چهارشنبه، 19 فروردين 1388 - شماره 1920
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: سياست
سياست ويرگول
مجموعه يي از اصولگرايان که در جبهه پيروان خط امام و رهبري جمع مي شوند هم هنوز در حمايت از احمدي نژاد مردد هستند. اين ترديد در اظهارات سخنگوي جبهه مشهود است. او درباره کانديداي مورد نظر جبهه پيروان خط امام و رهبري گفته است؛ «تا زمان اعلام رسمي و شفاف مواضع کانديداها نمي توان اظهارنظر دقيق کرد... با شروع فصل انتخابات حضور و حتي انصراف کانديداي مطرح امري طبيعي است، ولي تا زماني که به صورت رسمي، صريح و شفاف کانديداها اعلام ورود يا انصراف نکنند نمي توان اظهارنظر دقيق در مورد شخصيت ها کرد.» سجادي همچون طيف وسيعي از اصولگرايان نشان داده است به ميرحسين توجه دارد. او در خصوص حضور ميرحسين در انتخابات و احتمال حمايت طيف هايي از اصولگرايان از وي گفته است؛ «مهندس موسوي از سرمايه هاي نظام و شخصيت مورد احترام همه گروه ها هستند و يک نظام مردمسالاري ديني ايجاب مي کند شخصيت هايي که به نظام علاقه مندند، بخواهند خود را در معرض آراي مردم قرار دهند. مهندس موسوي نيز از اين قاعده مستثني نيستند و طرفداران خاص خود را دارند.» سجادي خرد جمعي را هم موثر دانسته و اظهار داشته است؛ منتظر تصميم جمعي گروه هاي اصولگرا که احتمالاً تا دو هفته آينده مشخص مي شود، خواهيم ماند و براي رسيدن به اين جمع بندي نظرسنجي هاي دقيق نيز براي ما حائز اهميت است.



گرچه سجادي دل به خرد جمعي بسته است، اما از سويي ديگر برخي از چهره هاي موثر جريان اصولگرايي، در عمل نشان داده اند خيلي هم نمي توان به اين خرد جمعي دل خوش داشت، زيرا سالي که نکوست از بهارش پيداست. در ديد و بازديدهاي نوروزي مسوولان که البته به بعد از عيد موکول مي شود، ديدار نمايندگان مجلس با رئيس جمهور در غياب چهره هايي چون لاريجاني، باهنر، توکلي و حداد عادل صورت گرفته است. در اين خصوص داريوش قنبري سخنگوي فراکسيون اقليت مجلس گفته است؛ «اين عدم حضور در کنار غيبت جمع زيادي از نمايندگان در اين جلسه داراي پيام انتخاباتي مبني بر اين است که اصولگرايان در انتخابات آتي بر سر کانديداتوري احمدي نژاد به اجماع نخواهند رسيد و اختلافات آنها همچنان ادامه خواهد داشت.» وي يادآور شد؛ عدم حضور چهره هايي چون حداد، توکلي و باهنر در ميهماني رئيس جمهوري از ابعاد متعددي قابل تحليل است؛ يکي اينکه دولت جايگاهش را حتي نزد خودي ها از دست داده است، البته عدم حضور اين چهره ها را مي توان به پاي نارضايتي ملت و مردم از عملکرد دولت نوشت و آن را زنگ خطري براي دولت نهم قلمداد کرد... کاملاً طبيعي است که برخي از نمايندگان براي نشان دادن اعتراض خود به اقدامات رئيس جمهور، در جلسه يي که به دعوت رئيس جمهوري برگزار شده، شرکت نکنند.





1- خرد جمعي مورد نظر سجادي، رابطه يي با آن خرد جمعي قلعه نويي دارد؟

2- نظرسنجي هاي دقيق که قرار است معيار تصميم گيري جبهه پيروان خط امام و رهبري باشد، هرچه باشد، قبول است؟

3- عدم حضور چهره هايي چون حداد، توکلي و باهنر در ميهماني رئيس جمهوري نشان از دوقطبي اصولگرايان است يا چندقطبي آنها؟

4- واقعاً زنگ خطر دولت به صدا درآمده است؟
بدون شرح

اوباما که آمده است...

جامعه عزتمند
حميدرضا جلايي پور

در سال جديد وارد دهه چهارم انقلاب شديم و وجود برخي از تغيير و تحولات ما را بر آن مي دارد که يک بار ديگر رجوع کنيم به اهداف و آرمان هاي انقلاب و ميزان تحقق آنها که مرور آنها در اين مقطع مي تواند پاسخگوي برخي از سوالات و راهگشاي مسائل جديد باشد. اهداف مختلفي در انقلاب اسلامي ايران مطرح بود، اما آنچه اجمالاً همه را بسيج کرد خواست هاي آزاديخواهانه و عدالت طلبانه بود. اين مطالبات جزء اهداف اجماعي همه مردم محسوب مي شد که به نوعي همگي خواهان يک زندگي عزتمندانه بودند. اکثريت مردم در آرمان هايشان جامعه يي را تصور مي کردند که در آن استقلال، آزادي و جمهوري اسلامي نهادينه شده باشد و از اين دريچه تحليل محتواي شعارهاي مردم در زمان انقلاب قابل بررسي است. مردم در مهم ترين خواسته هاي خود تشکيل حکومت جمهوري اسلامي را مطرح مي کردند در حالي که برخي ديروز و امروز به جاي آن دولت اسلامي را مطرح مي کنند در واقع دولت اسلامي اسم رمزي است براي حکومتي که مي خواهد به ساز و کارهاي مردمسالاري بي اعتنا باشد و برخلاف خواسته هاي مردم و امام، تفکرات خود را جايگزين کند؛ در حالي که امام اگر واقعاً به حکومت ديني معتقد بودند بي تعارف آن را مطرح مي کردند بدون آنکه بخواهند شرايط جهاني يا انقلابي را در نظر بگيرند ولي امام از همان ابتداي نهضت تا زماني که در قيد حيات بودند مرتب به جمهوري اسلامي تاکيد مي کردند، نه حکومت اسلامي.

از منظر جامعه شناسي بررسي نتايج انقلاب ها را در دو دوره زماني مي توان مورد بررسي قرار داد؛ يک دوره کوتاه مدت و پس از آن يک دوره بلندمدت. طبيعي است مطالعه انقلاب و بررسي نتايج آن متناسب با هر يک از دوره هاي يادشده، خروجي ها و داده هاي متفاوتي داشته باشد. مثلاً همه انقلاب هاي پيروز در يک دوره کوتاه مدت با برخي موانع و مشکلات ساختاري روبه رو هستند که انقلاب سال 57 ما نيز از اين نظر با مشکلات متعددي روبه رو شد که مهم ترين آنها پشت سر گذاشتن دوران بي دولتي بود. اين دوران ويژگي ثابت تمام انقلاب ها محسوب مي شود؛ چرا که در هر انقلابي يک دولت سرنگون مي شود و دولت جديدي که قرار است جايگزين آن شود به مدت زماني نيازمند است تا بتواند نظم و انسجام خود را ساماندهي کند. از اين رو دور از ذهن نيست که در اين بازه در جامعه نوعي ناامني، ترس، رکود اقتصادي و برخي مشکلات سياسي يا اجتماعي ديگر رخ دهد لذا از اين منظر انقلاب ما با انقلاب هاي ديگر فرق چنداني ندارد. شايد بتوان ناامني هاي کردستان يا به تعبيري حمله صدام به ايران را از پيامدهاي مشکل استقرار دولت دانست. اين پيامدها از جمله پيامدهاي منفي انقلاب ما بود که همان طور که مطرح شد مشابه اتفاقات طبيعي ساير انقلاب ها حتي انقلاب هاي کشورهاي توسعه يافته بود ضمن آنکه در مقايسه انقلاب ايران با ساير انقلاب ها به اين واقعيت برمي خوريم که دوران بي دولتي در ايران بسيار کوتاه تر و کم هزينه تر سپري مي شود که اين نيز تاثير رهبري و درايت امام خميني در آن مقطع بود که توانست در کوتاه ترين زمان ممکن دولت جديد جمهوري اسلامي را تشکيل دهد و جامعه را از مرحله خطرناک بي دولتي بيرون آورد.

اما وقتي صحبت از نتايج و دستاوردهاي انقلاب مي شود، بيشتر نتايج بلندمدت انقلاب ها مورد توجه قرار مي گيرد از اين حيث نيز در غالب انقلاب ها ميل به برابري و آزادي در جامعه گسترش مي يابد و همه افراد آن جامعه به نوعي با رغبت و اشتياق دوچندان پيگير اين آرمان ها هستند. به همين دليل است که از نظر متفکري چون توکويل که از بنيانگذاران علم جامعه شناسي محسوب مي شود، ميل به آزادي و برابري و حتي برادري و همبستگي به حدي است که وقتي انقلاب از سختي هاي دوره کوتاه مدت خود رها شد، مي تواند به دو مجموعه نهادي مهم ختم شود که يک مجموعه آن به قول توکويل مردمسالاري به معناي استقرار ساز و کارهاي دموکراتيک و نهادينه کردن آزادي هاي سياسي است و مجموعه ديگر آن شکل گيري نهادهاي آزادي هاي اقتصادي قانوني و رقابتي است يعني يک اقتصاد بارونق و روزآمد شکل مي گيرد. توکويل اين دو دستاورد را در نيمه قرن 19 در امريکا مشاهده و در برخي آثار خود آن را تشريح مي کند. او تاکيد مي کند در انقلاب امريکا اين دو مهم حاصل شده است؛ دستاوردي که امروز جامعه شناسان از آن به عنوان توسعه (اعم از توسعه سياسي و توسعه اقتصادي) ياد مي کنند. کتاب دموکراسي در امريکا هم پاسخي به اين سوال است که چرا انقلاب امريکا موفق شد اين دستاوردها را به همراه داشته باشد ولي انقلاب فرانسه در تحقق اين اهداف ناکام ماند. اين نظر يک جامعه شناس کلاسيک است که مي توان از منظر او و به همين ترتيب نتايج بلندمدت انقلاب ايران را نيز مورد ارزيابي قرار داد.

در انقلاب ايران نيز نگاه برابري و آزادي بعد از انقلاب شکل گرفت و شعار استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي نيز جزء شعارهاي اصلي انقلاب بود لذا مي توان امروز پس از گذشت سه دهه از انقلاب اين سوالات را مطرح کرد که آيا در اين مدت ساز و کارهاي مردمسالاري در جامعه نهادينه شده و آيا در اين زمان يک اقتصاد مبتني بر کارايي و رقابت شکل گرفته است؟ متاسفانه بايد گفت پس از گذشت 30 سال از انقلاب هنوز آرمان هاي اصلي انقلاب اسلامي محقق نشده است و دو مجموعه نهادي که لازمه پيشرفت و عزت يک جامعه است همچنان بي رمق است، نه ساز و کارهاي مردمسالاري در جامعه تقويت شده است، نه شرايط اقتصاد سالم فراهم شده است چرا که هنوز اقتصاد ما رانتي و مبتني بر نفت است؛ مشکلاتي که تمام دلسوزان نظام و انقلاب نگران آن هستند و حتي کساني که خود جزء معماران انقلاب محسوب مي شوند نسبت به اين مسائل اعتراض و گلايه دارند. مثلاً در آخرين انتخابات رياست جمهوري برگزارشده در کشور شخصيتي مثل آقاي هاشمي رفسنجاني که از شخصيت هاي طراز اول انقلاب محسوب مي شوند، از اقدامات ناسالم در انتخابات به خدا پناه مي برند و شکايت شان را آنجا مطرح مي کنند. بنابراين راه زيادي را در پيش داريم تا نهادهاي سياسي و اقتصادي سالم و پويا متناسب با آرمان هاي انقلاب شکل گيرد.
تحقق شعارهاي انقلاب در گرو فرد نيست
سيدرضا اکرمي

شعارهاي انقلاب ذاتاً زيبا و قابل درک است و نشان از روحيه و اهداف والاي رهبران انقلاب دارد. اگر همه نهادها، سازمان ها و عموم مردم، براي تحقق شعارهاي انقلاب همراهي و همدلي کنند، دست يافتن به آنها غيرممکن نخواهد بود. سه دهه از انقلاب مي گذرد و در طول اين مدت، هر زماني که براي انجام برنامه هايمان، وحدت فکري داشته ايم، به اهدافي که مد نظرمان بود رسيديم. يکي از شعارهاي اصلي انقلاب، دستيابي به استقلال در تمام زمينه ها بود. مثلاً ما در زمينه هاي سياسي و نظامي به استقلال کامل رسيديم اما در بخش هاي اقتصادي، اجتماعي و قانون مداري به اهداف مدنظرمان نرسيده ايم زيرا در اکثر مواقع به صورت سليقه يي عمل کرده ايم. متاسفانه در برخي بخش ها، قانون مدارانه حرکت نکرديم. اين مساله اصلاً به نفع ما نيست. ما نبايد از اهداف اوليه انقلاب دور شويم و هر جا که مناسب حال ما بود، به صورت سليقه يي عمل کنيم و به خود اجازه دهيم از ريل قانون خارج شويم. اگر قانون مشکل دارد بايد آن را در فرآيند قانوني تغيير داد نه اينکه با بي قانوني بخواهيم به اهداف برسيم. متاسفانه در طول اين 30 سال، برخي مواقع هدف، وسيله را توجيه کرده است. مثلاً سال 88، سال اصلاح الگوي مصرف نامگذاري شده است. تحقق اين شعار تنها زماني امکان پذير است که همه افراد جامعه براي تحقق آن تلاش کنند و جزم جدي داشته باشند اما اينکه شعار بدهيم و تلاشي براي تحقق آن نکنيم يا سليقه يي عمل کنيم، نه تنها به اهدافمان نخواهيم رسيد بلکه از مقصدي که براي خودمان در نظر گرفتيم دور خواهيم شد و تمام تلاش هاي ما بي نتيجه خواهد بود. در حال حاضر در اوج رقابت هاي انتخاباتي براي کسب صندلي رياست جمهوري هستيم اما مطمئن باشيد که هر فردي انتخاب شود نمي تواند به تنهايي براي تحقق شعارهاي انقلاب تلاش کند. قواي مقننه و قضائيه بايد در کنار قوه مجريه قرار بگيرند و در تحقق شعارهاي انقلاب همراهي کنند. آن زمان مي توان انتظار نتيجه را داشت. ما بايد واقع نگر باشيم. شعارهاي انقلاب واقعاً زيبا هستند و تحقق يافتن آنها باعث مي شود کشور ما از وضعيت فعلي بيرون بيايد و به مدينه فاضله يي تبديل شود. اما آيا يک نفر يا يک ارگان، به تنهايي مي تواند اين شعارها را تحقق بخشد؟ به نظر من، سياستگذاران و دستگاه هاي اجرايي بايد براي تحقق شعارها مصمم باشند. صحبت از اينکه آيا اين کانديدا مي تواند شعارهاي انقلاب را تحقق بخشد و ديگري نمي تواند، سخن بيهوده يي است. بنابراين سخن از توانايي کانديداي مشخصي در اين باره، صحبت عبثي است. البته عملکرد افراد نشان خواهد داد که آيا التزامي به شعارهاي انقلاب دارند يا نه؟ التزام داشتن به اين شعارها و عمل کردن به آن، دو چيز کاملاً متفاوتي است. برخي ها هستند که هيچ التزامي به اين شعارها ندارند پس انتظار اينکه به آن عمل کنند، انتظار بيجايي است. اما برخي التزام دارند ولي شرايط براي تحقق اين شعارها مناسب نيست. به طور حتم مسوولان کشور مي خواهند شعارهاي انقلاب را تحقق ببخشند اما همراهي و همکاري لازم براي تحقق بخشيدن به آن وجود ندارد. شعارهاي انقلاب بسيار زيبا و مفهومي هستند و اين به شعور و فهم بالاي رهبران انقلاب و مردم برمي گردد. براي رسيدن به اهداف والايمان، گذشت و ايثار شرط لازم است. ما براي اينکه بتوانيم همراهي و همکاري لازم را در عموم جامعه براي تحقق اهداف انقلاب فراهم کنيم بايد کارهاي فرهنگي انجام دهيم. نسل جديد را بايد با اعتقادات و باورهاي مردم در اوايل انقلاب آشنا کنيم تا آنها نيز براي تحقق شعارهاي انقلاب همراه شوند.
جمع اين دو
لطف الله ميثمي

در اين دوره، متناسب با خواست هاي مردم مي توان بازگشتي داشت به انقلاب و دهه اول آن ايام تا بررسي شود تا چه ميزان امروز به آن اهداف نزديک هستيم و چه بايد کنيم تا به آرمان ها برسيم. مهم ترين اهداف مردم در زمان انقلاب در شعارهايشان نمود دارد. لذا شعار استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي را مي توان در عين حال جزء مهم ترين خواسته هاي مردم در نظر گرفت. اين اهداف از اهداف متعالي همه افراد جامعه در تمامي سطوح بود از توده و مردم عادي گرفته تا نخبگان جامعه. البته هر کس برداشت خاص خود را از اين مطالبات داشت اما در مجموع اين مطالبات در تاريخ ملت ايران ريشه داشت و همواره مردم ما خواهان آن بودند شعار استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي در واقع شعار جنبش تنباکو، انقلاب مشروطيت و نهضت ملي نيز بود اما در انقلاب اين شعار صريح تر و عمومي تر بيان شد. شايد با اين تفاوت که جمهوري اسلامي نيز براي اولين بار در ادبيات سياسي و اجتماعي کشور رايج شد. هرچند محتواي اين مطلوب نيز در ذهن و باور مردم ما در طول تاريخ وجود داشت.

در بين اين اهداف جمهوريت، هدفي ارزشمند محسوب مي شد که انگيزه پي گيري آن 2500 سال نظام سلطنتي و استبداد شاهي بود. در کنار اين آرمان اسلامي بودن نيز جاذبه يي ديگر داشت. از اين رو مرحوم امام خميني تاکيد فراواني به ترکيب و جمع اين دو هدف داشتند و فراوان از جمهوري اسلامي مي گفتند. هرچند در اين ترکيب نظرات ديگري نيز مطرح بود، مثلاً من خاطرم هست در سخنراني مرحوم بهشتي در روز دهم بهمن در بهشت زهرا که قرار بود امام به ايران بيايند که البته در آن روز اين امکان ميسر نشد، آقاي بهشتي از جمهوري دموکراتيک اسلامي صحبت کردند يا مرحوم بازرگان هم نظرشان جمهوري دموکراتيک اسلامي بود. در مقابل بعضي شخصيت هاي انقلابي همچون مرحوم مطهري معتقد بودند چون در ذات اسلام آزادي و جمهوريت وجود دارد نيازي به ترکيب جمهوري اسلامي نيست و حکومت اسلامي خود به معناي جمهوري اسلامي است. اما بايد به اين نکته مهم اشاره کرد که همه اين بزرگان در محتوا خواهان حکومتي آزاد و در عين حال اسلامي بودند هرچند که در الفاظ اختلاف نظر داشتند. مثلاً کتاب «حکومت اسلامي» امام خميني نيز همين محتوا را تئوريزه مي کرد. البته اين کتاب عنوان ديگري داشت. کتاب حکومت اسلامي همان درس گفتارهاي امام در نجف در سال 48 بود که نخست کتاب ولايت فقيه بود اما بعدها وقتي اين کتاب در ايران به همت امير نجف آبادي منتشر شد عنوان کتاب به حکومت اسلامي تغيير کرد. در واقع حکومت اسلامي مورد نظر اين بزرگان همان جمهوري اسلامي بود که مردم در شعارهايشان مطرح مي کردند.

پس از گذشت 30 سال از انقلاب مي توان داوري جامع تري نسبت به تحقق اهداف انقلاب داشت. از اين رو من معتقدم به يک نسبت همه اهداف انقلاب محقق شده است. مثلاً جمهوريت در قانون اساسي به رکني غيرقابل انکار تبديل شد يا احکام اسلامي در جامعه نمود بيشتري يافت و آزادي و استقلال نيز در اين سه دهه مجالي يافتند تا خود را در کشور تعميق سازند. طبيعي است اين آرمان ها حد و مرزي ندارد و مي تواند و مي بايد همچنان گسترش يابد و عمق پيدا کند و نسبت هرکدام با يکديگر نيز بيش از پيش مشخص شود. مثلاً در قانون اساسي هم آمده است؛ نبايد به بهانه استقلال و تماميت ارضي، آزادي هاي مشروع و قانوني را پايمال کرد و از سويي ديگر روا نيست به بهانه آزادي، استقلال کشور مخدوش شود. جمهوريت و اسلاميت نيز به همين ترتيب. هرچه مي گذرد و جلوتر مي رويم درک مان از اين مفاهيم بيشتر مي شود و متعاقباً بايد در راستاي تحقق آن درک جديد و کارآمدتر، جدي تر قدم برداريم. مثلاً برداشتي که امروز از اسلام داريم قطعاً متفاوت از برداشتي است که 30 سال پيش از اسلام داشتيم. ضمن آنکه گروه ها و تفکرات مختلف نيز برداشت ها و تفاسير مختلفي از اسلام ارائه مي کنند. به عنوان مثال برخي تاکيد بر احکام فردي تر آن و اسلام دارند و در مقابل عده يي مانند مرحوم امام خميني(ره) بر احکام اجتماعي تاکيد مي کنند.

لذا بايد تا سرحد امکان در راه تعميق شعارهاي استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي تلاش کنيم تا در همه زمينه ها دستاوردهاي جديدي داشته باشيم. مثلاً اگر از استقلال گفتيم و مي گوييم، بايد بتوانيم در تمامي ابعاد آن موفق عمق کنيم. اگر با انقلاب به استقلال سياسي رسيديم بايد تلاش کرد استقلال اقتصادي هم به تبع آن بيايد. از سويي ديگر استقلال سياسي و استقلال اقتصادي بدون استقلال مکتبي براي يک انقلاب نقص به حساب مي آيد يعني همان طور که در راستاي تقويت اقتصاد کشور در جهت استقلال اقتصادي حرکت مي کنيم بايد بتوانيم با تقويت مراکز فکري و علمي به استقلال مکتبي نيز نائل شويم تا از التقاط انديشه هاي يوناني و خرافه هاي اسرائيلي محفوظ بمانيم. در ساير اهداف نيز به همين ترتيب. بايد با تمام وجود به فکر تعميق جمهوريت و اسلاميت نظام باشيم، خصوصاً آنکه بدخواهاني وجود دارند که سعي در جدايي اين دو دارند و مي خواهند يکي را به نفع ديگري قرباني کنند در حالي که اين دو با هم نظام و انقلاب را به سمت تعالي پيش مي برند و بدون يکديگر لنگ مي مانند.
اخلاق و سياست در گفت وگو با سعيد حنايي کاشاني
دولت نهم اخلاق گرا نيست
ادامه از صفحه نخست

- آيا سياستمداري بوده که به شعار «هدف، وسيله را توجيه مي کند» اعتقاد داشته باشد و کارهايش را براساس اين جمله پيش ببرد اما محبوب هم بوده باشد؟

اصل «هدف،وسيله را توجيه مي کند» في النفسه اصل بدي نيست چون گفتيم اخلاق و سياست بر مبناي ارتباط بين وسيله و غايت هستند. اما بايد ببينيم نيت واقعي سياستمداراني که پشت اين اصل مخفي مي شوند، چيست. چيزهاي زيادي در زندگي هستند که در عمل نشان مي دهند که واقعاً هدف، وسيله را توجيه مي کند. اين فقط مختص به زندگي عمومي نيست بلکه شامل حال فقه و اخلاق و زندگي سياسي هم مي شود. مثلاً مي گويند دست زدن به شخص نامحرم حرام است اما اگر بخواهيد فردي از جنس مخالف که در حال غرق شدن است را نجات بدهيد آيا مي توانيد به اين دليل که دست زدن به آن حرام است اين کار را نکنيد و وي را نجات ندهيد؟ شما ديگر به حرام بودن فکر نمي کنيد و مي رويد وي را نجات مي دهيد. يا پزشکان که کارشان عاري از اين مسائل است. در عرصه اجتماعي هم وقتي صحبت از اصل «هدف، وسيله را توجيه مي کند»، است يعني اينکه مواجه مي شويم با شر بزرگ تري که شر کوچک تر از آن بهتر است و ما بايد آن شر کوچک تر که به ظاهر غيراخلاقي است را انتخاب کنيم. مثال کوچکش در زندگي اجتماعي، وجود افرادي در زمان انقلاب و جنگ است که به خاطر منافع جمعي از خودشان مي گذرند. يعني منافع خانواده و جامعه هدف است و فدا کردن فرد وسيله يي براي رسيدن به اين هدف. اما در عرصه سياست آن چيزي که اصل مذکور را به صورت منفي جلوه مي دهد اين است که سياستمداران مي آيند با استفاده از شعاري به نام خير عمومي جامعه، دست به کارهايي مي زنند که نه تنها به آن خير نمي انجامد بلکه آن را پوششي قرار مي دهند براي رسيدن به اميال شخصي خودشان.

- آيا سياستمداران اخلاق گرا در طول تاريخ معاصر ايران وجود داشتند؟

وقتي ما بعضي از سياستمداران را بزرگ مي خوانيم در واقع اين توصيف به خاطر جنبه هاي اخلاقي شان است. مهم نيست که يک فيلسوف يا دانشمندي وزير شده يا زندگي شاهانه يي داشته بلکه وقتي شاهان و وزيران و دولتمردان را ارزش گذاري مي کنيم به خاطر ارزش هاي اخلاقي شان است. مثلاً مي گوييم فلان کس ده ها سال در دربار بود اما زندگي خوبي داشت و ثروت زيادي نداشت. اما در عين حال فکر مي کنيم خب چه کارهايي براي مملکت در اين سال هاي وزارتش کرد؟ آيا کمکي به اجراي عدالت، توسعه، علم و... کرد؟ بايد ببينيم چه چيزي مهم است. آيا فقط مهم است که مثلاً چقدر دستمزد گرفت و خانه اش چند متر بود و چقدر ثروت اندوخت و چند کنيز و غلام داشت؟ ما وقتي ذکر جميل پادشاهان و وزيران را در تاريخ کشور مي خوانيم،مي بينيم آنها اکثراً به خاطر تحمل و تساهل و تسامح شان ستوده مي شوند و اينکه مثلاً در دوران شان رشد علمي، فرهنگي، اقتصادي و سياسي وجود داشته و مردم از اذيت و آزار حاکمان راحت بودند و قانون بر جامعه حاکم بوده است. پس ما در تاريخ خودمان چنين شخصيت هايي داشتيم و مي بينيم که بسياري از وزيران، از برمکيان و خواجه رشيدالدين فضل الله گرفته تا اميرکبير و ديگران جزء همين دسته هستند. حتي سلاطيني بودند که با وجود بسياري از بي رحمي هايشان مورد ستايش نويسندگان قرار گرفتند چون در يک زمينه هايي تحمل، تساهل و تسامح را داشتند و توانستند به رشد اجتماعي کمک کنند.

-يعني حاکمي بوده که کارنامه ملي خوبي داشته اما اخلاق گرا نبوده؟

شما مي توانيد مثلاً پادشاهي مانند ارض الدوله ديلمي را در تاريخ مشاهده کنيد که فيلسوفان از وي خوب مي گويند چون به رشد فرهنگي ايراني - اسلامي جامعه کمک مي کند اما تاريخ نويسان از جنبه هاي بي رحمانه وي در سياست ورزي هم گفته اند که مثلاً در مقابل دشمنانش خيلي بي رحمانه عمل مي کرد. خب اينجا با فردي سروکار نداريد که در تمامي جنبه هاي فردي و اجتماعي اخلاقي باشد. يا مثلاً مي بينيم شاهي درخصوص زندگي فردي و در برخورد با همسرانش، شهوت پرست بوده اما در جنبه اجتماعي و در زمينه هاي فرهنگي و علمي بسيار آدم مثبتي بوده. يا برعکسش هم صادق است؛ شاهي را مي بينيد که در زندگي خصوصي بسيار زاهد بوده اما براي جامعه اش مصيبتي محسوب مي شده. بنابراين وقتي در عالم سياست در خصوص کسي مي خواهيم قضاوت کنيم بايد ببينيم منظورمان کدام جنبه زندگي اش است؛ آن چيزي که به ما مربوط مي شود يا آن چيزي که فقط مختص به خودش است يا اصلاً اينکه آن چيزهايي که هم به خودش مربوط بوده و هم از نظر اجتماعي ناپسند بوده است. ما مي توانيم به تمام اين چيزها نمره بدهيم. به هرحال وقتي با تاريخ واقعي سروکار داريم ،مي بينيم هيچ کدام از افراد معروف در تاريخ صد در صد اخلاق گرا نبودند. حتي درخصوص بعضي از آدم هاي ديني تاريخ ايران هم مطالب مختلفي گفته شده که مي توانيم بر اساس آن موارد، آنها را زير سوال ببريم. مي خواهم بگويم وقتي هيچ انساني کامل نيست خب طبيعي است که هيچ سياستمداري را نتوان يافت که از هر لحاظ کامل باشد. مخصوصاً که ما با افرادي سروکار داريم که قدرت زيادي هم داشته اند. مثلاً مي توانستند با يک فرمان يکي را بکشند يا با يک فرمان يکي را ثروتمند کنند. خب در اين شرايط چه توقعي مي توان از يک انسان داشت که مثلاً از قدرتش سوءاستفاده نکند.

- منظور من اين است که در تاريخ ايران حاکمان خودکامه يي مانند نادرشاه و رضا شاه وجود داشتند که اخلاق گرا نبودند اما دستاوردهاي مهمي داشتند و در مقابل، افرادي مانند مصدق و قائم مقام فراهاني هم ظهور کردند که اخلاق گرا بودند اما به موفقيت نهايي نرسيدند و دولت مستعجل بودند. آيا مي توان گفت براي پيشرفت و توسعه چندان هم نيازي به حاکمان اخلاق گرا نيست؟

شما بايد توجه کنيد که دستاوردهاي همين پادشاهاني که نام برديد به اين خاطر که مبناي اخلاقي ندارند از بين مي رود. آيا بهتر است ما جامعه يي داشته باشيم که بر مبناي درست اخلاقي شکل گرفته باشد يا اينکه جامعه ثروتمندي داشته باشيم اما مثل کاغذي باشد که فوراً پاره شود و از بين برود؟ بنابراين بسياري از دستاوردهاي قدرتمندان از آنجا که مبناي اخلاقي ندارد، مشروعيتش نيز از بين مي رود. مثلاً فرض کنيد توسعه در يک جامعه امر مطلوبي باشد و فکر کنيم اين توسعه از راه غيراخلاقي مثل چپاول کشورهاي همسايه يا بي عدالتي و گسترش فقر در جامعه قابل تحقق است، خب اين توسعه ثمري ندارد و آن جامعه بعد از مدتي زرق و برقش از بين مي رود و همه چيزش نابود مي شود.

- آيا بي اخلاقي در مقابل نيروهاي غيراخلاقي مجاز است؟

خير. اخلاق در زندگي سياسي همواره وجود دارد و اتفاقاً يکي از مواردي که گروه هاي مختلف با توسل به آن مخالفان را کنار مي زنند متهم کردن آنان به بي اخلاقي است. مثلاً ماجراهايي که در دوره اول شوراي شهر تهران اتفاق افتاد بسيار به ضرر اصلاح طلبان تمام شد. چون مردم توقع داشتند گروه هايي که به قدرت مي رسند در درجه اول به دنبال دعواهاي سياسي نباشند. به همين دليل اگر عده يي با شعار اصلاح طلبي، دموکراسي، ليبرالي، سوسيالي و هرچيز ديگري به قدرت برسند اما آن شعارها را در جهت منفي به کار ببرند، صدمه بزرگي مي بينند. چون آن وقت مردم فکر مي کنند همه چيز دروغ است و هر کس که شعار آزادي و دين و خدا مي دهد براي کسب منافع فردي اين حرف ها را مي زند. نتيجه هم سياست گريزي مردم مي شود و مردم فکر مي کنند که سياست فقط جاي افراد شياد است. به همين دليل يکي از فاکتورهايي که جامعه سياسي سالم بايد داشته باشد اين است که نشان دهد افراد دروغگو از صحنه سياست طرد مي شوند و اين هم مربوط به عرصه انتخابات مي شود. يعني اگر در جامعه يي انتخابات سالم برگزار شود و رسانه هاي آزاد وجود داشته باشند و حسابرسي باشد بعد از چهار سال معلوم مي شود که يک حزب براي کشورش چه کار کرده است و مردم هم مي فهمند که عده يي آمدند و مثلاً خلاف شعارهايشان عمل کردند. به همين دليل بعد از چهار سال آنها را کنار مي زنند و اين لازمه پيشرفت است. اما اگر جامعه يي اين گونه نباشد آن وقت افراد شياد دائماً وارد سياست مي شوند که نتيجه اش گسترش اکثريت خاموش جامعه مي شود. به گونه يي که اکثريت مردم از صحنه سياست کنار مي روند و منتظر يک سيل يا يک انفجار مي شوند.

- جامعه از يک طرف از سياستمداران انتظار رفتار اخلاقي را دارد اما از طرف ديگر خودش دارد دچار فروپاشي اخلاقي مي شود. دليل اين تناقض چيست؟

وقتي افراد احساس کنند نوع زندگي مبتني بر اخلاق برايشان زندگي خوبي را فراهم نمي کند و در عوض بايد دست به هر کاري بزنند تا زندگي شان را به نوعي بچرخانند و گليم خودشان را از آب بکشند، خب اين روش زندگي از اخلاقيات فاصله مي گيرد اما بعد از مدتي خود اين افراد پي مي برند که اين نوع زندگي، اصلاً زندگي نيست. و در نتيجه جامعه بعد از مدتي از اين نحوه زندگي اش بيزار مي شود و مردم احساس مي کنند که ميان مشتي گرگ دارند زندگي مي کنند. چنين جامعه يي بعد از مدتي تبديل به جايي مي شود که همه براي هم گرگ هستند. در اين جامعه زندگي هم غيرقابل تحمل مي شود. بنابراين ميل جامعه به اخلاق به خاطر اين است که يک امنيتي به وجود بيايد. اخلاق کمک مي کند رفتار افراد پيش بيني پذير باشد. اگر در جمع يک مشت گرگ زندگي کنيم که هر عملي از آنها سر مي زند که ديگر آنجا جاي زندگي کردن نيست. به همين

دليل جامعه اگر به سمتي برود که بي اخلاق شود نابود مي شود و براي جلوگيري از اين نابودي به دنبال اخلاقيات مي گردد.

- شما اصلاح طلبان را تا چه اندازه اخلاق گرا مي دانيد؟

به اين سوال اين گونه جواب مي دهم که کساني که شعار مي دهند در واقع در عمل خودشان را نشان مي دهند و اگر به وظايف شان عمل نکنند، نمي توانيد بگوييد که شعارهايشان تا چه اندازه درست است. منتها مسووليت نبايد به گونه يي باشد که ديگر نتوان فرد مسوول را از نردبان پايين آورد. مشکل ما در سياست اين است که بسياري مي خواهند بالا بروند اما ديگر پايين آمدني نباشند. در واقع جامعه بايد نهادهايي را درست کند که افراد را بتواند پايين بکشد و کار را به دست همه بدهد و همه در معرض آزمون قرار بگيرند و در عين حال بتواند جلويشان هم بايستد و نگذارد آنقدر پيشرفت کنند که حکومت دائمي براي خودشان درست کنند.

- فضاي فعلي انتخاباتي را تا چه اندازه اخلاقي مي بينيد؟

اخلاقيات را بايد موردي بررسي کرد. مثلاً اگر امکاناتي را در اختيار فردي مي گذاريد و در اختيار فرد ديگري نمي گذاريد پس انتخابات از لحاظ امکانات عادلانه نيست و غيراخلاقي است. يا مثلاً اگر گروهي مانع سخنراني يا تبليغات و ارتباط يک گروه ديگر با مردم شود خب کارشان غيراخلاقي است. اخلاق انتخاباتي اين را مي طلبد که مثلاً امکانات برابر در اختيار کانديداها قرار بگيرد، يا همه گروه هاي سياسي در جامعه بتوانند در انتخابات شرکت کنند. اصلاً چرا فقط دو گروه بتوانند در انتخابات باشند؟ خب اين تقسيم بندي اصلاح طلب (افرادي که قبلاً در حکومت بودند) و اصولگرا (گروهي که اکنون برسر قدرت است) اصلاً تقسيم بندي اخلاقي و عادلانه يي نيست. شما نمي توانيد توقع داشته باشيد در انتخاباتي فقط دو گروه به رقابت بپردازند و آن دو گروه هم توسط حاکميت انتخاب شده باشد آن وقت انتخابات هم اخلاقي باشد.

- دولت نهم را با اين تفاسير تا چه اندازه اخلاق گرا مي دانيد؟

من به صورت کلي مي گويم که خير، اخلاق گرا نيست. اما به صورت جزيي مثلاً بايد بررسي کنيم که دولت به کدام يک از قول هايش عمل نکرده است يا فلان اطلاعات را به مردمش نداده است. اما به طور کلي و بر اساس شواهدي که من ديدم بايد بگويم اين دولت نه توانسته عدالت را در جامعه اجرا کند، نه توانسته به خوشبختي مردم کمک کند، نه توانسته به توسعه اجتماعي کمک کند و نه چيزهاي ديگر. به همين دليل به نظر من اين دولت اساساً دولت اخلاق گرايي نيست.

- سوال آخر اينکه آيا کنار کشيدن آقاي خاتمي به نفع آقاي ميرحسين موسوي از صحنه انتخابات و ناراحت کردن بسياري از طرفدارانش، يک عمل اخلاقي بوده است؟

آقاي خاتمي قبل از آمدنش هم اين حرف را زده بود که يا خودش در صحنه مي ماند يا آقاي موسوي. پس نمي شود گفت مثلاً آقاي خاتمي ترسيده که راي کمي بياورد. به هرحال براي کساني که يک هدف مشترک داشته باشند انتخابات مي تواند در جهات مختلفي سوق پيدا کند. مثلاً در امريکا خانم کلينتون هم به نفع اوباما کنار کشيد. مي خواهم بگويم وقتي افراد در يک گروه هستند بايد ببينند که زمينه براي کدام يک فراهم تر است و کدام فرد قادر است کارها را بهتر پيش ببرد، آن وقت به نفع هم و هدف مشترک شان کنار بروند. آقاي خاتمي هشت سال رئيس جمهور بودند و آقاي موسوي هم هشت سال نخست وزير. حال آقاي خاتمي به خاطر درکي که از توانايي خودشان و آقاي موسوي داشتند و با توجه به اينکه نمي خواسته با همفکر و همتاي خودش رقابت کند، شعاري را قبل از ورودش داده بود و اکنون هم به آن شعار عمل کرده است و اين يک کار غيراخلاقي نيست. يعني کساني که آقاي خاتمي را قبول دارند وقتي آقاي خاتمي فرد ديگري را قبول داشته و به نفعش کنار کشيده، آنها هم بايد آن فرد را قبول کنند. مگر اينکه بين طرفداران آقاي خاتمي و آقاي موسوي تفاوت هايي وجود داشته باشد و افراد نه بر اساس برنامه ها و نگرش ها بلکه به خاطر جنبه هاي فردي اشخاص از آنها حمايت کنند.
تحليلي از اجلاس سران گروه 20
نظم نوين، اين بار بيشتر اقتصادي، چندجانبه و جهاني

دکتر حسين سليمي

گوردون براون نخست وزير بريتانيا در پايان اجلاس سران کشورهاي گروه 20 که مهم ترين و تاثيرگذارترين قدرت هاي اقتصادي جهان هستند، تصميمات اين اجلاس را پايه گذار يک نظم نوين جهاني خواند. آيا آن طور که او در کنگره امريکا گفته بود، اين سرآغازي براي ساختن جهاني است يا تنها همان نهادها و ساختارها و روند هاي گذشته به گونه يي جديد در حال بازسازي و دگرگوني است؟ براي پاسخگويي به اين سوال نيازمند تاملاتي هستيم که به ما نشان خواهد داد جهان سرمايه داري برخلاف تصور برخي از تحليلگران راديکال به سوي فروپاشي نمي رود بلکه در پهنه جهاني تجديد ساختار مي شود تا بر بحران جاري فائق آيد و تغييراتي اساسي در سامان اجتماعي خود به وجود آورد؛ تغييراتي که به نوعي تحقق بخش آن پديده يي خواهد بود که در ادبيات اقتصادي و سياسي دو دهه اخير جهاني شدن خوانده مي شود.

نظم نوين جهاني، اصطلاحي است که يک بار جرج بوش پدر در اوايل دهه 1990 پس از فروپاشي تدريجي بلوک شرق براي وضعيت سياسي جديد جهان به کار برده بود که در آن امريکا و کشورهاي سرمايه داري غرب، محور و دايرمدار اصلي نظام بين الملل شده بودند و روابط قدرت و نظام هاي سياسي و امنيتي جهاني و منطقه يي در حال بازسازي و گاه بازآفريني بود. اما اين بار نظم نوين جهاني بيش از آنکه ماهيت سياسي داشته باشد، ماهيتي اقتصادي دارد و بيش از آنکه حول محور يک کشور و يک ابرقدرت واحد شکل گيرد، با مشارکت و هم پيماني کشورهاي مختلف و تحت تاثير فرآيندهاي عام جهاني در حال شکل گيري است. اين امر نشان مي دهد نظام جهاني سرمايه داري اين بار نيز مي خواهد از گرداب بحران، موقعيت و شرايطي نوين بسازد که در آن نه فقط بر مشکلات جاري خود غلبه کند بلکه ساختارها و روش هايي جديد در آن شکل گيرد که بتواند چالش هاي آينده را پاسخگو باشد.

در اجلاس گروه 20 چند نکته اساسي به چشم مي خورد که دقت در آنها مي تواند ما را در ادراک آينده نظم نوين جهاني ياري رساند.

1- در اجلاس گروه 20 به جز هشت قدرت برتر صنعتي و کشورهاي ديگر نيز که تاثير عمده بر اقتصاد جهاني دارند، حضور فعال داشتند، از چين و هند و برزيل که قدرت هاي بزرگ اقتصادي آينده اند و بيش از يک سوم جمعيت جهان را در خود جاي داده اند تا مالزي که يک کشور آسيايي مسلمان و تازه توسعه يافته است و حتي عربستان سعودي که به جز قدرت مالي فراوان، يکي از اصلي ترين کنترل کنندگان بازار انرژي و مواد پتروشيمي جهان است. در اين اجلاس حضور فعال قدرت هاي اروپايي نيز بسيار چشمگير بود و نقش آنها بسيار فراتر از گذشته بود زيرا در گذشته بيشتر نقش همراه و همکار امريکايي ها را داشتند اما اين بار به صورت فعال تري مشارکت کردند و حتي در بسياري از تصميمات اساسي اجلاس مانند متعهد ماندن و تقويت کردن تجارت آزاد بين الملل و نيز تقويت بانک جهاني و صندوق بين الملل پول بسيار تاثيرگذار بودند. اين نشان مي دهد آنچه تحت عنوان يکجانبه گرايي وارد ادبيات روابط بين الملل شده بود به تدريج در حال کنار گذاشته شدن است و فرآيند هاي جهان آينده با مشارکت و حضور تمامي کشورهاي تاثيرگذار شکل خواهد گرفت.

2- در اين اجلاس هرچند حمايتگري در حوزه اقتصادي و اجتماعي مورد نقد قرار گرفت و همچنان بر اصول اقتصاد بازار آزاد تاکيد شد، اما سياست هاي مورد نظر آن نوعي حمايتگرايي نوع جديد را در پي خواهد داشت. در اين نوع حمايتگري جديد، دولت ها در مهار بحران و هدايت اقتصاد کمک خواهند کرد مثلاً با کمک هاي خود از فروپاشي بنگاه هاي بزرگ پولي و صنعتي جلوگيري کرده و حتي با تزريق پول قدرت خريد و بازار مصرف را براي مقابله با رکود تقويت خواهند کرد، اما همچنان از تصدي گري و نيز به دست گرفتن تجارت بين الملل خودداري خواهند کرد و تلاش مي کنند بازار اقتصاد و تجارت را مستقل و خودبسنده نگه دارند. اين امر نشان مي دهد در عين حمايت اوليه براي غلبه بر بحران، اقتصاد بازار آزاد همچنان پابرجا باقي خواهد ماند و نهادهاي آن بازآفريني خواهند شد.

3- بيشتر چالش هاي مطرح شده در اين اجلاس چالش هايي جهاني بوده و جنس بحث ها و نتيجه گيري ها به نوعي بود که انگار همه کشورهاي شرکت کننده دريافته بودند مسائل پيش روي آنها مربوط به يک يا چند کشور نيست بلکه اين مسائل جهاني هستند و تمامي آنها درگير و مبتلا به آن هستند. وقتي مشکلات جهاني مي شوند، راه حل ها نيز بايد از جنس جهاني باشند و اين آگاهي و اقدام جهاني سرنوشت آنها را به هم پيوند داده و آنها را در محيط مشترکي قرار مي دهد که با شرايط سرشار از تقابل و تضاد گذشته تفاوت دارد. اين وضعيت جهان تازه يي به وجود مي آورد که نوع جديدي از تصميم گيري و اقدام را مي طلبد. در اين وضعيت جديد ديگر نمي توان بر تضادها و تقابل ها براي پيشبرد اهداف کشورها تاکيد کرد.

4- در اين نظم نوين جهاني نهادهاي بين المللي نقش اساسي و تعيين کننده خواهند داشت و نقش آنان به نوعي است که مي تواند نمادي براي آن باشد که سرنوشت همه کشورها و موسسات اقتصادي در جهان امروز ما به هم پيوند خورده است. چنان که در اين اجلاس نيز تصميم گرفته شده بيش از يک تريليون دلار براي تقويت صندوق بين المللي پول و بانک جهاني براي کمک به کشورها و بازارهايي که از بحران اخير صدمه ديده اند در نظر گرفته شده و با کمک اين سرمايه فعاليت ها و نهادهايي که بتوانند هم در اقتصادهاي ملي و هم در عرصه جهاني نقش آفريني کنند تنظيم شده و اين نهادها تقويت شوند. مصوبات و تصميمات آنها نشان مي دهد همه اين کشورها مي دانند که موفقيت آنها در گرو موفقيت ديگران است و شکست و بحران براي ديگر کشورها به منزله بحران براي همه است. در نظم نوين سرنوشت همه کشورها به هم پيوند خورده است. تجربه هاي اخير از بحران اقتصادي دهه 90 گرفته تا بحران کنوني نشان داد پيدايش مشکلات و بحران در هر نقطه نظام جهاني مي تواند به سرعت به نقاط ديگر منتقل شده و دامنگير ديگران نيز بشود. بنابراين حتي به دليل اختلاف نظرهاي سياسي ديگر نمي توان آرزومند يا دست اندر کار بحران آفريني براي ديگران بود بلکه بايد به فرمول هاي جديدي براي همسازي و همکاري در عين رقابت انديشيد.

عناوين اين صفحه
سياست ويرگول
بدون شرح
جامعه عزتمند
تحقق شعارهاي انقلاب در گرو فرد نيست
جمع اين دو
دولت نهم اخلاق گرا نيست
نظم نوين، اين بار بيشتر اقتصادي، چندجانبه و جهاني
پيروزي اصلاح طلبان مشروط به اجماع

پيروزي اصلاح طلبان مشروط به اجماع
عيسي سحرخيز

براي اينکه بتوانيم درباره موفقيت ميرحسين موسوي صحبت کنيم بايد به موقعيت اصلاح طلبان توجه کنيم. موقعيت اصلاح طلبان در صورتي که به ائتلاف برسند يا با دو نامزد در انتخابات شرکت کنند، فرق مي کند. اصلاح طلبان زماني شانس پيروزي خواهند داشت که به ائتلاف برسند. اگر اصلاح طلبان به ائتلاف نرسند، امکان پيروزي آنها در انتخابات به شدت کاهش پيدا مي کند. اصلاح طلبان اگر به شعارهايي که سر مي دهند اعتقاد دارند بايد به ائتلاف دست بزنند. اين کار تنها راه به دست آوردن پيروزي است. اجماع ميان نامزدهاي اصلاح طلبان پيروزي را براي اين طيف فکري در انتخابات رياست جمهوري راحت تر مي کند اما شرط کافي نيست. البته هم اکنون تعدد و تکثر نامزدها را داريم که اين امر باعث مي شود نامزدها علاوه بر رقابت با طيف هاي فکري رقيب، با همفکران خود نيز رقابت کنند. بحث ديگري که در مورد آقاي ميرحسين موسوي مطرح است اين است که آيا ايشان در جايگاه اصلاح طلبي است يا در قالب اصولگرايي؟ البته ايشان گفتند «اصلاح طلبي هستند که به اصول معتقد است». بنابراين وي به جاي اينکه بين دو صندلي بنشيند به صندلي اصلاح طلبي نزديک تر شده است. اما شخصيت ميرحسين موسوي به گونه يي است که برخي از جناح هاي اصلاح طلب از وي حمايت نمي کنند اما برخي از شاخه هاي طيف اصولگرايي به گرايش هاي فکري موسوي تمايل نشان داده اند. با اين حال همه چيز بستگي به شرايط دارد که چه کسي در مقابل ميرحسين براي رقابت قرار مي گيرد. متاسفانه هم اکنون نمي توان در اين باره صحبت کرد و با قاطعيت گفت ميرحسين موسوي مي تواند پيروز شود يا نه. ميرحسين موسوي شخصيت والايي دارد و مرام ايشان ستودني است. من معتقدم شعارهاي ميرحسين که در روزهاي اخير مطرح شده نشان دهنده حرکت وي به جلو است. ايشان درباره مسائلي صحبت کردند که به روشن کردن تفکرات وي کمک بسياري کرده است. البته موضع ايشان درباره خيلي از مسائل روشن نيست. زماني که وي صحبت از قانون مي کند آيا خودش مي تواند به اين مساله احترام بگذارد يا جلوي افراد زيرمجموعه اش را براي گريز از قانون بگيرد؟ طبق رسمي که از گذشته باقي مانده نامزدها براي اينکه بتوانند مردم را به خود جذب کنند ابتدا به نقص ها و اشتباهات دولت فعلي مي پردازند و در مرحله بعد اهداف و برنامه هاي مدنظرشان را براي بهبود شرايط بيان مي کنند و به نوعي سطح توقعات جامعه را بالا مي برند. متاسفانه يا خوشبختانه در دوره هاي گذشته، نامزدهاي پست رياست جمهوري شعارهايي سر مي دادند که با به قدرت رسيدن، به شعارهاي دوران انتخاباتي خودشان توجهي نمي کردند يا مي توان گفت در جهت عکس شعارهايشان عمل مي کردند. به خاطر همين هم اکنون جامعه به برنامه ها و شعارهاي نامزدهاي انتخابات جدي نگاه نمي کند. مردم عامه به کادر اجرايي نامزدها نگاه مي کنند که آيا اين افراد توانايي اجراي شعارهاي انتخاباتي را دارند يا نه. زماني که ميرحسين موسوي صحبت از آزادي مطبوعات يا اجراي عدالت مي کند آيا افرادي که توانايي اجراي اين شعارها را دارند در کادر اجرايي ايشان وجود دارند؟ آيا کادر اجرايي وي در زمينه آزادي پيشينه يي دارد؟ اينها سوالاتي است که بايد پاسخ آن را به دست آورد. متاسفانه افرادي که در کادر اجرايي ميرحسين موسوي جمع شده اند سابقه اجرايي آنچناني ندارند و بيشتر آنها آکادميک هستند.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام