چهارشنبه، 28 اسفند 1387 - شماره 1915
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: سياست
منافع ملي فداي خوشنامي
ادامه از صفحه نخست

...اين بود که ما يک اقدام ضداستعماري و ضدامپرياليستي انجام مي دهيم، در حالي که اصل داستان اين است، که مساله نفت عمدتاً يک مساله اقتصادي است اگرچه با مساله سياسي هم در ارتباط است ولي ناديده گرفتن جنبه اقتصادي آن و اينکه از آن زمان تاکنون کسي درباره ابعاد اقتصادي آن صحبت نکرده و تنها بحث سياسي انجام شده، بسيار حيرت انگيز است و تمام مطلب به اين حد محدود شده که ما انگليسي ها را بيرون کرديم و نفوذ آنها را از بين برديم و... در حقيقت من فکر مي کنم يک جريان ناسيوناليستي (ملي گرايانه) که فضاي مناسبي بعد از شهريور 20 در ايران پيدا کرده بود در جريان ملي کردن صنعت نفت تبلور پيدا کرد و بحث اقتصادي اين موضوع که آيا از نظر اقتصادي به نفع مردم ايران است يا نه يا اصلاً ما توان اداره صنعت نفت را داريم، اگر انگليسي ها بروند آيا ما توانايي اداره تاسيسات آنها را داريم يا خير کلاً منتفي شد. اين مباحث اصلاً مطرح نبود و خيلي آن را ساده مي گرفتند. عملاً هم ديديم وقتي نفت را ملي کردند صنعت نفت خوابيد و صادرات آن هم بايکوت شد و در نهايت کشور ما مجبور شد کنسرسيوم را بياورد و با آنها به توافق برسد که به نوعي بازگشت دوباره خارجي ها بود. در واقع منطق اقتصادي غالب شد و چيزي غير از اين هم نمي توانست اتفاق بيفتد ولي به قيمت ملي شدن صنعت نفت در ايران که به نظر من بزرگ ترين خسران و زياني که ما از اين جريان ديديم، اين بود.

-در کشورهاي ديگري هم که ملي کردن صنعت نفت رخ داد، اين مشکلات به وجود آمد؟

قبل از ما مکزيک اين کار را انجام داده بود که بيشتر در نتيجه غلبه تفکر چپ و ضدامپرياليستي و ضداستعماري بود و خود آنها هم مثل ما توان اداره صنعت نفت را نداشتند. در آن زمان صنعت نفت يکي از پيشرفته ترين تکنولوژي هاي روز دنيا را داشت که در اختيار تعداد معدودي از شرکت هاي نفتي دنيا بود که اگر ما مي خواستيم نفت را توليد و صادر کنيم بايد با آن تکنولوژي و شرکت ها کنار مي آمديم. بحث بر سر چگونگي کنار آمدن با آن شرکت هاست، شکل حقوقي کنار آمدن مهم است وگرنه از نظر اقتصادي همه مي دانستند ما ايراني ها توان لازم براي اداره اين صنعت را نداشتيم و سال هاي سال هم نداشتيم الان بهتر از آن زمان است.

-شما فرموديد ملي کردن صنعت نفت يعني دولتي کردن آن، از سوي ديگر بزرگ ترين خسران ملي شدن را دولتي شدن نفت عنوان کرديد، اگر ما دچار اين خسران نمي شديم، چه اتفاقي مي افتاد؟

اتفاقي که مي توانست بيفتد اين بود که همان شرکت خارجي را که داشتيم، نگه مي داشتيم و قرارداد را با آنها و به نفع منافع ملي تغيير مي داديم، نه اينکه خودمان عهده دار شرکت و صنعت نفت شويم. هرگونه کار بنگاهداري دولت يک اشتباه بزرگ است. دولت نبايد بنگاهداري کرده و شرکت نفت درست کند. دولت مي توانست در قراردادها منافع ايران را بيشتر در نظر بگيرد و بيشتر به نفع ما چانه زني کند، چون ذخاير نفتي ايران در هر صورت به مردم ايران متعلق بود و دولت ايران به نمايندگي از مردم ايران آنها را مديريت مي کرد و اين توانايي را داشت که بهره مالکيت را بالا ببرد يا ماليات هايش را افزايش دهد، لازم نبود آن را دولتي کند. به نظر من دولتي کردن هيچ معنايي جز شعار سياسي و تبليغاتي نداشت که نتيجه آن هم از نظر سياسي اصلاً خوب نبود چون راه را براي ديکتاتوري شاه باز کرد.

-به نظر شما ناتواني مردم ايران در استفاده از پالايشگاه ها و اداره آنها مهم ترين عاملي است که صنايع را راکد گذاشت؟

چند مساله است که نبايد آنها را با هم اشتباه کرد. آرماني ترين شکل اين بود که ما تعدادي شرکت نفتي ايراني داشته باشيم که هم سنگ با شرکت هاي بزرگ انگليسي، اروپايي و امريکايي باشند. آنها عهده دار توليد و صادرات نفت مي شدند و دولت با آنها قرارداد مي بست و خودش شرکت نفت درست نمي کرد. در اين صورت خيلي عالي مي شد اما ما شرکت نفت ايراني نداشتيم، در نتيجه دولت بايد با چه کسي قرارداد مي بست؟ بايد با خارجي ها اين کار را مي کرد، ما چاره يي جز اين نداشتيم. اين چه مشکلي دارد، من نمي دانم.

-اما آيا براي انگلستان مساله اقتصادي و سياسي نفت از هم تفکيک شده بود؟

اينکه انگليسي ها از طريق نفت نفوذ سياسي دارند قابل انکار نيست. براي جلوگيري از نفوذ سياسي آنها بايد تدبير سياسي انديشيد نه اينکه اقتصاد را ابزار سياست کرد يعني اتفاقي که در ملي کردن صنعت نفت رخ داد، اين بود که اقتصاد ابزار سياسي سياستمداران شد. مي گويند تيغ دست مست زنگي دادند يعني يک ابزار را دودستي تقديم يک ديکتاتور بالقوه يعني شاه کردند و بعد هم افتخار مي کنند ما يک جريان دموکراتيک درست کرديم. آن هنگام مي خواستيم سنگ بناي دموکراسي را بگذاريم اما انگليسي ها و امريکايي ها کودتا کردند و نگذاشتند. شما دقت کنيد آن داستان يک جراحت بزرگي در وجدان ايراني ها ايجاد کرد که دشمني 50ساله ايران با امريکا به آنجا برمي گردد؛ بر سر يک دعواي کاملاً بيهوده. من سياست هاي استعماري- امپرياليستي امريکا يا انگليس را تطهير نمي کنم. سياست هاي آنها را سياست هاي توسعه طلبانه امپرياليستي مي دانم ولي اقتصاد آنها را نه. بحث نفت اصلاً به اين مساله بازنمي گردد. ما بايد با شرکت هاي نفتي کنار مي آمديم و مساله را حل مي کرديم. اين طبيعي است که آنها از طريق نفت نفوذ سياسي اعمال مي کردند اما ما بايد هوشيار مي بوديم و جلوي آن را مي گرفتيم نه اينکه از يک طرف اقتصادمان را دولتي کنيم بعد از طرف ديگر آن را به عنوان يک ابزار سياست دست يک ديکتاتور بدهيم.

در اينکه سياست انگليس ها توسعه طلبانه بود و هميشه مي خواستند در ايران نفوذ داشته باشند هيچ شکي نيست، امريکايي ها هم همين طور. اينها از هر ابزاري استفاده مي کردند و مي کنند از جمله از شرکت هاي نفتي شان و نفوذ اقتصادي شان و... بحث بر سر اين است که راه مقابله با اين مساله چيست؟ آيا راه اين بود که نفت را دولتي کنيم تا نفوذ قطع شود؟ آيا واقعاً نفوذ قطع شد؟ بعد از کودتاي 28 مرداد و چنانچه عرض کردم بعد از جراحت و آسيبي که از نظر سياسي روابط بين المللي ما ديد و در وجدان ايراني ها حک شد آيا واقعاً به نفع ما تمام شد؟ بياييم بعد از 50 سال قضاوت کنيم. ما چه سودي از آن برديم؟ من نمي گويم آنها آدم هاي خوبي بودند و چرا ما آنها را بيرون کرديم يا چرا با آنها جنگ کرديم ولي واقعيت اين است که نفوذ امريکايي ها در ايران بعد از کودتاي 28 مرداد بيشتر شد. کنسرسيوم آمد و قراردادهاي نظامي با شاه بسته شد. آيا ما دنبال اينها بوديم؟

-برخي مي گويند اگر کودتاي 28 مرداد رخ نمي داد اين اتفاقات نمي افتاد.

پس چه مي شد؟ اين افراد بايد اين مساله را پاسخ بدهند که در اين صورت چه مي شد و ما با صنعت نفت چه مي خواستيم بکنيم؟ ما رابطه با امريکا و انگليس را چه کار مي کرديم؟ اينها فقط شعار مي دهند و جوابي براي آن نمي دهند. مثلاً اگر حکومت ملي مصدق مي ماند ايران بهشت برين مي شد. اين بهشت برين چگونه بود؟ با کدام توان کارشناسي ما مي توانستيم نفت را استخراج کنيم؟ في المثل نفت ملي مي شد و مصدق مي ماند، چه اتفاقي مي افتاد؟ به بهترين حالت دوباره بايد کنسرسيوم درست مي کرديم و راه ديگري وجود نداشت. کدام ايراني و شرکت ايراني مي توانست شرکت نفت را اداره کند؟

-فرض کنيم مصدق صنعت نفت را ملي کرده بود و شاه هم کودتا نمي کرد و زاهدي هم نمي آمد، سپس مصدق با نفت مي خواست چه کند؟

او ناگزير بود با خارجي ها قراردادي ببندد که اين کار را انجام دهند، بنابراين دوباره به حالت اول بازمي گشتيم. اين ملي کردن چه فايده يي داشت؟ ضرري که داشت اين بود که ما يک دشمن بزرگ براي خود درست کرديم. در اينجا خطر حقيقي يا کذايي کمونيسم درست شد که دست امريکايي ها را در نفوذ به ايران باز کرد و آن فضاسازي ضدغربي، امريکايي و سرمايه داري در ايران شکل گرفت. بزرگ ترين خسراني که ما از بابت اين داستان ديديم از اين جهت است و من قضيه را اين گونه تحليل مي کنم ولي طرفداران ملي شدن صنعت نفت و مصدق فقط يک بخش از داستان را مي گويند مانند فيلم ناتمام. من مي گويم اين فيلم را تا آخر تمام کنيد، شما مي گوييد اگر مصدق قدرت را در دست مي گرفت بهشت برين مي شد. شما توضيح دهيد با کدام سناريو؟ سناريوي فيلم را تمام کنيد.

-با توجه به فرموده شما و شهادت تاريخ ملي کردن صنعت نفت منافع ملي ما را تامين نکرد، چگونه است وجدان يک ملت در تمام اين سال ها اين نکته را درک نمي کند و همچنان مصدق يک قهرمان و نيکنام است و داستان به گونه يي است که خود امريکايي ها هم بابت کودتا معذرت خواهي مي کنند؟

وقتي صنعت نفت ملي شد عده يي در رژيم بودند که به شاه مي گفتند ملي شدن صنعت نفت درست نيست، يا خارجي هايي بودند که مي گفتند بايد جلوي اين کار را گرفت زيرا تبعات سياسي بدي براي ايران خواهد داشت. پاسخ شاه به همه آنها اين بود؛ الان من نمي توانم کاري انجام دهم چون مردم ايران اين مساله را مي خواهند و من خودم هم بايد طرفدار ملي شدن صنعت نفت شوم. او هم دوست داشت صنعت نفت دولتي شود چون در آخر به دست آنها مي افتاد، همان گونه که شد. يعني اجماعي بين همه طرف ها بود، چه شاه که مخالف مصدق بود و چه مصدقي ها. که در کل همه مي گفتند ملي شدن صنعت نفت چيز خوبي است يعني چه اپوزيسيون و چه صاحبان قدرت يک حرف را مي زدند و 25 سال بعد از کودتا تا انقلاب هم يک حرف را زدند. شاه هيچ گاه از مصدق ياد نمي کرد اما روز ملي شدن صنعت نفت را هر سال جشن مي گرفتند و مي گفتند؛ کار خوبي کرديم و مصدق به علت اشتباه و سرکشي که انجام داد، کنار گذاشته شد. علاوه بر آنکه شاه اين حرف را مي زد، راديو و تلويزيون هم اين روز را جشن مي گرفت. در زمان شاه يک نفر جرات نداشت بگويد ملي شدن صنعت نفت کار بدي است و اين يک امر بديهي تلقي شده است. اما چرا خوب است و اين خوبي چه نتايجي براي ما داشت که مي گوييم خوب است؟ ولي اين مساله تنها راجع به صنعت نفت نيست بلکه راجع به خيلي چيزها به اين صورت است. شاه و کلاً ديکتاتوري ها به اين صورت هستند که سوار موج مي شوند. وقتي توده ها چيزي را بخواهند، مي گويند خودمان اين کار را انجام مي دهيم و دعوا نمي کنند. اصلاحات ارضي که شاه در ايران انجام داد در واقع برنامه هاي حزب توده را اجرا کرد. هنگامي که ديد آنها مي خواهند فئوداليسم را از ميان ببرند در نتيجه خودش آن را انجام داد و ارسنجاني اين کار را از نظر اجرايي با موفقيت انجام داد و بعد از يک سال شاه او را برکنار کرد و گفت من ليدر اين کار هستم و اسم آن را انقلاب شاه و ملت گذاشت و سوار موج شد. اين همان پوپوليسم است که ديکتاتورها اين کار را انجام مي دهند و در اين حين اين صداي حقيقت است که شنيده نمي شود زيرا در اين شلوغي و گرد و خاک، به چشم مردم خاک رفته است و چشم شان چيزي را نمي بيند و در فضاي مبهم و مه آلود فقط شعارها را مي شنوند که مصدق دموکرات و ضدامپرياليسم بود و بهشت را درست مي کرد و خارجي ها آمدند و نگذاشتند و اگر خارجي ها اجازه مي دادند ما بهشت و ژاپن خاورميانه بوديم که اگر نگاه کنيد سلطنت طلب ها هم امروزه همين حرف ها را مي زنند و مي گويند شاه را برداشتند اما نه توسط مردم ايران، بلکه امريکايي ها شاه را برداشتند، به اين دليل که او مي خواست قدرت رقيب آنها بشود. راجع به صنعت نفت هم به همين صورت است. شما چند کتاب در مورد صنعت نفت خوانده ايد که به طور جدي تحليل اقتصادي مي کند؟ تمام آن شعارهاي سياسي است و کساني که از داخل داستان را ديده بودند و حقايق را مي دانستند و تا حدودي در جريان امور بودند به خاطر محافظه کاري يا عافيت طلبي همه چيز را نمي گويند و اين رازها را با خودشان به گور مي برند به اين دليل که از آينده بعد از مرگ شان هم مي ترسند و تصور مي کنند اگر ما ملي شدن را زير سوال ببريم و اين مسائل را بيان کنيم، ما را لعنت مي کنند.

-اين فضاي غبارآلود با گذشت چندين دهه همچنان وجود دارد؟ به گونه يي که فضاي روشنفکري هم مقهور چنين فضايي شده است؟

مصدق از نظر سياسي فاسد نبود و آدم وطن پرست و باجراتي بود ولي آدم به شدت متوهمي بود و اين يکي از ويژگي هاي ماست که توهم با روح ما عجين شده است، مانند هنر نزد ايرانيان است و بس و اگر ايران نباشد دنيا چيزي کم دارد و... حرف هايي که امروز هم مي گوييم و مصدق يکي از آنها بود. اگر از نظر سياسي بخواهيم پرونده مصدق را باز کنيم، او آدم سالم و درستکار و وطن پرستي بود ولي به اندازه بزرگي اش اشتباهات بزرگي هم کرد و انساني بود که راجع به قدرت خودش و قدرت ايران و واقعيات دچار توهم بود. در خاطرات خودش نقل کرده است ملاقاتي فکر مي کنم با هريمن داشته است که در آنجا بحث مي کنند و صراحتاً بيان مي کند بدبختي ما ايراني ها از زمان اسکندر شروع شد، يعني منشاء بدبختي ما ايراني ها به خودمان مربوط نيست و متعلق به خارجي ها است و توهمي که بيان مي کنم منظورم همين است يعني توهم دايي جان ناپلئوني. ما بايد اين نکته را بفهميم که هر کسي در دنيا به دنبال منافع خويش است ولي نبايد ما مشکلات خودمان را به پاي آنها بنويسيم و بايد به عنوان صورت مساله آن را طرح کنيم. درست است که خارجي ها به دنبال منافع خودشان در ايران هستند اما ما چه کاري انجام مي دهيم و تقصير و اشکال ما کجا است؟ آيا يک روز نشسته ايم اين مساله را تفسير کنيم. يکي از جريان هايي که مانع اين گونه نگاه کردن، نگاه انتقادي- تحليلي به فرهنگ سياسي خودمان شده است اين جريان مصدقي و ناسيوناليستي در ايران است و انتقاد من اينجاست. آنها اجازه نمي دهند کسي حرف بزند و به انواع و اقسام مختلف ترور فرهنگي انجام مي دهند و به محض اينکه يک نفر جرات پيدا کند حرفي بزند، مي گويند او مزدور انگليس و امپرياليسم و... است و متهم مي شود.

-اگر قرار باشد به وطن پرستي يک نفر نمره بدهيم آيا مصدق نمره بيشتري دريافت مي کند يا قوام که مانع تجزيه ايران شد؟ کساني که ادعاي وطن پرستي دارند قاعدتاً بايد از قوام دفاع کنند يا از مصدق؟

بله، از اين نمونه ها و مثال ها زياد وجود دارد. سياستمدار خوب سياستمداري است که نتيجه کارش به نفع مردم است نه اينکه حرف هايش و شعارهايش و قرباني شدن و مظلوم شدنش. بله، مصدق مظلوم واقع شد اما به هر حال کاري هم براي اين مملکت نتوانست انجام دهد. قوام السلطنه مظلوم واقع نشد اما براي اين مملکت خيلي کارها انجام داد.

گاهي شما خودتان مي خواهيد کار سياسي انجام دهيد و يک وقت شما مي خواهيد تجزيه و تحليل کنيد. مثلاً از نظر شخصيتي ما کاري نداريم که فرد چه نقاط ضعف و قوتي دارد. از نظر فردي خانواده و زن و بچه اش هستند که به او نمره مي دهند نه ما، اينکه آدم، پدر و شوهر خوبي بود يا نه اما ممکن است کسي در زندگي شخصي اش آدم خيلي بدي باشد ولي از نظر سياسي کارهاي خوبي کرده باشد، بايد اينها را از هم تفکيک کرد. مي گويند وثوق الدوله از انگلستان 100 هزار پوند رشوه گرفته بود و حال ما واقعيت و صحت ماجرا را نمي دانيم ولي شايعات آن وجود دارد و بعد از آن قرارداد 1919را با انگليسي ها بسته است. اگر شما در مقام تحليلگر باشيد چگونه بايد داستان را تحليل کنيد؟ بايد ببينيد اين قرارداد به نفع ايران بود يا ضرر ايران؟ همه گفتند قرارداد به ضرر ايران بود چون او پول گرفته بود ولي اين استدلال اشتباه است بايد بگوييد چه مفادي در قرارداد وجود دارد که به ضرر ايران بود. مفاد آن را نگاه کنيد وثوق الدوله با زرنگي بيان کرده انگليسي ها هم در ايران منافعي دارند و ما منافع آنها را به رسميت مي شناسيم. در شرايط آن زمان کار او خوب بود يا نه؟ به نظر من از نظر سياسي يک هنر بزرگي بود براي اينکه انگليسي ها را مقابل روس ها قرار داد و توازن نيرو ايجاد کرد. بر فرض هم که بگوييم پول گرفت، گرفت که گرفت. ما به پولش چه کار داريم. در آن دنيا يقه او را مي گيرند که چرا رشوه گرفتي. يا فرض کنيد رفقايش و خانواده اش مي گويند تو کار بدي انجام دادي يا هر چيز ديگر ولي بايد ديد نتيجه آن چه بود؟ نتيجه آن اين بود که از تجزيه ايران و اينکه ايران زير نفوذ کمونيست ها برود، جلوگيري کرد و انگليسي ها گفتند اين گونه نيست که شما بياييد مانند آسياي ميانه که تمام آن را گرفتيد، عمل کنيد چون از اينجا به بعد حوزه منافع ما هم در ميان است و قرارداد به عنوان مدرک تلقي مي شد و اگر آنها وارد خاک ايران مي شدند با انگليس طرف بودند. ولي چه کسي است که تاکنون جرات کرده داستان را به اين صورت ببيند و بگويد؟ اگر کسي بخواهد از وثوق الدوله يک کلمه مثبت بگويد به يک آدم فاسد و انگليسي تبديل مي شود و الان هم مد شده است که در تلويزيون مورخ ها مي آيند به هر کسي که مي رسند فحش و بد و بيراه مي گويند بدون اينکه واقعيات را تجزيه و تحليل کنند.

-الان چند دهه گذشته، يک رژيم عوض شده و چندين نسل روشنفکري آمده اند و رفته اند. اين هژموني غالب را چه چيز بايد بشکند؟ روشنفکر بايد بشکند يا مردم؟ چرا بعد از اين همه سال صورت مساله هاي ما بي تغيير مانده است؟

اگر در يک کلمه بخواهم بگويم، مي توانم بگويم علت اين فضاي فکري که در جامعه حاکم است غلبه ايدئولوژي ناسيونال- سوسياليستي است. ما سال ها و دهه هاي زيادي است که بعد از کمرنگ شدن مشروطيت و آمدن رضاشاه در ايران گرفتار اين ايدئولوژي هستيم. رضاشاه اين گونه بود و محمدرضاشاه هم همچنين و بعد از انقلاب هم شکل عوض شده اما مضمون خيلي دگرگون نشده است. يعني از طرفي ما به شدت ملي گرا هستيم که ما ملت خيلي بزرگي هستيم و همه به ما ظلم مي کنند و اجنبي ستيزي حاکم است و از طرف ديگر نوعي سياست هاي جمع گرايانه سوسياليستي که در عرصه اقتصاد با آن طرف هستيم. يعني اگر سياست اقتصادي رضاشاه را بنگريم به اين صورت است و دوره شاه (پهلوي دوم) که دوره هرج و مرج است و دوباره هر چقدر که زورش مي رسد جنبه سوسياليستي بيشتر مي شود. وقتي که قيمت نفت بالا مي رود تقريباً همه اقتصاد زير يوغ دولتي شدن رفته است و نشان مي دهد اين ايدئولوژي غالب است. شما روشنفکران تاثيرگذار ما را هم نگاه کنيد و ببينيد فکر آنها چيست؟ يا ناسيوناليست هستند يا سوسياليست يا ناسيونال- سوسياليست و ما روشنفکر آزاديخواه نداريم.

-اين ايده در دنيا ورشکست شده است. ناسيونال- سوسياليسم يک زمان سر برآورده و تاريخي هم داشته و ورشکست هم شده. دليل ماندگاري آن در ايران چيست؟

دليل آن اين است که با روحيات ما ايراني ها سازگاري بيشتري دارد و آن فردگرايي و مسووليت پذيري فردي در روحيات و ذهنيات ما نيست. در رفتار به شدت فردگرا هستيم ولي در اخلاق فردگرا نيستيم. اگر در ترافيک و رابطه شهري به رفتارها نگاه کنيد به شدت فردگرايي افراطي به معناي بد کلمه وجود دارد ولي اگر اخلاق را نگاه کنيد، فردگرايي وجود ندارد، في المثل اگر کسي کار بدي انجام دهد و بپرسيد چرا کار بدي انجام دادي، اعتقاد دارد من کار بدي انجام نداده ام و مثل ديگر رفتار کرده ام. کسي که معتاد است، مي گوييم تقصير خودش نيست جامعه مقصر است و اگر دزدي مي کند، مي گويد مجبور شدم دزد بشوم. ما اخلاق فردي نداريم و مسووليت فردي وجود ندارد ولي رفتارمان به شدت فردي است. هر چه بد است مال غربي ها است و ديگران انجام داده اند؛ مسووليت پذيري وجود ندارد.

يک سياستمدار نيست که بگويد من پارسال چنين حرفي را زده ام که اشتباه بود و عذرخواهي کند، آيا شما يک نمونه از آن را در تاريخ 100ساله ايران پيدا کرده ايد در حالي که هر روز در کشورهاي «فاسد» غربي اتفاق مي افتد؟

في المثل جايي آتش سوزي مي شود، وزير استعفا مي دهد و مي گويد گسترش آتش به اين خاطر بود که ما وسايل ايمني را خوب تجهيز نکرده ايم و عذرخواهي مي کنم و استعفا مي دهم. در ايران شما ديديد که چه حوادثي رخ داد، ولي اصلاً کسي خم به ابرويش نياورد. بالاخره جايي کسي مسووليتي داشته است، آن مسووليت کجاست؟ منظورم اين است در فرهنگ ما مسووليت پذيري فردي وجود ندارد و داستان اين است که با اين تفکر سازگاري بيشتري داريم و همه چيز مسوولش دولت است و دولت هم مسوول هيچ چيز نيست. وقتي يک نفر مسوول همه چيز است، يعني مسوول هيچ چيز نيست.

-در کل ماجراي ملي شدن صنعت نفت يک نکته مشهود است و آن اينکه مصدق حاضر نشد نام نيک خود را قرباني منافع ملي کند و نکته جالب اين است که معيار نيکنامي در ايران حفظ منافع ملي نيست بلکه چيز ديگري است.

اگر بخواهيم توضيح دهيم که چرا در آن زمان اين اتفاق افتاد، بايد به فضاي زمان در ايران نگاه کنيد که تمامي تبليغات رضاشاه حدود 14 ، 15 سال يا بيشتر که قدرت را در دست داشت اين بود که ما يک ارتش قوي درست مي کنيم که جلوي بيگانه ها مي ايستد. او يک گفتار ناسيوناليستي را در ايران تبليغ کرد و براي اين بخش مهمي از بودجه دولت آن زمان را در نظر گرفت که هزينه مادي براي آن کرد و ارتش نسبتاً مجهزي هم درست کرد ولي وقتي جنگ شروع شد، اين ارتش فوري از هم پاشيد، يعني بيشتر از يک هفته هم دوام نياورد. اين يک آسيب رواني براي مردم ايران بود، که آن عظمت و حرف هايي که در مورد ايران باستان و... زده مي شد همه زير سوال رفت. و همه اين ضربه بزرگ روحي را از چشم بيگانگان مي ديدند، که انگليسي ها و امريکايي ها و روس ها مقصر هستند. در سال هاي 20 تا 24 هم که روس ها ايران را اشغال کردند و اين نوعي فضاي ضداجنبي درست کرده بود که اجنبي ها و خارجي ها مملکت ما را اشغال و گراني درست کردند و شرايط سخت اقتصادي آن سال ها را از چشم خارجي ها مي ديدند. در اين فضا رشد يک نوع ناسيوناليسم طبيعي بود و مصدق آن را بهانه و پرچم ملي شدن صنعت نفت و مبارزه با استعمار انگليس قرار داد و مردم هم طرفدار او شدند و خاطره خوبي هم از او پيدا کردند. به نظر من داستان اين است و اگر شما اين تجزيه و تحليل را کنيد متوجه مي شويد اشکالي در بين ما ايراني ها وجود دارد و آن همين فرهنگي است که مي گويد تمام تقصيرات متعلق به خارجي ها است.
بازخواني انتقادي ملي شدن صنعت نفت در گفت وگو با عزت الله سحابي
مصدق سياستمداري بي اشتباه بود


هومان دورانديش


عزت الله سحابي، مصدق را تقريباً سياستمداري بدون اشتباه مي داند؛ خسروي که هرچه مي کرد شيرين بود. سحابي منتقدان امروزين مصدق را کساني مي داند که حديث ناقدان پيشين وي را مکرر مي کنند. با اين حال گفت وگو با مهندس سحابي لذت بخش و دلنشين بود. او چونان پدربزرگي قصه شکست مصدق را برايت تعريف مي کند و البته سخت مراقب است که غبار کژي و کاستي بر چهره قهرمان قصه ننشيند.

---

-به نظر شما چه تفاوتي بين ملي کردن و دولتي کردن صنعت نفت وجود دارد. آيا «ملي شدن» صنعت نفت عنوان مردم پسندانه تر دولتي شدن اين صنعت نبوده است. آيا اينها يکي هستند؟

نه، يکي نيستند. ملي کردن در آن زمان به اين معنا بود که صنعت نفت را از اختيار يک کمپاني استعمارگر خارجي خارج کرده و در اختيار ملت ايران قرار دهند. اما ملت ايران در آن زمان واجد هيچ نهادي نبود که قدرت اداره تاسيسات نفتي را داشته باشد. الان هم که قريب به 60 سال از آن زمان گذشته است ما فاقد نهادي خصوصي هستيم که بتواند صنعت نفت را در کليه مراحل خود از اکتشاف، استخراج، تصفيه و فروش داخلي و خارجي اداره کند. جامعه آن روز ايران بسيار فقيرتر از آن بود که بتواند صنعت نفت را به دست بخش خصوصي بسپارد. بنابراين عملاً «دولت» ناچار بود جانشين کمپاني هاي خارجي شود. ملي کردن واقعاً به معناي دولتي کردن نيست. ما اين حرف را قبول داريم. اما در شرايط آن روز هيچ نهاد خصوصي براي اين کار در ايران وجود نداشت کمااينکه امروز هم وجود ندارد.

-در واقع شما مي فرماييد ضعف جامعه مدني در ايران باعث شد صنعت نفت ملي شده در اختيار دولت قرار بگيرد.

بله، همين طور است.

-پس چرا دکتر مصدق و پيروانش شعار «ملي کردن» را سر مي دادند و تعبير شفاف تر آن يعني دولتي کردن صنعت نفت را مطرح نمي کردند؟

البته اينکه چرا در آن زمان ملي کردن به دولتي کردن تلقي شد، صرفاً محصول نگرش دکتر مصدق نبود. پس از جنگ جهاني دوم در انگلستان و فرانسه بخشي از صنايع ملي شدند يعني از عهده بخش خصوصي خارج شدند و در اختيار دولت قرار گرفتند. صنعت فولاد و صنايع شيميايي در انگلستان به صنايع ملي تبديل شدند يعني از بخش خصوصي به دولت واگذار شدند. در فرانسه هم مالکيت برخي از بانک ها به دولت واگذار شد. معنايي که در آن زمان در فضاي جهاني و به خصوص در محافل چپ و کمونيستي از مفهوم ملي کردن وجود داشت، همان دولتي کردن بود؛ چنان که در ايران تلقي مرحوم خليل ملکي از مفهوم ملي کردن چنين بود. غرض اينکه، تنها دکتر مصدق و جبهه ملي نبودند که چنين برداشتي از ملي کردن داشتند. اين برداشت در فضاي آن روز جهان حاکم بود. امروزه که جهان به خصوص در پرتو آموزه هاي مکتب نئوليبراليسم در حال فرار از دولتي کردن است اين نکته مطرح مي شود که ملي کردن با دولتي کردن يکي نيست. به هرحال ملي کردن به شکلي که در اواخر دهه 1320 در ايران حادث شد، يک امر پذيرفته شده و رايج در سطح جهان بود.

-که تفاوتي هم با دولتي کردن نداشت.

بله تفاوتي نداشت. اتفاقاً در انگلستان پس از جنگ جهاني دوم دولت آتلي پاره يي از صنايع انگلستان را به همين معنا ملي کرد يعني آنها را دولتي کرد.

-برخي معتقدند اصلاً ملي کردن صنعت نفت مفهومي متناقض بود زيرا ما در آن زمان نه پالايشگاه داشتيم و نه تکنولوژي. يعني اساساً «صنعت نفت» نداشتيم تا بخواهيم آن را ملي کنيم. آنچه هم که براي اکتشاف، استخراج و بهره برداري از نفت ايران وجود داشت، متعلق به انگليسي ها بود.

در آن زمان در ايران صنعت نفت به معناي کامل آن وجود داشت. در آن زمان در پالايشگاه آبادان اکتشاف، استخراج و تصفيه نفت صورت مي گرفت و پالايشگاه آبادان هم بزرگ ترين پالايشگاه جهان بود.

-اما اين پالايشگاه را شرکت نفت ايران و انگليس تاسيس کرده بود.

بله، جنبش ملي شدن صنعت نفت هم براي گرفتن اختيار صنعت نفت از شرکت ايران و انگليس شکل گرفت. دليل اين امر نيز خصلت استعماري قرارداد اين شرکت با دولت ايران بود. سال ها هم تلاش شد اين شرکت تا حدي منافع ايران را به رسميت بشناسد. امريکايي ها هم به انگلستان فشار آوردند تا شرکت نفت ايران و انگليس در قرارداد خود با ايران تجديدنظري بکند و اصل تقسيم منافع را که خود امريکايي ها در عربستان و عراق آن را اجرا کرده بودند، بپذيرد. اما انگليسي ها همين را هم نمي پذيرفتند. انگليسي ها حدود 16 درصد از منافع نفتي را به ايران مي دادند نه 50 درصد آن را. از سال 1326 تا سال 1329 مذاکراتي بين دولت ايران و شرکت نفت ايران و انگليس در جريان بود اما انگليسي ها کوتاه نمي آمدند و حاضر نبودند منافع ايران را در حد مرسوم آن روز دنيا به رسميت بشناسند. علاوه بر اين خود قرارداد 1933 نيز در شرايطي خاص به ايراني ها تحميل شده بود. به هرحال مساله اصلي نيروهاي ملي اين بود که يا بايد اين قرارداد لغو شود يا اينکه حقوق ملت ايران در اين قرارداد ملحوظ شود؛ ولي دولت انگلستان به هيچ وجه حاضر به همکاري و همراهي با ايران نبود. اينکه مي گويم «دولت انگلستان»، به اين دليل است که 55 درصد سهام شرکت نفت انگليس به رغم اينکه اين شرکت يک شرکت خصوصي بود، متعلق به وزارت درياداري دولت انگلستان بود يعني درگيري با آن شرکت عملاً (و نه قانوناً) به درگيري با دولت انگلستان کشيده شد.

-پس شما مي فرماييد اگر شرکت نفت ايران و انگلستان حاضر به لحاظ کردن عادلانه حقوق ملت ايران مي شد، جنبش ملي شدن صنعت نفت هم شکل نمي گرفت؟

بله.

-يکي از انتقاداتي که به کل حرکت ملي شدن صنعت نفت وارد شده است تحميل هزينه هاي سنگين و بيهوده به ملت ايران است. مثلاً وقتي ما پالايشگاه ساخته شده توسط انگليسي ها را از آنها مي گيريم طبيعتاً بايد جريمه آن را هم بپردازيم. نکته مهم تر هم تشکيل ائتلافي بين المللي عليه ايران در اثر برپايي جنبش ملي شدن صنعت نفت بود.

بله. من درباره همه اين نکات توضيح مي دهم. اما اجازه بدهيد الان به چند نکته تکميلي در ارتباط با سوالات قبلي تان بپردازم؛ اول اينکه اصل ملي شدن صنعت نفت به دليل مقاومت شرکت نفت ايران و انگليس در برابر پذيرش حقوق ملت ايران شکل گرفت. دوم اينکه آخرين توافق شرکت نفت ايران و انگليس با دولت ايران، قرارداد گس- گلشاييان بود. گلشاييان در آن زمان وزير دارايي بود و گس نيز رئيس شرکت نفت در ايران بود. براساس اين قرارداد حقوق ملت ايران تا حدي افزايش يافته بود يعني سهم ايران از نفت را از 16 درصد به 20 درصد ارتقا داده اما قرارداد 1933 را که اصولاً مجلس و دولت و نيز ملت ايران به تحميلي بودن آن اعتقاد داشتند، تثبيت و زمان آن را هم تمديد کرده بود. قرارداد گس- گلشاييان به مجلس پانزدهم آمد اما در اثر مخالفت اعضاي جبهه ملي در آن مجلس تصويب نشد و رسيدگي به آن به مجلس شانزدهم موکول شد. در دوره مجلس شانزدهم، رزم آرا نخست وزير شده بود. رزم آرا هم گفت ما اين لايحه را پس نمي گيريم و از آن دفاع مي کنيم لذا در مجلس بحث مفصلي در اين باره درگرفت. نمايندگان جبهه ملي در مجلس شانزدهم که هشت نفر هم بيشتر نبودند و دکتر مصدق نيز يکي از آنها بود، به گونه يي عليه تصويب قرارداد گس- گلشاييان استدلال کردند که آن مجلس به تصويب قرارداد راي نداد. پس از رد شدن قرارداد گس- گلشاييان اين سوال مطرح شد که جبهه ملي که پيشگام رد کردن اين قرارداد بود خودش چه ايده يي در خصوص صنعت نفت دارد؟ پس از آن بود که ايده ملي شدن صنعت نفت از طرف جبهه ملي مطرح شد. جبهه ملي به خصوص به ملي شدن صنعت نفت در سراسر کشور اصرار داشت. دليل اين اصرار هم اين بود که از يکي دو سال قبل دولت شوروي هياتي را به ايران فرستاده و پيشنهاد کرده بود دولت ايران امتياز اکتشاف و استخراج نفت شمال ايران را به شوروي واگذار کند.

اين پيشنهاد از طرف نمايندگان حزب توده در مجلس چهاردهم حمايت شده و دکتر مصدق هم با آن مخالفت کرده بود. اما چون در سال 1324 که پيشنهاد روس ها مطرح شد، متفقين در ايران حضور داشتند، مصدق ماده يي را به مجلس پيشنهاد کرد مبني بر اينکه تا زماني که قواي خارجي در ايران حضور دارند هرگونه مذاکره بر سر نفت ممنوع است. به هرحال دفاع جبهه ملي از ملي شدن نفت در سراسر کشور به اين دليل بود که احتمال انعقاد قرارداد نفت با شوروي منتفي شود چرا که حزب توده در تبليغات خود حتي پس از تصويب نشدن اين قرارداد در مجلس پانزدهم همچنان بر ضرورت انعقاد چنين قراردادي پافشاري مي کرد. در آن زمان امريکايي ها نيز خواستار اکتشاف نفت در مناطق ديگر ايران بودند. به هرحال تاکيد بر ملي شدن نفت در سراسر کشور با هدف عدم اعطاي امتياز نفت به تمامي شرکت هاي خارجي بود.

در همان زمان هم خيلي ها مي گفتند ما که صنعت نفت نداريم پس چه چيز را ملي کنيم؟ اما براي اينکه در آينده نه شوروي و نه امريکا نتوانند از ايران امتيازي بخواهند، ايده ملي شدن صنعت نفت در سراسر کشور مطرح شد. به هرحال بحث ملي شدن صنعت نفت از تيرماه 1329 که قرارداد گس- گلشاييان رد شد، در جامعه مطرح شد. در آن زمان نظر مردم اين بود که بايد با شرکت نفت ايران و انگليس صحبت کنيم تا منافع ايران را تامين کند اما از آنجايي که دولت انگلستان و شرکت نفت ايران و انگليس حاضر نيستند منافع ايران را تامين کنند، ما بايد قرارداد را لغو کنيم اما چون لغو يک طرفه قرارداد باعث محکوميت ما مي شود، بايد چاره ديگري بينديشيم. آن چاره هم با ابتکار مرحوم دکتر فاطمي به دست آمد. در اصل 30 يا 31 منشور ملل متحد آمده بود ملت ها حق دارند در هر زماني که اراده کنند قراردادهاي خودشان را با کشورها و شرکت هاي خارجي ملي کنند. در اين ملي کردن، لغو قرارداد هم مندرج بود اما عنوان آن به کار نرفته بود. به هر صورت اصل ملي شدن به اين دلايل مطرح شد.

-برخي از منتقدان مصدق مي گويند بعد از مخدوش شدن رابطه ايران و انگلستان، مصدق تلاش کرد نفت را به ساير کشورها صادر کند اما چون موفقيت چنداني در اين کار نصيبش نشد، تز اقتصاد منهاي نفت را مطرح کرد يعني چنين نبود که دکتر مصدق از ابتدا درصدد ايجاد بورژوازي ملي و رونق بخشيدن به صنايع داخلي بوده باشد. او مي خواست نفت را صادر کند اما پس از ناکامي در اين کار، تز اقتصاد منهاي نفت را مطرح کرد.

اين حرف کاملاً دروغ است يعني دشمنان ايران، جناح هاي انگليسي در ايران و بعد حزب توده چنين شايعه يي را پراکندند. اين حرف صد درصد دروغ است. دکتر مصدق پس از سفري که به شوراي امنيت رفت و در آنجا راي مثبت شوراي امنيت به نفع ايران را اخذ کرد، در اين انديشه بود که چه کار بايد بکند؛ زيرا او در مذاکراتش با امريکايي ها متوجه شد امريکايي ها حاضر نيستند با او همکاري کنند. به همين دليل او تزي را پيشنهاد کرد که بعدها ژان پل سارتر آن را در کتاب جنگ شکر در کوبا مطرح کرد. اصل اين ايده متعلق به مصدق است و سارتر در دهه 1960 آن را به صورت سياسي و حقوقي مطرح کرد. سارتر مي گويد وقتي يک کشور دچار اقتصاد تک محصولي است و منافع آن تک محصول در اختيار کشورها و شرکت هاي خارجي است و آن کشور نمي تواند از آن تک محصول خود بهره برداري کامل کند، راه نجات آن کشور اين است که موقتاً آن محصول را از اقتصاد خود خارج و اقتصادش را چنان بنا کند که گويي آن تک محصول وجود ندارد. در کوبا همين طور شد. در کوبا شکر ملي شد و کوبايي ها گفتند ما از اين به بعد يا شکر صادر نمي کنيم يا اينکه آن را صرفاً براساس منافع خودمان صادر مي کنيم. به همين دليل کمپاني هاي امريکايي از کوبا شکر نخريدند اما دولت شوروي از کوبا شکر مي خريد.

اما در مورد ايران دولت شوروي هم همکاري نکرد و حاضر به خريد نفت ايران نشد. اقدام مصدق يک اقدام رهايي بخش بود يعني مي خواست اقتصاد ايران را از اسارت تک محصولي نفت رها سازد. وقتي دولت يک کشور به درآمدي تکيه مي کند که محصول کار و توليد آن کشور نيست، رشد ساير بخش هاي اقتصادي آن کشور مخدوش و تضعيف مي شود.

-پس به نظر شما دکتر مصدق از اول به دنبال تحقق اقتصاد منهاي نفت بود؟

بله.

- ولي مصدق زماني که به نخست وزيري رسيد، ملي شدن صنعت نفت و برگزاري انتخابات آزاد را به عنوان محورهاي اصلي برنامه خودش اعلام کرد نه دستيابي به اقتصاد منهاي نفت را.

حالا من اين را توضيح مي دهم. شما وقتي ايده يي را مطرح مي کنيد و در مسير تحقق آن با چالش هايي مواجه مي شويد، طبيعتاً تدبيري به خرج مي دهيد تا بر موانع پيش آمده فائق شويد. هنر مصدق اين بود که به رغم قطع شدن درآمد نفت از خرداد 1330 و به دوش کشيدن بار هزينه تاسيسات عظيم صنعت نفت در سال 1331توانست بودجه کشور را از طريق اقتصاد بدون نفت متوازن کند. مطابق تز اقتصاد بدون نفت، ساير بخش هاي اقتصادي کشور بايد فعال مي شد. اولين بخش اين تز اين بود که صادرات غيرنفتي افزايش يابد. در کتاب اقتصاد بدون نفت، اثر دکتر انورخامه يي که خودش در آن زمان جزء نيروهاي چپ بود، اين امر به خوبي تبيين شده است که در دو سال زمامداري مصدق، چگونه ساير بخش هاي اقتصاد ايران فعال شدند. در بخش صادرات غيرنفتي، نه فقط صادرات سنتي که خشکبار و فرش بود، بلکه صادرات آهن قراضه، کاغذ باطله، پوست انار و گياهان دارويي هم آغاز شد. صادرات غيرنفتي آنقدر رشد کرد که کسري ارزي درآمد نفت جبران شد. آقاي انورخامه يي در آن کتاب با ارائه آمار مي گويد 8400 شرکت در همان دو سال تاسيس شد. علاوه بر اين در همان دوره کارخانجات دولتي به توليد قطعات فلزي پرداختند. بنابراين قطع درآمد نفت به نفع ساير بخش هاي اقتصاد کشور تمام شد و زنده شدن و تحرک آنها را در پي داشت. البته در زمان مصدق صنعتي تاسيس نشد چرا که شرايط سياسي ناامن بود و کسي براي سرمايه گذاري به ايران نمي آمد. اما بلافاصله پس از 28 مرداد سرمايه گذاران خارجي به ايران هجوم آوردند. به هر حال مصدق پايه گذار صنايع نفت و گاز در ايران شد؛ به طوري که مثلاً آقاي عالي نسب براي اولين بار سماور نفتي را در ايران ساخت و مصدق ايشان را مامور کرد که صنايع نفتي داخل کشور را توسعه دهد. اين روند در دوران دکتر مصدق آغاز شد.

- در واقع شما مي فرماييد به رغم اينکه دکتر مصدق در آغاز کار خود دستيابي به اقتصاد منهاي نفت را مطرح نکرده بود اما حرکت به سوي تحقق اين تز را به مثابه راهکار ملي شدن صنعت نفت برگزيد.

بله.

- به رغم اينکه شما تصوير مطلوبي از شرايط اقتصادي جامعه ايران در دوران مصدق ترسيم مي کنيد، منتقداني مثل موسي غني نژاد معتقدند مصدق با اقداماتي غيرقانوني نظير چاپ اسکناس، باعث ايجاد تورم شد و علاوه بر اين، فقر و بيکاري در دوران مصدق افزايش يافت. ايشان معتقدند کودتاي 28 مرداد ناشي از نارضايتي شديد مردم از شرايط اقتصادي دوران مصدق بود.

بنده با کمال احترامي که براي دکتر غني نژاد به عنوان يک کارشناس و انساني سالم قائل هستم، معتقدم متاسفانه ايشان اشتباه مي کند. اولاً اقتصاد بدون نفت تحرک اقتصادي در ايران ايجاد کرد. اين نکته در همان کتاب اقتصاد بدون نفت تبيين شده است. آقاي انورخامه يي يک کارشناس بي طرف است که به هيچ وجه هم طرفدار مصدق نبوده است. ايشان با توجه به آمارهاي بانک مرکزي، که بسيار هم مهم و دقيق و معتبرند، نشان مي دهد تورم در طول دو سال و هفت ماه حکومت دکتر مصدق بيش از 10 درصد نبود. در بخش مسکن که اساساً تورم منفي داشتيم. اگر کسي اين کتاب را نخواند، ممکن است حرف هاي آقاي غني نژاد را باور کند ولي حرف هاي ايشان متاسفانه به هيچ وجه درست نيست. علاوه بر اين در دوران مصدق، صنايع پايين دستي در ايران راه افتاد. البته عمر دولت مصدق طولاني نشد که اين صنايع هم شکوفا شوند.

- اين صنايع پايين دستي شامل چه چيزهايي مي شد؟

يک مورد آن همين صنايع نفت سوز بودند؛ مثل سماور نفتي، اجاق گاز نفتي، خوراک پزي نفتي، بخاري نفتي و... مثلاً بخاري و آبگرمکن ارج درست يک سال پس از کودتاي 28 مرداد راه افتاد.

- شما فرموديد در زمان دکتر مصدق صنعتي تاسيس نشد. منظورتان صنايع کلان و گسترده بود؟

بله، چون در آن زمان ما بخش خصوصي صنعتي نداشتيم. پيشگام اين بخش همين آقاي عالي نسب بود که هم صاحب سرمايه و هم صاحب اطلاعات بود.

- از ديگر انتقادات وارد شده به دکتر مصدق، اين است که مصدق بايد رقباي خارجي را وارد ايران مي کرد تا در اثر پديد آمدن رقابت بين کشورهاي خارجي از يک سو بتواند با چانه زني اقتصادي از انگلستان امتيازات بيشتري بگيرد و از سوي ديگر دست خودش براي انتخاب يکي از اين کشورهاي رقيب به عنوان طرف قرارداد ايران باز شود. اما مصدق با درافتادن به ورطه درگيري با انگلستان، اولاً ائتلافي بين المللي را عليه ايران شکل داد و ثانياً روند اکتشاف نفت را در ايران به تاخير انداخت.

اينکه چرا شرکت هاي خارجي را وارد ايران نکردند، مستلزم يک توضيح سياسي است. دکتر مصدق مي ديد که دعواي ايران با شرکت نفت ايران و انگليس فقط جنبه اقتصادي ندارد، بلکه جنبه سياسي هم دارد. شرکت نفت ايران و انگلستان واجد يک اداره اطلاعات بود که اين اداره مقالات روزنامه هاي ضدمصدق مخالف ملي شدن صنعت نفت را مي نوشت. علاوه بر اين شرکت نفت در استان خوزستان حکومت مي کرد يعني در خوزستان حتي اگر کسي مي خواست يک مغازه آهنگري يا نانوايي باز کند، علاوه بر مجوز دولت، بايد از شرکت نفت ايران و انگلستان هم اجازه مي گرفت. همچنين شرکت نفت در تمام انتخابات ايران فعال بود و با استفاده از نفوذ و امکانات مالي خود اصلاً يکسري نماينده به مجلس مي فرستاد. در کتاب «همه مردان شاه» دخالت هاي سياسي شرکت نفت ايران و انگلستان در جامعه ايران، به خوبي نشان داده شده است. با توجه به همين دخالت هاي سياسي بود که دکتر مصدق به مردم توضيح مي داد که هدف وي نه تنها افزايش سهم ايران از درآمدهاي نفتي ، بلکه خلاص شدن جامعه ايران از اين قسم دخالت هاي سياسي است. بر همين اساس اگر ساير شرکت هاي خارجي هم وارد ايران مي شدند، طبيعي بود که اين قبيل دخالت ها افزايش مي يافت. مصدق معتقد بود ما تا زماني که يک حاکميت مقتدر مرکزي دولتي نتوانيم در ايران ايجاد کنيم که مانع از دخالت سياسي شرکت هاي خارجي بشود، بايد نفت را ملي کنيم. عين اين دعوا در کشورهاي امريکاي لاتين هم در جريان بود مثلاً در شيلي استخراج و توليد مس در اختيار شرکت هاي امريکايي بود. زماني که آلنده در شيلي به قدرت رسيد، از آنجايي که قصد داشت صنعت مس را در شيلي ملي کند، اين کمپاني ها عليه او کودتايي ترتيب دادند که برخلاف کودتاي 28 مرداد، کودتايي خونين بود. به هر حال منظور من اين است که مساله حضور شرکت هاي خارجي در کشورهاي جهان سوم تنها يک جنبه اش اقتصادي بود و جنبه سياسي هم داشت. به همين دليل است که گفته مي شود کشورهايي که استقلال اقتصادي ندارند، از استقلال سياسي هم محروم هستند.

-پس شما مي فرماييد وارد کردن ساير شرکت هاي خارجي به ايران بيش از آنکه موجب تضعيف موقعيت شرکت نفت ايران و انگلستان شود، باعث تضعيف حکومت مرکزي در ايران مي شد.

بله، دقيقاً. نکته جالب اين است که حزب توده در آن سال ها يعني دقيقاً تا سال 1331 به شدت با مصدق و ملي شدن صنعت نفت مخالفت مي کرد. دليل شان هم اين بود که فکر مي کردند جبهه ملي مي خواهد امتياز نفت جنوب را از انگليسي ها بگيرد و به امريکايي ها بدهد. در واقع حزب توده جبهه ملي را امريکايي مي دانست. اما امروز معلوم شده است که چند نفر از سران حزب توده در همان اداره اطلاعات شرکت نفت ايران و انگلستان عضو بودند و از آنجا حقوق مي گرفتند. مثلاً احسان طبري و بزرگ علوي در همين اداره فعال بودند. دکتر کيانوري اين موضوع را در خاطرات خودش نوشته است. احسان طبري و بزرگ علوي از آن اداره حقوق مي گرفتند و در آنجا مقاله مي نوشتند و در مقالات خودشان چنين تبليغ مي کردند که جبهه ملي جنبش ملي شدن صنعت نفت را با هدف بيرون کردن انگليسي ها و نشاندن امريکايي ها به جاي آنها راه انداخته است. دکتر مک گيل که با هدف قانع کردن انگليسي ها به تقسيم

50- 50 درآمدهاي نفتي به ايران آمده بود و در واقع مي خواست بين ايران و انگلستان وساطت کند، در کتاب «سه گزارش» مي گويد وقتي من به انگلستان رفتم، ديدم مطبوعات معتبر انگلستان اين نکته را تبليغ مي کنند که دخالت امريکايي ها در دعواي ايران و انگلستان با اين هدف صورت مي گيرد که خودشان جانشين شرکت هاي انگليسي شوند. به هر حال حزب توده تا تير 1331 جبهه ملي را يک جبهه امريکايي مي دانست.

وقتي در تير 1331 قوام السلطنه با موافقت انگلستان و امريکا به قدرت رسيد، تازه حزب توده اعلام کرد جبهه ملي نماينده بورژوازي ملي ايران است. غرض اينکه ملي شدن صنعت نفت اگر در دوران حکومت مصدق ادامه مي يافت، ضمن اينکه دست انگليسي ها را کوتاه مي کرد مانع از باز شدن دست امريکايي ها نيز مي شد. اما پس از کودتا کنسرسيوم نفت تشکيل شد و 40 درصد سهام شرکت نفت در اختيار انگليسي ها باقي ماند و 60 درصد آن هم بين کمپاني هاي امريکايي و هلندي و فرانسوي تقسيم شد. يعني تز اوليه حزب توده درباره جبهه ملي پس از کودتاي 28 مرداد در ايران محقق شد نه در زمان حکومت دکتر مصدق.

-در باب روانشناسي دکتر مصدق هم اين نکته گفته شده است که مصدق با انگيزه قهرمان شدن، يک دعواي اقتصادي را به يک دعواي سياسي بين المللي تبديل کرد و در حقيقت مانع از آن شد که ماجرا براساس منطق اقتصادي اش حل و فصل شود.

از سال 1324 تا 1329 مذاکرات دولت ايران با شرکت نفت ايران و انگلستان در جريان بود. اين مذاکرات هيچ پيشرفتي نداشت و فقط به لايحه گس- گلشاييان منتهي شد که سهم ايران را از 16 درصد به 20 درصد مي رساند.

-شما مفروض اين انتقاد را که دعواي ايران و انگلستان قابل حل و فصل شدن بود اشتباه مي دانيد؟

صد درصد.

-ميل به قهرمان شدن در وجود دکتر مصدق را چطور توضيح مي دهيد؟

ميل به قهرمان شدن در دکتر مصدق نبود. مثلاً در حسين مکي و مظفر بقايي چنين ميلي وجود داشت اما دکتر مصدق پس از آنکه نخست وزير شد، به نيروهاي امنيتي کشور اعلام کرد با هيچ يک از مطبوعات و اشخاص منتقد من نبايد برخورد شود. در آن دوره حدود 200 روزنامه مخالف مصدق در کشور منتشر مي شد. تمام اين مطبوعات الان در آرشيو کتابخانه مجلس هستند. اين روزنامه ها زشت ترين توهين ها را نثار مصدق مي کردند اما دکتر مصدق هيچ برخوردي با آنها نکرد. کسي که بخواهد قهرمان شود سعي مي کند دهان مخالفانش را ببندد و اختيارات خودش را افزايش دهد. اما مصدق اين کار را انجام نداد. علاوه بر اين مصدق در دوران نخست وزيري اش از آنجا که تهديد به ترور شده بود دفتر نخست وزيري را به خانه اش منتقل کرد و در طول دوران حکومتش هزينه دفتر نخست وزيري را خودش پرداخت. در تمام سفرهاي خارجي، هزينه سفرش را خودش مي پرداخت و همه همکارانش را هم وادار کرد هزينه سفرشان را خودشان بپردازند يا اينکه از جاهاي ديگري آن را تامين کنند. يعني نبايد هزينه سفرشان را به دولت تحميل کنند.

-اين طرز فکر اشتباه نبود؟ يعني در راستاي همان ميل به قهرمان شدن قابل تحليل نيست؟ منطق سياست اقتضا مي کند با روزنامه يي که به نخست وزير توهين مي کند، برخورد شود اما مصدق مي خواست از خودش چهره يک قهرمان آزاديخواه را بر جاي بگذارد و با آن مطبوعات هيچ برخوردي نکرد.

ما مي توانيم اين رفتار را با عينک قهرمان طلبي ببينيم اما مي توانيم آن را حمل بر اخلاص هم بکنيم. يعني مي توانيم مصدق را فردي ببينيم که مي خواهد دست استعمار انگلستان را از ايران کوتاه کند و ضمناً راه ترقي ايران را از طريق نفت هموار کند. حالا اين آدم بايد چه کار بکند؟ بايد خيلي چيزها از جمله حملات شخصي عليه خودش را ناديده بگيرد تا به اهداف خودش برسد. يعني اولاً نفت را ملي کند و ثانياً انتخابات آزاد برگزار کند. مثلاً مصدق معتقد بود براي اينکه نفوذ قوانين را در انتخابات از بين ببرد، دو کار مي توان انجام داد.

يکي اينکه زمين هاي آنها را بين رعايا تقسيم کنيم که اين يک کار درازمدت است و ديگري اينکه بگوييم در انتخابات کسي مي تواند راي بدهد که خودش شخصاً اسم کانديداي موردنظرش را در برگه راي بنويسد. البته اين کار در دوره مصدق انجام نشد چرا که بيشتر روستاييان بي سواد بودند و مجلس شانزدهم اين پيشنهاد را به قانون بدل نکرد. هر چند که مصدق مي گفت حتي يک روستايي بي سواد هم مي تواند فقط اسم يک کانديدا را ياد بگيرد و نوشتن حروف آن اسم را تقليد کند. در نتيجه رعايا به نمايندگان خودشان و نه نمايندگان مالکان راي مي دهند و به اين ترتيب در مجالس آينده ما نفوذ سياسي خوانين و مالکان کاهش مي يابد. علاوه بر اين مصدق در دوران نخست وزيري اش قانوني را تصويب و اجرا کرد که نقش اجتماعي- سياسي روستاييان را ارتقا مي بخشيد. مالک معمولاً صاحب زمين و آب و بذر بود و رعيت صاحب کار و گاو بود. بنابراين رعيت دو سهم از پنج سهم را در فرآيند توليد کشاورزي در اختيار داشت. مصدق 20 درصد از سهم مالک را گرفت و 10 درصد از آن را در اختيار شوراي ده گذاشت و 10 درصد ديگر را بين رعايا تقسيم کرد. شوراي ده هم از نماينده مالک، نماينده روستاييان و نماينده دولت تشکيل مي شد. شوراي ده نيز آن درصد اخذ شده از سهم مالک را صرف عمران و آباداني ده مي کرد.

اين کار در تاريخ ايران يعني از زمان هخامنشيان تا به امروز سابقه نداشت، يعني روستايي هيچ گاه چنين مقام اجتماعي نداشت که با مالک و نماينده دولت در يک جا بنشيند و راجع به آب آشاميدني و حمام ساختن و مسجد ساختن و مدرسه ساختن تصميم بگيرد. مصدق براي اولين بار شخصيت تاريخي به روستاييان بخشيد. علاوه بر اين دخالت روستاييان باعث پيشرفت آباداني روستا مي شد. به هر حال مصدقي که مي گويند انگيزه قهرمان شدن داشت، چنين خدماتي را انجام داد. ما از قهرمانان فقط انتظار شعار نداريم، بلکه انتظار داريم آنها يک کار ماندگار انجام دهند. اينکه فردي نيت قهرمان شدن دارد يا نه، مساله يي است بين خودش و خداي خودش. اما مصدق عملاً چنين خدمتي کرد. درآمد نفت ايران پس از کودتاي 28 مرداد از سالي 16 ميليون ليره به 160 ميليون ليره رسيد. اگر مصدق نبود که انگليسي ها حاضر به افزايش سهم ايران نمي شدند. غرامت انگليسي ها را هم که 600 ميليون دلار بود، دولت مصدق نپرداخت بلکه دشمنان مصدق پس از کودتاي 28 مرداد پرداختند. علاوه بر اين، ملي شدن نفت ايران در فضاي جهاني هم اثرگذاشت يعني از آن به بعد مساله ملي شدن امتيازات نفتي در تمام قراردادهايي که کشورهاي صاحب نفت جهان با شرکت هاي نفتي مي بستند، وارد شد.

-برخي هم باز مثل دکتر غني نژاد اين انتقاد را به ملي شدن صنعت نفت وارد کرده اند که اين کار باعث پديد آمدن نوعي اقتصاد متمرکز و به تبع آن پيامدهاي سياسي نامطلوب در جامعه ايران شد.

متاسفانه بسياري از حرف هايي که آقاي غني نژاد در نقد دکتر مصدق مطرح مي کنند، همان حرف هاي انگليسي ها و توده يي ها است که در زمان مصدق مطرح مي شد.

-يعني شما در حال حاضر آقاي غني نژاد را سخنگوي انگليسي ها و توده يي هاي اواخر دهه 1320 مي دانيد؟

بله، متاسفانه حرف هاي آنها را تکرار مي کند. البته من اتهامي به ايشان وارد نمي کنم. چرا که انصافاً وابسته به آنها نيست ولي به هر حال آن حرف ها را تکرار مي کند.

-اتفاقاً آقاي غني نژاد معتقدند حرف رزم آرا در باب ناتواني ايرانيان در اداره صنعت نفت درست بود اما چون او سخن خود را بسيار صريح بيان کرد، ملت ايران به غرورش برخورد و او را ترور کرد. شما آن استدلال رزم آرا را درست مي دانيد؟

نه، رزم آرا در مجلس گفت کساني که مي خواهند صنعت نفت را ملي کنند، نمي فهمند که ايراني نمي تواند يک لولهنگ بسازد؛ پس چطور مي خواهد صنعت نفت را اداره کند.

-خب اين قسمت تحريک کننده حرف رزم آرا بود. من از صحت و سقم جان کلام او سوال کردم.

بله، مهندس بازرگان در خاطرات خودش مي گويد در زمان اجراي ملي شدن صنعت نفت قرار شد يک هيات سه نفره تاسيسات صنعت نفت را تحويل بگيرد؛ هياتي مرکب از مهندس بازرگان به عنوان رئيس هيات مديره شرکت نفت، دکتر علي آبادي و آقاي عزت الله بيات. اين سه نفر به همراه هياتي از نمايندگان مجلس شورا و مجلس سنا به شرکت نفت رفتند. در مذاکره اين هيات با مديران وقت شرکت نفت، رئيس کل تاسيسات نفت عصباني مي شود و اتاق را ترک مي کند و آقاي بازرگان هم با اشاره حسين مکي به جاي آن فرد مي نشيند. يعني اينها عملاً اداره مرکزي شرکت نفت را در اختيار مي گيرند. پس از آن قرار شد کشتي هايي که مي خواستند نفت گيري کنند پول نفت را به شرکت ملي نفت ايران بپردازند. اما آنها امتناع کردند. مديريت شرکت ملي نفت از آنها خواست حالا که پول نفت را نمي پردازند، لااقل رسيد نفت دريافتي شان را به مقامات ايراني تحويل دهند. اما آنها اين خواسته را هم قبول نکردند و به همين دليل صادرات نفت قطع شد.

-ببخشيد اينکه مهندس بازرگان به جاي آن مقام خارجي نشسته است دال بر اين نيست که ما مي توانستيم صنعت نفت را اداره کنيم. منظور رزم آرا اکتشاف و استخراج و بهره برداري از نفت بود.

بله الان توضيح مي دهم. در مهرماه 1330 ، 25 هزار کارشناس انگليسي و هندي پالايشگاه و تاسيسات نفت را تخليه کردند و رفتند. تمام دنيا پيش بيني مي کردند صنعت نفت در ايران بخوابد. اما مهندس بازرگان در خاطراتش توضيح مي دهد در همان زمان ايراني ها چطور صنعت نفت را اداره کردند. بازرگان مي گويد ما مقام تمام مهندسان ايراني را که در زمان شاه پست هاي درجه سوم شرکت نفت را در اختيار داشتند، يعني پس از انگليسي ها و هندي ها قرار مي گرفتند که پست هاي درجه يک و درجه دو را از آن خود کرده بودند، ارتقا داديم و برنامه ريزي براي تکميل و راه اندازي تاسيسات نفت را با سرپرستي دکتر فلاح و همين مهندسان ايراني انجام داديم. بازرگان مي گويد در آن زمان در مطبوعات امريکا توفان شد که ايراني ها چگونه دارند از عهده اداره شرکت نفت برمي آيند. نظير اين اتفاق ها در صنايع ديگر هم رخ داد. مثلاً يک کارخانه جديد روغن کشي از سوي ايراني ها تاسيس شد. همين دو حادثه باعث شد افسانه ناتواني ايراني ها در اداره صنايع خودشان و به خصوص صنعت نفت به کلي از بين برود.

-اينکه تيم فني دکتر مصدق يا مهندس بازرگان براساس امکانات سابقي که از خارج به ايران آمده بود صنعت نفت را اداره کرده باشد خيلي فرق دارد با اينکه اکتشاف و استخراج نفت را در سراسر کشور توسعه داده باشد يعني اداره مجموعه به ارث رسيده از انگليسي ها در مقايسه با توسعه صنعت نفت در سراسر ايران، امري جزيي است.

بله درست است که در آن زمان اکتشاف و بهره برداري نفت در ساير نقاط ايران صورت نگرفت اما پس از کودتا کنسرسيوم برخلاف شرکت نفت ايران و انگلستان، ايراني ها را در تمام مقامات حتي مديريت پالايشگاه قرار داد. کنسرسيوم اين توانايي و لياقت را در ايراني ها مي ديد که مسووليت تمامي مراحل از اداره پالايشگاه تا اکتشاف و استخراج نفت را برعهده بگيرند. از سال 1332 تا سال 1354 تقريباً تمام امريکايي ها و خارجي ها از کنسرسيوم رفته بودند و همه کارها را ايراني ها انجام مي دادند. حتي بازاريابي و پخش نفت در دنيا را خود ايراني ها انجام مي دادند. پس آن حرف رزم آرا حرف درستي نبود. علاوه بر اين، اين امر در ساير صنايع هم به وقوع پيوست. مثلاً صنعت ماشين سازي در ايران رشد بسيار خوبي داشت. وقتي در ايران انقلاب شد کارخانه ايران ناسيونال حدود 120 هزار پيکان و وانت توليد مي کرد که موتور يک چهارم آنها در همين ايران توليد مي شد.

-در باب آزاديخواهي مصدق هم اين نکته مطرح شده است که عدم برخورد مصدق با نقدهاي مطبوعات مخالف دال بر ليبرال بودن وي نيست چرا که مصدق هم مثل توده يي ها و دربار چماق به دستان خودش را داشت و افرادي نظير مرحوم فروهر جزء چماق به دستان مصدق بودند. شما اين مدعا را تاييد مي کنيد؟

بله، بنده اين حرف را تاييد مي کنم اما با اين توضيح که طرفداران مصدق در مقايسه با چماق به دستان حزب توده نسبت 10 به 100 داشتند. فروهر يک عده دانش آموز و دانشجو را در کنار خودش داشت و اينها در خيابان راه مي افتادند و با طرفداران ساير گروه ها درگير مي شدند. دائماً با توده يي ها و ساير گروه ها درگيري داشتند.

-يک نخست وزير ليبرال دموکرات که قائل به قانون است چرا بايد يک گروه فشار چماق به دست داشته باشد؟

نه، مصدق که گروه فشار ايجاد نکرد. او يک ذره از هزينه هاي گروه فروهر را نمي پرداخت و اصلاً آنها را راهنمايي نمي کرد. مصدق اصلاً به هيچ حزبي رو نمي داد.

-ولي با آنها برخوردي هم نمي کرد.

برخورد نمي کرد و مي گفت ملت آزاد هستند و مي توانند با درگيري لفظي يا تبليغات رسانه يي با يکديگر درگير باشند. آزادي فضاي مدني يعني همين.

-آزادي مدني يعني اينکه نيروهاي اجتماعي روي هم چماق بکشند؟

همه اش چماق کشي نبود. از آن طرف صدتا روزنامه به مصدق فحش مي دادند و اين طرف هم دو تا روزنامه طرفدار مصدق جواب آنها را مي دادند. اما توده يي ها فقط به مقاله اکتفا نمي کردند بلکه به خيابان مي آمدند و تظاهرات مي کردند و شيشه مغازه ها را مي شکستند و فروهر هم از اين طرف در برابر آنها مي ايستاد و با آنها درگير مي شد. هنر مصدق همين بود که مي گفت من به عنوان مسوول دولت دخالتي نمي کنم و مردم خودشان از پس خودشان برمي آيند. مگر امروز نمي گويند جامعه مدني؟ جامعه مدني يعني اينکه اگر مردم در حد خشونت مي خواهند با هم رفتار کنند، اين کار را بکنند و اگر هم به صورت مسالمت آميز مي خواهند با هم رفتار کنند، باز هم آزادند چنين کنند.

-جامعه مدني عرصه تضارب آرا است نه زد و خورد چماق به دستان. فلسفه تاسيس حکومت تامين نظم و امنيت است. اما مطابق تقرير شما از نگرش دکتر مصدق، ايشان براي اينکه يک قهرمان آزاديخواه شود به تامين نظم و امنيت هم بهاي چنداني نمي داد و تلقي وي از آزادي در نهايت به هرج و مرج و آنارشيسم منتهي مي شد. دولت مصدق بايد همه چماق به دستان را جمع مي کرد. چه توده يي، چه فروهر.

مصدق نمي خواست اين کار را بکند. مي دانيد چرا؟

-براي اينکه نمي خواست چهره اش به عنوان قهرمان آزاديخواه مخدوش شود.

نه، چون که توده يي ها در تبليغات بسيار فعال و هنرمند بودند. اگر مصدق دست به آنها مي زد آنها دنيا و به خصوص بلوک چپ يعني چين و شوروي را عليه مصدق مي شوراندند و با تبليغات شان دولت مصدق و نهضت ملي را لجن مال مي کردند.

-مگر در دنيا يک ائتلاف بين المللي بر سر ماجراي نفت عليه مصدق تشکيل نشده بود؟ چه اشکالي داشت بر فرض توده يي ها هم تلاش مي کردند چنين ائتلافي را عليه مصدق تشکيل دهند. مگر شما در بحث ملي شدن نفت معتقد نيستيد مصدق براساس حق عمل مي کرد و دغدغه مخالفت امريکا و انگلستان را نداشت؟ چرا مصدق براي مساله مهم تر تامين نظم سياسي و امنيت اجتماعي دغدغه مخالفت چين و شوروي را داشت و با حزب توده برخورد نمي کرد؟

ما اينجا چند تا توضيح داريم؛ 1- پس از مرگ استالين، مقامات شوروي از اين بابت از عملکرد دولت شوروي انتقاد کردند که ما قدر دولت مصدق را ندانستيم. 2- در خود حزب توده گروه هاي متعددي از رفتار رهبري حزب در قبال دولت مصدق انتقاد کردند و گفتند عملکرد رهبري حزب نشات گرفته از منافع دولت شوروي بود نه معطوف به تامين منافع ملي. خودشان گفتند ما اشتباه کرديم.

- بله، اما اشتباه حزب توده دال بر صحت عملکرد دولت مصدق نيست يعني کوتاه آمدن دکتر مصدق در برابر حزب توده را توجيه نمي کند.

نخير، کاملاً آن را توجيه مي کند. در دادگاه هم به دکتر مصدق گفتند تو به کمونيست ها ميدان دادي. او گفت من خطر کمونيست ها را آنچنان جدي نمي دانستم. براي اينکه رهبران کمونيست ها دو دسته بودند؛ يک دسته آن مثل آقاي علم انگليسي بودند که بعدها هم اين موضوع اثبات شد. يک دسته هم روسي - انگليسي بودند؛ يعني کساني که در آن شرايط به دليل وابستگي به شوروي، از منافع انگليس دفاع مي کردند. مصدق گفت من به اينها اهميت ندادم چرا که مي دانستم عمده مردم ايران، ايراني و مسلمانند يعني به منافع ملي ايران و مسلماني اهميت مي دهند و وقتي مي بينند حزب توده مخالف مذهب است، خيلي به اين حزب ميدان نمي دهند. بنابراين اگر حزب توده مي خواست کودتا کند، خود مردم در برابر اين حزب مي ايستادند. البته در فاصله 25 تا 28 مرداد، توده يي ها خيلي افراط کردند. مردم هم شاهد رفتار آنها بودند و بسياري از مردم که به طور کلي موافق ملي شدن صنعت نفت و حامي دکتر مصدق بودند، نگران شدند.

مصدق روز 27 مرداد دستور سرکوب توده يي ها را صادر کرد اما ارتشي ها از اين دستور مصدق سوءاستفاده کردند يعني نيروهاي وابسته به کودتاچيان به صحنه آمدند. به هر حال مصدق در آن روز دستور سرکوب توده يي ها را صادر کرد اما ديگر دير شده بود.

- شما در مجموع نقدي اساسي به دکتر مصدق داريد و اشتباه فاحشي در عملکرد ايشان مي بينيد؟

مصدق پس از آنکه اختيارات ويژه را کسب کرد، يکسري قوانين اساسي به تصويب رساند. يکي از آنها قانون بهره مالکانه بود و ديگري قانون بيمه هاي اجتماعي بود...

- شما که داريد به نقاط مثبت عملکرد دکتر مصدق اشاره مي کنيد. سوال من راجع به ضعف عملکرد مصدق بود. اشتباه فاحش مصدق چه بود؟

مصدق فقط يک اشتباه فاحش داشت و آن هم اينکه وقتي از اسفند 1331 متوجه شد مخالفانش آرام نمي نشينند و دائماً عليه او توطئه مي کنند، هيچ اقدامي عليه آنها انجام نداد. توطئه اول، توطئه 9 اسفند بود. پس از آن در فروردين 1332، مخالفان مصدق افشارطوس رئيس شهرباني را دزديدند و کشتند. در آن زمان ديگر معلوم بود مخالفان دکتر مصدق آرام نخواهند نشست. مرحوم خليل ملکي و داريوش فروهر به دکتر مصدق گفتند هر نهضت و انقلابي يک گارد ملي دارد. آنها به مصدق پيشنهاد کردند يک گارد ملي براي حفاظت از نهضت ملي شدن صنعت نفت تاسيس کند. آنها به مصدق گفتند ما افراد اين گارد را تامين مي کنيم و شما هم مربي و هزينه آن را تامين کنيد. اما مصدق اين پيشنهاد را قبول نکرد چرا که مي گفت حرکت من قانوني است و مي خواست تمام اقداماتش را به صورت قانوني پيش ببرد. اين يک اشتباه اساسي مصدق بود اما اگر هم مصدق اين کار را مي کرد دشمنان مصدق يعني امريکا و انگلستان به هرحال او را کنار مي گذاشتند يعني اگر مصدق گارد ملي را تشکيل مي داد، جنگ داخلي در ايران شکل مي گرفت يعني باز هم مصدق به شکل نظامي از قدرت برکنار مي شد.

- پس به اين ترتيب شما عدم تشکيل گارد ملي را هم جزء اشتباهات مصدق نمي دانيد.

اشتباه اساسي نمي دانيم اما بالاخره ايشان بايد اين کار را مي کرد .

-بنابراين به نظر شما شکست مصدق امري محتوم بود؟

بله، تصميم گرفته بودند مصدق را کنار بگذارند.
جبهه ملي و انقلاب در گفت وگو با داود هرميداس باوند
شاه منتقدان آرامش را نيز تحمل نمي کرد


بابک مهديزاده

جبهه ملي حامي اصلي دکتر مصدق بود در نهضت ملي شدن صنعت نفت. اما وقتي کودتا شد و مصدق برکنار، جبهه ملي هم به عنوان وارث سياسي وي دچار رکود شد. مصدق هيچ گاه برانداز شاه نبود و جبهه ملي هم تا به آخر حتي زماني که مصدق در روستاي احمدآباد در خلوت خود تبعيد بود به اين مشي وفادار ماند و شد رسمي ترين اپوزيسيون رسمي سلطنت شاه. با دکتر هرميداس باوند از اعضاي ارشد کنوني جبهه ملي ايران که در آن سال ها در دانشگاه واشنگتن دي سي مشغول تحصيل در رشته حقوق و روابط بين الملل بود و طي سال هاي 1973-1968 و 1979-1975 (يعني تا زمان پيروزي انقلاب) عضو کميته حقوقي مجمع عمومي سازمان ملل متحد، درباره فعاليت هاي سياسي جبهه ملي بعد از برکناري دکتر مصدق گفت وگو کرديم که در زير مي خوانيد.

---

-جبهه ملي پس از کودتاي 28 مرداد 32 و برکناري دکتر مصدق دچار انفعال شد تا تشکيل دولت اميني. از آن سال ها بگوييد.

امريکايي ها آن زمان دنبال اصلاحات بودند و دولت اميني هم تشکيل شد تا اصلاحاتي را در ايران دنبال کند. اما دو گروه در جبهه ملي نسبت به قبول پست نخست وزيري توسط دولت اميني دو نظر متفاوت داشتند؛ يک گروه موافق بودند و گروه دوم مخالف و شعارهاي خيلي تندي مي دادند که در آن زمان غيرواقع گرا بود.

-مثل چه شعارهايي؟

مثل ملي کردن صنعت نفت چون نفت در اختيار کنسرسيوم بود. آنها خواستار ملي شدن دوباره صنعت نفت در ايران بودند.

-چهره هاي شاخص اين طيف چه کساني بودند؟

شاخص ترينش شاپور بختيار بود. اينها شعارهايشان منطبق با آن چيزي که امريکا مي خواست، نبود و کلاً اين طيف در دولت اميني هم شرکت نکرد.

-چرا شرکت نکردند؟

آنها معتقد بودند اختيارات شاه بايد کاسته شود و در چارچوب قانون باشد و بايد آزادي در مملکت برقرار شود. آنها به مشروطه سلطنتي و سلطنت کردن شاه اعتقاد داشتند نه حکومت کردن.

-اصلاحات مدنظر اين طيف چه مواردي بود؟

اصلاحات ارضي ، اصلاحات مالي و اقتصادي و اصلاحات سياسي. البته عده يي از اعضاي جبهه ملي نيز به دولت اميني رفتند. مانند آقاي ارسنجاني که وزير کشاورزي دولت اميني شدند. شاه هم همان زمان به امريکا مي رود و در ملاقات با جان اف کندي متعهد مي شود اصلاحات را پيش ببرد.

-به هر حال مبتکر اصلي اصلاحات ارزي دولت اميني بود ديگر؟

بله و امريکايي ها هم از اين طرح حمايت مي کردند.

-آيا جبهه ملي هم از علي اميني حمايت مي کرد؟

جبهه ملي در مقابل دولت اميني مقاومت نکرد اما حاضر به همکاري با دولت اميني هم نشد.

-اصولاً جبهه ملي فکر مي کرد اصلاحات در رژيم شاه امکان پذير است يا با اين اعتقاد که نمي شود در رژيم شاه اصلاحات را پيش برد، حاضر به همکاري با دولت اميني نشد؟

اولاً که معتقد به اصلاحات وسيعي بود اما در عين حال فکر مي کرد شاه آمادگي اين اصلاحات را ندارد. به همين دليل هم طولي نکشيد که دولت اميني سقوط کرد.

-اينکه علي اميني براي قبول پست نخست وزيري خواستار انحلال مجلس بيستم شده بود نيز به اين دليل بود که ظرفيت رژيم را براي پيشبرد اصلاحات مورد نظرش افزايش دهد؟

بله.چون مجلس زمان پهلوي ايراداتي داشت و يک مجلس با انتخابات آزاد نبود و نمايندگانش نيز انتخاب که نه بلکه انتصاب خود شاه بودند. به همين دليل اميني خواستار انحلال مجلس بيستم شد تا در انتخاباتي آزاد نمايندگان واقعي مردم در مجلس حاضر شوند و اميني هم بتواند با حمايت چنين مجلسي اهداف اصلاح گرايانه خود را پيش ببرد.

-اما باز هم دولت اميني سقوط کرد و نظر جبهه ملي درست از آب درآمد که نمي شود در رژيم شاه دست به اصلاحات اساسي زد. درست است؟

بله، اينکه مي گوييد کاملاً درست است.

-مواضع جبهه ملي بعد از سقوط دولت علي اميني چگونه بود و چه عملکردي داشت؟

بعد از سقوط دولت اميني شاه خودش عهده دار اصلاحات ارضي شد اما نه با آن برنامه و اهداف و روندي که اميني و ارسنجاني داشتند يعني اصلاحات ارضي به بيراهه رفته بود. به همين دليل عمده مخالفت هاي جبهه ملي نقد به اصلاحات ارضي شاه بود. از طرفي شاه هم به واسطه درآمدهاي نفتي خودش را قدرقدرت و در همه عرصه ها صاحب نظر مي دانست و به حرف هيچ کس گوش نمي داد و خفقاني در مملکت ايجاد کرده بود که اين رفتارش انتقادات و اعتراضات شديدي را در جبهه ملي ايجاد کرده بود. شاه به واسطه قدرتي که در منطقه به دست آورده بود و اتفاقاتي مانند قرارداد الجزاير و حمايتي که امريکا از وي مي کرد، به اين باور رسيده بود که معمار قدرت در ايران و ژاندارم واقعي منطقه است. به همين دليل کوچک ترين صداي مخالفي را هم تحمل نمي کرد و همه را به زندان مي انداخت. حتي دکتر ارسنجاني که وزير دولت اميني نيز بود و خيلي هاي ديگر از جبهه ملي و افرادي مانند مهندس بازرگان و آيت الله طالقاني نيز به زندان رفتند. اين رفتارها مخالفت جبهه ملي با شاه را افزايش مي داد و منجر به برخورد شديدتر شاه با جبهه ملي مي شد.

-اما افرادي که شما نام برديد، هيچ کدام برانداز شاه نبودند و تحرک سياسي چنداني هم در آن زمان ها نداشتند. پس چرا شاه با اينها به اين شدت برخورد مي کرد؟

بله، درست مي گوييد. اين افراد واقعاً فقط مشي انتقادي داشتند اما شاه همين انتقادات را هم برنمي تافت و با بدترين جوابي با آنها برخورد مي کرد. شاه کشور را به سمت ديکتاتوري مي برد و اصلاً تحمل اين را نداشت که جناح هاي منتقد در ايران فعال باشند که يکي از همين جناح ها نيز جبهه ملي بود که سابقه اش از همه بيشتر بود.

-ميزان مخالفت هاي جبهه ملي تا چه اندازه و بيشتر روي چه محورهايي بود؟

بيشترين انتقادات جبهه ملي مربوط به عدم وجود انتخابات آزاد، بسته بودن فضاي سياسي کشور و اختيارات فردي شخص شاه بود. جبهه ملي در همان زمان نسبت به اصلاحات در آن رژيم نظر مساعدي نداشت و معتقد بود در کشور بايد انتخابات آزاد و فضاي باز سياسي وجود داشته باشد تا اصلاحات امکان پذير شود.

-برخورد شاه با جبهه ملي تا چه اندازه مربوط به خاطره بد شاه از مصدق و يارانش بود؟

اصلاً دليل اصلي اش همين بود چون نظر شاه هيچ گاه نسبت به جبهه ملي و طرفداران مصدق برنگشت حتي آن زماني که مجبور شده بود دولت علي اميني را تحمل کند؛ دولتي که اگرچه نخست وزير و يکي دو وزيرش از جبهه ملي بود اما بسياري از اعضاي کابينه اش از طرفداران خود شاه بودند. اما شاه به واسطه خاطره بدي که از دکتر مصدق داشت حتي قادر به تحمل دولتي مثل دولت اميني هم نبود. البته نسبت به بعضي از شخصيت هاي جبهه ملي نظر مساعدتري داشت مثل آقاي الهيار صالح اما نسبت به ديگران بدبين بود.

-چرا نسبت به الهيار صالح نظر خوبي داشت؟

چون ايشان ميانه رو بود و کمتر در تظاهرات شرکت مي کرد و با سياست هاي شاه مخالفت مي کرد. حتي دوره يي هم از کاشان وکيل مجلس شده بودند. يا زماني سفير دکتر مصدق در امريکا بود. يعني ايشان چندان تحرکي در فضاي سياست داخلي نداشتند.

-جبهه ملي هيچ گاه برانداز شاه نبود. حتي دکتر مصدق هم موافق با براندازي سلسله پهلوي نبود. اصولاً يکي از دلايل جدايي نهضت آزادي از جبهه ملي نيز همين ميانه روي اعضاي جبهه ملي بود. اما چرا شاه همين صداي کوچک منتقد خود را نيز نمي توانست تحمل کند؟

جبهه ملي معتقد به مشروطه سلطنتي و اجراي درست قوانين مشروطه بود و مي گفت شاه بايد سلطنت کند نه حکومت. بنابراين دنبال براندازي حکومت شاه نبود اما شاه دچار توهم خود بزرگ بيني شده بود و خودش را فراتر از اين حرف ها مي دانست که حتي طبق قانون رفتار کند. شاه خودش را وراي قانون مي دانست و به همين دليل حتي با مشروطه خواهان نيز مقابله مي کرد.

-دليل اصلي جدايي نهضت آزادي از جبهه ملي چه بود؟

نهضت آزادي ديدگاه مذهبي داشت و به همين دليل هم جدا شد. اما حتي بعد از جدايي نيز نهضت آزادي با جبهه ملي همکاري هاي زيادي داشت اما چون ديدگاه آنها مبتني بر ارزش هاي مذهبي بود با جبهه ملي يک تفاوت ديدگاهي احساس مي کردند که اين ادامه همکاري به صورت يک جبهه واحد را برايشان ناممکن کرده بود. اما خب خارج از جبهه باز هم باهم مرتبط و فعال بودند.

-با نزديک شدن به انقلاب جبهه ملي چه نظري نسبت به انقلاب داشت؟

قبل از به وجود آمدن شرايط بحراني و جدي شدن انقلاب، شاه تحرکات و نارضايتي هايي را احساس کرد و به همين دليل بارها به جبهه ملي پيشنهاد کرده بود که بيايد و حکومت را در دست بگيرد. مخصوصاً از آقايان سنجابي و صديقي مستقيماً دعوت به تشکيل دولت کرده بود اما اين آقايان شرايطي براي قبولي دولت گذاشته بودند و معتقد بودند تمام اختيارات بايد به دولت واگذار شود و شاه ايران را ترک نکند. مثلاً از تهران خارج شود و در جايي مثل کيش سکونت کند تا اوضاع آرام شود. اما شاه قبول نمي کرد تا اينکه با جدي شدن انقلاب و پيشنهاد شاه به شاپور بختيار، بختيار تشکيل دولت را قبول کرد.

-نظر جبهه ملي با توجه به اينکه شاپور بختيار عضو جبهه ملي بود نسبت به اين امر چه بود؟

دو نظر وجود داشت؛ اکثريت مخالف قبولي پست نخست وزيري از سوي بختيار بودند و عده يي هم موافق. موافقان فکر مي کردند وقتي دولت تشکيل دهند مي توانند موفق شوند و با ايجاد آزادي هاي سياسي و اصلاحات کشور را آرام مي کنند و اگر هم موفق نشوند که همين وضع باقي مي ماند و اينها هم کنار مي روند.

-بختيار چند سال قبل تر و در زمان علي اميني حاضر نشد در اين دولت همکاري کند به اين دليل که اصلاحات در رژيم شاه شدني نيست پس چرا خود چند سال بعد حاضر به تشکيل دولت شد آن هم در يک شرايط بحراني؟

چون شاه کشور را ترک کرده بود و بختيار مي خواست شوراي سلطنتي تشکيل دهد و فضا را در نبود شاه براي انجام اصلاحات موردنظرش مساعد مي ديد. چون ديگر حضور شاه و استبدادش مطرح نبود.

-بختيار بعد از تشکيل دولت دست به چه اقداماتي زد؟

در هرحال بختيار در آن شرايط يکسري اقداماتي را انجام داد. مثلاً در سياست خارجي با اسرائيل قطع رابطه کرد يا يک فضاي باز سياسي را به وجود آورد. اما تکيه گاه بختيار ارتش بود و فکر مي کرد با اين تکيه گاه بتواند برنامه هايش را پيش ببرد. اما ارتش با آمدن ژنرال هويزر عملاً اعلام بي طرفي کرد و نه تنها به کمک بختيار که به کمک شاه هم نيامد.

-آيا بختيار انقلاب را جدي نگرفته بود يا اينکه فکر مي کرد مي تواند جلوي موج انقلاب بايستد؟

فکر مي کرد مي تواند جلوي انقلاب را بگيرد. فکر مي کرد با يکسري اقدامات اصلاحي و به وجود آوردن فضاي باز سياسي مي تواند انقلابيون را آرام کند.

-اما وقتي امام مهندس بازرگان و دکتر سنجابي را نزد بختيار فرستاد چرا بختيار راضي نشد و باز هم مقاومت کرد؟

اين وسط ملاقات هايي بين طرفين انجام مي گرفت و موافقت هايي حاصل مي شد اما در عمل آن موافقت ها اجرايي نمي شد. به عبارتي بارها اتفاق افتاد که در آن چيزي که توافق مي شد تجديدنظر مي شد و به همين دليل اين ديدارها و گفت وگوها نتيجه يي به ارمغان نمي آورد. منظورم اين است که اين ديدارها و رفت و آمدها موجب توافقاتي مي شد که البته بعد از مدتي در پاريس نسبت به آن موافقت ها تجديد نظر مي شد.

-چرا بختيار حاضر نشد به نفع انقلاب از قدرت کنار برود؟

بختيار معتقد بود حال که مستبد از کشور خارج شده بهترين فضا براي کار کردن و به دست آوردن آزادي هاي سياسي است و نيازي به انقلاب و تغيير رژيم نيست.

-به هرحال غيرمنطقي بود که در کشوري که شاه نداشت، مجلس نداشت، نهادهاي حکومتي از بين رفته بود و مردم يکسره در خيابان ها بودند و موج انقلاب در سراسر کشور گسترده شده بود و حتي خارجي ها نيز از حکومت دفاع نمي کردند، آدم يک تنه بايستد و بخواهد دولتش سقوط نکند. چرا بختيار چنين سياستي در پيش گرفت؟

خب همان طور که اشاره کردم اتکاي بختيار به ارتش بود.

-يعني بختيار حاضر مي شد ارتش را در مقابل انقلابيون قرار بدهد؟

به هرحال فکر مي کرد اگر ارتش حامي اش باشد مي تواند مقابله کند يا حداقل ترسي در مردم به وجود مي آورد.

-نظر جبهه ملي در آن روزها نسبت به بختيار چه بود؟

اکثريت اعضاي جبهه ملي انقلاب را يک جريان مسلطي مي دانستند که متوقف کردنش دير شده بود.

-آيا خودشان هم به صفوف انقلابيون پيوستند؟

يک دودلي وجود داشت. از لحاظ تغيير وضع موجود اميدوار بودند ولي نسبت به آينده که چه خواهد شد ترديد هايي داشتند. حال بعضي از اعضاي جبهه ملي ترديدهايشان بسيار شديد بود بعضي ها هم خوشبين تر بودند.

-اگر شاه به اين آرام ترين مخالفانش ميدان مي داد و آنها را در بازي حکومت و قدرت شريک مي کرد آيا باز هم انقلاب اتفاق مي افتاد يا اصلاحات جاي انقلاب را مي گرفت؟

اگر شاه تصميماتي را که در شرايط استيصال گرفته بود زودتر مي گرفت و قبل از بحراني شدن اوضاع و احتمال انقلاب، جبهه ملي را دعوت به گرفتن قدرت و مديريت کشور و انجام اصلاحات موردنظر مي کرد فکر مي کنم شرايط متفاوت مي شد. به هرحال انقلاب ناشي از نارضايتي هاي گسترده مردم بود که خيلي سريع اتفاق افتاد و حتي بازرگان هم غافلگير شده بود و فکر نمي کرد تغييرات چنين سرعتي را در پيش بگيرد.

-پس با اين اوصاف مي توان گفت يکي از اصلي ترين علل انقلاب عملکرد بد و عدم تحمل رژيم پهلوي نسبت به مخالفان و منتقدان اصلاح گرا و آرامش بود؟

دقيقاً. در شرايطي که اقتضا مي کرد که فضاي نسبتاً آرامي برقرار شود و منافع ملي در نظر گرفته شود شاه درست برعکس عمل کرد و رو به استبداد آورد. اصلاً خصلت رژيم هاي ديکتاتوري اين است که هيچ وقت پذيراي شخصيت هايي نيستند که مقبوليت اجتماعي داشته باشند. مانند صدام حسين که دو تن از افسرانش در جنگ هشت ساله را به واسطه محبوب بودنشان نتوانست تحمل کند و ماير عبدالرشيد و عدنان خيرالله را از بين برد. نظام هاي استبدادي به هيچ وجه آمادگي ندارند شريکي براي خود در قدرت پذيرا شوند مخصوصاً اگر محبوبيتي هم داشته باشد.
آيا ملي شدن صنعت نفت اجتناب ناپذير بود


صادق زيباکلام


شايد کمتر واقعه تاريخي در ايران ظرف يکصد سال اخير را بتوان سراغ گرفت که در خصوص آن به اندازه موضوع ملي شدن صنعت نفت اجماع وجود داشته باشد. في الواقع جريانات مختلف سياسي، شخصيت ها، نويسندگان و مورخين مختلف به رغم تفاوت هايشان و به رغم جهان بيني هاي متفاوتشان، جملگي پيرامون اين موضوع اتفاق نظر دارند. اينکه ملي شدن صنعت نفت اقدام درستي بود. در اصل اين موضوع، اينکه ملي شدن نفت اقدام درستي بود، جاي کمتر ترديد و شبهه يي وجود دارد. عمده مناقشات به وجود آمده بر سر آن است که مسووليت عدم موفقيت نهايي اين جنبش بر عهده کدام شخصيت يا جريان بود؟ مرحوم آيت الله کاشاني و طرفداران وي، مرحوم دکتر مصدق و جبهه ملي را مسوول شکست آن جنبش مي دانند. در اين ديدگاه، افتخار ملي شدن نفت به آيت الله کاشاني و جريانات اسلامگرا نسبت داده مي شود. متقابلاً مسووليت شکست و ناکامي آن متوجه دکتر مصدق و مليون مي شود. مليون به نوبه خود، جداي از متهم کردن آيت الله کاشاني و طرفداران وي، انگشت ديگر اتهام را به سمت حزب توده و جريانات چپ مارکسيستي نشانه مي روند و بالطبع حزب توده و چپگرايان هم به نوبه خود اسلامگرايان و خود مصدق را مسوول شکست نهضت مي دانند و بالاخره جملگي، امريکا و انگلستان را به همراه شاه و دربار عامل شکست نهضت مي دانند. شايد قبل از رفتن به سروقت آنکه مسووليت شکست آن جنبش بر عهده کدام فرد يا جريان بود، بهتر است اين پرسش را که همه فرض گرفته اند مطرح کنيم؛ اينکه آيا ملي کردن صنعت اقدام درستي بود و به جز آن اقدام هيچ راه حل ديگري براي استيفاي حقوق ملت ايران از شرکت نفت و دولت انگلستان وجود نداشت؟

پرسش مهم ديگري که مي توان مطرح کرد و شايد و به تعبيري حتي از پرسش «درست بودن ملي کردن نفت؟» هم منطقي تر باشد آن است که اين سوال را مطرح کنيم که اگر فرض بگيريم ملي شدن صنعت نفت اجتناب ناپذير بود و هيچ راه ديگري براي استيفاي حقوق ايران از انگلستان وجود نداشت، آيا پس از ملي شدن اقدامات، سياست ها و رويکرد ما درست بود؟ هدف ما در اين يادداشت بيشتر پرسش اخير است. چرا که فرض ما در اين يادداشت آن است که ملي شدن صنعت نفت کم و بيش امري اجتناب ناپذير بود. چرا که از زمان واگذاري امتياز نفت به ويليام ناکس دارسي انگليسي يا «امتياز دارسي» در سال 1901 تا ملي شدن نفت در سال 1329، يعني در مدتي قريب به 50 سال انگلستان نفت ايران را به تاراج برده بود. آنچه انگلستان طي اين مدت به ايران پرداخته بود به زحمت به 10 درصد و در بهترين حالت به 20 درصد منافع استخراج نفت از ايران مي رسيد و 80 تا 90 درصد مابقي درآمد نفت به جيب انگليسي ها سرازير شده بود. صرف نظر از ماهيت قرارداد دارسي که حسب آن 16 درصد از سود استخراج و فروش نفت بايد به ايران پرداخت مي شد و جزئيات قرارداد موسوم به 1933 (1312) که در زمان رضاشاه ميان ايران و شرکت نفت بسته شد و جايگزين امتياز دارسي شد و البته از بسياري جهات بهتر از امتياز دارسي بود، واقعيت آن است که ايرانيان درست مي گفتند؛ بخش اعظم نفت ايران به جيب انگليسي ها مي رفت و در مقابل سهم ايران به زحمت به 10 درصد سود خالص شرکت نفت مي رسيد. بماند دخالت هاي مستقيم و غيرمستقيم انگلستان در امور داخلي ايران که بالطبع در جهت حفظ و حراست از منافع شرکت نفت در خوزستان بود. در برابر اعتراض ايرانيان از اجحافي که به آنها مي رفت، شرکت نفت همواره استناد به قرارداد مي کرد و استدلال مي کرد حسب قرارداد، شرکت حق و حقوق ايران را کاملاً پرداخته است. حتي اگر فرض مي گرفتيم که ادعاي شرکت درست مي بود و انگليسي ها حق و حقوق ايران را طبق امتياز دارسي يا قرارداد 1933 به طور کامل هم پرداخته بودند، اصل موضوع و اينکه هر دو قرارداد ظالمانه و با اجحاف کامل نسبت به حقوق ايران بسته شده بودند بر سر جاي خود باقي بود. ايرانيان يقين داشتند که در معامله يا توافقي که با انگلستان در مورد نفت کرده بودند بسيار مغبون شده بودند و سهم، يا درست تر گفته باشيم، «حق»شان خيلي بيش از اينها بايد باشد. اين «احساس» مغبون شدن ايرانيان خيلي هم بيجا نبود. در همان زمان که ايران در بهترين حالت 20 درصد از منافع نفت بيشتر عايدش نمي شد، شرکت هاي امريکايي در عربستان قراردادهاي موسوم به 50-50 با سعودي ها مي بستند. يعني نيمي از درآمد از آن سعودي ها بود و نيم ديگر از آن امريکايي ها.

ايرانيان که از ديرباز متوجه درآمدهاي هنگفت نفت جنوب شده بودند، تلاش هاي زيادي به کار بسته بودند تا شايد انگلستان را مجاب کنند سهم بيشتري به ايران بپردازد. اما انگلستان همواره استناد به مفاد قرارداد، اصول و ضوابط حقوقي و مقررات مي کرد. در عين حال انگلستان از قدرت سياسي، اقتصادي، نظامي و بين المللي عظيمي در مقايسه با ايران برخوردار بود و عملاً ايران نه از طريق ديپلماسي، نه مذاکره، نه مصالحه و نه حتي توسل به قوه قضائيه انگلستان نمي توانست لندن را وادار به تجديد نظر در قرارداد 1933 و پرداخت سهم بيشتري به ايران کند. انگلستان در آن مقطع عملاً يگانه ابرقدرت يا دست کم بزرگ ترين قدرت بين المللي بود. امريکا هنوز بدل به امريکايي که ما امروزه مي شناسيم نشده و صرفاً در حال گسترش پروبال بود، اتحاديه اروپا وجود نداشت و بلوک شرق در يک لاک دفاعي به سر مي برد و بيشتر سرگرم تقويت نظامي بود تا يافتن سهمي در عرصه مناسبات بين المللي. انگلستان عملاً در عرصه جهاني قدرت بلامنازعه بود. وسعت امپراتوري بريتانيا آنقدر گسترده بود که گفته مي شد آفتاب در آن هرگز غروب نمي کند زيرا وقتي در شرق آن خورشيد غروب مي کرد، در غربش تازه سپيده دميده بود. انگلستان اگرچه طي چهار سال جنگ جهاني دوم (1322 - 1318) دچار صدمات و لطمات فراواني شده بود، اما در نيمه دوم دهه 1320 همچنان در عرصه بين المللي قدرت بلامنازعي به شمار مي رفت. با توجه به ملاحظات فوق و اين واقعيت تلخ که اين قدرت بزرگ به هيچ وجه حاضر نبود کوچک ترين عقب نشيني در برابر خواسته هاي ايران در سهم بيشتر از درآمد نفتش نشان دهد، بنابراين به نظر مي رسيد ملي کردن نفت تنها آلترناتيو موجود براي ايران بود. برخي معتقدند شايد اگر ايران همچنان بر روند مذاکره با شرکت نفت ادامه مي داد مي توانست به تدريج امتيازاتي به دست آورد. بالاخص با توجه به اين واقعيت که ورود امريکايي ها به بازار نفت خاورميانه مي توانست شرايط را تا حدي به نفع ايران تغيير دهد. اما واقعيت آن است که مذاکرات طولاني با مقامات ارشد دولت انگلستان به همراه مديران شرکت نفت در لندن و خوزستان در سال هاي منتهي به 1329 هيچ نتيجه قابل توجهي را براي ايرانيان به بار نياورده بود. انگلستان به هيچ روي حاضر به دادن امتيازات قابل توجه به ايران که بيرون از چارچوب مفاد قرارداد 1933 باشد،نبود. لندن از موضع کامل قدرت و شايد بهتر باشد گفته شود از يک موضع نخوت و غرور بيش از حدي با ايرانيان برخورد مي کرد؛ کانه خوزستان، صنعت نفت و کل نفت ايران بخشي از خاک و مايملک بريتانيا است و در مقابل ايرانيان به جز ايجاد مزاحمت، باج خواهي يا «تلکه گيري» کار ديگري ندارند. لذا لندن بايد قرص و محکم در برابر «خواسته هاي غيرمنطقي» ايرانيان که ضمناً در هيچ کجاي مفاد قرارداد موجود قرار نمي گرفتند ايستادگي کند. والا ايرانيان هر روز با عذر و بهانه هاي ديگري و به منظور «سرکيسه» کردن شرکت بازمي گشتند. از نظر لندن، حدود وظايف، مسووليت ها و درآمدهاي هر دو طرف در قرارداد روشن بود و شرکت هم حسب قرارداد سهم ايران را پرداخت مي کرد. شايد اگر انگلستان قدري انعطاف از خودنشان داده و حاضر به واگذاري امتيازاتي به ايران مي شد، يا سهم ايران را از درآمد نفت بيشتر مي کرد، فکر ملي کردن نفت آنچنان از آن محبوبيت گسترده که در سال هاي نخست دهه 1330از آن برخوردار شده بود، نمي شد. في الواقع سخني به گزاف نرفته اگر ادعا شود برخورد غرورآميز، پرنخوت و مملو از تکبر انگليسي ها، مساله ملي شدن را از يک مناقشه اقتصادي خارج کرده و آن را بدل به يک آرمان، رويا و آرزوي ملي کرده بود. غرور ملي، عواطف و احساسات سرخورده ايرانيان از بيش از يک قرن و نيم رفتار آمرانه، تحقيرآميز، متکبرانه و پرنخوت انگليسي ها (بماند دخالت هاي آشکار و غيرعلني، دخل و تصرف هاي نابجا، زورگويي ها، تحميل قراردادهاي يکجانبه و اجحافات بريتانيا نسبت به ايران از ابتداي قرن نوزدهم تا اواسط قرن بيستم)، همچون زخمي عميق شده بود که با ملي شدن نفت سر باز کرده بود. وقتي دکتر مصدق به عنوان رئيس کميسيون نفت در 29 اسفند سال 1329 در صحن علني مجلس شوراي ملي با صداي بلند اعلام داشت «به نام سعادت ملت ايران صنعت نفت ملي مي شود»، در حقيقت احساسات فروخفته ايرانيان را از يک قرن و نيم تحقير از رفتار انگلستان به جولان در مي آورد.

در کنار عامل ناسيوناليستي و واکنش به 150 سال رفتار ارباب با غلام، عنصر سياسي اجتماعي نيرومند ديگري نيز آب به آسياب عواطف و احساسات ملي گرايانه ايرانيان مي ريخت. ملي شدن نفت در حقيقت بدل به بخشي از مبارزه سياسي و اجتماعي، تاريخي ايرانيان عليه استبداد و ديکتاتوري از يک سو و تلاش براي گسترش آزادي و حاکميت مردم از سويي ديگر شده بود. جملگي نيروهاي سياسي و اجتماعي که حاکميت استبدادي و وابسته به انگلستان را تشکيل مي دادند، عليه ملي شدن بودند، يا دست کم آن را حمايت نمي کردند، برعکس نيروهاي ترقي خواه، مدرن، ضداستبدادي و مردمي طرفدار ملي شدن بوده و از آن حمايت مي کردند. شاه، دربار، نظاميان ارشد، ملاکين بزرگ، روساي قبايل و عشاير که مورد حمايت شرکت نفت بودند به همراه احزاب و تشکل هاي سياسي و مطبوعات وابسته به آنان در مجموع از ملي شدن نفت حمايت نمي کردند. اين لايه هاي اجتماعي در اصل متحد انگلستان در ايران بودند. در مقابل آنان طيف گسترده يي از احزاب و تشکل هاي سياسي، اقشار و لايه هاي ديگر اجتماعي قرار داشتند که از ملي شدن به شدت جانبداري مي کردند. بازار، بخشي از روحانيت، دانشجويان، رجال و شخصيت هاي ملي و ليبرال که بسياري از آنان باقي مانده از نهضت مشروطه بودند، بخشي از آريستو کراسي حاکم که از زمان مشروطه به اين سو تمايلات آزاديخواهانه و ملي پيدا کرده بودند (همچون خود دکتر مصدق به عنوان بهترين نمونه اين قشر)،اصناف و پيشه وران، کارمندان دولت، کارگران، نويسندگان و روشنفکران در برابر اقشار نخست از ملي شدن صنعت نفت پشتيباني مي کردند. به سخن ديگر ملي شدن صنعت نفت به سرعت و در حقيقت حتي قبل از آنکه نفت ملي شود بدل به يک جنبش سياسي، اجتماعي گسترده عليه استبداد و نفوذ تاريخي انگلستان و جريانات وابسته به آن در ايران شده بود. شايد اکنون بهتر بتوان درک کرد که چرا «ملي شدن صنعت نفت» که در اساس يک حرکت و اقدام اقتصادي بود در ادبيات سياسي ايرانيان بدل شد به «جنبش ملي صنعت نفت» يا «نهضت ملي شدن صنعت نفت» يا «نهضت ملي ايران». چرا که في الواقع ابعاد سياسي و اجتماعي روند ملي شدن صنعت نفت به سرعت بر ابعاد اقتصادي آن چيره شده و «ملي شدن صنعت نفت»، بدل شده بود به يک مبارزه ملي و استقلال طلبانه عليه استبداد و ديکتاتوري حاکميت و عدم رعايت قانون از يک سو و مبارزه با سلطه و نفوذ 150 ساله انگلستان از سويي ديگر.

درک نکته يي که در بالا تشريح کرديم در بررسي و مطالعه ملي شدن صنعت نفت بسيار مهم است. چرا که اين نکته در حقيقت کليد فهم تحولات بعدي است. از نظر منطق اقتصادي، بعد از ملي شدن و عمدتاً به وساطت امريکا پيشنهادات منطقي و قابل توجهي از سوي انگلستان ارائه شد، اما ايرانيان هيچ يک از آن پيشنهادات يا امتيازات را نپذيرفتند. اگر از ديد صرف منطق اقتصادي به ملي شدن نفت نگاه کنيم، عقلاً و منطقاً ايران بايد آن پيشنهادات را مي پذيرفت و به تدريج آنها را توسعه هم مي بخشيد. في الواقع آنچه بعداً نصيب ما شد، نه تنها دربرگيرنده هيچ يک از آن امتيازات نبود، بلکه همان وضعيت سابق کم و بيش حاکم شد با اين تفاوت که انحصار انگلستان بر نفت ايران شکسته شد و امريکا به همراه ساير قدرت هاي غربي هم سهمي از نفت ايران در قالب «کنسرسيوم» که بعد از کودتا و سقوط دکتر مصدق تشکيل شد به دست آوردند. حکايت ما در جريان ملي شدن نفت حکايت صاحب ملکي را پيدا کرد که خانه اش را شهرداري براي کشيدن خيابان با قيمت مناسبي مي خواهد بخرد اما مالک روي اصل مالکيتش اصرار مي ورزد و همه پيشنهادات شهرداري را رد مي کند. نهايتاً شهرداري هم حکم از حاکم شرع گرفته، خانه را خراب مي کند و چيزي هم به مالک نمي دهد. هيچ ترديدي به خودمان راه ندهيم که برخي از پيشنهادات يا امتيازاتي که بعد از ملي شدن انگلستان حاضر بود به ايران بدهد، هزاران بار بهتر از شرايطي بود که بعد از کودتا حاکم شد. بماند ضايعات سياسي که بعد از کودتا وارد شد؛ استبداد و اختناق هولناک، بسته شدن مطبوعات، اضمحلال احزاب و تشکل هاي سياسي، دستگيري گسترده رهبران احزاب، اعدام، حبس هاي طويل المدت و فرار سران و رهبران حزب توده به خارج از کشور و در يک کلام حاکم شدن اختناق به مدت 25 سال تا انقلاب اسلامي در سال 1357.

با توجه به دستاوردهايي که مي توانستيم در جريان ملي شدن نفت داشته باشيم و آنچه در عمل عايدمان شد، مي توان اين پرسش حساس و در عين حال دشوار را مطرح کرد که آيا ما بعد از ملي کردن نفت درست عمل کرديم يا نه؟ به عبارت ديگر، اگر نفس ملي شدن نفت را به دليل يکدندگي لندن اجتناب ناپذير بدانيم، پرسش مهم آن است که آيا سياست ها و تدابير ما بعد از ملي شدن اصولي، صحيح و بالاتر از همه واقع بينانه بود؟ پرسش دشواري که ما ظرف قريب به 60 سال گذشته، هرگز درصدد طرح، تجزيه و تحليل و پاسخ دهي به آن بر نيامده ايم. امواج سياسي که در زمان ملي شدن نفت در ايران به وجود آمده بود سبب شده ما هرگز نخواسته باشيم، يا نتوانسته باشيم مساله ملي شدن را با يک نگاه به دور از احساسات و عواطف سياسي و ناسيوناليستي مورد کنکاش قرار دهيم. روايت تاريخي ما از اين رويداد همواره آن بوده که نه تنها ملي شدن تصميمي درست بوده بلکه بعد از آن هم اقداماتي که توسط ما صورت مي گيرد جملگي درست و در جهت تامين حقوق ايران بوده. نگاه ما ظرف 60 سال گذشته به تصميمات مان بعد از ملي شدن همواره اين گونه بوده که ما صرفاً تلاش کرديم از حقوق حقه و منافع ملي مان دفاع کنيم اما قدرت هاي غربي زورگو، سلطه گر و استکباري که در راس آنان امريکا و انگلستان قرار داشتند از همان 29 اسفند 1329 در برابر ما جبهه گرفتند. سرانجام نيز امپرياليسم امريکا، يا به تعبير امروزه امريکاي جهانخوار يا نظام سلطه، با راه انداختن کودتاي 28 مرداد در سال 1332، نه تنها دولت ملي و قانوني دکتر محمد مصدق را سرنگون کرد بلکه ملي شدن نفت را نيز عملاً منتفي ساخت و در 25 سال بعدش همه منافع و مصالح ملي ما را به زير پا گذاشت تا اينکه سرانجام و به همت انقلاب اسلامي بساط خودکامگي و تاراج منافع ملي ما برچيده شد. في الواقع امريکا در رويارويي با منافع ملي ايران بعد از ملي شدن نفت و به راه انداختن کودتاي 28 مرداد و سپس اعمال سياست هاي به اصطلاح استکباري و ضدملي ظرف 25 سال بعدي نقش سنگ زير بناي «امريکاستيزي» و اصرار بر دشمني با امريکا را ظرف سه دهه گذشته بر عهده داشته. واقعيت آن است که در خصوص اين اتهامات که ما آنها را عليه امريکا فرض مسلم گرفته ايم اما و اگرهايي هم وجود دارد. به عنوان مثال، اينکه چه ميزان از سياست هاي رژيم شاه سابق از سال 1332 تا 1357 به امريکايي ها بازمي گردد و مسووليت آن سياست ها و اقدامات را بايد به گردن امريکايي ها بيندازيم قابل بحث است. آنچه حتي از اين هم بيشتر قابل بحث است آن است که آيا اساساً سياست هاي شاه سابق جملگي ضد ملي بودند؟ (صرف نظر از آنکه مسووليت آن سياست ها را به گردن امريکايي ها بيندازيم يا نه.)

اگر شعارها، کلي گويي ها، فرضيه هاي دايي جان ناپلئوني و تئوري هاي توطئه را به کناري بگذاريم، کمتر پروژه و طرحي اعم از صنعتي، کشاورزي، تجاري، توليدي و... را مي توان سراغ گرفت که به واسطه «فاسد بودن» و «خلاف مصالح ملي بودن» بعد از انقلاب به کناري گذاشته شده باشد بنابراين اينکه جملگي سياست ها و اقدامات زمان شاه را خيانت دانسته و بعد هم آن «خيانت ها» را منتسب به امريکا کنيم جاي ابهام دارد. اما تا آنجايي که به اين يادداشت مربوط مي شود نه بررسي سياست هاي رژيم پهلوي طي آن 25 سال و نه اينکه آيا آن سياست ها از سوي امريکا ديکته مي شده به موضوع ما در اين يادداشت ارتباطي پيدا نمي کند. آنچه بيشتر مورد نظر ماست عملکرد ايران، امريکا و انگلستان بعد از ملي شدن نفت است. واضح است که طي يک يادداشت نمي توان به جزئيات رفتار هر سه کنشگر پرداخت و آنچه در اينجا آمده بيشتر رويکرد کلي آنان در قبال ملي شدن صنعت نفت است.

نخستين و شايد مهم ترين نکته يي که بايد گفت آن است که برخلاف باور ما رويکرد لندن و واشنگتن در ابتداي ملي شدن نفت اساساً يکسان نبود. لندن از همان ابتداي ملي شدن نفت و تشکيل دولت دکتر مصدق در اوايل سال 1330 به شدت با ملي شدن و دولت مصدق مخالفت مي کرد. لندن ملي شدن را «عملي خلاف قانون و راهزنانه» توصيف مي کرد. انگليسي ها معتقد بودند با دولت ايران يک قرارداد حقوقي يا قانوني منعقد کرده اند. حسب آن قرارداد آنان ظرف نيم قرن (از سال 1901 به اين سو) سرمايه گذاري هاي سنگيني در ايران کرده، نفت را کشف کرده، آن را استخراج کرده و تاسيسات عظيمي را ظرف 50 سال در ايران تاسيس کرده بودند. طي آن 50 سال ايراني ها يک ريال در صنعت نفت سرمايه گذاري نکرده بودند و سهم آنان حسب مفاد قرارداد مشخص بود و شرکت نيز حق يا سهم ايران را در چارچوب قرارداد پرداخت کرده بود. ايران نمي توانست دفعتاً و يکجانبه نفت را ملي کند چرا که مصادره تاسيسات نفت در حقيقت مصادره اموال و تاسيساتي بود که نه به ايران تعلق داشت و نه ايران يک ريال صرف برپايي آنها کرده بود. آن تاسيسات اموال شرکت بود؛ اموالي که حتي ايران نيز نمي توانست تعلق آن به شرکت را انکار کند. در قرارداد به وضوح پيش بيني شده بود اگر اختلافي ميان طرفين قرارداد (ايران و شرکت نفت) پيش بيايد حکميت يا راه حل اختلافات چگونه خواهد بود. طبق قرارداد هيچ يک از طرفين نمي توانستند و مجاز نبودند قرارداد را به صورت يکجانبه فسخ کنند. بنابراين از نظر لندن، ايران در جريان ملي کردن صنعت نفت خلاف قانون و خلاف توافق ميان طرفين اقدام کرده بود بنابراين اقدامش غيرقانوني بود. استدلال ايران را هم که قبلاً توضيح داديم.خلاصه اش اين مي شد که قرارداد اگرچه قانوني بود اما روح آن غيرمنصفانه، غارتگرانه و عملاً در جهت چپاول کامل منابع ايران بود.

برويم سراغ بازيگر سوم يعني امريکا. نگاه امريکا يا موضع گيري آن کشور در قبال مساله ملي شدن نفت چگونه بود؟ برخلاف تبليغاتي که ما ايرانيان ظرف قريب به 60 سال گذشته پيرامون نقش امريکا در جريان ملي شدن نفت براي خود ساخته و پرداخته ايم امريکايي ها دست کم در ابتداي جريان ملي شدن چندان طرف انگلستان را نگرفته بودند. دو دليل اساسي براي عدم همراهي واشنگتن با متحد استراتژيک اش لندن مي توان برشمرد که هر دو دليل به واسطه حضور دموکرات ها در آن مقطع در کاخ سفيد بود. دموکرات ها البته «فرشته» نيستند اما ديدگاه هاي آنان بيشتر يادآور جان اف کندي، جيمي کارتر، بيل کلينتون و باراک اوباما است در حالي که جمهوريخواهان بيشتر يادآور رونالد ريگان، بوش پدر و پسر هستند. در آن مقطع يعني در سال هاي بعد از جنگ جهاني دوم بزرگ ترين دغدغه دنياي غرب بالاخص امريکا چگونگي رويارويي با کمونيسم بود. هم دموکرات ها و هم جمهوريخواهان هر دو بالطبع به دنبال جلوگيري از رشد و نفوذ کمونيسم در آن سال ها بودند اما با دو رويکرد متفاوت. جمهوريخواهان معتقد بودند بايد قرص و محکم در برابر خطر کمونيسم ايستاد و اجازه تنفس به آن نداد. امريکا بايد نظام ها و رژيم هاي ضدکمونيستي را در ساير کشورها تقويت و آنان را تبديل به سدي در برابر نفوذ کمونيسم کند. دموکرات ها برعکس معتقد بودند تقويت رژيم هاي دست راستي، ديکتاتوري و ضدکمونيستي در بلندمدت نمي توانست جلوي نفوذ کمونيسم را بگيرد بلکه موثرترين رويکرد به منظور جلوگيري از نفوذ کمونيسم ايجاد اصلاحات سياسي، اجتماعي و اقتصادي در کشورهاي جهان سوم بود. به زعم آنان رژيم هاي ديکتاتوري و غير مردمي به همراه فقدان اصلاحات، شرايط سياسي، اجتماعي و اقتصادي مطلوبي را براي رشد تفکرات و جريانات سياسي راديکال و کمونيستي در آن کشورها فراهم مي آورد. هري ترومن رئيس جمهور دموکرات امريکا و وزير خارجه وقت آن کشور معتقد بودند دکتر مصدق مبين يک رهبر سياسي اصلاح طلب، ملي و مورد حمايت اکثريت مردم ايران است. ايستادن در برابر او، مبارزه با وي و نهايتاً سرنگون کردنش در بلندمدت باعث راديکال شدن جنبش اجتماعي در ايران شده و اين کشور را به سمت کمونيسم سوق مي دهد. حضور پررنگ حزب توده کمونيست در فضاي سياسي آن روز ايران به همراه زرادخانه يي از مطبوعات برجسته و پرتيراژ کشورش که تعلق به آن حزب داشت و بالاخره محبوبيت افکار و آراي حزب توده در ميان روشنفکران، دانشجويان، کارگران، فارغ التحصيلان دانشگاه ها، نويسندگان و بسياري از کارکنان دولتي بر نگراني دموکرات ها در واشنگتن مي افزود. به زعم امريکايي ها، مصدق يک رهبر ملي گرا و اصلاح طلب بود که مي توانست بهترين مانع را در برابر خطر نفوذ و گسترش کمونيسم حزب توده در ايران ايجاد کند. دليل دوم «حمايت» امريکايي ها از ملي شدن صنعت نفت، آن بود که آنان در منازعه ميان انگلستان و ايران معتقد بودند در مجموع حق با ايران است و قرارداد ميان ايران و انگلستان غيرمنصفانه و ظالمانه بود و بريتانيا بايد در قرارداد و همکاري نفتي با ايران تجديدنظر کرده و شرايط را قدري عادلانه تر و منصفانه تر کند.

انگلستان اما هيچ يک از اين تحليل ها را قبول نداشت. از نظر لندن مصدق هيچ تفاوت بارزي با حکومت هاي قبلي ايران نداشت. از بعد از شهريور 1320 و سقوط حکومت رضاشاه فضاي سياسي ايران تغيير يافته بود. حکومت هاي فراواني ظرف يک دهه گذشته (1330- 1320) در ايران آمده و رفته بودند.

بعضاً عمر آنان يک سال، بعضاً شش ماه، بعضاً چند ماه و حتي در مواردي چند هفته بيشتر نبود. حکومت مصدق هم از ديد لندن تافته جدا بافته يي نبود و همچون حکومت هاي قبل از آن که معمولاً چند ماه بيشتر بر سر کار نبودند، مي شد و بايد آن را کنار گذاشت و حکومت جديدي روي کار آورد که نتواند مساله نفت را ملي کند.1 به علاوه انگلستان مصدق را رهبري ضدانگليسي، عوام گرا و يکدنده مي دانست که به هيچ روي نمي شد با وي به گفت وگوي جدي پرداخت چه رسد به رسيدن به يک توافق و مصالحه. به زعم لندن اصرار مصدق بر ملي کردن نفت بيش از آنکه ملهم و متاثر از اعتقاد وي به افزايش درآمدهاي نفتي ايران باشد، ملهم و متاثر از بغض و کينه وي عليه انگلستان بود. بنابراين از ديد لندن فقط يک راه براي حل بحران نفت وجود داشت و آن هم برکناري مصدق از قدرت بود. اگر اين کار مستلزم به کار گرفتن قوه قهريه مي شد، لندن کاملاً آماده بود. فکر به کارگيري قوه قهريه عليه مصدق از سوي هربرت موريسون وزير خارجه دولت کارگري انگلستان از قوه به فعل درآمد. به تقاضاي وزارت خارجه و موافقت هيات دولت، ناوهاي جنگي نيروي دريايي انگلستان در نيمه دوم سال 1330 رهسپار آب هاي خليج فارس و محاصره بنادر ايران شدند تا جلوي فروش نفت و صادرات آن را از جانب دولت ايران بگيرند. اما واشنگتن معتقد بود به جاي اعزام نيروي دريايي و نزديک شدن به رويکرد به کارگيري قواي نظامي عليه ايران لندن بايد به سمت و سوي يافتن يک راه حل مرضي الطرفين براي پايان دادن به بحران مي رفت در حالي که اعزام نيروي دريايي صرفاً بحران را عميق تر مي نمود. وزارت خارجه امريکا طي يادداشتي انگلستان را به خويشتنداري و تلاش براي يافتن يک راه حل ديپلماتيک دعوت کرد. از سوي ديگر و به دليل سياسي شدن مساله ملي شدن نفت که قبلاً به آن اشاره داشتيم، مذاکرات و گفت وگوها ميان ايران و انگلستان عملاً به بن بست رسيده و طرفين منظماً يکديگر را متهم مي کردند.

واشنگتن که با نگراني بحران ملي شدن نفت را دنبال مي کرد به تدريج متوجه مي شد ايران و انگلستان به تنهايي قادر به حل و فصل بحران نيستند لذا دولت امريکا آوريل هريمن را به عنوان فرستاده ويژه واشنگتن براي يافتن راه حل و مذاکره به ايران اعزام داشت.

هريمن قبل از آمدن به ايران مذاکراتي با مقامات ارشد انگلستان در لندن برگزار مي کند و سپس راهي تهران مي شود. دکتر مصدق در تخت خوابش و با پيژامه، هريمن را مي پذيرد. نزديکان مصدق اعلام مي کنند وي بيمار است اما به دليل احترامي که براي فرستاده ويژه ترومن رئيس جمهور امريکا قائل است و از سوي ديگر خواهان حل بحران ملي شدن و رسيدن به توافقي با انگلستان است، هريمن را مي پذيرد. سفارت امريکا در تهران بالاخص شخص سفير دکتر هنري گريدي نيز نسبت به ملي شدن نفت و حکومت مصدق سمپاتي داشته. گريدي و هريمن که مصر بودند بحران نفت را از طريق مصالحه حل و فصل کنند انگلستان را زير فشار قرار مي دهند که مذاکرات جدي را با وساطت آنها با ايران شروع کند و به اصرار آنان دولت انگلستان وزير خزانه داري خود لرد استوکس را به تهران مي فرستد. استوکس دو هفته بعد از هريمن و در 12 مرداد 1330 وارد تهران مي شود. در آن تابستان گرم و پرالتهاب سياسي با پا درمياني امريکايي ها به مدت سه هفته مذاکرات در تهران ادامه مي يابد. لرد استوکس در اول شهريور و هريمن در دوم شهريور نااميد از يافتن يک راه حل مرضي الطرفين ايران را ترک مي کنند. جداي از ملاقات با نخست وزير،هريمن و استوکس جداگانه با آيت الله کاشاني هم ملاقات مي کنند و هر دو به ديدار وي مي روند. شايد آگاهانه و شايد هم بدون آنکه منظور خاصي داشته باشند آيت الله کاشاني در ملاقاتش با هريمن به ماجراي قتل جوليان ايمري کنسول سفارت امريکا در تهران که در اوايل به قدرت رسيدن رضاخان اتفاق افتاد، اشاره مي کند. هريمن هم به شوخي مي گويد بيدي نيست که با اين بادها بلرزد. جداي از هريمن، ترومن فرستادگان ديگري هم به تهران اعزام مي دارد اما آنها هم همچون هريمن دست خالي بازمي گردند.

مذاکرات و ديدارهاي هريمن با مقامات و رهبران ايران وي را به اين جمع بندي مي رساند که مصدق حتي اگر بخواهد نيز نمي تواند مساله نفت را از طريق مذاکره و رسيدن به توافق با انگلستان حل کند. کاشاني و طرفدارانش هر تلاشي از جانب مصدق را در جهت رسيدن به توافق با انگلستان به مثابه «خيانت» تلقي کرده و مصدق را متهم به کنار آمدن و سازش با انگلستان مي کردند. جالب است که برخي از جريانات و چهره هاي سياسي که در ابتدا همراهي با ملي شدن نفت نداشتند در قريب به 20 روزي که ايران سرگرم مذاکره با امريکا و انگلستان بود،مرتب هشدار و زنهار مي دادند که يک وقت خيانت و سازشي از سوي مصدق و دولت در قبال مساله نفت صورت نگيرد. در فضاي سياسي که در ايران به راه افتاده بود هر نوع توافق و مصالحه يي بر سر نفت صرف نظر از جزئيات آن به مثابه خيانت و سازش با انگلستان تلقي مي شد. اين وضعيت را هريمن و استوکس به تدريج دريافتند و آن را به دولت هاي متبوع انتقال دادند. نه تنها هيچ علامتي مبتني بر اميد مصالحه و توافق وجود نداشت بلکه دشمني ميان لندن و تهران منظماً رو به افزايش بود. پالايشگاه آبادان که در سال 1330 با ظرفيت 500 هزار بشکه در روز بزرگ ترين پالايشگاه جهان بود در پايان تابستان عملاً متوقف شده بود، از سوي ديگر انگلستان جلوي تمامي تلاش هاي ايران را براي صادرات نفت گرفته بود و دو فروند نفتکش را که نفت ايران را حمل مي کردند در خليج فارس توقيف کرده بود. از نظر لندن نفت ايران تعلق به شرکت نفت داشت و ايران يا هر کس ديگري که آن را در اختيار مي گرفت در حقيقت دست به سرقت اموال انگلستان زده بود. مصدق اميدوار بود با دادن تخفيف قابل ملاحظه مشتري براي نفت ايران پيدا کند اما حتي اتحاد شوروي هم حاضر به خريد نفت از ايران نشد. شکست تلاش هاي هريمن در تهران از يک سو و قدرت گرفتن روزافزون حزب توده در ايران به تدريج نگراني هايي را در واشنگتن نسبت به وضعيت سياسي در ايران به وجود آورده بود. در پايان شهريور همان سال دکتر هنري گريدي سفير ميانه رو امريکا جاي خود را به لويي هندرسن داد. وي برخلاف گريدي که پيشتر اشاره کرديم،سمپاتي محسوسي نسبت به ايران و دکتر مصدق داشت. هندرسن بيشتر به انگلستان متمايل بود. به علاوه زندگي در تهران به سرعت هندرسن را نيز به اين نتيجه گيري رساند که هيچ راه حل واقع بينانه يي درخصوص بحران نفت وجود ندارد و هر راه حلي به مثابه خيانت از سوي ايرانيان تلقي مي شود.

به علاوه هندرسن نيز به اين نظر انگليسي ها نزديک شد که تداوم حکومت مصدق نه تنها باعث کاهش خطر کمونيسم در ايران نمي شود بلکه برعکس برنده نهايي بحران نفت و تداوم حکومت مصدق و التهابات و کشمکش هاي سياسي به راه افتاده در تهران در اصل حزب توده خواهد بود. اندکي بعد از جابه جايي سفير امريکا در تهران تحول مهم ديگري باعث وارد شدن ضربه ديگري به زيان ايران شد. در انتخابات مهر 1330 در انگلستان دولت کارگري بوين شکست خورد و محافظه کاران به رهبري وينستون چرچيل پيروز شدند. اگر تا آن موقع هنوز روزنه اميدي براي يافتن راه حلي ميان تهران و لندن وجود داشت ورود چرچيل به قدرت آن روزنه را هم مسدود کرد. چرچيل معتقد بود انگلستان بيش از حد با مصدق مدارا کرده بود و لندن بايد قرص و محکم در برابر «ياغي گري هاي مصدق عوام گرا مي ايستاد و نشان مي داد بريتانياي کبير به هيچ روي تسليم ياغي گري نخواهد شد و ذره يي اهل باج دادن نيست.» اما ترومن و دموکرات ها هنوز مخالف به کارگيري قوه قهريه عليه مصدق بودند. امريکا براي جلوگيري از بحران پيشنهاد ديگري به ايران و انگلستان ارائه داد. برحسب اين پيشنهاد حل و فصل نهايي مساله ملي شدن مسکوت مي ماند؛ مهندسان انگليسي به صنايع نفت و پالايشگاه آبادان بازمي گشتند، جريان صدور نفت از سر گرفته مي شد و بانک جهاني به عنوان حکم از سوي ايران و انگلستان درآمدهاي نفتي را در صندوقي جمع آوري مي کرد تا نهايتاً تکليف غرامت به انگلستان در چارچوب ملي شدن و مساله مالکيت بر تاسيسات نفتي روشن مي شد. اما اين پيشنهاد نيز از سوي ايران رد شد. بعدها شماري از ايرانيان نيز همچون هريمن به اين نتيجه رسيدند که مصدق زير فشار آيت الله کاشاني، حزب توده و فضاي به وجود آمده، هيچ راه حل و مصالحه يي با لندن را نمي توانست و نمي خواست بپذيرد چرا که تن دادن به هر نوع راه حل و مصالحه يي به مثابه خيانت به جريان ملي شدن نفت بود. اينکه آيا مصدق به معقول بودن آن پيشنهاد و ساير پيشنهادات مصالحه ديگر باور داشت اما به واسطه فشار افکار عمومي يا درست تر گفته باشيم به واسطه ترس از هو شدن از سوي افکار عمومي آن راه حل ها را نمي پذيرفت، قابل بحث است. هيچ کس از درون مصدق خبر نداشت و خود وي نيز هرگز چيزي در اين خصوص را آشکارا و صراحتاً بيان نکرده است. آنچه را با قوت مندي مي توان گفت آن است که مصدق علي القاعده نمي توانسته نسبت به جايگاهش نزد مردم بي تفاوت بوده باشد. به هرحال اگر هنوز هم اميدي به راه حل و مصالحه مي رفت دو تحول مهم در ماه هاي بعدي امکان هر گونه مصالحه و يافتن راه حل را از ميان برداشت؛ نخست قطع رابطه ميان ايران و انگلستان در مهرماه 1331 بود. به موازات منتفي شدن يافتن راه حلي براي پايان بخشيدن به بحران ملي شدن نفت، انگلستان به تدريج به سمت فلج ساختن دولت دکتر مصدق متمايل مي شد. مجاب شدن تدريجي امريکا به اينکه يافتن راه حلي با مصدق بعيد به نظر مي رسد بالطبع باعث شدت گرفتن فعاليت ها و تحرکات انگليسي ها در ايران عليه دولت مصدق شده بود. همان طور که پيشتر نيز اشاره داشتيم ظرف نيم قرني که فعاليت هاي نفتي بريتانيا در خوزستان در جريان بود، هم شرکت نفت، هم سفارت انگلستان در تهران توانسته بودند فهرست بلندبالايي از ايرانيان را گرد هم آورند که طرفدار انگلستان و سياست هاي آن در ايران بودند. اين چهره ها، مقامات و شخصيت ها که به نام رجال «آنگلوفيل» يا «دوستدار انگلستان» معروف بودند، شامل شماري از نمايندگان مجلس، سناتورها، فعالان سياسي، برخي از روساي قبايل و عشاير جنوب کشور، روزنامه نگاران و نويسندگان، نظاميان عالي رتبه بازنشسته و تجار مي شدند. واضح بود که انگلستان دير يا زود در رويارويي اش با دکتر مصدق سراغ دوستان و ياران قديمي اش مي رفت. مهدي ميراشرافي، محمد ذوالفقاري نايب رئيس مجلس، جمال امامي (رئيس مجلس سنا)، برادران رشيدي، سيدضياءالدين طباطبايي، اميراسدالله علم، عباس مسعودي (مدير روزنامه اطلاعات)، سيدمهدي فرخ، ابراهيم خواجه نوري، عبدالرحمن فرامرزي، سهام السلطان بيات، عبدالله گله داري، سيدحسن امامي امام جمعه تهران، شيخ الملک اورنگ، دکتر فقيهي شيرازي، دکتر طاهري، ظهيرالاسلام، قاسم مقام الملک (که همگي از نمايندگان بانفوذ مجلس شوراي ملي بوده و با مصدق مخالفت مي کردند)، به علاوه ده ها نماينده و سناتور ديگر به همراه شماري از نظاميان عالي رتبه و بانفوذ کشور همچون سرلشگر فضل الله زاهدي، سرلشگر حجازي، سرتيپ حاجي انصاري، سرتيپ منوچهر آريانا، سپهبد علوي کيا و خيل عظيمي از نظاميان، نويسندگان و فعالان سياسي که چهره هاي «آنگلوفيل» بودند عليه مصدق به تدريج صف آرايي مي کردند.

کاردار پرجنب و جوش و پرتحرک سفارت انگلستان در تهران به نام «ميدلتون» پل ارتباطي سفارت و شرکت نفت با مخالفان مصدق بود. برنامه ديگر «ميدلتون» خلاصه مي شود در بزرگ نمايي پيرامون قدرت چپ و حزب توده در ايران. جداي از امريکايي ها، هدف ديگر ميدلتون و سفارت انگلستان به وحشت انداختن و ايجاد نگراني در ميان روحانيون و مراجع به همراه مردم عادي که تمايلات مذهبي داشتند از قدرت گرفتن کمونيست ها در نسخه دولت مصدق بود. دولت ايران که کم و بيش از فعاليت هاي عوامل انگلستان در ايران بي خبر نبود، سرانجام تصميم گرفت سفارت انگلستان در تهران را تعطيل کند. در جلسه فوق العاده هيات دولت در 30 مهر 1331 به اتفاق آرا تصميم گرفته شد سفارت انگلستان در تهران تعطيل شود و اين تصميم توسط مرحوم دکتر حسين فاطمي وزير خارجه به لندن ابلاغ شد. اينکه انگلستان عامداً تلاش مي کرد حساسيت و مخالفت جريانات مذهبي را نسبت به خطر حزب توده و کمونيسم و در نتيجه دولت مصدق برانگيزد خيلي جاي ترديد ندارد. اما اين واقعيت را هم نمي توان ناديده گرفت که در نتيجه روي کار آمدن دولت مصدق و به راه افتادن فضاي ضدانگليسي، ضداستعماري و ضدغربي در کشور حزب توده جايگاه مهمي در معادلات سياسي کشور پيدا کرده بود.

بنابراين حتي اگر تلاش هاي سفارت انگلستان در تهران نبود، به هرحال بسياري از جريانات و شخصيت هاي محافظه کار سياسي و مذهبي به تدريج دچار نگراني هاي جدي نسبت به قدرت يافتن حزب توده در نتيجه سياست هاي مصدق شده بودند. آنان تداوم بحران ملي شدن نفت را آشکارا به سود حزب توده مي ديدند. حزب توده اگرچه آشکارا عليه مذهب تبليغ نمي کرد اما ادبيات آن به هرحال همراهي با مذهب نمي کرد، به علاوه جنبه هاي ديگر موضع گيري هاي حزب عليه سرمايه داري، اشراف، ملاکين، صاحبان ثروت، خوانين، دربار و سلطنت از يک سو و از سويي ديگر به اهتزاز درآوردن پرچم انقلاب، برقراري سوسياليسم، قدرت گرفتن و پيروزي طبقه کارگر به همراه زحمتکشان و شعارهاي راديکال حزب توده نگراني هاي جدي را ميان اقشار و لايه هاي محافظه کار جامعه برانگيخته بود.

اين فقط در داخل کشور نبود که شرايط خيلي به نفع مصدق و ملي شدن نفت پيش نمي رفت. يک ماه پس از قطع رابطه با انگلستان و تعطيل شدن سفارت انگلستان و دفاتر نمايندگي هاي آن در اصفهان، شيراز و تبريز، بهمن بزرگ تري عليه مصدق و ملي شدن نفت به راه افتاد. در آبان همان سال (1331) جمهوريخواهان در انتخابات رياست جمهوري در امريکا پيروز شده و ژنرال بازنشسته آيزنهاور جاي ترومن را گرفت. به نظر نمي رسد مصدق و طرفدارانش خيلي متوجه تبعات جابه جايي قدرت در امريکا شده بودند چرا که آنان همچنان بر پيشبرد همان سياست ها ادامه داده و حاضر به پذيرش هيچ مصالحه يي به منظور پايان بخشيدن به بحران ملي شدن نبودند. در حالي که آيزنهاور و جمهوريخواهان که وارد کاخ سفيد شده بودند برخلاف ترومن و آچسون معتقد بودند يگانه راه جلوگيري از گسترش کمونيسم آن است که غرب قرص و محکم در برابر آن بايستد و عنداللزوم از رژيم ها و حکومت هاي ضدکمونيست در کشورهاي ديگر حمايت کند. به علاوه انگلستان استدلال مي کرد اگر هم در مواردي بتوان به کمک اصلاحات جلوي نفوذ کمونيسم را گرفت، وضعيت دولت مصدق در ايران به هيچ روي منطبق بر آن نظريه نبود. لندن معتقد بود مصدق نه تنها از توان اجراي اصلاحات عميق اقتصادي، اجتماعي و سياسي در ايران برخوردار نمي بود بلکه روز به روز هم بر شمار مخالفان و ناراضيان وي اضافه مي شد و در نتيجه شانس انجام چنين اصلاحاتي عملاً و با توجه به ضعف دولت مصدق منتفي بود. از نظر لندن شرايط اقتصادي کشور به دليل بحران ملي شدن نفت خراب تر شده بود، محبوبيت مصدق رو به کاهش بود و کشور نيز هر روز بيش از گذشته به سمت بي ثباتي و هرج و مرج سياسي پيش مي رفت. تنها جرياني که از ديد لندن در جريان ملي شدن نفت سود برده بود نيروهاي چپ در قالب حزب توده بودند. اينها بدون ترديد بخشي از استدلال هاي لندن به تيم جديد دولت امريکا به رياست آيزنهاور بود براي مجاب کردن آنان نسبت به پيوستن به طرح هاي بريتانيا در جهت سرنگوني دولت مصدق. صرف نظر از آنکه تحليل هاي لندن در قبال دولت مصدق چقدر درست بود، واقعيت آن است که صف مخالفان مصدق هر روز طولاني تر مي شد. با فرارسيدن نوروز سال 1332 و آغاز سال جديد طيف گسترده يي از مخالفان در برابر مصدق صف آرايي کرده بودند؛ دربار، مجلس، اشراف و خوانين، ملاکين و تجار بزرگ، ارتش، رجال و سياستمداران محافظه کار، برخي از روحانيون و جريانات مذهبي و بالاخره بايد به مخالفان جديدتر مصدق اشاره داشت. به دلايلي که خارج از اين يادداشت قرار مي گيرد، شماري از ياران و متحدان سابق مصدق نيز از وي جدا شده و اگرچه غيرمستقيم اما در عمل در صف مخالفان وي قرار گرفته بودند. آيت الله کاشاني، فدائيان اسلام، حسين مکي، دکتر مظفر بقايي، شمس قنات آبادي، ابوالحسن حائري زاده، عبدالغدير آزاد و بسياري از ياران سابق درون جبهه ملي، اکنون در برابر مصدق قرار گرفته بودند. به اين ليست گسترده بايد حزب توده را نيز اضافه کرد. اگرچه حزب توده بعد از جريان قيام 30 تير سال 1331 تا حدودي به مصدق نزديک شده بود، اما لبه تيغ حزب همچنان عليه مصدق، جبهه ملي و ملي شدن نفت بود. حزب هيچ فرصتي را براي دعوت از کارگران، هواداران و اعضا يش براي تظاهرات، اعتصاب و اعتراض عليه مصدق از دست نمي داد. اگر از برخي چهره ها همچون مرحوم آيت الله طالقاني، آيت الله حاج سيد رضا فيروز آبادي و انگجي، دکتر حسين فاطمي، مهندس مهدي بازرگان، داريوش فروهر، حسين شاه حسيني، خليل ملکي، غلامحسين صديقي،شاهپور بختيار و شماري از بازاريان همچون مرحوم حاج حسن شمشيري و حاج محمود مانيان که تا به آخر در کنار مصدق ماندند، بگذريم در برابر آن صف گسترده مخالفان، مصدق صرفاً از يک عشق و حمايت مردمي ميان دانشجويان، اقشار و لايه هاي تحصيلکرده جامعه، شماري از بازاريان، اصناف و پيشه وران، نويسندگان و روزنامه نگاران برخوردار بود. اشکال اساسي اين تقسيم قوا آن بود که جداي از گستردگي مخالفان، آنان سازمان يافته، متشکل و از پشتيباني ارتش و قواي مسلحه و بالاخره امريکا و انگلستان برخوردار بودند. حاجت به گفتن نيست که برخورداري از يک حمايت و محبوبيت مردمي به هيچ روي نمي توانست نيروي قابل اتکايي در برابر صف گسترده مخالفان نيرومندي باشد که به تدريج مصمم به برکناري وي از قدرت شده بودند، با همراه شدن واشنگتن با لندن از يک سو و گسترده شدن منظم مخالفان مصدق در داخل اکنون لندن بايد سراغ آخرين مرحله کار مي رفت؛ طرح ريزي يک کودتاي نظامي با هدف سرنگوني دولت دکتر مصدق. از آبان ماه سال 1331 که دولت ايران روابطش را با انگلستان قطع مي کند، مسوولان اطلاعاتي و امنيتي انگلستان فعاليت هاي خود را به سفارت امريکا در تهران منتقل مي کنند. اين انتقال خواهي نخواهي زمينه نزديکي بيشتر و همکاري مسوولان اطلاعاتي دو کشور را فراهم مي آورد. کيم روزولت مسوول سازمان سيا در خاورميانه که نوه تئودور روزولت رئيس جمهور معروف امريکا بود در اواخر سال 31 به ايران مي آيد. از بخت بد ايرانيان، او نيز به شدت ضد مصدق بود و به رئيس جمهور توصيه مي کند بايد طرح لندن را براي سرنگوني مصدق پذيرفت. در اوايل سال 1332 و در داخل سفارت امريکا در تهران روزولت به همراه مسوولان ارشد سازمان اينتليجنت سرويس انگلستان و سازمان اطلاعاتي - عملياتي MI6 آن کشور طرح هاي اوليه کودتا را نيز روي کاغذ مي آورند. امريکايي ها نام عمليات را آژاکس و انگليسي ها نام آن را بوت که به معناي چکمه است مي گذارند. چارچوب کلي طرح نيز که از سوي انگليسي ها پيشنهاد شده بود آن بود که اگر بشود در ايران وضعيت سياسي به وجود آورد که شاه و ارتش در يک سو قرار گيرند و مصدق در سويي ديگر، در چنين شرايطي مردم يا کسر قابل توجهي از آنان به حمايت از شاه برمي خيزند. اطلاعات و تحليل هاي انگليسي ها حکايت از آن مي کرد که طرفداران و حاميان و هواداران مصدق از تشکل و سازماندهي برخوردار نيستند.عوامل سفارت همچون برادران رشيدي ادعا کرده بودند مي توانند چندين هزار نفر را در حمايت از شاه و عليه مصدق در تهران سازماندهي کنند. تنها خطر موجود حزب توده بود. حزب نيز از همان ابتداي جريان ملي شدن در اوايل سال 1330 همواره عليه جبهه ملي، دکتر مصدق و ملي شدن موضع گيري کرده، اگرچه بعد از قيام 30 تير در سال 1331، حزب اجباراً به مصدق نزديک شده بود اما همچنان به مساله ملي شدن با شک و ترديد مي نگريست و حاضر نبود از مصدق و دولتش حمايت کند. البته از اوايل سال 1332 که شايعاتي مبني بر انجام کودتا در ايران بر سر زبان ها افتاده بود، حزب همواره در شعارهايش تهديد کرده بود هر حرکتي را در جهت انجام کودتا از سوي انگلستان و امريکا در نطفه خفه خواهد کرد و کودتا را تبديل به يک انقلاب توده يي عليه رژيم شاه خواهد کرد. عوامل انگلستان البته اطلاعات دقيقي از قدرت، امکانات و سازماندهي حزب توده نداشتند. اينکه حزب توانسته بود درون ارتش نفوذ کرده باشد، مشخص بود اما از آنجا که نفوذ و رخنه حزب در نيروهاي مسلح خيلي محرمانه صورت گرفته بود، هيچ کس به درستي نمي دانست توان نظامي حزب در چه حدي است. اما سفارت انگلستان در تهران مطمئن بود نفوذ حزب ميان نيروهاي مسلح خيلي گسترده نبوده و به علاوه حزب فاقد يک برنامه دقيق و مدون براي رويارويي با کودتا است و ادعاهايش براي تبديل کودتا به انقلاب، نيز شعار و بلوف است تا يک برنامه و توانايي جدي. طراحان کودتا کم و بيش مطمئن بودند اگر کودتا درست پيش برود، حزب توده عملاً موفق به هيچ عکس العمل جدي نخواهد شد. برداشتي که به رغم مدعيات و شعارهاي پرطمطراق حزب توده از يکسو و امکانات آن از جمله «سازمان نظامي حزب توده»، از قضاي روزگار درست از آب درآمد و هنگامي که کودتا به راه افتاد حزب توده عملاً هيچ گامي براي رويارويي با تهران نتوانست بردارد.

اما لندن و واشنگتن هنوز با يک مشکل اساسي در طرح ريزي کودتا مواجه بودند؛ دودلي، ترديد، ضعف، نگراني و ترس شاه از همراه شدن قطعي و جدي با کودتا. جرج ميدلتون سرکنسول و نفر دوم سفارت انگلستان در تهران و فردي که در عمل مسوول سازماندهي کليه عمليات و تحرکات عليه مصدق بود و بعدها به دليل خدمات ارزنده به کشورش به لقب سر مفتخر شد، مي گويد مشکل اساسي ما با طرفداران مصدق نبود بلکه اتفاقاً با خود شاه بود. او از يکسو از محبوبيت مصدق آگاه بود، از سويي ديگر اعتمادش به مصدق خيلي بيشتر از رجال سياسي ديگر بود، مي دانست که مصدق اهل توطئه عليه وي نه با ارتش و نه با ديگران است. بنابراين نه عليه او بود و نه له اش. به علاوه شاه نگراني جدي از حزب توده داشت و تصور مي کرد کودتا عليه مصدق ممکن است مردم را عليه پادشاه به حرکت درآورد و داستان 30 تير مجدداً در ابعاد گسترده تري در خيابان هاي تهران تکرار شود و اين بار مردم به تحريک حزب توده و مخالفان شاه به کاخ سلطنتي حمله ور شوند. به گفته ميدلتون، شاه به دليل ترس و نگراني از اينکه کودتا موفق شود حاضر نبود در آن شريک شود، ضمن آنکه از مصدق هم دل خوشي نداشت و با همه وجود آرزو مي کرد مصدق از نخست وزيري برکنار شده و مساله ملي شدن نفت به نحوي فيصله يابد. او نيز دلش مي خواست آن بحران به نحوي خود به خود حل شود و مصدق از قدرت کنار رود بدون آنکه نيازي به انجام يک برنامه خطرناک و درگيري باشد. شاه ضمن آنکه خواهان کنده شدن شر مصدق بود اما حاضر به ريسک کردن نبود اما در نهايت و با اصرار و اطمينان بخشي از سوي روزولت و انگليسي ها که مطلقاً خطري متوجه او نبوده و شانس موفقيت کودتا بسيار بالاست، شاه را سرانجام موفق مي شوند وارد کودتا کنند. به رغم همه اطمينان بخشي ها، شاه در عمل حاضر نمي شود هنگام انجام کودتا در تهران بماند. پس از صدور فرمان عزل دکتر مصدق از نخست وزيري و نصب سرلشگر زاهدي به عنوان نخست وزير جديد او به سرعت به همراه همسرش ثريا اسفندياري به کلاردشت پرواز مي کند. پس از شنيدن خبر اينکه کودتا موفق نشده و غلامرضا نصيري هنگام تحويل حکم برکناري مصدق توسط سرهنگ ممتاز فرمانده گارد محافظان منزل نخست وزير بازداشت شده به سرعت از کلاردشت به بغداد پرواز مي کند و به دليل عدم استقبال و همکاري سفير ايران در بغداد که طرفدار دکتر مصدق بود از بغداد به رم مي گريزد.

مابقي داستان را ديگر مي دانيم. کودتاي اول که در 26 مرداد صورت مي گيرد موفق نمي شود و بلافاصله طرفين کودتا طرح دوم را که کشاندن طرفداران شاه و مخالفان مصدق به خيابان ها در تهران باشد را به اجرا مي گذارند. 48 ساعت بعد، يعني در روز 28 مرداد نقشه دوم به اجرا گذاشته مي شود. طرفداران شاه که عمدتاً خانواده هاي نظاميان بودند به همراه پرسنل ارتش و شهرباني با لباس معمولي در کاميون هايي که از قبل تدارک ديده شده بود از خيابان هاي جنوب شهر تهران و در حالي که فريادهاي «جاويد شاه» مي کشيدند به طرف خيابان هاي مرکزي تهران به حرکت درآمدند. شماري از زناني که در محله بدنام تهران کار مي کردند نيز توسط طراحان کودتا به خدمت گرفته شده بودند و آنان به همراه شماري از لات ها، اوباش و کساني که در ميدان تره بار تهران کار مي کردند و از قبل سازماندهي شده بودند نيز به گروه هاي اوليه مي پيوندند. اين افراد از حدود ساعت 9-8 از خيابان هاي جنوب شهر تهران به حرکت درمي آيند اما ظرف يکي دو ساعت بعدي شمار زيادي از مردم به آن جمع اوليه مي پيوندند، به نحوي که نزديک به ساعت 12 ظهر شمار تظاهرکنندگان به هزاران تن مي رسد. از اواسط کار يعني از حدود ساعت 10، ارتش هم وارد کار مي شود. ساعت نزديک به يک بعدازظهر همه چيز تمام شده بود. تظاهرکنندگان به همراه نظاميان موفق به اشغال منزل مصدق، کاخ نخست وزيري و راديو تهران در ميدان ارک (15 خرداد) شده بودند. مصدق گريخته بود و راديو ايران اعلام کرد به فرمان همايوني سرلشگر فضل الله زاهدي به سمت نخست وزير منصوب شده اند. روزولت بعدها گفت کودتاي 28 مرداد يکي از ارزان ترين کودتاهاي تاريخ بود. از مجموع يک ميليون دلار که براي مخارج کودتا کنار گذاشته شده بود صرفاً 70 هزار دلار بيشتر هزينه نشده بود.

از 28 مرداد سال 1332 تا به امروز که 28 اسفند سال 1387 است، ما هزاران صفحه در مورد کودتا نوشته و بارها و بارها به داستان معلوم الحال بودن تظاهرکنندگان اوليه، خيانت برخي از رجال و سياستمداران و بالاخره و مهم تر از همه به نقش استکبار جهاني و نظام سلطه يعني امريکاي جهانخوار و انگلستان استعمارگر در به راه انداختن کودتا پرداخته ايم. اما ظرف اين قريب به 55 سال هرگز نخواسته ايم برخي پرسش هاي ابتدايي و اوليه را در مورد کودتاي 28 مرداد مطرح کنيم. نظير اينکه از ساعت 8 صبح که آن عناصر معلوم الحال طرفدار شاه از مناطق جنوب شهر به حرکت درمي آيند، تا ساعت 12 ظهر که کار تمام مي شود، مردم، طرفداران مصدق، رجال ميهن پرست، وطن پرست، شخصيت هاي ملي و چهره هاي مردمي، احزاب و تشکل هاي معتمد و ملي، نويسندگان، مبارزين و مجاهدين، حزب پيشرو و پيشاهنگ توده که جلودار مبارزات ضدامپرياليستي خلق هاي ايران بود و ماه ها بود که با تيتر درشت در روزنامه هايش مي نوشت کودتا را تبديل به يک انقلاب مردمي مي کنيم در آن سه چهار ساعت کجا بودند. آن ده ها هزار نفري که در روزهاي 29 و 30 تير سال 1331 يعني 13 ماه قبل در خيابان هاي تهران به نفع مصدق به راه افتاده بودند و شعار «يا مرگ يا مصدق» مي دادند و با خون خود ميدان بهارستان را آراستند، در آن سه چهار ساعت صبح روز 28 مرداد سال بعدش کجا بودند؟ و بالاخره اينکه آيا ملي کردن نفت و به خصوص سياست هايي که پس از آن اتخاذ شد يا جملگي امتيازات و راهکارهاي مختلفي که براي حل مساله با انگلستان پيشنهاد شد و با آنها مخالفت کرديم، آيا بهترين سياست بود؟

پي نوشت؛--------------------------

1- في الواقع ميانگين عمر حکومت ها در اين مقطع حدود چهار ماه بيشتر نبود. (براي اطلاع بيشتر از شرايط سياسي ايران در اين مقطع نگاه کنيد به تاريخ تحولات سياسي و اجتماعي ايران 1322- 1320، به قلم صادق زيباکلام، چاپ سوم، انتشارات سمت، 1387)
گفت وگو با عبدالله مومني سخنگوي سازمان ادوار
عبدالله نوري سايتي ندارد
آرش بهمني

-سازمان ادوار در انتخابات با مطرح کردن نام عبدالله نوري وارد صحنه انتخابات شد. با اينکه خود آقاي نوري رسماً از صحنه کنار نکشيده اند، اما عملاً نامي از ايشان در عرصه انتخابات نيست. اکنون وضعيت سازمان در نسبت با انتخابات چيست؟

سازمان دانش آموختگان ايران با توجه به نگاه خود به مقوله انتخابات مبني بر اينکه انتخابات بايد به شکل فرآيندي براي کمک به تغيير مديريت اجرايي کشور باشد از ماه ها پيش ورود فعالانه يي براي انتخابات رياست جمهوري دهم بر پايه چنين نگاهي داشته و بر اين اساس معتقد بوديم حضور فردي مانند آقاي عبدالله نوري به عنوان کانديداي اصلاح طلبان با توجه به سوابق روشن ايشان در زمينه دفاع از حقوق سياسي و مدني شهروندان، سوابق مديريتي و آشنايي لازم با ساختار حقوقي کشور و ارتباط و تعامل و نزديکي با طيف هاي مختلف جريان اصلاحي به خصوص جرياناتي که نگاه انتقادي تر به وضع موجود دارند،طرح ايشان به عنوان کانديدا ضمن حمايت طيف هاي اصلاح طلب و تحول خواه و طرح مطالبات گروه هاي محذوف از قدرت مي تواندحمايت جدي اين نيروها را نيز به همراه داشته باشد، که بر همين مبنا سازمان چنين ايده يي را مطرح کرد. از سوي ديگر معتقد بوديم طرح آقاي نوري براي انتخابات رياست جمهوري در صورتي متضمن توفيق خواهد بود که گروه هاي مختلف اصلاح طلب و تحول خواه حول محور حمايت از ايشان جبهه متحدي براي بيان خواست هاي لايه هاي سياسي و اجتماعي مختلف جامعه از حاکميت را مطرح کنند.

-به نظر مي آيد نتيجه لازم را از مطرح کردن نام آقاي نوري نگرفتيد.

معتقد بوديم رد صلاحيت يا تاييد صلاحيت نوري به نوعي بيانگر اين خواهد بود که مراکز تصميم گيري تا چه اندازه آمادگي لازم براي پذيرش اصلاحات را دارند. درخصوص انتخابات اين دوره، سازمان دانش آموختگان از مدت ها پيش و تقريباً همزمان با طرح کانديداتوري ساير دوستان اصلاح طلب، اين برنامه را اعلام کرد و از گروه هاي سياسي اصلاح طلب خواست در اين خصوص به همفکري بنشينند.

-آيا اين مساله با استقبال نيروهاي اصلاح طلب همراه شد؟

متاسفانه دوستان اصلاح طلب از يک سو معتقد بودند در انتخابات آتي بايد به فکر نجات کشور بود و طرح مطالبات مدني در درجه دوم قرار دارد و از سوي ديگر يک شخصيت اصلاح طلب را با عنوان اينکه «رد صلاحيت مي شود» و ديگري را با عنوان اينکه «راي نمي آورد» مي نواختند. و از سوي ديگر خواهان اجماع براي نجات کشور بودند.

-يعني عملاً بحث آقاي نوري از سوي اصلاح طلبان منتفي شد.

بله، با اين حال آقاي عبدالله نوري به عنوان يک شخصيت اصلاح طلب که ديدگاه هاي روشني درخصوص مطالبات مورد نظر گروه هاي تحول خواه دارد و در مدت اخير به بيان ديدگاه هاي خود در اين خصوص پرداخته و آنچنان که مي دانيد طرف مشورت دوستاني که در حال حاضر از جبهه اصلاح طلبان رسماً اعلام کانديداتوري کرده اند نيز بوده و هستند. در هر شکل شرط مهم آقاي نوري براي حضور در عرصه به منظور موفقيت اين جريان در فرآيند انتخابات، اجماع گروه هاي مختلف روي کانديداتوري ايشان به منظور داشتن يک صداي واحد و نتيجه بخش بودن کنش سياسي معطوف به انتخابات بود که متاسفانه اين شرط ظاهراً در ميان اصلاح طلبان عملي نيست.

-چرا؟ به هر حال به نظر مي رسد طرح شما، متضمن مطالبات اصلاح طلبان نيز بوده است.

به هر حال مادامي که دوستاني که يک شبه تصميم به معرفي کانديدايي مي گيرند و ممکن است در لحظه يي ديگر به خاطر حضور ديگري، تصميم به انصراف کانديدايي که بيش از يک سال فضاي مطبوعاتي و سياسي کشور را به چنين مساله يي مشغول کرده بود بگيرند و براي همگان نيز تصميم نهايي گرفته شود و از طرف همه نيز اعلام شود، ايده هاي اينچنيني با عدم همراهي و نهايتاً سکوت مواجه مي شوند.

-دليل اين مساله را در چه مي دانيد؟

مي توان گفت در تصميم گيري جريان اصلاحات. در تصميم گيري روي همه جريانات سياسي باز نبوده و حق ورود براي همه شهروندان که هيچ، براي ساير گروه هاي سياسي که در يک جبهه قرار دارند اما در برخي امور متفاوت با خودشان باشند، در تصميم گيري هاي مربوط به حضور يا عدم حضور کانديداها يا حمايت و عدم حمايت و حتي در سطح بحث درخصوص ايده ها حاضر به گفت وگو نيستند و چنين جايگاهي براي ديگران نيز قائل نيستند. آيا با حاملان اينچنيني که حتي حاضر به گفت وگو جهت شنيدن صداي ديگران يا رسيدن بر سر گزينه يي يا برنامه يي جهت فراهم شدن امکان تغيير وضع موجود نباشند مي توان انتظار فرجامي خوش براي اصلاحات داشت،

-طرح نام عبدالله نوري واکنش هاي مختلفي را از سوي احزاب و چهره هاي سياسي برانگيخت. از جمله مهم ترين آنها موضع گيري عليرضا علوي تبار در اين قضيه در مصاحبه يي با سايت روز بود که ادوار را متهم به عقده گشايي کرد. اين واکنش ها را چگونه ارزيابي مي کنيد؟

وقتي اظهارنظر و تحليل آقاي علوي تبار را درخصوص انتخابات رياست جمهوري و نکات درخور تاملي که درخصوص سازمان دانش آموختگان بيان کردند،شنيدم با توجه به شناختي که از ايشان داشتم متعجب شدم. آقاي علوي تبار از جمله فعالان برجسته و تواناي دموکراسي خواه است و به دليل همين جايگاه از ايشان انتظار مي رود با دقت نظر و انصاف بيشتري در مورد ديگران اظهارنظر کند. سخنان همراه با چاشني تحقير، انگ و طعنه ايشان به سازمان و اعضاي آن به گونه يي بود که گويا دشمنان خود را مورد خطاب قرار داده بودند در حالي که ما ايشان را دوست و همفکر خود مي دانيم. از آقاي علوي تبار که از جمله منتقدان هميشگي اخلاق اينچنيني بوده، جاي شگفتي است که چگونه خود ايشان اين گونه بي پروا در مورد سازمان سخن گفته است.هر چه فکر مي کنم با توجه به نقاط اشتراک فراواني که بين ما و ايشان هست دليل اين لحن غضبناک و تحقيرآميز را درک نمي کنم. متاسفانه سخنان ايشان برخلاف ساير اظهار نظرهايشان، بي مبنا و بي محتوا بود، اينکه با انگيزه خواني يکسري اتهامات کلي را بدون ارائه منطق و دليل مشخصي به يک سازمان سياسي با مواضع روشن نسبت دهند نه زيبنده ايشان است و نه مي توان نام نقد يا بحث جدي سياسي بر آن گذاشت.

-البته اصلاح طلبان هم معتقدند طرح نام نوري تنها براي نقد خاتمي و يارانش بوده است.

ما خصوصاً طي ماه هاي اخير کوشيده ايم از فضاي اتهام زني و ايجاد تنش بين نيروهايي که خودشان را هوادار دموکراسي مي دانند،دوري کنيم و حتي به همين دليل گاهي از بيان انتقاداتمان چشم پوشيده ايم، اما سکوت ما به خاطر پايبندي به اصول سازمان بوده که از سوي برخي از دوستان متهم به تذبذب شده ايم. فرق ما با کساني که چنين کم لطفي هايي داشتند،در اين است که وفاداري به مشي اصلاحي را به معناي وفاداري به افراد نمي دانيم، از نظر ما نام هيچ شخصي مترادف با اصلاحات نيست و براي ما اشخاص معيار نيستند بلکه ما معيارهايي داريم که بر مبناي آنها اشخاص را مي سنجيم.

-به هر حال بايد معياري براي پاسخگويي عملکرد افرادي که خود را اصلاح طلب مي نامند،باشد.

اگر قرار بر پاسخگويي يا ارزيابي بر مبناي موضع گيري ها يا عملکرد افراد باشد، ما از آن استقبال مي کنيم اگرچه برخي از دوستان در مقاطع زماني مختلف رفتارهاي تامل برانگيزي داشته اند، در صورتي که به محک ارزيابي و داوري گذاشته شوند جز تناقض و تغيير موضع برداشت نمي شود. اگر در جامعه ما جريان آزاد اطلاع رساني و نهادهاي نظارتي جدي وجود داشته باشد که افراد در برابر رفتارها و عملکردشان بازخواست و مواخذه شوند، مشخص مي شود که چه افراد يا مجموعه هايي پايبند به اصول و پرنسيب سياسي هستند و چه کساني رفتارهاي متزلزل و بي پرنسيب دارند.

به هر حال ما در هر موقعيتي حاضر به دفاع و پاسخگويي در قبال کنش هاي سياسي و موضع گيري هايمان هستيم و در عين حال رفتارهاي خود را نيز عاري از نقد و خطا نمي دانيم ضمن آنکه معتقديم در درون مجموعه نيروهاي دموکراسي خواه نياز واقعي به گفت وگوي همدلانه و به دور از دشمن کامي هاي بي حاصل مساله يي ضروري است که مي تواند مانع ايجاد چنين ذهنيت هاي غيرضروري شود و در صورت شکل گيري گفت وگو و وجود تعامل بين افراد و گروه ها مي توان انتظار داشت با دوستان به جاي دشمن تراشي با مروت رفتار کنيم.

-با فعال شدن عبدالله نوري، برخي از سايت ها به حمايت از وي آغاز به کار کردند که شايد مهم ترين آنها، سايت «خرداد» بود. آيا ارتباط ارگانيکي ميان سازمان ادوار به عنوان طرح کننده و حامي عبدالله نوري در انتخابات با اين سايت ها وجود دارد؟

تا جايي که اطلاع دارم آقاي عبدالله نوري هيچ رسانه يا سايت مشخصي را به عنوان تريبون رسمي يا پايگاه اطلاع رساني خود اعلام نکرده اند و اخبار و مواضع مربوط به آقاي نوري از طريق ديدارهاي عمومي با حضور خبرنگاران يا دفتر ايشان منعکس شده است. در اين ميان با توجه به حمايت سازمان دانش آموختگان از طرح کانديداتوري آقاي عبدالله نوري، پايگاه اطلاع رساني مجموعه ادوار تلاش خود را صرفاً در جهت انعکاس ديدگاه هاي ايشان و همچنين مواضع سازمان در اين خصوص داشته است. اما ادوارنيوز نيز به نوعي بيانگر نظرات رسمي آقاي نوري نبوده است. البته بديهي است در شرايط فعلي کشور که اغلب احزاب و شخصيت هاي اصلاح طلب از انتشار روزنامه محروم هستند، سايت هاي مختلفي با هدف ايجاد فضاي آزاد اطلاع رساني در کشور تلاش مي کنند، حتي به طور غيررسمي نيز سايت يا پايگاه اطلاع رساني که منتسب به آقاي نوري باشد فعاليت نداشته باشد اگرچه طرح آقاي عبدالله نوري به عنوان کانديداي رياست جمهوري با استقبال برخي اصحاب رسانه مواجه بوده است و اگر سايتي در اين خصوص فعال است يا از اسامي استفاده شده که انتساب شان را به آقاي نوري تداعي کند،به صورت خودجوش بوده و به سازمان و آقاي نوري وابستگي ندارند. با اين وجود درخصوص سوال شما بايد بگويم مواضع سازمان دانش آموختگان از سوي پايگاه اطلاع رساني اين مجموعه اعلام مي شود.

-شايد سوال مهم انتخاباتي اين روزها نسبت سازمان دانش آموختگان با آقاي خاتمي و حضور ايشان در عرصه باشد. گرچه زمزمه هايي مبني بر انصراف ايشان از کانديداتوري شنيده مي شود، اما مي خواهم ببينم نظر سازمان درباره آقاي خاتمي و کلاً انتخابات پيش رو چيست؟

اعضاي سازمان ادوار نسبت به آنچه در دنياي پيرامونشان مي گذرد بي تفاوت نيستند و شايد به همين دليل باشد که مي بينيم با وجودي که موانع بيان شده درخصوص امتناع از حضور مشارکت در امر انتخابات در دوره هاي قبل را رفع نشده مي دانيم اما در اين دوره با احساس مسووليت و از ماه ها پيشتر به مساله انتخابات و لزوم تغيير وضع موجود رويکردي فعالانه داشته ايم. در اين دوره نگاه ما به انتخابات جداي از احترام و نوع ارتباط يا جايگاه افراد حاضر در انتخابات به ميزان تحقق خواست ها و مطالبات اولويت داري که از ديد سازمان تحقق آنها را براي جامعه و خروج از مناسبات نامطلوب کنوني و در راستاي تغيير وضع موجود بااهميت تلقي مي شوند،بستگي دارد، اگرچه حضور آقاي خاتمي در صحنه انتخابات با توجه به اعلام کانديداتوري موسوي با ترديد هاي جدي مواجه شده اما در صورتي که آقاي خاتمي در صحنه انتخابات باقي بماند با دقت و حساسيت مواضع ايشان را پيگيري مي کنيم و پس از بررسي هاي لازم در مورد کانديداتوري ايشان اظهارنظر مي کنيم. در واقع ما از کانديدايي حمايت خواهيم کرد که بيشترين قرابت را با برنامه ها و مطالبات سازمان داشته باشد و بازتاب حداقلي مطالبات اصلاحي خودمان را در برنامه کانديداها ببينيم.

-آقاي مومني، خيلي از نيروهاي اصلاح طلب بر اين عقيده اند که با توجه به اتفاقاتي که در زمان اصلاحات افتاده است، عملاً يک نوع دشمني يا کينه و دلخوري شخصي نسبت به آقاي خاتمي در ميان اعضاي سازمان شما وجود دارد.

آقاي خاتمي براي ما شخص قابل احترامي است که اعتبار و تجربيات ايشان را از سرمايه هاي حرکت اصلاحي مي دانيم، با اين حال همواره از منتقدان دلسوز ايشان بوده ايم. برخلاف اينکه برخي مي کوشند انتقادات سازمان دانش آموختگان به آقاي خاتمي را به گونه يي جلوه دهند که حکايت از دشمني با ايشان است، ما نه تنها هيچ دشمني با ايشان نداريم بلکه انتقاداتمان به ايشان نيز از موضع دوستانه و همدلانه است. به نظر مي رسد کساني که با ارائه تحليل هاي نادرست و اعمال فشار بر اساس منافع فردي و گروهي، منافع خود را به عنوان منافع ملت معرفي مي کنند و نهايتاً آقاي خاتمي را در مسير اتخاذ تصميماتي نادرست قرار دادند،به آقاي خاتمي خدمت نکردند. اينکه گفته مي شود برخي از اعضاي سازمان با خاتمي مشکل شخصي دارند مغالطه عظيم و کذب محض است، اصلاً اعضاي سازمان چه رابطه شخصي با آقاي خاتمي داشته اند که حالا بخواهند مشکل شخصي داشته باشند.

-شما جايگاه سيدمحمد خاتمي در سياست امروز ايران را در کجا مي دانيد؟ و تصميم گيري هاي ايشان را به خصوص در دو انتخابات اخير چگونه ارزيابي مي کنيد؟

به نظر مي رسد آقاي خاتمي به خاطر داشتن مشاوران و نزديکاني که نگاه دورانديشانه معطوف به حفظ ايشان به عنوان يک اعتبار و سرمايه اجتماعي براي جامعه ايران ندارند، بعضاً در نتيجه تصميماتي که متاثر از تحليل اطرافيان شان است در شرايطي قرار مي گيرند که خطر آسيب به اين جايگاه و خدشه وارد شدن به شخصيت ايشان را فراهم مي کند، به طور مثال ورود ايشان در انتخابات مجلس هشتم و انتخابات پيش رو به عنوان کانديدا و احتمال بالاي انصراف ايشان از کانديداتوري که بر مبناي شواهد و قرائن اين حضور در انتخابات تا پايان تداوم پيدا نمي کند به نظر مي رسد اين گونه تصميم گيري هايي که ناشي از تحليل نادرست مسائل جامعه و فقدان درک صحيح و واقع بينانه از اوضاع سياسي کشور است و آقاي خاتمي را هزينه خواست و دغدغه هاي طيفي و جرياني يا بعضاً شخصي خود مي کنند نتيجه اين گونه تصميمات اين مي شود که دست به انتخاب هايي بزند که موقعيت و جايگاه ايشان را لطمه پذير کند. فارغ از نگاه شخصي يا سازماني ما به انتخابات و جداي از انتقادات جدي که به آقاي خاتمي داشته و داريم، بايد بگويم نتيجه چنين مشاوره هايي به آقاي خاتمي که بيشترين مقبوليت را در بين جامعه دارند و از زمينه اقبال عمومي بيشتري به نسبت ساير کانديداها برخوردارند که از امکان راي آوري بالايي نيز برخوردارند اين شده که در وهله نخست دوقطبي جدي بين ايشان و آقاي کروبي که نزديک ترين افراد به هم بودند شکل بگيرد و در گام بعدي گذشته از حساسيت هاي تند و افراطي که در بين اقتدارگرايان به خاتمي شکل گرفت و اين حساسيت ها ريشه در اعلام کانديداتوري آقاي خاتمي و ترس اين جريان از بازگشت دوباره خاتمي به رياست جمهوري داشت، با اندک زمان کوتاهي از اعلام کانديداتوري ايشان که پس از ماه ها درخواست گروه هاي حامي شان صورت گرفت، از آنجايي که قبل از اعلام کانديداتوري خاتمي به دليل نگراني از عدم حضور آقاي خاتمي و وجود مسائل خصلتي و مخالفت با کانديدايي ديگر از جريان اصلاحات باعث شد به دنبال آقاي موسوي بروند و انتظار شنيدن «آري» براي حضور در انتخابات را از ايشان نداشتند و پس از آنکه برخلاف تحليل همگان چراغ سبز ورود به انتخابات آقاي موسوي اعلام مي شود، در چنين وضعيتي گروه هايي که نقش اصلي را در به صحنه آوردن خاتمي داشتند بر اثر بي برنامگي با سراسيمگي مواجه مي شوند و در نهايت بخشي به فکر اعلام انصراف آقاي خاتمي مي افتند و بخشي ديگر مجبور به ترک صحنه انتخابات مي شوند و نتيجه آن مي شود که هم تنش هايي غيرضروري بين طيف هاي اصلاحات و به خصوص بين بزرگان اصلاحات، و هم فردي که امکان راي آوري بيشتر و در عين حال انتساب جدي تر ايشان به اصلاحات و خواسته هاي اصلاحي مردم (در قياس با فردي که به عنوان بديل مد نظر بزرگان است) به راحتي کنار گذاشته مي شود و حساسيت هاي جدي که تا حد طرح امکان ترور ايشان پيش رفت و اگر بحث ورود به انتخابات براي آقاي خاتمي نبود همچنان رعايت مصلحت ها و حرمت ها ولو به صورت ظاهري براي ايشان شکسته نمي شد.

-درباره رابطه سازمان ادوار با آقاي کروبي کمي توضيح مي دهيد؟ بسياري بر اين عقيده اند که نزديکي شما و آقاي زيدآبادي با آقاي کروبي، شايد منجر به حمايت از ايشان- لااقل در خفا- شود. آيا اين گونه است؟

آقاي کروبي از جمله چهره هاي سياسي است که به عقيده من آن گونه که بايد و شايد قدر زحمات و خدمات ايشان در سطح جامعه دانسته نشده است. ايشان انساني صادق و جوانمرد است که همواره و در هر حال پيگير حقوق تضييع شدگان بوده و در دفترش به روي ستمديدگان گشوده بوده است، همين خصوصيت دفاع جوانمردانه و بدون چشمداشت از حقوق شهروندان دليل اصلي رابطه دوستانه برخي از اعضاي سازمان و آقاي کروبي بوده است. اينکه عده يي مي خواهند از اين رابطه دوستانه و انساني برداشت هاي خاص انتخاباتي و سياسي داشته باشند تلقي جهت دار و نادرستي است. اتفاقاً يکي از محاسن کروبي اين است که در خدمات بي مزد و منت اش براي احقاق حقوق شهروندان هيچ نگاه انتخاباتي و سياسي از ديگران ندارد و مانند برخي گروه هاي سياسي نيست که تنها در فصل انتخابات به ياد دانشجويان و زندانيان سياسي بيفتد. آقاي کروبي نگاه ابزاري به اين مقوله ندارد.ايشان حتي در دوران رياست مجلس هم همواره براي بهبود وضعيت زندانيان سياسي تلاش کرده و برخلاف ديگران شنونده درددل هاي آنها بود و اين ويژگي ارزشمند و قابل تقديري است.

-برخي از طرفداران خاتمي مي گويند با توجه به تاييد تلويحي کروبي توسط دبيرکل سازمان، سازمان ادوار در نهايت به سوي کروبي گرايش پيدا خواهد کرد. آيا اين مساله صحت دارد؟

ايشان که به صورت شفاف و بي ادعا در عرصه سياسي کشور حضور داشته است و براي انتخابات رياست جمهوري و حزب ايشان تاکنون برنامه هايي را ارائه کرده اند، ما در سازمان در حال بررسي مواضع و برنامه هاي ايشان هستيم همان طور که برنامه آقاي خاتمي را هم رصد مي کنيم و مورد بررسي قرار مي دهيم و همان طور که ساير گزينه ها را مد نظر قرار مي دهيم.ما نه در مورد آقاي کروبي و نه در مورد هيچ گزينه ديگري به تصميم نرسيده ايم و هرگونه پيشداوري در اين زمينه بر مبناي حدس و گمان و بي مبنا است.

-بحث داغ اين روزها، حضور ميرحسين موسوي پس از 20 سال سکوت است. اين حضور را چگونه ارزيابي مي کنيد؟

در مورد ميرحسين موسوي ترجيح مي دهم حرف زيادي نزنم. عملکرد ايشان در دوره نخست وزيري بالاخره مخالفان و موافقاني دارد اما آنچه براي ما مهم است مواضع کنوني است که به دليل سکوت 20 ساله ايشان اين موضع براي ما مبهم است.اصولاً اينکه يک سياستمدار بعد از 20 سال سکوت يکباره چند ماه پيش از انتخابات رياست جمهوري تصميم به شرکت در انتخابات بگيرد اتفاقي است که فقط در صحنه سياسي ايران مي تواند بيفتد و بسيار قابل تامل است و بايد ديد ديدگاه هاي ايشان در عرصه سياست خارجي، اقتصاد و در عرصه هاي فرهنگي و اجتماعي تا چه حد اصلاح طلبانه است و چه اندازه با اصول و معيارهاي دموکراتيک و سازوکارهاي يک جامعه باز سازگار است آن وقت راحت تر مي شود در مورد کانديداتوري ايشان اظهارنظر کرد و به داوري و ارزيابي نشست يا تصميم گرفت.

-در صورتي که اصلاح طلبان روي يک کانديداي واحد به توافق برسند نظر سازمان ادوار در اين باره چه خواهد بود؟ آيا ادوار هم به تبع ديگر احزاب به حمايت از اين کانديداي واحد خواهد پرداخت يا آنکه همچنان اصرار بر عدم حمايت از کانديداها خواهد داشت؟

سازمان دانش آموختگان اگرچه از اجماع ميان اصلاح طلبان استقبال مي کند، اما معتقدم اصلاح طلبان اگر به دنبال پيروزي در انتخابات باشند بايد با يک کانديدا وارد صحنه انتخابات شوند البته اصلاح طلبان براي اجماع راه دشواري در پيش دارند و حتي اگر از بين آقايان خاتمي و موسوي نيز قرعه به نام يک نفر بيفتد بر مبناي آنچه گفته شده «يا من يا ميرحسين» در انتخابات به عنوان کانديدا مي آييم. اما همچنان مساله اجماع و توافق روي يک کانديدا لاينحل مي ماند، ضمن آنکه حتي اگر با اين نوع نگرش و با چنين مکانيسمي توافق حاصل آيد، نه اخلاقي، نه عقلاني و نه نتيجه بخش است چرا که يکي از تفاوت هاي جريان اصلاحي دموکراسي خواه با مخالفان مردمسالاري در پذيرش «اصل مشارکت» و «نظارت دموکراتيک» است البته نه به صورتي شعاري بلکه پايبندي عملي به اين اصول مهم است. اينکه بپذيريم در تصميماتي که مربوط به کليت جريان اصلاحات است خرد جمعي حاکم باشد و به منظور شکل دادن به نوعي اجماع عقلاني همه ادعاها از طريق گفتمان عقلاني طرح و پس از آن مورد نقد و ارزيابي قرار بگيرد و رد يا قبول شود، مي توان بر آن نام اجماع و توافق و تفاهم گذاشت.

-يعني شما چنين اجماعي را واقعي نمي دانيد؟

آنچه در اين گونه تعيين تکليف ها مبنا است نه اجماع عقلاني بلکه نوعي قيموميت و تعيين تکليف براي کليت يک جريان است و نمي توان انتظار داشت ديگران نيز تبعيت کنند و آن را اجماع بخوانند. اگر قرار بر اين باشد که نتيجه اجماع مورد پذيرش ديگران نيز قرار بگيرد بايد مکانيسم اجماع مشخص و مورد پذيرش باشد. اگر به پيشنهادي که ماه ها پيش براي تشکيل کنگره اصلاحات ارائه شد توجهي صورت مي گرفت الان کار اجماع خيلي ساده تر بود.

-پس شما به چه نوع مکانيسمي معتقديد؟

اميدوارم اجماع بر اساس مکانيسمي که دربرگيرنده خواست و مورد قبول طيف هاي مختلف اصلاحات باشد، صورت بگيرد و البته به نحوي که اهداف اصيل حرکت اصلاحي قرباني نشود. نمي توان با «درهم آميزي» و «يکي کردن اصلاحات و افراد» به هر تصميمي وجه اجماعي و دموکراتيک بخشيد. اصلاح طلبان در نظر داشته باشند مکانيسمي که بخواهد توافق و اجماع را در بين نيروهاي حامي اصلاح به وجود بياورد بيان کننده نوع نگرش آنها به دموکراسي و خرد جمعي است، از اين رو مي توانند با ايجاد فضاي جدي که در نتيجه مشارکت دادن کليه گرايش ها و طيف هاي اصلاحي به وجود مي آيد اين روند را به محملي دموکراتيک تبديل کنند. به هر حال از نظر ما اجماعي مي تواند مورد قبول قرار گيرد که واجد چنين مولفه هايي باشد يا بر اثر يک مکانيسم شفاف و روشن و دموکراتيک به دست آمده باشد.

-برخي اخبار غيررسمي حکايت از نشست هاي سازمان ادوار با برخي گروه ها - همچون ملي - مذهبي ها و نهضت آزادي - براي تدوين چارچوب مطالبات براي ارائه به کانديداهاي اصلاح طلبان دارند، آيا اين اخبار صحت دارد؟

گفت وگو ميان گروه هايي که نام برديد با توجه به اشتراکات فراواني که درخصوص لزوم تغيير فضاي سياسي کشور در جهت حرکت به سوي دموکراسي و تاکيد بر اصول مختلف قانون اساسي که بر آزادي هاي سياسي و حقوق مردم تاکيد دارد، آن هم درخصوص مساله يي همچون انتخابات رياست جمهوري امري طبيعي است. اين همفکري ها همواره در مقاطع مختلف با هدف تبادل نظر و تلاش براي رسيدن به تحليل مشترک درخصوص وضعيت کشور و راهکارهاي قابل اجرا براي تحقق شعارهاي اصولي مورد توافق صورت گرفته است. درخصوص انتخابات رياست جمهوري دهم نيز يکسري نشست بين گروه هاي مورد اشاره صورت گرفته و همچنان اين جلسات ادامه دارد. آنچه مورد توافق مجموعه گروه هاي شرکت کننده در اين جلسات بوده تاکيد بر برنامه محوري ضمن تلاش در جهت تغيير وضع موجود و رفتن به سمت گزينه بديلي است که تقويت کننده امکانات دموکراتيک و تسهيل کننده مناسبات گذار کم هزينه باشد که براساس خواست ملي و مصلحت همگاني و داشتن مبناي عقلايي براي کشور به اداره امور بپردازد که در همين جلسات درخصوص يکسري مسائل که هم براي خروج از وضعيت موجود و هم براي بهبود اوضاع کشور و وضعيت جامعه بااهميت هستند را به عنوان مطالبه از کانديداها مطرح کنيم اشتراک نظر بين همه نمايندگان طيف هاي مختلف وجود داشت که نهايتاً براساس چگونگي برخورد و نسبت کانديداها با مطالبات مورد اشاره به تصميم گيري بپردازيم

-يعني قصد شما تدوين برنامه يي انتخاباتي است؟

متاسفانه از ابتداي ورود به انتخابات به جاي تکيه بر برنامه محوري و سامان دادن تدبير جمعي براي تدوين برنامه يي که نشانگر چگونگي ورود اصلاح طلبان به انتخابات باشد، سطح انتخابات را به افراد و مخالفت يا موافقت يا انتظار کشيدن براي حضور ديگران تنزل دادند بي آنکه کوچک ترين اهتمامي به برنامه محوري و چاره جويي پيرامون مشکلات اساسي کشور و چگونگي رفع آنها صورت داده باشند. به عبارتي به جاي اينکه نيرو و توان خودشان را صرف «چگونه آمدن» کنند، «چه کسي بيايد» يا «نيايد» را به محور مباحث تبديل کردند که علاوه بر عوارض ناشي از غفلت از برنامه محوري، تنش و عميق تر کردن اختلافات بين طيف هاي اصلاح طلب را نيز به همراه داشت.

-کمي منظور خود را از مفهوم برنامه محوري روشن تر بيان مي کنيد؟

منظور از برنامه محوري حرکت بر مبناي ظرفيت هاي قانون اساسي و با لحاظ محدوديت ها و در حوزه اختيارات رياست جمهوري با طرح يکسري مطالبات اولويت دار جامعه است که در صورت تحقق آنها موانع پيش روي جامعه در مسير توسعه و گذار به مناسبات دموکراتيک کاهش يافته يا رفع مي شود.

-چندي است که بحث سلامت انتخابات به جد از سوي نيروهاي دموکراسي خواه مطرح مي شود. نظر سازمان در اين باره چيست؟

درخصوص سلامت انتخابات و چگونگي صيانت از آرا با توجه به اينکه هيات هاي اجرايي و نظارتي که مسووليت برگزاري انتخابات را برعهده دارند نزديک به جريان سياسي هستند که به دنبال تداوم وضع موجود و موقعيت حاکم براي اطمينان و محافظت از آرا است چه تدبيري انديشيده اند. به هر حال اين يکي از نگراني هاي عمده يي است که کليه اصلاح طلبان از هر گرايش و هر جرياني نسبت به اين مساله دغدغه دارند و بايد کانديداها و جريانات اصلي حامي شان هم پاسخ مناسب براي کساني که اين دغدغه را دارند و هم تدبير لازم را درخصوص سلامت انتخابات داشته باشند. اگرچه ما همچنان معتقديم راه حل نهايي دموکراتيزه شدن ساختار سياسي کشور است اما در شرايط فعلي و مسدود شدن مجراهاي مشارکت سياسي طرح خواسته هاي بااهميت جامعه که بر مبناي تعهداتي روشن از سوي کانديداها يا جريانات موثر حامي آنها مي تواند گامي در مسير فرامين کلي دموکراتيزه شدن باشد. آيا انتظار داشتند دولتي که مي خواهد جامه اصلاح طلبي بر تن کند بر مبناي يکسري تعهدات حداقلي با ارائه برنامه يي روشن، مقاومت حداکثري براي پيشبرد آنها داشته باشد و بر اجراي آنها تاکيد داشته باشد، انتظاري فراتر از ظرفيت فضاي سياسي و بالاتر از چارچوب هاي حقوقي و سياسي موجود است؛ تعهدات حداقلي اما روشن که امکان سنجش پذيري، ارزيابي، نظارت پذيري و پاسخگويي را به همراه داشته باشد.

-مي توانم از صحبت هاي شما به اين نتيجه برسم که سازمان ادوار، درباره انتخابات به جمع بندي نهايي رسيده است؟

سازمان دانش آموختگان نظر به اهميت اين انتخابات از ماه ها پيش با تشکيل جلسات مختلفي در درون سازمان و انتخاب کميته هاي مختلفي براي بررسي نوع مواجهه سازمان با انتخابات فعال بوده و با گروه هاي همسو گفت وگو و تعامل داشته، که در حال حاضر با توجه به اينکه کانديداهاي مختلفي از جريان اصلاحات در عرصه اعلام حضورکردند که عملاً طرح و ايده سازمان درخصوص کانديداتوري نوري با سکوت و بعضاً مخالفت برخي احزاب و گروه هاي منتقد وضع موجود روبه رو شد و عملاً پيش زمينه ها و شرايط تحقق آن شکل نگرفت. از اين رو با صدور بيانيه يي نگاه خود و جمع بندي نسبت به انتخابات را بيان خواهيم کرد.

تاکيد بر برنامه محوري و درخواست از کانديداها براي پاسخگويي به مطالبات طرح شده از طرف سازمان و در نهايت با توجه به پاسخ ها و ارزيابي از وضعيت کانديداها و نسبت آنها با مطالبات طرح شده و خواست هاي اصلاحي تقويت گزينه نزديک به مطالبات اصلاحي را در انتخابات پس از تصميم گيري نهايي خواهيم داشت اگرچه ممکن است فضاي انتخابات و برنامه هاي طرح شده به گونه يي باشد که هيچ کدام از کانديداها را تامين کننده خواست هاي حداقلي نبينيم که در اين صورت يا هر احتمال ديگري متناسب با شرايط به تصميم مقتضي خواهيم رسيد و ليکن آنچه روشن و بي ابهام است تاکنون هيچ کدام از کانديداها از مزيت يا برتري خاصي برخوردار نيستند و تاکنون نظر رسمي سازمان حمايت از هيچ کانديدايي نبوده است.

-بحث آقاي نوري چه مي شود؟ آيا اين موضع گيري را بايد به معناي پايان کار سازمان با آقاي نوري دانست؟

طرح بحث نوري درسطح يک ايده بود که متاسفانه به دلايلي که بخشي از آنها را بيان خواهم کرد نتوانست به عنوان برنامه عمل در عرصه انتخابات مورد توافق قرار بگيرد. اين طرح از طرف سازمان براساس رويکرد جنبشي به انتخابات و تحليل منسجم و مشخص صورت گرفت. معتقديم طرح سازمان در بين طرح هاي موجود به لحاظ داشتن مبناي منطقي و همسازي دروني قابل دفاع ترين طرح موجود بود. به هر حال طرح نام آقاي نوري اين گونه که برخي مدعي هستند خيلي هم بدون بازتاب نبود خصوصاً اگر به اين نکته هم توجه شود امکانات مالي- رسانه يي که ديگران دارند به هيچ وجه قابل مقايسه با محدوديت ها و مشکلات پيش روي نوري و حاميان ايشان نبوده و نيست. تنها رسانه رسمي حاميان آقاي نوري وب سايت ارگان سازمان دانش آموختگان است که آن هم با فيلترينگ مواجه است و شايد چند وبلاگي که علاقه مندان به حضور ايشان راه اندازي کرده اند، بنابراين با در نظر گرفتن مجموعه اين مسائل ما معتقديم طرح کانديداتوري آقاي نوري و در واقع رويکرد جنبشي به انتخابات کم و بيش در سطح جامعه و به خصوص در دانشگاه ها با استقبال خوبي مواجه شد و اگر ديگران حاضر به گفت وگوي جدي در مورد اين طرح مي شدند قطعاً نتايج بهتري حاصل مي شد، به هر حال اگرچه به نتايج نهايي که مي توانست تامين کننده منافع ملي و محقق کننده اهداف اصلاحي باشد، نرسيد اما ما از روند آن احساس رضايت مي کنيم و طرح آن را از نقاط مثبت و افتخارآميز خود مي دانيم. به هر حال شبکه يي درهم تنيده از پيش فرض هاي غلط، منيت ها، اولويت دادن به منافع فردي و گروهي به جاي منافع ملي، نزديک بيني سياسي، بدبيني و سوءتفاهمات باعث شد آن گونه که بايد اين طرح مورد بحث و گفت وگو قرار نگيرد و در واقع سکوت برنامه ريزي شده گسترده يي که عليه اين طرح صورت گرفت، سرنوشت آن را رقم زد.

-سوال آخرم درباره عملکرد دولت نهم است. کارشناسان در بسياري از حوزه ها، دولت نهم را مورد نقد قرار مي دهند، نظر شما درباره عملکرد اين دولت چيست؟

تصميمات غيرکارشناسي و عجولانه که براي منافع ملي هزينه زا بوده، نگرش حاکم بر ديپلماسي سياست خارجي که منجر به تنزل جايگاه کشور در مناسبات بين المللي شده، ناکارآمدي در نحوه اداره دولت، تلقي منفي نسبت به هرگونه فعاليت جمعي و تشکل هاي مدني و احزاب سياسي و اوضاع نامساعد اقتصادي بخشي از نتايج عملکرد دولت نهم بوده که تداوم وضع موجود منجر به ايجاد شرايطي در کشور مي شود که جبران آثار زيانبار آن براي تک تک شهروندان اگر نگوييم غير ممکن،لااقل بسيار دشوار خواهد شد و همين مساله اراده معطوف به تغيير وضعيت موجود را در بين اغلب شهروندان ايجاد کرده و همين ميل تغييرخواهي گرايش مردم به سوي اصلاح طلبان را تقويت مي کند.با اين اوصاف اگر چه مشارکت مردم در انتخابات تابعي از وضعيت کانديداها، نوع تبليغات، برنامه ها، آزادي انتخابات و امکان موثر بودن شرکت شان در انتخابات است و پارامترهاي ديگري نيز در اين امر دخيل هستند اما در مجموع ميزان شرکت مردم در انتخابات هم در قياس با مجلس هشتم و هم رياست جمهوري دوره نهم در اين دوره بيشتر خواهد بود. دليل اصلي اش به نارضايتي از وضع موجود برمي گردد که تنگناها در حوزه هاي مختلف مردم را به سوي مشارکت به اين اميد که اوضاع را تغيير دهند، سوق مي دهد.
عناوين اين صفحه
منافع ملي فداي خوشنامي
مصدق سياستمداري بي اشتباه بود
شاه منتقدان آرامش را نيز تحمل نمي کرد
آيا ملي شدن صنعت نفت اجتناب ناپذير بود
عبدالله نوري سايتي ندارد

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام