يكشنبه، 16 فروردين 1388 - شماره 1917
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
يادداشت
با علي دايي چه کرده ايم
مسعود بهنود

در عين آنکه دلمرده ايم از داستان تيم ملي فوتبال و اين دلمردگي مزمن است اما بايد گفت نبايد گذاشت زخم کهنه شود که آنچه با علي دايي کرديم هيچ جامعه يي با قهرمان خود نکرد، آنچه علي دايي با خود کرد هيچ دشمني با دشمن نکرد و آنچه سياست با زندگاني ما مي کند هيچ سوهاني با روح ما نکرد. حکايت برد و باخت نيست که اين معمول رقابت است و عرصه يي است که به عمل کار برآيد به سخنراني نيست. حکايت کبر و غرورفروشي است و شيخ صنعان است و دخترک که قدرت را مظهرست.

علي دايي افتخار ايران است. علي دايي ورزشکار رکورددار ايران در بالاترين سطح جهاني. او و حسين رضازاده از اردبيل آمدند، در ناز شمال تهران بزرگ نشدند، به همت بلندآوازه خود را به جهان رساندند و مرداني چنين در هر کجاي جهان باشند قدر مي بينند و به افتخاري که نصيب جامعه مي کنند بر صدر مي نشينند. چه رسد به جامعه ما که تبليغات مي گويد در آينده قرار است قله هاي علم و هنر و ورزش را فتح کند - که کاش چنين باد - اما هنوز که نکرده ايم و لاجرم مانند دايي بسيار نداريم.

راستي ما چه کرده ايم با اينها. چگونه سخن رئيس جمهور درست مي آيد که خطاب به همين فوتباليست ها سه سال قبل گفت برويد اين بار وارد جام جهاني شويد، بار ديگر يکي از چهار تيم دنيا و... خب اگر قهرماني به دستور شدني بود علي دايي چه عجب که تصميم گرفت پيشش ببرد؟

اگر تيم فوتبال ايران تيم سعودي را زده بود، يک لحظه فرض کنيم و بعد سه بازي بعد را مي برد و به جام راه مي يافت، مگر نه اينکه علي دايي اجازه مي يافت که برنامه تلويزيوني را تعطيل کند و در گوش خبرنگاران هم بزند چرا که امکان داده بود فلان روزنامه بنويسد از برکت حضور فلان مقام سياسي بود که تيم ايران افتخار آفريد. مگر بار پيش که مقامي به ديدار تيم رفت ننوشتند که وي راه گل نخوردن به گلر تيم ملي آموخت. مگر ننوشتند رئيس فوت و فن ها گفت که مربي تيم ملي حيرت کرد. مگر نگفتند وي دريبل ها زد که کس هنوز در زمين فوتبال نديده است. مگر رئيس ورزش نگفت ايشان چه توصيه هاي موثر کرد. حاصل آن «ها» اين «هو»ي بي ربط است که در سايت ها مي نويسند حضور فلان در استاديوم، باخت آورد.

چند سال پيش قلم را گرياندم براي آقاي مايلي کهن، چرا که در غرب تهران مادر محترمش همسايه ما بود و وقتي تيم باخت شيشه آپارتمان آن زن را شکستند و من شب به فغان آمدم که اين چه عقب افتادگي است و بچه هاي مجموعه مان که از جمله خشمگينان بودند به توصيه يکي قبول کردند دسته گلي ببرند و عذر بخواهند. اينک يکي بايد بر علي دايي قلم بگرياند که خود اين سرنوشت بر خود نوشت.

اما نه تقصير دايي است و نه رضازاده که باور کرده بود رکوردش محفوظ مي ماند تا ابوالفضل پسر نازش آن را بشکند و وقتي همشهري اش منتظر نماند ابوالفضل بزرگ شود و به فاصله يک سال رکورد قهرمان قهرمانان را شکست آن وقت زبان ها دراز شد که چرا رضازاده در آگهي معاملات ملکي دوبي شرکت کرده است.

تقصير از قامت ناساز بي اندام ماست که مي خواهيم چرخ را از اول اختراع کنيم و به راهي که تمدن بشري رفته. به تجربه ها که جوامع بشري کرده اند، ارجي نمي نهيم. اين دور نگاه داشتن چهره هاي محبوب مردم از عرصه سياست غبه همان اندازه که دور نگاه داشتن نظاميانف در جهان باتجربگان رعايت مي شود. اگر شنيده ايم که در کشوري مانند امريکا بيشتر هنرمندان در انتخابات اين دوره رياست جمهوري بر اوباما اجماع کردند، چون از اصلاح گفته بود، اين در مورد جامعه يي عملي است که همه اجزايش بر عهده بخش خصوصي است، نه مانند ايران ما که همه چيز در دست دولت. اگر امريکا هم مانند ايران اداره مي شد لابد آن تعداد هنرمندان که بر مک کين گرد آمدند و به جرج بوش راي دادند رخت شان بر لب بام بود و نه فيلم هايشان مجوز مي گرفت.

در جوامعي که دولت همه جا و در همه کار نيست، خطري هنرپيشه علاقه مند به سياست را تهديد نمي کند، اگر نامزد مطلوبش برد يا باخت زندگي او دگرگون نمي شود. اما در ايران ما و در هر کشور که چنين اداره مي شود نه مقامات عالي که اگر فرماندار محل هم انگشت عنايتي بجنباند سرنوشت افراد دگرگون مي شود، در اين جوامع کشاندن چهره هاي محبوب به ميدان تبليغات سياسي جز آنکه ناچاري آنان را نشان دهد، کاري نمي کند. و جز آنکه يک روز بعد از باخت دچار اندوهي خواهند شد که به راستي سزاوارش نيستند. دايي فقط اين خطا کرد که فريب لبخنده و مجامله سياست و قدرت را از سر غرور خورد. و دومين خطايش اين بود که گمان کرد تکيه کردن بر قدرت کافي است و خطاپوش مي آيد، حالا نيز به همين خطا بايد سکوت کند و هيچ نگويد و سکوت کاري است که اگر علي آقا مي دانست لابد تا همين جا هم محبوبيت و قدر خود را بازيچه سياست پيشگان نکرده بود و اين همه مخالف براي خود نساخته بود.
شايد با سمعک صداي پاي بهار را بشنويم
مريم شيرزادي



استاد ارجمند يادداشت با عنوان «صداي پاي بهار در اسفند» را در روزنامه 29/12/87 «اعتماد» از شما خواندم مثل هميشه «سبک» و متن روان نوشته شما دلنشين بود.

به آن مي مانست که گزارشگر تاريخ نويسي همراهم بوده و زندگي دوران بچگي و نوجواني ام را برايم يادداشت کرده باشد. توصيفي که از آن سال ها داشتيد برايم خاطره انگيز بود. در آن سال ها من حدود هفت هشت سال داشتم. از ميان تونل هايي که از تل برف هاي زمستاني انباشته در ميان کوچه با بچه هاي هم سن و سالم ايجاد کرده بوديم به دنبال بهار مي گشتيم. آخه، انتهاي آن تونل برفي کوچه مان به زمين مخروبه بزرگ منتهي مي شد که باغبان پيري در آنجا مستقر بود. سرپناهي با داربست هاي چوبي و حصير و مشمايي براي خود ساخته بود. قسمتي از زمين را نشاکاري کرده و اطراف زمين را با پيت هاي حلبي روغن که در آنها نهال درختان بود و جعبه هاي گل هاي بنفشه رنگي و ميمون هاي زرد چيدمان. گلدان هاي سنبل ها را در گوشه يي زير همان سرپناه چوبي و مشمايي گذاشته تا از سرما يخ نزنند. آن وقت ها هوا در بهار هم سرد بود چه رسد به زمستان اما دل ها خيلي گرم. خوب يادمه ما زندگي متوسطي داشتيم، فقط پدر کار مي کرد ما شش سر عائله به همراه مادربزرگ مان تامين بوديم. بي دغدغه و خوش زندگي مي کرديم. سر سفره هفت سين مان هميشه سبزه، ماهي قرمز و سنبل بود. مادربزرگ معتقد بود حتماً سبزي پلو و ماهي سفيد شب عيد را همه بايد داشته باشيم. مطلب شما را در روزنامه تازه خوانده بودم و در آن حال و هوا بودم، از سرکار به خانه برمي گشتم. از عطر سنبل هاي جلوي در گل فروشي سر کوچه مان از حرکت بازماندم، خم شدم مشامم را از عطرشان پر کنم به ياد آن روزها و شايد هم يکي را براي سفره هفت سين انتخاب کنم. برچسب شش هزارتوماني روي برگ سنبل هاي رنگي چسبانده شده بود. با حسرت نفسي عميق کشيدم با عطر سنبل ها. به سمت خانه به راهم ادامه دادم.

تا رسيدن به خانه خودم را اين گونه قانع مي کردم «مادربزرگ خدا رحمتت کند» امسال چون ما عزادار عزيزي هستيم و عيد نمي گيريم پس هفت سين نمي چينم. تازه با شش هزار تومان مي توانم يک عدد مرغ يا نيم کيلو گوشت و شايد هم يک ماهي آزاد پرورشي کوچک براي شب سال نو بخرم و يکي دو وعده غذايي را بگذرانيم. آخه با اين حقوق بازنشستگي و هزينه هاي تحصيلي دانشجوي دانشگاه آزاد مگر مي شود به سنبل شش هزارتوماني سفره هفت سين فکر کرد. تازه گل فروشي سر کوچه هم که هست با تماشاي سنبل و بو کشيدن عطر آن هنگام گذر از کوچه به هرحال بهار مي آيد. تنها چيزي که در بهارهاي آن سال ها و اين سال ها مشترک است، يک «حرکت» است. آن وقت ها من مي دويدم در ميان تونل برفي و به دنبال بهار، اما پرنشاط و باطراوت، چرا که نمي دانستم و نمي فهميدم بعد از آمدن بهار چه خواهد شد. شايد هم اميدوار بودم به اينکه «آينده يي بهاري» با بهار خواهد آمد. حال که 40 سال از آن دويدن ها مي گذرد باز هم در حال دويدن هستم اما نه به تندي آن گام هاي نوجواني، شايد هم زمان و روزگار است که سرعت گام هايش بيشتر از من است چرا که من جامانده ام از بهار. اين را هم خوب مي دانم و هم مي فهمم که اميدي به «بهارهاي آينده دار» هم ندارم. در انتها شما نوشته بوديد به کلينتون و حرف هايش به دادگاه لاهه، به انتخابات و رقابت هايش و به اقتصاد و تنش هايش نينديشيم. به رويش، تولد و بهار فکر کنيم. شما استاد من هستيد و به حکم وظيفه شاگردي سخنان و پندهاي گوهربار شما را به جان دل خريده آويزه گوش مي کنم. به بهار و روييدن و دگرگوني در 50سالگي مي انديشم. گرماي طبيعي بيش از حد و فشار خون بالاي بدنم را با ليسيدن يک «بستني يخي» که ديگر نوبر بهار نيست «چون در همه فصول در سوپرها يافت مي شود و مي شود با 200 تومان خريدش»، خنک مي کنم و اگر مجالي به اذن الهي باشد به انتظار «بهاري ها» مي نشينم.
در ستايش تمام کتاب هايي که نخوانده ايم
علي خادمي

در منطقه 22 تهران کتابخانه يي وجود دارد که شايد بتوان اوضاع کتاب و کتابخواني را به آن شبيه کرد.

کتابخانه يي کوچک در گوشه پارکي نه چندان بزرگ. از دور به کتابخانه شباهتي ندارد. خود من در ابتدا فکر مي کردم بوفه يا سرويس بهداشتي باشد. دور تا دورش داراي پنجره هاي کوچکي است که توسط حفاظ هاي فلزي بسيار ضخيم محافظت مي شود. تمام پنجره هاي سالن مطالعه از داخل مات و کدر هستند يا توسط قفسه هاي کتاب، سالن را از هر گونه نفوذ بيرون در امان مي دارند. صد البته پنجره هاي قسمت کارکنان اين موارد را شامل نمي شوند. اين توصيف را شايد بتوان با تغييراتي کوچک درباره يک زندان نيز به کار برد. فوکو در تاريخ جنون از اقامتگاه هاي اجباري عصر کلاسيک مي گويد که موظف بودند بيکارگي و بي فايدگي اجتماعي را به همراه جنون در خود محبوس سازند. احتمالاً هنوز هم تمام اين موارد براي حبس در چنين کتابخانه يي دلايل خوبي محسوب مي شوند. در دوراني که اقتصاد تمام جنبه هاي ديگر را زير پوشش و اقتدار و سلطه خود دارد، بيکارگي، بي فايدگي و صد البته جنون مي تواند صفات بارز کسي باشد که به اين فعل خواندن ارتکاب مي ورزد. البته با ورود به کتابخانه متوجه مي شويم قضاوت مان نادرست بوده است. از در کتابخانه که وارد مي شويم روبه روي ما دو قفسه کتاب موجود است. قفسه سمت چپ انواع گونه هاي داستاني را بدون ترتيب خاصي در خود حبس کرده و قفسه سمت راست مملو از کتاب هاي درسي است که اکثر آنها را دو انتشاراتي بسيار معتبر در حوزه «تجارت کنکور» به چاپ رسانده اند.

اکثريت قريب به اتفاق کساني که محيط کتابخانه را براي مطالعه انتخاب مي کنند مشغول به خواندن کتاب هاي درسي هستند . در بيشتر موارد، اين ممارست در کسب علم و دود نئون خوردن را مي توان نوعي سرمايه گذاري به حساب آورد. جوانان و نوجوانان سختکوش و باهوشي که براي کسب موقعيت مالي و اجتماعي بهتر و داشتن رفاه در آينده خود را ناگزير از پيمودن مدارج تحصيلي بيشتر و بالاتر مي بينند. و صد البته که بسياري از مسوولان از مدرک سالاري و مدرک محوري شکايت مي کنند بي اينکه ريشه هاي چنين اپيدمي فراگيري به واقع بررسي شود. به کتابخانه بازگرديم بهتر است؛ احتمالاً درباره چنين مکاني به سختي بتوان از نام کتابخانه - خانه کتاب - استفاده کرد. چرا که اتفاقي که در آن رخ مي دهد چيزي از جنس فعاليت يک شرکت سرمايه گذاري است، يا حتي نوعي ليزينگ. چرا که اکثريت مراجعان به اين کتابخانه قفسه سمت راست را ترجيح مي دهند؛ قفسه يي که کتاب هايش بيشتر از آنکه خوانده شود مصرف مي شود، چرا که براي مصرف شدن انتشار يافته اند. اما قفسه سمت چپ حکايت جالب تري دارد. براي بسياري از مردان خواندن داستان و رمان به نماد انجام کاري پوچ و بيهوده تبديل شده است، يک وقت تلف کردن تمام عيار. مراجعان گاه و بيگاه اين کتاب هاي داستان را اکثريت قاطعي از زنان تشکيل مي دهند. زناني که با کيسه يي از مايحتاج روزانه يا بچه يي کوچک وارد مي شوند با کنجکاوي روبه روي اين قفسه با خود کلنجار مي روند. بسيار شنيده ايم که رمان هنر دنياي مدرن است و از اين نظر زن بودن اکثريت علاقه مند به اين گونه ادبي در ايران بسيار قابل تعمق است. هرچند شرايط اقتصادي نا مناسب از سويي و سلطه مصرف گرايي از سوي ديگر مردان را زير فشار شديدي قرار داده است، اما به هر حال نمي توان اين را منکر شد که از ديد خيلي از آقايان، کتاب خواندن، و بيشتر داستان و رمان خواندن، احتياج به دلي خوش و وقتي آزاد دارد، چيزي که آنها هميشه از آن بي بهره اند. همان طور که کالوينو اشاره کرده است گويي زنان حامل حقيقتي هستند در تضاد با تمدن معاصر. که شايد يک دليل براي اثبات اين موضع انتخاب کتاب هاي قفسه سمت چپ توسط آنها باشد.

در عصري که رسانه هاي تصويري از هر سو ما را احاطه کرده اند به نظر مي رسد تفاوت انسان ها در دست هاي آنهاست؛ دستي بي هدف که کنترل تلويزيون يا ماهواره را انتخاب کرده است و دستي سخاوتمند که ترجيح داده است کتابي را ورق بزند. اما چه اصراري است به انجام چنين کاري؟ آن هم در دنيايي که ديگر کتاب خواندن را به صورتي غيرمستقيم طرد و حبس کرده است؟ ضياء موحد در ابتداي آخرين مجموعه شعرش جملاتي زيبا و پر تعمق از پل والري آورده است؛«... من صميمانه اعتقاد دارم اگر کسي نتواند به جز زندگي خود زندگي هاي ديگري را زيست کند، زندگي خود را هم نمي تواند زيست کند.» شايد جواب اين سوالات در همين جمله والري نهفته باشد، کتاب خواندن، و نه درس خواندن، متضمن يک تنهايي است، يک تنهايي که در تضاد کامل با انزواي انسان در دنياي امروز است، اين تنهايي در جهاني ديگر اتفاق مي افتد، جهاني که نويسنده، شاعر يا فيلسوف آن را خلق کرده و ما را به آليس بودن در اين سرزمين عجايب دعوت کرده است، آن هم به اين سبب که بتوانيم زندگي ديگري را زيست کنيم، براي اينکه بتوانيم زندگي کنيم.
عناوين اين صفحه
با علي دايي چه کرده ايم
شايد با سمعک صداي پاي بهار را بشنويم
در ستايش تمام کتاب هايي که نخوانده ايم
صفحه آخر

صفحه آخر
mahsa.hekmat@yahoo.com


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام