شنبه، 29 فروردين 1388 - شماره 1928
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: كتاب
نگاهي به شعر«خيابان بي انتها» از مسعود احمدي
در خيابان بي انتها


نسرين شکيبي ممتاز*



خيابان بي انتها

خيابان بي انتها/ باران بهاري/ و مردگاني بي چتر و چتر در دست



کودکاني که از تلاوت تورات باز مي آيند/ و هزاران سالگاني/ که با روزنامه به خانه مي روند



آن سوي شيشه ها/ بر شاخه برهنه/ قناري اي منقار مي گشايد/ تا فرياد زاغي از گلوي او پيراهن عصر را بدراند/ و اين سو ميان تنهائيش/ کودکي ناشنوا/ که لبخند مي زند/ خيابان بي انتها/ باران بهاري/ و شبي که از راه مي رسد با سکسکه مردي مست1

مسعود احمدي يکي از شاعراني است که با پيشينه يي 30ساله در عرصه شعر و ادب ايران و داشتن آثاري همچون «زني بر درگاه»، «روز باراني»، «دونده خسته»، «قرار ملاقات»، «روحي خيس تني تر و صبح در ساک»، «بر شيب تند عصر»، «براي بنفشه بايد صبر کني»، «دو سه ساعت عطر ياس» و... در کارنامه هنري و ادبي خود، توانسته است به يکي از چهره هايي بدل شود که به زبان فردي خويش و سبک خاصي که حاصل جها ن بيني و نگاه وي به هنر و شعر است، دست يابد.

مجموعه «روحي خيس تني تر و صبح در ساک» مجموعه يي موفق و قابل بررسي است که در اوايل دهه 70 چاپ اول آن و در اواخر همين دهه، چاپ دومش به دوستداران شعر معاصر ايران عرضه شد. در اين کتاب شعرهاي زيبا و ماندگاري همچون «دير يا زود»، «بعد از تو»، «با تو مي پوسند»، «مرگ با تو چه تواند کرد»، «آن گونه که درخت آن سان که پرنده»، «درخت خسته» و «خيابان بي انتها» را مي توان ديد که هر کدام به تنهايي نمودار ديدگاه هاي فردي و اجتماعي شاعر در جامعه آن روز ايران است. با نگاهي کلي به اشعار اين مجموعه هم مي توان نگاه تلخ اما واقع بينانه شاعر را نسبت به جهان، انسان، زندگي و مرگ احساس کرد و به دريافتي واحد و ويژه درباره آنها رسيد.

«خيابان بي انتها» يکي از شعرهاي موفق اين مجموعه است که مبتني بر فلسفه يي خاص بوده و نگاه شاعر را به هستي منعکس مي کند. اين شعر متشکل از چهار بند است که با توجه به قرائن لفظي و معنوي آن مي توان هر بندي را به مقطع خاصي از يک روز کامل نسبت داد؛ به اين معنا که شاعر وضعيت اين خيابان را از صبح تا شب به مخاطب نشان مي دهد. لازم به ذکر است چرخه فصول و حرکت دايره وار آنها در گردشي منظم در کليت شعر نمود بجايي دارد زيرا هر کدام از بندهاي آن را مي توان محملي براي فصلي خاص از فصول چهارگانه دانست.

آنچه از نگاه اول به اين شعر به دست مي آيد، اين حقيقت است که در فضاي آن هيچ چيز سمبليکي نيست. در واقع اجزا و عناصر اين شعر همان هايي هستند که در زندگي روزمره با آنها مواجه هستيم، يعني هر دالي بر مدلولي دلالت مي کند که در نظام نشانه شناسي نخستين زبان معنا مي شود. با توجه به اين رويکرد زبان شناسيک است که مي توان دال و مدلول را در رابطه يي بي واسطه و تنگاتنگ مشاهده کرد.

آنچه به عنوان يک اصل بلاغي در توضيح و تصوير مافي ا لضمير شاعر در اين شعر به کار مي رود حجمي وسيع از استعاره هايي است که با وجود قرائن موجود در شعر «مستعارله» و «مستعار منه» آنها به وضوح از سوي مخاطب دريافت و درک مي شود.

نقد جهان کهن و برشمردن مولفه هاي آن و برداشت غلط و شبهه آلودي که از مفهوم مدرنيته در جامعه ما وجود دارد، يکي از دغدغه هاي مطرح در اين شعر است. با توجه به نگاه شاعر به عنوان کسي که با اين معيارها و ملاک ها به خوبي آشناست مي توان خيابان بي انتها را جهاني دانست که جهل، خرافه، عوام فريبي و جمود در اعماق جان ساکنان آن رسوب کرده است، به همين دليل فضاي شعر، فضايي تلخ و ساکت و ساکن است که حتي حرکت ها و شکل گيري تصوير هاي شاعرانه در آن با نوعي رکود و سستي صورت مي گيرد. در اين شعر همان طور که پيش از اين نيز اشاره شد، هيچ چيز نماد و سمبل چيز ديگر نيست و در نهايت مي توان با برداشت استعاري شاعر از جهان و با نگاهي استعاري به خوانش آن پرداخت. زمين و زمان در اين ارتباط استعاري مبهم و حتي گاه آنقدر تنگ و تاريک اند که جهان را به عرصه يي محدود براي نمايش دو رنگ سياه و سفيد تبديل مي کنند و خواننده حتي اگر بخواهد براي رسيدن به تصويري جديد اين دو رنگ را با هم بياميزد، چيزي جز خاکستري که خود رنگي مغموم و راکد است، نمي بيند. مسعود احمدي اين موقعيت خاکستري و وهم آلود را در دو سطر اول شعري ديگر به نام «ناگهان عابر، ناگهان تندر» چنين نشان مي دهد؛ آسمان دلگير/ و خيابان خلوتي همرنگ خاکستر/ ناگهان عابر/ ناگهان تندر2

در بند اول شعر «خيابان بي انتها» که تصويري از فضايي بهاري هنگام صبح است و بارش باران بر اين خيابان ديده مي شود ناگهان به دليل حضور مردگاني در عبور از طول و عرض خيابان فضا نه فضاي دلپذير بهاري بلکه فضايي دل آزار مي شود. در حقيقت آنهايي که در رفت و آمدند، اجسادي بيش نيستند. واضح است تصوير ارائه شده در اين بند، تصوير تمامي انسان هايي است که در طول تاريخ و مخصوصاً در جامعه هاي رو به پيشرفت امروز در محاق سنت هاي پوسيده خويش مانده و مرده اند و حتي اگر باران بهاري که نويد رويش و زندگي است بر آنها ببارد، روح نمي گيرند و زنده نمي شوند و از همين روست که شاعر در دو بند اول شعر «رنگين کمان»، زيست کنوني را اين گونه توصيف مي کند.

اندوه زيستن/ ابريست تاريک/ در چشم هاي ما/ رنگين کمان را/ نگاه آفتابي مي بيند 3

ناگفته پيداست انسان هايي از اين دست که در حقيقت زوال و اضمحلال بر روح و جان شان مستولي است چقدر تنهايند، زيرا هيچ انگيزه و فرصتي براي تغيير و حتي براي انتخاب نداشته اند. غم بزرگ اينان غم نان است که بر ايشان تحميل شده تا دغدغه يي فراتر از آن نداشته باشند يا ارضاي شهوت مصرفي است که دم به دم به رذيلانه ترين شيوه هاي تبليغاتي برانگيخته و دامن زده مي شود. در چنين موقعيتي است که شاعر شعر «نان» را مي نويسد.

از خانه بيرون مي شويم/ پيش از طلوع/ و به خانه باز مي آييم از پس غروب/ گرده ناني مجالمان نداد/ تا قرص آفتاب را ببينيم 4

فضاي موجود در بند اول «خيابان بي انتها» در بند دوم که در فصل دوم از سال و هنگام ظهر رقم مي خورد نيز احساس مي شود. در بند نخست با انبوهي از مردم مواجه بوديم که بي توجه به بهار و موهبتي همچون «باران بهاري» در مسيري معلوم و تکراري در رفت و آمد بودند. در بند دوم با نسلي ديگر مواجه هستيم؛ نسلي که اگر در فضايي باز و فارغ از مرده ريگ پدران رشد مي کرد، مي توانست به مفهوم انسان عينيتي نسبي بخشد اما آنچه در اين قسمت از شعر موجب تاسف و تحسر خواننده مي شود، اين است که اين نسل هم همان راهي را در پيش گرفته که سال هاي بسيار دور پدران شان آن را بنياد نهاده اند، ا ينان نيز آموزش مي بينند تا مثل آنان شوند. اين کودکان بي گناه که قرباني جها لت هاي موروثي جوامع سنتي هستند، گوشه ديگري از اين خيابان يا موقعيت را به ما نشان مي دهند. اينان نيز مانند مردگان بند اول داراي هويتي انساني نيستند و در نهايت مي توانند در وهمي به نام «زندگي» الگوي کهنه يي براي فرداييان خود باشند تا آنان نيز در خواب دچار کابوس هاي هولناک شوند؛

اندک اندک/ از خواب پر مي شوي/ تا باز/ از پس پلک/ بدوي به جانب زنان بي زبان و دختران بي سر 5

در همين بند و در کنار اين کودکان مسخ، انسان هاي هزارساله يي هم ديده مي شوند که پس از کار روزانه و هنگام ظهر با يکي از پديده هاي عصر جديد يعني «روزنامه» به خانه برمي گردند. در حقيقت روزنامه و روزنامه خواني متعلق به جوامعي است که در راستاي مدرنيته حرکت کرده و از اين راه با تبادل اطلاعات از چند وچون موقعيتي که در آن به سر مي برند، آگاهي مي يابند اما در اين خيابان که همه جاي آن بوي کهنگي و کسالت مي دهد، اين امکان نيز کارايي خود را از دست داده زيرا در دست کساني است که در حقيقت هنوز گرفتار سنت هاي قومي خويش اند.

حضور فراگير و همه جانبه شاعر در همه جاي شعر براي نشان دادن ابعاد مختلف خيابان به خواننده احساس مي شود؛ گويي بر آن است تا زشتي ها و پلشتي هاي اين خيابان را که در هر گوشه و کنارش روزگار کهن لانه کرده، به ما بنماياند و بگويد واقعيت جهان ما چنين است. اکنون او در بند سوم شعر به صحنه يي از پاييز و وضعيت اين خيابان در فصل سوم سال، آن هم هنگام عصر اشاره مي کند.

هنگامي که خواننده توجه خود را به «آن سوي شيشه ها» معطوف مي دارد، با وجود قناري بر شاخه برهنه درخت، انتظار صحنه يي اميد بخش را مي کشد اما در اين لحظه با سقوط طبيعت در جريان ادامه شعر مواجه مي شود زيرا به جاي آواز دلکش قناري، فرياد کشدار زاغي را مي شنود که باعث آزار گوش و خراش احساس است. اکنون لباس خيابان بي انتها نازک شده زيرا عصر نيز در حال پايان است و او بر آن است تا مرحله ديگري را آغاز کند، به همين دليل است که با جيغ تيز زاغ پيراهن عصر از هم مي درد. اما شاعر تنها به ارائه اين تصوير بسنده نکرده و مي خواهد وقايع اين سوي پنجره را هم به خواننده نشان دهد. در اين سوي پنجره کودکي تنها نظاره گر اين صحنه وحشت انگيز و مشمئزکننده است اما او به جاي ناراحتي و اندوه بر اين صحنه ناگوار لبخند مي زند. شاعر که عمق اين فاجعه را دريافته از قبل نقص کودک را به مخاطب گوشزد کرده است، او ناشنواست و چون صداي زاغ را نمي شنود، با اين گمان که قناري در حال آواز است، لبخند رضايت مي زند. در واقع اين کودک به دليل عدم ارتباط با دنياي آن سوي پنجره به درک وارونه يي از آنچه حتي با چشم مي بيند، مي رسد. او مي تواند نمونه يي از انسان هاي کرولالي باشد که در ظاهر با اينکه عيب و اشکالي ندارند اما در باطن قادر به درک واقعيت هاي تلخ و دردناک هستي نيستند. آنها به اندازه يک پنجره از واقعيت موجود در جهان فاصله دارند اما جهل و جمود باعث شده حتي از اين فاصله کم واقعيت هولناک محاط بر خود را نبينند.

«شاخه برهنه» در اين تصوير نمودار اين مساله است که اين واقعيت تلخ در فصل پاييز اتفاق مي افتد. تناسب برهنگي و اندوه طبيعت در اين فصل از سال با وضعيت اسفبار و حزن انگيز کودک در اين قسمت از شعر بسيار بجا و سنجيده است. لباس نازک عصر که رفته رفته به سوي شب حرکت مي کند با جيغ زاغ دريده مي شود و شاعر ملال و کسالت خيابان را در اين موقع از روز به شب مي کشاند؛ شبي که در شعر «بر پله» خود آن را اين گونه به نمايش مي گذارد.

هر عصر/ تکيده تر از هر روز/ در شکاف/ شب گم مي شويم/ و هر صبح/ باريک تر از هر شب/ از درز روز بيرون آييم/ تا باز آغاز6

باري، شاعر در بسياري از شعر هاي خود اين درونمايه غم آلود را که انسان در حرکت دايره وار زمان پيوسته تکرار ها را مکرر مي کند، اشاره مي کند. گويي او نيز سيزيف وار همواره سنگ عظيم زندگي را به نقطه يي از اميد و اميدواري مي رساند اما باز ناگهان آن را در حضيض ذلت و تکرار باز مي يابد. به شعر کابوس او توجه کنيم؛

روز را/ که لابه لا پس مي زني/ به عصر مي رسي/ و به کفش هايي در پاگرد شب/ تا باز/ طاقباز بر بستر سرد بيفتي/ پاها را بر جدار تاريکي تکيه دهي/ و بخواهي/ که با صداي سوت/ تنهايي شکاف بردارد/ و ترس ترک

اندک اندک/ از خواب پر مي شوي/ تا باز/ از پس پلک/ بدوي به جانب زنان بي زبان و دختران/بي سر

بار ديگر/ بارش سپيده بر بام سياهي/ و صبحي...7

ديگر مسعود احمدي يکي از دورترين چشم انداز هاي اين خيابان را که شبي در آستانه آغاز است، به مخاطب نشان مي دهد. همان طور که پيش از اين نيز اشاره شد، هر کدام از بندهاي چهارگانه اين شعر نمودار فصلي از سال و مقطعي خاص از طول روز هستند. بند آخر اين شعر را با کمي تسامح مي توان زمستان تلقي کرد، زيرا «ابر بهاري» در دل زمستاني که پر از سرما، انجماد و سکون است، کمي غريب مي نمايد اما آنچه رسيدن اين شب را که خود از بابت مفهوم و مناسبا ت درون متني به نوعي با زمستان به عنوان فصل رخوت و سکون و سکوت خبر مي دهد صداي سکسکه مردي مست است که بي توجه به آنچه در ديگر فصول سال رخ داده و آنچه حتي در طول يک روز بر انسان گذشته است، به «مستي» که خود دنياي بي خبري و ناآگاهي است، پناه برده است. اکنون انسان در زمستان زندگي خويش و در آستانه شب ايستاده است، او با مستي خود که در واقع بيانگر ترس و يأس و پناه بردن به بي خبري است، به سردي زمستان و تاريکي شب دامن زده و بر اين نکته صحه مي گذارد که «باران بهاري» چه در بهار ببارد، چه در زمستان براي ستمديدگاني که هزاران سال است در پيله جهل و بي خبري به سر مي برند، فرقي ندارد. حال يک روز از روزهاي «خيابان بي انتها» به پايان رسيده است و زمان مي رود تا آنچه را امروز گذشته، فردا در هيئتي مکرر تکرار کند. اين شعر هم از نظر ظاهر و لفظ و هم باطن و معنا يکي از بهترين شعرهايي است که در ادبيات معاصر ايران اسارت دردبار و سرگرداني انسان را نشان مي دهد. بهارها، تابستان ها، پاييز ها و زمستان ها در بستر صبح ها، ظهر ها، عصرها و شب ها همچنان مي روند و مي آيند، بي آنکه مردگان در اين انديشه باشند يا بتوانند که پاي از محدوده اين خيابان بيرون نهند.

ہلازم به ذکر است که «احمد شاملو» نيز در منظومه 23 با خيابان چنين برخوردي کرده و از آن براي بيان مسائل و مقاصد فکري و شعري خود، سود برده است. پيداست که شاملو براي نائل شدن به اين هدف از زبان سمبليک و نماديني استفاده مي کند که در سرتاسر اشعار او جاري و هويداست، حال آنکه در شعر مورد نظر اين زبان سمبليک و گاهي فراتر از واقعيت هاي موجود جاي خود را به زباني استعاري بخشيده است.

پي نوشت ها-------------------------

1- مسعود احمدي، خيابان بي انتها، روحي خيس تني تر و صبح در ساک، نشر همراه، چاپ دوم، بهار 1384، تهران

2- ناگهان عابر ناگهان تندر، روز باراني، مولف، چاپ دوم، زمستان 1366، تهران

3- رنگين کمان، دونده خسته، مولف، چاپ اول، پاييز 1367، تهران

4- نان، همان جا

5- کابوس، بر شيب تند عصر، انتشارات فکر روز، چاپ اول، 1376، تهران

6- بر پله، همان جا

7- کابوس، همان جا

*استاد دانشگاه هنکوک کره جنوبي
نقد کتاب «زنان در داستان»
تصويرهاي حقيقي
سومين نشست انتشارات مرواريد روز يکشنبه يازدهم اسفند ماه در دفتر اين انتشارات برگزار شد و به بررسي کتاب زنان در داستان نوشته نرگس باقري اختصاص داشت که با حضور دکتر محمد دهقاني و سعيد سبزيان م. نقد و بررسي شد. باقري در «زنان در داستان» به بررسي شخصيت پردازي در آثار سيمين دانشور، مهشيد اميرشاهي، غزاله عليزاده و شهرنوش پارسي پور مي پردازد. دکتر محمد دهقاني نويسنده و مترجم بحث را آغاز کرد؛ بيش از هر چيزي مسائل نظري در اين کتاب برايم اهميت دارد. عنوان کتاب را که ديدم، طبعاً دو سه حوزه در ذهنم تداعي شد که انتظار داشتم اين کتاب به آنها پرداخته باشد، يا به عبارتي مقدماتي درباره اين حوزه ها در اين کتاب ببينم؛ يکي مبحث فمينيسم بود. آقاي دکتر جلالي در مقدمه شان بر اين کتاب عنوان کرده اند نويسنده در اين کتاب ناچار شده از نقد فمينيستي فراتر برود و به نقد جامعه شناسي داستان هاي زنان بپردازد، يعني طبيعتاً نقد فمينيستي در اين کتاب آمده است. با اين اوصاف اولين چيزي که انتظار داشتم، مقدمه يي درباره فمينيسم و نظريات فمينيستي در نقد ادبي بود و اينکه کتاب بر اساس کدام يک از اين نظريات يا ترکيبي از آنها نوشته شده، ولي مطلقاً چنين چيزي را در کتاب نديدم. دومين انتظارم با توجه به موضوع که شخصيت پردازي است و به هر حال اين به جنبه روانشناختي ادبيات مربوط مي شود، اين بود که مقدمه يي درباره روانشناسي زنان وجود داشته باشد. البته در طول کار با مواردي برخورد کردم که به مقوله روانشناسي شخصيت اشاره کرده بوديد اما به گمانم کافي نبود. مساله سوم همين بخش جامعه شناسانه بود که دکتر جلالي هم به آن اشاره کرده اند. يادداشت ايشان اين انتظار را در خواننده ايجاد مي کند که خب وقتي شما صحبت از طبقات اجتماعي مي کنيد يا تاثير محيط اجتماعي نويسندگان بر شخصيت هاي داستان، بايد مباني نظري شما در اين حوزه مشخص باشد. شما به مقولات جامعه شناسانه اشاره کرده ايد و از مباني اين حوزه بهره گرفته ايد ولي در مجموع احتياج به بسط دارد.

در سراسر کتاب توانستم يک حکم مشخص ببينم که نه فرضيه است نه نظريه، حکم است و آن اينکه زنان نويسنده بهتر از مردان نويسنده توانسته اند ابعاد وجودي زن را توصيف کنند. خب اين يک حکم است و به نظر من کتاب پاسخگوي چنين حکمي نيست و در مجموع آن را اثبات نمي کند. مگر ما همه آثار مردان و زنان داستان نويس را بررسي کرده ايم، دست کم در حوزه ادبيات فارسي؟ البته شما نگفته ايد در حوزه زبان فارسي، ولي طبعاً کتاب اين را مي رساند. حکم شما کلي تر از نويسندگاني است که بررسي کرده ايد. سوالي که حين خواندن کتاب برايم ايجاد شد، اين بود که چرا شما اين چهار زن را انتخاب کرده ايد يعني ملاک هاي انتخاب شما چه بوده؟ مثلاً چرا منيرو رواني پور در اين کتاب نيست؟ چرا زويا پيرزاد نيست؟ يا کساني ديگر که فراوان اند. مثلاً مهشيد اميرشاهي به نظر من از حيث داستان نويسي به خصوص در همين حوزه زنان هم قوي تر از رواني پور نيست. در بخش پاياني کتاب که پنج نويسنده مرد را مطرح کرده ايد تا مقايسه کنيد که اينها در آثارشان چطور به زنان پرداخته اند، باز نمي دانم ملاک هايتان براي انتخاب آنها چه بوده؟ مثلاً چرا هوشنگ گلشيري انتخاب نشده يا وقتي صادق هدايت را انتخاب مي کنيد،چرا به سراغ علويه خانم مي رويد که اثر متوسط اوست؟ از محمود دولت آبادي هم فقط به جاي خالي سلوچ استناد شده و کمي به زيور کليدر، و باز اينجا هم ملاک هايتان مشخص نيست. با توجه به حدود تحقيق شما در اين کتاب به گمانم نمي شود چنين حکم هاي کلي را صادر کرد. غالب استنادها به روحيات زنان در اين کتاب به جنس دوم سيمون دوبوار شده که اگر آن را پژوهش حساب کنيم، به هيچ وجه کافي نيست، يک اثر قديمي است و پژوهش به آن معناي جدي محسوب نمي شود؛ بايد به پژوهش هاي جديدتري که در اين حوزه انجام شده، مراجعه مي کرديد. به نظر من کافي بود به کتاب ام.اچ. ايبرمز مراجعه مي کرديد يعني فرهنگ اصطلاحات ادبي. در اين فرهنگ در ذيل توضيحاتي که در هر مدخل مي آورد منابع غني را معرفي مي کند که مي تواند راهنماي بسيار خوبي باشد مثلاً مي توانستيد به مدخل هاي شخصيت و شخصيت پردازي، روانشناسي ادبيات، و نقد فمينيستي مراجعه کنيد که خيلي کتاب هاي خوبي را معرفي کرده است. يکي از نقاط مثبت کتاب اين است که اين مقولات مهم طرح مبحث شده و اين خود بسيار مهم است.

مقوله دومي که مي خواهم به آن بپردازم، مسائل ساختاري کتاب است. در بحث جنسيت نوعي عدم توازن بين نويسندگان وجود دارد. شما هشت صفحه را به سيمين دانشور اختصاص داده ايد، 9 صفحه به مهشيد اميرشاهي، کمتر از پنج صفحه به غزاله عليزاده، و يکدفعه بيش از 35 صفحه به شهرنوش پارسي پور، چرا؟ دليل تان چه بوده؟ در بخش زنان و حوادث در داستان ها تعريفي از حادثه نداده ايد. همان طور که خودتان هم در کتاب اشاره کرده ايد، حادثه يکي از عناصر مهم در داستان است، اما تعريف شما از حادثه چيست؟ شما مقولاتي را حادثه تلقي کرده ايد که مبناي اين فرض تان براي من خواننده مشخص نيست. در مورد بخش پاياني کتاب هم به نظرم مي شد از کتاب حذف شود و لطمه يي به کليت کار نمي زد. ولي در کل بايد بگويم اين کتاب فتح بابي است در اين حوزه و من بسيار خوشحالم که اين مسائل مطرح مي شود. بعد از دکتر دهقاني، سعيد سبزيان م. مترجم و نويسنده صحبتش را اين گونه آغاز کرد؛ بسياري از مطالبي که آقاي دکتر دهقاني مطرح کردند دغدغه ذهني من هم بودند، در نتيجه سعي مي کنم مسائلي را که ايشان اشاره کردند، تکرار نکنم. بحثم را از اينجا شروع مي کنم که ادبيات زنان امروز در کنار جنبش زنان اهميت پيدا کرده، ولي اين سوال در ذهن مان شکل مي گيرد که چرا ادبيات زنان را امروز از ادبيات مردان جدا مي کنيم؟ خب، اين جدايي خبر از دغدغه هاي عميق اجتماعي دارد. اگر ما درباره ادبيات زنان اين دغدغه ها را داريم، يعني در تحليل و بررسي مان بايد به نظريات فمينيستي هم توجه داشته باشيم. اين طور تحقيقي نمي تواند مبتني بر نظريات فمينيسم نباشد. در اين حوزه آثار بسيار برجسته يي به فارسي ترجمه شده و موجود است. حين خواندن کتاب شما، اين دريغ را داشتم که چرا از هيچ کدام از اين منابع بهره نگرفته ايد. نکته ديگر اينکه خانم باقري در اين کتاب عنوان مي کنند تصويري که از زنان در آثار مردان داده شده تصويري باصداقت نيست، و آفريده نگاه مردان است. مثلاً اگر زن احساساتي يا شهرآشوب يا مجنون نشان داده شده، به تعبير خود خانم باقري به اين معناست که اطلاعات مردان نويسنده نسبت به زنان اطلاعات دست دومي است که از خواهر و مادر و زنان اطراف شان به دست آورده اند. حتي اگر اين ادعا را بپذيريم، نبايد فراموش کنيم که ادبيات زنان به تعبير سيمون دوبوار بيان آرزوهايي است که زنان نويسنده دارند. به عبارتي، تصوير زن در ادبيات زنان را هم نمي توان تصوير حقيقي تلقي کرد، بلکه تصويري آرماني است. پس نمي توان گفت تصوير زنان در آثار مردان دروغين است و در آثار زنان حقيقي. عنوان فرعي کتاب حکايت از اين دارد که دغدغه اصلي شما بررسي شخصيت پردازي است و با اين توصيف روايت شناسي بايد پايه اصلي تحقيق در اين کتاب مي بود. حتي يک کلمه از روايت شناسي صحبتي نکرده ايد. تعريفي که از شخصيت مي دهيد از ابراهيم يونسي و جمال ميرصادقي است، اينها نسبت به علم روايت شناسي اطلاعات درجه دو دارند. حال آنکه در اين حوزه هم چند کتاب بسيار خوب به فارسي ترجمه شده که شما مي توانستيد با استفاده از آنها و تعاريف و تقسيم بندي هايي که درباره مقوله شخصيت و شخصيت پردازي آورده اند، تحليل تان را انجام دهيد. وقتي شما مبناي نظري قرص و محکم نداريد، چطور مي توانيد شخصيت ها را تحليل کنيد؟ يکي ديگر از نکاتي که بايد به آن اشاره کنم، تز کلي شما در اين کتاب است. شما مي خواهيد بگوييد زناني که در اين داستان ها مي بينيم، مخصوصاً قهرمانان، انگار تصوير بازتوليد شده نويسندگان شان هستند؛ اين تفسير شما مبتني بر نقد زندگينامه يي است که بساط آن سال ها پيش برچيده شده است. اين تفسير شما همان مغلطه تفسير آثار بر اساس نيات نويسنده يا زندگي اوست. اگر قرار است شخصيت ها را تحليل کنيد، بايد آنها را فقط در دنياي داستان تحليل کنيد و بررسي شما ربطي به دغدغه هاي شخصي نويسنده ندارد. خصوصاً عنوان کتاب شما همين مفهوم را دارد؛ زنان در داستان نه زنان داستان نويس. شما با اين تحليل از جهتي به رمانتيسيسم نزديک شده ايد، شما ادبيات را بيان مافي الضمير نويسنده مي دانيد. اين تز رمانتيک خيلي هم طرفدار ندارد.

يکي از مسائلي که خيلي به آن نظر داشته ايد اين بوده که اين چهار نويسنده پيش از آنکه نويسندگان ادبي باشند، مبارز اجتماعي اند؛ کساني هستند که عامدانه رمان هايي نوشته اند که در جامعه تحول ايجاد کنند. به نظرم اين نگاهي تقليل گرا به ادبيات است و بعد زيباشناسانه آن را ناديده مي گيرد. دنياي داستان پيش از هر چيز دنياي تخيل شده است. مساله ديگر اين است که شما به شخصيت ها و طبقه اجتماعي اشاره مي کنيد ولي تعريف دقيقي از طبقه ارائه نمي دهيد و براي خواننده مشخص نيست مبناي نظري شما چيست. در برخي قسمت ها تحليل هايتان جهت آماري پيدا کرده و از بعد ادبي فاصله گرفته است و من اين را يکي از نقاط ضعف کتاب مي دانم. در نهايت بايد بگويم اين کتاب پا در عرصه يي گذاشته که راه را براي تحقيق هاي بعدي باز مي کند. مي تواند به کساني که مي خواهند در اين حوزه پژوهش انجام دهند خط بدهد. از اين جهت که خانم باقري به بررسي آثار اين چهار نويسنده زن مي پردازد و وجود تحقيق هاي اينچنيني مي تواند بر فهرست آثار اصيل و موثق تاثير بگذارد. چرا هميشه بايد آثار مردان داستان نويس موضوع پژوهش باشند نه آثار زنان.

در پايان جلسه نرگس باقري گفت؛ دقيقاً بعضي از همين مباني و نظريه ها مخصوصاً روايت شناسي از دريغ هاي بزرگي بود که بعد از پايان کار داشتم و قصد دارم در ادامه کار برطرف شان کنم. مبناي من براي انتخاب اين چهار نويسنده زن تنها از نظر تاريخي و به ترتيب بود. کار روي آثار منيرو رواني پور هم بخشي از پروژه ام بود که آن را به مرحله بعد موکول کردم تا در کنار آثار زنان ديگر که با گذشت زمان نحوه کار آنها هم متحول شده بود، ادامه دهم. در ادامه کار که در قالبي ديگر منتشر خواهد شد سعي کرده ام ضعف هاي نظري تحقيقم را برطرف کنم. به هر حال بابت پيشنهادهايي که داديد و برايم راهگشا خواهد بود، از شما ممنونم.
عناوين اين صفحه
در خيابان بي انتها
تصويرهاي حقيقي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام