چهارشنبه، 19 فروردين 1388 - شماره 1920
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
تفکر؛ موي دماغ شارلاتانيسم

سياوش جمادي*

ما هنوز در راه، در ميانه راه و در ميانه راه هاي متفاوت و گوناگون هستيم. هنوز حکمي قطعي درباره راهي اجتناب ناپذير و از همين رو شايد يگانه راه تعيين نشده است.1 لازمه اوليه فهم هر گفته يا نوشته يي آن است که نخست به خود آن گفته يا نوشته توجه کنيم. اين به آن معناست که بايد آن گفته يا نوشته هم ما را به اين توجه فراخوانده باشد. به بياني ديگر، متن اين فرمان را براي ما درخور فرمانبرداري ساخته باشد که «گوش کن چه مي گويم». اين صدا بايد از متن دريافت شده باشد که «کنار بگذار آنچه را مخل شنود گفته بماهو گفته و نوشته بماهو نوشته است». تحقق چنين شنودي آسان نيست. در هر حال، ما خود درون متني هستيم. ما محاط در متني هستيم. اما گفته و نوشته يي که ظاهراً غيري در بيرون ماست، چه؟ آيا آن نيز در متن بزرگ تري نيست؟ بعيد است که چنين نباشد. بنابراين شنودي که متن مي طلبد مستلزم کشمکشي براي برون شد از صداي مخل متني ديگر است؛ صدايي که نمي گذارد متن کماهو حقه شنيده شود؛ صدايي که شنود را سرکوب مي کند و آن را به بدفهمي، کژشنوي و تعابيري مي کشاند که از متني ديگر صادر و حاکم شده اند. بدين سان گفته و نوشته چه بسا ناشنيده منکوب و محکوم به حکمي غيابي شود. تفکر متاخر هايدگر، که در کتاب حاضر به نحوي منظم و کم و بيش روشن بيان مي شود، ظاهراً به همين سرنوشت دچار شده است. شنود البته به معناي آري گفتن و تصديق نيست. شنود يعني شنيدن صداي ديگري قبل از مخدوش شدن آن با صداي من، صرف نظر از صحت و سقم و ارزش گفته يا گوينده و اين قبيل امور. از جمله مضامين کتاب حاضر آن است که هژموني صداهاي غالب در عصر جديد نه تنها صداي پارمنيدس که صداي فيلسوف جديدي چون نيچه را نيز به درستي نمي شنود. درباره چند صدايي بودن جمهوري وايمار گفته اند که هزاران صدا از پنجره ها فرياد مي زدند بي آنکه هيچ صدايي به صداي ديگر گوش سپرد. يکي از دلالت هاي فراخوان بودن تفکر همين گوش سپاري است. در زمينه و زمانه يي که در عين پيشرفت وسايل ارتباطي، شنود نامخدوش همچون بلبله بابليان يا همچون صداهاي نامربوط در تلفن هاي مساح کا در قصر کافکا دور از دسترس شده است تفکر نيز از باليدن برهوت سر درآورده است. نه تنها اين مضمون در کتاب حاضر اساسي است، بلکه خود کتاب نيز غالباً به درستي فهميده نشده است. بسا که از آن آسياب بادي ساخته و سپس آماج هجومش قرار داده اند، بسا که آن را با مقياس متني ديگر محکوم به آنچه نيست کرده اند، و حتي بسا که از سر ارادت کورکورانه آن را به ملکوت اعلي برده اند اما به آن گوش نسپرده و پيام آن را نشنيده اند. شايد بتوان اين مطلب را به نحوي ديگر نيز توضيح داد؛ در متن تفکر مدرن تصور مي رود که فرديت سوژه انساني مقهور نظمي بوروکراتيک، تکنيکي و رسانه يي است و اين نظم نيز خود برآمده از نوع مديريت سرمايه داري يا نقش الهي اکونومياست. اين تصور بيراه نمي نمايد، هرچند هنوز نيازمند تامل و تحقيق بيشتري است و از قضا متفکران معاصر نيز به تحقيقات تبارشناسانه در اين باره علاقه نشان مي دهند. کتاب حاضر برخلاف اين مسير نمي رود. اين کتاب بنياد همين نظم تکنيکي و نظام رسانه يي را در گونه يي خاص از نهش اشيا و هستندگان مي يابد. با اين همه، اگر پيام کتاب را به درستي نشنويم، به سادگي دچار اين کژفهمي مي شويم که نويسنده به جاي توجه به مشکلات واقعي و حاضر همه چيز را منوط به نوعي نگرش يا بينش فردي و معطوف به تصميم مي کند چنان که گويي در مقام ناصح و اندرزگو به ما مي گويد کافي است از اين لحظه با پارمنيدس هم عقيده شويم تا همه نابساماني هاي جهان يک شبه بهبود حاصل کنند. قضيه درست عکس اين است. نگرش انساني که فراتر از

برابر نهشته هاي پيش روي خود نمي بيند خود حاصل و برآمده از متن بزرگ تري است که در آن اکونوميا يا تدبير منزل ارسطو به طرح انقلاب مارکسي مي پيوندد. نويسنده اين کتاب بنا نداشته است کتابي در علم اقتصاد يا جامعه شناسي علم و تکنولوژي يا مناسبات فعلي کارگر و کارفرما بنويسد. افق نگاه او گسترده است. درست يا غلط، او بر آن است که تفکر در جهش به سوي چنين افقي، در جهش به سوي وضعيت هاي مرزي به راه مي افتد، بدون آنکه به شيوه فيلسوفان بزرگي چون اسپينوزا، شوپنهاور، کانت و هگل همٌ خود را بر آن متمرکز کرده باشد که تا عمرش به سر نيامده خود شخصاً آغاز و پايان راه و مقاطع و منازل آن را باز کند و در يک کلام پرونده راه را ببندد و سپس مهر و نشان خود را در مقام صاحب يک سيستم بر آن پرونده بکوبد. اينجاست که در مي يابيم چرا هايدگر واژه يا استعاره راه را به کار مي برد. تفکري که اراده و عزم يک سوژه سپنجي مدار و محور آن نمي تواند بود عاجزتر از آني است که يک بار براي هميشه حقيقت را در عمارت سيستمي بگنجاند که بر سردر آن نام فيلسوفي را حک کرده اند. چنين تفکري صرفاً رهسپار راه پرسشگري شدن است بي آنکه يک بار و براي هميشه به پاسخي برسد. Be-wegung به طور معمول يعني حرکت کردن يا حرکت دادن. هايدگر آن را با خط تيره مي نويسد تا توجه را به Weg يا راه جلب کند. او be-wegenرا به معناي «به راه- افتادن» يا «به راه - انداختن» و اسم مصدر Be-wegung را به معناي «راه - انداز) و «راه- افت» مي فهمد. «راه تفکر نه چون جاده يي بارها پيموده شده از جايي به جايي کشيده مي شود، نه اصلاً في نفسه در جايي قرار دارد. نخست و فقط رفتن و در اين جا پرسشگري متفکرانه است که به - راه - افتادن است.»2 «پرسش چه باشد آنچه خوانندش تفکر؟ بنا ندارد پاسخي را بنا نهد و به وسيله آن بار پرسش را به کوته ترين و چکيده ترين طريق ممکن فروهلد. برعکس، آنچه از اين پرسش برمي آيد يک چيز و تنها يک چيز است؛ پرسش را پرسش سزاتر کردن».3 هايدگر«با پاسخ خود را از پرسش رها مي کنيم»4 بر آن است که تفکر از وانمود به برآورده کردن چشمداشت هايي که تفکر تاکنوني مدعي برآورده آنها بوده، عاجز است. تفکر نيز همچون علوم به هيچ دانشي نمي رسد، تفکر هيچ گونه حکمت و خرد تجربي مفيدي در زندگي به بار نمي آورد، تفکر هيچ گونه معماي کيهاني را حل نمي کند، تفکر مستقيماً هيچ قدرتي براي عمل به ما نمي بخشد. «تا وقتي که هنوز تفکر را منقاد و وابسته اين چهار چشمداشت مي کنيم، تفکر را دست بالا مي گيريم و از آن زياده چشم داريم.... ليکن راه تفکر... در گذرگاهي که به سوي عصر آينده مي رود، راهي است اجتناب ناپذير.»5 از زبان نويسنده اين قول مي توان گفت در متن «مشغله فرهنگي که هر روزه براي دوختن اندوخته يي از نويافته ها قيل و قال مي کند و از پي هيجان هاي زير و روکننده در تکاپوست»6 ما اگر در راه تفکر خيلي همت کنيم، برداشتن دو سه گامي ناتمام بيش نيست. همين که بپنداريم اين دو سه گام از آن رو که حاصل مشت پرکني ندارد يا عمارت استوار و پايدار سيستمي را به نام ما ثبت نمي کند، و همين که بر اين باور رويم که اين دو سه گام عجالتاً پاسخ هايي فوري و قطعي در چنته ما نمي نهد تا جريان فکري شگرف و مهيج ديگري را به سايت ها، روزنامه ها و عالم نشر و رسانه گسيل داريم، در صراط بي فکري شايع قرار داريم. گشودگي راه تفکر به نزد هايدگر به ژست دموکراتيک ربطي ندارد. برعکس، اين گشودگي خبر از تفکري مي دهد که در عين تنگدستي هر دم از نو مخل و کارآشوبنده مدهاي زمانه و موي دماغ شارلاتانيسم فلسفه ورزان جنجال آفرين است.

ہ مقدمه کتاب در دست انتشار «چه باشد آنچه گويندش تفکر؟» اثر مارتين هايدگر؛ انتشارات ققنوس

پي نوشت ها؛----------------------------

1- «چه باشد آنچه گويندش تفکر؟»؛ بخش اول، گذار از درسگفتار 4 به 5

2- همان؛ بخش دوم، گذار از درسگفتار 5 به 6

3- همان؛ بخش دوم، گذار از درسگفتار 4 به 5

4- همان

5- همان

6- همان

پيشنهاد
گفت وگوهاي ماندگار
مهسا حکمت

اوريانا فالاچي روزنامه نگار، نويسنده و مصاحبه گر سياسي برجسته ايتاليايي که در ژوئن سال 1930 در زمان زمامداري موسوليني در فلورانس به دنيا آمد مادرش خانه دار بود و پدرش نجار. اوريانا 9ساله بود که جنگ جهاني دوم شروع شد. پدرش چريکي بود که در جبهه ضدفاشيسم مي جنگيد. اوريانا در 10سالگي با دوچرخه براي پدرش و ديگر پيکارگران پنهاني آب و نان مي برد.

پس از پايان جنگ جهاني دوم به نوشتن پرداخت و از 13سالگي نوشته هايش در مجلات ايتاليايي به چاپ مي رسيد. شهرت او از سفر به مکزيک و گزارش کشتار دانشجويان در ورزشگاه آزتک مکزيک آغاز شد. به ويتنام رفت و گزارش هاي تکان دهنده يي از آن جنگ نوشت. آنچه بيش از هر چيز به معروفيت وي کمک کرد مجموعه مصاحبه هاي مفصل و مشهور او با رهبران سرشناسي همچون محمدرضاشاه پهلوي، ياسر عرفات، امام خميني(ره)، ذوالفقار علي بو تو، اينديرا گاندي، معمر قذافي، هنري کيسينجر و... بود. فالاچي در پي سال ها فعاليت حرفه يي خود، توانست به يک ستاره در روزنامه نگاري تبديل شود. وي جدا از جوايزي که دريافت کرده است نامش در فهرست نامزدهاي نوبل بود.

يکي از بارزترين خصوصيات مصاحبه هاي فالاچي اين است که با گذر زمان باز هم خواندني مي ماند. شايد دليلش اين باشد که فالاچي در مصاحبه هايش به نکاتي کليدي اشاره مي کند که از ظرف زمان بزرگ تر است.

يکي ديگر از برجستگي هاي اين روزنامه نگار را مي توان مصاحبه با بيشتر افراد سرشناس عصرش دانست. شايد اين مساله از ديد افرادي که کار روزنامه انجام نداده اند سخت و عجيب به نظر نيايد. اما روزنامه نگاران و خبرنگاران مي دانند راضي کردن سران مملکت هاي مختلف کاري بسيار دشوار است. اوريانا فالاچي در 15 سپتامبر 2006 ، در 76سالگي در بيمارستاني در شهر فلورانس ايتاليا، بر اثر ابتلا به سرطان درگذشت.

گزيده هايي از گفت و گوهاي اين روزنامه نگار ايتاليايي در کتاب «گفت و گوهاي اوريانا فالاچي» گردآوري و ترجمه شده و توسط غلامرضا امامي از سوي نشر افق به چاپ رسيده است. اين کتاب شامل گفت و گوهاي فالاچي با هفت چهره سياسي معاصر نظير امام خميني(ره)، مهندس بازرگان، سرهنگ قذافي، شارون، لخ والسا، راکووسي و محمدرضا پهلوي است.

غلامرضا امامي معتقد است در ترجمه اين اثر به زبان فارسي هيچ گونه تغيير و تصرفي از نظر نگارش و از لحاظ ويرايش انجام نداده و کوشيده گفت و گوهاي فالاچي را به همان صورت که انجام شده است، بيان کند. چاپ پنجم اين کتاب در شمارگان 2200 نسخه، 224 صفحه و با قيمت 30هزار ريال روانه بازار نشر شده است.
مارادونا را ول کن تلويزيون خودمان را بچسب
علي رنجي پور

چند ماه پيش به عنوان خبرنگار حوزه رسانه روزنامه، گفت وگويي با يکي از نمايندگان مجلس در اين باره داشتم که با راه اندازي تلويزيون فارسي «بي بي سي» چه اتفاقي ممکن است بيفتد و عکس العمل نظام در اين مورد چه خواهد بود. مصاحبه شونده که يکي از نمايندگان خوش اخلاق عضو کميسيون امنيت ملي بود، روي يک نکته تاکيد زياد داشت و آن برخورد ايجابي ايران در قبال اين رسانه جديد بود. به اين معنا که تلويزيون خودمان با به کارگيري يک رويکرد درست، اجازه خودنمايي را از اين رسانه اصالتاً انگليسي سلب کند و در يک رقابت محتوايي، گوي سبقت را در جذب مخاطب از آنها بربايد. از آن روز حول و حوش سه ماه مي گذرد و گمان مي کنم اين سه ماه و به ويژه تعطيلات دوهفته يي نوروز- که بوي تلويزيونش بيش از هميشه است- فرصت مناسبي بوده تا اين برخورد «ايجابي» را درک و با چشم و گوش و دل و جان مان عميقاً احساس کرده باشيم.

نخستين برخورد ايجابي تلويزيون در آستانه سال نو و ساعات پيش از تحويل سال توي چشم مي زد. آنجا که هر پنج، شش شبکه داخلي تلويزيون

- حساب شبکه خبر جدا است- يک تعدادي ميز و صندلي با سليقه تمام چيده و يک تعدادي آدم دور هم نشانده بودند و در باب ارتباط همه چيز با همه چيز، منجمله نوروز فلسفه مي بافتند. خوشبختانه در آخرين ساعات سال قبل، اطلاعات مجريان آنقدر زياد بود که کفاف گفت وگو با همه مهمان ها را براي 10 ساعتي دهد و بازه دوستان صميمي و گرمابه و گلستان ايشان آنقدر وسيع بود که اغلب هنرمندان، بازيگران، ورزشکاران، شاعران، خوانندگان و نوازندگان را شامل شود. البته و صدالبته که در اين ميان نبايد از برخي ساختارشکني هايي که در اين گفت وگوهاي طولاني اتفاق افتاد غافل شد چراکه ساعاتي پيش از ساعت تحويل چهره هايي روي آنتن آمدند که قرار بود ديگر نيايند، يا خوانندگاني از زير زمين به روي زمين و استوديوي تلويزيون آمدند که در مخيله مان نمي گنجيد. خلاصه اين گفت وگوها آنقدر گرم و جذاب بود و صحبت ها آنقدر گل انداخته بود که حتي خود تلويزيوني ها هم ساعت تحويل را از ياد بردند. ديگر نه از شمارش معکوس ثانيه هاي سال کهنه خبري بود، نه از در کردن توپ تحويل سال و نه از ساز و دهل و موسيقي نوستالژيک نوروز و اين چيزها. فقط براي لحظاتي تصوير استوديوها به پلاتويي بي ربط کات شد و دوباره به همان استوديو بازگشت. بيچاره خانواده ها که به رسم قديم دور سفره هفت سين نشسته بودند و منتظر بودند تا با اعلام لحظه تحويل سال همديگر را در آغوش بکشند و روي هم را ببوسند که هر چه چشم دوختند و گوش به تلويزيون سپردند، شست شان از تحويل سال خبردار نشد، مگر آنجا که باز مجريان و مهمانان به هم سال نو را تبريک مي گفتند. چه اشکالي داشت؟ مخاطبان تلويزيون ما به جايش از لفاظي هاي آقايان مجري و مهمانان و باران بي دريغ اطلاعات عمومي و شوخي هاي فرامتني مجريان و مهمانان ذوق زده شدند و بهره کافي بردند که حد نداشت.

اما ابتکارات ايجابي تلويزيون محدود به برنامه هاي تحويل سال نبود، چراکه براي سيزده، چهارده روز تعطيلات برنامه ريزي لازم انجام شده بود؛ کاري که رد آن را مي شد در سريال هاي پرمخاطبي چون «مرد دوهزار چهره»، «ماه عسل»، «عيد امسال» و همچنين مسابقه هاي هيجان آوري چون مسابقه صد و چند نفر و «قوي ترين مردان ايران» و... پي گرفت. همين مرد دو هزار چهره که فوق تصور بود. شوخي هاي مهران مديري با «مهران مديري» حرف نداشت. دست و پاچلفتي گري هاي غلوآميز مسعود شصت چي واقعاً معرکه بود. بلاهت و حماقت بي تخفيفي که حاصل تدبير بود و بس و نشانگر اينکه نابغه يي چون مهران مديري چقدر فرق دارد با کمدين هاي مشهوري چون «پيتر سلرز» که واقعاً به اندازه در «حضور» اشتباهي بود. به هر حال مديري ثابت کرد حتي بدون پيمان و محراب قاسم خاني -که گمان مي رفت دستي موفق در نويسندگي طنز تلويزيوني دارند- فقط با «ژوله» و «خشايار الوند» مي تواند سريال کمدي موفق بسازد و در بهترين ساعت پخش نوروزي تلويزيون مردم را بهره مند از سياست هاي ايجابي تلويزيون کند؛ سياست هوشمندانه يي که «کلاه قرمزي» را در بدترين ساعت هاي پخش، روي آنتن مي فرستاد و لابه لايش آنقدر تصاوير قو و اردک و اسب آبي پخش مي کرد تا نکند کسي آن را ببيند و از يک کار کم نقص تلويزيوني لذت ببرد.

واقعاً که چقدر بي سليقه بودند آنهايي که تلويزيون خودمان را- حتي براي لحظاتي- با اين برنامه هاي ايجابي ول کردند و وقت خودشان را با برنامه هاي صدمن يک غاز تلويزيون هاي ماهواره يي لس آنجلسي و انگليسي هدر دادند.
عناوين اين صفحه
تفکر؛ موي دماغ شارلاتانيسم
گفت وگوهاي ماندگار
مارادونا را ول کن تلويزيون خودمان را بچسب
صفحه آخر

صفحه آخر
mahsa.hekmat@yahoo.com


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام