چهارشنبه، 21 اسفند 1387 - شماره 1910
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: تاريخ
در سوگ مرحوم سيداحمد خميني
او هيچ حساب بانکي نداشت


هفته آخر اسفند که براي همه ايرانيان روزهاي پرجنب و جوش و نشاط انگيزي است براي مرحوم سيداحمد خميني ماهيتي دوگانه دارد. او هم در چنين روزهايي چشم به جهان گشوده و هم پس از گذران عمري پرمخاطره چشم بر جهان بسته است. همچنان که عرصه اين گيتي براي او دو چهره متضاد داشت. روزي او در کنار پدرش، يکي از مشهورترين رجال سياسي دنيا، به رتق و فتق امور مي پرداخت و مورد توجه همه رسانه هاي خبري دنيا بود و در پايان عمر در گوشه يي از بيابان قم در اتاقکي روستايي به دور از همه غوغاهاي جهان سياست و امکانات مادي دنياي زودگذر بيتوته کرده بود و در کار اين چرخ گردون و ابتدا و پايانش به تامل نشست و نشان داد همه کشمکش هاي سياسي و کشش هاي مادي نمي تواند عطش متعالي انساني را ارضا کند.

سيداحمد خميني در بيست و چهارم اسفند 1324 چشم به جهان گشود. او پس از تحصيلات مقدماتي به تحصيل علوم اسلامي روي آورد و به اين منظور عازم نجف اشرف شد و نزد استادان برجسته يي چون آيت الله سلطاني، آيت الله حاج مرتضي حائري و حاج موسي شبيري زنجاني بهره هاي فراوان گرفت. او از همان دوران تحصيل و جواني سري پرشور داشت و فعاليت هاي سياسي خود را آغاز کرد. در سال 1342 هـ . ش مهم ترين نقش خود را با عنوان رابط ميان مردم و پدرش ايفا کرد. پس از تبعيد پدر از ايران نيز در دهه 1350 به فعاليت هاي سياسي خود عليه رژيم پهلوي ادامه داد. ايشان پس از پيروزي انقلاب اسلامي نيز وظيفه رسيدگي به امور بيت امام را بر عهده داشت. حجت الاسلام حاج سيداحمد خميني صبحگاه بيست و دوم اسفند به علت عارضه قلبي و تنفسي در بيمارستان بستري شد. تيم پزشکي معالجش به محض اطلاع، ايشان را به بيمارستان شماره 2 بقيه الله الاعظم انتقال دادند ولي در نهايت با تمام تلاش هاي تيم پزشکي، او سه روز بعد درگذشت.

فعاليت هاي سياسي

«او مرا به مکتبخانه عشق، ايثار و فنا دعوت مي کرد، زيرا خود در همين مکتب درس خوانده و بالندگي يافته بود، به راحتي از همه چيز خود مي گذشت. اکنون نيز با او زمزمه مي کنم و مي گويم؛ گرچه از برابر ديدگان من کنار رفته يي ولي تو را آسماني تر، نوراني تر از هميشه احساس مي کنم، گرچه تو سفر کردي اما اين سفر به وسعت آسمان ها و به لطافت ابرها و چون پرواز پرنده هاست و من همواره زيبايي و صفاي سحري را در اين سفر آسماني نظاره مي کنم.» همسرش که سال ها در فراز و فرود زندگي با او گذرانده اينک چنين توصيفش مي کند.

او آغاز آشنايي اش را با احمد به ياد مي آورد؛ دوراني که پدرش در تبعيد بود و دستگاه حاکمه به شدت با اين خانواده درگير؛ نخستين روزي که حاج احمدآقا به خواستگاري من آمدند، پدرم درباره شخصيت ايشان گفتند؛«تو قرار است با آدمي ازدواج کني که ممکن است زندگي آرامي نداشته باشد يعني اينکه احمد، فرد مبارزي است. او فرزند آيت الله خميني است که طبيعتاً به پيروي از پدر گرامي شان، مبارزه خواهند کرد و در چنين وضعي بايد فکر کني و ببيني آيا آمادگي پذيرش اين زندگي را خواهي داشت يا نه. امکان هم دارد، هيچ مساله يي پيش نيايد و زندگي آرامي داشته باشي.»

«خواستگاري احمد از من، مدتي پس از حادثه يي بود که براي همسر مرحوم حاج آقا مصطفي پيش آمده بود؛ ماموران ساواک به خانه آنها ريخته بودند که اين عمل موجب سقط جنين ايشان شده بود. اشاره پدرم به مسائلي از اين دست بود و مي خواستند مرا از هر جهت براي زندگي مشترک با احمد آماده سازند. ازدواج ما در زماني صورت گرفت که حضرت امام در تبعيد بودند و اداره منزل امام در قم برعهده احمد بود. اين کار را به بهترين وجهي انجام مي داد و نقش او در اين باره به گونه يي بود که حتي نزديکان نيز از آن اطلاع کامل نداشتند.»

فاطمه طباطبايي از همان اوان زندگي همراه او کارهاي مبارزاتي را تجربه کرده و خاطره هاي شنيدني از آن دوران دارد؛«يکي دو سالي که از زندگي مشترک من و احمد گذشت، احساس کردم ايشان کارهايي دارد که دوست ندارد من از آن اطلاع داشته باشم. يک بار به من گفت اگر من نمي خواهم جزئيات کارهايي را که مي کنم به تو بگويم به دلايل خاصي است و مطرح کردن آنها به مصلحت نيست زيرا اگر کساني را که با من در ارتباط هستند، بشناسي و از شيوه مبارزات آنان آگاه شوي ممکن است چنانچه گرفتار شوي مجبور باشي آنها را لو بدهي و چنين کاري به خاطر حفظ انقلاب و بنا به اصول مخفيکاري به مصلحت نيست. پس در مورد جزئيات کارها، چيزي از من نپرس.»

در اين ميان او خاطره يي هم نقل مي کند که بسيار جالب است.

در محله «تکيه ملامحمود» قم، خانمي بود که در دوران نوزادي احمد به او شير داده بود و مادر رضاعي ايشان محسوب مي شد. اين خانم با اينکه سواد نداشت، فوق العاده محکم و تودار بود و زن عجيبي مي نمود. اسمش فاطمه خانم بود. احمد به او اطمينان کامل داشت. بدين جهت، ماشين تايپ خود را به خانه اين خانم - که داراي دو اتاق تاريک و نمور بود- انتقال داده بود و تمام اعلاميه ها در آنجا تايپ و تکثير مي شد. رفتن به خانه فاطمه خانم هم مساله يي عادي بود و ترديد کسي را برنمي انگيخت و همسايه ها نمي گفتند چرا احمد هر روز به اين خانه مي آيد. برنامه احمد هم هر روز اين بود که مثلاً سري به فاطمه خانم- مادر رضاعي اش - بزند و نزد او در ظاهر، يک چاي بخورد و احوالي بپرسد. با وجود اين، تکرار اين وضع و زياد ماندن احمد در خانه فاطمه خانم، مساله ساز مي شد و ممکن بود در آن محيط کوچک، وضعي پيش بيايد که همسايه ها بويي از اوضاع ببرند. البته در اين ماجرا، فاطمه خانم نقشي اساسي داشت به اين معنا که دم در مي نشست و به محض اينکه مي ديد در همان لحظه هاي معين، کسي در آن اطراف است، او را دنبال نخود سياه مي فرستاد. مثلاً به يکي مي گفت برو برايم تخم مرغ بخر و ديگري را براي خريد سبزي مي فرستاد و کوچه را براي ورود احمد به داخل خانه خلوت مي کرد. البته فرد ديگري به نام آقاي واحدي هم همراه احمد بود. آنها با هم وارد خانه مي شدند، چند ساعت در آنجا مي ماندند و بعد از اينکه کار هايشان تمام مي شد با احتياط از خانه خارج مي شدند. نکته جالب اينجاست که حتي شوهر و فرزندان فاطمه خانم هم از ماجرا مطلع نمي شدند. به اين معنا که احمد و آقاي واحدي به آهستگي وارد زيرزمين خانه مي شدند و ساعت ها در آنجا مي ماندند و اعلاميه ها را تکثير مي کردند يا به کارهاي ديگر در همين زمينه ها مشغول مي شدند و در فرصتي مناسب هم، خانه را ترک مي کردند.

احمد بعد ها ماجراهاي جالبي از رفتن به خانه فاطمه خانم براي همسرش تعريف کرد که از هوشياري و زيرکي اين زن حکايت مي کرد؛ يک روز که به خانه فاطمه خانم رفته بوديم و در زيرزمين مشغول کار بوديم، ديديم که او به طور مرتب، چيزي را دارد مي کوبد، و اين کوبيدن در هاون، طي سه ساعتي که ما در زيرزمين بوديم مرتب ادامه داشت. بعد از اينکه کار ما تمام شد و از زيرزمين بيرون آمديم، من از فاطمه خانم پرسيدم؛«ننه، چي مي کوبيدي که اينقدر طول کشيد؟» او گفت؛«هيچ چيزي نمي کوبيدم. شما که زيرزمين مشغول کار بوديد، صداي ماشين تايپ به بالا مي رسيد. خواهرم هاجر، به ديدن من آمده بود، براي اينکه متوجه صداي تايپ نشود، من اين سر و صدا را راه انداختم. حقيقت اين است که داخل هاون، هيچ چيزي غير از يک تکه آجر نبود. خواهرم به من گفت؛ خواهر، اين چند دقيقه يي که من اينجا نشسته ام، اين را نکوب، بگذار بعد که من رفتم. آخر، اين آجر چيه که مي کوبي؟ گفتم؛ استاد حيدر - شوهرم- گفته است اين آجر بايد کوبيده شود. من نمي دانم براي چه کاري است اما ديدم خواهرم با وجود اين هم، مثل اينکه حاضر نيست از خانه مان برود. آجر را هم آنقدر کوبيده بودم که به پودر تبديل شده بود و چون هنوز صداي تايپ مي آمد و من نمي خواستم خواهرم متوجه اوضاع شود، بلند شدم و شروع کردم به کوبيدن ميخ طويله دور حياط. در مقابل سوال خواهرم هم گفتم؛ استاد حيدر مي خواهد اطراف خانه را طناب بکشد. خلاصه اينکه دو سه ساعتي که خواهرم در خانه ما بود، وضعي به وجود آوردم و سر و صدايي به راه انداختم که متوجه صداي ماشين تايپ در زيرزمين نشد.

در طول فعاليت ها در اين خانه اتفاقات زيادي افتاد. از آنجا که احمد چهره شناخته شده يي بود و ماموران امنيتي به شدت او و خانواده اش را زير نظر و کنترل داشتند، کار مبارزاتي که در آن ايام بايد کاملاً پنهاني انجام مي شد کاري بس دشوار و طاقت فرسا بود. ساواک با کوچک ترين ظني افراد را تحت تعقيب قرار مي داد. فاطمه خانم صاحبخانه مزبور به احمد گفته بود؛ تو نمي داني اين چند ساعتي که زيرزمين هستيد، من چه مي کشم. مرتب به کوچه سر مي زنم و اگر همسايه يي بخواهد وارد خانه شود، به او مي گويم؛ استاد حيدر خواب است؟ همسايه ها که مي دانند در خانه من به روي همه باز است گاهي از اين حرف من تعجب مي کنند اما من مجبورم طوري نقش بازي کنم که کسي متوجه حضور شما در زيرزمين نشود. هم خودت راحت باشي و هم خيال من راحت باشد.»

همسر احمدآقا که خود نيزاهل دانش و معرفت بود، به رغم پنهان کاري هاي همسرش، گهگاه در فعاليت هاي مبارزاتي وي دخيل مي شد؛«در کار هاي مبارزاتي جالب اين بود که هر کس کاري انجام مي داد مي کوشيد ديگران از آن سر در نياورند. در آن روزها، آقاي لاهوتي در جريان مبارزه بود. او تازه از زندان آزاد شده و تعهد داده بود اصلاً اسم خانواده امام را بر زبان نياورد اما به محض آزادي از زندان به قم آمد و وارد خانه ما شد و با احمد ملاقات کرد. بعدازظهر همان روز، قرار شد من با آقاي لاهوتي به تهران بروم. احمد نامه يي به من داد و گفت حالا که به تهران مي روي اين نامه را هم با خودت ببر و توي صندوق پست بينداز. (ظاهراً نامه يا اعلاميه يي بود که قرار بود به امريکا فرستاده شود.) احمد تاکيد کرد بايد مواظب باشي که کسي از پست کردن نامه چيزي نفهمد حتي آقاي لاهوتي که در جريان مبارزه بود نبايد متوجه شود. خواستيم حرکت کنيم، احمد گفت؛«فهميدي؛ فقط بايد خودت اين نامه را در صندوق پست بيندازي،» گفتم؛ بله، متوجه شدم. وقتي به تهران رسيديم، در يکي از خيابان ها صندوق پستي به چشمم خورد. گفتم؛ ماشين را نگه داريد. آقاي لاهوتي گفت؛ چه کار داريد؟ گفتم؛ نامه يي است که بايد به صندوق بيندازم. گفت؛ بده من پست کنم. گفتم؛ نه. گفت؛ من پياده مي شوم و نامه را در همين جا به صندوق مي اندازم تا شما پياده نشويد. گفتم؛ حالا باشد بعد.»

موقعيت خاص احمد برايش محدوديت ها و اقتضائاتي را به دنبال داشت که چه بسا ناخواسته بود. او به خاطر موقعيت خاص پدرش مجبور بود مسووليت هايي را برعهده گيرد. از جمله اداره دفتر ايشان و نيز رسيدگي به خانواده و همچنين حفظ ارتباط مردم و پدر که از عهده آنها به خوبي برمي آمد.

او از اينکه کساني بتوانند در دفتر امام نفوذ کرده و چه به لحاظ جاني و چه حيثيتي به ايشان صدمه بزنند سخت نگران بود. از اين رو از بسياري نيازهاي شخصي اش از جمله ادامه درس و تحصيل مي گذشت تا به اين امر به خوبي بپردازد.

همسرش در اين مورد خاطراتي دارد؛ در مورد حفظ دفتر امام، يادم مي آيد وقتي جريان منافقين پيش آمد، قرار شد دفتر و بيت امام محافظت شود. مراکز ديگر از جمله حزب جمهوري اسلامي، ساختمان نخست وزيري و... به نحوي دچار مشکل شده بودند. احمد نشست و فکر کرد محافظت دفتر و بيت امام را برعهده چه کسي بگذارد. اين را خودش براي من تعريف کرد و گفت؛ به اين نتيجه رسيدم که انجام اين کار را خودم برعهده بگيرم و طرحي هم براي محافظت بيت و شخص حضرت امام تهيه کرده ام. من از ايشان پرسيدم چه طرحي تهيه کرده يي، گفت؛«فکر کردم که بايد چند دايره امنيتي براي خانه امام لحاظ کنيم. مثلاً اگر يک صد نيرو از سپاه پاسداران براي محافظت لازم باشد، انتخاب يک صد نيروي مومن، امکان کمي دارد ولي هر کسي مي تواند دو تا سه نفر را که از هر جهت مومن و قابل اطمينان باشند، معرفي کند؛ گفتم مثلاً (البته من حالا ارقام را به ياد نمي آورم به طور فرض مي گويم) دايره اول محافظت، 10 نفر مي خواهد و دايره دوم فرضاً 50 نفر. پس براي گروه محافظت اوليه به 60 نيروي کاملاً مطمئن احتياج داريم. در آن شرايط که هر روز در مراکز يا دفتر شخصيت هايي بمب مي گذاشتند و منفجر مي کردند، بايد اين 60 نفر را از جاهاي مختلف جمع کنيم. مثلاً به اين نتيجه رسيديم که آقاي طاهري (امام جمعه اصفهان) مي تواند دو نفر را معرفي کند که بتواند روي تعهد و ايمان آنها قسم بخورد. يا آقاي صدوقي (يزد) هم مي تواند دو نفر را با همين شرايط معرفي کند. هر يک از آقايان ديگر هم مي توانند دو نفري معرفي کنند که تطميع نشوند. وضع مالي آنها هم طوري نباشد که بتوان آنها را خريد. از نظر سياسي، ديني و انقلابي هم صد درصد قابل اطمينان باشند. من از سراسر ايران، 60 نفر را اين گونه جمع کردم يعني 60 نفري که تمام ايران مي توانست روي آنها قسم بخورد. در دايره اول و دوم اين افراد را قرار دادم. اين افراد از قم، تبريز، اصفهان، يزد و خلاصه تمام شهر هاي ايران آمده بودند، ضمن اينکه قرار شد براي حلقه هاي بعدي، 50 نفر از طرف سپاه معرفي و گمارده شوند و به اين ترتيب، محافظت بيت امام با هوشياري کامل، شکل داده شد.»

احمد آقا براي اداره دفتر از تجربيات شخصي اش بهره مي گرفت و در انتخاب افراد مي کوشيد. از ايمان مردم به امام خميني بيش از هر چيز استفاده کند. در حالي که برخي به نيروهاي دوره ديده يا تحصيلکرده بها مي دادند او نظري ديگر داشت.

«ما از اين مساله تعجب مي کرديم که يک آدم خيلي معمولي را مسوول تلکس کرده بودند؛ اما احمد عقيده داشت اين آدم، هيچ خطري ندارد. نهايت کار او اين است که تلکس را از اين طرف بردارد و به جاي ديگر تحويل دهد. آنقدر هم شم سياسي ندارد که بين راه، تلفني بزند و به فرد يا افرادي خبر بدهد بلکه او آدم مطمئن و متعهدي است و از جهت ايمان انقلابي و امانتداري تا آن حد مي فهمد که بايد اين کاغذ را از اينجا بردارد و به جاي ديگري برساند؛ اما اگر غير اين باشد، ممکن است از خودش اجتهاد کند و در بين راه به چند نفر خبر بدهد. و من فکر مي کنم يکي از دلايلي که دفتر امام سالم ماند و هيچ نفوذي در آن صورت نگرفت همين هوشياري و دقت نظر احمد بود که هر کسي را در جايي که مناسب بود، مي گمارد.

فاطمه طباطبايي ادامه مي دهد؛ انقلاب اسلامي و پيروزي آن از هر چيز ديگري برايش مقدس تر بود. همان روزهاي اولي که در خدمت حضرت امام به پاريس رفته بود به آقاي لاهوتي تلفن کرد که وقتي به تهران مي آيند دو تا پسر هاي مرا هم به تظاهرات ببرند. آقاي لاهوتي مي خنديد و مي گفت؛ حاج احمدآقا طوري از دو فرزندش سخن مي گويد که هر کس نداند تصور مي کند دو جوان رشيدش را به صحنه کارزار مي فرستد؛ يکي از پسرهايش (پسر بزرگش) هفت سال دارد و پسر ديگرش دوماهه است.

در دوران جنگ گرچه خود نمي توانست به خاطر مسووليتش به جبهه برود، اما همواره و در هر فرصتي به فرزند بزرگش سيدحسن توصيه مي کرد به جبهه برود و از اين فرصت خودسازي بهره بگيرد.

اين حرف ها همچنان ادامه داشت تا اينکه حسن بزرگ شد و به جبهه رفت. دفعه اول چند ماهي در جبهه بود. وقتي برگشت پدرش به او گفت؛ «حسن، من چون نمي توانم به جبهه بروم، دلم مي سوزد و از تو مي خواهم به آنجا بروي وگرنه با تمام وجود دلم مي خواهد تمام لحظه ها در جبهه باشم.»

او اين گرايش و تجربيات مبارزاتي را از دوران قبل از انقلاب در خود نهادينه کرده بود. همسرش اين دوران را به خوبي تصوير مي کند؛ ما وقتي به عراق رفتيم، قرار بود چند ماهي بيشتر در آنجا نمانيم و به ايران بازگرديم. البته رفتن ما به عراق هم با مشکلاتي روبه رو بود؛ زيرا هم احمد و هم خانواده اش ممنوع الخروج بودند. ساواک هم از کارهاي مبارزاتي ما اطلاع داشت؛ اما جزييات کارها را نمي دانست، يعني احمد جوري وانمود مي کرد که انگار اصلاً توي باغ مبارزات نيست و اين در حالي بود که تشکيلات منظمي در قم وجود داشت. خانه هاي تيمي بود که هر يک وظيفه يي برعهده داشتند. براي رفتن به عراق مجبور شديم ابتدا به لبنان برويم و توسط دوستان و آشناياني که داشتيم ويزاي عراق بگيريم. ورود ما به عراق مصادف با شهادت حاج آقا مصطفي شد و بعد از اين حادثه، قرار شد ما در آنجا بمانيم.

در اين موقع احمد بر سر يک دوراهي مساله عاطفي قرار گرفت؛ يعني وقتي قرار شد در عراق بمانيم، اين ماندن براي احمد ضرورتي شخصي بود، اما او بر سر دوراهي مانده بود. گرچه روحاني بود و در الگوي سنتي عموماً زنان تابع همسرانند اما او نمي خواست خانواده اش به خاطر مشکلات او به دردسر افتاده يا ناخواسته در عراق بمانند. از اين رو آنها را مخير و توصيه کرد همسرش به خاطر نياز پدر و مادرش به ايران برگردد. تنها در صورتي که ايشان با رضايت خاطر ماندن در عراق را ترجيح داد احمد نيز اين گزينه را پذيرفت.

حوادث گوناگوني در عراق اتفاق افتاد. خانه امام را محاصره کردند. دولت بعث عراق به امام گفت؛ به مسجد براي اقامه نماز مي توانند بروند؛ ولي درس ندهند. اما امام به منظور انعکاس بيشتر قضيه جواب دادند؛ اگر قرار است درس ندهم، به مسجد هم نمي روم. امام با اين اقدام خود، يک کار سياسي کردند به اين معنا که دولت عراق، امام را از رفتن به مسجد منع نکرده بود، اما امام با نرفتن به مسجد مي خواستند قضيه بازتاب بيشتري پيدا کند.

کم کم بر تعداد ايراني هايي که به مسجد مي آمدند اضافه شد. حاج احمدآقا در اين هنگام شديداً مشغول فعاليت بودند. در اين ايام، احمد به وضع دفتر امام در نجف، سر و ساماني داد و کارهايي کرد و تشکيلاتي به وجود آورد که پيش از آن، هيچ سابقه يي نداشت. در گرفتن روزنامه ها و به دست آوردن خبر ها و گزارش هاي مربوط به انقلاب برنامه ريزي هايي شد. مثلاً تلفن را به يکي از اتاق هاي طبقه فوقاني خانه منتقل کردند و موقعي که مي خواستند از ايران خبر بگيرند از امام مي خواست به آن اتاق در طبقه بالا بيايند و مثلاً مي گفتند به ايران تلفن کنيم و ببينيم چه خبر است.

بدين ترتيب امام شخصاً پاي تلفن حضور داشتند و از همه شهرستان هاي ايران که خبر گرفته مي شد، بدون واسطه به اطلاع حضرت امام مي رسيد. مثلاً به انگيزه اينکه از آقاي صدوقي احوالپرسي شود، خبرهاي مربوط به مبارزات مردم ايران از ايشان گرفته مي شد و امام مستقيماً در جريان کارها قرار مي گرفتند. يا مثلاً شخصيتي اظهارنظر مي کرد، اگر محتواي اعلاميه حضرت امام با توجه به فضاي موجود در ايران داراي فلان نکته يا نکات باشد، مناسب خواهد بود، امام هم با تمام تدبير و هوشياري که داشتند به اين توصيه ها توجه مي کردند.

چله نشيني

فوت ناگهاني سيداحمد خميني با خود حرف و حديث هاي بسياري به همراه آورد. چون اواخر عمر به روستايي در حواشي قم رفت و در خانه يي کاهگلي سه ماه را با کتاب «اربعين» امام(ه) گذراند. چون از عارفي شنيده بود چند ماه بيشتر به پايان عمرش باقي نمانده است و او مي خواست از همين اوقات بهترين آمادگي ها را براي ديدار يار فراهم کند.

در وصيتنامه اش نوشت؛ من شخصاً در هيچ بانک و موسسه يا شرکتي و از اين قبيل وجهي (مالي) ندارم و اگر مختصر پولي در بانک تعاون اسلامي دارم، شهريه هاي مراجع بزرگوار قم است که بايد صرف فقرا شود.

آقاي طاهري خرم آبادي نقل کرد زماني پس از رحلت حاج احمد آقا خدمت آيت الله وحيد خراساني رسيدم و ديدم بسيار متاثر است. از ايشان علت را پرسيدم، گفت؛ احمدآقا کمي پيش از رحلتش اينجا بود. از ايشان پرسيدم در اين مدت خواب امام(ره) را نديده اي؟ گفت، بله، يک بار در خواب امام(ه) را ديدم و از او پرسيدم آخرت چگونه است، فرموده بودند؛ احمد، من گذشتم، ولي بسيار سخت بود. وي مي گفت؛ پدرم در خواب دستش را تکان داد و گفت ؛ احمد، حتي اگر دستت را مثل من اين طوري حرکت بدهي، اين تکان دست در اينجا همراه توست و بايد براي آن پاسخي داشته باشي، او مي گفت؛ وقتي از امام(ه) پرسيدم چه بايد کرد، سه بار به من فرمودند؛ احمد خوب شو، خوب شو، خوب شو و او که خوب بود، تصميم گرفت، خوب تر شود و خوب تر برود و خوب تر محشور شود.

او در همان خانه کاهگلي قم تا پاسي از شب را به عبادت گذرانيد و به عاقبت کار انديشيد و عجب اينکه به درستي گفته بود من سه ماه بيشتر در اين دنيا مهمان شما نيستم. اين اواخر از همه اطرافيان بي هيچ سابقه يي حلاليت مي طلبيد و همه در شگفت از اين رفتاري که براي آنان ابهام داشت. و عجيب تر يکي وصيت حاج آقامصطفي به پدر است و ديگري وصيت حاج احمدآقا به مادرش و چه رازي در اين ارتحال زودهنگام دو برادر است، خدا مي داند و بس،

منابع؛----------------------------

1- نشريات حضور

2- سايت بازتاب

3- نهضت امام خميني، حميد روحاني
اگر انتخابات آزاد باشد
دکتر قاسم غني


قبل از روي کار آمدن سپهبد رزم آرا، در سال 1329 حسين علا در کابينه منصور به وزارت خارجه رسيد. او در اين مقام از برخي دولتمردان و سياستمداران زمان خواست درباره اوضاع کشور و مشکلات جاري نظر داده و راه حل ها و پيشنهادات خود را ارائه دهند. از جمله کساني که در آن زمان از او نظرخواهي شد دکتر قاسم غني بود. وي علاوه بر شغل طبابت و سوابق فرهنگي و علمي، در عرصه سياست نيز دستي داشت و مدتي وزارت فرهنگ و بهداري و سفارت در مصر و ترکيه و امريکا را بر عهده داشت. او از جمله کساني بود که در ماجراي ازدواج شاه با فوزيه از خواستگاري تا طلاق دخالت داشت و در اين راستا شناخت زيادي از دربار و مسائل درون حاکميت پيدا کرد. دکتر غني در پاسخ به حسين علا تحليل مفصلي از اوضاع و احوال جاري کشور در آن زمان ارائه داد و پيشنهاداتي نيز مطرح کرد. بحث وي چند سال بعد از مرگ وي در سال 1335 به صورت جزوه يي با عنوان «بحثي در سياست» توسط مجله يغما منتشر شد.

وي در اين تحليل تنها راه نجات کشور را آزاد گذاشتن انتخابات مي داند و دلايلي بر ضرورت آن مطرح مي کند؛ کاري که دو سال بعد از آن دکتر مصدق در دوره صدارتش براي تحقق آن فراوان کوشيد. اين تحليل شناختي عيني از وضعيت انتخابات در حاکميت پهلوي آن زمان و نيز مطالبات مردم ايران به خواننده مي دهد که گزيده يي از آن را مي خوانيد.

---

در چند سال اخير هيچ ملاک و ميزاني اساس کار نبوده است. نه مردم آزاد بوده اند که هر که را خود مي پسندند انتخاب کنند، نه دولت مرام مخصوصي داشته که براي آن مرام و هدف اشخاص مخصوصي را که واجد شروط خاصي باشند کمک کند که وکيل شوند - نتيجه لجام گسيختگي امروزي شده که يک عده غيرمسوول به نام وکيل غالباً به دست دولت و به کمک دولت و گاهي به قيمت فدا کردن حيثيت دولت، جماعتي را به خيالات واهي به وکالت برسانند. از عجايب اين است که حتي يک دفعه هم ديده نشده است اين عده حتي يک ماه با همان دولتي که آنها را به وکالت رسانده و به زور و عنف گاهي برخلاف ميل صريح مردم از صندوق انتخابات بيرون آورده، همکاري کنند و صفا و حسن معامله داشته باشند بلکه به محض رسيدن به کار، به علل مختلف، با همان دولت مخالفت و اعلام جرم کرده و دولتيان را مورد حمله شديد قرار داده اند که چرا انتخابات را آزاد نگذاشته اند و مردم را مجبور ساختند، مثل آنکه خود آنها به آزادي انتخاب شده باشند و استثنائاً اشخاصي به دست دولت و عمال دولت به وکالت رسيده باشند. علت اين رفتار يکي اين است که مي خواهند بفهمانند برخلاف شياع، آنها وکيل طبيعي هستند، دليل ديگر آن است که چون اين قبيل وکلا خود را مخلوق دولت مي دانند مي خواهند گريبان خود را از چنگ آن دولت خلاص کنند. حاصل آنکه به حکم يک نوع فعل و انفعال پسيکولوژيک مخفي و نهفته به طوري از آن دولت متنفرند که نمي خواهند آنها را بر سر کار ببينند. زيان اين نحوه از عمل در روحيه مردم و در تنزل دادن حيثيت اخلاقي مردم و نشان دادن انحطاط اخلاقي در انظار خارجيان که به دقت مواظب اين جريان ها هستند و با کمال مهارت علل اين امور را به دست مي آورند و تحليل و تجزيه مي کنند تا چه اندازه است، بر احدي مخفي نيست و ديگر به جايي رسيده که بايد گفت قبح اعمال قبيح از ميان رفته است، يعني بدکار در درون خود و در مقابل نفس لوامه خود هم تنبه و تذکر ندارد. شايد مبالغه نباشد اگر بگوييم مقدار بي اعتمادي مردم به دولت و نمايندگان خود در هيچ مملکتي به درجه يي نيست که در ايران مشاهده مي شود در حالي که روح تمدن جامعه مترقي و اصل الاصول همه اصلاحات، اعتماد متقابل بين دولت و ملت و احترام متقابل آنها نسبت به يکديگر است. اگر اين روح محکم و پابرجا نباشد مثل آن است که بناي کاخي بر شن و خاک گذاشته شده باشد - بديهي است چنين بنايي هر ساعت ممکن است دستخوش خرابي و انهدام شود و چنين خانه يي از پاي بست محکوم به ويراني خواهد بود.

راه اصلاح انتخابات

در نتيجه مطالعات چندساله يي که در ايالات و ولايات و تهران داشته ام به نظر قاصر بنده چنان مي رسد که هر گاه انتخابات کاملاً آزاد باشد، يعني ولو براي امتحان و تجربه هم باشد يک دفعه انتخابات را کاملاً آزاد و به اختيار خود مردم بگذارند و به مردم صادقانه اعلام بدارند که به طور قطع و مسلم اين دفعه مردم در نتيجه اکثريت آراي خودشان وکلايي خواهند داشت و انتخابات تحت نظر آنها و با رعايت و نظارت انجمن انتخاباتي که آزادانه از طرف خود مردم مطابق نظامنامه هاي موجود به عمل خواهد آمد وکلا انتخاب خواهند شد و دولت هم با کمال حسن نيت و ثبات عقيده مواظب باشد انحرافي از مقررات به عمل نيايد، آن وقت در هر محل يکي از اشخاص ذيل که طرف توجه طبقات مختلف هستند به وکالت خواهند رسيد.

1- يکي از مالکين معتمد و خوش سابقه محل

ب - يکي از تجار ثقه امين اهل محل

ج- يکي از روساي اصناف و معتمدين اهل محل

د - يکي از افراد خانواده هاي معروف به نجابت و حسن معامله و امانت و شرافت و حسن سلوک

هـ- يکي از اشخاص معروف به هوش و عقل و علم و اصابت راي و فصيح و بليغ. خلاصه کسي که واجد شروط اخلاقي و علمي خاصي باشد.

و - يکي از علما و روحانيون باتقوا و معتمد و ثقه مردم

هر يک از اينها در محلي که يک نفر وکيل انتخاب مي شود، يا دو، سه نفر يا بيشتر از اينها در جاهايي که بيش از يک نفر وکيل انتخاب مي کنند براي وکالت مجلس و نمايندگي مردم صالح خواهند بود و مفيد خواهند شد به دلايل ذيل.

1- مردم براي اولين بار در تاريخ مشروطيت ايران خواهند ديد انتخابات آزاد است و وکيل از طرف خود آنها انتخاب شده است و خود اين امر اولين قدم است براي ايجاد اطمينان متقابلي که به آن اشاره شد. مردم دلگرم و اميدوار مي شوند. احترام به نفس - که عامل بزرگي است در پرورش روحي و اخلاقي - پيدا مي کنند. فرديت آنها ترقي مي کند. وکلا را وکلاي خود مي شمارند و در واقع کلاس اول مکتب مشروطيت و دموکراسي و حکومت ملي از آن روز آغاز خواهد شد. مردم پشتيبان دولت مي شوند و دولت و وکيل را از خود مي دانند و آنها را از طرف خود و براي حفظ منافع خود مي شمارند و اندک اندک اساس متين حکومت ملي و دموکراسي که بنا به گفته آبراهام لينکلن «حکومت دموکراسي و ملي حکومتي است از خود مردم، به اراده مردم و براي مردم» ريخته خواهد شد.

2- از طرف ديگر وکيلي که از راه حسن سلوک و امانت و مورد اطمينان واقع شدن مردم به مقام نمايندگي رسيده باشد قطعاً خواهد کوشيد اين حيثيت را محفوظ بدارد و زيادتر کند و مسلم است که به اين منظور بيشتر در راه خير و صلاح مردم خواهد کوشيد.

3- نکته مهم ديگر اين است که يک عده خواهان وکالت وقتي ببينند راه وصول به مقام وکالت وجاهت ملي و محبوبيت و جلب احترام در بين مردم و خدمت به مردم و حفظ شرافت و جلب اعتماد و اطمينان مردم است، مي کوشند در اين مراتب بر وکيل فعلي سبقت بجويند تا وکيل شوند. خلاصه، مردم به فضايل و وطن دوستي و شرافتمندي سوق داده مي شوند، سطح اخلاق ملي بالا مي رود، فضايل و تقوا و پاکدامني رواج مي يابد و يک نوع مسابقه اخلاقي در بين داوطلبان وکالت به وجود خواهد آمد.

4- باب مفاسد که مهم ترين آنها توسل به خارجي و استعانت از آنهايي که با ياري کارکنان خود زيد و عمر را به وکالت مي رسانند بسته مي شود و مملکت از اين ننگ اخلاقي در مقابل خارجيان نجات مي يابد و نيز رشا و ارتشا از ميان مي رود و اندک اندک عيب اجتماعي شمرده مي شود.

مکتب فساد اخلاق

مهم ترين اساس حفظ استقلال هر ملتي تقوا و پاکدامني و شرافت است و هيچ چيز بيشتر از مفاسد اخلاقي و شيوع رذايل اساس مليت را ويران نمي سازد ولي متاسفانه بعضي از دولت هاي ما مثل اين است که به قصد و عمد به دست خود مکتب فساد اخلاق باز کرده باشند و اشخاص را به طرف رذايل سوق بدهند. در عمل ديده ايم که بعضي از وزراي کوته فکري که با بست و بند با اين قبيل وکلا روي کار آمده و مي آيند، تمام حواس آنها صرف برآوردن حاجات همان وکلاي فاسد است، يعني وکيلي که بي حيايي را شعار خود ساخته، در پي منافع غيرمشروع مي دود و فحش مي دهد و وقاحت مي کند بيشتر مورد ملاحظه و توجه و واهمه وزير است و زودتر در استرضاي خاطر او کوشيده مي شود تا وکيلي که معتدل و پابند به شرافت باشد. نتيجه آن مي شود که يک عده از همان وکلايي که در ابتدا خوب بوده و پابند به شرافت بوده اند، چون براي پيش بردن مقاصد مشروع خود يا مردم حوزه انتخابي خود مستاصل مي شوند و در مقابل مي بينند وکيل غيرصالح با وسايل غيرمشروع زودتر و بيشتر قرين موفقيت مي شود خواهي نخواهي و اندک اندک و گاهي بدون اينکه خود آنها واقف باشند به طرف رذايل و فحاشي و وقاحت سوق داده شده، فاسد مي گردند و اين دور و تسلسل فاسد ادامه مي يابد، يعني وکيل وزير را بداخلاق مي سازد و وزير به نوبه خود وکيل را و هر دو آنها مردم را دچار يأس و بدبيني مي سازد تا کار به جايي رسيده که غالب مردم به همان چشمي به عمال دولت و دستگاه حکومت نگاه مي کنند که به دشمن خود مي نگرند و اگر ظاهراً مطيعند به علت آن است که نمي توانند عصيان کنند. قاچاق کردن و طفره رفتن از پرداخت ماليات و فرو گذاشتن ساير وظايف ملي را تقريباً مشروع مي شمارند. هنوز اعضاي دولت و کارکنان حکومت را «ظلمه» مي خوانند.

خلاصه کوچک ترين ضرر اين اوضاع اين است که مردم لاابالي و بي اعتنا به شئون اجتماعي بار مي آيند و به طور روزمره ايامي را به انفاق با حکومت مي گذرانند و ادني تذکري ندارند که حکومت آنها و خود آنها متعلق به يک جامعه اند. انصاف هم اين است که به حکم علت و معلول و ملازمه مقدمه و نتيجه حق هم دارند چنين باشند. خلاصه، بايد بالاخره در اين راه يعني آزادي کامل انتخابات کوشيد. آيا تصور مي رود اشخاصي را که مردم به صرافت طبع انتخاب کنند خداي نکرده بدتر از اينهايي باشند که وکالت را حرفه قرار داده و حق موروثي خود مي شمارند و در موقع انتخابات به هر وسيله يي متوسل مي شوند و گاهي به هر پليدي تن در مي دهند؟ وکيلي که با دست هاي ديگري غير از مردم محل انتخاب شده چه اعتنايي به مردم محل دارد ولو هر ساعت با کمال وقاحت بگويد «موکلين من»، «حوزه انتخابي من». غالباً از دهان مردمي بي خبر يا مغرض شنيده مي شود که مي گويند براي انتخاب وکيل اگر مردم کاملاً آزاد باشند هر «حاجي حسن» و «حاجي حسين» سر گذر را انتخاب خواهند کرد، در حالي که اين حاجي حسن ها و حاجي حسين ها به طور قطع بيشتر واجد عقل و شعورند، زيرا از فطرت طبيعي خداداده منحرف نشده اند، به مصالح مردم محل بيشتر واقفند، اصول و آداب ايرانيت بيشتر در نهاد آنها متمکن است، مذهب دارند، دين دارند، بستگي به مبادي دارند، غيرت دارند، ناموس دارند، با خارجي سر و کار نداشته و ندارند، در نتيجه يک عمر حسن معامله و امانت و صحت عمل مورد اطمينان و ثقه مردم شده اند و حالا هم مي خواهند اين حيثيت را نگاه دارند و مسلم است بر اين عزيزان بلاجهت که نه اخلاق دارند، نه به صفاي طبيعي باقي مانده اند، نه علم و معرفتي دارند، نه سواد خارجي پيدا کرده اند و نه به معارف ملي خود آشنا هستند، ترجيح دارند. کار به جايي رسيده که ظريفي که برادرش وکيل مجلس شده بود وقتي يکي از او پرسيده بود تو که برادر بزرگ تر هستي چرا تو نکوشيده يي وکيل شوي، آن شخص ظريف بذله گو گفته بود علت اين است که پدر من در سال آخر عمر خود که احساس ضعف و نکس مي کرد روزي مرا و برادرم را طلبيده، گفت؛ «پسرهاي عزيزم من شماها را بزرگ کرده ام و به خوبي مي شناسم. بعد از مرگ من پيرامون کاري که مستلزم عقل و درايت و شعور باشد نشده زيرا طبعاً سرمايه عقلي و فکري شما بسيار محدود است.» بعد از مرگ پدر من به خيال اينکه لازمه وکالت مجلس واجد بودن عقل و شعور است مخالف وصيت پدر شمردم که داوطلب وکالت شوم. برادرم وکيل شد. از او پرسيدم تو چرا برخلاف وصيت پدر عمل کردي. جواب داد نه اين است که پدر ما وصيت کرد پيرامون کاري نرويد که مستلزم عقل و درايت باشد؟ گفتم؛ بلي. گفت من بعد از تامل بسيار استنباطم اين شد که هر کاري مستلزم عقل و شعور است و مسووليت هاي وجداني و قانوني دارد جز وکالت مجلس که تابع هيچ شرط و اصلي نيست، اين است که وکيل شدم. حالا من و برادرم هر دو بر آن عقيده ايم که مطابق وصيت پدر عمل کرده ايم منتها من عقل را شرط لازم وکالت شمرده ام و او بي عقلي را. اين حکايت و امثال آن صورتاً خنده آور است ولي در عين حال حکايت از حقايقي مي کند که متاسفانه در بسياري از موارد صادق مي آيد.

حکومت ملي و روش دموکراسي

از چيزهاي بسيار مهمي که بايد هميشه نصب العين باشد اين است که مشروطيت و حکومت ملي ضامن استقلال ايران است و اگر در مواقع مواجهه با بحران هاي شديد، مشروطيت و قانون اساسي ايران نبود شايد اساس مملکت و حيات ملي به مخاطره افتاده بود. مثلاً بعد از جنگ عمومي اول در سال 1919 پس از شکست آلمان و انقلاب روسيه و سرگرمي مردم روسيه به جنگ هاي داخلي حکومت انگليس به فکر قراردادي با ايران افتاد که عملاً ايران تحت حمايت انگلستان واقع مي شد و به حيثيت استقلالي ايران لطمه بزرگي مي رسيد، ولي چون عقد هر قراردادي بايد به تصويب مجلس شوراي ملي باشد، همين مشروطه جوان ناقص از عقد آن قرارداد جلوگيري کرد و نتيجه اين شد که حکومت انگلستان از آن نقشه صرف نظر کرد و حتي حکومت انگليس در الغاي آن قرارداد پيشقدم شد که آثار بد آن را از اذهان بزدايد.

و نيز طي جنگ عمومي دوم در 1946 ميلادي که «کافتارادزه» از حکومت سوويت براي به دست آوردن امتياز استخراج منابع نفت شمال ايران به تهران آمد و آن هياهو و هنگامه را راه انداخت و انواع و اقسام تهديدها به عمل آوردند و يک دسته مجهول الهويه اجير را به نام تظاهرات ملي در کوچه هاي تهران وادار به عربده و هياهو و ترساندن مردم کردند؛ همين مشروطيت با همه نقايصي که داشت و با بودن عناصر فاسد دست نشانده روس ها در آن مجلس باز مجلس قانوني گذراند که به آن هياهوها خاتمه داد و «کافتارادزه» خائباً خاسراً به مسکو برگشت.

و همچنين پس از خاتمه جنگ عمومي دوم و فشار روس ها به دولت و ملت ايران و متوقف داشتن قشون خود در شمال ايران و به وجود آوردن حکومت عاصي سرخودي به نام «حکومت آذربايجان» و تهديد پايتخت که تفاصيل آن را همه مي دانيم و از ادوار بسيار تاريک و پررنج و محنت تاريخ معاصر ايران است، چون موضوع نفت که روس ها مي طلبيدند متوقف بر راي مجلس بود پس از افتتاح مجلس و غليان احساسات عمومي، مجلس برخلاف ميل روس ها راي داد و امتياز نفت را که بالمآل محو شدن و انعدام ايران شمرده مي شد، تصويب نکرد. خلاصه به طوري که عرض شد مشروطيت و حکومت ملي و قانون اساسي در مواقع بحران ايران را نجات داده و مدلل ساخته که مشروطيت ضامن استقلال ايران و حق حاکميت ايرانيان است بنابراين لازم است اين اساس حياتي محکم و متين و پابرجا شود و از تزلزل مصون بماند و روح مشروطيت و حکومت ملي هر روز بيشتر از پيش ريشه پيدا کند و روحيه مردم از اين حالت خمول و افسردگي و عدم اعتنا و لاابالي گري خارج شود.

در شرق به طور کلي و ايران به نحو خاص مردم پرشور و حرارتي هستند ولي در نتيجه همين مقدماتي که گذشت امروز دلسرد شده اند. مردم زندگي انفرادي دارند. روح تشکيلات اجتماعي و با يکديگر کار کردن در آنها مرده است. فرد فرد آنها خوبند ولي اين حالت مجموع و ترکيبي آنها بد. هر سري فکري دارد ولي دور هم جمع نمي شوند که مسائل فکري و جسمي خود را مشترکاً به کار انداخته از آن حاصلي ببرند. دواي همه اين مفاسد اخلاقي که زيان هاي کلي به مملکت و روح تقدم و عمران مي زند اين است که چنان که گفته شد مکتب دموکراسي و مشروطيت باز شود و مردم به تدريج اين مکتب را سير نمايند و رشد اجتماعي پيدا کنند ولي تا جايي که بنده مي بينم دواي بزرگ اين است که انتخابات به طوري که گفته شد کاملاً آزاد شود و دولت فقط مجري قوانين انتخابات و ناظر حسن جريان انتخابات باشد و بس.
چهارشنبه سوري در گذر تاريخ
رسمي براي شادي


قاسم آخته

در چهارشنبه پايان هر سال سرور و شادماني زايدالوصفي ميان اقشار مختلف و اجتماع ايراني شايع مي شود. اين شادماني که از جنبه هاي مختلف روانشناختي و جامعه شناختي، تاريخي و فرهنگي يکي از وجوه مثبت نشاط و تخليه رواني و روحيه شاد مردم بوده، امروز هم وجاهت خود را حفظ کرده است و اگر برخي از اعمال و شادي ها و رفتارهاي کاذب و مخرب امروزي از آن حذف شود و از انجام آنها خودداري شود، چهارشنبه سوري به يکي از بهترين و نشاط انگيزترين و ماندگارترين جشن ها و خاطره هاي زندگي ايرانيان در پايان هر سال تبديل خواهد شد 1 همان گونه که طي سال ها و قرن ها توانسته پايدار بماند و يک وسيله عمده تفريح و حفظ هويت تاريخي اقوام آريايي باشد. چهارشنبه سوري جشني است که نويد آمدن بهار و نوروز2 و سرسبزي و رخت بربستن کدورت و برودت و سختي و سرماي زمستان را مي دهد. چهارشنبه سوري به رغم جنبه هاي فراگير ملي و تاريخي اش در هر منطقه يي از ايران با رسوم متفاوت و گاه مشترکي انجام مي شود ليکن يک پيام را از دل تاريخ براي ايرانيان از اقوام آريايي شان به همراه و به يادگار آورده است. پريدن از روي شعله هاي زرد و سرخ آتش و زمزمه سرود زردي من از تو/ سرخي تو از من، رسومي همچون پريدن از روي آتش و ترقه بازي تقريباً در تمام نقاط ايران در چهارشنبه سوري مشترک هستند. اما فالگوش، قاشق زني و برخي ديگر از رسوم منطقه يي بوده و در برخي از نقاط ايران اجرا مي شوند که متاسفانه بيشتر آنها امروزه به فراموشي سپرده شده و اجرا نمي شوند و شايد هم تنگ نظري، هجوم فرهنگي و تکنولوژي بي رحم هويت ها را نابود ساخته است. اگر چهارشنبه سوري در شمال خراسان رسومي چون شکستن کوزه و تخم مرغ را به نشانه دفع بلا و بدي از خانه و خانواده در دل خود دارد در تهران و برخي نقاط ديگر با قاشق زني و فالگوش خود را نشان مي دهد و در گيلان در اين روز به ارواح درگذشتگان احترام مي گذارند. در واقع يکي از فلسفه هاي کهن مرسوم شدن چهارشنبه سوري اين است که در اين شب به گورستان و مکان دفن اموات مي روند و براي احترام و شادي روح آنها نذورات و هدايايي به آنها پيشکش مي کنند. از اين ديدگاه چهارشنبه سوري همانند نوروز با «فره وهرها» پيوند مي خورد. يکي ديگر از رسوم شايع چهارشنبه سوري که هنوز هم به شکل گسترده در ميان زرتشتيان جريان دارد، پخش آجيل مشکل گشا موسوم به «لرک» است که از مغز هفت نوع ميوه خشک شده خوردني از جمله مغز پسته، بادام، کشمش، گردو، برگ هلو، انجير، خرما و سنجد فراهم شده است. اين آجيل در مراسم غروب چهارشنبه يا بر سر مزار اموات پخش مي شود. چهارشنبه سوري غروبي نشاط انگيز بود که شادي و پايکوبي تا شب در کوچه و برزن، شهر و روستا و حتي کاخ پادشاه ادامه داشت و با اين اعمال نشاط انگيز خستگي و ملال سال کهنه از تن بيرون مي رفت و طراوت و شادابي براي ورود به سال نو جايگزين مي شد. در چهارشنبه سوري خانه تکاني ها به پايان رسيده و خانه دل و فکر هم پاک مي شود و فرد ايراني آماده ورود به سال نو مي شود. او مي خواهد با انديشه و گفتار و پندار نيک زندگي نوين را آغاز کند. اسباب و اثاثيه کهنه و فرسوده دور ريخته مي شود و لوازم نو جايگزين مي شود. همه چيز رنگ نو به خود مي گيرد و در و ديوار کاشانه و محيط تميز و غبارروبي مي شود.

ديرينگي و فلسفه جشن

در ايران کهن چهار عنصر مقدس وجود داشت؛ آب، باد، خاک و آتش. چهارشنبه سوري جشني است که همانند سده و آذرگان با آتش پيوند دارد. چهارشنبه سوري يکي از جشن هاي بزرگ و کهن آرياييان است؛ جشني که تا امروز اهميت و جايگاه خود را نزد ايرانيان حفظ کرده و در غروب دل انگيز چهارشنبه پايان سال جملگي ايرانيان را به سرور و نشاط دعوت مي کند. به طور کلي جشن هاي ايراني يک پيام بزرگ و مهم براي ايرانيان دارد و آن اينکه رسوم و آداب تمدن ايران براي همه زمان ها و مکان ها زنده و پوياست و مشمول گذر زمان و مکان نمي شوند. «سوري» واژه يي پهلوي به معناي سرخي است. آتش افروزي در چهارشنبه پايان سال موجب شده است اين رسم ديرين و کهن به اين نام مشهور شود. سوري همچنين نماد گرمي است که با آمدنش سرما و سختي و خشکي زمستان را محو مي سازد و نويد آمدن بهار را مي دهد.

چهارشنبه سوري پس از اسلام

پس از ورود اسلام به ايران، فرهنگ و آداب و رسوم ايرانيان با اسلام درآميخت و ضمن حفظ محتواي اصلي و چارچوب هاي فرهنگي و تاريخي چهره جديدي از تمدن و فرهنگ ايراني را به جهان عرضه کرد. چهارشنبه سوري هم به عنوان يک رسم ديرين ميهني نه تنها محو نشد بلکه کم کم بر شکوه آن افزوده شد به طوري که در زمان مرداويچ از سلسله آل زيار و نوح بن منصور ساماني به شدت و شکوه تمام برگزار مي شد. مرداويج و نوح بن نصر ساماني پس از اسلام بهترين اجراکننده جشن هاي چهارشنبه سوري، سده، مهرگان و نوروز بودند. ابوجعفر نرشخي يکي از مورخان صدر اسلام در ايران به رسوم و آيين هاي ايراني از جمله چهارشنبه سوري پرداخته و در زمينه اجراي آن در عصر نوح ساماني نوشته است؛ «... و چون امير سديد منصور بن نوح به ملک نشست، اندر ماه شوال سال 350 هـ به جوي موليان فرمود تا آن سراهاي را ديگر بار عمارت کردند و هر چه هلاک و ضايع شده بود بهتر از آن حاصل کردند. آنگاه امير سديد به سراي بنشست و هنوز سال تمام نشده بود که چون شب سوري چنان که عادت قديم است آتشي عظيم افروختند. پاره يي آتش بجست و سقف سراي درگرفت و ديگرباره جمله سراي بسوخت و امير هم در شب به جوي موليان رفت...»3

در اين نوشتار به دو موضوع زمان برگزاري جشن در پايان سال و تعلق آن به دوران کهن ايران اشاره شده است. اما اينکه چرا جشن سوري در روز چهارشنبه برگزار شده احتمالاً به اين دليل بوده که اين رويداد در غروب روز چهارشنبه به وقوع پيوسته است. يک دليل ديگر هم در اين راستا قابل بررسي است و آن نحسي چهارشنبه نزد اعراب بوده و آنها با افروختن آتش در اين زمان نحوست چهارشنبه را از محيط خانه و کاشانه دور مي ساختند. پس از اسلام ايرانيان جشن آتش پايان سال را در آن روز قرار دادند زيرا چهارشنبه به عنوان «يوم الاربعاء يوم ضنک و نحس» يک روز نحس در سرزمين عرب بود.4 به عکس آتش افروزي - در هر زماني از سال - نزد ايرانيان نماد پاکي، گرمي زندگي، تندرستي و شادابي است به طوري که گرمي آتش را موجب رونق و صفاي زندگي و سوزانندگي آن را براي سوزاندن و محو بدي ها و پليدي ها مي خواستند. هدف عمده ايرانيان از پريدن روي آتش در چهارشنبه سوري همين مساله بود و هنوز هم هست؛ اهداي زردي و سستي ضعف و رنج يک ساله به آتش و گرفتن سرخي و توان و نشاط از آتش. منوچهري و دامغاني شاعر خوش ذوق و طبيعت سراي قرن پنجم نيز به اين موضوع اشاره کرده و سروده يي دارد؛

چهارشنبه که روز بلاست، باده بخور

بسا تکين مي خور تا به عافيت گذرد

اما برخي از پژوهشگران رسم پريدن از روي آتش و خواندن شعر و سرود و آتش زدن پرندگان در جشن سده در گذشته را نوعي توهين از جانب مردم به آتش به عنوان يک عنصر مقدس قلمداد مي کنند.5 عقيده يي ديگر چهارشنبه سوري را به علت واقع شدن در پايان جشن هاي آفرينش در پايان سال (گاهنبارها) مي داند.6

صرف نظر از هر عقيده يي چهارشنبه سوري يک رسم و جشن سالم و کهن است که با هدف ايجاد سرور و صميميت در ميان مردم رواج يافته و مشمول گذر زمان و مکان و اظهارنظرهاي مغرضانه و رفتارهاي غيرمتعارف در اين روز نشده و نخواهد شد.

رسوم چهارشنبه سوري

قاشق زني؛ جوانان اعم از دختر و پسر و بيشتر دختران کاسه و قاشقي به دست گرفته و همراه کودکان و نوجوانان به در منازل همسايگان مي رفتند و از آنان درخواست هديه مي کردند. چادر به گونه يي روي سر قرار مي گرفت که دختر شناسايي نمي شد. معمولاً خوراکي هاي شفابخش طلب مي کردند. فالگوش؛ جوانان در سر گذر و چهارراه مردم مي ايستادند و کليدي زير پاي شان قرار مي دادند و گوش هايشان را تيز و نيت مي کردند. اولين کلماتي را که از رهگذران مي شنيدند با نيت خود مطابقت مي دادند و پاسخ خود را دريافت مي کردند. آرزوي خوشبختي در سال جديد نيت هر فردي بود که فالگوش مي ايستاد.

آتش افروزي؛ مشهورترين رسم چهارشنبه سوري بود که در تمام ايران و حتي ممالک همجوار شايع و گسترده بود. هر کس به فراخور توان خود خرمني از آتش تهيه کرده و از روي آن مي جهد تا به سرور و بهجت دست يابد. فال کوزه؛ بيشتر در ميان زرتشتيان جريان دارد که براساس آن مي خواهند از آينده شان خبردار شوند. ساير رسوم چهارشنبه سوري عبارتند از «پختن آش چهارشنبه سوري»، «نقاره زدن»، «عبور از زير توپ مرواريد»، «نمک دادن» و «شکستن کوزه و ظروف کهنه» و... شال اندازي؛ يا کجاوه اندازي رسمي است که در آذربايجان برگزار مي شد به اين ترتيب که فرد جواني که تازه ازدواج کرده شالي را از پشت بام خانه به نحوي که ديده نشود به خانه نامزدش مي اندازد. صاحبخانه هديه يي که غالباً شامل پيراهن است به شال مي بندد و جوان آن را بالا مي کشد. آجيل هفت مغز هم از جمله هداياي اين رسم است. سفره حضرت خضر؛ در شيراز پهن مي شد و محتواي فرني، شير، گلاب، کلوچه، مسقطي، قوتک، سوهان، شيرين پلو، شمع، سبزي، گندم، نمک، سکه و لولهنگ پر از آب بود و امروزه به طور پراکنده برگزار مي شود.

برخي از رسوم مانند آتش افروزي در کردستان باشکوه تر از نقاط ديگر برگزار مي شود که شعله هاي آتش تا صبح روشن است. پختن و خوردن شيربرنج و شيرين پلو نيز در چهارشنبه سوري در کردستان رايج بود.

پي نوشت ها؛-----------------------------

1- براي اطلاع بيشتر ن ک، جشن ها و آيين هاي شادماني در ايران، تاليف نگارنده، انتشارات اطلاعات تهران 1385، ص 123

2- براي اطلاع بيشتر ن ک، تاريخ نوروز و گاهشماري ايرانيان، عبدالعظيم رضايي، انتشارات اقبال تهران 1380، ص 129

3- تاريخ بخارا، نرشخي، ترجمه و تصحيح مدرس رضوي، چاپ دوم، تهران 1351، ص 37

4- المحاسن و الاضداد، جاحظ ابوعثمان، ترجمه و تصحيح محمدعلي خليلي، انتشارات ابن سينا، تهران 1343، ص 277

5- آناهيتا، گزارش ابراهيم پورداوود، تصحيح مرتضي گرجي، تهران 1343، ص 75

6- تاريخ و نوروز و گاهشماري ايرانيان، رضايي، ص 120
عناوين اين صفحه
او هيچ حساب بانکي نداشت
اگر انتخابات آزاد باشد
رسمي براي شادي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام