.jpg)
عباس محبعلي
سيمين بـهبهاني نويسنده و غزلسراي معاصر ايراني است که به خاطر سرودن غزل فارسي در وزن هاي بي سابقه به «نيماي غزل» معروف شده است. پدرش عباس خليلي (1272 نجف - 1350 تهران) به دو زبان فارسي و عربي شعر مي گفت و حدود 1100 بيت از ابيات شاهنامه فردوسي را به عربي ترجمه کرده بود و در ضمن رمان هاي متعددي را هم به رشته تحرير درآورد که همگي به چاپ رسيدند. بهبهاني در سال 1337 وارد دانشکده حقوق شد، در حالي که در رشته ادبيات نيز قبول شده بود. در همان دوران دانشجويي بود که ضمن آشنايي با منوچهر کوشيار با او ازدواج کرد. سيمين بهبهاني 30 سال- از سال 1330 تا سال 1360- تنها به تدريس اشتغال داشت و حتي شغلي مرتبط با رشته حقوق را قبول نکرد. وي هم اکنون سه فرزند دارد و در تهران به سر مي برد. گفت وگو درباره وزن هاي شعر فارسي موضوعي است که کمتر به آن پرداخته شده است. تخصصي بودن اين حوزه و حضور ذهن زياد مصاحبه شونده از خصوصيات اين موضوع است که همگي در سيمين بهبهاني جمع است. او با اينکه بينايي اش دچار مشکل است، قرار گفت وگو را در خانه اش با ما گذاشت. گفت وگوي زير حاصل دو ساعت گفت وگوي تخصصي با سيمين بهبهاني است که مي تواند راهگشاي مناسبي براي پي بردن به اسرار وزن و موسيقي شعر او باشد.
---
- اين روزها چقدر با مطبوعات و جامعه ادبي تعامل داريد؟
زياد نيست. اگر هم باشد دوستان مطبوعاتي به سراغم مي آيند يا اگر صحبتي باشد، تلفني در ميان مي گذارند. چون مشکل بينايي ام که چند سالي است خواندن و نوشتن را برايم سخت کرده، نمي گذارد در مورد مسائل ادبي کاوش عميقي بکنم. اما چيزي هم که گاه به گوشم مي خورد، گله و شکايت است.
-خب اقتضاي دوره هم هست. الان نسلي که در حال شکل گيري است با دنياي ديگري آشنا مي شود، مسلماً در چنين فضايي ادبيات با مسائل جديدتري مواجه شده است.
گذشته از اين، جوان امروز نياز به تعامل دارد. الان جوان ها جايي ندارند که دور هم جمع شوند و شعر بخوانند يا اظهارنظري کنند. ما جوان که بوديم خيلي با مسائل ادبي درگير بوديم و بحث ها هم خيلي داغ بود. الان چيزي نيست. يک خانه هنرمندان هم که هست و به صورت خودجوش جلساتي برپا مي شود، هر از گاهي انگي به آن مي چسبانند. بالاخره شاعر جايي مي خواهد، ور دل پدر و مادرش که نمي تواند بنشيند و چيز ياد بگيرد. شاعر نياز به تعامل دارد.
-در واقع تعامل و آموزش در حوزه شعر نقش مهمي دارد.
دقيقاً. اصلاً آدم بايد در دايره ارتباطي با شعر زندگي کند.
-پس چيزي که در مورد خودجوش و ذوقي بودن شعر مطرح است، چيست؟
بله، استعداد ذاتي مي خواهد. خيلي ها وزن را تشخيص نمي دهند. شعر حافظ را که مي خواهد از بر بخواند، کلماتش را پس و پيش مي خواند و وزن را خراب مي کند. اين نشان مي دهد مغزش استعداد تشخيص و يادگيري وزن را ندارد. يا مثلاً خيلي ها آواز مي خوانند، اما خارج مي خوانند. صد بار هم به او بگوييد چطور بخواند باز کار خودش را مي کند. البته منکر اين نيستم که استعداد نبايد باشد، اما معتقدم استعداد بايد پرورش پيدا کند. کسي که ذوق موسيقي دارد بايد هشت سال مداوم کار کند تا بتواند چيزي بزند، شعر هم همين طور است.
-با اين حال دانستن قاعده نمي تواند براي خلق اثر ادبي برهان قاطعي باشد. ما شاعران زيادي در تاريخ داريم که حتي سواد خواندن و نوشتن هم نداشتند. مثلاً شاطر عباس صبوحي يا همين اخيراً يغماي خشتمال.
خب، شعر يغما چه بود؟ به نظر من مزخرف است. زماني که کارش گل کرده بود کارش را شنيدم، واقعاً شعر آنچناني نبود. حرف تازه يي يا مساله جديدي نداشت. درست است، شاطر عباس صبوحي کاري کرده است و کمي مي شود روي آن تامل کرد، با اين حال اينها شاعران درجه چهارند. شاعري چون حافظ بايد پرورده زمان خودش باشد.
-يعني استعداد، آموزش و انعکاس موضوعات زمان را در شعر جزء وسايل شاعري مي دانيد؟
بله.
-يکي از کارهاي بديع شما، نوآوري هاي وزني و عروضي در شعر است. مي خواهم بدانم موسيقي شعري که دکتر شفيعي کدکني در کتاب معروفش به آن پرداخته، چقدر بر عروض سنتي منطبق است، به هر حال عروض بخشي از موسيقي شعر را تشکيل مي دهد، ممکن است ارائه هايي هم دخيل شوند و موسيقي را ايجاد کنند؟
منظورتان از موسيقي، در شعر کلاسيک است يا مدرن؟
-شعر کلاسيک... چون شعر مدرن تعريف خاص خودش را دارد که با وزن و عروض ارتباطي برقرار نمي کند.
وزن، تنها وزن عروضي نيست. اگر مي خواهيد همه وزن ها با عروض مطابقت کند، نمي کند. در واقع در شعر امروز پاسخگو نيست. شما امروز نمي توانيد از آن قاعده کلي وزن هاي سنتي پيروي کنيد. زماني حافظ و سعدي از 17 ، 18 وزن عروض استفاده کردند، يا مولوي 27 ، 28 وزن معروف را به کار برد و جز اينها وزن ديگري نبود و اگر در تاريخ ادبيات نگاه کنيد اغلب شعرها با همين چند وزن ساخته شده است. شما امروز با توجه به مسائل جديدي که زندگي پيدا کرده اين يکنواختي وزني را نمي توانيد تحمل کنيد. شعر امروز خيلي گسترده تر از شعر ديروز است، دنبال فضاي گسترده تري مي رود. حالا خواه آزاد باشد، که شما مي توانيد در آن تکه هاي وزني عروضي را پيدا کنيد يا آنها را با عروض بسنجيد ولي تلفيق ارکان، مثل تلفيق ارکان عروض قديم نيست، نوع ديگري است. کنار هم نشستن افاعيل مطابق گذشته و مطابق دستور عروضيون قديم ميسر نمي شود، بلکه فضاي بازتري مي خواهد. اين مال شعر نو امروز است. البته نيما از ارکان عروضي استفاده کرده است، به ميل خودش آنها را در جاهايي شکسته. جايي از پنج رکن، جايي از سه رکن يا جايي از نيم رکن استفاده کرده است، ولي همان اوزان عروضي گذشته را به کار برده و البته بسيار کمتر از اوزان قديم است. اگر نگاه کنيد مي بينيد از 10 وزن تجاوز نمي کند. اخوان ثالث هم البته سه وزن اضافه کرده که قبل از اين چند جا در روزنامه ها به صورت مقاله نوشته ام. کار نيما اغلب روي اوزان متفق الارکان است که مي شده آن را تکه تکه کرد و به گوش خوشايند بيايد.
-ببينيد، در سبک خراساني...
صبر کنيد... آرام آرام کساني که پيرامون نيما بودند، مثل بهترين شان اخوان ثالث يا اسماعيل شاهرودي يا يدالله رويايي يا شاملو در اولين کارش، حتي نادر نادرپور، فريدون مشيري يا سهراب سپهري دنباله رو او شدند. آنها همه شان به نوعي شاگرد نيما بودند و در همان مکتبي که نيما ايجاد کرد، شروع به کار کردند و شايد موجب تثبيت او شدند. نگاه که مي کنيم، مي بينيم اغلب آنها در کارهايشان از همين وزن هاي متفق الارکان استفاده کرده اند مثلاً از بحرهايي مثل؛ «مفاعيلن مفاعيلن مفاعيل» يا «فاعلاتن فاعلاتن فاعلات» يا «مستفعلن مستفعلن مستفعلن...» که قابل خرد کردن و تکه تکه کردن هستند. مخصوصاً سهراب سپهري از اين وزن هاي متفق بيشترين استفاده را کرده است. آرام آرام اين احساس به وجود آمد که اين هفت هشت قالب ساده، خسته کننده و تکراري شده است. البته معتقدم شاعر اگر استعداد داشته باشد در همين قالب ها هم بهترين شعرها را خلق مي کند، همان طور که کساني مثل اخوان و نادرپور خلق کردند. به هر حال بعد از اين اتفاقات شاعران فکر کردند اين اوزان را هم بشکنند، خرد کنند و به آن خدشه وارد کنند. مثل فروغ فرخزاد، مثل منوچهر آتشي که آهسته آهسته، به نوعي، لاي اين ارکان چوب گذاشتند و تکيه هايي در آن ايجاد کردند، به طوري که وقتي مي خوانيد فکر مي کنيد وزن مخدوش است. ولي اينها عمدي بوده است. علتش ناداني شاعر نيست، بلکه به اين دليل است که شاعر مي خواهد گريزگاهي پيدا کند و تنوعي به کارش بدهد. بعد از اين اتفاق، باز شاعر وزن را خرد مي کند و ديگر برايش وزن اهميت ندارد و به اين نتيجه مي رسد که به جاي وزن، موسيقي خوشايندي را جايگزين کند و کم کم وزن عروضي در آن محدوده از بين مي رود و ديگر نمي توانيد يک وزن عروضي منظم در آن پيدا کنيد. اين اتفاق آغاز کار کساني مثل شاملو و ديگران است که امروز به کلي همان موسيقي کلام هم از بين رفته و شعر تبديل شده به چيزي شبيه آهنگ نثر.
-شما که از نسل همين شاعران سنت شکن بوديد، چرا در اين راه قدم نگذاشتيد؟
خب، من در غزل کار مي کنم. ابتدا با دوبيتي هاي
چهار لختي شيوه نيما کار مي کردم.
-منظورتان چهارپاره است؟
بله، البته اين اصطلاح مال غزل است؛ غزل هايي که چهار قسمت است. بنابراين من اصطلاح دوبيتي پيوسته را به کار مي برم. به هر حال ديدم که در قالب غزل مي خواهم کار کنم و مي خواهم به شيوه مدرن حرف بزنم. يکي از غزل هايي که خيلي مورد توجه واقع شد و هنوز هم بر سر زبان هاست؛ بعد از 50 سال...
ستاره ديده فرو بست و آرميد بيا
شراب نور به رگ هاي شب دويد بيا
خلاصه طوري شد که غزل هاي اين شکلي، شناسنامه من شد و هنوز هم مردم يادشان هست. بعد با خودم فکر کردم من هر کاري در غزل مي کنم. اين قالب غزل و اين چند وزن محدود رايج، يادآور کارهاي کلاسيک است. يعني هر کدام را که مي گويم، با وجود اينکه شيوه يي نو دارد و تصويرها بسيار زيباست، باز يک جاي کار يادآور غزل هاي قديمي مي شود. با خودم فکر کردم مضامين امروز را در اين قالب تنگ نمي توانيم پياده کنيم يعني غريبي مي کند. در واقع غزل ديروز را نمي توان با زبان امروز به کار برد. اگر مي خواهيم مفاهيم امروزي را در همان قالب ها بگذاريم، غريبي مي کند، خنده دار مي شود و گاهي سازگار نيست. اين است که مجبوريم در اين قالب دستکاري کنيم. شروع کردم به دستکاري سنت ها. من از حدود هندسي غزل تجاوز نکردم... يعني غزل همان ترکيب غزل قديم را دارد، اما افاعيل را به ميل خودم انتخاب کردم.
-ترس از اين نداريد که ساخت غزل تان مصنوعي شود؟
نه، به هيچ وجه. به نظر من همين جملات نثرگونه روزمره را مي شود آهنگ داد و به شعر تبديل کرد. البته کار هر کس نيست؛ کار کسي است که تمرين زياد داشته باشد. من در اين شيوه تمرين کافي داشتم. به حدي شعر خواندم که مغزم پر از واژه شده است. کسي مي تواند اين کار را بکند که واژه برايش مثل...
-خمير...
علاوه بر اينکه مثل خمير در دستش نرم است، بايد مثل کمدش که پر از لباس است و مي داند چه لباسي را از کجا بردارد، همان طور باشد. يا مثل آجرهايي که دم دست معمار است و مي داند چي را کجا بگذارد.
من با 500 يا هزار واژه کار نمي کنم. با دنيايي از واژه که زبان فارسي دارد، کار مي کنم. بنابراين برايم گنجاندن واژه ها در آن وزني که انتخاب کردم، آسان است. اين است که ديگران خيال مي کنند من خيلي زحمت مي کشم تا شعري بگويم، در حالي که شعر من نشان مي دهد خيلي راحت آمده است.
-در واقع سهل و ممتنع است.
بله، هيچ زحمتي برايم ندارد. تاکنون 70 ،80 وزني که وجود داشته و البته برخي را هم خودم ساختم يا به ندرت شاعري در آن کار کرده، در اين سال ها استفاده کردم. اوايل کمي مشکل بود، اما الان در اين وزن ها خيلي راحت کار مي کنم و خيلي هم دوست دارم شان.
-چطور لزوم ابداع يا به کارگيري اين اوزان را ديديد؟
بله، ديدم با آن شيوه غزل که هر بيتي براي خودش دنياي جداگانه يي باشد، حرف امروز را نمي توانم بزنم. يک دنيا حرف دارم که در غزل هايم بزنم. من مي خواهم انتقاد کنم، مي خواهم خشمم را بيرون بريزم، مي خواهم داستاني را تعريف کنم، مي خواهم به فولکلوري اشاره کنم، مي خواهم درباره موسيقي صحبت کنم و مي خواهم درباره هر چه در اين زمانه هست صحبت کنم. قالب قديم غزل تحمل نداشت و شعر مسخره مي شد. لغت هاي امروزي در قالب غزل جا نمي گرفت، بنابراين مجبور شدم قالب را عوض کنم و اوزان را تغيير بدهم و چيزي را که مي خواهم از آن در بياورم.
-من به کساني که از عروض سنتي خارج شدند، کاري ندارم. سوالم از شمايي که سعي کرديد همان سنت ها را متحول کنيد اين است که تا چه حد به فکر مخاطب تان بوده ايد و چقدر به دنباله روهاي اين روش فکر کرده ايد که چطور مي توانند از وزن هاي شما بهره ببرند. مثلاً براي تحولي که نيما در شعر به وجود آورد افرادي را مثل سپهري، فرخزاد و... نام برديد که البته اخوان تاثير بيشتري در گسترش شعر نيمايي داشت، چرا که شيوه نامه نيما را تدوين کرد. اما شما براي اين تحول هيچ شيوه نامه يي تنظيم نکرده ايد.
من نه در فکر اين هستم و نه در فکر اين بودم که آيا کسي مي تواند اين کار را ادامه بدهد يا نه و نه دلم مي خواست کسي ادامه بدهد. اگر کسي استعداد دارد ادامه بدهد وگرنه...
گذشته از اين، ادامه کار به شيوه من چه به ادبيات اضافه مي کند؟ من کار خودم را کردم، و البته هر کسي بايد کار خودش را بکند. من کارم وزن دارد. شاملو موسيقي خوش آهنگي را ابداع کرده که شما با ضوابط عروضي به زحمت مي توانيد آن را بسنجيد، حتي کلام فارسي روزنامه يي را مي توانيد با افاعيل عروضي تقطيع کنيد، چرا که ذات کلام فارسي اين اجازه را به شما مي دهد. ولي فرض کنيد آقاي شاملو آمده و شعر خودش را که با الهام از سمفوني ها گرفته است خوش آهنگ کرده، ولي مطابق با افاعيل عروضي نيست. امکان ندارد کس ديگري که راه او را ادامه مي دهد بتواند مساوي او باشد يا بهتر از آن. نه، به نظر من هر کسي بايد راه خودش را برود. تقليد براي مراحل اوليه است که شاعر را جلو مي برد، ولي بعداً بايد راهي براي خودش انتخاب کند که آن راه، راه هيچ کس نيست جز خودش.
-در سبک خراساني وزن هاي زيادي داريم که توسط شاعران به کار گرفته شده است. اما در تغيير به سبک عراقي برخي وزن ها کاربرد پيدا نمي کنند. اين اتفاق در انتقال به سبک هندي هم مي افتد. مي خواهم بپرسم چرا يکسري اوزان در اين تغيير وارد سبک عراقي يا مثلاً هندي نشده است؟
حدود 150 وزن در کتاب المعجم في معاير الاشعار العجم يا ساير معجم ها ذکر شده است. با افاعيل مي توانيد نثر روزنامه را هم تقطيع کنيد، اما گوش است که وزن را تشخيص مي دهد. خب، در گذشته قصايد سبک خراساني وزن هايي داشته که غالباً 8 تا 10 وزن است که به آن مي گويند بحور نا مطبوع. برخي قصايد ناصر خسرو يا فرخي را که مي خوانيد از اين بحور به کار رفته است. برخي در هر سبکي اين بحرها را به کار برده اند چون دل شان مي خواسته چيزي خلاف قاعده و فهم عامه خلق کنند، که البته برخي شعرهايشان هم بسيار زيبا سروده شده، اما کاربرد عامه ندارد. بنابراين سليقه نقش اساسي را بازي مي کند. چه بسا اين بحور نا مطبوع نزد اهل فن خيلي هم مطبوع باشد. مثلاً رودکي گفته است؛
اي آنکه غمگني و سزاواري
وندر نهان سرشک همي باري
رفت آنکه رفت و آمد آنک آمد
بود آنچه بود، خيره چه غم داري؟
هنوز بسياري از مردم مصرع سوم را غلط مي خوانند. اين ذهن وزن شناس مي خواهد که بتواند آن را درک کند و لذت ببرد. شعر طبقات مختلف دارد؛ يا براي عامه مردم است که سطح پايين است يا براي خواص. ولي کار مردان بزرگ شعر اين نبوده. به هر حال من به عنوان شاعر به اين چيزها کار ندارم، من از اوزان کوتاهي استفاده مي کنم که جذب و فهمش بسيار آسان است.
زماني که شروع به کار کردم خيلي از دوستان نزديک مرا منع مي کردند که تو به جايي در غزل رسيده يي که مردم کارهايت را دوست دارند، اين کار را نکن که به خودت لطمه مي زني. ولي ديدم آنچه من مي خواهم بگويم در آن قالب ها نمي گنجد. مجبورم عوض شان کنم، مجبورم فضايي ايجاد کنم که بتوانم همه کلمات را در اين کار استفاده کنم. وقتي که مي گويم؛
که چي؟ چه بمانم دويست سال؟
من اين را در وزن قديم نمي توانم بگويم. مسخره مي شود. بنابراين آنهايي که ابتدا مرا از راه دوستي و از راه اينکه مبادا خدشه يي به کارم وارد شود، نصيحت مي کردند، بعدها قبول کردند که بايد اين کار مي شد چرا که راه تازه يي در شعر است. شايد براي بسياري، مشکل باشد که بخواهند در اين اوزان کار کنند، اما مطمئنم آنچه من انجام دادم قبول خواهد شد و در آينده هم کساني خواهند بود که بر اين بيفزايند.
-وزن را چه مي سازد، مثلاً در شعر کلاسيک «دور و قرينه» خيلي استفاده مي شود و مي توان به جرات گفت شعر کلاسيک، شعر قرينه ها است. شما براي ايجاد وزن جديد از قرينه استفاده مي کنيد يا شيوه ديگري داريد؟
وزن مثل تکه سنگي است که در يک کفه ترازو قرار مي گيرد. زماني وزن اين سنگ معلوم مي شود که چيزي هم وزن آن در کفه ديگر بگذاريد ولي اين تنها کافي نيست. براي وزن کلام بايد از موسيقي استفاده کنيد. همان تکه کوچکي که در برابرش قرينه مي گذاريد، اگر به دقت کلماتش کنار هم ننشسته باشند و موسيقي خوشايندي در گوش ايجاد نکنند، قابل قبول نيست. نمي توانيد بگوييد چون عين آن را اين طرف گذاشتم وزن شده، نه، اين نمي شود. اين همه کلمه است که مي تواني کنار هم بچيني و اندازه هم باشد ولي خوشايند نيست. وقتي تلفيق اين کلمات موسيقي خوشايندي ساخت، مثل «ميزان» در موسيقي مي شود. ميزان ها در موسيقي با هم برابرند. در اين ميزان ها صداهايي جا مي گيرند که هم وزن هستند. اگر صداهاي ناموافق بگذاريد، آن ميزان به درد کار نمي خورد. درست است که اين ميزان با آن ميزان بايد مساوي باشد، ولي صداها هم بايد با هم يکسان باشند و همديگر را قبول کنند وگرنه موسيقي تکوين پيدا نمي کند. براي شعر هم همين طور است؛ کلمه يي که انتخاب مي کنيم بايد ظريف باشد و کلمات ديگر را جذب کند وگرنه شعر بي وزن شعر کاملي نيست. امروز بسياري از شعرها وزن ندارند، مثل نثر نوشته شده و پلکاني زير هم هستند، که شعرهاي کاملي نيستند. در شعر حتماً بايد موسيقي کلام ايجاد شود تا وزن شما وزن درستي باشد.
-خب، موسيقي کلام را چطور تعريف مي کنيد؟ کسي که در روستا زندگي مي کند از لحاظ گوش موسيقي با کسي که در شهر زندگي مي کند، فرق دارد. يعني کسي که صداي جويبار، بلبل و نسيم را شنيده باشد با کسي که موسيقي روزانه اش صداي اتومبيل و عبور ماشين است، فرق مي کند. اين شکل و نوع دريافت از موسيقي را چطور ارزيابي مي کنيد؟
همين مساله يي که گفتيد باعث شده وزن هاي گذشته با حالا فرق کند. سابق بر اين بشر به صداي طبيعت عادت داشته. صداي طبيعت صدايي غيرمنظم است، براي همين بشر دنبال وزن مي گشت و مقابل آن مي ايستاد و چيزهايي قرار مي داد که نظم داشته باشد. بشر از نظم خوشش مي آمد چون مدام صداي بي نظم شنيده است. ولي امروز همه اش تيک تيک ساعت و کارخانه و عبور ماشين است. يکنواختي ها ما را خسته مي کند. ما امروز دنبال تنوع مي گرديم. اين است که وزن ها را يا خرد مي کنند يا بي وزني را انتخاب مي کنند. اين بي نظمي ها خالي از موسيقي نمي تواند باشد. شما ببينيد آواز وزن ندارد ولي تصنيف وزن دارد. اگر آواز را خارج بخوانند خوش تان مي آيد؟ اگر صداي عرعر بشنويد خوش تان مي آيد؟ نه، آواز با اينکه وزن ندارد، يک جور رمانس دارد که با هم مي خواند، از نت ها خارج نمي شود ولي ريتم ندارد. در مقابل، تصنيف هم «ريتم» دارد، هم سر «نت» ها سوار است و هم «نواخت» دارد.
-مشکل همين جاست. وقتي تعريف ضابطه مندي از موسيقي شعر وجود ندارد، هم سبک ها و هم ايده هاي مختلفي به وجود مي آيد. در عروض قديم براي اين موسيقي افاعيل و ارکان و عروض تعيين کردند که معيار مناسبي براي تشخيص به شاعر مي داد.
چطور اين کار را کردند؟ اينها مسائل ذوقي است که با استعداد و شناخت همنوايي ميان واژه ها به وجود آمده است. من بارها شاملو را ديدم که سمفوني گوش مي کرد. از «تم»هاي «سمفوني» در شعرش استفاده مي کرد. اين مساله را گوش يک آدم باذوق مي تواند بشناسد. هر کسي نمي تواند به شعر، «موسيقي» بدهد. هر کس نمي تواند به «آهنگ»، «موسيقي» بدهد و هر کسي هم نمي تواند «آواز» را درست بخواند. شما شعر «چه رسوا شد دلم» را که براي همايون شجريان سرودم به هر کسي که مي خواهيد بدهيد، اصلاً نمي تواند درست سر نت ها سوار کند و خارج مي خواند. استعدادي مي خواهد که موسيقي را بشناسد. برايش نمي تواني نسخه بنويسي. به نظر شما چطور مي توان موسيقي را در شعر تبيين کرد؟ فقط ذوق سليم مي خواهد؛ همان چيزي که موسيقي را تشکيل مي دهد.
-با اين مسائلي که شما مطرح کرديد، وظيفه شاعر سنگين تر مي شود چرا که شاعر بايد براي خلق يک بيت با همه هنرها مرتبط شود. به نظر شما ضرورت دارد شاعر به همه هنرها اشراف داشته باشد و بخش مهمي از عمرش را صرف آموزش کند؟
اصلاً شاعر بايد از زماني که متولد مي شود تا زماني که مي ميرد در محيط آموزش باشد. اگر من در محيط شاعرانه و فرهنگي نبودم، به اينجا نمي رسيدم. من از هفت سالگي غزل هاي حافظ را حفظ مي کردم. از پنج سالگي محيطم محيط شعر بود. برادرم شاعر بود. پدرم نويسنده بود. خانواده ما خانواده يي فرهنگي بود. من از کودکي بيشتر از آنکه از کتاب بياموزم از محيط آموختم. هميشه تا اين لحظه در کار يادگيري بودم. واقعاً هنوز بشر نتوانسته تشخيص دهد چرا دو نفر که در يک شرايط مکاني و زماني هستند، يکي مغزش استعداد موسيقي و شعر دارد و آن يکي ندارد. سرشت آدم ها با هم فرق مي کند.