.jpg)
بابک مهديزاده
مصاحبه با کسي که معلم ات بوده سخت است و بر اضطراب مي افزايد که مبادا جلوي استاد گاف بدهي. مصاحبه من با دکتر حسن نمک دوست روزنامه نگار باسابقه ايراني که استاد بسياري از روزنامه نگاران جوان کنوني است، نيز از اين دست مصاحبه ها بود مخصوصاً که موضوع مصاحبه هم يک سوژه رسانه يي بود به نام تاثيرگذاري مطبوعات در زمان انتخابات. مصاحبه را از تجربه موفق کار انتخاباتي روزنامه نگاران در انتخابات مجلس ششم شروع کرديم و بعد به تجربه ناموفق روزنامه نگاران در انتخابات رياست جمهوري نهم رسيديم. در لابه لاي اين برهه تاريخي نقبي زديم به سال هاي منتهي به دوم خرداد 76 و مطبوعات آن دوران و در نهايت به وضع کنوني برگشتيم و خط قرمزهايي که مطبوعات غيردولتي در آستانه انتخابات براي خود ترسيم مي کنند.
---
-چطور مي شود مطبوعات در ايران مثلاً در انتخابات مجلس ششم آنقدر تاثيرگذارند که ليست شان راي مي آورد اما در جايي ديگر مثلاً در انتخابات رياست جمهوري نهم با آن همه فعاليت، کانديدايشان راي نمي آورد. تاثيرگذاري رسانه ها و مطبوعات به چه عواملي بستگي دارد؟
شما گفت وگو را از جاي سختي شروع کرديد. تقريباً بحث اصلي حوزه رسانه ها در قرن بيستم و سال هاي اخير دامنه و ميزان تاثير رسانه هاست و هنوز درباره آن ميان صاحب نظران تفاهم و اجماع نيست. در ميان اين صاحب نظران کساني هستند که براي رسانه ها تاثير بسيار زياد در رفتارهاي فردي و اجتماعي قائلند و در مقابل، کساني هم اين تاثير را زياد تلقي نمي کنند. واقعيت اين است که ابزاري که بتوان به کمک آن تاثير رسانه ها را به روشني و دقت کامل سنجيد و ارزيابي کرد، وجود ندارد. آنچه ما مي دانيم اين است که رسانه ها يکي از متغيرهايي هستند که به شکل گيري رفتارهاي فردي و اجتماعي کمک مي کنند. اين متغيرها روي همديگر مرتباً تاثير مي گذارند و جدا و برجسته کردن يکي شان نه شدني است و نه معقول. ما چگونه مي توانيم، براي مثال رفتار خاص يک فرد يا يک گروه اجتماعي را به رسانه ها نسبت بدهيم و شرايط محيطي، موقعيت طبقاتي و اجتماعي، تربيت خانوادگي، گروه همسالان، آموزش و پرورش و متغيرهاي ديگر را ناديده بگيريم. يکي دو مثال مي زنم. يک کليشه رايج اين است که ديدن فيلم هاي خشونت بار باعث بروز رفتار خشونت آميز در افراد مي شود. اين يک کليشه سنتي است و خيلي ها هم چون زياد آن را شنيده اند، فکر مي کنند پس حتماً حرف درستي هم هست. اما واقعيت اين است که اثبات اين کليشه به لحاظ علمي اصلاً کار آساني نيست. بعضي ها به اين استدلال متوسل مي شوند که وقتي براي مثال از يک قاتل مي پرسيم انگيزه دست زدن تو به قتل چه بوده، مي گويد تماشاي فيلم هاي جنايي. اما به ده ها دليل مي دانيم اين حرف قابل استناد نيست. صدها عامل روي هم اثر متقابل مي گذارند تا يک نفر مرتکب قتل شود. اگر تنها عامل بروز رفتار خشونت آميز تماشاي فيلم هاي جنايي بود که لزومي به وجود اين همه زندان و دادگاه و محاکمه نداشتيم. هر کسي را که مرتکب خشونت و قتل مي شد مجبور مي کرديم مدتي فيلم هندي تماشا کند و آن وقت همه مشکلات حل مي شد.
مثال ديگر، مي دانيد که حکومت رايش در آلمان براي تبليغ سياست هاي خود خيلي از رسانه ها، به خصوص سينما، استفاده مي کرد، اگر قرار بود رسانه ها بسيار تاثيرگذار باشند، به قاعده هر روز که از خواب پا مي شديم بايد مي گفتيم هايل هيتلر، اما خوشبختانه چنين کاري نمي کنيم،
قصدم اين نيست که با اين مثال ها نقش اجتماعي رسانه ها را کم رنگ کنم. مقصودم اين است که نقش رسانه ها چنين في الفور و مستقيم نيست و اهميت آنها را بايد در جاي ديگري جست وجو کرد. براي مثال اين رسانه ها هستند که به ما مي گويند در جهاني که به آن دسترسي مستقيم نداريم، چه مي گذرد، رسانه ها هستند که ارزش هاي مسلط جامعه را به افراد گوشزد مي کنند يا اساساً انديشيدن به فرهنگ بدون رسانه ها ناممکن است. همچنين رسانه ها يک صنعت بسيار مهم هستند و در اقتصاد نقش بسزايي دارند و مانند آن.
از اين مقدمه طولاني برسيم به پرسش شما، چه کسي مي تواند اثبات کند مردم بر اثر عملکرد رسانه ها بود که رفتند و به يک ليست راي دادند تا بتوانيم درباره بخش دوم سوال شما صحبت کنيم که رسانه ها نتوانسته اند در نوبتي ديگر همان تاثير قبلي را تکرار کنند. خلاصه کنم اينکه کساني فکر مي کنند رسانه ها بودند که توانستند در سال 76 جنبشي مردمي به وجود بياورند قضاوتي عجولانه است. چون مجموعه شرايط اقتصادي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي و مجموعه عوامل گوناگون که يکي از آنها عامل رسانه ها بود کمک کردند تا در جامعه تحول به وجود آمد.
-اصلاً رسانه تا چه اندازه تاثيرگذار است چون ظاهراً آنچنان نقش مهمي دارد که سياسيون زمان انتخابات به فکر انتشار روزنامه و تاسيس سايت هاي خبري مي افتند تا بر نظر مردم تاثير بگذارند.
بحث نسبت ميان تحولات اجتماعي و نقش و کارکرد رسانه ها شبيه بحث مرغ و تخم مرغ است يعني اينکه آيا اين زمينه و بافت اجتماعي است که به رسانه ها پويايي و تحرک مي بخشد يا اينکه اين رسانه ها هستند که به شکل گيري تحولات اجتماعي کمک مي کنند؟ ما مطالعه رسانه يي در هر جامعه مفروض را با بررسي اوضاع و احوال اجتماعي آن جامعه آغاز مي کنيم و البته بلافاصله به تعامل رسانه ها با اين اوضاع و احوال مي پردازيم. معناي حرف من اين است که رسانه ها را نمي توان بدون توجه به شرايط جامعه فهم کرد و به مختصات جامعه هم نمي شود بدون نظرداشت به رسانه ها پرداخت. به عبارت ديگر ما تحول يکي را پيرو تحول ديگري نمي دانيم بلکه آنها را وابسته به هم مي دانيم.
اما دليل اينکه چرا بسياري از سياسيون ما درست موقع انتخابات يا به قولي سربزنگاه ياد رسانه ها و داشتن آنها مي افتند، اين است که آنها درک درستي از رسانه ها و کارکرد آن ندارند. حسنين هيکل، روزنامه نگار معروف مصري، سال ها پيش مي گفت وقتي چنين دانشي وجود نداشته باشد، طبعاً کساني روزنامه نگارها را در حد «سيم رابط» يا «بوق» مي دانند. ديدم که يکي از همکاران محترم هم در نقد ديدگاه برخي کسان از تعبير «رسانه به مثابه بوق» استفاده کرده بود. اما خوشبختانه برخلاف تلقي سياستمداران ما، خصوصاً کساني که در قدرتند، رسانه ها بوق نيستند. به محض تولد با جامعه بده بستان مي کنند، به جامعه رنگ مي دهند و از جامعه رنگ مي گيرند. باز برخلاف تصور عده يي با تعطيل و توقيف رسانه ها هم اين فرآيند متوقف نمي شود. تعطيل و توقيف کردن ها در ذهن جامعه رسوب مي کند و باقي مي ماند و به رفتارهاي اجتماعي بعدي شکل مي دهد. رسانه ها مولود جامعه هستند و البته به محض تولد، و گاه حتي قبل از تولد و با مطرح شدن اميد تولدشان، بر جامعه اثر مي گذارند. براي همين هم اثرات انتشار آنها، حتي اگر اين انتشار مقطعي و کوتاه باشد، بر روح و روان جامعه ماندگار و پايدار مي ماند. پيشنهاد من به سياسيون مورد نظر شما اين است که خودشان يا مشاوران شان در کلاس هاي ارتباطات شرکت کنند. به نظرم اين کار خيلي فايده براي ايشان و البته جامعه دارد.
-اگر از پاسخ هاي شما به سوال اول و دوم درست متوجه شده باشم، شما معتقد هستيد وقتي مجموعه شرايط براي تحولات فراهم مي شود رسانه ها هم تاثيرگذار مي شوند. به عبارتي روزنامه ها در انتخابات مجلس ششم به اين دليل تاثيرگذار بودند که مجموعه عوامل ديگر وجود داشت و اگر اين عوامل وجود نداشت رسانه ها نيز تاثيرگذاري خود را از دست مي دادند مانند اتفاقي که در انتخابات چهار سال پيش افتاد؟
بله و البته عکس آن هم صادق است، يعني اگر رسانه ها وجود نداشتند چه بسا تحولات به شکلي که رخ دادند به وجود نمي آمدند.
-بنابراين به اعتقاد شما برخلاف تصور تعدادي از روزنامه نگاران نمي شود گفت روزنامه ها در سال 1376 منشاء تحولات بودند.
نه و اساساً نبايد دنبال عامل اصلي در اين زمينه گشت. شما مي دانيد که سال 69 روزنامه سلام منتشر شد، 72 روزنامه همشهري و سال 73 روزنامه ايران. سال 70 مجله جامعه سالم، ايران فردا، گردون و... را داشتيم. در سال 73 پيام امروز منتشر شد و... قبل از آنها هم آدينه و دنياي سخن و صنعت حمل و نقل، مجله فيلم و مفيد و کيان و زنان هم بودند و نشريات تخصصي مانند تدبير و رونق و... آيا شما مي توانيد بدون اين مجلات و مطبوعات اصلاً تصوري از انتشار مطبوعات در سال 76 داشته باشيد. يعني اين طور نيست که بگوييم همه چيز کات و ناگهان سال 76 همه چيز حرکت، ما نمي توانيم رسانه ها را از تحولات قبل و بعد خود منفک کنيم. کساني هم که سرآغاز تحول مطبوعات ايران را سال 1376 مي دانند درک دقيقي از رسانه ها ندارند. اصلاً مگر روزنامه هاي مورد نظر شما چندين ماه بعد از دوم خرداد 76 منتشر نشدند؟
-پس به همين خاطر است که خيلي از روزنامه نگاران معتقدند روزنامه هايي مانند سلام و مجلاتي مانند کيان بودند که موجب به وجود آمدن گفتماني شدند که نتيجه اش دوم خرداد 76 شد؟
من اين حرف را نشنيده ام. اگر شنيده بودم همان پاسخ قبلي را تکرار مي کردم که انتشار سلام و کيان هم، بر زمينه تحولات اجتماعي رخ داد و مطبوعات يکي از متغيرهايي بودند که در اين تحولات نقش داشتند، به اضافه اينکه اگر ما رسانه يي ها چنين قدرت شگفت انگيزي داشتيم به قاعده وضع مملکت ما خيلي با امروز فرق داشت. خير، از اين خبرها نيست.
-اما اولين جايي که محل بروز و ظهور خواست اجتماعي است، همين رسانه ها هستند. به همين دليل برخي ها معتقدند مطبوعات نقش مهمي در تحولات اجتماعي مثل دوم خرداد 76 داشتند؟
بله، درست مي گوييد. رسانه ها تجلي گاه آشکار خواست هاي اجتماعي هستند اما به اين معني نيست که در نهادها، لايه ها و زيرلايه هاي اجتماعي ديگر حرکت و پويايي وجود ندارد و فقط تحول آفريني به مطبوعات محدود مي شود. رسانه ها تجلي گاه خواست ها هستند چون متاسفانه در کشور ما نهاد جدي ديگري در اين عرصه وجود ندارد. منظورم احزاب، سنديکاهاي جدي و نهادهاي مدني واقعي است. البته چون رسانه ها طبيعتاً در پيوند با اتفاقات و رخدادهاي روز هستند، بنابراين تحولاتي که در جامعه روي مي دهند ابتدا در رسانه ها بازتاب مي يابند و به اصطلاح تيتر مي شوند. وقتي جامعه يي دچار رخوت و سکون است بديهي است که روزنامه ها نمي توانند تيترهايي بزنند که خبر از تحول مي دهد اما به محض اينکه جامعه خواستار تحول شد خود به خود اين ميل به تحول در رسانه ها نمايان مي شود، نه اينکه رسانه ها خودشان موتور تحولات باشند. در عين حال رسانه ها به دليل نقش اطلاع رساني شان به بحث درباره موضوعات مي پردازند و به آنها دامن مي زنند. بين اين نقش و نقش آفرينندگي في البداهه و مستقل بايد تفاوت قائل شد.
-وقتي که رسانه ها مي توانند يک موضوع را بزرگ کرده و دوباره به جامعه منتقل کنند، آيا نمي توانند موتور هم باشند و با ايجاد حساسيت روي يک موضوع و ايجاد يک گفتمان مشخص، جامعه را به تحرک وادارند؛ مثل ليست انتخاباتي مجلس ششم؟
اول يک بحث نظري را مطرح مي کنم و بعد به طور مشخص به سوال شما پاسخ مي دهم. مي دانيد که ما در مطالعات رسانه يي مبحثي داريم به نام برجسته سازي. دو دانشمند امريکايي سال ها پيش در موسم انتخابات رياست جمهوري به بررسي اين موضوع پرداختند که رسانه ها چگونه اولويت هاي مخاطبان را تعيين مي کنند. براي اين کار آنها به يکي دو ايالات امريکا رفتند و به تحليل محتواي تيترهاي صفحه اول روزنامه ها و سه خبر اول راديو و تلويزيون پرداختند. همزمان از مردم مي پرسيدند کانديداها چه مسائلي را بايد در اولويت قرار بدهند. وقتي آنها نتيجه تحليل محتواي رسانه ها را با پاسخ مردم مقايسه کردند، پي بردند همبستگي بسيار بالايي ميان اولويت هاي مردم و تيتر رسانه ها وجود دارد. بنابراين نتيجه گرفتند اين رسانه ها هستند که با انتخاب تيترهاي اول خود اولويت هاي مخاطبان را تعيين و تنظيم يا اصطلاحاً «سًت» مي کنند. عصاره نظر آنها که خيلي هم معروف شده اين است که رسانه ها به مردم نمي گويند چه فکر کنند، بلکه مي گويند درباره چه فکر بکنند. خب، اين ظاهر قضيه. اما موضوع، باطني هم دارد و آن اينکه معمولاً نامزدهاي انتخابات رياست جمهوري امريکا قبل از اينکه به سفرهاي ايالتي بروند به گروه هايي ماموريت مي دهند که ببينند خواسته ها و مشکلات مردم چيست و هنگامي که به سخنراني در آن مناطق مي پردازند روي درخواست ها و مطالباتي که قبلاً مردم بيان کرده اند، تمرکز مي کنند. مثلاً از قبل در جريان قرار مي گيرند که خواست مردم ساخت جاده يا سد يا ورزشگاه و... است. بنابراين در صحبت هاي خود مدام به همين موضوعات اشاره مي کنند. حالا شما به من بگوييد اين نامزدها هستند که در سخنان خود اولويت هاي مردم را تعيين مي کنند يا رسانه ها يا مردم هستند که اولويت هاي نمايندگان و تيترهاي رسانه ها را مشخص مي کنند. باز مي بينيم که پاسخ ساده نيست. اما درباره ليست انتخاباتي گروهي از روزنامه نگاران در مجلس ششم، فارغ از بحث درستي يا نادرستي ارائه ليست از سوي روزنامه نگاران حرفه يي، از کجا مطمئن هستيم که به خاطر اين ليست بود که مردم به آن نمايندگان راي دادند؟ مگر تحقيق مشخصي در اين زمينه انجام داده ايم؟ در عين حال مانند مطالعه يي که در امريکا به آن اشاره کردم، آيا نمي شود اين جور فرض کرد که اين خواست مردم بود که ليست روزنامه نگاران را تعيين کرد؟ همان طور که گفتم مگر قبل از اينکه چنين ليست و انتخاباتي در ميان باشد، مردم دو سال قبل تر اولويت خود را با انتخاب رئيس جمهور بيان نکرده بودند؟ مطمئن باشيد من مخالف قاطع بحث شما نيستم. موضعم، دقت بيشتر است و فکر مي کنم واقعاً کسي نمي تواند با قاطعيت بگويد مردم به اين کانديداها راي دادند چون روزنامه ها چنين ليستي دادند. تا زماني که اين ادعا به طور علمي ثابت نشده تنها يک ادعاست. وقتي روي يک ادعا زياد اصرار مي شود تبديل به يک توهم مي شود و من بسيار متاسف هستم بعضي از همکاران روزنامه نگارم که به قاعده بايد با مباحث رسانه يي آشنا باشند به اين نوع توهم ها دامن مي زنند. در عين حال مي شود از اين دوستان خواست لطفاً توضيح بدهند چرا روزنامه هايي چنين قدرتمند، يک سال بعد، اساساً وجود نداشتند، چه برسد به اينکه ليست بدهند. نبودشان هم واکنشي چشمگير و معطوف به عمل در جامعه ايجاد نکرد. توجه داريد مي گويم چشمگير و نمي گويم هيچ واکنشي.
-اگر مطبوعات نتوانند صداي بخش هاي مختلف جامعه باشند نشان از چه دارد؟
ساده است، نشان از نزديکي به استبداد و دوري از آزادي. يکي از دانشمندان ارتباطات به نام دنيس مک کوئل آزادي مطبوعات را در سه سطح بررسي کرده است؛ سطح ساختار يا آزادي هاي مورد نظر مالک رسانه، سطح انجام کار يا آزادي هاي مورد نياز تحريريه ها و سطح حاصل کار يا مردم. يکي از درخواست هايي که مردم دارند تنوع و تکثر و شنيدن صداهاي مختلف است. طبيعي است وقتي مطبوعات بازتاب دهنده صداهاي مختلف در جامعه نباشند، مردم از آزادي رسانه ها محروم مي شوند و در واقع چيزي از اين آزادي باقي نمي ماند.
-وضعيت مطبوعات الان را از نظر آزادي و صداي بخش هاي مختلف جامعه چگونه تحليل مي کنيد؟
ما دو معضل بنيادي در فضاي رسانه يي مان داريم که البته آنقدر درباره شان صحبت کرده ايم که جداً خسته کننده شده است. يکي ضرورت اخذ مجوز و ديگري دولتي بودن ساختار رسانه ها. تا زماني که اين دو معضل وجود دارند، همه گرفتاري ها به قوت خود باقي خواهند ماند.
-رسانه هاي دولتي در رعايت خط قرمزها دقت دارند اما روزنامه هاي غيردولتي فعلي نيز براي خود خط قرمزهاي زيادي به وجود آوردند. به نظر شما استقبال کم مردم از روزنامه هاي غيردولتي در ايران به اين دليل نيست که اين روزنامه ها خط قرمزهاي زيادي براي خود تعيين کرده اند؟
در اين پرسش شما دو سه نکته وجود دارد. يکي اينکه از کجا مي گوييد رسانه هاي دولتي در رعايت خط قرمزها دقت دارند؟ اينکه حکومت رسانه هاي خود را توقيف نمي کند که الزاماً به معناي دقت در رعايت خط قرمزها نيست؟ دوم اينکه اصطلاح خط قرمز در جامعه ها و وضعيت هايي کاربرد دارند که قوانيني ناروشن و مبهم هستند و بنابراين بسته به تحولات سياسي و اجتماعي دچار قبض و بسط مي شوند. قانون مطبوعات ما مصداق روشن اين وضعيت است؛ گرفتار انواع ابهام ها. در حالي که اگر قانون روشن و صريح باشد، شما آن را رعايت مي کنيد و اگر نکرديد مي دانيد با چه چيزي مواجه مي شويد. واژه کاملاً مبهمً خط قرمز، دقيقاً جفت وجور جامعه هايي مثل ماست. چند سال پيش مصاحبه يي با آقاي عليرضا فرهمند روزنامه نگار برجسته، انجام دادم. از ايشان پرسيدم تفاوت روزنامه نگاري قبل و بعد از انقلاب چيست. ايشان پاسخ داد روزنامه نگاري اساساً راه رفتن در ميدان مين است با اين تفاوت که ما قبل از انقلاب به جاي مين ها پي برده بوديم، اما بعد از انقلاب درنمي يابيم جاي مين ها کجاست. شنيدم يکي از همکاران روزنامه نگار به سخن آقاي فرهمند نکته يي را اضافه کرده و گفته اند اصلاً ما کار روزنامه نگاري را ول کرده ايم و رفته ايم فوتبال بازي کنيم، اما آنجا هم زير پايمان مين منفجر مي شود. قانون مطبوعات ما ابهام ها و نارسايي هاي فراواني دارد و دادگاه ها هم بسته به شرايط سياسي تصميم مي گيرند. طبيعي است وقتي روزنامه نگاري نتواند پيش بيني کند بنابر يک رفتار مفروض چه بلايي قرار است به سرش بيايد، طبعاً اين گيجي را به جامعه هم منتقل مي کند. يک روز همه مي توانند از 100 زاويه به موضوع قتل هاي زنجيره يي بپردازند و يک روز هيچ کس جرات نمي کند درباره آنها صحبت کند. يک روز مقاله نوشتن درباره برقراري ارتباط با امريکا اتهام تلقي مي شود و يک روز رئيس دولت براي رئيس دولت امريکا که هنوز سوگند نخورده، نامه مي نويسد. معلوم نيست شايد چهار ماه ديگر هم باز صحبت کردن درباره امريکا شما را به دادگاه بکشاند. اين قبض و بسط سياست ها و تعميم آنها به عرصه رسانه ها باعث گيجي و سردرگمي ممتد رسانه هاي ماست.
-فراتر از اين ابهامات قانوني آيا هرچه به انتخابات نزديک تر مي شويم رسانه هاي ما حزبي تر و تک صدايي تر نمي شوند؟ حتي خط قرمزها آنقدر گسترده مي شود که موجب تغيير اعضاي تحريريه و اخراج آنها مي شود و آزادي ها تا اين اندازه محدود مي شود. دليل چيست؟
خب، انتخابات موقعيت خيلي مهمي براي تغيير آرايش سياسي در جامعه است و طبيعي است در اين وضعيت حساسيت هاي صاحبان و جويندگان قدرت به رسانه ها خيلي بيشتر مي شود؛ به خصوص در جامعه ما که ساختار رسانه ها اساساً دولتي است، شدت اين مساله باز هم بيشتر مي شود. البته مقصودم از دولتي، رسانه هاي منحصر به دولت نيست، مقصودم جمع اصلي صاحب رسانه در کشور است که يا در قدرت هستند، يا در قدرت بوده اند و يا در انتظار حضور در قدرت سياسي هستند. وقتي اينان چگالي اصلي رسانه يي کشور را تشکيل مي دهند، طبيعي است که در تندپيچ هايي مانند انتخابات فضاي رسانه هاي ما به مراتب سياست زده تر مي شود. اين درحالي است که برخلاف نظر آقايان که به توزيع رسانه ها ميان خودشان بسيار علاقه مند هستند، هرقدر که بر تعداد روزنامه هاي حرفه يي افزوده شود، فضاي رسانه يي کشور متعادل تر و معقول تر خواهد شد. نظر من اين نيست که خداي ناکرده روزنامه هاي حزبي بايد تعطيل شوند، آرزو مي کنم بر تعداد آنها هم افزوده شود، عرضم نابرابري آشکاري است که ميان اين نوع روزنامه ها و روزنامه نگاري حرفه يي در کشورمان وجود دارد. همين نابرابري يک معضل مهم ديگر را سبب شده و آن اينکه مديران روزنامه هاي حزبي و مسوولان حوزه رسانه ها اين روزنامه هاي حزبي و روزنامه نگاري حزبي را به جاي روزنامه نگاري حرفه يي جلوه مي دهند. اين کار جز دامن زدن به اغتشاش بيشتر نتيجه ديگري ندارد. اينکه سياسيون به جانبداري و کار حزبي بپردازند در همه جاي دنيا مرسوم و معتبر است، اما اينکه هم اينان مانع توسعه روزنامه نگاري حرفه يي بشوند، کار خود را حرفه يي جلوه بدهند و دعواهايشان را به عنوان رفتار حرفه يي به عرصه مطبوعات بکشانند و از همه بدتر سر بزنگاه روزنامه نگاران و روزنامه ها را قرباني کنند، رفتاري بسيار ناپسند است.