
علي اکبر قاضي زاده
اگر يادتان باشد ناگهان تمام دستگاه هايي که با امواج صوتي و تصويري کار مي کنند، در تمام کارکردها قاطي کردند؛ رايانه ها، تلفن هاي همراه، شبکه هاي تلويزيوني- راديويي، تلويزيون هاي مداربسته، بيسيم هاي راديويي و... در نتيجه مردم انواع و اقسام اين امواج را به طور دلخواه مي توانستند ببينند و بشنوند. بيشتر مردم کار و زندگي را رها کردند تا در خانه ها از امور پنهان يکديگر و کارهاي روزمره سازمان هايي که از آنها چيزي نمي دانستند، سر درآورند.
وين کاني رئيس کميسيون سراسر امنيت کشوري زير فشار مقام هاي ارشدتر چاره يي نديد غير از آنکه مسوولان و مديران شبکه هاي مختلف خدمات صوتي- تصويري را گردهم آورد تا ببيند چه بايد کرد...
در 45 دقيقه اول نشست، وين کاني دندان روي طحال گذاشت و در سکوت تماشا کرد. مي دانست ميان اين پنج نفر غير از هم چشمي و کينه، هيچ خط ارتباطي ديگري وجود ندارد. اما چون کارش گير بود، بايد تحمل مي کرد و کرد. در همان پنج دقيقه اول شرکاسي رئيس مرموز شبکه هاي تلفن همراه، چيزي پراند که ناگهان راکارتي مقام پيشين و مخالف زنداني امروز، جوش آورد؛ تو ديگه خفه شو مردک بي شعور، شرکاسي آمد اعتراض کند که راکارتي بطري آب آلبالو را پرت کرد که درست وسط پيشاني شرکاسي که به سوي فرق سر او، پيشروي موفقي داشت، فرود آمد. بعد يقه همديگر را گرفتند، خوب همديگر را زدند و به سمت هم لگد پراندند. ميان پروفسور باناني و دکتر مرفوش هم بگومگوهايي شد که وين کاني تازه فهميد اين انديشمندان سنگين جا چه حرف هاي بدبدي بلدند.
در آن سه ربع ساعت، تنها آرام نشست و در کمال بزرگواري دعواها را تماشا کرد. تماشا کرد و در ليوان تراش دار براي خود آبميوه هاي خنک و خوشمزه ريخت و نوشيد. عاقبت وقتي کمي سکوت بر تالار باشکوه سايه انداخت، وين کاني با صدايي گرفته، مثل اينکه رو به آينه با خودش درددل مي کند، شروع کرد؛
کسي فکر نمي کرد با چنين بحراني رودررو شويم. تا جايي که من فهميدم اين درهم رفت ميان موجي در دنيا نظير ندارد که ما بخواهيم از ديگران کمک بخواهيم...
تاباسون در سکوت روي بلندگوي روميزي برابر خود، تقه يي زد که يعني بلندگو را باز کن...
- اگر دلم قرص بود که همين حرف ها هم بيرون نمي رود، باز مي کردم.
- ... در تمام سابقه هاي بيمه، حساب هاي بانکي، سوابق جنايي، اسناد کامپيوتري پليس، دادستاني، دانشگاه ها و... دست برده اند. بده و بستان هاي سطح بالا، مدارک شهرداري، سوابق بيماري ها، بازنشستگي، انواع صورتجلسه هاي فوق سري و همه و همه حالا شده است اسباب تفريح مردم. مردم به تمام زير و بالاي کارهاي امروز و ديروز ما و خودشان، سرک مي کشند. روي صفحه تلويزيون، تلفن همراه و نمايشگر کامپيوتر هرچه را اراده کنند، مي بينند...
آشکارا بغض کرده بود. به دايره سرخي روي تابلوي ديوار خيره مانده بود و گويي آن نقطه را مسوول اين همه در هم ريختگي مي داند. در آن سکوت ترسناک، راکارتي، محکم، اما کمي با خوش طبعي انداخت که؛
- به به، چه خوب،
وين کاني گذاشت موج خنده بگذرد. خودش متوجه بود که لحن حرف زدنش، به التماس شباهت کامل دارد. اما کار ديگري هم نمي توانست بکند.
- غير از شماها، کسي را نمي شناختم که در اين لحظه هاي بحراني به کمک منافع عمومي، سلامت جامعه، مصلحت انساني و آينده ما بيايد.
- به عبارت بهتر مي خواهيد ما روي نتيجه اشتباه کاري هاي شما، يک ماله اساسي بکشيم، نه؟
ناچار همه به اين حرف راکارتي، اين مخالف زنداني خنديدند. بعد بحث درگرفت. هر کس، هرچه از اين ماجرا، چيزي فهميده بود، در ميان گذاشت. نشست هرچه پيشتر مي رفت، نظرها کاربردي تر مي شد. شرکاسي گفت نمي تواند پول قبض تلفن هاي همراه را وصول کند. به عنوان رئيس شبکه آماري را خواند که نشان مي داد ضرر هنگفت شبکه، حتمي است. دکتر مرفوش رئيس شبکه تلويزيون از ديگران عصبي تر بود؛ «وقتي کسي تلويزيون نديد، لابد کسي هم به تلويزيون آگهي نمي دهد.» مهندس تاباسون مدير دانشگاه مخابرات و ارتباطات با آن تيک هاي عصبي ابراز عقيده کرد؛ «با آن همه تلاش ها که در اين سال ها کرديم، حالا مردم به آساني توانسته اند فرق عملکرد ما را با همسايگان بفهمند. از اين به بعد، راهي غيراز پرهيز از پرده پوشي نداريم؛ داريم؟ همه، در آبگير عميق سکوت، غرق بودند. حتي حرکتي هم نکردند.
- استادم راکارتي در کلاس درس مي گفتند تنها امواج تصويري، حامل بار نيستند؛ امواج صوتي هم جرم دارند. اين بحث در واقع از نظريه اينشتين آغاز شد. در واقع در فضا - مثل اکسيد کربن، ازت، جيوه و ذره هاي ديگر- امواج صوتي و تصويري معلق هستند؛ مي شود بر آنها اثر گذاشت، مي شود - در شرايطي- آنها را جدا کرد و اگر ميزان اين جرم - مثل همان ذرات آلوده کننده جو- از حدي بگذرد، پديده درهم رفت ميان موجي اتفاق مي افتد.
وين کاني با دهان باز گوش مي داد. مدتي پيش، ظرف هاي غذا را برده بودند و حالا فنجان هاي خالي قهوه جلوي حاضران دور ميز رديف بود. باز هم وقتي شرکاسي رو به دکتر مرفوش گفت؛ «حالا هم مي شود با در نظر گرفتن گذرگاه هاي مستقل براي عبور امواج، کارها را سامان داد»، راکارتي فرياد زد؛ «تو يکي خفه شو، اين وضع در اصل نتيجه شلتاق هاي امثال توست» و خيز برداشت تا دستگاه کنترل بلندگو ها را بکوبد برفرق زخمي دکتر مرفوش اما چون به سيم و کابل وصل بود، نتوانست. بعد که بستني آوردند و آتش آن خشم کمي سرد شد، باز سکوت به تالار برگشت.
- از آقايان متشکرم که جنبه هاي نظري اين فاجعه را روشن کردند؛ استفاده کردم. حالا پنج ساعت از اين بحث مي گذرد، اما پرسش اصلي هنوز هست؛ چه بايد کرد؟
دوباره صدايش التماس آميز شد و حالا نزديک بود خجالت را کنار بگذارد و در برابر آن پنج جفت چشم دم گريه را رها کند.
- بدتر از همه اينکه بايد تا دوشنبه زار بعدي صبر کرد تا بقيه اين ماجرا روشن شود.