چهارشنبه، 19 فروردين 1388 - شماره 1920
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
مقدمه ويراستار انتشارات پنگوئن براي رمان خشم و هياهو
پازل حماقت و نبوغ

ترجمه؛ سهراب بشردوست

ويليام فاکنر در سال 1897، در منطقه يي به نام آکسفورد در مي سي سي پي امريکا به دنيا آمد. جدش، کلنل ويليام فاکنر يکي از سرشناس ترين و وحشي ترين مردان جنوب بود. ويليام فاکنر نويسنده که در دوران مدرسه چيز خاصي از خود نشان نداده بود، زمان شروع جنگ جهاني اول از ارتش امريکا کنار گذاشته شد، اما به عضويت نيروي هوايي کانادا درآمد. پس از جنگ وارد دانشگاه مي سي سي پي شد، مدتي را در آنجا گذراند و سپس به مدت چندين سال با انجام کارهاي گوناگون و سطح پايين روزگار خود را گذراند. زماني که در نيواورلئان کار مي کرد با شروود اندرسن نويسنده سرشناس امريکايي آشنا شد و اندرسن او را تشويق به نوشتن کرد. در اين زمان اولين رمانش را با عنوان مزد سرباز در سال 1926 نوشت. رمان هاي بعد در پي اين کتاب نوشته شد. سه سال بعد، در اولين سال ازدواجش، شغلي به عنوان ريختن زغال براي سوخت يک کوره پيدا کرد و در ساعات فراغت از کار که بين نيمه شب و ساعت 4 صبح بود، در طول شش هفته از فصل تابستان رمان «جان که مي دادم» را در سال 1930 تمام کرد. سپس رمان حريم را نوشت که مي خواست فروش بالايي داشته باشد و به همين دليل بين کارهاي او کيفيت نسبتاً پاييني دارد. سپس براي پول چند فيلمنامه براي هاليوود نوشت. کمي قبل از مرگ، در سال 1962 ويليام فاکنر به مزرعه يي در ويرجينيا نقل مکان کرد و همان جا درگذشت. فاکنر در سال 1949 برنده جايزه نوبل ادبيات شد. آثار مهم او عبارت اند از؛ خشم و هياهو (1931)، نخل هاي وحشي (1939)، برخيز اي موسي (1942)، ناخوانده در غبار (1948)، مرثيه يي براي دايه (1950).

آنچه مي خوانيد ترجمه مقدمه ويراستار سري کتاب هاي کلاسيک انتشارات پنگوئن بر معروف ترين رمان فاکنر، خشم و هياهو است.

مي گويند زماني از يک رقاص روسي پرسيدند از رقصيدن چه هدفي را دنبال مي کند و او جواب داد؛ «فکر مي کنيد اگر مي توانستم اهدافم را با طول و تفصيل بيان کنم، باز هم مي توانستم برقصم؟»

اين مثال ساده در عين حال مفاهيم مهمي در دل خود دارد، و مي تواند تبيين مهم و دقيقي براي هنر انتزاعي و مبهم باشد. هنر انتزاعي دقيقاً در همان زماني متولد مي شود که نويسنده مي تواند از ساده ترين، شفاف ترين و تنها روش ممکن، تمام آنچه را که در ذهن دارد بر صفحه کاغذ بياورد.

به اين ترتيب، مي توان گفت خشم و هياهو نمونه عالي چنين هنري است. بنابراين تلاش من براي ارائه خلاصه داستان و بيان فشرده وقايع آن در چند سطر تلاشي از پيش شکست خورده خواهد بود. تنها کاري که در اين مقدمه کوتاه از عهده من برمي آيد، اين است که مقدمات و شرايطي فراهم کنم که موجب ترغيب خواننده شود. اين کتاب براي اکثر خوانندگان رمان دشواري است و خواندن آن چندان آسان نخواهد بود. اين کتاب نياز به فعاليت خواننده دارد و مثل معدني است که گنجينه اصلي آن در لايه هاي زيرينش نهفته باشند. هرچه خواننده بيشتر تلاش کند و به عمق بيشتري از متن نفوذ کند، نتيجه بهتري خواهد گرفت.

70صفحه اول رمان از زبان بنجي روايت مي شود؛ مردي 33 ساله که از زمان کودکي به بعد رشد ذهني نداشته است. بنجي هيچ درکي از زمان ندارد؛ براي او همه چيز مبتني بر تداعي ذهني است. از نظر او وقايع امروز با ديروز فرقي ندارد و همه چيز را با هم و در کنار هم به ياد مي آورد. در واقع آنچه او از زندگي در ذهن دارد در زمان واحدي اتفاق افتاده است؛ بنجي تمام وقايع 33 سال زندگي اش را مثل سيلي بي وقفه و يکنواخت به ياد مي آورد. بنجي شخصيتي است که به نويسنده خود اجازه مانور زيادي مي دهد، اما به همان اندازه هم مي تواند سير پيشرفت رمان را با مشکل مواجه کند و آن را از رمان به هذيان و ترشحات ذهني بدل کند. يکي از تمهيدهاي فاکنر بر اي جلوگيري از اين آشفتگي، استفاده از حروف ايتاليک در مواقعي است که تغييري ناگهاني در زمان اتفاق مي افتد. ممکن است خواننده يي با ديدن اين وضع گمان کند بهتر است بار اول بر شخصيت ها و سير وقايع تمرکز نکند و صرفاً زمان را مدنظر داشته باشد، اما هيچ نيازي به اين کار نيست. اگر خواننده از اين تلاش هاي زائد دست بردارد، رمان او را به درون خود خواهد کشاند. مردمان عجيب و حوادث شگفت انگيز هرچند وقت يک بار از درون مهي که رمان در آن فرورفته بيرون مي آيند و دوباره در آن گم مي شوند. درست است همه چيز را يک احمق روايت مي کند، اما هوشمندي فاکنر باعث شده تصاوير و خاطرات اين عقب مانده ذهني به فرم رمان بدل شود و تصويري لذت بخش از خود برجا بگذارد. براي بنجي زمان ديگر به شکل کلاسيک گذشته، حال و آينده معني ندارد. مفهومي که بنجي از زمان در ذهن دارد کلي درهم ريخته و آشوب زده است که در آن هر سه اين زمان ها در دل هم و در کنار هم حضور دارند. در واقع بنجي زندگي خود را به شکلي خطي دنبال نمي کند، از نظر او مراحل زماني زندگي اش دايره وار طي شده اند. بنابراين مي توان گفت بنجي در خارج از زمان زندگي مي کند، و از مرزهاي زماني اين جهان فراتر رفته است. اما در بخش دوم اين مه آرام آرام کنار مي رود. اين بار راوي يکي از همان چهره هايي است که در بخش اول در دل مه حضور داشتند؛ برادر کوئنتين کسي که سال 1910 در هاروارد خودکشي کرد. او به شيوه يي زيبا و دردناک تراژدي آميخته به طنز آخرين روز زندگي خود را روايت مي کند. فاکنر هوشمندانه کوئنتين را، که تقديرگراترين و سخت ترين شخصيت رمان است، پس از بنجي بي زمان و بي خيال قرار داده است. کوئنتين به شدت درگير زمان است و از نظم آن تبعيت مي کند؛ براي کارهاي روزانه اش برنامه دارد، رابطه يي خاص و وسواس گونه با ساعت ها دارد و به شدت به حوادثي که مرور زمان بر سر خانواده اش آورده واکنش نشان مي دهد. شايد بيش از هر چيز همين وسواس نسبت به زمان و درگيري ذهني اوست که برايش چاره يي جز خودکشي نمي گذارد. هرچند فصل روايت کوئنتين ساده تر از روايت بنجي است، اما به همان اندازه خواننده را به واکنش وامي دارد و او را به چالش مي کشد. کوئنتين در آخر خط است، هيچ آينده يي در انتظارش نيست و فقط منتظر است زمان بگذرد تا راس موعد مقرر خود را بکشد. براي کوئنتين، انتخاب و کنش ديگر فاقد معناست، تمام اعمال بشر در خدمت تحقق سرنوشتي ازپيش مقدر است.

در بخش هاي سوم و چهارم که اختصاص به زندگي در زمان ما دارد، مه کم کم کنار مي رود، ابهام نيمه نخست از بين مي رود و شخصيت ها و وقايع بي شکل، فاقد ابعاد مشخص و سيال، جاي خود را به آدم هاي زنده و معمولي مي دهند. روايت سريع تر مي شود و اينجاست که رمان شکل نهايي خود را تثبيت مي کند و خواننده مي فهمد زحماتش براي درک پيچيدگي هاي بخش هاي نخست بيهوده نبوده است؛ در بخش هاي آخر وقايعي سريع براي شخصيت هايي اتفاق مي افتد که اين بار خواننده به خوبي مي شناسدشان و با خصوصيات شان آشناست. در استحاله از روايت بنجي به بخش هاي آخر، در يک لحظه خاص داستان براي خواننده واقعي مي شود.

پس بار ديگر به اين نتيجه مي رسم خواننده يي که با ادبيات آشنا باشد، اين کتاب را به راحتي دو بار خواهد خواند. کتاب هاي بزرگ اين گونه اند؛ مي توان بارها و بارها اين آثار را خواند و خسته نشد، کتاب هاي بزرگ در هر بار خواندن چهره تازه يي به خود مي گيرند، با هر بار خواندن گويي کتاب تازه يي در مقابل خواننده است. اين کيفيتي است که البته ذاتي شعر خوب است و از اين طريق مي توان به شباهت هاي هر رمان بزرگي با شعر اشاره کرد؛ رمان هاي بزرگ تاريخ ادبيات، آن آثاري هستند که بيش از ديگر کتب هم عصر خود به شعر پهلو مي زنند. وقتي خواننده براي بار دوم روايت بنجي را مي خواند، همه چيز را مي داند؛ خانواده را مي شناسد، مي داند دو نفر با نام کوئنتين حضور دارند، از شوق و شور بنجي و علاقه آتشين او به کدي خبر دارد، اما آنچه او را براي بار دوم پاي اين کتاب مي نشاند لحظه هاي آن هستند، لحظه هايي ناب و کوتاه که شايد حذف آنها به روند کلي داستان آسيبي نرساند، اما بخش قابل توجهي از اهميت و اعتبار رمان مديون اين قبيل لحظه هاست؛ خواننده مي خواهد لحظه يي را به ياد بياورد که بنجي به جمعيتي که از مدرسه بيرون مي آيند، نگاه مي کند و بين آنها مي کوشد کدي را پيدا کند. با بازخواني اين لحظات است که مي توان فهميد چه نبوغ عظيمي پشت اين کتاب است و نويسنده بزرگ آن با چه مهارتي اين تکه هاي کوچک پازل را در کنار هم چيده است.

گفت وگو با جان آپدايک
آماده شکست بودم

ترجمه؛آرش خالص دهقان

جان آپدايک نويسنده سرشناس امريکايي در 18 مارس 1932 در پنسيلوانيا به دنيا آمد و سال گذشته درگذشت. معروف ترين آثار او مجموعه رماني است که به «سري خرگوش» مشهور شده و شامل پنج رمان است. آپدايک به خاطر دو رمان از اين سري (خرگوش پولدار است و خرگوش در خواب) موفق به دريافت جايزه پوليتزر شد. ماجراهاي اغلب آثار او در شهرهاي کوچک امريکا و حول زندگي طبقه متوسط شکل مي گيرد. جان آپدايک 21 رمان، تعداد زيادي داستان کوتاه، چند کتاب براي کودکان و تعداد زيادي شعر و مقاله منتشر کرده است.

---

-خب آقاي آپدايک، با يک سوال کليشه يي شروع مي کنيم؛ از کودکي تان براي مان بگوييد و مختصري درباره زندگي در خانواده يي بزرگ که پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگ با هم در آن زندگي مي کردند، حرف بزنيد.

دوراني که من در آن متولد شدم، سال 1932 اوج رکود اقتصادي در امريکا بود و زندگي بسيار سخت مي گذشت. من به همراه والدينم و والدين مادرم زندگي مي کردم. والدين مادرم مالک خانه و مزرعه بزرگ آن بودند و پدرم هم در مزرعه و هم خارج از آن کار مي کرد و خرج ما را تامين مي کرد. هر خاطره يي که از دوران کودکي ام به ياد مي آورم، در پس زمينه آن شرايط سخت معيشتي به چشم خواهد خورد و همواره پدرم در هيئت مردي که شب و روز براي سير کردن شکم زن و فرزندش تلاش مي کند به خاطرم مي آيد. فکر مي کنم به همين دليل هم بود که من هيچ خواهر و برادري ندارم. والدينم مي دانستند از عهده سير کردن شکم يک بچه ديگر برنمي آيند. اما تنها فرد تحصيلکرده خانواده ما مادرم بود. او از دانشگاه کورنل فارغ التحصيل شده بود که در نوع خودش، در آن دوران و در منطقه پنسيلوانيا، آن هم براي يک زن غيرعادي به نظر مي رسيد. بزرگ ترين آرزوي مادرم اين بود که نويسنده شود، اما آخر سر به شغل فروشندگي بسنده کرد و پس از چند سال خانه دار شد. اما به هرحال، از کودکي ام شکايتي ندارم. شهر ما شهر کوچک و آرام و راحتي بود و مي شد در آن با آرامش زندگي کرد. از آن به بعد، هميشه در حسرت شهرهايي هستم که بشود سر تا ته آن را با يک دوچرخه طي کرد.

-کتاب خواندن را از همان دوران آغاز کرديد؟

بله، در آن زمان زياد کتاب مي خواندم. بين بچه هاي دور و برم تنها کسي بودم که به خواندن علاقه داشت. مادرم يک خواننده جدي بود و به طور منظم کتاب مي خواند. پدربزرگم هم خواننده پروپاقرص کتاب مقدس بود و هميشه اوقات بيکاري اش را به روزنامه خواندن مي گذراند. اولين چيزهايي که خواندم کتاب هايي بود از سري کتاب هاي کوچک بزرگ، مجموعه يي از کتاب هاي کميک استريپ با داستان هاي جذاب که براي شروع خواندن بسيار مناسب بود. فکر مي کنم تقريباً تمام آن مجموعه را در همان دوران خواندم. سپس به داستان هاي جنايي و علمي- تخيلي علاقه مند شدم.

-نويسندگان محبوب تان چه کساني بودند؟

عاشق آگاتا کريستي بودم و همچنين الري کويين را بسيار مي پسنديدم. بسياري از کارهاي الري کويين را خواندم. اما نويسنده محبوبم ارل استنلي گاردنر بود. بيش از 40 کتاب از آثار او را پيش از 15سالگي خواندم. به اين ترتيب خواندن برايم نوعي عادت شده بود، فرق چنداني نمي کرد چه کتابي باشد، هرچه به دستم مي رسيد، مي خواندم. يادم مي آيد در 15سالگي به کتابخانه رفتم و برهوت اليوت را قرض گرفتم و خواندم، فقط به اين دليل که شنيده بودم از شاهکارهاي ادبيات مدرن است. برهوت براي يک بچه 15ساله کتاب دشواري است، شايد بگوييد آدم خيلي چيزها بايد بخواند تا به تي اس اليوت برسد. اما من اين شيوه را بيشتر مي پسندم و خوشحالم که اجباري براي خواندن کتابي خاص نداشتم. در اين شرايط ذهن آزاد است انتخاب کند، هر ازچندگاهي با کتابي مواجه مي شود که جرقه يي در ذهن مي زند و افق هاي تازه يي را به خواننده نشان مي دهد. به اين ترتيب، ذهن خود تصميم مي گيرد و با آرامش راهش را پيدا مي کند. به هرحال، خيلي کتاب مي خواندم. بيشتر ساعات روز در حالي که کتابي به دست داشتم روي مبل دراز مي کشيدم و حتي بعضي وقت ها موقع غذا خوردن هم دست از خواندن نمي کشيدم. گاهي اوقات مي شد در يک روز دو کتاب نسبتاً حجيم مي خواندم.

-از دوران مدرسه چيز خاصي به يادتان نمي آيد، اتفاقي که در سرنوشت تان به عنوان نويسنده تاثير داشته باشد؟

يادم مي آيد نخستين باري که در مدرسه درس گرامر انگليسي را داشتيم چقدر وحشت زده شدم. معلم ما که خانمي به نام شراک بود، جمله يي طولاني روي تخته نوشت و سعي کرد به ما نشان دهد هيچ يک از اعضاي جمله بي جهت در جاي خود قرار نگرفته اند؛ ويرگول ها بي دليل نيست، فلان کلمه چون فاعل است اينجاست و فلان کلمه ديگر چون نقش ديگري در جمله دارد جايي ديگر قرار مي گيرد. ابتدا سعي مي کردم چيزهايي را که شنيده بودم، فراموش کنم چون مانع کتاب خواندنم مي شدند. فکر اينکه پشت همه جملاتي که مي خوانم چنين حساب و کتابي وجود دارد وحشت زده ام مي کرد. اما کم کم از اين درس خوشم آمد و ياد گرفتم از گرامر مي شود به عنوان ابزاري براي بهتر خواندن استفاده کرد.

-فکر نويسنده شدن نخستين بار کي به ذهن تان خطور کرد؟

گفتم که بزرگ ترين آرزوي مادرم نويسنده شدن بود. بسياري از اوقات او را مي ديدم که در اتاق کار خانه پشت ماشين تحرير نشسته و مي نويسد. وقت هايي که مريض مي شدم محل استراحتم همين اتاق بود، بنابراين پيش مي آمد گاه ساعت ها مي نشستم و تايپ کردنش را نگاه مي کردم. با پشتکار عجيبي کار مي کرد و کارهايش را براي مجله هاي نيويورک و فيلادلفيا مي فرستاد. آنها هم در تمام طول اين سال ها کارهايش را رد مي کردند. به اين ترتيب، با کاري که نياز به زحمت بسيار دارد و ممکن است مدت ها جواب ندهد، خو گرفتم. اما بايد بگويم در آن سال ها علاقه اصلي من هنرهاي بصري بود و در آن حوزه استعداد بيشتري از خود نشان مي دادم. درس هاي نقاشي مدرسه را با دقت خاصي دنبال مي کردم و هميشه از آنها بالاترين نمره را مي گرفتم. حتي زماني که به هاروارد راه يافتم هنوز روياي ساختن کارتون را در ذهن مي پروراندم و در هاروارد مدتي کوتاه به شکل عملي اين کار را دنبال کردم. نويسنده شدن سرگرمي اوقات فراغتم بود و به طور جدي درگير آن نبودم اما پس از مدتي کار در هاروارد ديدم توانايي هايم در عرصه تصويرگري محدود است. خيلي زود ايده هايم تمام شده بود و مدت ها خودم را تکرار مي کردم. اما در نويسندگي اين طور نبود، هر وقت در همان اوقات فراغت به نوشتن روي مي آوردم ايده جديدي داشتم. اين بود که پس از فارغ التحصيل شدن از هاروارد، مطمئن بودم مي خواهم نويسنده شوم.

-از همان اول تصميم داشتيد نويسنده داستان باشيد يا متون غيرداستاني؟ در ضمن شما تعداد زيادي شعر هم منتشر کرده ايد.

نه، از اول تصميم به داستان نويسي نداشتم، حتي با وجود آنکه بيشتر نويسندگان محبوبم داستان نويس بودند. کارم را با شعر و متون مختلف درباره موضوعات گوناگون شروع کردم که تعداد زيادي از آنها هم همان دوران چاپ شد. داستان هنوز جدي نبود. اما پس از مدتي، به اين نکته پي بردم که وقتي داستان مي نويسم نوشتن برايم بسيار هيجان انگيزتر است؛ مثل سوار شدن بر اسبي وحشي است که نمي دانيد قرار است شما را کجا ببرد. وقتي شروع به داستان نوشتن مي کنيد به جهاني رنگارنگ و سرشار از تخيل وارد مي شويد؛ جهاني که تجربه حضور در آن به هيچ شکل ديگري به دست نمي آيد. به اين ترتيب بود که بالاخره داستان نويسي را انتخاب کردم. آماده شکست بودم. چون تجربه شکست هاي مادرم و تلاش خستگي ناپذيرش را داشتم، خودم را آماده کرده بودم هيچ کس داستان هايم را قبول نکند، با اين وجود به کار ادامه دهم. ياد گرفته بودم داستان هايم را به قصد چاپ کردن ننويسم و منتشر شدن يا نشدن کارها برايم علي السويه باشد. اما از سوي ديگر، نمي شد تا ابد به اين شکل ادامه داد، پس پنج سال به خودم وقت دادم. اگر در پايان پنج سال به جايي رسيدم نوشتن را ادامه مي دهم و اگر نه معلوم مي شد داستان نويسي کار من نيست و به دنبال کار تازه يي مي گشتم.

-اما نيويورکر کارتان را چاپ کرد و به اين ترتيب وارد جرگه نويسندگان حرفه يي شديد.

بله همين طور است. از بچگي با نيويورکر رابطه خوبي داشتم. البته در شهري که من بزرگ شدم نيويورکر نبود. آن سال ها عمه يي داشتم که در گرينويچ زندگي مي کرد و خواننده پروپاقرص نيويورکر بود. هر وقت پيش ما مي آمد چند شماره از نيويورکر را برايم مي آورد و يادم نمي رود با چه حرص و ولعي مطالبش را مي خواندم؛ به خصوص کميک استريپ ها و بخش طنز مجله از بخش هاي مورد علاقه ام بود. از همان دوران نيويورکر برايم جايگاهي خاص داشت و بزرگ ترين آرزوي دوران کودکي ام اين بود که روزي اسم خودم را در اين مجله ببينم. در واقع کار من به عنوان نويسنده، از نظر خودم يکي از روزهاي ژوئن 1954 آغاز شد؛ روزي که نامه يي از دفتر مجله به دستم رسيد. آنها شعرم را پذيرفته بودند و قرار بود چاپ کنند و در نامه از من دعوت به همکاري بيشتر کردند. بله بايد بگويم از آن روز فهميدم بايد کار نويسندگي را به شکل حرفه يي دنبال کنم.

عناوين اين صفحه
پازل حماقت و نبوغ
آماده شکست بودم

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام