امير قادري
خب، اين آخرين يادداشت من و ستون من در اين زمينه است؛
1- تهمينه ميلاني درباره فيلمش «سوپر استار»؛«کساني به اين فيلم حمله کردند که به لحاظ فساد شخصيتي کاملاً شبيه به شخصيت «سوپر استار» من هستند... متاسفانه بايد قبول کنيم که در حال حاضر نزديک به 90 درصد از منتقدان ما کم سواد هستند... اين افراد از هر وسيله يي استفاده مي کنند که خودشان را مطرح کنند و اين نکته را در نظر بگيريد که حمله به فيلمسازي نظير «بهرام بيضايي» اين افراد را بزرگ خواهد کرد... در مورد آقاي بيضايي و فيلم «وقتي همه خوابيم» هم بايد بگويم که اگر وي به جاي اينکه سرمايه داري را نقد کند، به دولت يا جرياني در وزارت ارشاد حمله مي کرد از نظر اين منتقدان کم سواد، آدمي بسيار راديکال بود و فيلم ايشان بهترين فيلم جشنواره مي شد. چون اين افراد فقط به دنبال جاروجنجال هاي سياسي هستند در حالي که نکته يي که آقاي بيضايي در فيلم شان مطرح مي کند به معناي واقعي کلمه درد سينماي ايران است.انگار اين افراد نوکران سرمايه بودند که اينچنين واکنش نشان دادند... اگر منتقدي واکنشي داشته نسبت به اين اسم معنا گرايي نشان از کم سوادي او است و فيلم من را هم زير سوال برد... اينها همه اش جو سازي است. بچه هاي روزنامه نگار جوان ما هم خيلي اشتباه کردند و به دام بدي افتادند. ناگهان موجي براي يک فيلم معمولي غمنظور خانم ميلاني «درباره الي» استف ايجاد شد که خنده دار بود. يک دفعه سياهي لشگرهاي آن فيلم هم به بهترين بازيگرهاي تاريخ سينما تبديل شدند... اينها عادي نيست. مطمئناً جو سازي است...»
2- آغاز «گفت وگو» با (و نه مونولوگ) بهرام بيضايي در نشريه صنعت سينما(به عنوان سوال)؛ «اولين احساسم بعد از ديدن وقتي همه خوابيم، احساس شگفتي بود از اين همه «پختگي» (روي اين کلمه اصرار دارم) در روايت کردن قصه يي با اين همه پيچ و خم، اين همه پس و پيش رفتن در زمان روايت يا تغيير زاويه ديد آن، در فيلمي با اين قصه گويي روان و چند وجهي با ايجاز و ضرباهنگ تند. چند لايگي روايت و...»
آغاز «گفت وگو» با يکي از بازيگران وقتي همه خوابيم در صنعت سينما؛«وقتي همه خوابيم در جشنواره از سوي برخي منتقدان، مورد انتقاد بسياري قرار گرفت. در مواجهه با اين انتقادات چه واکنشي از خود نشان داديد؟ هدايت هاشمي؛ تنها دفاع و واکنش من از فيلم همين يک بيت از شعر حافظ است؛ «اي مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه توست / عرض خود مي بري و زحمت ما مي داري.»...
تيتر گفت وگوي بهرام بيضايي با هفته نامه سينما؛ به «گفت وگو»ي واقعي نيازمنديم...
3- مسعود ده نمکي در گفت وگو با نشريه مردم و جامعه؛ نان منتقدان در همين فحش دادن است. يک روز مي گويند استاد بيضايي و روز ديگر بي ادبانه با او برخورد مي کنند. به من مي گويند؛ «نباش». چه کسي به آنها حق داده اين را بگويند. اين برخورد فاشيستي نيست؟ به نظرم اينها فاشيست هستند. تنها چماق هايشان را قايم کرده اند...
خب، به نظرم ديگر بس است. بعد از اين دو ماه پر التهاب بعد از نمايش اين فيلم ها در جشنواره فجر و اکران عيد، ديگر حرف هايمان را زده ايم. (اين شماره «دنياي تصوير» که در بيايد، جمع بندي حرف هايم تويش هست). درباره ديوارهاي سخت و فولادي ميان سياه و سفيد و خوب و بد و هنري و تجاري و خوش اخلاق و بد اخلاق در اين سه فيلم حرف زديم و حالا به نظرم واکنش هاي سازندگان و مدافعان اين فيلم ها، گونه يي ديگر از همين اسطوره پردازي بي رمق (و نه پويا و زايا) و قضاوت هاي شديد و غليظ و دسته بندي و گروه سازي و جزم انديشي است که در اين سه فيلم موج مي زند. تماشاگر و منتقد هم بايد سرشان را پايين بيندازند و گوش بدهند، به حرف هايي که راستش زياد شنيده ايم و از فيلمسازان مان انتظارهاي ديگر و بيشتري داريم.
پس نصيحت هاي دختر معنا گراي سوپر استار و آداجوي آلبينوني گذاشتنش به جاي موسيقي ريتميک (راستي اجراي گروه دورز از همين قطعه را شنيده ايد؟ از دستش ندهيد) و حرف هاي بازيگر فيلم بيضايي درباره «لجن مال» شدن همه چيز و تلاش ده نمکي براي شبيه کردن مان به گروه لات و لوت هاي فيلم اخراجي ها 2، مال خودشان. دارم روي پرونده مطبوعاتي مستند شاهکار مردي روي سيم کار مي کنم. (و يک اتفاق هيجان انگيز که خبرش را خواهم داد) ساخته جيمز مارش. داستان مردي که ظاهراً «بي هيچ دليل»ي آرزو داشته در دهه 1970، از روي طنابي بين برج هاي تجارت جهاني عبور کند. در شرايطي که تماشاگري ندارد و کارش هم غيرقانوني است. و مارش فيلمي ساخته که فعاليت و آرزوي فيليپ را شبيه يکي از فيلم سرقتي هاي بزرگ دهه 1970 جلوه مي دهد. وقتي همه از فيليپ مي پرسند چرا اين کار را انجام داده و مرد مي گويد؛ من کار به اين زيبايي انجام دادم و حالا شما داريد دنبال دليلش مي گرديد؟ کوروش زند و پرند پايا و بايرام لودر اخراجي ها مال شما، و فيليپ پوتي و طنابش و تمام آن چهل و چند دقيقه گشت زدن روي آن طناب باريک در سايه برج هاي غول آساي تجارت جهاني، دريبل هاي علي کريمي در دوران بعد از علي دايي و يا حداقل آن چند ثانيه بادبادک هوا کردن ترانه عليدوستي در «درباره الي» مال ما. هر چه باشد حالا 30 سال گذشته، فيليپ پوتي و همه آن آدم هايي که جاي ما از روي زمين با لذت تماشايش مي کرده اند، مانده اند، ولي ديگر خبري از آن برج هاي غول آساي ايالات متحده آمريکا نيست.
amirghaderi@cinemaema.com