سياوش جمادي

در مجال پيش رو نکته يي که شايد نيازمند اشارتي کوتاه باشد اين است که منتقد وقتي خود را منقاد افکار عمومي قرار مي دهد تا حد زيادي نقد را با مشغله و بازار فرهنگ و شايد دانسته يا ندانسته با مردم فريبي همراه مي کند. اين حد زياد در فلسفه و علوم انساني به مراتب زيادتر مي شود. مارکس، اگوست کنت، هگل، هوسرل و هايدگر اگر چه فارغ از رويارويي علني به نحوي آشکار يا ضمني فلسفه پيشينيان و هم روزگاران خود را نقد مي کنند، هيچ يک افکار عمومي را مرجع اعتبار نقد خود نگرفته اند. دنباله روي از زنده بادها و مرده بادهاي همگاني از تفکر و به طريق اولي از نقد بي بهره است. اين نه به آن معناست که فکر از خلأ صادر مي شود و امور واقع يا اوضاع جاري هيچ منشأيتي در ظهور آن ندارند يا نبايد داشته باشند. ليکن انگيزه تفکر و انتقاد هرچه باشد مضمون آن نمي تواند دنباله روي از «راه معمول ميرندگان» باشد. بخشي از قصيده پارمنيدس متفکر را نسبت به چنين خطري هشدار مي دهد، و بي درنگ بايد افزود اين هشدار، که بيش از دو هزاره از نگارش آن مي گذرد و طي قرن ها حکما، شعرا و فرزانگان به زبان هاي گونه گون و در قوالب زباني و سياق هاي بياني متنوع آن را اعلام کرده اند به هيچ وجه رهنمودي که در عصر نو منسوخ و ناکارگر باشد، نيست. ونگوگ در حضيض فقر خود را کشت. امروز افکار عمومي تابلوهاي او را از گرانقيمت ترين کالاهاي جهان مي شمرند. شماره ستايشگران و خريداران اين تابلوها روزافزون است، و صرف وجود نام او در پاي يک تابلو به آن ارزش و اعتباري بي بديل مي بخشد. با اين حال، ارزش حقيقي يا، به بياني بهتر، وزن هنري يا فکري هيچ اثري هيچ گونه رابطه ضروري با ارزش پولي و شمار خريداران ندارد.
اين تنها يک خم از هزارتوي شبکه يي است که فکر انسان مدرن مشکل مي تواند خود را از آن دور نگه دارد. شرح و بيان اين شبکه خود محتاج تحقيقي بي پرده و شجاعانه است. پارمنيدس زماني که هنوز زبان به مفهوم glossa صرفاً نقش شبکه تکنيکي امروزي را ايفا نمي کرد، متفکر را نسبت به اين دام هشدار داده است؛
و بنگذار که عادت بسيار رواج يافته تو را وادار به طي اين طريق کند، و به چرا و پرسه وادارد. ديده نابينا و گوش پرغوغا و زبان را، بل تميز ده با نهادن در معرض تامل.
هم لوگوس و هم گلوسا را مي توان به «زبان» ترجمه کرد. هايدگر در اين متن آنها را از هم تفکيک مي کند. لوگوس قاطعاً از نگاه بهت زده بي تامل، از پراکنده شنوي و از پرگويي و هرزه درايي جدا و متمايز مي شود. در اين متن gh lossa يا زبان يا حرافي صرف مستقيماً و تقريباً با شدت لحن در تقابل با لوگوس يا تأمل قرار مي گيرد. آنچه در اينجا طلب مي شود... لگين لوگوس است و تنها از طريق اين لگين لوگوس است که krinein، يعني تميز دادن چيزي از چيزي و فراپيش کشيدن و بارزنمايي چيزي و به پس زمينه راندن چيزي ديگر ميسر مي شود. امر انتقادي بر چنين بحراني مبتني است.
نقد فکر را از تقليد و عادت جدا و فکر را بر فکر مبتني مي کند. فکر به دموکراسي و ديکتاتوري ربطي ندارد. دموکراسي بايد از تفکر تا آنجا که تفکر است، صيانت کند. دموکراسي ديگر دموکراسي نيست اگر، مثلاً، فيلسوفي را که با فکر و قلم از بنيادهاي ازلي دفاع مي کند به نفع بنيادستيزان خفه کند. دموکراسي بايد بگذارد کشمکش فکري بي ارعاب و هراس ادامه يابد. در عين همه جنجال هاي بلاغي رسانه ها، در عين همه نام سازي ها و در عين تمام مردم فريبي ها متون حضور دارند، و بالاخره زماني يا در جايي متن خود از خود دفاع مي کند. بي درنگ بايد افزود البته هيچ متني که انساني آن را نوشته است نه مقدس است و نه حتماً بي نقص. ليکن خرده گيري و انتقاد خواهي نخواهي از خاک و فضاي زيست جهاني خاستن مي گيرد، و گاه باشد که اين خاک به هيچ روي مستعد رشد انتقاد نباشد و آنچه در آن انتقاد ناميده مي شود نه در تمييز و تفکيک بل در ستيزه ها و کين توزي هايي بنياد داشته باشد که از کوهه پيش فرض هاي انباشته متصاعد مي شوند. چه بسا دست دهد که آنچه نقد ناميده مي شود رزم آرايي از پيش طرح شده - حتي پيش از انتشار متن - عليه نويسنده يي جريده رو باشد که همنوايي آهنگ سياسي و اقتصادي و ايدئولوژي حاکمي را برمي آشوبد. چه بسا متوني هنوز خوانده نشده به اقتضاي زد و بندهاي رذيلانه از هر سو آماج نکوهش ها يا ستايش هاي ناانديشيده قرار گيرند تا متن در نطفه خفه شود يا از نويسنده متن بت مدرني به بازار عرضه شود.
از شوره زار تفکر، از برهوت آزادي نقدي باليدن نمي گيرد. هم از اين روست که خوانش گوش سپارانه متن يگانه طريق شرافتمندانه براي تمهيد فهم، نقد و تحليل متن است.