عباس محبعلي- محمد ساعدي
فريدون جنيدي شاهنامه پژوه، ايران شناس، مدرس دانشگاه، نويسنده ايراني و از پژوهندگان فرهنگ و زبان هاي باستاني است. او فرزند بکتاش ايراني است و در 20 فروردين سال 1318 خورشيدي در کوهستانً ريوندً نيشابور به دنيا آمده است. در سال 1358 بنياد نيشابور را بنيان نهاده و هم اکنون مدير بنياد نيشابور و نشر بلخ است. او سال ها استاد دانشگاه هاي صنعتي شريف، تهران و کرمان بوده و به آموزش زبان هاي باستان و شاهنامه پرداخته است. وي اکنون نيز به صورت آزاد و رايگان به آموزش زبان هاي پهلوي و اوستايي و برگزاري انجمن هاي شاهنامه خواني در بنياد نيشابور مشغول است. وي همچنين بيش از 30 سال از عمر خود را براي ويرايش شاهنامه صرف کرده است تا بنا بر نظر خود بيت هاي افزوده شاهنامه را از آنها جدا کند که نسخه ويراسته او از شاهنامه به زودي منتشر خواهد شد.
از کتاب هاي تخصصي او مي توان به اينها اشاره کرد؛
- نامه پهلواني خودآموز خط و زبان پهلوي ساساني و اشکاني
- زندگي و مهاجرت آرياييان بر پايه گفتارهاي ايراني
- فرهنگ هزوارش هاي پهلوي
- داستان هاي رستم پهلوان (مجموعه 11 جلدي)
- زروان، سنجش زمان در ايران باستان (درباره مناسبت روزها و ماه هاي سال در ايران باستان)
- حقوق جهان در ايران باستان
- فضل بن شادان نيشابوري و نبرد انديشه ها در ايران پس از اسلام
گفت وگوي ما به مناسبت کلاس هاي تدريس زبان پهلوي شکل گرفت و محورهاي مختلفي چون فرهنگ، زبان ايران و اسطوره پيدا کرد که مي خوانيد.
---
-برخي مي گويند امروز ديگر نيازي به يادگيري زبان هاي کهن مثل زبان پهلوي نيست چرا که تعداد کتاب هاي نوشته شده به اين زبان بسيار محدود است و ديگر آنکه دامنه واژه هاي اين گونه زبان ها در مقابل دانش گسترده امروز بسيار محدود است. اين را چگونه ارزيابي مي کنيد؟
کسي که گذشته خود را از ياد ببرد، مثل درختي است که ريشه هايش را در تناور شدن خود فراموش کند. ما در بنياد نيشابور به اين سخنان توجه نمي کنيم. در اين بنياد تمام زبان هاي ايران باستان تدريس مي شود. افزون بر آن، ما روي شاهنامه خواني، تصحيح شاهنامه و انتشار کتاب هاي مختلفي در زمينه هاي ادبي که تاکنون به 80 جلد رسيده است، کار کرده ايم.به نظرم بايد ريشه را آب دهيم. دانش هاي کاربردي و فني چون مبناي قراردادي دارد، کسي بدون تخصص نمي تواند در مورد آن صحبت کند چرا که مثلاً در دانش رياضي جمع دو با دو، چهار مي شود، اما علوم انساني مبناي ذوقي دارد، همه خود را در آن صاحب نظر مي دانند. کساني که اين سخنان را مي گويند، متاسفانه آگاهي ندارند که ايرانيان به دانش بشري چه کمک بزرگي کرده اند. به نظرم جهانيان در همه زمينه هاي دانش وامدار نياکان فرخنده ما هستند.اگر بخواهيم جهان بيني درستي داشته باشيم، بايد زبان و فرهنگ ايران باستان را بشناسيم وگرنه دچار بيگانگي مي شويم، همان طور که اروپاي امروزي شده است. اروپاي امروز هيچ چيز ندارد. آنچه هست، مشتي سخن است که در 300-200 سال اخير، نويسندگان شان گفته اند و به ريشه نپرداخته اند. بعضي وقت ها به دانشجويانم مي گويم شيفته اروپا نشويد زيرا در آنجا هيچ چيز ريشه دار پيدا نمي کنيد گرچه به اين دارايي اندک شان بسيار افتخار مي کنند.
-پس چرا تمدن امروز، تمدن وارداتي از اروپا و امريکاست و جهان از آن استقبال مي کند؟
براي آنکه تبليغات دارند. دانشگاه هاي آنها داراي بودجه هايي است که از استثمار کشورهايي چون ايران و هندوستان و آفريقا به دست آورده اند. آنها فقط تبليغات دارند و از پشت عينک هاي طلايي شان چنان سخن مي گويند که انسان باور مي کند به راستي چيزي مي دانند. در حالي که از ديدگاه من تمام کارهايشان سطحي است.
-به هر حال منکر اين تمدن نمي توان شد.
نه نمي توانيم، اما سخن من نگرش به ريشه هاست. شما اگر بخواهيد با گذشته خود آشنا شويد، دو راه داريد؛ يا بنگريد فلان پروفسور اروپايي درباره آنان چه گفته است يا اينکه به گفتار نياکان تان بازگرديد، از ديدگاه شما کدام راه بهتر است؟ اگر راه دوم انتخاب شماست، پس بايد زبان هاي باستان و به ياري آنها دانش نياکان را بشناسيد و دريابيد که در هر باره چه گفته اند؟ جالب است، برخي نظريه هاي سبکسار غربي در دانشگاه هاي ما تدريس مي شود و دانشجويان با تفاخر تمام آنها را از بر مي کنند، با آنکه آن سخنان هيچ راهي به شناخت ريشه هايشان باز نمي کند.
-علتش چيست؟ چرا دانشگاه ها به اين سمت رفته اند؟
من براي دانشگاه احترام بسيار قائلم و وجود آن را موجب پيشرفت هر کشور مي دانم. اما از ريشه دانشگاه هاي نوين ايران نمي توانيم غافل باشيم. اين دانشگاه را سه نفر بنيان نهادند که هر سه فراماسون بودند؛ علي اکبر سياسي، علي اصغر حکمت و عيسي صديق. اين سه بنيانگذار، فراماسون هاي قسم خورده اروپا بودند. شما امروزه اگر بخواهيد در دانشگاه درباره موسيقي ايراني گفت وگو کنيد، قبل از هر چيز بايد موسيقي فرنگي را بدانيد. يا اگر مي خواهيد در مورد قالي ايراني تحقيق کنيد، بايد ببينيد فلان اروپايي درباره قالي ايران چه گفته است. نگاهي به تاريخ کشورتان بيندازيد. ما در تپه هاي قزوين شهرسازي هشت هزار ساله داريم. در دره هرسين کرمانشاه، سفال 10هزار و 400 ساله آفتاب پز داريم که چهارهزار سال بيشتر از سفال دره نيل پيشينه دارد. با چنين تاريخي شايسته نيست پيرو انديشه هاي کوتاه غربي باشيم. شما نگاهي به هويت تاريخي غرب بيندازيد. کهن ترين تاريخ اروپايي 2800 سال قدمت دارد و اين به زماني برمي گردد که يونانيان وارد سرزمين اروپا شده اند... چندي پس از آنکه يونان استقرار يافت، روم پديد مي آيد و بعد از هزار سال کم کم کشورهايي چون فرانسه و انگليس شکل مي گيرند. اروپاييان نه تنها تاريخي کهن تر از2800 سال ندارند بلکه آنچه از يونانيان نيز به يادگار دارند، تصويري مه آلود و درآميخته با خيال و افسانه است و سرشار از خدايان دروغين، زندگي وهم آلود و اعتقاداتي که از آن با نام اسطوره ياد مي کنند. به همين دليل اروپاييان از خواب آلودگي ايرانيان که پس از يورش مغول تا همين اواخر ادامه داشت، استفاده کردند و با حيله، کوشش براي ساختن تاريخي دروغين را براي ايران آغاز کردند که اندکي کمتر از آغاز تاريخ يونان، پيشينه دارد و چنين بود که حکومت مادها را سرچشمه تاريخ ايران معرفي کردند و ناچار تمام يافته هاي باستاني پيش از اين تاريخ را به اقوام ديگر نسبت دادند. اين دروغ تاريخي که با دامن زدن صهيونيسم بين المللي رشد کرده با هدف قطع حافظه تاريخي ايرانيان صورت گرفته است.
-البته بايد قبول کنيم تکنيک و تحقيقات جدي امروز را غربي ها براي ما به ارمغان آورده اند.
روي صحبت من به دانشکده هاي فني نيست چرا که ريشه علوم و درس هايشان در اروپاست. گرچه ما هنوز فرصت نکرده ايم بدانيم دانشمندان و رياضيدانان ما در ايران باستان چه کارهاي درخشاني انجام داده اند. منظور من اين است که در دانشگاه هاي ما در زمينه هاي فرهنگي هر چه گفته مي شود، پيروي از اروپايي هاست.
- به اعتقاد شما چه عاملي بيگانگي ما را با زبان مادري يا پهلوي يا اوستايي رقم زده است؟
خيلي هم سياه نبينيد. نگاه کنيد، بعد از ورود اسلام مردم مصر و ايران به اسلام رو آوردند. مصري ها در حال حاضر نه تنها زبان شان عربي است، بلکه فرهنگ شان نيز عربي است. اما ايران نه تنها عرب نيست بلکه فرهنگش هم ايراني است. ما بايد افتخار کنيم که ايراني هستيم و اين فرهنگ شکوهمند به عنوان يک ميراث گرانبها ما را ايراني نگه داشته است.
-امروز در محافل مختلف فرهنگي بحث بيگانگي جوانان با شخصيت هاي بزرگ تاريخي کشورشان مطرح است و هرکس به طريقي سعي مي کند اين مساله را ريشه يابي کند. مي خواهيم نظر شما را در اين مورد بدانيم.
پيداست اين مساله از بي توجهي دستگاه هاي به اصطلاح مسوول ما سرچشمه مي گيرد. برويد کتاب هاي درسي و فارسي عمومي آموزش و پرورش را ببينيد. که در دوره دبيرستان، تنها دو داستان از شاهنامه آورده اند، يکي کشته شدن اسفنديار به دست رستم و ديگري کشته شدن سهراب به دست رستم، با چنين گزينشي، دانش آموز ما را نسبت به اين موضوع برمي انگيزند که رستم کسي بوده است که پهلوانان ايران را مي کشته درحالي که رستم نماد غرور ايراني، پهلواني، راستگويي، خردورزي و خداپرستي بوده است و براي دفاع از کشور در نبرد با سهراب بر او پيروز مي شود و سهراب به دست پدر کشته مي شود. آيا آن پهلوان را که براي نگاهباني از ايران و افتخارات ايران، دشمني را که پسان روشن مي شود فرزند خودش بوده است، مي کشد، بايد ستود؟ يا بايد سرزنش کرد؟ وقتي خودمان نمي توانيم اين شخصيت را به خوبي معرفي کنيم، طبيعتاً جوانان ايراني به نمادهاي بي هويت غربي گرايش پيدا مي کنند.
-شما در اغلب سخنراني ها و مصاحبه ها و آثار تاليفي تان، اسطوره را زير سوال برده ايد. سوال مان اين است که اگر اسطوره وجود ندارد، تکليف کسي مانند رستم و بسياري از شخصيت هاي اسطوره يي چه مي شود؟
بله، من اعتقادي به اسطوره ندارم. رستم نماد نيروي سيستان است. تمام شخصيت هاي شاهنامه نمادي از يک بخش ايران هستند مثلاً گودرز نماد کردستان است، منتها در پيکر يک شخص متجلي شده اند.ما نبايد از نظرگاه غربي ها نگاه کنيم. ديدگاه هاي ما عميق تر و ژرف تر است. وقتي کهن ترين واقعه ها در جهان ما ديدگاه علمي دارد، نبايد بگوييم در ايران اسطوره وجود داشته است. اسطوره ويژه نگاه غربي هاست.تاريخ ايران از آفرينش آغاز مي شود. آفرينش از ديدگاه دانشمندان ايراني خيلي علمي است يعني دانش امروز هم آن آگاهي کهن را تاييد مي کند. وقتي در شاهنامه به نام «کيومرث» (جان ميرا) برمي خوريم به اين درک عميق از آفرينش مي رسيم؛ در جهان، جان و زندگي پديدار مي شود که با مرگ همراه است. درحالي که اگر به اسطوره ها و ديدگاه هاي کهن غربي ها درباره مرگ نگاهي بيندازيم، مي بينيم عقايد و گفتار آنان در اين باب بسيار کودکانه است. ما در ايران باستان از کروي بودن و گردندگي زمين آگاهي داشتيم. اما در هندوستان با نظريات خنده داري در اين باره روبه رو مي شويم. براي مثال آنان زمين را مثل تخم مرغي مي دانستند که نيمي خاک و دريا و نيم ديگر آن آسمان است و در اين تخم مرغ زرين، خورشيد هر روز از دريا بالا مي آيد و در شامگاه به درون دريا مي رود. اين تفاوت تفکر ما و آنهاست و انديشه يوناني در اين باره بسيار شگفت تر است، که همه آنها را در «داستان ايران بر بنياد گفتارهاي ايراني» آورده ام که اميدوارم سال آينده به دست ايرانيان برسد.
-دکتر جنيدي همان طور که مي دانيد در منظومه عشقي يوسف و زليخا بسياري از خاورشناسان مثل اته و بسياري از کسان ديگر بر اين باورند که اين منظومه منسوب به فردوسي است. البته بسياري هم مثل مجتبي مينوي اين نظر را نمي پذيرند و معتقدند چنين منظومه يي را نمي توان به فردوسي منسوب داشت. شما چه اعتقادي داريد؟
من معتقدم اين ابيات به شاهنامه اضافه شده است، که بسيار سست است. اتفاقاً اولين بار شخصي با نام حافظ محمدخان شيراني در هندوستان در اين باره کتابي نوشته و با دلايل فراوان آن را نفي کرده و خواهندگان را به آن کتاب رهنمون مي شوم.
-شما در اين بنياد کلاس هاي ويژه يي براي آموزش زبان پهلوي داريد. مي خواهيم کمي از اين زبان بدانيم. از نظر شما اوج توسعه زبان پهلوي به چه دوره يي از تاريخ ايران مربوط مي شود؟
دوران اشکانيان و ساسانيان و اوايل اسلام که زبان پهلوي هنوز جريان داشت. چه بسيار کتاب ها که در ايران نوشته شد و در اثر ستم حوادث روزگار باقي نماند. در دوره اشکانيان و ساسانيان ما در همه زمينه هاي دانش و جهان بيني بشري کتاب نوشته بوديم. مردان بزرگي در اين سرزمين رشد کردند که نامي از آنها نمانده است.
-بسياري بر اين باورند که پس از اسلام خط و زبان ايراني از خط و زبان عربي تاثير بسياري گرفته است. براي مثال گفته مي شود حروف الفباي فارسي همان حروف عربي است. نظر شما در اين رابطه چيست؟
وقتي ايرانيان مسلمان شدند، برخي در مسلماني به گونه يي افراط آميز خواستند گروش و باور خويش را نسبت به کيش تازه مستحکم نشان دهند و چنين شد که مسلمان بودن و مسلمان شدن را با عرب بودن و عربي نوشتن و عرب زده شدن بياميزند در حالي که عرب خط نداشته است. بسياري از اين محققان خود مي دانند در زمان باستان، عربستان فرهنگش عبارت بود از يکسري اشعاري که به شفاهي سروده مي شد و مضمون شان هم يا افتخار به نياکان بود يا دشنام دادن. عرب هر چه دارد مربوط به پس از اسلام مي شود. از عرب قبل از اسلام تنها دو کتيبه باقي مانده، آن هم يک پروفسور فرانسوي 20 سال زحمت کشيده تا موفق شود آنها را بخواند و شما مي توانيد اين دو نوشته را در دفتر نخست سبک شناسي روانشاد ملک الشعرا بهار به چشم خود ببينيد. بنابراين عرب خط نداشت که ما بخواهيم آن را از عربي بگيريم. به واقع اين برکت اسلام بود که متوجه عرب شد.
-اما برخي مي گويند خط مشهور به عربي ريشه در خط آرامي دارد و طرز تکوين آن با خطوط پالمير يا استرنجلو شباهت دارد.
سه دليل وجود دارد که عرب پيش از اسلام خط نداشته است؛ اول اينکه از عرب پيش از اسلام خطي باقي نمانده و همه آثار آنان شفاهي بوده. دوم عمربن عبدالعزيز دستور داد ديوان ها را از پهلوي به فارسي برگردانند و سوم آنکه نشانه هاي خط عبري تقريباً همان چيزي است که در خط پهلوي مي بينيم.
-وجه تمايز زبان فارسي و زبان پهلوي در چيست؟
زبان فارسي دنباله زبان پهلوي است که اندکي ساده تر شده است. براي مثال اگر زبان هاي باستاني همچون اوستا را ريشه درخت بگيريم، زبان پهلوي تنه درخت مي شود و شاخه هاي آن زبان فارسي، و زبان هاي امروز ايران مانند کردي و بلوچي و... خواهد شد. همه اينها نشان مي دهد ميوه از شاخه يي بيرون مي آيد که پيوند با ريشه درخت دارد... شاخه يي که شکسته شده باشد، يا به گفتاري ديگر، پيوند او از ريشه گسسته باشد، ميوه ندارد. در «يسنا» يکي از کتاب هاي باستان ايران وقتي در دهش هاي مختلف خداوند ستايش مي شود، چون به درخت مي رسد، مي گويد؛ ما ريشه و شاخه ها و برگ هاي درخت را ستايش مي کنيم.
-آيا تاکنون فرهنگي کامل و جامع در ايران از زبان پهلوي گردآوري شده است؟
خير، فرهنگ کاملي نبوده است. البته بهرام فره وشي فرهنگي نوشته است که بيشتر تلفظ هاي دوگانه دارد و کمي حجم آن زياد است. اين فرهنگ حدود هفت هشت هزار واژه بيشتر ندارد که آن هم به صورت خط لاتين است. فرهنگ ديگري به وسيله «مکنزي» و «نيبرگ» نوشته شده که به فارسي هم ترجمه شده است، البته آنها هم کامل نيستند.
-شما کاري در اين زمينه انجام داده ايد؟
چند سال پيش کوشش کرديم يک فرهنگ پهلوي را سامان بدهيم و تاکنون پيرامون 15 هزار فيش گردآوري کرده ايم و فکر مي کنم دست کم پنج هزار فيش ديگر نيز بايد جمع آوري شود. با اين اوصاف اين فرهنگ 10 برابر فرهنگ نيبرگ و هفت برابر فرهنگ مکنزي و سه برابر فرهنگ فره وشي مي شود. ولي از آنجا که چندسال سخت مشغول شاهنامه بودم گردآوري اين فرهنگ متوقف شد. البته در زبان پهلوي بحثي وجود دارد به نام «هزوارش» و بزرگ ترين کاري که تاکنون در زمينه گردآوري هزوارش ها در جهان انجام شده، بر دست «يونکر» محقق آلماني بوده که با جمع آوري حدود 590 هزوارش اين کار بزرگ را به انجام رسانده است. اما خوشبختانه پس از گذشت يک سده ما موفق شديم فرهنگي فراهم آوريم که در آن 840 هزوارش ساده و 240 هزوارش آميخته دارد که تاکنون بزرگ ترين فرهنگ هزوارش جهان شناخته مي شود.
-آيا کلمه يي از زبان هاي قبل از پهلوي يا اوستايي مثل عبري و آرامي وارد اين زبان ها شده است؟ اگر شده راه بازشناخت آن چيست؟
پژوهش ها نشان مي دهد زبان هندي حدود 20درصد واژگان وارداتي از ساکنان پيشين آن سرزمين را دارد، همچنين يونان بيش از 40درصد واژه هاي غيرآريايي را دارد. اما در سرتاسر اوستا يک واژه انيراني (غيرايراني و غيرآريايي) ديده نمي شود.
-البته شما گفتيد زبان پهلوي داراي هزوارش است.
هزوارش هايي که به آن اشاره کردم مقدار کمي از واژه هاي زبان پهلوي را شامل مي شود، البته آن هم از کشورهايي وارد شده است که در گهواره فرهنگي ايران بودند. اين را هم توجه کنيد که هزوارش در نوشتار است نه در گفتار. يعني در نوشتار با تلفظ خارجي و به خط پهلوي است، اما در گفتار به صورت پهلوي، اروپاييان اين گونه واژه ها را ايديوگرام مي خوانند. در زبان انگليسي مي نويسيد night اما نايت مي خوانيد که خود هزوارش است. و خط اروپاييان به جز خط ايتاليايي سرشار از هزوارش است، اما سخني ديگر که بايد افزود اين است که هزوارش هاي خط فارسي از بن چنين پديده يي نيست. در زبان پهلوي هم همان طور که گفتم 590 تاي آن را يونکر به دست آورد و 840 تاي آن را من،
-آيا همه زبان هاي آريايي ريشه در زبان اوستايي دارند؟
بله، همه آنها ريشه در زبان اوستايي دارند. براي مثال واژه يي در اوستا وجود دارد با نام دًرîوîت که به معني تندرستي است. اين واژه در زبان پهلوي تبديل به دٍرïت، در فارسي دٍرïد شده و امروز در تهران مي گوييم درود. اين درود که ما مي گوييم با گرفتن يک ميانوند به «سين»، تبديل به دٍروست شده است. دروست در زبان پهلوي همان «درست» است. البته در خراسان هم دٍروست گفته مي شود و در تهران به گونه يي درست تلفظ مي کنند که به معني تندرستي است. حال اين «دال» وقتي با مصوت ادا مي شود، مي تواند به «ژ» تبديل شود که مي شود «ژوست». اين کلمه در زبان فرانسه به معني سالم و درست است و ژوست زبان فرانسه تبديل مي شود به «جست» در زبان انگليسي. اتفاقاً در زبان روسي تبديل به «دراست» شده که باز همين معني را مي دهد. و چون نيک بنگريم همه، ريشه در اوستايي دارند. ولي چون اروپايي ها تازه به دوران رسيده اند، ننگ شان مي آيد از ريشه ياد کنند. اروپايي ها يک زبان خيالي دروغين به نام هند و اروپايي درست کرده اند که وقتي ديدند اين زبان نيز کارساز نيست يک زبان ديگر درست کردند به نام آريايي باستان. آنها از چيزهايي که خودشان مي خواستند نمونه و مثال آوردند. بعدها نشان دادند ريشه ها به زبان اروپايي يا به يوناني نزديک تر است، در حالي که ريشه زبان يوناني خود، از زبان ايران باستان است.
-آثار فرهنگي که از خط و زبان پهلوي مانده چه آثاري است؟
کتاب بسيار خوبي به نام «ماتيکان هزار داتستان» وجود دارد که اين هزار ماده قانوني زمان باستان را به طور کامل شرح مي دهد. اين کتاب اثر عظيمي در زمينه حقوق است که خوشبختانه به دست ما رسيده است. کتاب اردشير بابکان، نامه شهرستان هاي ايران و کتاب بسيار خوب و گرانبهاي ديگري هم وجود دارد با نام «مينوي خرد» که مطالب بسيار مفيدي در آن آمده است و از همه اين کتاب ها گسترده تر کتاب «دينکرد» است که در زمينه هاي گوناگون، مطلب دارد، و اگر اين کتاب ها را بشماريم، پيرامون يک صد جلد کتاب و رساله به خط پهلوي در شمار مي آيد که به دست ما رسيده است.
-آيا براي ترجمه اين کتاب ها کاري شده است؟
برخي از اين کتاب ها ترجمه شده و بي گمان بايد روزي ايرانيان همه آنها را ترجمه کنند. اما من چند ترجمه کوتاه در کتاب نامه پهلواني به دست داده ام و هم اکنون نيز يک متن بلند به نام اندرز پوريوت کيشان در دست دارم و پس از کار شاهنامه و داستان ايران، سرً آن دارم ترجمه يي تازه با ديدگاه هاي تازه از دو متن يادگار بزرگمهر و کارنامه اردشير بابکان به دست دهم.
-پيشنهاد شما مبني بر آموزش زبان پهلوي و شناخت هر چه بيشتر فرهنگ ايران و وحدت فرهنگي نقشي در شناخت و پيشبرد اين فرهنگ مي تواند داشته باشد؟
بدون ترديد نقش خواهد داشت. وقتي جوانان و فرزندان ايران پي به افتخارات پيشين خود برند آماده تر مي شوند. البته اين نکته را بگويم به تازگي حرکتي استعماري شکل گرفته است که از جانب کشورهاي غربي پشتيباني مي شود و آن اين است که غرب جوانان مستعد جهان را به سوي کشورهاي خود مي کشد، از جمله بيش از هر کشور، ايران و افغانستان و تاجيکستان در معرض اين آسيبند، اما اگر ايراني به پيشينيان خود مفتخر باشد ديگر بحثي به نام فرار مغزها معني پيدا نمي کند. من يک شاگرد داشتم که دختري سخت بااستعداد بود که در انگليس دکتراي معماري مي خواند و همان جا نيز زندگي مي کرد. يک بار که به ايران آمد، گفتم چرا به ايران برنمي گردي؟ پاسخ داد؛ من پژوهش هايي در دست دارم که بايد در آنجا انجام دهم. گفتم؛ هرچه در آنجا بماني بيشتر وابسته مي شوي. وقتي با اصرارش براي ماندن مواجه شدم، گفتم؛ مي داني کار تو در انگلستان چيست؟ گفتم؛ تو مشغول کلفتي براي انگليسيان هستي. بيا نيروي خود را اينجا بگذار و براي ايران کار کن. اکنون مدت هاست از او خبري ندارم و مطمئنم شرايط زندگي اش به سويي رفته است که به ايران برنخواهد گشت. در ديدگاه من ارزش کارگري که در اين کشور کلنگ مي زند، بيش از کساني است که آينده خويش را به کشور بيگانه پيوند داده اند.