چهارشنبه، 28 اسفند 1387 - شماره 1915
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
دوشنبه زار
ما و سياست بازي
علي اکبر قاضي زاده

ما سياست بازي نمي دانيم. بحث امروز و اين دولت و امسال و اين چند سال نيست. ما بلد نيستيم از موقعيت هايي که روي سياره پيش مي آيد، استفاده کنيم، بلد نيستيم طمع بيجا را از سر مردم کوتاه کنيم، بلد نيستيم وقتي لازم باشد، همان را بگوييم که بايد بگوييم، نمي دانيم کي بايد سکوت کنيم، کي بهتر است گرد و خاک کنيم، چه وقتي وارد دعوا شويم و به چه ترفندي از ميدان بگريزيم. به مجموعه اين هنرها سياست گفته اند. ناراحت که نمي شويد؟ قصدم دلخور کردن کسي نبود.حالا بامزه اينجا است که تا همين صد سال پيش در فضاي حکومتي ما، سياست به معناي مجازات زيردستان به کار مي رفت؛ علاءالدوله، آقابالاخان شربت دارباشي را سياست کرد. يا؛ مجيرالدوله دستور فرمود مستوفي خرقان را سياست مضبوطي کردند و... عنايت داريد؟ فرادستان يا خداي نکرده عناصر خارجي مشمول سياست نمي شدند. بعضي هنوز هم به اين معنا چسبيده اند. وقتي قرار بود با فرادستان يا در عرصه روابط بيروني، کاري بکنيم، خرابکاري بالا مي آمد. نمونه بياورم؟ آن خوارزم شاه با آن همه ادعاي جهان ستاني، چرا بايد در لانه زنبور مغولان انگشت فرو کند تا آن بيابان گردان سياه کاسه چيز دندان گيري از تمدن، معماري، فرهنگ و حتي اخلاق براي ما باقي نگذارند؟ نگاهي به جغرافياي سياسي دنيا در دوران صفوي بيندازيد. روسيه هنوز داخل جرگه قلدران نبود. انگلستان تازه داشت به روي آسيا چشم مي گشود و هلند و اسپانيا و پرتغال و ايتاليا هم آنقدر گرفتار جاهاي ديگر عالم بودند که خيلي مزاحم ما نمي شدند. درست؟ قبول دارم چندان آرام و بي دردسر هم ما را رها نمي کردند. کنار گوش ما امپراتوري عثماني، قدرت بزرگي بود؛ کشوري مسلمان که هم با روسيه درگير بود و هم مخالف حضور انگلستان در اين سوي دنيا. اگر گفتيد ما چه کار کرديم؟ با انگلستان عليه عثماني متحد شديم، شوخي است؟ پانصد سال جنگ و درگيري با تنها قدرت مسلمان دنيا، تصور کنيد اتحاد ميان عثماني و ايران تا چه حد ممکن بود جغرافياي سياسي خاورميانه و حتي دنيا را دگرگون کند. تاريخ ما از اين نمونه ها پر است.خيلي نبوغ لازم داشت که بدانيم در گرماگرم جنگ دوم با نازيان نبايد ائتلاف کرد؟ بگذريم.در سياست داخلي هم هميشه به همين اندازه از خود استعداد بروز داده ايم. فکر مي کنيد فاصله ميان بازگشت به مشروطه، فرار محمدعلي شاه و پيروزي مشروطه خواهان تا ترور آقاي بهبهاني يکي از دو رهبر مشروطه، چقدر طول کشيد؟ يک سال و دو سه روز، به تاريخ احزاب ايراني نگاه کنيد. نخستين احزاب علني سياسي که از خود روزنامه و تابلو و مکان شناخته داشتند، تمام نبوغ و توان خود را در نابودي يکديگر خرج مي کردند. آن وقت ما براي چند قطره يکپارچگي ميان نيروهاي داخلي له له مي زديم. مصيبت هايي که در جنگ اول تحمل کرديم، نتيجه همان رويارويي بچگانه و خزيدن اصحاب آن احزاب زير شنل بيگانگان نبود؟ پايه هاي پهلوي روي همان زمينه کم تحملي ها محکم نشد؟ عبرت گرفتيم؟ نه، پس از فرار رضاخان هم اين امکان بود تا خود را پيدا کنيم اما نشان داديم که همچنان در نشان دادن بي استعدادي، استعدادهاي درخشاني داريم. من بارها و در عالم خيال حيرت کرده ام که در کتابخانه ها، چگونه مجموعه روزنامه هاي آن حزب هاي رقيب، وجود همديگر را در کنار خود تحمل مي کنند، چه مانعي مي بينند که از لا به لاي آن مجموعه ها بيرون نمي آيند و به جان هم نمي افتند. حتي روي کاغذ؛ حتي پس از شصت سال، فهرست صفت هايي که دسته هاي رقيب در روزنامه ها و در سخنراني ها به هم داده اند، قابليت تبديل شدن به يک فرهنگ غني از فحش را دارد.حالا بامزه است که در آن شلوغي ها اگر يکي را هم بتوانيد پيدا کنيد که به نفع امروز و فرداي مملکت کاري کرده باشد، از ديگران بدنام تر است. نمونه؟ محمد ساعد مراغه يي در دوران اشغال ايران هم وزير خارجه بود و هم نخست وزير. اين مرد از هر امکاني استفاده برد تا امتياز نفت شمال را به شوروي ندهد؛ آن هم وقتي که شوروي همسايه ديوار به ديوار و يکي از سه اشغالگر کشور ما بود. به هم ريختن برنامه ها را بهانه کرد، آماده نبودن مجلس را پيش کشيد، به بيماري و فراموشي تظاهر کرد، به رايزني با اين و آن متوسل شد و... عاقبت زير سند امتياز نفت شمال امضا نگذاشت. يا همان احمد قوام که توانست- حالا با هر ترفندي- جلوي تجزيه ايران را بگيرد. يا محمد علي فروغي. بايد وضع روزهاي سياه دوران رضاخاني و پس از او را با بي طرفي بخوانيد تا به انصاف در مورد او داوري کنيد. نمي گويم پاک و بي عيب بودند. آنان- مثل همه ما- کج هم رفته اند. اما در يک لحظه، در يک حرکت و در يک بزنگاه خواسته اند براي امروزيان و آيندگان مفيد باشند. مگر يک سياست کار در عمر سياسي خود، چند بار فرصت مي يابد، کاري بکند؟ حالا اگر گفتيد چرا سرتان را با اين نمونه ها بردم؟ نه، اشتباه کرديد. منظورم جريان ورود باشکوه آمادگان براي رئيس جمهوري شدن نبود. لابد اين بزرگواران مي دانند چه مي کنند و ما هم ناچار نقش و وظيفه خود را مي شناسيم. ماجراي ناشي گري سياسي سنتي ما و نشناختن درست زمان و زمانه و وضع دنيا چه ربطي به اين قضيه دارد؟
چند نکته ناديده از دو سالانه کتاب کودک و نوجوان کانون
سه لوح و يک دسته گل جا ماند
داوود سينايي

سيزدهمين دو سالانه کتاب کودک و نوجوان روز شنبه در مرکز آفرينش هاي کانون برگزار شد و نام برندگان اين جايزه در رسانه ها آمد اما رسانه هاي اصولگرا مطابق معمول از انعکاس اتفاقات سوال برانگيز و حيرت آور اين مراسم چشم پوشي کردند و وانمود شد همه چيز به خوبي و خوشي خاتمه پيدا کرده و برگ زرين ديگري بر دفتر مديريت فرهنگي اين مرکز ( مثل ديگر مراکز فرهنگي دولتي) افزوده شده است حال آنکه اين جايزه هم از دخالت هاي مديران دولتي در امان نماند و سه لوح زرين اين جايزه تا پايان مراسم روي ميز ماند و به کسي اهدا نشد. قبل از مراسم از طرف کانون با دو ناشر خصوصي فعال در حوزه کتاب هاي کودک و نوجوان؛ افق و شباويز تماس گرفته شد و به آنها اطلاع دادند که در جشنواره دو سالانه کتاب کودک و نوجوان به عنوان موفق ترين ناشر بخش خصوصي برگزيده شده اند. نکته جالب اينکه در بخش ناشران دولتي کانون پرورش فکري انتشارات خود را شايسته تقدير تشخيص داده بود. اما هرچه از مراسم گذشت و ناشران خصوصي که با اصرار برگزار کنندگان به مراسم آمده بودند انتظار کشيدند خبري از تقدير نبود که نبود. معلوم شد، مديران کانون پرورش فکري در آخرين دقايق تصميم گرفتند از اهداي جايزه به ناشران خصوصي که قاعدتاً ناشران مورد نظر و هم راي شان نيستند صرف نظر کنند و البته بزرگواري کردند و نام انتشارات کانون را هم به عنوان برنده بخش ناشران دولتي نخواندند و سه لوح زرين روي ميز ماند تا در وقت مناسب به انبار يا ويترين افتخارات کانون پرورش فکري منتقل شود. به ياد داريم که در بروشور دوره قبلي اين دو سالانه هم نام نشر شباويز بعد از چاپ با لاک غلط گير پوشانده شده بود تا خداي نکرده چشم هيچ کدام از حاضران به نام يک ناشر خصوصي نيفتد.اين نوع حساسيت ها و تنگ نظري ها در اکثر جوايز دولتي ادبي با ساز و کار دخالت در راي داوران يا چنين تصميم گيري هاي ناگهاني ديده مي شود. حتي در حوزه کتاب کودک و نوجوان که علي القاعده ربط چنداني به سياست و طيف فکري ندارد. اما اين تنها ماجراي جشنواره نبود که از چشم رسانه ها دور ماند بلکه تجليل از احمد رضا احمدي هم بدون حاشيه نبود. احمد رضا احمدي به روي صحنه دعوت شد و عبدالعظيم فريدون مدير انتشارات محراب قلم و يکي از مديران قبلي کانون پرورش فکري مامور شد دسته گلي به او اهدا کند. اما احمد رضا احمدي با وجود اصرار فريدون و اطرافيان حاضر نشد دسته گل را از عبدالعظيم فريدون مدير انتشارات محراب قلم بپذيرد و بعد در سخنراني کوتاهي از او انتقاد کرد. احمدي، فريدون را مسوول بازنشسته شدن زودتر از موعد خود در کانون دانست و گفت؛البته اين آقا چند ماه بعد از بازنشسته کردن من خودش نيز از کار برکنار شد. اين هم از کم ظرافتي برگزار کنندگان مراسم در انتخاب افراد است.
نيوروز با شرکت ايراني ها
مسعود بهنود

شهردار لندن خبر کرده است که روز شنبه غچهارده مارسف در ميدان ترافالکار اين شهر، از ظهر تا شش بعدازظهر آييني خواهد بود به مناسبت نيوروز غبا همين تلفظف و توضيح داده است که اين روز عيد سنتي ترک ها، کردها، ايراني ها، عراقي ها و چند کشور ديگر خاورميانه و آسياي مرکزي است. در دعوتنامه نام مليت ها به همين ترتيب آمده حتي نه به ترتيب الفبا که در آن صورت هم باز اول ايرانيان مي بودند و بعد عراقي ها بعد کرد و ترک. اما چنين نشده است.ترک ها اين موقعيت را که نام شان در رديف دوم نوروزيان و جلوتر از نام ايرانيان قرار گيرد، در اولين سالي به دست آورده اند که دولت اسلامگرا اعلام کرده از امسال يک روز براي نوروز در اين کشور تعطيل خواهد بود. اما ما ايرانيان که بنيادگذار اين روز و کاشف اين تقويم فلکي هستيم، و نخستين قومي که اول بهار طبيعت را اول سال خود گرفته ايم، به کدام بهانه غايب مانده ايم.در دهه پنجاه ميلادي سيد حسن بطحايي روانپزشک و استاد باتجربه و رئيس سابق انجمن روانپزشکان، براي طي دوره تخصصي وارد دانشگاه پاريس شد. همان روز اول، در دفتر، موقع ثبت نام چشمم به پوستر بزرگي افتاد با يک نقاشي زيبا که زيرش نوشته بودند ابن سينا پزشک عرب. دکتر گويا با لبخندي که کمي طعنه در آن بود به مامور فرانسوي گفت اما ابن سينا عرب نيست ها. کارمند دانشگاه خونسرد پاسخ داد باز يک دانشجوي ايراني آمد. همه شما اول بار که به اين پوستر بر مي خوريد چنين سخني به زبان تان مي آيد. بعد من مي گويم خب شما پوستري بياوريد از اين زيباتر که در آن نوشته باشيد ابن سينا پزشک ايراني. اما نمي آوريد که.

به گمانم آن پوستر هنوز به اتاق دفتر دانشکده پزشکي دانشگاه پاريس هست و همچنان ابن سينا را عرب معرفي مي کند و همچنان دانشجويان ايراني تذکر مي دهند و مي گذرند. گاه مثل دکتر بطحايي گزارشي هم براي وزارت بهداشت وطن شان مي فرستند، اما کو جوابي. چند سال قبل وقتي اين حکايت را براي يکي از وزيران پيشين بهداشت مي گفتم، گفت اصولاً با ما ايراني ها جبهه گيري دارند اين غربي ها. گفتم کدام جبهه گيري، خب شما هم پوستري تهيه کنيد و يادگاري از خود بنهيد. ايشان ترجيح داد پشت اين تاکيد پنهان شود که اي آقا کجاي کاريد، مگر به همين سادگي است.در اين جشن نيوروز هنرمندان کرد موسقي شان و رقص هايشان، غذاها و آيين شان را عرضه مي کنند که رنگ از لاله هاي کوهساران مهاباد مي گيرد و نرگس دشت هاي شمال کرمانشاه، و سليمانيه و اربيل، ترک ها همان کار خواهند کرد که با عرفان و مولانا و قونيه کرده اند براي جلب جهانگرد، حالا تو هي بنشين و بگو چند درصد ترک ها مثنوي مي خوانند و غزليات شمس را درمي يابند. جوابت را مردم جهان چيز ديگري مي دهند.

چنان که رودکي و چنان که شهريار حتي. و خلاصه نکند که نماند براي ما جز تصوير ترک خورده يي از نماي آزادي در ميدان آزادي، و شهر دودزده يي با آسمان خراش ها و پنت هاوس هاي گران. در فلاتي که يکي از مراکز اصلي گچبري و گچکاري در جهان بوده است چه سخت است ديدن آگهي ها و تابلوهايي که خبر از لندني سازي مي دهد.به يکي از اين آگهي ها دقت کنيد «رويال پنتهاوس با ويوي دماوند، سيصد متر، سقف ها و شومينه لندني سازي، جاکوزي روباز، متري....». شهر و زبان و فرهنگ و آيين همه در خطر. اما همه را گفتي يک باربکيو در اين ويو مزه دارد ها.
عناوين اين صفحه
ما و سياست بازي
سه لوح و يک دسته گل جا ماند
نيوروز با شرکت ايراني ها
صفحه آخر

صفحه آخر
mahsa.hekmat@yahoo.com


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام