شنبه، 15 فروردين 1388 - شماره 1916
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: انديشه
در گفت وگو با دکتر سروش دباغ
اخلاق در ساحت تفکر معاصر

محمد ميلاني

اخيراً دو کتاب از دکتر سروش دباغ روانه بازار کتاب شده است که در نوع خود کتاب هاي معتبري مي تواند باشد چراکه هم به مسائل مختلف از منظر فلسفي نگريسته و هم توانسته جايگاهي براي اخلاق در بستر تفکر معاصر تفکرمان ايجاد کند. نام يکي از آنها عام و خاص است و ديگري امر اخلاقي - امر متعالي نام دارد. به بهانه هردو اين کتاب ها که از سوي انتشارات پارسه و ديگري هرمس روانه بازار کتاب شده گفت وگويي را با دکتر سروش دباغ انجام داده ايم.

---

-اخيراً دو کتاب از شما روانه بازار شده است؛ يکي «عام و خاص در اخلاق» و ديگري «امر اخلاقي - امر متعالي» نام دارد. اگرچه هر دو جستارهايي در اخلاق به شمار مي روند، ولي ساختار تقريباً متفاوتي با هم دارند. «امر اخلاقي - امر متعالي»، که به تعبيري جستارهاي فلسفي شما را نيز در برمي گيرد، مجموعه مقاله هاي تخصصي است که در سال هاي اخير براي سمينارها يا همايش هاي مختلف ارائه داده ايد. بنده هم قصد دارم بحث را از همين کتاب آغاز کنم. چيزي که در اين کتاب براي بنده جالب بود و مايلم به عنوان پرسش اول از حضورتان مطرح کنم اين است که شما در اين کتاب مقاله هايي داريد که به مفاهيم اخلاقي مي پردازند که آدمي در زندگي روزمره اش با آن سرو کار دارد. بسياري از ما وقايع يا داستان هايي را در اين خصوص شنيده ايم. مساله رحم جايگزين يا مادري جايگزين يکي از اين موارد است. از زماني که مسائل ژنتيکي و مفاهيمي با عنوان شبيه سازي در دنيا باب شد و اذهان بسياري از متفکران ديني يا اخلاقي را برآشفت و بسياري ديگر را نيز بر آن داشت که از منظري اخلاقي با اين واقعيت ها کنار آيند، ما شاهد بحث هايي در اين مسائل هستيم و شما هم در مقام کسي که کارش فلسفه است به اين مسائل در کتاب پرداخته ايد. تصور مي کنم در زبان فارسي تا به امروز کمتر اين مسائل مورد توجه قرار گرفته اند. شما چه ذهنيت يا ساختگاه فکري را در نوشتن اين مقاله از منظر فلسفي و اخلاقي مد نظر داشتيد.

بهانه نوشتن آن مقاله سميناري بين رشته يي بود که در سال 86 در دانشگاه علوم پزشکي شهيد بهشتي برگزار شد. بنده اين مقاله را در آنجا ارائه کرده بودم. علاوه بر اين، چون مسوول پنل فلسفي سمينار بودم و بايد مقالات ارائه شده را بررسي مي کردم، متوجه شدم اين مساله از مسائل مهم و مبتلابه ما ايرانيان است. و براي متخصصان مختلف رشته هاي پزشکي و غيرپزشکي نيز قابل تامل است. در کشور ما سومين عامل طلاق بچه دار نشدن زوجين است و استفاده از رحم جايگزين يا مادري جايگزين يکي از راهکارهايي است که فرد مي تواند از اين طريق صاحب بچه شود. تصور مي کنم اين مساله در فلسفه اخلاق بيشتر از ساير رشته هاي فلسفي مي تواند با زندگي متعارف ما نسبت برقرار کند. اگر هم از سوي ديگران کمتر مطرح شده، بايد بيشتر به آن پرداخته شود. اين مقاله و تا حدودي مقاله مربوط به اتانازي که در کتاب آمده است به نحوي مي توانند از مسائل کنوني جامعه ما باشند. چون بنده تا حدودي در جامعه پزشکي حضور دارم، بعضاً در نشست ها و سمينارهاي مربوط به اين حوزه شرکت مي کنم و از اخبارشان کم و بيش اطلاع دارم، احساس مي کنم هرچند در جامعه ماچنين مسائلي مطرح شده اما بر آفتاب افکنده نشده و پزشکان همچنان با آن دست به گريبان هستند. اما براي اينکه يک نگاه و ديدگاه فلسفي هم در اين باب ارائه شود، علاوه بر جنبه هاي مختلف اين مساله، از جمله جنبه هاي جامعه شناختي، روانشناختي، حقوقي و زيست شناختي، مي توان از منظر اخلاقي و به طور مشخص فلسفه اخلاق هم به آن پرداخت. اين مساله پيشينه محکمي نيز در دنيا دارد، از اين روي هم بحث مادري جايگزين يا رحم جايگزين و هم بحث کشتن مشفقانه يا کشتن از روي ترحم هر دو مي توانند جايگاه مهمي داشته باشند. در کشور خود ما هم اين مساله مورد تامل قرار گرفته و توانسته اذهان را به خود معطوف کند. سال گذشته سريالي تحت عنوان «ساعت شني» از تلويزيون پخش شد که تماماً معطوف به همين مساله بود. اخيراً نيز درباره اتانازي و يکي از اصناف آن فيلمي ساخته شده است تحت عنوان «پاداش سکوت»، که داستان آن به گونه يي حول محور از ميان برداشتن همرزم در جبهه مي چرخد. طبق اين اصل شخص بايد در مواقع اضطراري فردي را از پاي درآورد. در اين فيلم به يکي از اقسام شش گانه اتانازي پرداخته شده است که به آن اتانازي اضطراري مي گويند. اين نشست ها، سمينارها و فيلم ها حاکي از اين است که مساله رفته رفته به ساحت آگاهي ما وارد مي شود. اخيراً آقاي حاتمي کيا نيز فيلمي تحت عنوان «دعوت» ساخته که تمامي اپيزودهاي آن درباره سقط جنين، يکي از مسائل مطرح در اخلاق پزشکي است. علاوه بر اين، قطعاً مسائلي از اين دست که مبتلابه جامعه ماست، از منظر فلسفي و اخلاقي هم بايسته و درخور تامل است و بايد در اين زمينه کار کرد. من هم از اين منظر وارد بحث شده ام و اين دو مقاله را با چنين انگيزه هايي نوشته ام. معتقدم از منظر اخلاقي اکنون بسيار بجاست که به اين مسائل پرداخته شود و هر کس به قدر وسع و دانش خودش بايد در اين حوزه ها مشارکت داشته باشد.

-در واقع شما يک خلاء اخلاقي در اين حوزه احساس و تصور مي کرديد از منظر اخلاقي هم بايد به اين مسائل پرداخته مي شد.

بله، اگر از ابعاد مختلف بتوان در اين خصوص بحث کرد، تصور مي کنم از جنبه نظري پرداختن به اين مساله خالي از لطف نبود. فضاي عمومي جامعه هم اين را مي پذيرفت. البته وجود نهادهايي که در حوزه اخلاق پزشکي در سال هاي اخير در کشور تاسيس شده باعث توجه بيشتر به اين مباحث مي شود و اين مسائل بسيار جدي تر مطرح مي شوند، ولي به هر حال بايد از منظرها و حوزه هاي مختلف در اين مباحث مشارکت کرد و در تعالي آنها موثر بود من هم از اين منظر و به دليل دلمشغولي هاي اخلاقي که داشتم به اين موضوعات، که در دنيا و در جامعه ما به شدت محل بحث است، پرداختم. چون همان طور که از منظر حقوقي اين گونه مسائل پيچيدگي هايي دارند، از منظر اخلاق هم زواياي مخصوص به خود را دارند و پرداختن به آنها مي تواند خروجي هاي مختلفي داشته باشد. برخي مواقع مي تواند محصول رايزني و گفت وگوي جمعي متخصصان حوزه هاي مختلف، از قبيل مجامع حمايت از خانواده ها باشد و اين اصول در آنجا تصويب شوند يا کساني در اين رابطه فرهنگ عمومي بسازند و آگاهي هاي اجتماعي را بالا ببرند. همان طور که مي بينيد اينها مي توانند خروجي هاي مختلف و متعدد اين بحث ها باشند. کسي هم که در حوزه اخلاق و فلسفه کار مي کند در حد خود مي تواند در اين مباحث مشارکت کند.

-مساله ديگري که شما در اين کتاب به آن پرداختيد مساله اتانازي از منظر ديويد راس فيلسوف اخلاق معاصر بود. با توجه به اينکه اين مساله در ايران براي اولين بار است که در اين سطح و از اين منظر مورد مداقه قرار مي گيرد، لطفاً بفرماييد راس چقدر در جامعه ما شناخته شده است و از سوي ديگر نظرات وي چقدر مي تواند در جامعه ما و بالاخص جامعه ديني ما مورد پذيرش و اهميت قرار بگيرد.

نکته مهمي را مطرح کرديد. واقعيت اين است که راس در فضاي فلسفي ما خيلي شناخته شده نيست. البته بايد عرض کنم يک کتاب از او، با عنوان شرحي بر فلسفه کانت، به فارسي ترجمه شده است. مقاله يي نيز آقاي ملکيان تحت عنوان تقرير حقيقت و تقليل مرارت، با عنوان فرعي وجه اخلاقي و تراژيک زندگي روشنفکري نوشته اند که بحث شان را در آن مبتني بر مباحث راس تقرير کرده اند و نظراتشان را درخصوص مسائل تفکر وي آورده اند. بنده در کتاب «سکوت و معنا»، در مبحث عام گرايي و خاص گرايي در فرااخلاق، در مورد فلسفه راس و فلسفه اخلاق قدري صحبت کرده ام. بوستان کتاب قم نيز چند ترجمه درباره تفکر راس منتشر کرده است. از اين حيث، توجه به راس رفته رفته بيشتر مي شود. من هم در اين مقاله هم سعي کردم مبتني بر مدل راس بحث را تقرير کنم. در اين کتاب مقاله ديگري هم تحت عنوان مباني اخلاقي دموکراسي هست که باز از منظر اخلاقي راس به آن پرداخته ام. در اين مقاله سعي کردم در دستگاه اخلاقي راس دموکرات بودن را يک وظيفه از وظايف اخلاقي در نظر اول قلمداد کنم و نشان دهم چگونه مبتني بر آموزه هاي وي مي توان اين بحث را تقرير و تنسيق کرد. در حقيقت شخصاً با وجود نقدهايي که درباره او نوشته ام، روي هم رفته مدل تفکر او را مي پسندم، چون نگاهي پلوراليستيک به اخلاق دارد و من از منظر فلسفي با اخلاق پلوراليستيک همدلي بيشتري دارم و احساس مي کنم آراي او با شهودهاي ما سازگاري بيشتري دارد. علاوه بر اين او نگاهي وظيفه گرايانه دارد و در عين حال مي کوشد سنت وظيفه گرايانه را با سنت نتيجه گرايانه جمع کند، به گونه يي که محاسن هر دو باقي بماند و معايب آنها کنار گذاشته شود. البته اينکه تا چه حد موفق بوده، امري جداگانه است. تصور مي کنم روح حاکم بر فلسفه او در حوزه اخلاق برگرفتني است و آراي او مدل خوبي براي تنظيم مناسبات و روابط در حوزه اخلاق است. به همين خاطر در اين کتاب در دو مقاله از دو منظر مختلف به فلسفه اخلاق راس پرداخته شده است و حتي در بحث از اخلاق و سياست هم به شهود در فلسفه اخلاق راس اشاره مي شود. علاوه بر آن در کتاب عام و خاص هم در فصل مبسوطي به آن پرداخته ام و رد پاي آراي او را در اين سه مقاله مي توانيد ببينيد. تصور بنده اين است که با بازسازي و موجه تر ساختن فهرست وظايف در نظر اول (به تعبير خود او) و خصوصاً مفهوم شهود نزد او، مي توان از دستگاه اخلاقي اش استفاده بيشتري کرد. گمان مي کنم آن تلقي خطاناپذير از شهودهاي اخلاقي که راه به شهودهاي بين الاذهاني در حوزه اخلاق نمي برد، به گونه يي که شهودهاي اخلاقي کنشگران ذهني و خطاناپذير باقي مي ماند، پاشنه آشيل دستگاه راس است و بايد در اين باره بيشتر کار کرد و تلقي از شهود اخلاقي به دست داد که بين الاذهاني باشد و بتواند مورد نقد ديگران واقع شود. اين يکي از مشکلات دستگاه اخلاقي راس است، چون راس در معرفت شناسي يک مبنا گراي کلاسيک است و معتقد است شهودهاي اخلاقي ما، مانند تصديقاتي که در حوزه رياضيات مي کنيم، خطاناپذيرند و اين امر به دليل برقراري رابطه با رياضيات و مدل سازي اخلاق از روي آن بود همان طور که برخي از شارحان و منتقدان او از جمله گنسلر گفته اند، اساساً اين نوع تمثيل و تناظرسازي در رياضيات محل کلام است بنده هم در اين مساله با گنسلر همدلم و فکر مي کنم شهودهاي اخلاقي نمي توانند خطاناپذير باشند. اگر شهودهاي اخلاقي خطاناپذير باشند راه بر گفت وگوي عقلاني و انتقادي در باب شهودهاي اخلاقي بسته مي شود. اين نقطه ضعف دستگاه اخلاقي راس است که بايد به آن توجه کرد. اين بخش معرفت شناسانه آراي او است. در نظرات او درباره تنوع و تکثرً وظايف اخلاقي از منظر وجودشناسانه هم بصيرت هاي خوبي وجود دارد که مي توان از آنها بهره گرفت و با بهينه ساختن شان در تنظيم مناسبات و روابط اخلاقي از آنها استفاده کرد.

-در اين کتاب، سواي اين مباحث، مطالبي هم وجود دارند که در جامعه ما در مورد آنها بحث هاي زيادي شده است، به عنوان مثال دين، عرفان، دموکراسي، پوپر، ويتگنشتاين و مواردي از اين دست. آيا آنچه شما در اين کتاب آورده ايد توانسته فتح بابي جديد در اين مباحث داشته باشد؟

در اين مورد ديگران بايد قضاوت کنند. البته برخي از مقالاتي که فرموديد وجه قياسي پررنگ تري دارند، مانند مقاله يي که تحت عنوان نگريستن از وجه ابدي آمده است. به نظر من به يک چنين مساله يي کمتر پرداخته شده است. اما مقاله يي مانند تعبد و مدرن بودن صبغه روشنفکرانه پررنگ تري دارد. مقاله عرفان و روشنفکري ديني نيز که بيشتر در حوزه روشنفکري يا مشخصاً روشنفکري ديني است. بحث پوپر هم به خاطر موقعيت پوپر در جامعه ما بوده است، هرچند براي اينکه مقاله خواندني تر شود و غناي بيشتري پيدا کند داده هاي آکادميک هم به آن اضافه کرده ام. به هر حال من در نوشتن برخي از اين مطالب نيم نگاهي به مسائل فکري جامعه خودمان هم داشته ام، چه در مورد پوپر و سنت فلسفه تحليلي و چه در مورد تعبد و مدرن بودن. عرفان و روشنفکري ديني هم که قطعاً اين گونه است. اما مقاله نگريستن از وجه ابدي بيشتر يک کار قياسي تحقيقي بود و من درباره اين مساله تامل بسياري کرده بودم. ولي مقالاتي که فرموديد صبغه هاي اجتماعي تر و روشنفکرانه بيشتري دارند و به هر حال همه اينها نکاتي بودند که ذهن من را به خود مشغول کرده بود. در باب آنها تامل کرده بودم و سعي ام بر اين بود که آنها را صورت بندي کنم و مطالبي در اين باره عرضه کنم.

-يکي از مقالات جالب کتاب که رويکردي فلسفي، يا از يک منظر فلسفي، به شعر دارد، تصور امر متعالي در منظومه سپهري است. از زماني که زنده ياد سپهري براي جامعه ادبياتي يا جامعه فکري ما اهميت پيدا کرد، يعني از اوايل دهه 60 بحث هاي زيادي در باب شعر مطرح شد. اما در اين ميان رويکرد هرمنوتيک به شعر او تقريباً با اقبال زيادي مواجه بوده و بهتر توانسته در جامعه ما جوابگوي اذهان خوانندگان اشعار او باشد. ديدگاه شما هم به شعر او در اين مقاله نمود يافته و قابل تامل است. قدري درباره نگاه خودتان به شعر نو سهراب سپهري بگوييد. علاوه بر آن بفرماييد از منظر فلسفي چه مفهومي از امر متعالي را در شهر سپهري مي توان يافت.

در سال هاي اخير کارهاي زيادي در مورد سهراب سپهري شده است. من هم به آثار او علاقه دارم و حدود 15 سالي است که با اشعار او مانوسم و آنها را مي خوانم. البته من متخصص ادبيات نيستم، ولي به شعر کهن و کلاسيک و شعر نو علاقه دارم و به اقتضاي تخصصم سعي کرده ام از منظر فلسفي به شعر سپهري بنگرم. به اين معنا در اين مقاله من از دو گونه مواجهه با امر متعالي، که از منظومه او مستفاد مي شود، سخن گفته ام. در توضيحي که در مقاله آورده ام سعي کرده ام بحث متکلفانه نباشد. به همين خاطر هم استشهادات فراواني از اشعار او آورده ام که نشان دهم اين خوانش، خوانشي غيرمتکلفانه است، به گونه يي که تنها ماييم و شعر او. البته من شعر سپهري را جداي از زندگي او تصور نکرده ام، چون زندگي او هم به هر حال نمادي از زندگي يک انسان معنوي اواخر قرن بيستم است؛ انساني که دل در گرو امر متعالي دارد، اگرچه با تنسيق و تقريرهاي خود، و به هر حال معنويتي را در اين عالم پي مي گيرد. من سعي کرده ام مطابق آنچه از منظومه او و از مجموعه اشعارش مستفاد مي شود، دو گونه مواجهه با امر متعالي را صورت بندي کنم يعني به تعبيري از اين تفکيک مفهومي و فلسفي براي پرتوافکني بر نظام فکري حاکم بر شعر سپهري استفاده کرده ام تا نشان دهم تکلفي در کار نيست. براي اين منظور استشهادات زيادي به اشعارش کرده ام که به نظر من بسياري از آنها مبتني بر تجارب باطني، اشراقي و وجودي اوست. به هر حال اين هم يک نوع نگرش است و من سعي کرده ام از منظر کسي که فلسفه خوانده و انسي با مفاهيم و مقولات فلسفي دارد، به آن نگاه کنم و به واکاوي مفهومي و بازسازي اشعار او، از آن حيث که معطوف به امر متعالي است، بپردازم. اين ايده يي بود که از مدت ها پيش به آن رسيده بودم و در يک سخنراني توانستم آن را بازسازي کنم و اين مقاله در واقع متن نوشته شده يک سخنراني بود که البته پس از آن بارها روي متن کار شد. و شايد به دليل شاهدهاي فراواني که آورده ام، طولاني ترين مقاله کتاب باشد. البته گريزي جز اين نبود و براي اينکه اين قرائت خوش بنشيند، به بيش از دو يا سه نمونه شاهد نياز بود که اميدوارم اين امر موجب ملال خاطر خوانندگان نشود. من در اين مقاله سعي کرده ام با اشعاري که از هشت کتاب، از ابتدا تا انتهاي آن مي خوانم نشان دهم اين گونه مواجهه با امر متعالي، بدون اينکه سيري تکاملي و کرونولوژيک داشته باشد، با روند و آيند يا افت و خيز در جاي جاي کتاب آمده است.

-آيا مي توانيم بگوييم سهراب پيش از آنکه يک شاعر باشد يک فيلسوف شاعر است؟

قطعاً او علايق فلسفي داشته و به هر حال متون فلسفي را مي خوانده، اما همان طور که مي دانيد او فلسفه را به صورت آکادميک فرانگرفته بود، بنابراين نمي توان او را يک فيلسوف شاعر دانست. اما حتماً تاملاتي از اين سنخ درباره امر متعالي داشته، به عالم بيکران مي انديشيده و تجاربش را با مخاطبش در ميان مي گذاشته است. وقتي ما درباره متفکر سخن مي گوييم، منظورمان کسي است که اهل فکر و انديشه است؛ به اين معنا هشت کتاب بدون ترديد آکنده از تفکر و بصيرت است. اما يک وقت شما فيلسوف را، به معناي متعارف کلمه و به سبک رايج اهل فلسفه، کسي مي شناسيد که فلسفه خوانده و فلسفه مي داند و فلسفه مي نويسد، به اين معنا من سپهري را فيلسوف نمي نامم. اما کار او، علاوه بر بعد ادبي اش که متخصصان بايد در آن باره سخن بگويند، پر از بصيرت است. شعر او آکنده از ايماژ و تصوير است که از اين جهت با شعر فروغ قابل قياس است. البته اين بعد ادبي اشعار اوست که براي من هم دل انگيز است و برخي از تصاوير و ايماژهاي او بسيار در دل من خوش مي نشيند. براي مثال در شعر «دوست» که در سوگ فروغ گفته است، آورده؛ و او به شيوه باران پر از طراوت تکرار بود. و او به سبک درخت ميان عافيت نور منتشر مي شد. همان طور که مي بينيد، اين اشعار ناظر به معاشقه درخت با نورند و گويي شاخه هايي که در فضا گسترده شده اند، سراغ نور مي روند؛ نوري که گرمابخشي و حيات از اوست. انگار درخت با شاخه هاي انبوهي که دارد به استقبال نور رفته و دستانش را به علامت تمنا و معاشقه با نور دراز کرده است. يا تصوير ديگري که در آن از کسي سخن مي گويد که وجودش تکراري است اما از نوع تکرار باران و همراه با طراوت آن. به تعبير ديگر قند مکرر است. باران هم هميشه مي بارد، اما مطراست و طراوت بخش و از آن نوع حضورهايي نيست که در حين اينکه تکرار مي شود ملال به همراه داشته باشد. علاوه بر زيبايي آوايي، به لحاظ معنايي هم تصويري که به ما مي دهد بسيار دل انگيز است. در هشت کتاب اين ايماژها بسيار به چشم مي خورد. البته بعد معنايي و وجودي آن مد نظر من است و سعي کرده ام از اين منظر دوگونه مواجهه با امر متعالي را صورت بندي کنم، که يکي متوقف بر سراغ امر بيکران رفتن است، در قالب وجودي که به هر حال متعين است و ديگري تجربه امر متعالي در قالب موجودي که هيچ گونه تشخص و تعيني در آن نمي توان سراغ گرفت. يکي مبتني بر تلقي متعين از امر متعالي و ديگري مبتني بر تلقي غيرمتعين و غيرمتشخص از آن.

اجازه بدهيد مطلب کوتاهي را درباره ساير مقالات کتاب بيان کنم. در مقاله يي که با عنوان پوپر و سنت فلسفه تحليلي در کتاب آمده، کوشيده ام موضوعي را که به لحاظ تاريخي و دلالت شناختي در تکميل سنت فلسفه تحليلي بسيار موثر بوده مطرح کنم، چون اساساً نگاه من به اخلاق و دين در اين کتاب از منظر فلسفه تحليلي است. دو مقاله ديگر هم که متضمن آموزه هاي فلسفه دين و درباره واقع گرايي ديني است، آمده که در قالب گفت وگوهايي تحت اين عناوين چاپ شده بوده است. اين کتاب بيش از هر چيز بيانگر دلمشغولي هاي من در حوزه فلسفه اخلاق و دين در ساليان اخير بوده و از منظر فلسفه تحليلي به اين مباحث نگريسته شده است. به همين خاطر سعي کرده ام مطالب کتاب از اين حيث وحدت مجموع داشته باشند.

-اما در مورد کتاب دوم شما، عام و خاص در اخلاق، که کتابي صرفاً اخلاقي است، تصور مي کنم اين کتاب از چند حيث داراي اهميت است. يکي از جنبه هاي اهميت آن فرااخلاق است که اساس کار کتاب را دربر مي گيرد. فرااخلاق در اين کتاب به چه معنا است و از سوي ديگر چه جايگاهي در فلسفه اخلاق دارد؟

فرااخلاق انتزاعي ترين بخش فلسفه اخلاق است. همان طور که اشاره کرديد اين کتاب بيشتر متکفل تقرير يک بحث در حوزه فرااخلاق است؛ بحث از وجود يا عدم وجود اصول اخلاقي که در سال هاي اخير شديداً محل بحث بوده است. من سعي کردم ابتدا آرا و ادله موضع خاص گرايان را تقرير کنم و بعد نقدي را متوجه آنها بسازم و براي توضيح اين مدعا که رفتار و دلايل اخلاقي در سياق هاي مختلف چگونه است نقد و دلايلي بياورم. همان گونه که در مقدمه کتاب هم آورده ام، فرااخلاق يک معناي انتزاعي تر از ساير مباحث اخلاقي است و مشتمل بر سه ساحت است؛ وجود شناسي اخلاقي، معرفت شناسي اخلاقي و دلالت شناسي اخلاقي. اين بحث هم صبغه دلالت شناسانه دارد، هم وجودشناسانه و هم معرفت شناسانه. آنچه من در کتاب بر آن تاکيد کرده ام جنبه وجودشناسانه و دلالت شناسانه آن بوده است و از منظر معرفت شناختي کمتر به آن پرداخته شده است. هرچند فيلسوفاني مثل مک داول و ديگران درباره خاص گرايي اخلاقي از اين منظر بسيار بحث کرده اند، اما در اين کتاب بيشتر جنبه وجود شناسانه و دلالت شناسانه مساله مدنظر من بوده است. سعي کرده ام آراي طرفين را تقرير کنم و در مقام نقد مواضع خاص گرايان برآيم. ادله موجود را هم از منظر وجودشناسانه بررسي کرده ام، که بيشتر مبتني بر آراي جاناتان دنسي فيلسوف نامبردار اخلاق و معرفت شناس معاصر در سنت تحليلي است. پس از آن سعي کرده ام با ذکر چند ادله موضع دنسي را نقد کنم و به اين معنا به آن بپردازم. در فصل دوم به جنبه يي ديگر از اخلاق، مساله وجود يا عدم وجود اصول اخلاقي پرداخته ام. پس از آن نقدهايي به دنسي کرده ام و تلقي را که برجاي مانده، تحت عنوان عام گرايي معتدل، توضيح داده ام. در عين حال در انتهاي فصل دوم کتاب با بسط ايده هاي راس و ذکر مثالي از او به نقد آراي او هم پرداخته ام که تصور مي کنم براي بهينه شدن دستگاه اخلاق راس چنين کاري بايد صورت مي گرفت.

-کتاب شامل نظرات و نام هايي از فلاسفه معاصر در حوزه اخلاق است که تاکنون يا نامي از آنها در تفکر اخلاقي و فلسفي ما برده نشده يا آشنايي با آنها بسيار کم است مانند راس، دنسي، اونيل، آرمسترانگ، جکسون و هوکر و فلاسفه يي از اين سنخ. مايلم بدانم اين فلاسفه چه جايگاهي در فلسفه اخلاق معاصر در غرب دارند؟

البته شأن و مرتبه راس را در سنت فلسفه تحليلي ديگراني که ذکر کرديد ندارند. راس يک فيلسوف مبدع است. به اين معنا که دستگاه فکري درست کرده و اين فيلسوفان هيچ کدام اين شأن را ندارند. راس در کنار و هم شأن مور است. دنسي هم در سنت فلسفه اخلاق نامبردارتر از ديگران است. هرچند من تصور مي کنم شأن و مرتبه راس در اين حوزه هم از دنسي بالاتر است. هوکر و ديگران بيشتر فلاسفه قياسي هستند که در اين حوزه کار کرده اند. اين فيلسوفان در سنت تحليلي مقالات متعددي دارند و من از آنها بيشتر در مقام بسط همان ايده اصلي کتاب که تقرير آراي خاص گرايان است و پس از آن در فصل دوم براي تقرير موضع اخلاقي که مورد نظر راس بود استفاده کرده ام. در عين حال براي نهادينه کردن آراي فلاسفه اخلاق قطعاً مي توان از آرا و نظرات آنها استفاده کرد. علاوه بر راس و دنسي، آئودي هم فيلسوف مهمي است و کتابي نيز از او در باب معرفت شناسي ترجمه شده است. آئودي اگرچه نامبردار است، اما مبدع نيست. من در کتابم به چند مقاله از او ارجاع داده ام و برخي از مباحثش را ترجمه کرده ام.

-در اين کتاب از ويتگنشتاين هم سخن به ميان آمده است. با توجه به دلمشغولي زيادي که شما به ويتگنشتاين داريد، بفرماييد اين فيلسوف چه جايگاهي در کتاب دارد؟

من از راي ويتگنشتاين براي تقرير يک استدلال دلالت شناسي در نقد آموزه هاي خاص گرايان و در عين حال براي ارتقا بخشيدن به مفهوم وظيفه در نظر اول دستگاه راس استفاده کرده ام. يعني در هر دو فصل کتاب از آراي او بهره گرفته ام، اما صرفاً براي تقرير يک استدلال دلالت شناسانه در نقد مواضع دنسي يا خاص گرايان، هم نقد وجودشناسانه و هم نقد دلالت شناسانه، از موضع ويتگنشتاين استفاده کرده ام.

-ديدگاه عمل گرايان و خاص گرايان هم در اين کتاب جزء مسائلي است که به آن پرداخته شده و تقريباً صفحات زيادي را به خود اختصاص داده است. از چه منظري به اين مساله پرداخته ايد؟ از سوي ديگر با توجه به بحث در باب ديدگاه عمل گرايان و خاص گرايان، آيا کتاب خواسته از منظر اخلاق ديني به مسائل نظر داشته باشد يا ديدگاهي صرفاً فلسفي را مد نظر قرار داده است؟

اين مساله صرفاً يک بحث در حوزه فلسفه اخلاق سکولار در فلسفه مغرب زمين است و به اخلاق ديني نمي پردازد. بحث بر سر وجود يا عدم وجود اصول اخلاقي است و اينکه تا چه ميزان مي توان درباره رفتار دلايل اخلاقي در سياق هاي مختلف سخن گفت. کتاب متکفل بررسي اين مساله است و آراي موافقان و مخالفان به طور مبسوط توضيح داده شده و همه اين بحث ها در حوزه اخلاق سکولار است. تمامي فلاسفه عموماً سکولارند، به اين معنا که در سنت فلسفه اخلاق سکولار به اين مباحث پرداخته شده است. من هم چون در آن سنت درس خوانده ام و با آن آشنا هستم، در مقام تقرير و توضيح آن ايده ها بودم. البته کتاب اساساً تکرار ايده هاي آنها نيست بلکه تقرير بنده است در مقام استدلال.

گفت وگويي با ميشل فوکو
چهره تهديدآميز يک پرسش
يول رابينو/ ترجمه؛ پريسا صادقيه

در اين گفت وگو که توسط رابينو صورت گرفته است ميشل فوکو واژگاني انتزاعي چون «آزادي» و«معقوليت» را ايده يا عمل محض نمي داند بلکه معتقد است تبادلات پيچيده يي ميان ايده آزادي و عمل به آزادي بايد صورت گيرد تا جامعه به آن دست يابد. او همچنين معتقد است در دوره مدرنيته عمل به آزادي و خرد توسط متفکران و تاريخ نگاران فرهنگي ناديده گرفته شده است. به بيان مبسوط تر ايده آزادي که براي نمونه در يک طرح معماري نمود مي يابد نمي تواند متضمن آزادي افراد آن جامعه باشد. تا زماني که به آن ايده عمل نشود مردمان آن جامعه در توهم آزادي به سر خواهند برد.

---

-آيا تا به حال هيچ طرح معماري را چه در گذشته و چه در حال ديده ايد که القا کننده نيرو هاي آزاديبخش يا مقاومت باشند؟

من فکر مي کنم نمي توان گفت يک چيز القا کننده نظام آزادي و چيز ديگر القا کننده نظام استبداد است. اشياي زيادي وجود دارند که شخص با اطمينان مي تواند بگويد آنها ابزار آزادي نيستند. اما اين شخص بايد همچنين در نظر داشته باشد که به استثناي شکنجه و اعدام که مقاومت در برابر آنها ناممکن است در بقيه امور هميشه امکان مقاومت، نافرماني و اعتراض وجود دارد. از طرف ديگر من فکر نمي کنم چيزي ذاتاً آزاديبخش مطلق باشد. آزادي يک عمل است. بنابراين هميشه طرح هايي وجود دارند که هدف شان تغيير الزامات و محدوديت ها يا در مواردي تعليق يا نابودي آنها است. اما هيچ يک از اين طرح ها نمي توانند صد درصد تضمين کنند که مردم به شکل خودکار از آن نيروهاي رهايي بخشي که در آن طرح نمود يافته است، برخوردار خواهند شد. آزادي انسان ها هيچ گاه توسط نهاد ها و قوانيني که ضامن اين امر هستند، تضمين نمي شود. به همين علت است که برخي اوقات مي توان به راحتي اين نهاد ها و قوانين را کنار زد. نه به اين علت که آنها عملکردي مبهم و دوپهلو دارند بلکه به خاطر اين امر که آزادي چيزي است که بايد عملي شود.

-مقصود شما اين است که معماري به تنهايي قادر به حل کردن مشکلات اجتماعي نيست؟

من گمان مي کنم معماري تنها زماني مي تواند پيامد هاي مثبت در اين زمينه به همراه داشته باشد که نيات آزاديبخش معمار با تلاش حقيقي مردم در جهت اعمال و به کارگيري آزادي شان بر هم منطبق شوند.

-مردم هميشه به دنبال شاکله هاي آرمانشهري هستند که در آنها نيرويي آزادي مي بخشد يا نيرويي در حال ستمگري است.

هميشه مردم روياي ماشين آزاديبخش را در سر مي پرورانند. اما در حقيقت هيچ ماشين آزاديبخشي وجود ندارد. اين سخن بدان معنا نيست که اعمال و به کارگيري آزادي نسبت به سازه هاي مکاني کاملاً بي تفاوت است بلکه مقصود من اين است که سازه هاي مکاني تنها زماني کارکرد حقيقي خود را نشان مي دهند که با آنچه در سوال قبل به آن اشاره کردم، مقارن شوند.

-بنابراين نيات معمار عامل بنيادين و تعيين کننده نيست؟

هيچ چيز بنيادين نيست و اين نکته بسيار جالبي در تحليل جامعه محسوب مي شود. به همين علت است که هيچ چيز به اندازه پژوهش هاي متافيزيکي که بر بنيان هاي قدرت در جامعه يا جوامع خودبنياد صورت مي گيرد من را عصبي نمي کند. اينها پديدارهاي بنياديني نيستند بلکه مي توان گفت روابط متقابل و شکاف هاي ابدي ميان نياتي هستند که به گونه يي با يکديگر در ارتباط اند.

-شما پزشکان، زندانبانان، کشيشان، قضات و روانپزشکان را در عرصه هاي سياسي، به عنوان اشخاصي معرفي کرديد که در امر استيلا و تسلط شرکت دارند. آيا معماران را نيز در اين ليست قرار مي دهيد؟

دقت کنيد من هنگامي که از پزشکان يا اشخاصي که شما نام برديد صحبت مي کنم مقصودم اين نيست که آنها را به عنوان شخصيت هايي معرفي کنم که بر مردم تسلط مي يابند بلکه مقصودم اين است که قدرت از طريق اين اشخاص و افرادي که در عرصه قدرت مهم هستند، عبور مي کند. يک بيمار در بيمارستان رواني در واقع در ميداني از نيروهاي پيچيده که با هم در ارتباط اند، قرار گرفته است. يک کشيش در کليساي کاتوليک در دستگاه روابط قدرت خط اتصال مهمي محسوب مي شود. معمار از اين دست افراد نيست. روي هم رفته مي توان گفت معمار نمي تواند بر من اعمال قدرت کند. اگر بخواهم مي توانم خانه يي را که او براي من ساخته است ويران کنم يا تغييراتي در آن ايجاد کنم. بنابراين معمار در گروه ديگري جاي مي گيرد. اما نمي توان گفت اين گروه نسبت به نهاد ها و سازمان ها و تمام فنون قدرتي که در جامعه اعمال مي شوند،بيگانه است. به منظور درک فنون قدرتي که در معماري به وجود مي آيد، فرد بايد تمام ذهنيت و ديدگاه هايي را که او در طرح خود به کار بسته است، بشناسد اما در هر حال نمي توان او را با پزشک، کشيش و زندانبان مقايسه کرد.

-مي توان گفت «پسامدرنيسم» در سال هاي اخير در معماري بسيار نمود يافته است. در فلسفه نيز مي بينيم توسط انديشمنداني چون ژان فرانسوا ليوتار و يورگن هابرماس بسيار از آن صحبت مي شود. همچنين مي دانيم که در معرفت شناسي مدرن ارجاعات تاريخي و زبان نقش هاي مهمي را عهده دار هستند. شما پسامدرنيسم را در معماري، فلسفه و مسائل تاريخي چگونه ارزيابي مي کنيد؟

من گمان مي کنم يک تمايل و گرايش همه گير و سهل الوصول وجود دارد که بايد در برابرش ايستاد. اين گرايش حکايت از آن دارد که در گذشته بايد در جست وجوي دشمنان اوليه بشر که نيروهاي سرکوب کننده يي محسوب مي شوند، بود و خود را از آنها رهانيد. اين طرز تفکر نتايج مخربي به دنبال دارد. براي نمونه هابرماس معتقد است اگر کسي مطالعه آثار کانت يا وبر را ممنوع کند به به خطر افتادن در گودال نامعقوليت دامن زده است. من کاملاً با اين مساله موافق هستم اما بايد گفت سوال اصلي فلسفه و تعقل انتقادي از قرن هجدهم تا به امروز اين است که «آن خردي را که ما به کار مي بريم، چيست؟»، «تاثيرات تاريخي آن چيست؟»، «محدوديت و خطرات آن چيست؟»، «چگونه ما مي توانيم به عنوان موجودات معقول، معقوليت را که متاسفانه به خطرات دروني زيادي آميخته است به کار بريم؟» اين سوالاتي است که بايد هميشه به ذهن بسپاريم و در عين حال از سختي حل آنها نيز بايد آگاه باشيم افزون بر اين، اگر اظهار اين امر که خرد به عنوان دشمن بشريت بايد کنار زده شود، خطرناک است، به همان اندازه اين امر که بگوييم هرگونه سوال انتقادي در حوزه خطرات معقوليت ما را به ورطه نامعقوليت مي کشاند نيز خطرناک است. ما نبايد فراموش کنيم- من اين را به اين منظور نمي گويم که از معقوليت انتقاد کنم بلکه منظورم اين است که نشان دهم چطور همه چيز مبهم و دوپهلو است- نژادپرستي که اسلحه قدرتمند نازيسم محسوب مي شود در نتيجه معقول گرايي پرزرق و برق داروينيسم اجتماعي به وجود آمد. آيا مي توان نژادپرستي را معقوليت خواند؟ مسلم است که اين امر نامعقوليت محض است اما روي هم رفته نامعقوليتي است که از گونه يي معقوليت سرچشمه مي گيرد. اين شرايطي است که ما در آن زندگي مي کنيم و بايد با آن دست و پنجه نرم کنيم. اگر متفکران، تعقل انتقادي و حتي فلسفه که کارکردي دارند بايد بدانند اين بخش مارپيچ گونه معقوليت محدوديت ها، الزامات و همزمان خطرات دروني آن را به ما گوشزد مي کند.

-از آنچه گفته شد مي توان اين طور نتيجه گرفت که شما کمتر از شخصي چون هابرماس از تاريخ گرايي و نقش ارجاعات تاريخي مي ترسيد. همچنين مدافعان مدرنيسم، تاريخ گرايي در معماري را بحران تمدن خواندند زيرا آنها معتقدند اگر ما معماري مدرن را به خاطر بازگشت به سبک ها و تزيينات قديمي رها کنيم ضربه بزرگي به تمدن زده ايم. از طرف ديگر برخي از پسامدرنيست ها اعتقاد دارند با بازگشت به معماري تاريخي مي توان خود را از خطرات دنياي معقول که ما را دائماً تهديد مي کند، محفوظ داشت.

درست است که اين پاسخ به سوال شما نيست اما من به اين امر اعتقاد دارم که ديگران هر آنچه ادعاي بازگشت به گذشته را دارد با شک و ترديد مي نگرند. يک دليل هم که به نظر من منطقي مي آيد،اين است که چيزي به عنوان بازگشت وجود ندارد. تاريخ خود يکي از مخالفان بازگشت است. من تاريخ ديوانگي و مطالعه زندان ها را با شيوه يي بسيار دقيق انجام دادم زيرا به اين امر کاملاً واقف بودم که من در حال انجام يک تحليل تاريخي هستم که بتواند به مردم کمک کند تا اکنون خود را تجزيه و تحليل کنند. مردم نمي توانستند با استناد به کتاب بگويند ما به قرن هجدهم رفتيم و ديوانگان را ديديم که... يا... من گمان مي کنم تاريخ پديده يي است که ما را از ايدئولوژي بازگشت محفوظ مي دارد.

-بنابراين تضاد ميان خرد و تاريخ کمي احمقانه به نظر مي رسد. شما از کدام يک طرفداري مي کنيد؟

بله. مشکل هابرماس اين است که مي خواهد تعقلي استعلايي که ضدتاريخ گرايي عمل مي کند به وجود آورد. اما من بيشتر طرفدار تاريخ گرايي و نيچه هستم. من فکر نمي کنم کاربرد مناسبي از تاريخ و تجزيه و تحليل درون تاريخي که کاملاً مخالف ايدئولوژي بازگشت باشد در حال حاضر موجود باشد. مطالعه دقيق معماري روستايي در اروپا حکايت از تلاشي بيهوده در جهت بازگشت به خانه هاي فردي با سقف هاي کاهگلي دارد. تاريخ ما را با تاريخ گرايي محافظت مي کند؛ تاريخ گرايي که گذشته را به منظور حل مسائل امروز فرا مي خواند.
ديالکتيک مکان مرده و زمان روشن
ادوارد سوجا / ترجمه؛ پريسا صادقيه

ادوارد سوجا در اين مقاله به تشريح و دفاع از طرح «تصور مکاني و جغرافيايي» که براي اولين بار توسط ميشل فوکو ارائه شد، مي پردازد. ميشل فوکو معتقد است مطالعات آکادميک و نظريه پردازي هاي مدرن در مسير خود هميشه از راهنمايي تاريخ بهره برده اند و زمان و تاريخ را در برابر مکان و جغرافي ارجح دانسته و از آن سود جسته اند. از ديدگاه فوکو تاريخ گرايي افراطي قرن نوزدهم راه را بر هرگونه تصور جغرافيايي و مکاني در نظريه پردازي هاي انتقادي مدرن سد کرده است.

---

آيا اين از برگسون آغاز مي شود يا پيش از آن؟ اينکه مکان هميشه با واژگاني چون مرده، ثابت، غيرديالکتيک و ايستا پيوند دارد و زمان با واژگاني چون زنده، غني، بارور، و ديالکتيک. همان طور که مي دانيم بزرگ ترين دغدغه فکري در قرن نوزدهم مساله تاريخ و موضوعات مربوط به آن چون پيشرفت و تعليق، وقايع برهم انباشته و گذشته سرشار از مردان برتر بوده است... اما بايد گفت دوران حاضر بي شک بيش از ادوار ديگر دوره مکان خواهد بود. اکنون ما در دوره همزماني و همسايگي تناقضات به سر مي بريم و دور و نزديک، همبستگي و پراکندگي را توامان شاهد هستيم و تجربه مي کنيم. من معتقدم در حال حاضر تجربه ما از جهاني که در درازناي زمان رشد کرده بيشتر شبيه به تجربه شبکه يي از نقاط به هم پيوسته است که پيوندش را با کلاف اصلي خود قطع کرده است. در اين دوره ممکن است انسان گمان کند تضادهاي ايدئولوژيکي خاصي که جدل هاي امروز را نيروي تازه يي مي بخشند مخالف زادگان پارساي زمان و ساکنان متعين مکان هستند. (ميشل فوکو، 1986)

همان طور که فوکو بيان مي کند، دغدغه تاريخ در قرن نوزدهم با پايان اين قرن از ميان نمي رود و همچنين مکان دهي عقل و تجربه نيز جايگاه آن را متزلزل نمي سازد بلکه مي توان گفت معرفت شناسي تاريخي پيوسته به درون خودآگاه انتقادي نظريات اجتماعي مدرن نفوذ مي کند. اين نوع معرفت شناسي، جهان را از طريق ديناميک هايي که از محل استقرار هستي هاي اجتماعي سر برمي آورند، ادراک مي کند و در بافت هاي زماني قابل تاويل مي شود. اين حضور معرفت شناسانه جايگاهي والا براي «تصور تاريخي» در تشريح طبيعت ديدگاه ها و تفاسير انتقادي به وجود مي آورد. به نظر مي رسد اين تاريخ گرايي خودآگاه نظري سعي دارد هرگونه احساس انتقادي نسبت به جنبه جغرافيايي زندگي اجتماعي، شکل گيري اجتماعي مکان و خودآگاه نظري را سرکوب کند؛ خودآگاهي که زيست جهان را تنها ساخته تاريخ نمي داند بلکه جغرافياي انساني را نيز در برساخت آن بسيار موثر مي داند. بايد بدانيم موجود اجتماعي فعالانه در مکان و زمان و در بافت تاريخي و جغرافيايي قرار دارد و هر دو اين عوامل سهمي يکسان در شکل دهي فرد به عنوان موجودي اجتماعي دارند. اگرچه افراد ديگري در متعادل سازي برتري زمان بر مکان به فوکو پيوستند اما هنوز هيچ تغيير شايان ذکري که به چشمان انتقادي يا من (I) انتقادي اين فرصت را بدهد تا مکانمندي را با همان عمقي بنگرد که تمرکز روي استمرار به آن نيازمند است، رخ نداده است. هرمنوتيک انتقادي در تصور تاريخي خود هنوز با روايت بزرگ درگير است. فوکو با بازگشت به صد سال گذشته به اين نتيجه مي رسد که از گذشته تا به امروز هميشه مکان با صفاتي چون ثابت، مرده و غيرديالکتيک خوانده مي شود در حالي که زمان با صفاتي چون غني، زنده، ديالکتيک و بافتي روشن براي نظريه پردازي هاي اجتماعي انتقادي پيوند دارد. هرچه به اواخر قرن بيستم نزديک مي شويم مشاهدات اخطاردهنده فوکو در زمينه ظهور «دوره مکان»، قالب معقول تري مي يابد. در همين راستا بافت هاي مادي و عقلي نظريات اجتماعي انتقادي مدرن تغييراتي بنيادين را در اين دوره تجربه مي کنند. در سال 1980 سنت هاي پوسيده تاريخ گرايي توسط مکانمند ساختن تصورات انتقادي به چالش فراخوانده شدند و جغرافياي انساني انتقادي و پسامدرن در حالي که مدافع نقش بارز مکان در محدوده هاي تعقل انتقادي معاصر بود، شکل گرفت. البته بايد گفت جغرافي در قلب نظريه پردازي و نقد معاصر جانشين تاريخ نمي شود، بلکه آن نيرويي جدلي و نوين در دستور کار نظريه پردازي هاي مدرن است که سعي دارد زمينه يي را فراهم کند که زمان و مکان در کنار يکديگر نگريسته شوند. زيرا از ديدگاه فوکو برهمکنش تاريخ و جغرافي باعث مي شود ابعاد افقي و عمودي هستي در جهان خود را از اين برتري جزمي برهانند. در واقع اين رويارويي جدلي زمينه سر برآوردن نظريه انتقادي تعديل يافته و انعطاف پذيري را فراهم مي آورد که باعث پيوند تاريخ با توليد اجتماعي مکان که آن نيز به نوبه خود برساخت و پيکربندي جغرافياي انساني را دربر دارد، مي شود. از اين آميزش خلاق همچنين امکان هاي نويني چون ماترياليسم جغرافيايي و تاريخي همزمان (Simultaneous)، ديالکتيک سه گانه مکان، زمان و هستي اجتماعي، و نظريه پردازي ديگرگون حول محور رابطه تاريخ، جغرافي و مدرنيته سر برمي آورند.

اولين پژواک ظهور جغرافياي انساني پسامدرن انتقادي در سال 1960 به گوش مي رسد. براي بيش از يک دهه طرح مکانمندسازي به علت برتري بخشيدن به تاريخ نسبت به جغرافي همان طور که در مارکسيسم غربي و علوم اجتماعي ليبرال شاهد آن هستيم، کاملاً خاموش و ساکن مانده بود. سي رايت ميلز يکي از نظريه پردازاني است که پس از ميشل فوکو اين طرح را دنبال مي کند و در آثار خود سعي در مکانمندسازي روايت تاريخي و تفسير مجدد نظريه هاي اجتماعي انتقادي دارد. او طرح خود را با واژه کليدي «تصور جامعه شناختي» معرفي مي کند و تصوري که از اين طرح ارائه مي دهد عميقاً ريشه در معقوليت تاريخي دارد که به راحتي در زمينه علوم اجتماعي انتقادي و سنت هاي انتقادي مارکسيسم کاربرد دارد. او مي گويد؛ «تصور جامعه شناختي يکي از خصوصيات ذهن است که افراد با کمک آن از اطلاعات استفاده مي کنند و خرد خود را به منظور دستيابي به چکيده هايي از آنچه در جهان مي گذرد و آنچه ممکن است درون خودشان رخ دهد، پرورش مي دهند.» اولين ثمره اين تصور حکايت از آن دارد که فرد مي تواند با کمک آن تجربه خود را ادراک کند و سرنوشت خود را تنها با قرار دادن خويش در دوره يي که جريان دارد، حدس بزند. او حتي مي تواند شانس هايي را که براي او در زندگي وجود دارد تنها با آشنا شدن با افرادي که در شرايط مشابه با او زيسته اند، بشناسد. ما مي توانيم اين آشنايي با زندگي فردي ديگران را در جوامع مختلف و در ادوار تاريخي گوناگون از طريق زيست نامه ها کسب کنيم. بايد بدانيم زندگي فردي يک شخص در شکل دهي به جامعه او و دوره تاريخي که او در آن زيسته، بسيار موثر است حتي اگر جامعه و پيش کشيدن ها و پس زدن هاي تاريخي فرديت او را شکل داده باشند. او معتقد است تصور جامعه شناختي ما را قادر مي سازد تاريخ و زيست نامه و رابطه يي که ميان اين دو برقرار است را بهتر درک کنيم. اما هرگز نبايد فراموش کنيم اين زيست نامه ها جغرافيايي نيز دارد که شامل محيطي است که فرد در آن زيسته، محل هايي که او آنها را بي واسطه تجربه کرده است و از همه مهم تر محرکه هايي محيطي که بيش از هر عنصر ديگر بر انديشه و کنش يک فرد تاثير مي گذارند. بنابراين تصور جامعه شناختي هيچ گاه فارغ از مکان نبوده است و تاريخ نگاران اجتماعي انتقادي بايد جغرافياي گذشته را نيز در کنار تاريخ آن به درستي روايت کنند. ميلز نيز همانند فوکو به سنت هاي گذشتگان پشت مي کند و «تصور جامعه شناختي» را جايگزين «تصور تاريخي» مي سازد. او معتقد است اين تصور که خاصيتي از ذهن انسان محسوب مي شود در تمام تحليل ها و نظريه پردازي هاي ذهن رابطه يي منطقي ميان تاريخ، جامعه و جغرافي برقرار مي سازد.
بازخوانشي ديگر از يک پديده ناگزير
نگاهي نو به جهاني شدن
علي وظيفه

نوجويي و حقيقت طلبي در ميان هزاران سال تاريخ تمدن بشريت او را به سوي يکپارچگي دولت ها و جهاني شدن رهنمون شد. اين روند مستلزم يکپارچگي هر چه بيشتر کشورهاي دنيا در زمينه اقتصاد و حقوق بشر شد. دولت هاي مدرن شعار «حقوق بشر براي همه» را سر داده و اعطاي آن در پرتو تحقق شاخص هاي حقوق طبيعي سنجيده مي شود؛ حقوقي که هر انسان به صرف انسان بودن داراي آن است و رعايت و احترام به آن سبب ايجاد درهم تنيدگي هرچه بيشتر انسان هاست و تفسير هر جزء از آن مستلزم نگاه به اجزاي ديگر آن است.

ليکن چالش فراروي ديگر جهاني شدن اقتصاد و تجارت جهاني است که دولت ، نهادهاي غيردولتي و سازمان هاي بين المللي با آن روبه رو هستند و در اين باره نقاط قوت و ضعف بسياري وجود دارد که سبب دشوار شدن دستيابي به توازن مورد نياز جهان شده است.

---

تعريف جامع و مانع از مقوله جهاني شدن کار ساده يي نيست. اين پديده داراي تبلورهاي گوناگون و بي شماري است و حوزه هايي چون اقتصاد، ارتباط، محيط زيست و حقوق را پوشش مي دهد. اما در مجموع مي توان جهاني شدن را اين گونه تعريف کرد؛ بازتاب رشد بشر در شناسايي اصول مشترک بين مردمان که با توسعه ارتباطات هر روز افق هاي جديدي به روي آن گشوده مي شود. بسياري از اقتصاددانان معتقدند جهاني شدن به معناي دسترسي به بازارهاي جهاني، افزايش سرمايه گذاري مستقيم خارجي و در نهايت برداشتن مرزهاي جغرافيايي و سياسي است.

اقتصاد و حقوق از مولفه هايي بودند که در قديم ميان حوزه داخلي کشورها تعريف شده و تداوم مي يافتند اما امروزه آنها به مرزهاي داخلي کشورها محدود نيست و در تقابل با ديگر کشورها تعريف و سنجيده مي شود. به طور مثال حاکميت در گذشته يي نه چندان دور مهم ترين اهرم دولت براي سلطه بر مردم بوده و حاکميت قدرت، اعطاي حاکميت دولتمردان براي حفظ مسائل داخلي کشور تعريف مي شده اما امروزه آن به عنوان مانعي قابل توجه در برابر ديدگاه هاي جهانشمول ظاهر شده است.

از اين رو جهاني شدن سبب تضعيف غيرقابل اجتناب حاکميت دولت هاست و انتقادات بسياري بر اين چالش بنيادين وارد است؛ به عبارت ديگر هنگامي که اطلاعات آزادانه و شفاف در ميان مرزها در جريان باشد و مردم از طريق رسانه آگاهي يابند بنابراين چشم اندازي بسيار جهاني تر از گذشته خواهند يافت و اين دو هرچند نقاط قوت بسياري در خود دارد اما در مقابل چنين وضعيتي کار را براي حکومتي که خواهان حفظ فرهنگ واحد و چيرگي بر مردم است، دشوار مي سازد.

همچنين پديده جهاني شدن در انديشه ساخت فرهنگ واحدي تلاش مي کند به همين دليل بسياري از خرده فرهنگ ها را در خود جذب کرده و سبب بسياري از نگراني هاي انديشمندان حوزه فرهنگ کشورهاست. جهاني شدن تمايل زندگي با يکديگر و از ميان برداشتن مرزهاي جغرافيايي و سياسي را ارمغان آورده و امروزه اين پيوند در حوزه هايي چون محيط زيست و حقوق بشر به سادگي قابل مشاهده است. اين پديده در سطح گسترده يي از رهگذر همکاري هاي داوطلبانه و اقدامات سياسي مسالمت آميز ترسيم و توصيف مي شود و اين همکاري ها غالباً مستقل از بخش دولتي توسط سازمان هاي مردمي غيردولتي (NGOها) صورت مي گيرد.

منتقدان جهاني شدن امروزه به افزايش تعداد کساني که فقيرانه زندگي مي کنند، اشاره داشته و دنيا را در مسابقه ميان رشد اقتصادي و رشد جمعيتي در کشورها مي دانند. تاکنون رشد جمعيت بر رشد اقتصادي پيروز شده است و روز به روز بر افراد فقير افزوده مي شود، از سويي شرکت ها و کارخانجات بزرگ اقتصادي دنيا با توقف اقتصادي دست به گريبان هستند و از سوي ديگر نرخ بيکاري در جوامع رو به افزايش است.

زماني مي توان پديده جهاني شدن را موفق دانست که به توسعه پايدار، عادلانه و دموکراتيک بر پايه رشد استانداردهاي زندگي متمرکز شود.

استاندارد و کيفيت زندگي افراد به اقتصاد، بهداشت و آموزش در سطح گسترده جهاني تعبير مي شود.
عناوين اين صفحه
اخلاق در ساحت تفکر معاصر
چهره تهديدآميز يک پرسش
ديالکتيک مکان مرده و زمان روشن
نگاهي نو به جهاني شدن

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام