي در کاخ نياوران ترتيب مي يابد تا تدوين کنندگان فلسفه انقلاب نتيجه کار را براي شاه توضيح دهند. اما در اين جلسه افراد جديدي نيز دعوت شده بودند. کورش لاشايي چنين مي گويد؛ «نکته يي که عجيب بود، علاوه بر کساني که از آغاز در جريان تدوين آن متن شرکت داشتند، کسان ديگري چون منوچهر آزمون نيز به آن جلسه دعوت شده بودند. باهري با ديدن آزمون رو کرد به من و گفت؛ سازمان امنيت هم آدم خود را فرستاده است.»
اما منوچهر آزمون هم تا حدي پيشينه يي مشابه باهري و لاشايي داشت. او در سال هاي پس از شهريور 1320 به حزب توده پيوسته بود. او چنان جذب تفکرات مارکسيستي شد که وقتي براي ادامه تحصيل به خارج از کشور رفت به کنفدراسيون دانشجويان ايراني پيوست که عليه رژيم پهلوي مبارزه مي کردند. اما پس از چندي که به ايران بازگشت، تغيير رويه داد و نه تنها مخالفت با رژيم را به کناري نهاد، بلکه وارد دستگاه شد و پست و مقام هاي بالايي کسب کرد و فردوست او را کارمند ساواک معرفي کرده است.
جالب اينجاست که باهري و آزمون با سابقه مشترک و حتي مسير مشترک و سرانجام مشترک باز هم نسبت به هم هيچ اعتمادي ندارند و در مقابل هم احساس نا امني مي کنند.
لاشايي؛ «وقتي وارد سالني که جلسه در آن تشکيل مي شد شديم، هويدا و گروهش در يک سمت، پشت ميز مستطيلي که در وسط سالن قرار داشت، نشستند و باهري و گروهش هم در سمت ديگر. سپس شاه وارد شد و در صدر، بالاي ميز نشست.»
به گفته لاشايي در اين جلسه هويدا، احسان نراقي، عاملي وکيل مجلس، حسين نصر، ناصر يگانه، رئيس ديوان عالي کشور، زندنيا، باهري، عنايت الله رضا، آزمون و يکي دو نفر ديگر حضور داشتند. قبل از ورود به سالن باهري که حدس مي زد ساواک درصدد است براي لاشايي پاپوشي بدوزد و دردسري درست کند، در گوش او آهسته مي گويد؛ پيش از شروع جلسه مجيزي بگو و از شاه تعريف کن.
لاشايي نيز نصيحت باهري را به گوش گرفته و موقع ورود شاه که همه به احترام او از جا برخاسته اند از وي اجازه گرفته و در حالي که ايستاده است، مي گويد؛ «تا کنون افتخار نداشته ام از شاهنشاه به خاطر آنکه مرا بخشيده و جانم را نجات داده اند تشکر کنم. من مديون اعليحضرت هستم و در خدمت هستم.»
بقيه ماجرا را بهتر است از زبان خود لاشايي بشنويم؛ «پس از صحبت من، باهري متني را که تهيه کرده بوديم خواند و به دنبال سخنان باهري، منوچهر آزمون از شاه اجازه گرفت و حمله شديدي به من کرد. با حمله آزمون و مطالبي که عنوان کرد، به نظر مي رسيد از مدت ها پيش خود را براي آن جلسه آماده کرده است. آزمون با اشاره به متني که از جانب ما تهيه شده بود، گفت؛ اين متن، متني مارکسيستي است که در قالب نظام شاهنشاهي عنوان شده است و در اصل قصد تخريب دارد و حمله کرد به مقوله ديالکتيک انقلاب. يکي دو نفر هم با تکان دادن سر، حرف هاي او را تاييد کردند... پس از سخنان آزمون، عنايت الله رضا وقت گرفت و شروع کرد به اينکه در عرفان هم ديالکتيک وجود دارد و اين مقوله فقط به مارکسيسم مربوط نمي شود و به چند متن فلسفي که از قديم در ايران موجود بود، اشاره کرد. آن گاه نتيجه گرفت که آن متون نيز همگي براساس اصل ديالکتيک تنظيم شده اند و ربطي به مارکسيسم ندارند.»
تضاد ديالکتيک و وليعهد
«جلسه شلوغ شد. باهري اجازه خواست و هنگامي که نوبت به او رسيد گفت؛ «قربان، جان نثار سرم را به گرو مي گذارم که اين متن ربطي به مارکسيسم ندارد.» و مشغول دفاع از آن متن شد. در اينجا شاه يک مرتبه از کوره در رفت و رو کرد به هويدا و با عصبانيت گفت؛ «اين چي ميگه؟»
در هر صورت منطق ديالکتيک همه پديده ها را نسبي و در حال گذار و تغيير مي بيند. در دل هر چيز (تز) ضدخودش (آنتي تز) پرورده شده و پس از طي مراحل تکاملي، آنتي تز بر تز غلبه کرده و با نفي آن خود به واقعيتي فراتر (سنتز) تبديل مي شود. اما سلطنت موروثي و شعارهاي جاويد شاه پديده يي نسبي و گذرا نبودند. طبيعي بود که نظام پادشاهي که بر ثبات و ايستايي مبتني است با منطق ديالکتيک همنوايي نداشته باشد. شاه ضمن تکيه بر سلطنت موروثي و باستان گرايي و مطلق گرايي، مي خواست خود را مترقي و مدرن جلوه دهد. اما گويا فکر اين را نکرده بود که از ديالکتيک ماهيتاً تغيير و نفي ثبات و سکون و مطلقيت درمي آيد و با جاودانگي نظام پادشاهي همخوان نيست.
لاشايي؛ «ديگر صدا از کسي درنمي آمد... يکي دو نفر ديگر خيلي محتاطانه مطالبي را عنوان کردند و باز مساله ديالکتيک انقلاب عنوان شد که شاه با حالتي برافروخته گفت؛ پس تکليف وليعهد چي ميشه؟»
جلسه يي که يک ساعت و نيم طول کشيده بود تا بر اساس ديالکتيک انقلاب شاه تبيين شود بي سرانجام به پايان رسيد. شاه به هويدا دستور داد به مساله رسيدگي کرده و ببيند کدام طرف حق دارد. موقع بيرون آمدن از جلسه باهري در گوش لاشايي مي گويد؛ نزديک بود سرمان بر باد رود.
به اين ترتيب جلسه فلسفه ديالکتيک انقلاب به پايان مي رسد. درحالي که لاشايي هم بعد از اين جلسه گيج و مبهوت مانده بود که پس اصرار شاه بر اينکه حتماً ديالکتيک انقلاب شاه و ملت تدوين شود از کجا نشات گرفته بود.
ناگفته نماند در همان دوران مطلبي به عنوان فلسفه ديالکتيک انقلاب در مطبوعات منتشر شد که به نحوي با استفاده از واژگان ديالکتيک تلاش بيهوده يي کرده بود تبييني از انقلاب سفيد شاه ارائه کند اما کسي پيگير آن نشد.
پي نوشت ها؛------------------------
1- حميد شوکت، نگاهي از درون به جنبش چپ ايران، نشر اختران، 1381، ص268
2- همان، ص 269
3- همان، ص273، نقل از تاريخ شفاهي دانشگاه هاروارد