ناهيد طباطبايي
خانم «ش» در داستان «به ياد خاطرات تلخ گذشته، رفاقت تعطيل» باز هم به سوژه مورد علاقه خود پرداخته اند. همين جا از ايشان خواهش مي کنيم اگر مشکل عاطفي دارند به جاي داستان نوشتن به روانکاو مراجعه کنند. ما، من و همکارانم اصلاً نمي فهميم ايشان تا کي مي خواهند داستان بنويسند. جالب اينجاست که ايشان هر چه مي نويسند، ناشر ها چاپ مي کنند و از آن جالب تر آنکه مردم هم مي خوانند. در حالي که کتاب خود من را هيچ ناشري چاپ نکرد. با آنکه پنج دوره داستان نويسي را گذرانده ام و با همه آدم هاي مهم اين عرصه هم دوست هستم. بله داستان ايشان درباره دو دوست است که با هم در يک دانشکده درس خوانده اند و با هم در يک اداره کار مي کنند. اما يکي از آنها موفق تر است و ديگري که مثل او رياکار و حقه باز نيست، کاري از پيش نمي برد. نويسنده در اين داستان تکليف آدم را روشن نمي کند که آيا بايد رياکار بود يا نه. خوب يا بد. زرنگ بود يا خنگ. اصلاً اين خانم انگار دلش به حال همه مي سوزد. يکي نيست به ايشان بگويد دلت براي خودت بسوزد که تا به حال نه جايزه گرفتي، نه استادي ازت تعريف کرده، نه بقيه نويسنده ها دوستت دارند. عجيب است که با همه اينها باز هم کتاب چاپ مي کند. به نظر من که مافياي روس و گانگستر هاي سيسيل به توافق رسيده اند که از او حمايت کنند. داشتم مي گفتم خلاصه به نظر من اين داستان ايراد شخصيت پردازي دارد. ايراد اساسي ديگر اين داستان اين است که زاويه ديد هي تغيير مي کند. گاهي سوم شخص مفرد است، گاهي اول شخص جمع، گاهي زيرچشمي است، گاهي چهارچشمي، نويسنده حتي گاهي زل مي زند، و اين خيلي ناراحت کننده است، به خصوص براي من که مخاطبي خجالتي هستم. من همين جا به خوانندگان ايشان توصيه مي کنم، اولاً آثار ايشان را نخوانند، دوماً اگر مجبور شدند، حتماً عينک آفتابي بزنند تا با زاويه ديد او رو در رو نشوند.
اين هم از زاويه ديد. مشکل ديگر اين است که از ميان خط هاي سياه اين داستان، هيچ داستان ديگري را نمي توان خواند. يعني نويسنده همه چيز را نوشته و اصلاً به هوش مخاطب خود احترام نگذاشته. آخر اينکه نشد کار. پس هوش مخاطب چه مي شود. نمي شود به او گفت برود جدول حل کند. بالاخره او پول داده و کتاب را خريده. به هر حال اين اثر بينامتنيت اش ضعيف است. حالا هر کسي مي تواند بينامتنيت را طوري تفسير کند. من اين طوري تفسير مي کنم. داستان بايد طوري باشد که وقتي يک چيزي مي گويد، در واقع بخواهد چيز ديگري را بيان کند. سردسته اين نوع منحط از داستان نويسي البته چخوف است و من متاسفم که بعضي ها اينقدر ساده انديش هستند. به نظر من اين نويسنده نه زيرمتن را رعايت کرده، نه بين متن را و نه رومتن را. و همه اينها بد است. ايراد ديگر اين است که نويسنده به جاي اينکه به يک شخصيت بپردازد، هي از اين مي پرد به اون، از اون مي پرد به اين. انگار مسخره بازي است. اين نويسنده بسيار بازيگوش و سر به هواست. با وجود اينکه سن و سالي از او گذشته نمي خواهد دست از اين کارها بکشد و سر جايش بنشيند. ايراد ديگر نثر اين داستان اين است. وقتي اين داستان را مي خواني انگار هيچي نخوانده يي. همين طوري صاف مي رود توي چشمت و مي خوابد روي مغزت. اين خيلي بد است. من نمي دانم چرا اين نويسنده از لغات فاخر ادبيات فارسي براي نفاست کارش استفاده نمي کند. چرا پنجاه بار داستانش را نمي نويسد. چرا طول جمله هايش را اندازه نمي گيرد. چرا... و چرا هاي ديگر.
عيب ديگر کار ايشان اين است که در لايه هاي زيرين داستان هيچ اتفاقي نمي افتد. داستان ايشان يک لايه است. در حالي که داستان مثل لباس بايد لايي و آستر داشته باشد. مثال مي زنم مثلاً در موبي ديک هم دريا هست هم زير دريا هم آسمان اما داستان هاي ايشان هميشه توي اتاق مي گذرد. آدم دلش مي گيرد. بعدش هم اين خانم براي داستان هايشان پايان هاي بدي انتخاب مي کنند. مثلاً در پايان همين داستان دوست خنگ به اين نتيجه مي رسد که دوست زرنگ حاضر است به نفع او هم زرنگي کند، يعني دلش به حال او سوخته. من جاي ايشان يعني خانم نويسنده بودم، مي زدم دوست زرنگ را لت و پار مي کردم. يا دوست زرنگ را وامي داشتم تا خنگه را از پنجره پرت کند پايين. اصلاً آدم خنگ به چه دردي مي خورد. آن هم در اين دوره و زمانه. بگذريم. هر چه بيشتر بگويم، گفتني ها بيشتر مي شود.
آخر سخن آنکه از طرف خودم و ديگر منتقدان از ايشان خواهش مي کنم قبل از چاپ هر کاري بدهند ما کارشان را بخوانيم و تائيد کنيم. درست که ايشان داستان نويس هستند اما ما هم نقدنويس هستيم و خدايي داريم.