پنج شنبه، 22 اسفند 1387 - شماره 1911
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
از خودم تا همه
نقد يک داستان


ناهيد طباطبايي


خانم «ش» در داستان «به ياد خاطرات تلخ گذشته، رفاقت تعطيل» باز هم به سوژه مورد علاقه خود پرداخته اند. همين جا از ايشان خواهش مي کنيم اگر مشکل عاطفي دارند به جاي داستان نوشتن به روانکاو مراجعه کنند. ما، من و همکارانم اصلاً نمي فهميم ايشان تا کي مي خواهند داستان بنويسند. جالب اينجاست که ايشان هر چه مي نويسند، ناشر ها چاپ مي کنند و از آن جالب تر آنکه مردم هم مي خوانند. در حالي که کتاب خود من را هيچ ناشري چاپ نکرد. با آنکه پنج دوره داستان نويسي را گذرانده ام و با همه آدم هاي مهم اين عرصه هم دوست هستم. بله داستان ايشان درباره دو دوست است که با هم در يک دانشکده درس خوانده اند و با هم در يک اداره کار مي کنند. اما يکي از آنها موفق تر است و ديگري که مثل او رياکار و حقه باز نيست، کاري از پيش نمي برد. نويسنده در اين داستان تکليف آدم را روشن نمي کند که آيا بايد رياکار بود يا نه. خوب يا بد. زرنگ بود يا خنگ. اصلاً اين خانم انگار دلش به حال همه مي سوزد. يکي نيست به ايشان بگويد دلت براي خودت بسوزد که تا به حال نه جايزه گرفتي، نه استادي ازت تعريف کرده، نه بقيه نويسنده ها دوستت دارند. عجيب است که با همه اينها باز هم کتاب چاپ مي کند. به نظر من که مافياي روس و گانگستر هاي سيسيل به توافق رسيده اند که از او حمايت کنند. داشتم مي گفتم خلاصه به نظر من اين داستان ايراد شخصيت پردازي دارد. ايراد اساسي ديگر اين داستان اين است که زاويه ديد هي تغيير مي کند. گاهي سوم شخص مفرد است، گاهي اول شخص جمع، گاهي زيرچشمي است، گاهي چهارچشمي، نويسنده حتي گاهي زل مي زند، و اين خيلي ناراحت کننده است، به خصوص براي من که مخاطبي خجالتي هستم. من همين جا به خوانندگان ايشان توصيه مي کنم، اولاً آثار ايشان را نخوانند، دوماً اگر مجبور شدند، حتماً عينک آفتابي بزنند تا با زاويه ديد او رو در رو نشوند.

اين هم از زاويه ديد. مشکل ديگر اين است که از ميان خط هاي سياه اين داستان، هيچ داستان ديگري را نمي توان خواند. يعني نويسنده همه چيز را نوشته و اصلاً به هوش مخاطب خود احترام نگذاشته. آخر اينکه نشد کار. پس هوش مخاطب چه مي شود. نمي شود به او گفت برود جدول حل کند. بالاخره او پول داده و کتاب را خريده. به هر حال اين اثر بينامتنيت اش ضعيف است. حالا هر کسي مي تواند بينامتنيت را طوري تفسير کند. من اين طوري تفسير مي کنم. داستان بايد طوري باشد که وقتي يک چيزي مي گويد، در واقع بخواهد چيز ديگري را بيان کند. سردسته اين نوع منحط از داستان نويسي البته چخوف است و من متاسفم که بعضي ها اينقدر ساده انديش هستند. به نظر من اين نويسنده نه زيرمتن را رعايت کرده، نه بين متن را و نه رومتن را. و همه اينها بد است. ايراد ديگر اين است که نويسنده به جاي اينکه به يک شخصيت بپردازد، هي از اين مي پرد به اون، از اون مي پرد به اين. انگار مسخره بازي است. اين نويسنده بسيار بازيگوش و سر به هواست. با وجود اينکه سن و سالي از او گذشته نمي خواهد دست از اين کارها بکشد و سر جايش بنشيند. ايراد ديگر نثر اين داستان اين است. وقتي اين داستان را مي خواني انگار هيچي نخوانده يي. همين طوري صاف مي رود توي چشمت و مي خوابد روي مغزت. اين خيلي بد است. من نمي دانم چرا اين نويسنده از لغات فاخر ادبيات فارسي براي نفاست کارش استفاده نمي کند. چرا پنجاه بار داستانش را نمي نويسد. چرا طول جمله هايش را اندازه نمي گيرد. چرا... و چرا هاي ديگر.

عيب ديگر کار ايشان اين است که در لايه هاي زيرين داستان هيچ اتفاقي نمي افتد. داستان ايشان يک لايه است. در حالي که داستان مثل لباس بايد لايي و آستر داشته باشد. مثال مي زنم مثلاً در موبي ديک هم دريا هست هم زير دريا هم آسمان اما داستان هاي ايشان هميشه توي اتاق مي گذرد. آدم دلش مي گيرد. بعدش هم اين خانم براي داستان هايشان پايان هاي بدي انتخاب مي کنند. مثلاً در پايان همين داستان دوست خنگ به اين نتيجه مي رسد که دوست زرنگ حاضر است به نفع او هم زرنگي کند، يعني دلش به حال او سوخته. من جاي ايشان يعني خانم نويسنده بودم، مي زدم دوست زرنگ را لت و پار مي کردم. يا دوست زرنگ را وامي داشتم تا خنگه را از پنجره پرت کند پايين. اصلاً آدم خنگ به چه دردي مي خورد. آن هم در اين دوره و زمانه. بگذريم. هر چه بيشتر بگويم، گفتني ها بيشتر مي شود.

آخر سخن آنکه از طرف خودم و ديگر منتقدان از ايشان خواهش مي کنم قبل از چاپ هر کاري بدهند ما کارشان را بخوانيم و تائيد کنيم. درست که ايشان داستان نويس هستند اما ما هم نقدنويس هستيم و خدايي داريم.
تهراني ها-40
آدم عوضي
اميرحسين خورشيدفر- amirkhorshidfar@Yahoo.com

مثل او را نديده ايد. مافي، جانور نادري است. با اينکه هميشه دورش پر بوده از متخصصان اسم گذاري و استهزا، مسخره گرهاي حرفه يي همان ها که اگر از دوره دبيرستان يا دست بالا ترم اول دانشگاه، اسم روي کسي بگذارند آن اسم چنان با طرف چفت مي شود که وقتي يارو را مي چپانند توي قبر، نزديکانش که دور گودي جمع شده اند به فين فين کردن هم ناخودآگاه ازدست رفته را با اسم ثانويه اش ياد مي کنند. چنين آدم هايي نتوانستند اسم روي مافي بگذارند بس که رذالت اين آدم وجوه و ابعاد مختلف داشت و غيرقابل خلاصه شدن بود. در مقابل هرکس به مناسبتي بدترين لفظي را که به ذهنش مي رسد به او نسبت مي دهد. همه جورش را. انواع و اقسام الفاظي که براي گند و کثافت به کار مي رود، اسم همه حيوان ها و چيزهاي ناجور و رکيک تر. مافي موضوع خيلي گفت وگوهاست. همه زخمي از او خورده اند. اسمش زياد برده مي شود. ميزان و کيفيت پستي، بي صفتي، حقه بازي، دورويي اش را سنجيده اند. حيرت کرده اند، تفريح کرده اند. قصه هاي زيادي درباره اش بر سر زبان هاست. قصه ها در يک دوران بهشتي و معصوميت آغاز مي شود. مي گويند؛ «من هم از همه جا بي خبر» مافي مثل شيطان وقت هايي که از همه جا بي خبرند پا پيش مي گذارد. مي گويند مار خوش خط و خالي است. از همه چيز سررشته دارد. کوچک و بزرگ را مي شناسد و واقعاً هم مي شناسد. سر و وضع خوبي دارد. البته قدش خيلي بلند نيست. فقط از خانم ها نامحسوس بلندتر است. نظم عاطفي خانواده هايي را به هم زده، رابطه هايي که مثل عکس هاي عروسي دست نخورده و سالم بود را به جاهايي کشانده که آدم هاي بي سر و صدا از دوردست ترين حاشيه ها به کانون بحث هاي دوستانه و... کشانده شده اند. بعد کنار کشيده اما معلوم است که دوباره مثل اولش نمي شود. مافي اظهار نظري نکرده. مافي همه را گول زده است. هيچ کس نمي گويد از اولش مي دانستم يا اينکه مچش را گرفتم. مافي هيچ وقت کور نخوانده. جالب اينجاست با اينکه اين همه حرف پشت سرش است هر وقت دست روي هرکسي مي گذارد، به هرکسي نزديک مي شود طرف انگار سحر مي شود. يک جوري که انگار چشيدن زهر مافي واجب است. نوبت آدم که مي رسد ديگر نبايد صبر کند. اين دست و آن دست کند. بايد خودش را بگذارد در اختيار آقا. بايد ضربه يي بخورد تا بتواند با عجله خودش را برساند به گروه ضربه خورده ها و زخم ديده ها. براي پذيرش در جمع آنها اينکه تو هم بالاخره چيزي را از دست داده باشي لازم است. گفته شده؛ «آخه چقدر اين آدم عوضي يه.» اين آقا بيشتر از اين حرف ها عوضي است. در خرد کردن ديگران، زيرآب زدن، زيرپا خالي کردن، مسخره کردن، رسوا کردن، رو کردن هر نقطه سياهي در گذشته آدم از هيچ تلاشي فروگذار نمي کند. توي جمع اگر بفهمد زورش به کسي مي رسد يا آتويي دارد از بي نوايي محال است آن را در بهترين و موثر ترين وقت ممکن رو نکند. رفتارهاي ديگران را به بدبينانه ترين شکل تعبير مي کند. در اولين برخوردها مي آيد مثل کنه به آدم مي چسبد و وانمود مي کند از همه دلش پر است و تو را پيدا کرده. بعد از مدتي مي فهمي که طرف به هيچ چيزي پابند نيست. حتي به پول. اينش وحشتناک است.

شاپور صبري دوست مافي است. تنها دوستش. دو سه سال پيش معلم نقاشي با او بگومگو کرد. رفقا برايش دست مي گرفتند که هنوز با مافي مي پرد. حتي شنيده بود، گفته اند لنگه هم هستند وگرنه مگر مي شود مافي را تحمل کرد. مي پرسيدند نکند تو مغز متفکرش هستي. تو عجب آب زيرکاهي هستي. شده بود شاپور را هم دور بزند. از آن بدتر بالا و پايين زندگي شاپور را کف دست اين و آن گذاشته بود. حرف شاپور را به گوش همه رسانده بود. عوضي بود. رويش زياد بود. دوسال پيش شاپور هرچه از دهانش در آمد به او گفت، او عصباني نشد فقط گفت اشتباه مي کني. شاپور فحش هاي بدتري نثارش کرد. طرف گفت وقتي عصبانيتت ريخت باهم حرف مي زنيم. مخزن فحش شاپور ته کشيده بود. رفت سراغ فحش هاي ترکيبي،بد و بيراه هاي ابتکاري، پاي همه خانواده اش را وسط کشيد. زمين و زمان را به آنها حواله داد. طرف گفت آقاجان اصلاً شما درست مي گي. شاپور چند روز پشت سرهم پشت سرش بد و بيراه مي گفت. هميشه نگران بود دوباره با او رو به رو شود. آشناهاي مشترکي داشتند. شاپور همه جا اعلام کرد ديگر با ايشان، مافي ارتباطي ندارد. تعريف هايي شنيد. تبريک هايي دريافت کرد.جمع هايي، حلقه هايي ابراز علاقه کردند به آنها ملحق شود. کسي اگر نمي شناختش مي گفتند همان رفيق مافي. همان که آدم کم سر و صدايي است. معلم نقاشي نگران رو به رو شدن دوباره با او بود. احساس مي کرد ارتباط آن طور که بايد گسسته نشده. شنيده بود مافي گفته شاپور از من رنجيده. همين؟ بعد از چند ماه مافي پررو پررو زنگ زد. صدايش که در آمد شاپور خشکش زد. شنيد؛ « گفتم يه زنگي مي زنم. يا شاپور قطع مي کنه. يا فحش مي ده يا حرف مي زنه. غير از اينکه نيس. ها؟» شاپور سکوت کرد. گفت؛ «الو مي شنوي؟» شاپور ناليد؛ «چطوري؟»
داستانک
چرا نمي رقصي؟
سروش صحت

تاکسي پشت چراغ قرمز ايستاد. حاجي فيروزي از لابه لاي ماشين ها به طرف پياده رو مي رفت. زني که با دختر کوچکش عقب تاکسي نشسته بودند رو به دخترش گفت؛ «حاجي فيروزو ديدي؟» دختر سرش را تکان داد يعني ديده است. مردي که جلو نشسته بود، گفت؛ « همين ديروز عيد بودا، چشم به هم زديم سال تموم شد.» راننده گفت؛ «يه چشم ديگه به هم بزنيم، به کلي تموم شده رفتيم.» دختربچه پرسيد؛ «کجا رفتيم؟» مادرش گفت؛ «هيچ جا... دارن شوخي مي کنن.» راننده گفت؛ « آره عموجون، شوخي کردم جايي نمي ريم.» و لبخند تلخي زد. دختربچه پرسيد ؛«چرا حاجي فيروز نمي رقصه؟» مادرش گفت؛ «الان مي رقصه. نگاه کن.» از پنجره بيرون را نگاه کردم.حاجي فيروز داشت سيگارش را از جيبش بيرون مي آورد. بعد روي جدول کنار خيابان نشست و سيگارش را روشن کرد. دختربچه پرسيد؛ «پس چرا نرقصيد؟» مادر گفت؛ «سيگارش را که تموم بشه، بلند مي شه مي رقصه.» چراغ سبز شد و تاکسي حرکت کرد.
عناوين اين صفحه
نقد يک داستان
آدم عوضي
چرا نمي رقصي؟

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام