دوشنبه، 26 اسفند 1387 - شماره 19113
   
 
صفحه نخست :: سالنامه :: ادبيات
يک سال مرخصي براي ادبيات

سالنامه

9 نکته از حال و روز داستان نويسي ما
پاسخ به چند پرسش خطيب بي مخاطب
محمد محمدعلي

داستان نويس

يک--- در يک کلام کيفيت و کميت داستان نويسي ايران رو به دگرگوني است. حوادث سياسي، اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و هنري دو سه دهه اخير از جمله حوادث انقلاب، جنگ و سپس در دهه 70 باز شدن روزنه يي هر چند اندک، رو به توسعه سياسي به غناي شکلي و تنوع مضموني در داستان نويسي ايران مدد رسانده است. ترجمه تعداد قابل توجهي از آثار مهم نقد ادبي و طرح پرسش ها و پاسخ هاي گوناگون ساختار شناسانه و بافتارشناسانه در رونق بخشيدن به جلسات نقد و بررسي کتاب و ميدان دادن به علاقه مندان نقد ادبي در حوزه هاي مختلف پيراموني موثر بوده است. برخي نقطه اوج اين تحول را در دهه70 و زمينه ساز خيزش آن را دهه 60 مي دانند، اما در خصوص ادبيات داستاني و به طور کلي علوم انساني هيچ چيز در قطعيت و يقين نيست. چه بسا حوادث ناگوار دودهه پيش، زمينه ساز لطمات جبران ناپذير آثاري باشد يا بشود که از پي مي آيد.

دو--- به رغم عقب ماندگي ها و کاستي هاي مشهود، روند داستان نويسي ايران با دودهه تاخير چندان جدا از داستان نويسي جهان نيست. به عبارت ديگر اين خلأ در سياست، اقتصاد و ديگر زمينه ها از جمله مباحث فرهنگي و هنري نيز مشهود است. اگر بگوييم عصر خلاء در مکاتب را پشت سر مي گذاريم يا در اوج بلاتکليفي و اندروايي دوزخي قرار گرفته ايم پر بيراه نگفته ايم. با طرح مساله مدرنيته و جلوه هاي رنگارنگ پست مدرن، جهان ادبيات، نگويم به مقابله با مکاتب مالوف برخاسته بلکه به نوعي آن را پس زده يا بخشي از آن را به بوته فراموشي سپرده است. آثار منتشرشده از نويسندگان روز اروپايي و امريکايي و آسيايي حاکي از آن خلاء جدي است که با سرانجام خود پس از رفع بحران به مکتب جديدي مي انجامد، يا بر بحث مکاتب شناخته شده پيشين صفحاتي مي افزايد و به دايره المعارف ها انتقال مي دهد.اکنون نويسندگان سعي مي کنند با برداشت هاي جديد خود از زندگي و سازوکار نو، همراه رايانه و اينترنت بنويسند. در ايران هم قضايا کم و بيش به همين شکل هاست که سرفصل هايش را مي دانيد و از آن گريزي نيست. عقب مانده ها بيخ ديوار مي مانند و محکوم به شکست اند.

سه--- اخيراً خبرنگاري از من پرسيد چرا زمان بيشتر داستان هايي که چاپ مي شود مربوط به سال هاي قبل است؟ اين پرسش به رغم نقطه روشن درون خود، مثل اين مي ماند که از نويسنده يي بپرسند تو چرا از رويدادهاي روز مي نويسي، مگر گذشته يي نداري که از امروز مي نويسي؟ يا چرا از گذشته بريده يي؟ مگر تو در کودکي رنج فقر و فاقه را نچشيده يي؟ مگر تو از زير بته به عمل آمده يي که آثارت پشت و پناه ندارد و معطوف به گذشته خودت و ديگران نيست و... به يقين و اعتماد من اين چيزها مربوط به نوع اثر (درخواست اثر) و سليقه و پسند و انديشه نويسنده است. هر کدام از نويسندگان مطرح و استخوان خردکرده، يکي چند اثر دوباره گذشته و چند اثر از حوادث اخير و روز دارند. نگاه کنيد به آثار برگزيدگان داستان نويسي چند سال اخير در ايران و جهان. اکثر آنها در حال و هواي معاصر و امروز معاصر نوشته اند و گوشه چشمي هم به گذشته داشته اند. البته جاده دوطرفه است. در ايران از استاد احمد محمود گرفته تا خود بنده، اکثر رمان ها و داستان هاي کوتاهم در حوالي انقلاب و پس از انقلاب پرسه مي زند. فقط داستان بلند «رعد و برق بي باران» است که سراسر در عصر احمدشاه و رضاشاه مي گذرد.بحث اصلي نحوه به کارگيري گذشته در امروز است يا چگونگي ربط امروز به گذشته يا آينده. نگاه کنيد به آثار کونترکراس، ايزابل آلنده، ميلان کوندرا و ديگران و ديگران. اگر نويسنده بتواند از گذشته تقويمي و تاريخي در ارائه بهتر و هنري تر آثارش سود ببرد روند طبيعي تکامل را پيموده است.گاهي لازم است گذشته را ثبت کرد. نحوه زندگي و مناسبات بين شخصيت ها و تيپ هايي که در اين کشور مي زيسته اند خود مقايسه ارزشمندي است با نتايجي که گاه ممکن است تاثيرگذاري اش به مراتب عميق تر از وصف حال و پرداختن به مسائل حاد روز باشد که بعضاً اندکي بعد، از درجه اعتبار ساقط مي شود، يا رنگ عوض مي کند و هنرمند مي بيند چنانچه زود قضاوت نمي کرد رودست نمي خورد.در خصوص ادبيات روز و ادبيات معاصر نيز بايد از خود پرسيد، ادبيات معاصر از چه تاريخ شروع و در کجا ختم مي شود؟ آيا در عرف بين الملل دوره محمدرضاشاه (شهريور 1320 تا 1357) معاصر است يا مربوط به گذشته هاي دور؟ آيا از مشروطه به بعد تا عصر رضاشاه را معاصر مي دانيم و دهه 70 را امروز تلقي مي کنيم؟

چهار--- در حوالي پيش و پس از انقلاب، تجربه چاپ آثار سياسي و شتاب زده باب روز داشتيم. آن داستان ها خوراک ماکولي بودند، باب دندان سياسي کاران ادبي که ديگر هيچ رد و نشاني از آثار آنها نيست. گو که پرداختن به مسائل بنيادين و بيان تضادهاي عميق اجتماعي، سياسي و فرهنگي جزء وظايف و تعهدات نويسندگاني است که نبض شان همراه مردم به تپش درمي آيد و... اما هنرمند واقعي به آثاري ارج مي گذارد که واقعيت هاي تاريخ دار سياسي - اجتماعي روز را در درون خود ماندگار مي کند و نوشته يي بدون تاريخ روز مي آفريند. چنانچه ما نتوانيم از جزء امروز به کل فرداها برسيم از مقوله هنري تا حدود زيادي عقب مي مانيم.

پنج--- نويسندگان 20ساله ما نه انقلاب را ديده اند و نه جنگ را تجربه کرده اند. پس با نويسندگان 20ساله، 20 سال پيش ما تفاوت چنداني ندارند. هر دو از بي تجربگي در خصوص اين دو پديده بي بهره اند. ما نيز در 20 سال گذشته، نويسندگان 20ساله خود را نويسندگان موفق و الگوهاي خوبي نمي دانستيم. نه ما بلکه پسند جهان نيز از نويسندگان 20ساله انتظار بيش از حد ندارد. مگر به استثنا که به هر حال استثناها قاعده نيستند. آنها عمدتاً بايد به زياد نوشتن و زياد خواندن تشويق شوند. زياد خواندن و کم نوشتن تعادل بين مهارت دست و خلاقيت ذهن را بر هم مي زند. اين يک بحث تجربي است. من بارها در کارگاه به آن اشاره کرده ام. وقتي خيلي خوب مي خواني و کم مي نويسي مهارت و هماهنگي دست را از دست مي دهي و مي روي طرف نقد و تئوري هاي ادبي که اگر باز هم زياد بنويسي مي شوي منتقد داستان و در روزنامه ها و مجله ها آثارت را چاپ مي کنند و اگر خوب بخواني و کم بنويسي مي شوي منتقد شفاهي که عمدتاً بايد در محافل خانوادگي يا پشت ميز کافه تريا براي دوستانت از فلان کتاب حرف بزني.جوان ها بايد تعادلي بين مهارت دست و مهارت ذهن خود ايجاد کنند. کسي که زياد مي نويسد هميشه با دست پر مي آيد جلو و امکان حذف و اضافه برايش فراهم است، اما کسي که کم گو و گزيده گوست امکان دارد بر اثر يک حادثه آن گزيده ها را بگذارد کنار. از نظر من نويسندگي و نوشته مثل سرمايه دار و پول است. کسي که سرمايه دارد، سود بيشتري مي برد تا کسي که سرمايه ندارد. حالا مي ماند اينکه سرمايه را در چه بخشي به کار اندازي.

شش--- يک بحث تازه، آيا تا به حال صادق هدايت را با جواد فاضل مقايسه کرده ايد؟ اگر نکرده ايد بدانيد جواد فاضل (1340-1293) 47 سال عمر کرده است و صادق هدايت (1330-1281) 49 سال. هر دو بيش از چهل اثر کوتاه و بلند نوشته اند. هر دو در زمان خود مشهور شده اند. بحث ما بر سر سرمايه دار و سرمايه است. هر دو سرمايه دار بوده اند. هر دو در عصر خود تا سر حد جان کار کرده اند، يکي با فروش کتاب هايش پول فراوان به دست آورده است و ديگري با چاپ آثارش اعتبار انديشگي کسب کرده است و... اشاره من اين است که زياد نوشتن لزوماً به بيراهه رفتن نيست. نمونه هاي خارجي فراوان است که نويسندگان هم به کميت فکر کرده اند هم به کيفيت. آن که نويسنده است به يکي دو کتاب راضي نمي شود، چون نويسنده است و چاره يي ندارد جز نوشتن و در معرض قضاوت قرار گرفتن.

هفت--- برگرديم بر سر بحث قبلي، جوانان 20 ساله يا تازه از دبيرستان فارغ التحصيل شده اند يا در دوران سربازي به سر مي برند يا در دانشکده يي دانشجويند و احياناً يکي دو داستان کوتاه چاپ کرده اند يا در حال آماده شدن براي مجموعه يي هستند. علي القاعده همان قدر که کتاب ها را توانسته اند بخوانند، توانسته اند بر دانش داستان نويسي خود (تجربي و تئوري) بيفزايند.از بين جوان ها، آنهايي موفق بوده اند که زندگي را بيشتر از هم نسلان خود تجربه کرده اند و به قول معروف بيشتر از بهاران يا پاييزان عمرشان زندگي کرده اند. حادثه بر آنها حادث شده و غم و اندوهان بيروني، خشم و دردي دروني در آنها پديد آورده است که ما اسمش را مي گذاريم دستيابي به عتيقه هاي بيروني يا دروني. البته چنين کساني اندک بوده اند و البته همان ها هستند که پس از پشت سر گذاشتن ناملايمات و دروني کردن دردهاي شخصي به دردهاي عمومي، در برابر ناملايمات بزرگ تر آينده دوام مي آورند و البته اگر حادثه ناگواري بر آنها حادث نشود، توشه راه (سرمايه) برمي دارند براي روز مبادا، تا کي و کجا آن سرمايه به کار آيد. اين گونه افراد بسيار مقتصد مي شوند. هيچ برگي از آثار خود را دور نمي ريزند. با ظاهري آرام و دروني پريشان در بين مردم مي چرخند و در تکميل شخصيت خود و داستان هايشان مي کوشند.همان ها هستند که عتيقه يي از وجودشان را زودهنگام يا نابهنگام کشف مي کنند. حالا اين عتيقه ها يا در محيط خانوادگي و اجتماعات کوچک پيراموني در وجودشان شکل مي گيرد و عتيقه مي شود يا... به هر حال آن دروني کردن دردهاي اجتماعي که جدا از دردهاي بزرگ بشري نيست دستمايه تخيلات شان مي شود. آنها حسي غريب از پيرامون خود دارند. با تمام وجود به ميان مردم مي روند. برخي به تجربه هاي زودرس دست مي يابند و در اين رهگذر طعم شکست ها يا پيروزي ها را تا آخر عمر حفظ مي کنند، و با همين طعم هاي گس يا ترش و شيرين است که وجود خود را سرشار از محبت يا نفرت مي کنند.سرگشتگي ها و جست وجوها خاص دوره جواني نيست. هر کس آن عتيقه و تجربه خاص خود را زماني مي يابد که لياقت آن را دارد. هر نسل بر پايه تجربيات شخصي و حوادث روزگار خويش آثار خود را پديد مي آورد، و مفاهيم و ارزش هاي خاص خود را عرضه مي کند که برخي از آنها به نسل بعد منتقل مي شود و برخي در همان نسل باقي مي ماند. رابطه نسل جديد 20ساله فعلي هم جدا از اين مناسبات نيست. حالا گاه بر اثر ورود و گسترش کامپيوتر اين جدايي ها يکباره عميق مي شود يا بر اثر پسرفت هايي اين رابطه ها نزديک تر مي شود.

هشت--- در گذشته در دوره دانشجويي و هنرآموزي ما هنوز ته رنگي از رابطه مريد و مرادي با نوع تدريس حوزوي در بين نويسندگان جوان و پير برقرار بود. يعني ما تا چيزي را خوب نمي آموختيم به خود جرات اظهارنظر نمي داديم. قديمي ترها نيز تا فراغت تام و تمام نداشتند اجازه ملاقات نمي دادند. پيش از نسل ما حتي مقدمه نويسي بر کتاب جوان ها معمول بود که با ورود نسل ما به جرگه ادبيات (نيمه اول و دوم دهه 1350) اين رسم و اين نگاه از بالا برچيده شد تا جايي که مثلاً شما امروز به ندرت مي بينيد شاعر صاحب نامي بر مجموعه شعري مقدمه بنويسد يا داستان نويسي بر مجموعه و رماني... با ورود نسل سوم به عرصه ادبيات ايران اين تحولات شتابي چشمگير پيدا کرد. به خوب و بدش کاري نداريم ولي اين رسم و رسوم ها برچيده شد به طوري که وقتي به آستانه انقلاب رسيديم با تغيير برخي از ارزش هاي اجتماعي و آييني به رغم سمت و سوي مخالف رسانه ها اين تحولات شتاب غيرقابل کنترل به خود گرفت و از ميان اين شتاب غيرقابل کنترل چيزي به دنيا آمد به نام «نفي گذشته ادبي» که نتايج آن در 20 سالگان امروز به بار نشسته و مشهود است. برخي از داستان نويسان بي کتابي و يک کتابي حتي حاضر نيستند آثار نويسندگان پنجاه ساله اخير کشور خودشان را بخوانند، چه رسد به آثار متاخرتر که مي رسد به ادبيات مشروطه يا پيش از آن به داستان هاي نظم و نثر قرون گذشته. اغلب بي کتابي ها هر چه خوانده اند از ترجمه هاي دست و پا شکسته آثاري است که سال ها است خود اروپايي ها و امريکايي ها فراموشش کرده اند. حال آنکه به اعتماد و يقين من تحليل و تجليل گذشته داستاني ما در نظم و نثر احتمالاً راه چاره ما براي خروج از بن بست فعلي است.

نه--- جدا از آنچه گفتم شايد عمده ترين تفاوت هاي دو نسل را بتوان در شجاعت نسل جديد براي چاپ اولين اثر خود به صورت کتاب هاي ناشر مولف دانست. به نظر مي رسد نويسندگان و شاعران نسل جديد هم شجاع تر و هم پولدارتر از گذشته شده اند که قادرند بي منت خيلي از ناشران تجربه هاي اوليه خود را به صورت کتاب منتشر کنند. اين يک تغيير سليقه عمده است و چه بسا خوب هم باشد. آنها يکجا و يکسره و بي ارس و پرس در آزموني بزرگ تر از چاپ يک داستان کوتاه در مطبوعات شرکت مي کنند، که اگر قبول شدند ادامه مي دهند و اگر نه چه بسا به راه ديگري بروند. اسامي مندرج در فرهنگ داستان نويسان حسن ميرعابديني گواه بر اين مدعا است. شايد مثال درستي نباشد چون همگان بايد مدارج عالي را طي کنند. همه علاقه مندان بايد با توجه به هوش و ذکاوت و کارايي خود به خواسته هايشان برسند. حالا در مثال دانشگاهي مي توان گفت بي پول ها مجبورند در کنکور سراسري شرکت کنند (با کلاس خصوصي يا بدون کلاس خصوصي) ولي پولدارها که حتي مرحله اول قبول نمي شوند، کرسي هاي داخل و خارج مي خرند. يک عده هم دانشگاه آزادي هستند و اين ميان خوش دست و پايي مي زنند تا برسند به کتاب دوم که تازه از آنجا کنکور واقعي شروع مي شود.من اما داستان نويس جوان را مرد و زني 30 ساله مي بينم که تازه تازه سياه مشق هايش را کنار گذاشته و با مهارت روزي چند ساعت مي خواند و مي نويسد و چون مجبور است در يکي از گران ترين شهرها زندگي کند (تهران) يا برود سرکار و شب ها تا ديروقت کار کند يا از جيب اين و آن بخورد و به هر رو آماده است تا چنانچه شرايط فراهم شد، کتاب دومش را بدهد به بازار. به عبارت ديگر نگاه حرفه يي به نويسندگي به او آموخته است 1- نويسنده کسي است که دائم يا مي نويسد يا به نوشتن فکر مي کند. 2- کتاب اول را شناسنامه (کارت ورود به جلسه) تلقي مي کند و به اين و آن نشان مي دهد. 3- کتاب دوم اگر از فروش معمولي (دو هزار نسخه در يک سال) برخوردار نبود، بنشيند و فکري اساسي بکند ببيند جزء کدام دسته از نويسندگان است، هدايتي يا فاضلي. شايد هم بين اين دو که اميدوارم روز به روز اين فاصله پر شود و ما طي يکي دو دهه آينده در آستانه فروشگاه بزرگي باشيم که در آن از شير مرغ تا جون آدميزاد پيدا مي شود. ادبيات ما تا رنگين نشود تا از همه طيف ها و سليقه ها در آن نماينده يي نداشته باشد، به مرحله ابراز وجود نمي رسد. و اين دگرگوني زماني به دست مي آيد که نويسنده به تامل و تفکر و گمانه زني درباره واقعيت هايي مي پردازد که به طرز معني داري با واقعيت هايي که ما خوانندگان مي شناسيم، تفاوت دارند. اين گمانه زني ها بايد به نحوي انجام گيرد که خواننده مشتاق تعقيب داستان شود و احساس کند که چيز غريبي در داستان در حال وقوع است و بکوشد آن را بفهمد.
گزارش رخدادهاي ادبي ايران در سال 1387
يک سال مرخصي براي ادبيات

اميرحسين خورشيدفر

داستان نويس و منتقد دبير گروه ادبيات


1- جوايز ادبي

هرچه جايزه هاي ادبي خصوصي در طول يک دهه بافتند، در سال 87 پنبه شد. تعداد اندک رمان ها و مجموعه داستان هاي منتشر شده در سال 86، گرفتاري هاي مالي، دردسر حيرت انگيز، باورنکردني ولي واقعي هر سال برگزارکنندگان جايزه ها براي برگزاري مراسم پاياني و بي جايي و موضع گيري هاي بي سابقه مديران رده بالاي وزارت ارشاد در قبال نهادهاي خصوصي ادبي باعث شد تنها فرصت هاي ايجاد نشاط و اميدواري در فضاي رخوت زده ادبيات از دست برود. از ميان چهار جايزه اصلي خصوصي ادبي ايران، روزي روزگاري، مهرگان، گلشيري و منتقدان و نويسندگان مطبوعات فقط اولي، آن همه نصفه و نيمه و بدون بخش رمان برگزار شد. در شرايطي که جوايز خصوصي يک به يک خبر مي دادند امسال هيچ برنده يي نخواهند داشت، محسن پرويز معاون فرهنگي وزارت ارشاد اين جوايز را به ارتباط با بيگانگان و تامين شدن هزينه ها از منابع نامعلوم متهم کرد و وزير ارشاد برگزارنشدن شان را طبيعي دانست. از اين رو مي توان با اطمينان گفت انتظار غلطي بود که از طريق برگزار نکردن جايزه و برنده نداشتن پيام انتقادي آميزي به دستگاه هاي تصميم گيرنده منتقل شود. حذف اين جايزه همان مختصر نگراني مسوولان را هم برطرف کرد و همه از اينکه بخش خصوصي و سليقه نخبه گراي مستقل از سهمش در انتخاب آثار برتر داستاني چشم بپوشد، راضي بودند. فراموش نکنيم در ديگر حوزه هاي توليد هنري مثل سينما، تئاتر، هنرهاي تجسمي و موسيقي مهم ترين انتخاب هاي سالانه ( با توجه به وابستگي اقتصادي اين حوزه ها به دولت) هر ساله از طريق مراجع و جشنواره هاي دولتي معرفي مي شوند و ادبيات داستاني تنها حوزه يي است که انتخاب هاي معتبر تر و مورد قبول مردم، انتخاب نهادهاي خصوصي است. طبيعتاً در چنين وضعيتي حفظ اين تنها امکان موجود از کار ديگري مهم تر است.

روزي روزگاري

روز بيست و هشتم ارديبهشت ماه با چند هفته تاخير در سالن بسيار کوچک شهر کتاب در شمال شرق تهران مراسم پاياني جايزه ادبي «روزي روزگاري» برگزار شد. اين جايزه برخلاف ديگر جايزه ها در سه ماه اول سال برگزار مي شود چون در هدف گذاري اوليه جايزه آمده است که برنده هايش در نمايشگاه کتاب به خوانندگان معرفي شود تا سهمي در افزايش علاقه مردم به ادبيات داشته باشد. دبيرخانه يک ماه زودتر خبر داد به علت به حد نصاب نرسيدن رمان هاي قابل بررسي، تنديس رمان به هيچ نويسنده يي اهدا نخواهد شد. کم و بيش انتقادهايي شد اما اول سال بود و هنوز برآورد دقيق و درستي از ميزان و کيفيت آثار منتشر شده در دست نبود. چند ماه بعد هم معترف شدند که سال بدي است. روز بيست و هفتم شايعه سفر خالد حسيني نويسنده سرشناس افغان براي شرکت در جايزه «روزي روزگاري» در شهر پيچيد اما روز شنبه همه کساني که وضعيت سالن را ديدند، مطمئن شدند خبري از نويسنده جهاني نخواهد بود. حافظ خياوي به خاطر مجموعه داستان «مردي که گورش گم شد» تنها تنديس جوايز ادبي خصوصي را به عنوان نويسنده در سال 87 دريافت کرد. و «ها کردن» پيمان هوشمندزاده هم به عنوان اثر داستاني برگزيده از طرف نخبگان غيرنويسنده انتخاب شد. در بخش بهترين اثر ترجمه، سهيل سمي به خاطر ترجمه « اپراي شناور» نوشته جان بارت نويسنده برجسته امريکايي تقدير شد. پيام اين نويسنده امريکايي به جايزه «روزي روزگاري» قرائت شد که شامل تشکر و گلايه از انتشار بدون مجوز کتابش در ايران بود. در بخش پاياني جايزه هم تنديس ويژه يي به بهرام بيضايي اهدا شد. نمايشنامه نويس و کارگردان باسابقه که روي سن آمد، برق سالن قطع شد و او در تاريکي با حاضراني که موبايل هاي روشن شان را بالاي سر گرفته بودند تا چهره بيضايي پيدا باشد، سخن گفت.

مهرگان ادب

جايزه ادبي مهرگان در مهرماه سال 87 اعلام کرد کيفيت و تعداد آثار منتشر شده در سال گذشته کفاف برگزاري يک جايزه ادبي را نمي دهد. برگزارکنندگان اين جايزه به طور تلويحي به سخت گيري هاي نهادهاي دولتي روي اين جايزه خبر دادند که با توجه به سخنراني تند و انتقادآميز علي اشرف درويشيان در مراسم پاياني جايزه مهرگان سال 86 بيراه به نظر نمي رسيد. همچنين در بخش ديگري از بيانيه اين جايزه ادبي وعده داده شد به منظور رعايت حق نويسندگاني که آثار شايسته يي خلق کردند، جايزه مهرگان ادب در سال 88 مجموع کتاب هاي دو سال را بررسي و داوري خواهد کرد. جامعه ادبي واکنش چنداني به اين تصميم نشان نداد اما پيدا بود هيچ کس موضع خوبي نسبت به لغو جايزه ها ندارد. هنوز پنج ماه به پايان سال مانده بود و اين اميدواري وجود داشت که حواشي معمول به دو جايزه ديگر محول شود.

گلشيري

شوک اصلي را جايزه ادبي گلشيري به جامعه ادبي وارد کرد. نامزدهاي اين جايزه اعلام شدند و گفته شد حتي در صورتي که بنياد نتواند سالن مناسبي اجاره کند، مراسم به صورت خصوصي برگزار مي شود يا اينکه دست کم نام برندگان در اختيار رسانه ها قرار مي گيرد. به نظر مي رسيد «از ياد رفتن» داستان بلند محمدحسين محمدي نويسنده افغان ساکن ايران که نظرهاي مثبت و منفي را به خود جلب کرده بود، در اين جايزه به عنوان برگزيده معرفي شود و در ميان مجموعه داستان ها هم گمانه زني ها شانس دو سه نويسنده را بسيار بيشتر نشان مي داد. اما بنياد گلشيري که انتخاب هاي سال هاي گذشته اش بيشترين واکنش ها را برانگيخت و بيشترين توجه را جلب کرد، اين بار بيانيه جنجالي منتشر کرد که اهل ادبيات به ندرت با آن موافقتي داشتند به ويژه بندي که آثار منتشر شده را واجد کيفيت نازل مي دانست. شايد سايه سنگين نام گلشيري بر چنين موضع گيري هايي بي تاثير نباشد. اما از فهرست داوران اين دوره برمي آمد که نگاه واقع گرايانه به وضعيت امروز داستان نويسي فارسي داشته باشند يا دست کم بيانيه منتشر کنند که به رنجش نويسندگان جوان تر نينجامد. هرچه بود تصميم به جايزه ندادن بنياد گلشيري مطابق انتظار بيشترين واکنش را در پي داشت. حسين سناپور برنده دو جايزه گلشيري و عضو هيات امناي بنياد در روزنامه اعتماد نوشت؛ «نمي توان به هيچ کتابي جايزه نداد و منتظر شاهکار ماند، و بايد از ميان همين بضاعت داستان نويسي مان، همان کارهاي شايسته تر انتخاب و معرفي شوند. به گمان من غرض از اين کار هم فقط تشويق آن نويسنده ها نبود، بلکه بيشتر معرفي چند کتاب خوب هر سال به خوانندگان بود، تا آنهايي که کمتر در جريان داستان هاي منتشر شده هستند، بدانند احياناً چه کتاب هايي را مي توانند براي خواندن انتخاب کنند. زياد شدن تعداد جايزه ها و همين طور توجه بيشتر به ادبيات داستاني در بين کتابخوان ها، و در نتيجه افزايش نسبي تيراژ کتاب هاي مطرح شده، درستي آن نظر را هم اثبات کرد.» در روزنامه ديگري نويسندگان قديمي تر مثل محمود دولت آبادي از اين تصميم حمايت کردند. دولت آبادي گفت؛ من سه سال پيش گفته بودم جايزه را تعطيل کنيد و اگر اثر شايسته و درخوري منتشر شد، جايزه يي به او بدهيد،

واو

جايزه ادبي « واو» که به آثار تجربي ادبيات داستاني اختصاص دارد هم امسال موفق به برگزاري مراسم پاياني نشد اما رمان « بوي خوش تاريکي» نوشته قاسم شکري را به عنوان برنده نهايي خود معرفي کرد. شايد با توجه به حواشي مراسم سال گذشته اين جايزه، برگزار نشدن مراسمش توفيق اجباري براي « واو» بود. وقتي واو هم نتوانست جايي براي برگزاري مراسم پيدا کند، مي توان ادعاي برگزارکنندگان جايزه هاي بزرگ تر مبني بر اينکه روي اسم جايزه آنها حساسيت وجود دارد را به اين شکل تصحيح کرد که هرگونه تجمع جامعه ادبي به هر اسم و عنواني و به هر بهانه يي فعلاً ممنوع است.

منتقدان و نويسندگان مطبوعات

نيمه اسفندماه است و جايزه منتقدان که دردسرها و مشکلات کمتري نسبت به ديگر جوايز ادبي خصوصي دارد، هنوز برگزار نشده. حال آنکه دبير آن بارها بر سياست جايزه مبني بر اعلام برنده ها تحت هر شرايطي تاکيد کرده است. هيچ خبر ديگري منعکس نشده آن هم براي جايزه يي که بيشترين برد رسانه يي را در اختيار دارد و نماينده جدي ترين منتقدان برگزار نکردن جايزه هاي ديگر است. هنوز اميدواريم جايزه منتقدان و نويسندگان مطبوعات برگزار شود و سال 87 برنده هاي ديگري هم داشته باشد.

نظرسنجي روزنامه اعتماد

در پي برگزار نشدن جايزه هاي ادبي امسال روزنامه اعتماد با نظرسنجي از 34 نويسنده، منتقد و مترجم فعال حوزه ادبيات داستاني، برگزيدگان ادبيات داستاني سال 86 را به خوانندگان خود معرفي کرد. مجموعه داستان «مردي که گورش گم شد» نوشته حافظ خياوي و رمان « کافه پيانو» فرهاد جعفري که پرفروش ترين اثر ادبي سال گذشته هم بود با اکثريت آرا برگزيدگان اين نظرسنجي بودند.

جايزه هاي دولتي

اگر وزير ارشاد دولت نهم در پايان دوره کاري اش گزارشي از فعاليت ها و دستاوردهايش ارائه دهد، حتماً به سبک ديگر مديران دولتي آمار ها و اعداد و ارقامي را خواهد خواند تا افزايش کمي جايزه هاي ادبي دولتي را به طور مستند به استحضار مردم برساند اما بعيد است پاسخ مناسبي به جز جواب هاي عصبي براي منتقدان بي شمار کيفيت اين جوايز داشته باشد. جوايز دولتي از قبيل جلال آل احمد، پروين و... با تبليغات و بودجه هاي کلان راه اندازي شد اما جالب اينجاست که حتي رسانه ها و مطبوعات اصولگرا استقبال چنداني از اين جايزه ها نکردند. جنس سياستگذاري هاي دولتي به شکلي بود که نقد بسياري از نويسندگان متعهد را هم به همراه داشت. تجربه دولتي ها در برگزاري جايزه هاي ادبي نشان داد بالا رفتن مبلغ جايزه و تعداد سکه ها نقش چنداني در کيفيت و کسب اعتبار يک جايزه نخواهد داشت. معلوم نيست در حالي که خصوصي سازي و توجه به نهادهاي خصوصي جزء شعارها و اهداف کلان کشور است، چرا نهادهاي دولتي به خصوص وزارت ارشاد اينقدر در برگزاري جوايز ادبي دولتي اصرار دارند. حال آنکه سلايق و گروه هاي فکري مختلف در صورتي که با کارشکني مواجه نشوند و از حمايت هاي شفاف و عادلانه دولتي برخوردار باشند، مي توانند جوايز ادبي مختلفي را برگزار کنند.

تجربه ديگر کشورها نشان داده است اصولاً جوايز ادبي دولتي هيچ گاه معتبرترين نهاد داوري محسوب نمي شوند چه برسد به ايران که نفوذ و اولويت معيارهاي غيرادبي بر معيارهاي ادبي در بيشتر اين گونه جوايز آشکار است.

جايزه ادبي اصفهان

هرچند برگزارکنندگان اين جايزه نيمه دولتي در دوره دولت نهم تغيير پيدا کرد و بانيان اين جايزه ديگر در آن نقشي ندارند اما انتخاب هاي نهايي جايزه اصفهان در فضاي تفکر رسمي و دولتي صورت نگرفت. رمان مرتضي کربلايي لو « مفيد آقا» و مجموعه داستان «گوساله سرگردان» مجيد قيصري برترين هاي اين جايزه ادبي بودند. اين انتخاب ها خبر از مشي ميانه جايزه مي دهد. آثار انتخاب شده نسبت به فضاي موجود انتقادي محسوب نمي شوند اما جزء آثار سفارشي هم نيستند و ارزش هاي ادبي مشخصي دارند. چنين سياستي ممکن است بعضي سال ها ( مثل امسال) نتيجه قابل قبولي دربرداشته باشد اما نمي توان اميدوار بود از ميان نويسنده هاي مياني طيف متعهد و مستقل هر سال آثار قابل قبولي منتشر شده باشد بنابراين جايزه ادبي اصفهان براي تداوم اين سياست در سال هاي بعد به مشکل برخواهد خورد. در ميان برندگان اين جايزه مجيد قيصري را مي توان جزء موفق ترين نويسندگان سال هاي اخير به شمار آورد که ميزان موافقتي را از دو طيف نويسندگان ايران به دست آورده است.

جلال آل احمد

سکه هاي جايزه جلال آل احمد امسال براي اولين بار به پنج نويسنده اهدا شد. فيروز زنوزي جلالي براي رمان «قاعده بازي» و يوسف عليخاني براي مجموعه داستان « اژدهاکشان» برنده جايزه 110 سکه يي جلال آل احمد شدند. انتخاب «قاعده بازي» حاشيه چنداني به دنبال نداشت چون مخاطبان واقعي ادبيات از اين جايزه انتظار انتخاب دقيق و درست را نداشتند يا اينکه وجود جايزه بخش مجموعه داستان انتقادهايي را به همراه داشت. صريح ترين نقدها در اينترنت منعکس شد و يک روزنامه پرتيراژ در گزارشي به اين موضوع پرداخت.

کتاب سال

دکوري بودن حضور ناتاشا اميري، سيامک گلشيري و... در فهرست نامزدهاي جايزه کتاب سال از پيش معلوم بود اما اين جايزه امسال ترجيح داد برخلاف سال گذشته يک داستان نويس را هم به روي سن تالار وحدت دعوت کند. فيروز زنوزي جلالي نويسنده رمان «قاعده بازي» پنجاه سکه جايزه کتاب سال را هم به ده ها سکه جايزه جلال آل احمد اضافه کرد. زنوزي جلالي بعد از اين انتخاب ها در گفت وگويي وضعيت کتاب در سال 87 را اميدوارکننده دانست و تصريح کرد بهتر است نويسندگان بيشتر به جنگ بپردازند. جالب ترين نکته در مورد رمان برگزيده کتاب سال حجم اندک ( نزديک به صفر) نقدها و مطالبي است که درباره اين کتاب نوشته شده. قاعدتاً انتخاب داوران کتاب سال بايد باب ميل مطبوعات و رسانه هاي اصولگرا باشد اما وضعيت انعکاس خبر کتاب سال در اين مطبوعات خود گوياي اهميت و اعتبار اين جايزه بود. کوچک ترين کادرهاي خبري ممکن به درج اين خبر اختصاص داده شد و اين درحالي است که اغلب مطبوعات منتقد اين خبر را به شکل مفصل تري منعکس کردند. نکته قابل توجه ديگر اين بود که با وجود اينکه داوران جايزه کتاب فصل و کتاب سال تقريباً مشترک بودند کتاب فيروز زنوزي جلالي در جوايز کتاب فصل برگزيده نشد. در بخش شعر کتاب سال هم دو شاعر درگذشته طاهره صفارزاده و قيصر امين پور برگزيده شدند. انتخاب جايزه هاي دولتي هيچ گاه با سليقه و نظر مخاطبان فرهيخته ادبيات همخواني نداشته است. از اين رو هر چه به مبلغ جايزه ها اضافه مي شود و هرچند مسوولان و برگزارکنندگان به شکل بي سابقه يي از کار خود تعريف مي کنند و دستاوردهاي دوران کاري خود را بي سابقه، کم سابقه و تکرارناپذير مي دانند، بر اعتبار جوايز افزوده نمي شود و هنوز بيانيه برگزار نشدن يک جايزه ادبي خصوصي برد رسانه يي بسيار بيشتري نسبت به توزيع سکه هاي دولتي دارد و از ديد مخاطبان مهم تر است.

نشر آثار داستاني

چهار نشر چشمه، ققنوس، افق و مرکز مثل چند سال اخير بيشترين تمرکز را بر نشر آثار داستاني داشتند. روند تسهيل امکان انتشار آثار نويسندگان تازه کار که از چند سال پيش آغاز شده بود، در سال گذشته هم شدت يافت. ديگر انتشار اثر يک نويسنده تازه کار ريسک چنداني براي ناشر به شمار نمي آيد زيرا نسل تازه داستان نويسان چه در جلب نظر مخاطبان و چه منتقدان توفيق بسياري داشته اند. با اين حال همان طور که در بيانيه جايزه گلشيري هم آمده بود، آسان گيري ناشران مورد انتقاد برخي از نويسندگان قديمي تر قرار گرفت که معتقدند بايد فيلترهاي سفت و سخت تري براي انتشار آثار نويسندگان تازه کار در نظر گرفته شود. دامنه اين بحث به سال هاي بعد خواهد کشيد. اما فعاليت ناشران جدي و پرکار حوزه ادبيات داستاني در همين وانفساي مميزي و مجوز ثمرات بسياري دربرداشت که از آن جمله مي توان به جذب لايه هاي ديگري از مخاطبان به داستان فارسي اشاره کرد. مخاطباني که چاپ کتاب ها را از دوم و سوم افزايش دادند، همان مخاطبان سنتي و هميشگي ادبيات داستاني فارسي نبودند و اين نتيجه دستاوردهاي تازه نويسندگان و کوشش و ايده هاي ناشران بود. با وجود سخت گيري ها و شمار زياد آثاري که پشت ديوار مميزي گرفتار شدند، سال 87 نسبت به سال 86 سال موفقي براي نشر آثار داستاني فارسي به شمار مي آمد. رمان هاي «بيژن و منيژه» جعفر مدرس صادقي، « کارت پستال» روح انگيز شريفيان، « نگران نباش» مهسا محب علي، «رازي در کوچه ها» فريبا وفي، «نفس تنگي» فرهاد حيدري گوران، «پري فراموشي» فرشته احمدي، «چه دير» مه کامه رحيم زاده، « فصل ديگري در راه است» مرجان شيرمحمدي، «دو قدم آن ور خط» احمد پوري در کنار آثار نويسندگان جديدي مثل جواد ماه زاده و... بازار رمان فارسي را داغ کرد. در اين آثار نويسندگان ايراني به دنبال خلق فضاهاي تازه و طرح مضاميني بودند که تاکنون کمتر در داستان هاي فارسي به آنها پرداخته شده. گاهي با چيره دستي و تسلط بر ابزارهاي روايي از پس اين کار برآمدند و در موارد ديگري هم ناکام ماندند، اما دست کم کارنامه قابل بررسي براي مطالعه وضعيت امروز داستان نويسي فارسي بر جاي ماند. در ميان مجموعه داستان ها هم « برف و سمفوني ابري» پيمان اسماعيلي، «جايي که پنچرگيري ها تمام مي شود» حامد حبيبي و چندين و چند مجموعه داستان و تک داستان هاي بسياري در مجموعه هاي ديگر توجه خوانندگان و منتقدان را به خود جلب کرد.

تغيير در اداره کتاب و کتابخواني

از سال 84، اولين ماه هاي تصدي دولت نهم معلوم بود که سختگيري بر انتشار کتاب شدت خواهد گرفت. انتقادها از روزهاي اول آغاز شد اما کم کم جهت و مسير تازه يي پيدا کرد. مساله اصلي منتقدان مدت زمان طولاني بررسي و بي نظمي در امور اداره کتاب بود. با اين حال وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به اين انتقادات بي توجه بود و آنها را سياسي مي دانست هرچند بيشتر منتقدان تاکيد مي کردند منظورشان عجالتاً فقط وضعيت مديريتي حوزه کتاب است. در سال 85 هم مدتي شايعه شد که اميرحسين فردي داستان نويس متعهد مسوول اداره کتاب شده است اما اين نويسنده بلافاصله خبر را تکذيب کرد. روز پنجم آبان سال 87 بالاخره وزير ارشاد محمدعلي رمضاني فر را جايگزين مجيد حميدزاده کرد. اين عضو هيات علمي دانشگاه امام حسين که ترجمه و تاليف مقاله هايي در حوزه فلسفه اخلاق و پژوهش در علوم ديني از جمله آثار وي به شمار مي روند، جايزه کتاب فصل را بعد از برکناري جهرمي از خانه کتاب راه اندازي کرد و به سرانجام رسانده بود هرچند از نظر فکري تفاوت چنداني با حميدزاده نداشت اما دست کم به روند بررسي کتاب و اعلام نتيجه آن سرعت بخشيد. بعضي از ناشرها مي گويند کتاب هايي که در دوره رمضاني براي بررسي فرستاديم، اصلاحيه يا مجوزشان را دريافت کرده اند در حالي که از زمان حميد زاده هنوز کتاب هاي زيادي بلاتکليف است.

درگذشتگان
نادر ابراهيمي

اين داستان نويس، شاعر، کارگردان و مترجم روز شانزدهم خردادماه در 72سالگي چشم از جهان فروبست. ابراهيمي که از پرکارترين نويسندگان تاريخ داستان نويسي فارسي محسوب مي شود را عموماً به خاطر رمان هفت جلدي آتش بدون دود، بار ديگر شهري که دوست مي داشتم، يک عاشقانه آرام و نامه هاي براي همسرم مي شناسند. ابراهيمي در سال هاي پس از انقلاب از محافل روشنفکري دوري گزيده بود و بيشتر به عنوان يک نويسنده متعهد شناخته مي شد. آثار ابراهيمي بيش از آنکه به جريان پيشرو ادبيات داستاني فارسي تعلق داشته باشد، جزء آثار ميانه يي بود که براي مخاطبان متوسط فرهنگي توليد مي شود. نثر شاعرانه و احساساتي و مضامين سانتي مانتاليستي آثار ابراهيمي را طي ساليان متمادي جزء پرفروش ها قرار داده است.

طاهره صفارزاده

شاعري که در سال هاي دهه 40 آثارش با فروغ فرخزاد مقايسه مي شد، در دهه 80 به خاطر ترجمه قرآن کريم به عنوان زن برتر مسلمان جهان انتخاب شد. طاهره صفارزاده هم مثل نادر ابراهيمي در نيمه دوم عمر از مناسبات روشنفکري دلزده بود و کوچک ترين همدلي با نويسندگان و شاعران طيف مقابل احساس نمي کرد. صفارزاده در 27 آبان 1315 در سيرجان استان کرمان زاده شد. وي پس از کسب مدرک ليسانس در رشته زبان و ادبيات انگليسي، براي ادامه تحصيل به خارج از کشور رفت. در سال 1371 از سوي وزارت علوم و آموزش عالي، عنوان استاد نمونه به وي اعطا شد و در سال 1380 پس از انتشار ترجمه قرآن عنوان خادم القرآن را کسب کرد. او در سال 2005، از سوي انجمن نويسندگان آفريقايي و آسيايي در مصر به عنوان برترين زن مسلمان برگزيده شد. صفارزاده روز چهارم آبان ماه درگذشت و بالاترين مقام هاي دولتي پيام هايي به مناسبت درگذشت او منتشر کردند.

منوچهر احترامي

روز 23 بهمن ماه شاعر و طنزنويسي درگذشت که هر کودک ايراني شعرش را خوانده است و « حسني» اش را مي شناسد. منوچهر احترامي که مجموعه «حسني نگو يه دسته گل او» با تيراژ خيره کننده ميليوني منتشر شد و به خانه تمام کودکان ايراني راه يافت، در 67 سالگي به خاطر نارسايي قلبي از بين ما رفت. احترامي در مدارس مروي و دارالفنون دوران تحصيل را طي کرد و از دانشکده حقوق دانشگاه تهران فارغ التحصيل شد. وي سال ها به عنوان طنزنويس با نشريات مختلف همکاري داشت و طي چند سال گذشته اغلب آثارش را در مجله گل آقا به مديريت کيومرث صابري فومني (گل آقا) چاپ مي کرد و طنزنويسي را به طور جدي از سال 1337 با مجله توفيق آغاز کرد و با مطبوعات ديگر و نيز راديو و تلويزيون هم همکاري داشت. امضاهاي مستعار، «م.پسرخاله»، «الف - اينکاره» و... از امضاهاي اوست. احترامي مجموعه يي از اين آثار را در کتاب «جامع الحکايات» منتشر کرد و چاپ بخشي از داستان هاي طنزش را در مجموعه «بچه ها، من هم بازي» تدارک ديد. منوچهر احترامي بيش از 50 عنوان کتاب براي کودکان نوشت و منتشر کرد که «حسني نگو يه دسته گل» و «خروس نگو يه ساعت» و «خرس و کوزه عسل» و «دزده و مرغ فلفلي» و... از آن جمله اند. پروين دولت آبادي نويسنده ادبيات کودک و منصور بني مجيدي شاعر هم در سال گذشته درگذشتند.
خبرساز ترين چهره سال 87 در حوزه ادبيات و کتاب
يوسا نوبل مي گيره حالا ببين،
عليرضا غلامي-منتقد و روزنامه نگار

محسن پرويز مردي است چهل و چندساله، با محاسني نيمه بلند و اندامي نيمه ستبر. معمولاً کت مي پوشد. کت هاي تيره را به کت هاي روشن ترجيح مي دهد. موقع راه رفتن دست ها را در جيب کتش مي کند. البته اين کار را هميشه نمي کند. موهاي نيمه بلندي دارد. آنها را ساده آرايش مي کند. معمولاً کيف به دست نمي گيرد. البته کيف دارد ولي عادت ندارد به کسي نشانش بدهد. از مسجد خوشش مي آيد. سياست فرهنگي اش بر محور مسجد است اما تسبيح به دست نمي گيرد. اهل سخنراني است. به سخنراني در تهران اکتفا نمي کند. از مديران دولت نهم است و به همين خاطر کثيرالسفر است. در همه استان ها سخنراني کرده يا اگر نکرده در چند ماه آينده مي کند. از آمار خوشش مي آيد. آمار زياد مي دهد. پزشک است اما نويسنده شده است و بعد معاون فرهنگي. چند سالي را در جبهه بوده و پشت خاکريز و لباس خاکي را تجربه کرده. انواع تفنگ را لمس کرده است و همه اينها را در داستان هايش نشان داده است. داستان هايش را آن موقع نوشته که هنوز معاون نشده بود. در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي مسووليت کتاب ها به نوعي با اوست. او و همکارانش طبق قانون تصميم مي گيرند چه کتابي را مردم بخوانند و چه کتابي را نخوانند.

محسن پرويز 15ساله بود وقتي مردم ايران انقلاب اسلامي کردند. سال ها از آن روزها گذشته است اما او آرزو دارد مردم باز هم پنجاه و هفتي فکر کنند. چند روزي قبل از آنکه در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي بشود معاون، گفته بود؛ «لابد شما هم شنيده ايد که گاهي درباره بعضي آدم ها مي گويند هنوز هم پنجاه و هفتي فکر مي کند و اين را نشانه عقب بودن فرد از جامعه مي دانند. اما اي کاش همه مان پنجاه و هفتي فکر مي کرديم.» او ميانه يي با جواني کردن ندارد و از آن خوشش نمي آيد. همان چند روزي که مانده بود بشود معاون فرهنگي و براي فرهنگ اين مملکت تصميم بگيرد، گفته بود؛ «راستش من نمي دانم جواني کردن يعني چه کار کردن و اساساً هم نمي دانم جواني کردن خوب است يا بد.» با اين حال اين را هم گفته بود حاضر نيست يک روز از دوران جواني اش را با سال ها زندگي کساني که اهل جواني کردن هستند، عوض کند.

محسن پرويز در تجميع نيروهاي فعال ادبيات داستاني موفق بوده است. اين حرفي بود که محمدحسين صفارهرندي روز 11 ارديبهشت 1385 حوالي ساعت 11 صبح زد. از آن روز تا اين موقع سال ظاهراً سه روز بيشتر درخواست مرخصي نداده است. وزير همانجا که او را معارفه مي کرد، گفته بود سينما و رمان پيشاني فرهنگ هستند. پرويز هم در اين 35 ماه مشغول زيباسازي و شست وشوي اين پيشاني بوده است. اين مجيد حميدزاده بود که ظاهراً او را به وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي معرفي کرده بود؛ کسي که زودتر از او به جمع مديران دولت نهم پيوست اما شيوه مديريتي مجيد حميدزاده اسباب نارضايتي نويسندگان و ناشران را فراهم کرد. بين معاون و مدير کدورت پيش آمد. معاون تذکر مي داد و انتظار تجديدنظر داشت اما مدير راه خود مي رفت. چند ماهي بعد از انتصاب، پرويز تصميم گرفت کسي را که اسباب ترقي اش را فراهم کرده، بردارد. موضوع را با وزير در ميان مي گذارد. وزير مخالفت مي کند. معاون با وضع موجود مي سازد. اعتراض ها بالا مي گيرد. کتاب ها تلنبار مي شود. شکايات و انتقادات زيادي مطرح مي شود. معاون بعد از چند ماهي که بازار نشر به رکود مي رود، اعتراف مي کند روند صدور مجوز نشر کند است. معاون از همين کندي و شيوه مميزي دفاع مي کند. 25 ماه بعد از معاونت پرويز، نامه يي از نهاد نمايندگي رهبري در دانشگاه ها به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي رسيد که تکليف مجيد حميدزاده را با نويسندگان و ناشران مشخص کرد. حميدزاده به نهاد نمايندگي رهبري در دانشگاه ها منتقل شد و پرويز اعلام کرد؛ «اداره کتاب به سمت اصلاحات مديريتي مي رود.»

محسن پرويز مميزي به سبک فعلي را بهترين نوع مميزي مي داند. کتاب ها قبل از انتشار بايد از صافي هاي مميزي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي عبور کنند. مميزي در اداره کتاب تا حدود زيادي سليقه يي ا ست. روند بررسي کتاب ها کند است. کتاب ها در پيچ و خم هاي ساختار فعلي مميزي چندين ماه بلاتکليف مي مانند. برخي از کتاب ها ممنوع الانتشار مي شوند. کتاب هايي نيز با جرح و تعديل منتشر مي شوند. همه چيز را مميزان تعيين مي کنند. از حدود مباحث علمي گرفته تا توصيفات داستاني را مميزان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي تعيين مي کنند. شاعران بايد به گونه يي شعر بگويند که از نگاه مميزان قابل انتشار باشد. نويسندگان بايد به گونه يي بنويسند که مميزان را تحريک نکنند. محسن پرويز 18 تير در شهر قم اعلام کرد؛ «حذف مميزي کتاب، چالش بزرگي براي نظام ايجاد مي کند و کشور را با مخاطره مواجه مي سازد.» او گفت؛ «حذف مميزي کتاب جز کمک به دشمن حاصل ديگري ندارد.»

محسن پرويز تمايل خوبي به جوايز ادبي دولتي يا وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي دارد. در 35 ماهي که او معاون بوده نويسندگاني از او جايزه گرفته اند. دو روز بعد از انتصابش در نمايشگاه کتاب تهران روي سن رفت و در کنار وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي ايستاد تا اولين جوايز ادبي را به نويسندگان بدهد. آن دوره آخرين دوره يي بود که نمايشگاه کتاب در محل هميشگي اش برگزار مي شد. پرويز پشت به فواره هاي ميدان نمايشگاه بين المللي ايستاد و در خنکاي صبح روز 13 ارديبهشت گفت؛ «خوشحالم از اينکه دومين روز مسووليت بنده مواجه شده با تقديم جايزه به حوزه داستان.» اين اولين جمله يي بود که پرويز بعد از انتصابش زد و از آن روز رسانه يي شد.«اين حرکت، حرکتي نمادين در جهت تقويت ادبيات داستاني و روندي است که امروز آغاز مي شود.» و از همان روز روند مطلوب آقاي معاون آغاز شد؛ جايزه پروين اعتصامي، جايزه جلال آل احمد، جايزه جشن بزرگ داستان انقلاب، جشنواره داستان هاي ايراني، جايزه ادبي يوسف و جشنواره شعر فجر. اينها برخي از جوايزي بودند که در 35ماهه معاونت او زاييده شدند. او در همه آنها شرکت مي کند، از آنها حمايت مي کند و از ديگران هم مي خواهد که از آنها حمايت کنند. او اما جوايز خصوصي را متهم مي کند؛ «مي خواهند فضاي جامعه را به سمت يأس و نااميدي ببرند.» او 14 بهمن در مراسمي که براي اهداي جوايز برگزيدگان جشنواره داستان انقلاب برگزار شده بود جوايز خصوصي را به دو دسته تقسيم کرد؛ «جوايز ايراني و جوايز غيرايراني داخل کشور.» آقاي معاون جوايز غيرايراني داخل کشور را اين طور تعريف کرد؛ «اين جوايز آنهايي هستند که منابع مالي و داوري و معيارهايشان مشخص نيست و گاهي اوقات به انگيزه هاي خاص متاسفانه توسط برخي افراد تشويق مي شوند.» آقاي معاون جاي ديگري درباره جوايز خصوصي گفت؛ «ممکن است برخي جوايز معيارشان اين باشد که چقدر مورد پسند بيگانگان قرار مي گيرند.» او از برگزارکنندگان جوايز ادبي خصوصي که طي 35 ماه اخير به کما رفته اند، مي خواهد منابع مالي شان را به صراحت اعلام کنند. «چه ايرادي دارد هر کس جايزه مي دهد منابع مالي خود را از اول تا امروز اعلام کند و بگويد که مثلاً فلان سال که جايزه دادم اينقدر از فلان جا و آنقدر از بهمان جا گرفتم.»

محسن پرويز پيشگويي نيز مي کند. «اين نويد را به شما مي دهم که قطعاً اين آقا (ماريو بارگاس يوسا) جزء کانديداهاي نوبل ادبي خواهد بود و در سال هاي بعد شاهد آن خواهيم بود.» اين جمله يي بود که آقاي معاون 14 بهمن در تالار انديشه حوزه هنري مقابل نويسندگان متعهد گفت. مراسم براي تجليل از نويسندگان داستان انقلاب تشکيل شده بود. قبل از آنکه آقاي معاون از نويسنده پرآوازه پرويي گلايه کند اميرحسين فردي از او انتقاد کرده بود. آقاي معاون پس از او پشت تريبون رفت و گفت؛ «امروز خيلي خوشحال شدم. حرف هايي را که در دل ما هست آقاي فردي بيان کرد... وقتي آدم مسووليتي مي گيرد بعضي از حرف ها را نمي تواند بزند.» پرويز گفت رمان «سوربز» را خوانده و چندين جا آن را نقد کرده. او از اين سخن گفت که منتقدان به نکته هايي اشاره نکرده اند که او به آنها اشاره کرده است. نقد او اين بود؛ «در اين کتاب امريکايي ها به عنوان نيروهاي نجات بخش معرفي شده اند و شخصيت خانم رمان جا به جا از دموکراسي امريکايي تعريف مي کند. حتي اين تعريف از زبان جايگزين هاي ديکتاتورهاي سابق نيز مطرح مي شود. اين با اصول اوليه سياست هم سازگار نيست. چطور امريکايي ها بدون توجه به ملت خود مدام نيروهاي نجات بخش براي ملت هاي ديگر هستند؟» آقاي معاون بر اساس همين تحليل به مردم جهان نويد مي دهد قطعاً اين آقا (ماريو بارگاس يوسا) جزء کانديداهاي نوبل ادبي خواهد بود. به اعتقاد آقاي معاون کساني که دنبال اين جوايز هستند بايد خوش خدمتي هايي هم بکنند.

محسن پرويز معاوني است داستان نويس اما داستان هايي را که در اين روزگار، اميد نمي دهند چندان نمي پسندد. حرف هاي اين طوري را هم نمي پسندد. آنها را سياه نمايي مي خواند. آقاي داستان نويس سال گذشته در مراسمي که براي اهداي جوايز شهيد حبيب غني پور برگزار شده بود، گفت؛«متاسفانه روندي پيش از انقلاب آغاز شد که ريشه در آن زمان دارد و آن اين است که بسياري از روشنفکران که مي توانستند دست به قلم بگيرند، با الهام از نويسندگان سياه قلم و سياه بين دست به قلم گرفتند و چيزي جز يأس و نااميدي براي جامعه نداشتند. هنوز هم بسياري از جوان ها به تاسي از آنها سعي مي کنند به همان شکل بنويسند.» آقاي معاون که 35 ماه پيش آمده بود تا سر و ساماني به ادبيات داستاني بدهد در همان جلسه گفت نمي داند چاره اين مشکل چيست. او آنجا براي بيرون رفتن جامعه ادبي از اين بن بست يک پيشنهاد داد؛ «شايد عزيزاني که دست به قلم دارند و براي مردم و رضاي خدا کار مي کنند بايد به اين عده توصيه کنند براي واقع نمايي بکوشند. آزاردهنده است که برخي نويسندگان که تعداد آثارشان هم زياد است چيزي راجع به جانفشاني هاي برادران ما در انقلاب اسلامي و دفاع مقدس ننوشته اند.» او همان جا بعد از اين پيشنهاد گفت؛ «واقعاً از اينکه مي بينم برخي اين نکات را ناديده مي انگارند، ناراحت مي شوم و نمي دانم چه راه حلي وجود دارد.» آقاي معاون نويسندگاني را که «تاريک» مي نويسند تلويحاً متهم کرد براي پسندخاطر بيگانگان اين گونه مي نويسند. «تاريک نويسي شايد مطلوب بيگانگان باشد ولي براي ما مطلوب نيست و ما بايد طوري بنويسيم که بچه هاي ما به آينده اميد داشته باشند.»

محسن پرويز معاوني داستان نويس است که به گفته آقاي وزير در تجميع نيروهاي فعال ادبيات داستاني موفق بوده است. 10 خرداد 1385 حدود 20 روز از آن روز که حکم معاونت امور فرهنگي به نام محسن پرويز زده شده بود، مي گذشت. آقاي معاون نشستي خبري تدارک ديد. خبرنگاري از او پرسيد؛ «با توجه به اينکه شما پزشک هستيد، فشار خون فرهنگ را در جامعه کنوني چگونه مي بينيد؟» آقاي معاون 34 ماه پيش گفت؛ « فشار خون فرهنگ ما آن طور که دوستان مي گويند، در حال اغما نيست.»
رخدادهاي ادبيات جهان در سال 1387
نويسندگان مرده

احمد پرهيزي-مترجم


آرتور سي کلارک

آرتور سي کلارک را بسياري بزرگ ترين نويسنده گونه علمي - تخيلي و يکي از شمايل هاي اين گونه پس از ايزاک آسيموف و رابرت آ هنلن مي دانند. بسياري او را با «2001؛ يک اديسه فضايي» و «ملاقات با راما» به ياد مي آورند. بن مايه هاي اصلي آثار کلارک را جست وجوي جايگاه آدمي در هستي و نوزايي معنوي مي دانند. کتاب هاي کلارک همواره پرفروش بوده است. آرتور چارلز کلارک روز 16دسامبر 1917 ميلادي در ماين هد انگلستان به دنيا آمد. فرزند نخست خانواده و عاشق مجلات علمي- تخيلي آن دوران بود. 14 ساله بود که پدر را از دست داد، مادر به سختي کار مي کرد اما هرگز نتوانست آن اندازه پول پس انداز کند که فرزندش را به دانشگاه بفرستد. اگرچه کلارک از سر ناچاري به سراغ کارهاي يدي رفت اما هرگز گونه علمي- تخيلي را از ياد نبرد. طي جنگ دوم جهاني مدتي متخصص رادار بود و در همان زمان داستان هاي علمي- تخيلي خود را به نشريات اين گونه مي فروخت. با خاتمه جنگ دوم جهاني کلارک توانست دوباره به دانشگاه برود. او از سال 1951 زندگي خود را تمام وقت صرف نوشتن کرد و همه کارهاي ديگر را کنار گذاشت. در دهه 1950 ميلادي، کلارک راهي سريلانکا شد و آنجا تجسس در اعماق درياها را آموخت و مقالاتي درباره اقيانوس هند نوشت. سال 1964 کلارک و استنلي کوبريک طرح جديدي آغاز کردند که خيلي زود باعث شهرت فراوان کلارک شد؛«2001؛ يک اديسه فضايي» در سال 1968 نام کارگردان و نويسنده را وارد فهرست جوايز اسکار آن سال کرد. در هزاره سوم کلارک اگرچه مدام با بيماري دست و پنجه نرم مي کرد اما توانست آثار موفق ديگري منتشر کند. علاوه بر آن و طي همين سال ها دو زندگينامه خودنوشت وي و نامه نگاري هايش در چندين مجلد چاپ شد. از سال 1986 نيز جايزه معتبري در گونه علمي- تخيلي به نام وي برقرار شده است که هرساله استعدادهاي تازه اين گونه را شناسايي و معرفي مي کند. کلارک سرانجام بامداد 19 مارس 2008 در بيمارستاني در سريلانکا خاموش شد.

چنگيز آيتماتوف

چنگيز آيتماتوف 12 دسامبر 1928 در شکر قرقيزستان زاده شد و روز 10 ژوئن 2008 در نورنبرگ آلمان درگذشت. او مشهورترين نويسنده امروز قرقيزستان به شمار مي رود و آثار خود را به هر دو زبان روسي و قرقيز مي نوشت. پدر و مادر آيتماتوف هر دو کارمند دولت بودند و نام فرزند خود را به افتخار چنگيزخان (که در قرقيزستان بسيار محبوب است) برگزيدند. چنگيز تنها 9 سال داشت که پدرش در مسکو بازداشت و يک سال بعد اعدام شد. نوجواني چنگيز با کار و درس همراه شد و در جواني به مشاغلي همچون ماليات بگيري و تعميرکاري روي آورد. نخستين آثار آيتماتوف به روسي در 1952 و 1954 چندان توجهي برنيانگيخت، تا آنکه در 1958 «جميله» مشهورترين اثر خود را منتشر کرد. آثار بعدي او که در دهه 1980 ميلادي منتشر شدند به چندين زبان ترجمه شدند. آيتماتوف به نسل نويسندگان پس از جنگ تعلق دارد. جميله اثر موفق وي را لويي آراگون «زيباترين داستان عاشقانه جهان» مي داند. آثار او مدام به فرهنگ روزمره قرقيز ارجاع مي دهد و کم و بيش در همه آثار او اسطوره ها، افسانه ها و حکايت هاي عاميانه يافت مي شود. آيتماتوف نويسنده يي کمونيست محسوب مي شد و مدتي مشاور ميخائيل گورباچف زمامدار پيشين شوروي بود. وي پدر عسگر آيتماتوف وزير سابق امور خارجه قرقيزستان است و خود نيز مدتي سفير کشورش در مجامعي نظير اتحاديه اروپايي، ناتو و يونسکو بود.

الکساندر سولژنيتسين

الکساندر سولژنيتسين زاده 11 دسامبر 1918 در کيسلوودسک و درگذشته 3 آگوست 2008 در مسکو نامدارترين نويسنده امروز روسيه است.مادر الکساندر که اصليتي اوکرايني داشت هنگام تحصيل در مسکو با افسر جواني آشنا شد. الکساندر هرگز پدر خود را نديد. پدر پيش از تولد فرزندش به ضرب گلوله يي تصادفي کشته شد.الکساندر در جواني وارد دانشگاه علوم روستوف شد تا به تحصيل ادبيات، رياضيات و نظريه کمونيسم بپردازد. در سال 1941 وي به ارتش سرخ پيوست و ضد آلمان نازي جنگيد. در 1945 او را به جرم «اقدام ضدانقلابي» محکوم به هشت سال زندان کردند و به اردوگاه هاي کار اجباري فرستادند. اين شروع سال هاي تبعيد مداوم سولژنيتسين بود.سولژنيتسين از 1962 در کشور خود نامي بلند يافت. در اين سال به دستور شخص خروشچف داستان «يک روز از غزندگيف ايوان دنيسويچ» در يک نشريه شوروي منتشر شد. همچنان که از نام اين قصه برمي آيد يک روز از زندگي شخصيت اول داستان در اردوگاه هاي کار اجباري طي دهه 1950 ميلادي توصيف شده است. سولژنيتسين همواره منتقد سانسور و زندگي دشوار نويسندگان در کشورش بود. او را نماد مقاومت روشنفکران در برابر فشارهاي شوروي مي دانند. دولت نيز هرگز به وي بي توجه نبود و در دهه 60 تا 80 ميلادي به شيوه هاي مختلفي موجب آزار وي مي شد. اگر برچسب هايي که نظام کمونيستي به اين نويسنده زده است واقعيت داشته باشد سولژنيتسين بايد «ملي گرا، تزارگرا، فوق متعصب، ضديهود، مدافع اسرائيل، همدست گشتاپو، سيا، فراماسون، همکار سرويس هاي اطلاعاتي فرانسه، و حتي کاگ ب» باشد، سولژنيتسين در 1970 وقتي 52 ساله بود جايزه نوبل ادبيات را دريافت کرد.

محمود درويش

محمود درويش شاعر ملي فلسطين 13 مارس 1941 زاده شد و 9 آگوست 2008 درگذشت. او دومين فرزند خانواده بود. پدرش زمين داري مسلمان و مادرش بي سواد بود. در کودکي پدربزرگش به وي خواندن و نوشتن آموخت. خانواده درويش با تاسيس دولت اسرائيل ابتدا به جزيره لبنان و سپس به دامور رفت. يک سال بعد به منطقه آکر برگشت که امروز ضميمه خاک اسرائيل شده است. درويش 19 ساله بود که نخستين دفتر شعر خود «گنجشک هاي بي بال» را منتشر کرد. او در سال 1970 براي تحصيل راهي شوروي شد. درويش دو بار ازدواج کرد که هر بار به طلاق انجاميد. از او هيچ فرزندي بر جاي نمانده است. از دهه 1980 به اين سو درويش مدام با بيماري قلبي دست و پنجه نرم مي کرد. ابتدا در 1984 دچار حمله قلبي شد و در همين سال و 1998 دو بار قلب وي زير تيغ جراحان رفت. سه روز پيش از مرگ نيز قلب وي براي آخرين بار در هوستون تگزاس جراحي شد. دولت محمود عباس به پاسداشت درويش سه روز عزاي عمومي در فلسطين اعلام کرد و جنازه وي در ميان انبوه دوستدارانش به خصوص اعضاي احزاب چپ گرا به خاک سپرده شد. درويش بيش از 30 مجموعه به شعر و هشت مجموعه به نثر نوشته است. نخستين مجموعه شعر وي «اوراق زيتون» به سال 1964 منتشر شد. آثار او به بيش از 20 زبان ترجمه شده است و او را صداي خلق فلسطين ناميده اند. او يکي از برجسته ترين مخالفان اسرائيل بود اما همواره تاکيد مي کرد يهودستيز نيست؛ «من عاشق اسرائيل نيستم، البته هيچ دليلي نيز ندارد که چنين باشم. اما از يهوديان متنفر نيستم.» او به زبان عربي شعر مي گفت و علاوه بر آن عبري، انگليسي و فرانسه را به خوبي مي دانست. در مارس 2000 قرار بر آن شد که دو شعر از درويش در برنامه درسي مدارس اسرائيل گنجانده شود اما نخست وزير ايهود باراک اين پيشنهاد را رد کرد. اکنون پس از درگذشت درويش بار ديگر بحث گنجاندن اين اشعار در برنامه درسي مطرح شده است.

هارولد پينتر

هارولد پينتر 10 اکتبر 1930 به دنيا آمد و 24 دسامبر 2008 درگذشت. او را «موثرترين نمايشنامه نويس نسل خود» مي دانند. پينتر کار ادبي را در نوجواني با شعر آغاز کرد و در دهه 50 ميلادي به عنوان بازيگر و با نام هنري ديويد بارون روي صحنه تئاتر رفت. پينتر از سال 1957 که نخستين نمايشنامه خود «اتاق» را نوشت تا پايان عمر به مدت نيم قرن 29 نمايشنامه، 26 فيلمنامه و شمار فراواني نمايشنامه و طرح راديو و تلويزيوني، شعر، يک رمان، داستان کوتاه، مقاله و سخنراني نوشت.بسياري از دست نوشته هاي آثار وي در کتابخانه بريتانيا نگهداري مي شود. علايق سياسي پينتر به دوران جنگ سرد زماني که تنها 18 سال داشت برمي گردد، اما در 25 سال پاياني عمر او به شيوه يي افراطي موضع گيري مي کرد، طوري که بيشتر مقاله ها، سخنراني ها، مصاحبه ها و ديگر اشکال حضور عمومي وي مستقيم با مسائل سياسي روز پيوند داشت. او به شدت با جنگ خليج فارس (1991)، بمباران ناتو بر يوگسلاوي طي جنگ کوزوو، جنگ امريکا در افغانستان به سال 2001 و اشغال عراق در 2003 مخالفت کرد. اين روشنفکر فوق متعهد انگليسي روز 13 اکتبر 2005 معتبرترين جايزه ادبي جهان، نوبل را از فرهنگستان سوئد دريافت کرد، اما به دليل شدت گرفتن بيماري نتوانست در آيين نوبل شرکت کند. سال 2007 نيز دولت فرانسه وي را به نشان لژيون دو نور مفتخر کرد.

احمد فراز

احمد فراز زاده 14 ژانويه 1931، درگذشته 25 آگوست 2008 بزرگ ترين شاعر اردوزبان قرن پيشين به شمار مي رود. او را با شاعر بلندآوازه محمد اقبال لاهوري هم سنگ مي دانند.نام اصلي او سيداحمدشاه بود و نسب او به حاجي بهادر عارف رباني اهل کوهات مي رسيد. در نوجواني همراه با خانواده از کوهات راهي پيشاور شد و به کالج مشهور ادواردز رفت. سپس براي تحصيل اردو و فارسي به دانشگاه پيشاور پيوست و بعدها در همان جا به تدريس زبان اردو مشغول شد.احمد فراز زندگي سياسي پرتنشي داشت، در دوران ضياءالحق به دليل سرودن شعري در نقد نقش ارتش بازداشت شد و ديري نگذشت که به تبعيدي خودخواسته رفت.فراز به مدت شش سال در بريتانيا ماند، سپس به کشورش بازگشت و مديريت فرهنگستان ادبيات پاکستان را برعهده گرفت.سال 2004 فراز «هلال امتياز» غجايزهف را به پاس يک عمر تلاش ادبي دريافت کرد. اما در سال 2006 به اعتراض جايزه دولتي را پس فرستاد و نارضايتي خود را از دولت ديکتاتور وقت اعلام کرد؛ «وجدان من نمي گذارد من خاموش شاهد وقايع غم بار پيرامونم باشم. من اين جايزه را برمي گردانم و دوست ندارم به هيچ روي با اين رژيم همراهي کنم.» اشعار فراز بسيار ساده و همه فهم است و در کشورش از هر طبقه اجتماعي هواداران پرشماري دارد.

دونالد يي وستليک

دونالد ادوين وستليک زاده 12 ژوئيه 1933 درگذشته 31 دسامبر 2008 نويسنده مشهور رمان هاي جنايي بود. وستليک در بروکلين نيويورک به دنيا آمد. ابتدا براي تحصيل به دانشگاه هاي نيويورک رفت و سپس دو سال به خدمت نيروي هوايي ايالات متحده درآمد. او بسياري از آثار خود را با نام مستعار منتشر مي کرد.ريچارد استارک، آلن مارش و جيمز بلو برخي از مشهورترين نام هاي وي به شمار مي رود. قهرمانان داستان ها جنايي وستليک اغلب جنايتکاراني باهوش و باورپذيرند و ماجراهاي بيشتر اين داستان ها در شهر نيويورک مي گذرد. کارگردانان نامداري همچون لي ماروين، رابرت ردفورد و مارتين لاورنس بسياري از نوشته هاي او را به فيلم در آورده اند. وستليک سه بار برنده جايزه معتبر ادگار شده است و از اين نظر جايگاه يگانه يي دارد.

جان آپدايک

جان هوير آپدايک متولد 18 مارس 1932، درگذشت 27 ژانويه 2009 رمان نويس، شاعر و منتقد امريکايي بود. عمده شهرت آپدايک بابت نگارش مجموعه خرگوش بود، دو اثر از اين مجموعه دوبار جايزه پوليتزر را براي نويسنده آن به ارمغان آورد. آپدايک يکي از بزرگ ترين رمان نويسان معاصر امريکايي به شمار مي رود. آپدايک در ريدينگ پنسيلوانيا به دنيا آمد. مادرش نويسنده و پدرش دبير رياضيات بود. تصوير مادر پشت ميز به گفته خود آپدايک باعث شد او به نوشتن علاقه مند شود. جان آپدايک نخستين آثار خود را از اواخر دهه 50 ميلادي نوشت. ابتدا رماني نوشت اما ترجيح داد آن را منتشر نکند. جلد اول مجموعه خرگوش در سال 1960 وارد بازار کتاب شد. درست سه سال بعد جان آپدايک به نويسنده يي سرشناس بدل شده بود. در همين دوران (1963) او جايزه ملي کتاب را دريافت کرد در حالي که تنها 32 سال داشت. سال 1968 انتشار «زوج ها» رسوايي به بار آورد و بن مايه جنجالي اثر تصوير آپدايک را روي مجله تايم برد. از سال ها پيش نام آپدايک به عنوان يکي از نامزدهاي جايزه نوبل ادبيات بر سر زبان ها بود، بسياري از منتقدان ادبي اين جايزه را حق او مي دانستند و همين موضوع پس از مرگ وي بار ديگر فرهنگستان سوئد را در معرض اتهام بي عدالتي قرار داده است.

دو رمان برگزيده ادبيات انگليسي زبان در سال 87 «زندگي مختصر و پرماجراي اسکار وائو» (پوليتزر) و «ببر سفيد» (بوکر)

پويا رفويي-منتقد و مترجم


قاتل وراج


راوي ذهن متمرکزي ندارد. مرتب از اين شاخه به آن شاخه مي پرد. شايد به اين شيوه متوسل شده تا از بيان واقعه اصلي - قتلي که مرتکب آن شده - شانه خالي کند. معتقد است دوران اقتدار سفيدپوستان به سر رسيده و او آنقدر زنده مي ماند تا ببيند که ظرف 20 سال آينده، رنگين پوستان بر راس هرم قدرت، بر جهان حکمراني مي کنند. نمي تواند به روايتگري خود، احاطه پيدا کند. در و بي در از همه چيز و همه جا مي گويد. به اقتصاد جديد جهان مشکوک است. ساز و کار تولد «هند جديد» و اينکه در آينده به چه چيزي تبديل خواهد شد، ترجيع بند تکه پاره هاي ذهني اوست. آراويند آديجا که زماني گزارشگر مجله تايم در آسيا بوده با ببر سفيد که اولين رمانش هم بود، خوش درخشيد. جايزه بوکر را از آن خود کرد. هر چند خودش مي گويد با چنين نيتي به نوشتن نپرداخته. از چشم او، نويسنده هاي هندي همه مي نويسند تا جايزه بگيرند. آداجي در پي افشا کردن حاشيه ها و حذف شده هاي هند اين سال هاي اخير است؛ هندي که رشد اقتصادي شگفتي داشته و تصوير تازه يي در جهان پيدا کرده. هندي که ديگر نه مستعمره بريتانياست و نه کشور گاندي. از طلايه داران جهاني شدن به حساب مي آيد و در زمره اقتصادهاي جديد، اينجا و آنجا از آن حرف مي زنند.در ببر سفيد، هند را از دريچه چشم هاي بالرام مي بينيم؛ روستايي از دل فلاکت و تباهي بيرون شده يي، که به ناگهان خود را در دهلي پيدا مي کند و هيچ وقت اين تفاوت را نمي تواند درک کند. در دهلي او راننده آشوک نامي مي شود که فرزند يکي از ملاکان بزرگ است اما در سير وقايع رمان درمي يابيم بالرام خدمت به آشوک را رها مي کند و خودش به صورت تاجري موفق و مجرب آقاي خودش مي شود. آنچه در اين بين انگيزه روايت او شده، جنايتي است که بازگويي ماوقع آن چندان ساده به نظر نمي رسد. بخش مهمي از جذابيت ببر سفيد به واسطه دوري گزيدن از کليشه هايي است که با تصوير هند درآميخته. در تعبير طنزآميز بالرام، «نثر مزين و عطر زعفران»، همه آن چيزي است که اغلب مردمان جهان از اين مملکت مي دانند. که البته اين هند، با هند تازه يي پيوند خورده که کارگران مايکروسافت را به راحتي با گدايان و ولگردها - که زباله هاي خياباني را مي سوزانند تا گرم بشوند - به خود مي پذيرد. تمهيد جذابي که آديجا براي بازگويي روايتش انتخاب کرده، مطالبي است که بالرام - راوي رمان - در هفت نامه خطاب به نخست وزير چين ارسال مي کند. قصد بالرام اين است که جناب نخست وزير بايد قبل از اينکه به هند بيايند و پيشرفت هاي اين کشور را از نزديک شاهد باشند، لازم است نکات مهم و نادري را درباره حقيقت اين کشور بدانند. او براي نخست وزير از پيشخدمت هاي دهلي مي نويسد؛ کساني که در کپرهاي متعفن، درست در پايين دست آپارتمان شيشه يي که متعلق به کارفرمايان شان است، روزگار تباه و سياه خود را با تحمل و حماقت سپري مي کنند. بالرام از کار و بار آشوک نيز مطالبي را به نخست وزير چين معروض مي دارد، مثلاً برايش توضيح مي دهد که چطور ميان خانواده آشوک و وزيران دولت هند رشا و ارتشا متداول است و ديگر اينکه نحوه تقلب در انتخابات هند به چه کيفيت است.ببر سفيد از يک جنبه هجويه يي است عليه تصويري از جهاني شدن که قدرت اقتصادهاي نوپا را با سنت کهنسال و استبداد زده آنها، همگن و همسنگ مي بيند. از نظر بالرام، آنچه مدرنيته و سنت ديرپا را يکپارچه و منسجم ساخته، فقط و فقط وحشيگري و خشونت است. در جايي از کتاب بالرام چنين مي نويسد؛ قديم نديم ها در هند هزار فرقه و کاست وجود داشت، اين روزها فقط دو تا کاست وجود دارد؛«شکم گنده ها و شکم کوچيک ها». در ادامه مي بينيم غرض اصلي بالرام، ارائه شرح حالي از سبک زندگي خودش است. او در خلال هفت نامه به ظاهر رسمي و گزارش گونه، براي نخست وزير چين توضيح مي دهد که چطور بالرام به يک شکم گنده تبديل شد و چگونه با ارتکاب اعمالي خشونت آميز مي توان جاي تازه يي در ميان طبقه مرفه دهلي باز کرد. چگونه توسعه، جهاني شدن و دموکراسي با فساد، رشوه و جنايت جمع شده است. يکي از جذابيت هاي تکنيکي ببر سفيد، که آديجا به خوبي از عهده آن برآمده، پرهيز از ايجاد تعليق داستاني و دوري گزيدن شگردهاي کليشه يي رمان هاي جنايي است. تقريباً از همان نخستين صفحات رمان، مجرم بودن و تحت تعقيب قرار داشتن بالرام براي مخاطب آشکار مي شود. او براي تبرئه خودش هيچ تلاشي نمي کند و به جاي آنکه از خودش دفاع کند، کل جامعه و محيط پيرامون خودش را متهم مي کند. از چشم او، توسعه هند مديون وجود آدم هايي شبيه به خودش است. نخست وزير چين، در اين رمان، موجودي ساده لوح و نيک دل تصوير مي شود که مشتي دروغ را باور کرده و تصميم گرفته به نيت آشنايي با شيوه هاي دولت هند در کارآفريني و استفاده از نيروي انساني به اين کشور سفر کند. برخي منتقدان، از جمله ديويد ماتين، ببر سفيد را با راوي درازه گوي رمان هاي بهوميل هرابال مقايسه کرده اند و شخصيت حراف و در عين حال جذابي چون بالرام را، از جانب نويسنده يي تازه کار و آن هم در نخستين تجربه رمان نويسي اش موفقيتي شگفت توصيف کرده اند. در بدو روايت، با مجرمي سر و کار داريم که مي خواهد اعتراف کند، اما هرچه جلوتر مي رويم با فيلسوف - قاتلي مواجه مي شويم که از جايگاه پست خود در نظم اشيا و موجودات پيراموني خود ناراضي است. او به همه بنيانگذاران و رهبران هند معاصر انتقاد دارد، حتي به مهاتما گاندي هم رحم نمي کند و با زباني تند و تيز و توهين آميز از او ياد مي کند. بالرام معتقد است در هند هر عملي که با نيت پاک و بي غرض باشد، به نتايجي شوم و فلاکت بار مي انجامد. کشور او، محل جدال نيروهاي تاريکي و روشنايي است. تاريکي، روستانشينان و اکثريت آدم هاي فقير و دهشت زده يي هستند که به نوعي در زندگي بهيمي غلتيده اند و روشنايي، ثروتمندان و تازه به دوران رسيده هايي هستند که به آسودگي دموکراسي، توسعه و جهاني شدن را لقلقه زبان خود کرده اند، غافل از اينکه از برآورده ساختن مقدماتي ترين حوايج مردم اين مملکت عاجزند. بالرام که خود يکي از ساکنان قسمت تاريکي نشين هند است، رانندگي ياد مي گيرد و به راننده ارباب روستاي خود تبديل مي شود. به رغم کم سوادي اش، بسيار باهوش است. مدام خودش را مسخره مي کند و از هر موقعيتي براي بهتر کردن اوضاع زندگي خود سود مي جويد. مذهب و اختلافات مذهبي، براي او صرفاً بهانه يي است تا بتواند رقبا را از ميدان به در کند و به تثبيت موقعيت خود بپردازد. دغدغه اصلي آديجا، به تصوير کشيدن هند به هيئت جامعه يي در حال گذار است. سبعيت، بي عدالتي و فساد بي حد و حصر دو بازوي توسعه هند معرفي مي شوند. از خلال اين توسعه، قربانيان و حاشيه نشينان از بخت تغيير موقعيت تاريخي خود برخوردار نيستند و جامعه کاستي به قوت خود پابرجا مي ماند.


امريکايي آرام / دومينيکني نا آرام


فقط اين نيست که مهاجرت به معني تغيير مکان زيستن آدم ها باشد. مهاجرت، ژانر بيان حديث نفس را نيز تغيير مي دهد. ديگر نمي توان مثل دوران حضور در سرزمين مادري به نقل خاطره ها و خواسته ها پرداخت. قهرمان رمان ژونوت دياز، اسکار در تب و تاب رسيدن به روايت ناممکن مهاجرت از دومينيکن به ايالت نيوجرسي امريکاست. زندگي مختصر و پرماجراي اسکار وائو، نخستين رمان بلند و دياز ترکيبي از ژانرهاي غيرجدي و به ظاهر بي ارزش تاريخ ادبيات است؛ رمان هاي عامه پسند، ادبيات کميک، داستان هاي علمي - تخيلي، زندگينامه ستاره هاي موسيقي پاپ وراک و البته در کنار اينها اساطير و افسانه هاي ساکنان بومي دومينيکن. دشواري نوجوان بودن در امريکاي لاتين و بعد به سرزميني مثل امريکا پاگذاشتن، دستمايه رمان دياز شده. تخيل اسکار، شديداً مجروح و بيمارگونه است. از نظر اجتماعي، موقعيت شخصي ندارد. دوران بلوغش مملو از ناکامي هاي عاطفي و رمانس هاي ناتمام شده. با اين وجود، مجبور به ادامه زندگي است. خودش هم نمي داند اين اصل يا دستور را چه کسي به او حقنه کرده. مي نويسد تا مگر بداند. اما هرچه بيشتر سعي مي کند، فرديت کمتري نصيبش مي شود. اين محصولات فرهنگي و کليشه هاي اجتماعي است که به شخصيت او شکل داده. پس از مدتي به اين نتيجه مي رسد که چاره يي ندارد به جز اينکه زندگينامه اش را رماني تمثيلي فرض کند. اما منابع او نه آثار ادبي مطلوب براي فرهيختگان و تحصيلکرده ها که آثاري عادي و در دسترس همه است. فيلم هاي ماتريکس، ارباب حلقه ها و کارتون هاي والت ديسني بيشتر از رمان هاي هرمان ملويل، گابريل گارسيا مارکز و ماريو بارگاس يوسا، حاوي حقيقت زندگي او هستند. اسکار که در خلال رمان مي فهميم تجسد دوباره اسکار وايلد در جمهوري دومينيکن و بخش مهاجرنشين ايالت نيوجرسي است، به بهانه روايت زندگي خود، رده بندي ادبيات و هنر عالي و پست را مورد نقد قرار مي دهد. از چشم او دومينيکن، همان جهان فانتزي و دستکاري شده فيلم هاي هاليوودي است. امکان مهاجرت از امريکاي لاتين به امريکاي شمالي، همان سفر پرمخاطره يي است که در رمان هاي علمي- تخيلي شاهد آن هستيم. خلاصه اش اينکه اسکار، مثل دن کيشوت، ميان متون مختلف پرسه مي زند تا مگر روزنه يي باز کند براي روايت روحيات ساکنان سرزمين ترک گفته اش. جهالت، سياست و فولکلور، آميزه يي است که گروهي را وادار به مهاجرت از دومينيکن به نيوجرسي و منهتن کرده. سرزمين او نخستين جايي است که کريستف کلمب در قاره جديد، لنگر مي اندازد. اين منطقه تاريخي پاره پاره و ناممکن دارد. چون از همان اول، با حرص و شهوت براي رسيدن به تقديرهاي تازه و مبارزه با هيولاهاي دروغين، پيوند خورده است. دياز، سبک ها و ژانرهاي زيادي را در رمان فشرده و دشوار خود به کار برده است. دوران کودکي اسکار با ژانر کميک روايت مي شود. به بلوغ رسيدنش، ملودرامي است که پايان بندي آن، با مهاجرت و وقايع نگاري خانواده او خاتمه مي يابد. شجره نامه اسکار مثل روزنگاري هاي دريانوردان و کاشفان قاره امريکا توصيف مي شود. در ادامه با بازي هجوآميز و درخشان دياز در عرصه مطالب درسي رشته هاي علوم انساني روبه رو مي شويم. تحقيق درباره رئاليسم جادويي، آشنايي به شيوه نقد فمنيستي، شناخت تکنيک هاي داستان نويسي پست مدرن، و در پايان واحد درسي عجيب و غريبي به نام مقدمه يي بر مطالبات فرهنگي، هر يک به تناوب بخشي از ذهنيت اسکار را بازگو مي کند. در اين رمان شخصيت رقيب براي اسکار وجود دارد که در قالب مهاجري ديگر، آدمي به ظاهر شبيه به او شکل مي گيرد. يونيور، روشنفکري تحصيلکرده و خستگي ناپذير است که هيچ باوري به افسانه ها و اديان دومينيکني ندارد، از تسلط کافي براي به کار بردن اصطلاحات و لهجه هاي مختلف در نوشته هاي خود برخوردار است. او در تجربه هاي عاطفي خود موفق بوده است و به راحتي مي تواند از عشق سخن بگويد و عاشقانه بنويسد. يونيور، تصميم دارد تا راوي اول شخص رمان خود را با راوي شخص داناي کل معاوضه کند. يونيور هم اتاق اسکار در مدرسه راجرز است و در ادامه درمي يابيم که به خواهر اسکار عشق مي ورزد. لولا، همان خواهر اسکار، رقيب دوران کودکي او نيز هست. اين دو درست خلاف روحيات يکديگرند. اسکار داستان نويسي را فرآيندي خودآموخته و غريزي مي داند. در مقابل يونيور مي خواهد همه چيز را از مراجع رسمي و آکادميک بياموزد. اسکار در تجربه هاي عاشقانه خود شکست مي خورد، اما به راحتي نااميد نمي شود و تا مي تواند سماجت مي کند، اما يونيور به قول خودش به هرزگي مزمن دچار شده. تنها وجه اشتراک اين دو، اشتياق براي نوشتن رماني است که آميزه يي از ژانرهاي بصري و ادبي باشد؛ چيزي که همه دزدها، ولگردها و موادفروش هاي جهان را در خودش جا بدهد. دياز موفق شده، داستان خود را در دل رقابت اين دو داستان نويس خيالي تعبير کند. جالب اينجاست که اين دو مدام يکديگر را تخطئه مي کنند و تصورات خود از دومينيکن را به سخره مي گيرند.رمان دياز فقط به زندگي و احوال اسکار نمي پردازد و در واقع تصويري تمام عيار از تبعيديان سياسي است. ناکامي در عشق، تلاش براي خودکشي، دوستي هاي رياکارانه و پروژه هاي ناتمام او براي نوشتن رمان، تکه هاي ديگري از کتاب دياز هستند. علاوه بر اين تاريخ خانواده نيز دغدغه اسکار است. او پس از نوشتن ها و بازنويسي هاي مکرر درمي يابد که داستان مهاجرت و تبعيد را فقط مي توان از زبان زنان شنيد. اولين زني که پرتره اش در نوشته تصوير مي شود لولا، خواهر اسکار است که شيفته خواننده هاي راک و ستاره هاي سينمايي است. او به هيچ يک از تضادهاي برادرش مبتلا نيست و مي داند چگونه در امريکا مي توان با خاطري آسوده زندگي کرد. اسکار حين توصيف خواهرش درمي يابد که همه طفره زدن هاي او در عالم ادبيات ناشي از بي عرضگي و ضعف هاي شخصيتي اش است. دومين زن، باني، مادر اسکار است. زني اسرار آميز با شخصيتي چندلايه و پيچيده. زني زيبا و باسواد که در مدارس خصوصي دومينيکن تحصيل کرده و در جواني اش عشاق بسياري داشته. هرچه پسرش به مهاجرت از دست داده او به دست آورده.باني و لولا در چند صحنه از رمان، در حال جدل و مشاجره ظاهر مي شوند. مادر خانواده، بسيار مقتدر و متکي به نفس است. اما لولا مي داند چطور حق خودش را بگيرد و سنگ خودش را حق کند. او زني است که مثل اسکار به راحتي پا پس نمي کشد، مبارزه مي کند و هر جا لازم باشد سر به عصيان مي گذارد. والدين باني، پزشک و پرستاري بوده اند که در دوران ديکتاتوري تروخيو، به عرصه فعاليت هاي سياسي وارد مي شوند. اسکار در نقل خاطرات مادرش از روزگار تروخيو به اين نتيجه مي رسد که هيچ مورخ و رمان نويسي نتوانسته چهره حقيقي او را به تصوير بکشد. در اين بخش، دياز با لحني آميخته با طنز و کنايه، به طرز رمان نويسي يوسا در سوربز انتقاد مي کند. او بر اين نظر است که شبح تروخيو در دل ترانه ها عاميانه، افسانه ها و خرافه هاي مردم دومينيکن طي قرن ها، حضور داشته و بيش از آنکه چهره يي برآمده از تحولات سياسي باشد، موجودي است دست پرورده تخيل جمعي ساکنان آن سرزمين. اسکار، از زبان مادر، حمام خون به پا شده در شهرها و روستاهاي کشورش را مو به مو بازگو مي کند.

عناوين اين صفحه
يک سال مرخصي براي ادبيات
پاسخ به چند پرسش خطيب بي مخاطب
يک سال مرخصي براي ادبيات
درگذشتگان
يوسا نوبل مي گيره حالا ببين،
نويسندگان مرده
دو رمان برگزيده ادبيات انگليسي زبان در سال 87 «زندگي مختصر و پرماجراي اسکار وائو» (پوليتزر) و «ببر سفيد» (بوکر)
معاون داستان نويس

نکته
معاون داستان نويس
او معاوني است داستان نويس اما داستان هايي را که در اين روزگار ، اميد نمي دهند چندان نمي پسندد. حرف هاي اين طوري را هم نمي پسندد. آنها را سياه نمايي مي خواند. آقاي داستان نويس سال گذشته در مراسمي که براي اهداي جوايز شهيد حبيب غني پور برگزار شده بود، گفت؛«متاسفانه روندي پيش از انقلاب آغاز شد که ريشه در آن زمان دارد و آن اين است که بسياري از روشنفکران که مي توانستند دست به قلم بگيرند، با الهام از نويسندگان سياه قلم و سياه بين دست به قلم گرفتند و چيزي جز يأس و نااميدي براي جامعه نداشتند. هنوز هم بسياري از جوان ها به تاسي از آنها سعي مي کنند به همان شکل بنويسند»


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام