
شيرين ياوري
مجموعه تلويزيوني ماه عسل به کارگرداني شاهد احمدلو و تهيه کنندگي مجيد اوجي از شبکه دو سيما در ميان مجموعه هاي نوروزي مورد توجه مخاطبان قرار گرفت.با فلوراسام فيلمنامه نويس و بازيگر اين مجموعه به گفت و گو نشسته ايم.
---
- ماه عسل از سوژه يي قابل تامل برخوردار بود و همين مساله باعث شد بتواند مخاطبان زيادي را با خود همراه سازد. از همين مساله شروع کنيم که ايده سريال از کجا آمد؟
در واقع اين يک ايده دوخطي بود که از طريق رامبد جوان در ارديبهشت ماه به شبکه داده شده بود و آقاي فرجي مدير شبکه دو از آن ايده خوش شان آمد و از چند نويسنده خواستند در رابطه با اين ايده قصه پردازي کنند. کارهايي که نوشته شده بود خيلي مورد توجه شبکه قرار نگرفت، در حدود مردادماه بود که به من پيشنهاد نوشتن اين قصه را کردند. يک طرح 15 صفحه يي نوشتم و بعد طي چند جلسه يي که با آقاي فرجي داشتيم ايشان هم نظرات شان را گفتند و طرحي مورد پسند ايشان قرار گرفت و نگارش آن هم از شهريورماه آغاز شد.
-اين مجموعه شباهت زيادي به سريال پارسال شما يعني «نشاني» دارد.
از چه جهت شباهت دارد؟
-مضمون و بازيگران، اين حس را القا مي کند که اين مجموعه ادامه همان سريال قبلي است.
ادامه حسي همان سريال است. نه تنها اين دو مجموعه بلکه همه کار هايي که مي نويسم يک حس مشترک در آنها وجود دارد که به نظر من هر نويسنده يي بايد چنين شاخصه يي در کار هايش داشته باشد به اين معني که اگر مخاطب تيتراژ را نديده باشد ولي وقتي کار را مي بيند حدس بزند ممکن است فلان نويسنده نوشته باشد. در هر صورت من نگاه خاص خودم را دارم که سعي مي کنم در تمام کارهايم، چه آنهايي که فضاي شاد دارند و چه آنهايي که فضاي شاد ندارند، اين ديد کلي رعايت شود. شباهتي هم که شما مي فرماييد دقيقاً به دليل همان ديد کلي است که وجود دارد. اما يکسري تفاوت هايي هم با سريال نشاني دارد که يکي از آنها پرجمعيت و پرکاراکتر بودن آن است. در سريال نشاني سکانس هاي شلوغ مان چهار يا پنج نفره بود در صورتي که در اين سريال ما سکانس هاي 12نفره داشتيم چون در سريال «ماه عسل» ما دو خانواده داشتيم که با هم زندگي مي کردند و افرادي مثل امير و جواهر هم از جاي ديگر به اين خانواده اضافه شده بودند و مضاف بر اينکه تک تک اين 13 شخصيت اصلي براي خودشان شخصيت پردازي و گويش مشخص و متفاوت داشتند هر کدام شان ماجراي جداگانه خودشان و سرانجام جداگانه خودشان را داشتند علاوه بر اينکه با خط اصلي قصه هم همخوان بودند. اينها تفاوت هايي بود که با سريال نشاني داشت اما حال و هوا همان حال و هواي شاد و مفرح بود. موضوعات خانوادگي و برگشت و يادآوري سنت و فرهنگ هاي ما ايرانيان است که ممکن است در حال حاضر کمتر بين ما ديده شود يا کمرنگ تر شده باشد. اينها نقاط مشترک کل کارهاي من است.
-اين سريال داراي شخصيت پردازي خوب و حساب شده يي است به طوري که شخصيت ها با خانواده يي که در آن زندگي مي کنند هماهنگي کامل دارند به غير از شخصيت امير داماد خانواده که نه با مادري که دکتراي ادبيات دارد هماهنگي دارد نه با خانواده يي که مي خواهد يکي از اعضاي آن باشد.
شخصيت پردازي که در متن براي امير داشتم، يک پسر هنرمند و خيلي ساده دل و بي ريا بود که خودش در يکي از ديالوگ هايش مي گويد؛ من اگر در يک جايي هم مجبور بشوم دروغ بگويم آنقدر رنگ و رويم عوض مي شود و دستپاچه مي شوم که همه مي فهمند من دارم ظاهرسازي مي کنم و دروغ مي گويم. خانواده يي که امير واردش مي شود مجبور مي شود ظاهرسازي کند و همين ظاهرسازي باعث مي شود هميشه دسته گل به آب دهد و کارها را خراب کند و در واقع خودش نباشد ولي از وقتي که ديگر ظاهرسازي نمي کند، مي تواند آدمي باشد شبيه اين خانواده يعني اجازه ورود به اين خانواده را پيدا مي کند چون قرار نيست همه آدم ها يک جور فکر و زندگي کنند. در مورد اينکه به خانواده خودش خيلي شبيه نبود در واقع منظور، مادر امير است. مادرش آدمي است که همه صحبت هايش را با شعر بيان مي کند. ما خيلي وقت ها در خانواده هاي ادبي هم مي بينيم بچه ها به آن شدت اين نکات را در ذهن شان ندارند اما در هر صورت اين آدم يک رشته هنري را دنبال مي کند. در يک جايي از قصه شيرين از او سوال مي کند؛ مادرت اينقدر شعر بلد است تو خودت چي بلدي؟ و امير در جواب مي گويد شعر هاي نمايش عروسکي ام را خودم مي گويم. در واقع با حرفه اش به رگ و ريشه هايش در خانواده برمي گردد. مضاف بر اينکه گهگاه توي ديالوگ ها تا آنجايي که جا بوده يک شعر هايي هم مي گفت مثلاً يک جايي در کافي شاپ يکي از شعر هاي حافظ را مي خواند يا جاهاي ديگري که نشان دهنده خانواده يي است که در آن بزرگ شده است. منتها اين را در رشته و حرفه خودش اعمال مي کند. نمي خواستم امير خيلي شبيه مادرش باشد و همان طور که مادرش شعر مي خواند او هم شعر بخواند، به خاطر اينکه او آدم ديگري است و ممکن است پدر من شاعر باشد ولي لزوماً من نبايد شاعر باشم بلکه بايد از خانواده خودم صداقت و راستي را ياد بگيرم که اين صداقت در او وجود داشت و حالا به جايي آمده بود که مجبور بود دروغ بگويد و به خاطر اينکه بلد نبود دروغ بگويد و دروغگوي خوبي نبود مرتب لو مي رفت و دسته گل به آب مي داد.
-شخصيت امير نمي تواند به عنوان يک داماد ايده آل يک خانواده باشد. او پسري است که نه يک شغل و نه درآمد و پول دارد، فکر نمي کنيد اين با ديد عموم مردم خيلي فاصله دارد؟
خود من زماني که ازدواج کردم شوهرم دانشجوي رشته تئاتر بود و کار هاي کوچک دور و اطراف را انجام مي داد اما چيزي که براي پدرم مهم بود اين بود که چيز هاي ديگري در اين آدم ديده بود که مي گفت اين آدم جوان است و امکان پيشرفت دارد. طبيعتاً در حال حاضر دانشجو است و خيلي نمي تواند کار مشخصي داشته باشد. اما چيزهايي در اين آدم ديده بود که فکر مي کرد اين عنصر ها مي تواند در آينده براي دخترش مفيد باشد مضاف بر اينکه او داشت کار مي کرد و امکان کار کردن براي او وجود داشت. امير هم چنين شخصي است، که در جايي ديگر پدر متوجه مي شود اين شخصيت به رغم اينکه ممکن است الان آدم پولداري نباشد اما جوان است و تازه دارد کارش را شروع مي کند و در کنارش چيز هايي دارد که مي تواند براي شروع يک زندگي معتبر و پايه يک زندگي باشد. من زماني که فيلمنامه را مي نوشتم مي توانستم براي او يک شغل هم معين کنم، اتفاقاً من مي خواستم اين نکته را به جوان ها نشان بدهم که اين روز ها با اين شرايط اجتماعي که ما داريم وقتي پسري به خواستگاري دختري مي آيد اگر ارث پدري داشته باشد از اول مي تواند خانه و ماشين داشته باشد، يعني مي تواند پشتيباني خانواده را داشته باشد ولي پسر 24 ، 25ساله که تازه درس و سربازي اش تمام شده نمي تواند پشتيباني مالي آنچناني داشته باشد، در نتيجه نبايد خانواده ها به مسائل مالي توجه کنند، بايد به اصل قضيه نگاه کنند. بايد ببينند اين پسر توانايي پيشرفت و نگهداري يک خانواده را دارد، صداقت، مهر، علاقه و دوستي را دارد و بعد خانواده ها بايد به آنها کمک کنند تا اينکه کم کم رشد کنند و بتوانند روي پاي خودشان بايستند و من از عمد پسرعمه را آدم تحصيلکرده گرفتم ولي دختر قصه ما امير را پسنديده است به رغم اينکه پسرعمه اش دکتر بود و از نظر اجتماعي شغل بهتري داشت و طبيعتاً درآمد بهتري هم مي توانست داشته باشد اما در هر صورت شيرين از امير خوشش آمده بود و با اين آدم مچ شده است.
-خانم سام، با توجه به اينکه فيلمنامه را خودتان نوشتيد آيا نقش شيوا را خودتان انتخاب کرديد و بر مبناي خود اين نقش را نوشتيد؟
من نقش شيوا را براي خودم انتخاب نکردم. کارگردان نقش ها را انتخاب مي کند و من کارگردان نيستم،فقط نويسنده هستم و سناريو را تحويل کارگردان مي دهم و کارگردان با تهيه کننده مشورت و شروع به انتخاب بازيگر مي کنند و معمولاً آقاي اوجي چون همسر بنده هستند هيچ جايي اسم من را به عنوان کانديدايشان نمي دهند. بعضي از کارگردان ها نقش را به من پيشنهاد مي کنند و من يا مي پذيرم يا نه. در اين کار هم به همين صورت بود، بعد از اينکه متن تمام شد آقاي احمدلو به عنوان کارگردان به گروه پيوستند و به اين صورت نبود که حين نوشتن به من بگويند اين نقش را براي خودت بنويس و من شروع کنم به نوشتن. من کل متن را نوشتم و بعد که چند جلسه با آقاي احمدلو در مورد متن صحبت کرديم نقش شيوا را به من پيشنهاد دادند و صحبت هاي بعدي و تحليل هايي که نقش را چگونه مي بيني ولي نقش را براي خودم ننوشتم چون من تصميم گيرنده نيستم که نقشي را براي خودم بنويسم.
-ديالوگ ها در اين مجموعه خوب و سنجيده است اما لحن عمه يک لحن لات است که اصلاً مناسب اين شخصيت نيست.
لحن به من ربط پيدا نمي کند. به عنوان يک نويسنده تنها بخشي از کار به من مربوط مي شود که همان ديالوگ ها است اما لحن به بازيگر و کارگردان مربوط مي شود.
-چقدر حضور شما در سر صحنه روي کار تاثير گذاشت؟
در اين کار کارگردان و گروه از اينکه من به عنوان يک نويسنده سر کار باشم تقريباً مي توان گفت راضي بودند و به گونه يي بود که وقتي من سر صحنه بودم از من يکسري چيز ها را درباره متن سوال مي کردند حتي بازيگران خوب ما مثل آقاي پورصميمي و آقاي مطيعي اگر مي خواستند يک جمله را جابه جا کنند به من مي گفتند و اين خيلي براي من قشنگ بود که اين احترام را براي کسي که اين کار را نوشته است، قائل مي شدند و به خودشان اجازه نمي دادند به هر دليلي هر کاري با اين جمله ها بکنند و دوم اينکه نشان مي داد به من اين اعتماد را دارند که من اشراف به کل کار دارم. يک دفعه سر کار آقاي مطيعي گفتند که به نظر من اين جمله اضافه است و مي توانيم آن را حذف کنيم و من براي ايشان توضيح دادم اگر اين جمله را نگوييد بعداً در قسمت سوم اين جمله معني مي دهد و وقتي ربط اين جمله ها را برايشان توضيح دادم گفتند چقدر خوب شد اينجا بودي و اين مساله را گفتي چون من فقط در اين سکانس نگاه کردم که اين جمله مي تواند اضافه باشد ولي شما يک اشراف کلي تري داريد. اين همکاري خيلي خوب بود و خيلي وقت ها آقاي احمدلو به من مي گفتند اين سکانس را خودت براي من بخوان تا ببينم حس ات وقتي اين سکانس را مي نوشتي، چه بوده يا مي پرسيدند چه چيزي مي خواستي در اين سکانس مهم تر باشد و بيشتر ديده شود. بعضي از کارگردان ها و بازيگران در رابطه با نويسنده ها گارد دارند، خوشبختانه در اين کار هيچ گارد اينچنيني نبود و خيلي هم به من لطف داشتند که از من نظر مي گرفتند.
-شما خودتان هم جزء معدود نويسنده هايي هستيد که معمولاً سر صحنه حضور داريد.
کاملاً بستگي به کارگردان دارد يعني اگر کارگرداني نخواهد من سر صحنه نمي روم. بعضي از کارگردان ها متاسفانه اصلاً دوست ندارند با نويسنده تعاملي داشته باشند، فکر مي کنند متني را که از نويسنده مي گيرند تنها خودشان هستند که مي توانند هر کاري که بخواهند با متن بکنند. يکي از کارگردانان خوب و حرفه يي و بنام ما از طرف يکي از دفاتر دعوت به کار شدند، ايشان قبل از اينکه کار را بخوانند يا حتي بدانند موضوع چيست گفته بودند اول به من بگوييد اجازه دارم متن را عوض کنم. اين اصلاً درست نيست. شما اول بياييد متن را بخوانيد و بعد با نويسنده صحبت کنيد. شايد خود نويسنده بتواند متن را بازنويسي کند. بهتر است خود نويسنده متن را بازنويسي کند چون لحن کار تغيير نمي کند و کار دودست نمي شود، مثل اين مي ماند که در نقاشي يک چشمش را يکي بکشد و چشم ديگرش را نقاش ديگري بکشد، در نتيجه چشم ها تابه تا مي شود. کارگردانان تا هر کجا که بخواهند من در کنارشان هستم. خيلي ها تا قبل از پيش توليد اين لطف را مي کنند و مي گويند بياييد و جلسه بگذاريم و خيلي ها هم اصلاً اين کار را نمي کنند.
-در کار هايي که بعد از توليد شما ديگر حضور نداشتيد چقدر به کار صدمه خورده و از چيزي که شما در ذهن داشتيد دور شده است؟
چون من سريال ها را با حساسيت بيشتري دنبال و کار مي کنم خوشبختانه اين اتفاق نيفتاده است و گروه هايي بودند که ما در کنار هم کار کرده ايم، چه من بازيگر بودم چه نبودم. مثلاً در سريال «مشق عشق» من بازي نمي کردم ولي در طول نوشتن سناريو از ابتدا کارگردان مشخص بود و هر قسمت را که مي نوشتم با آقاي بهراميان صحبت مي کرديم و نظرات شان را مي گفتند. بعد که کل کار تمام شد باز با هم کل کار را بازخواني کرديم و تغييراتي را که لازم بود من انجام دادم. اما در تله فيلم هايم چند تا کار بود که کارگردان ها اصلاً دوست نداشتند من به عنوان نويسنده در کار حضور داشته باشم چون من به تهيه کننده ها مي گويم بازنويسي کار را خودم بايد انجام بدهم و اين جزء شرايط من است. در کاري به خاطر اين شرايطي که من گذاشته بودم، جلسه گذاشتند و تمام نکاتي را که از من خواسته بودند، بازنويسي کردم منتها متاسفانه انگار اين يک بازي بود. بعد از اينکه آن جلسه تمام شده بود دو مرتبه خودشان هر کاري که خواسته بودند در فيلمنامه کرده بودند و نهايتاً آن چيزي که پخش شد اصلاً مورد قبول من نبود. متاسفانه نه جايي هست که حمايت کند و نه قانوني در اين مورد وجود دارد. همان طور که وقتي اسم کسي در زير کار به عنوان نويسنده زير متني بود و وقتي کار بد مي شود، مي گويند متنش بد بود بايد اين اجازه را بدهند اگر قرار است کار تغيير کند با نظر او تغيير کند. حتي در يک تله فيلم اسم فيلمنامه من را عوض کردند در صورتي که اين يکي از حقوق نويسندگان است. تغييراتي در فيلمنامه مي دهند که بعد از اينکه کار پخش مي شود به خودت مي گويي امکان ندارد فيلمنامه اين فيلم را من نوشته باشم.
-دوباره برگرديم به سريال ماه عسل. اين سريال مضمون خاصي نداشت و تنها بر مبناي يک تشابه اسمي شکل گرفته بود؛ آدم هايي که وارد قصه مي شدند و اين داستان را پيش مي بردند.
موضوع، با اينکه چگونه يک موضوعي شکل مي گيرد فرق مي کند. در واقع يک خط اصلي قصه وجود دارد که ازدواج است، موضوع اصلي قصه که از اول داستان با اين موضوع شروع مي شود و با اين موضوع تمام مي شود و اما اينکه بر مبناي يک سوءتفاهم است فيلم هاي مختلف ژانر هاي مختلفي دارند که يکي از گونه هاي آن سوءتفاهم است که من از اين گونه استفاده کرده ام و آن هم چندين بار در طول کار تکرار مي شود و در حقيقت گره هاي قصه ما با سوءتفاهم به وجود مي آيد نه اينکه موضوع قصه ما با سوءتفاهم به وجود مي آيد. ولي موضوع اصلي قصه ما ازدواج و عنصر عشق و دوست داشتن بود و معجزه يي که اين عشق و دوست داشتن در رابطه با آدم ها مي تواند به وجود بياورد. آدم هاي اصلي ما که شيرين و امير بودند و در کنارش آدم هاي ديگر که وقتي آنها هم عاشق مي شوند لحن و رنگ شان عوض مي شود و در حقيقت آدم هاي ديگري مي شوند.
-يکي از مسائلي که در فيلم هاي ايراني به کرات اتفاق مي افتد اين است که مخاطب از اول فيلم مي داند اين شخصيت ها با چه کسي ازدواج مي کنند و همه چيز به خوبي و خوشي با يک عروسي به پايان مي رسد.
اين مساله تنها مختص فيلم هاي ايراني نيست. شما وقتي به فيلم هاي هاليوودي هم نگاه مي کنيد حتي فيلم هاي اکشن يا خشن هم معمولاً يک پليس مرد است با يک پليس زن و شما مطمئن هستيد اين دو نفر از هم خوش شان مي آيد و بالاخره يک رابطه عاطفي در طول کار بين اين دو به وجود مي آيد. در تمام دنيا اين اتفاق مي افتد به خاطر اينکه مردم از عاشق بودن و دوست داشتن خوش شان مي آيد. ولي در اين سريال ما از اول گفتيم اين دو شخصيت اصلي مي خواهند با هم ازدواج کنند اما در ادامه ما يک فرهادي داشتيم که اصلاً آن يکي شيرين را تحويل نمي گرفت و حتي مادر فرهاد هم نگران بود يک وقت عمه فکر نکند اين دو قرار است با هم ازدواج کنند يا خسرويي داشتيم که از اول براي شيرين وارد قصه مي شود ولي در نهايت با شيوا ازدواج مي کند. اين ازدواج ها نمي گويم قابل پيش بيني نبود. ما خودمان وقتي فيلمي را مي بينيم ناخودآگاه زوج زوج مي کنيم که در تمام فيلم هاي ايراني و خارجي اين مساله وجود دارد. مهم براي من در اين کار اين بود که هر کدام از اينها وقتي زوج مي شوند يک مفهومي از اين زوج شدن هايشان به بيننده بدهم. در کنار شيرين و امير وقتي خسرو و شيوا را با هم زوج مي کنم در حقيقت من دارم به طيف زنان مطلقه نگاه مي کنم. زناني که طلاق گرفته اند و گاهي در خانواده ها اذيت مي شوند و فکر مي کنند اگر قرار است ازدواج دومي داشته باشند با يک مرد 70ساله ازدواج کنند که چند تا هم بچه داشته باشد. وقتي اين ازدواج در قصه من اتفاق مي افتد، دارم مي گويم اين آدم ها هم حق زندگي و بهترين ها را دارند و خسرو داستان ما به طرف شيرين که جوان تر هم هست نمي رود و مي گويد من او را نمي پسندم و شيوا را به خاطر چيز هاي مشترکي که بين خودشان وجود دارد، مي پسندد يا وقتي فرهاد از شيرين خوشش مي آيد، شيرين در ابتدا از آن دختر هايي است که خيلي وقت ها پسرها يکسري دختر ها را مسخره مي کنند به خاطر اينکه فقط کار هاي دخترانه مي کنند در صورتي که اگر به آنها نزديک تر بشوند و آنها را بشناسند، مي فهمند آنها توانايي هاي خيلي بيشتري دارند حتي يک جايي فرهاد يک کتاب براي او مي آورد که اين کتاب را بخواند تا مشکلاتش حل شود و شيرين مي گويد جلد دو آن را هم خوانده ام در حقيقت دختر چند پله از پسر از نظر مطالعاتي جلو تر است. شخصيت جواهر که با احمد ازدواج مي کند؛ جواهر شخصيت سياه پوشي است که هميشه خبر هاي مرگ را با خودش مي آورد ولي از وقتي که مورد توجه يک مرد قرار مي گيرد و عاشق مي شود لحن حرف زدن و لباس پوشيدنش فرق مي کند و خوشحال و خندان مي شود و شروع به خنديدن و شوخي کردن مي کند؛ در نتيجه هر کدام از اين ازدواج ها مفهومي را براي خودشان در پي داشت و صرفاً بر اين اساس نبود که همه را به هم برسانيم. با تدبير اين اتفاقات افتاد و اينها در کل داستان چيده شد به طوري که مثلاً اگر خسرو از شيوا خواستگاري مي کند تماشاگر از اين اتفاق خوشش بيايد و راضي باشد و يک دفعه اين اتفاقات نيفتاده است به صرف اينکه همه را به هم برسانيم.
-يکي از شخصيت هاي خوب اين سريال جواهر است که شخصيت طنز و جالبي دارد ولي در کل داستان هم کم اما به حد کافي ديده مي شود؟
جواهر به رغم اينکه حضور کمي در طول کار داشت اما از لحاظ شخصيتي براي من مهم بود. جواهر شخصيتي بود که به او توجه نشده بود. انسان ها نياز به توجه دارند يعني حس اينکه يک نفر به تو توجه مي کند در تمام آدم ها وجود دارد، اشکالي هم ندارد و در خانم ها يک مقدار بيشتر وجود دارد. جواهر نتوانسته بود در زندگي گذشته اش اين توجه را داشته باشد و طبيعتاً کسل و افسرده شده بود و فقط در مجالس ختم و عزاداري شرکت مي کند و زندگي اش تبديل به يک فضاي سياه شده بود. اين آدم خوشحال نيست تا کسي را خوشحال ببيند. جواهر اول قصه اگر از کنار يک خانه يي رد شود که عروسي گرفته اند، احتمالاً پيش خودش مي گويد عجب آدم هاي بيکاري و.... اما وقتي وارد شمال مي شود و آن کارگر زنبورداري را مي بيند و اولين جمله يي که احمد به او مي گويد، اين است که چقدر شما دلت مهربان است. يک نفر به او توجه و حس مي کند يک نفر بود که بالاخره فهميد من آدم بدي نيستم و آدم مهرباني هستم. از آنجا يواش يواش تاثير اين محبت و عشق و علاقه يي به صورت اجمالي در سکانس هاي کمي که از جواهر است، به خاطر اينکه قصه اصلي ما نبود، اتفاق مي افتاد. خانم اميرسليماني هم خيلي خوب اين نقش را بازي کردند. با توجه به اينکه خانم اميرسليماني صورت جوان و زيبايي دارند و جواهر قصه ما هم سن بالايي دارد و هم نبايد چهره خيلي زيبايي داشته باشد چون طبيعتاً اگر چهره زيبايي داشت بايد مورد توجه قرار مي گرفت اما به رغم تمام اينها خانم اميرسليماني خيلي خوب توانستند نقش را دربياورند و همه مي گفتند نقش جواهر خيلي خوب شده. کاش يک مقدار بيشتر بود ولي در حقيقت در کل قصه جايي بيشتر از اين براي جواهر وجود نداشت.
-اين قصه داراي تم اجتماعي و خانوادگي بود و در عين حال داراي يک طنز دروني هم بود که اجباري به خنداندن مخاطب ندارد.
هيچ کدام از کار هايي که نوشته ام اين گونه نبوده که وقتي بيننده مي بيند بلندبلند بخندد، چون خودم اصلاً به سمت کمدي هاي اينچنيني نمي روم. دوست دارم فضاي شاد و مفرح وجود داشته باشد که وقتي بيننده مي بيند، لبخند بزند و وقتي هم فيلم تمام مي شود، عصبي نباشد. بعضي از سريال هاي ما بيننده را عصبي مي کند چون آنقدر استرس به وجود مي آورند و بيشتر مواقع هم استرس هاي بيجا هستند که بيننده را پاي تلويزيون نگه دارد اما من از اين استرس ها زياد خوشم نمي آيد چون اعتقاد دارم ما به اندازه کافي در بيرون از خانه استرس و خستگي داريم. اين ظلم به مخاطب است که وقتي تلويزيون را روشن مي کند، به بهانه نگه داشتن مخاطب پاي تلويزيون به مخاطب استرس وارد کنيم. در نتيجه در کار هاي من استرس به آن شدت وجود ندارد يا اگر هم وجود دارد، مخاطب را آزار نمي دهد مثل سريال يانگوم که اگر هم داستان به صورتي بود که يک شخصيت اصلي با مشکل جدي برخورد مي کرد يا مي خواستند او را بکشند، بيننده مي دانست که همه چيز درست مي شود، به خاطر همين خيلي بيننده را عصبي نمي کرد. من فکر مي کنم مي توانيم به مخاطب خيلي استرس وارد نکنيم و در عين حال يک فضاي شاد و مفرح به وجود بياوريم. من اين فضا را خيلي دوست دارم و در نشاني هم چنين فضايي به وجود آوردم ولي متاسفانه وقتي مي گويند سريال عيد، همه انتظار سريال طنز دارند در صورتي که شايد اين تفکر درست نباشد.
-يکي از ويژگي هاي مشترک کارهاي شما عشق بين اعضاي خانواده است که در اين مجموعه هم به چشم مي خورد.
اولين سريالي که نوشتم «مشق عشق» بود که اصلاً فضاي شادي نداشت بلکه کاملاً فضاي درام و تراژدي داشت. در آنجا داستان بر اساس عشق و محبتي بود که در فضاي خانواده وجود دارد و نه فقط بين زن و شوهر بلکه بين تمام اعضاي خانواده، من اعتقاد دارم که اين عشق در درون ما وجود دارد و امکان ندارد من به مادرم علاقه مند نباشم يا مادرم نسبت به من علاقه يي نداشته باشد و لازم است بعضي مواقع چيز هايي به آدم يادآوري شود. ريچارد باخ مي گويد «وقتي ما چيزي را مي نويسيم قرار نيست چيزي را به کسي ياد بدهيم بلکه قرار است چيزي را يادآوري کنيم» چون تمام اين چيز ها در درون آدم ها وجود دارد. وقتي کار هاي باخ را مي خوانيد، به خودتان مي گوييد مي دانستم ولي چقدر خوب شد که گفت، يادم رفته بود. من معتقدم اگر ما خانواده هاي سالمي داشته باشيم، خانواده سالم در برابر آسيب هاي اجتماعي خيلي مقاوم تر از يک خانواده ناسالم است. و اينکه به خاطر مشکلات اجتماعي مي خواهيم به مسائل اجتماعي بپردازيم را قبول دارم اما من فکر مي کنم مساله خانواده خيلي مهم تر است چون خانواده سالم مي تواند اجتماع سالم را درست کند و در برابر آسيب هاي اجتماعي مقاوم تر است و وقتي همين خانواده سالم مي ماند انعکاس اش در جامعه نشان داده مي شود. به خاطر همين من دوست دارم مسائل خانواده و محبت هاي بين خانواده را به شيوه صحيح نشان بدهم. حتماً بين خواهر و برادرها محبت وجود دارد ولي کمتر براي هم وقت مي گذاريم مگر اينکه يکي از طرفين با مشکل بزرگي برخورد کرده باشد ما حتماً خودمان را مي رسانيم و کمکش مي کنيم ولي از اول در کنارش نيستيم در صورتي که چه بهتر است از اول در کنار هم باشيم. به نظر من اين چيز ها به عنوان يادآوري براي بيننده تلويزيون لازم است.
- سريال «ماه عسل» شباهت زيادي به فيلم «ملاقات والدين» دارد. چقدر شما از اين فيلم تاثير گرفته ايد؟
من فکر مي کنم اين ايده دوخطي آقاي رامبد جوان شايد از اين فيلم نشات گرفته باشد. اما فيلم «ملاقات والدين» يک فيلم 90 دقيقه يي است و توانايي سريال شدن را ندارد و يک سري مسائل در آن وجود دارد که در جامعه ما قابل قبول نيست. يک بخش از اين فيلم به مسائل مذهبي يهودي ها مربوط مي شود. براي من مهم اين بود که حتي اگر اين ايده هم از اين فيلم گرفته شده است ما مي خواستيم چيزي را نمايش بدهيم که از خودمان باشد و حس نکنيم اين قصه با ما غريبه است. اگر هم ايده از جايي گرفته شده، حالا پالايش شده باشد و از خودمان شود.
.jpg)
-شما به عنوان يک نويسنده چقدر اقتباس هاي اين گونه را قبول داريد؟
به نظر من اگر اقتباس از رماني صورت مي گيرد، حتماً بايد گفته شود. اتفاقي که در تلويزيون و سينما از اقتباس گذشته و به کپي کاري رسيده است. خيلي از فيلم هاي ما که ساخته مي شود، کپي برداري از فيلم هاي خارجي است که دي وي دي فيلم هايش در بازار موجود است و مردم اين فيلم ها را ديده اند. بعضي از اين فيلم ها حتي از نظر دکوپاژ هم کپي است و زحمت به خودشان نمي دهند که يک مقدار آن را ايراني کنند. به همين خاطر شما نسخه هاليوودي آن را مي بينيد که خيلي دلنشين و خوب است ولي وقتي کپي ايراني آن را مي بينيد، کپي بدي است. يک فيلم ايراني ديدم که نسخه هاليوودي آن را ديده بودم، در نسخه هاليوودي يک شخصيت زن چاق داشت که در اين کار هم يک زن چاق انتخاب شده بود و حتي لوکيشني که انتخاب شده بود در آنجا يک رستوران بود که پشتش يک باشگاه ورزشي بود. اينجا هم همين کار را کرده بودند. وقتي آن فيلم را مي ديديد، خيلي دلچسب و قشنگ بود ولي نسخه ايراني آن خيلي فيلم بدي بود. اقتباس از يک کتاب يا فيلم حتماً بايد در تيتراژ گفته شود و بعد آن را بايد از جنس خودمان بکنيم مثل فيلم «مارمولک» که آقاي قاسم خاني از روي فيلم «ما فرشته نيستيم» نوشته بود ولي قصه را ايراني کرده بود. هميشه اين اتفاق نمي افتد چون ما حق کپي رايت نداريم و کسي نمي تواند به ما بگويد چرا اثر من را کپي کرده ايد.
-به نظر شما چرا ما هميشه کپي کننده هستيم؟
اولين دليلش اين است که ما حق کپي رايت نداريم وقتي من به عنوان يک نويسنده اين اجازه را داشته باشم که بتوانم کار هاي ديگران را کپي کنم براي چي به خودم فشار بياورم و زحمت بکشم. اين باعث مي شود خلاقيت هاي نويسنده از بين برود. وقتي بچه ها مدرسه مي روند يک سختگيري هايي لازم دارند تا درس شان را بخوانند تا نبوغ و خلاقيت هايشان شکوفا شود. در زمينه هنري هم به همين شکل است. ما آن محدوديت را نداريم و کسي نمي پرسد چه کار مي کني. در نتيجه من نويسنده هم چون فرصت طلب و راحت طلب هستم و مي بينم که ديگران هم اين کار را مي کنند در نتيجه مي گويم من چرا اين کار را نکنم و همين باعث مي شود کم کم به کپي کاري رو بياوريم که حتي در بين آنها کپي فيلم هاي فارسي 50 سال پيش هم به چشم مي خورد که تازه خود آنها کپي فيلم هاي هندي بوده اند،
-يک مقدار درباره شخصيت پدر خانواده که آقاي مطيع نقش آن را بازي مي کردند، صحبت کنيم که يک شخصيت به ظاهر زورگو و سختگير داشتند.
پدر خانواده شخصيتي بود که به رغم ظاهر جدي و سختگيرش اتفاقاً خيلي آدم حساس و نازک دلي بود. آدم به خاطر علاقه زيادي که به بچه هايش دارد، ممکن است کار هايي انجام بدهد که اشتباه باشد. اين محبت در اين پدر به اين شکل بروز کرده است که چون دخترش با يک غريبه ازدواج کرده و ازدواج موفقي نداشته است و به خاطر محبتي که به دختر کوچک تر داشت، به او زور مي گفت و اين به خاطر ترسش از آينده بچه اش بود و زماني که خان بابا سکته مي کند به اشتباهش پي مي برد و مي فهمد که نبايد روي اين خرافاتي که خودش را پشت خواب ديدن هاي خانم جانش پنهان مي کرد، اصرار کند. به اين دليل مي گويم نازک دل است که وقتي مي رود و امير را در بهزيستي مي بيند که براي بچه هاي معلول نمايش عروسکي اجرا مي کند، با همان سکانس تمام گذشته امير برايش پاک مي شود و وقتي خود واقعي امير را مي بيند ديگر به آن آدم به ديد مثبت نگاه مي کند و متوجه مي شود که اگر امير مرتب دروغ مي گفت يا دسته گل به آب مي داد، به خاطر رفتار خودش بوده چون خيلي سخت مي گرفت ولي آدم مستبد و دگمي نيست. از روي علاقه و مهر پدرانه اش آنقدر سختگيري مي کند. چيزي که من براي اين شخصيت در نظر گرفته بودم، اين بود که با اينکه اين همه در خانه استبداد داشت ولي وقتي پدرش چيزي بهش مي گفت سرش را زير مي انداخت و مي گفت چشم و اين احترام به بزرگ تر براي کسي که خودش بزرگ تر يک خانواده بود، وجود داشت. اين تناليته ها از او يک شخصيت دوست داشتني مي ساخت که جلوي پدر، بچه مي شد و جلوي همسرش ،عاشق و معشوق و جلوي بچه هايش آن اتوريته را هم داشت ولي در خلوتش بچه ها را مي کشيد کنار و خيلي با هم عاشقانه و پدرانه صحبت مي کردند.
-در مقابل شخصيت پدر که ظاهري مستبد دارد، شخصيت خان بابا قرار مي گيرد که با تمام نوه ها و اعضاي خانه رابطه نزديکي دارد و همه رازهايشان را به او مي گويند و او به درد دل همه گوش مي دهد و به گونه يي از پدر خانواده هم روشنفکر تر است.
خان بابا در واقع نماينده سنت هاي خوب ما است. او ورزش سنتي و قلم زني مي کند که جزء هنر هاي قديمي و سنتي ماست و اگر حرفي هم مي زند، حرف هايش از روي تفکر و انديشه است. چيزي که من در خان بابا دوست داشتم ديده شود، اين بود که خان بابا به رغم سنش مي توانسته جوان ها را به خودش جذب کند؛ اتفاقي که اين روز ها بين پدربزرگ و مادربزرگ ها نمي افتد يعني ممکن است به آنها احترام بگذاريم و دوستشان داشته باشيم ولي حرفي براي گفتن با آنها نداريم يا اگر مشکلي داشته باشيم، با آنها مطرح نمي کنيم چون مي دانيم آنها درد ما را نمي فهمند اما خان بابا براي اين توانسته بود خودش را دوست داشتني نگه دارد که خودش را به روز کرده بود يعني حرف آن جوان را مي فهميد و با 70 سال پيش مقايسه نمي کرد بلکه با امروز و شرايط امروز مقايسه مي کرد. ما نمي توانيم فاصله بين دو نسل را برداريم ولي اگر مي خواهيم ارتباط بين دو نسل را برقرار کنيم، بايد نسل بزرگ تر ما خودش را به نسل جوان ما نزديک کند تا بتواند حمايتش کند. خان بابا نسل جوان ما را حمايت مي کرد در شرايطي که بچه ها به او اعتماد داشتند و اجازه مي دادند به آنها نزديک شود. پس اگر مي خواهيم از نسل کوچک ترمان حمايت کنيم اول بايد به آنها نزديک بشويم و آنها را بفهميم. بعد آنها خودشان به ما اجازه مي دهند آنها را حمايت کنيم.
-چقدر اين سريال که ساخته شد، با آنچه موقع نوشتن در ذهن تان بود نزديک است؟
هيچ وقت هيچ چيز صد درصد و ايده آل نيست ولي چيزي که نمايش داده شده است خواسته هايي که من به عنوان يک نويسنده داشتم را توانسته برآورده کند و به آنچه من موقع نوشتن به آن فکر مي کردم نزديک بوده است.
-فکر نمي کنيد مقدار زيادي از اين به خاطر حضور شما سر صحنه است؟
من معتقدم وقتي نويسنده در کنار کارگردان باشد و ذهنيت اين دو به هم نزديک بشود، نتيجه عمل خيلي بهتر خواهد بود چون نويسنده در هر صورت مي داند که چه چيزي نوشته است. يک جاهايي ممکن است کارگردان آنقدر اشراف نداشته باشد به کار يا متوجه نباشد و اشکالي ندارد که اين دو با هم تعامل داشته باشند.
- زماني که شما سر صحنه حضور داشتيد، حس خودتان را از سکانس ها بيان مي کرديد؟
تا کسي از من نخواهد نه ولي آقاي احمدلو مرتب از من سوال مي کردند چه حسي نسبت به اين سکانس ها موقع نوشتن داشتي يا اينکه چه چيزي را در اين سکانس مهم تر مي داني.