هفته آخر اسفند که براي همه ايرانيان روزهاي پرجنب و جوش و نشاط انگيزي است براي مرحوم سيداحمد خميني ماهيتي دوگانه دارد. او هم در چنين روزهايي چشم به جهان گشوده و هم پس از گذران عمري پرمخاطره چشم بر جهان بسته است. همچنان که عرصه اين گيتي براي او دو چهره متضاد داشت. روزي او در کنار پدرش، يکي از مشهورترين رجال سياسي دنيا، به رتق و فتق امور مي پرداخت و مورد توجه همه رسانه هاي خبري دنيا بود و در پايان عمر در گوشه يي از بيابان قم در اتاقکي روستايي به دور از همه غوغاهاي جهان سياست و امکانات مادي دنياي زودگذر بيتوته کرده بود و در کار اين چرخ گردون و ابتدا و پايانش به تامل نشست و نشان داد همه کشمکش هاي سياسي و کشش هاي مادي نمي تواند عطش متعالي انساني را ارضا کند.
سيداحمد خميني در بيست و چهارم اسفند 1324 چشم به جهان گشود. او پس از تحصيلات مقدماتي به تحصيل علوم اسلامي روي آورد و به اين منظور عازم نجف اشرف شد و نزد استادان برجسته يي چون آيت الله سلطاني، آيت الله حاج مرتضي حائري و حاج موسي شبيري زنجاني بهره هاي فراوان گرفت. او از همان دوران تحصيل و جواني سري پرشور داشت و فعاليت هاي سياسي خود را آغاز کرد. در سال 1342 هـ . ش مهم ترين نقش خود را با عنوان رابط ميان مردم و پدرش ايفا کرد. پس از تبعيد پدر از ايران نيز در دهه 1350 به فعاليت هاي سياسي خود عليه رژيم پهلوي ادامه داد. ايشان پس از پيروزي انقلاب اسلامي نيز وظيفه رسيدگي به امور بيت امام را بر عهده داشت. حجت الاسلام حاج سيداحمد خميني صبحگاه بيست و دوم اسفند به علت عارضه قلبي و تنفسي در بيمارستان بستري شد. تيم پزشکي معالجش به محض اطلاع، ايشان را به بيمارستان شماره 2 بقيه الله الاعظم انتقال دادند ولي در نهايت با تمام تلاش هاي تيم پزشکي، او سه روز بعد درگذشت.
فعاليت هاي سياسي
«او مرا به مکتبخانه عشق، ايثار و فنا دعوت مي کرد، زيرا خود در همين مکتب درس خوانده و بالندگي يافته بود، به راحتي از همه چيز خود مي گذشت. اکنون نيز با او زمزمه مي کنم و مي گويم؛ گرچه از برابر ديدگان من کنار رفته يي ولي تو را آسماني تر، نوراني تر از هميشه احساس مي کنم، گرچه تو سفر کردي اما اين سفر به وسعت آسمان ها و به لطافت ابرها و چون پرواز پرنده هاست و من همواره زيبايي و صفاي سحري را در اين سفر آسماني نظاره مي کنم.» همسرش که سال ها در فراز و فرود زندگي با او گذرانده اينک چنين توصيفش مي کند.
او آغاز آشنايي اش را با احمد به ياد مي آورد؛ دوراني که پدرش در تبعيد بود و دستگاه حاکمه به شدت با اين خانواده درگير؛ نخستين روزي که حاج احمدآقا به خواستگاري من آمدند، پدرم درباره شخصيت ايشان گفتند؛«تو قرار است با آدمي ازدواج کني که ممکن است زندگي آرامي نداشته باشد يعني اينکه احمد، فرد مبارزي است. او فرزند آيت الله خميني است که طبيعتاً به پيروي از پدر گرامي شان، مبارزه خواهند کرد و در چنين وضعي بايد فکر کني و ببيني آيا آمادگي پذيرش اين زندگي را خواهي داشت يا نه. امکان هم دارد، هيچ مساله يي پيش نيايد و زندگي آرامي داشته باشي.»
«خواستگاري احمد از من، مدتي پس از حادثه يي بود که براي همسر مرحوم حاج آقا مصطفي پيش آمده بود؛ ماموران ساواک به خانه آنها ريخته بودند که اين عمل موجب سقط جنين ايشان شده بود. اشاره پدرم به مسائلي از اين دست بود و مي خواستند مرا از هر جهت براي زندگي مشترک با احمد آماده سازند. ازدواج ما در زماني صورت گرفت که حضرت امام در تبعيد بودند و اداره منزل امام در قم برعهده احمد بود. اين کار را به بهترين وجهي انجام مي داد و نقش او در اين باره به گونه يي بود که حتي نزديکان نيز از آن اطلاع کامل نداشتند.»
فاطمه طباطبايي از همان اوان زندگي همراه او کارهاي مبارزاتي را تجربه کرده و خاطره هاي شنيدني از آن دوران دارد؛«يکي دو سالي که از زندگي مشترک من و احمد گذشت، احساس کردم ايشان کارهايي دارد که دوست ندارد من از آن اطلاع داشته باشم. يک بار به من گفت اگر من نمي خواهم جزئيات کارهايي را که مي کنم به تو بگويم به دلايل خاصي است و مطرح کردن آنها به مصلحت نيست زيرا اگر کساني را که با من در ارتباط هستند، بشناسي و از شيوه مبارزات آنان آگاه شوي ممکن است چنانچه گرفتار شوي مجبور باشي آنها را لو بدهي و چنين کاري به خاطر حفظ انقلاب و بنا به اصول مخفيکاري به مصلحت نيست. پس در مورد جزئيات کارها، چيزي از من نپرس.»
در اين ميان او خاطره يي هم نقل مي کند که بسيار جالب است.
در محله «تکيه ملامحمود» قم، خانمي بود که در دوران نوزادي احمد به او شير داده بود و مادر رضاعي ايشان محسوب مي شد. اين خانم با اينکه سواد نداشت، فوق العاده محکم و تودار بود و زن عجيبي مي نمود. اسمش فاطمه خانم بود. احمد به او اطمينان کامل داشت. بدين جهت، ماشين تايپ خود را به خانه اين خانم - که داراي دو اتاق تاريک و نمور بود- انتقال داده بود و تمام اعلاميه ها در آنجا تايپ و تکثير مي شد. رفتن به خانه فاطمه خانم هم مساله يي عادي بود و ترديد کسي را برنمي انگيخت و همسايه ها نمي گفتند چرا احمد هر روز به اين خانه مي آيد. برنامه احمد هم هر روز اين بود که مثلاً سري به فاطمه خانم- مادر رضاعي اش - بزند و نزد او در ظاهر، يک چاي بخورد و احوالي بپرسد. با وجود اين، تکرار اين وضع و زياد ماندن احمد در خانه فاطمه خانم، مساله ساز مي شد و ممکن بود در آن محيط کوچک، وضعي پيش بيايد که همسايه ها بويي از اوضاع ببرند. البته در اين ماجرا، فاطمه خانم نقشي اساسي داشت به اين معنا که دم در مي نشست و به محض اينکه مي ديد در همان لحظه هاي معين، کسي در آن اطراف است، او را دنبال نخود سياه مي فرستاد. مثلاً به يکي مي گفت برو برايم تخم مرغ بخر و ديگري را براي خريد سبزي مي فرستاد و کوچه را براي ورود احمد به داخل خانه خلوت مي کرد. البته فرد ديگري به نام آقاي واحدي هم همراه احمد بود. آنها با هم وارد خانه مي شدند، چند ساعت در آنجا مي ماندند و بعد از اينکه کار هايشان تمام مي شد با احتياط از خانه خارج مي شدند. نکته جالب اينجاست که حتي شوهر و فرزندان فاطمه خانم هم از ماجرا مطلع نمي شدند. به اين معنا که احمد و آقاي واحدي به آهستگي وارد زيرزمين خانه مي شدند و ساعت ها در آنجا مي ماندند و اعلاميه ها را تکثير مي کردند يا به کارهاي ديگر در همين زمينه ها مشغول مي شدند و در فرصتي مناسب هم، خانه را ترک مي کردند.
احمد بعد ها ماجراهاي جالبي از رفتن به خانه فاطمه خانم براي همسرش تعريف کرد که از هوشياري و زيرکي اين زن حکايت مي کرد؛ يک روز که به خانه فاطمه خانم رفته بوديم و در زيرزمين مشغول کار بوديم، ديديم که او به طور مرتب، چيزي را دارد مي کوبد، و اين کوبيدن در هاون، طي سه ساعتي که ما در زيرزمين بوديم مرتب ادامه داشت. بعد از اينکه کار ما تمام شد و از زيرزمين بيرون آمديم، من از فاطمه خانم پرسيدم؛«ننه، چي مي کوبيدي که اينقدر طول کشيد؟» او گفت؛«هيچ چيزي نمي کوبيدم. شما که زيرزمين مشغول کار بوديد، صداي ماشين تايپ به بالا مي رسيد. خواهرم هاجر، به ديدن من آمده بود، براي اينکه متوجه صداي تايپ نشود، من اين سر و صدا را راه انداختم. حقيقت اين است که داخل هاون، هيچ چيزي غير از يک تکه آجر نبود. خواهرم به من گفت؛ خواهر، اين چند دقيقه يي که من اينجا نشسته ام، اين را نکوب، بگذار بعد که من رفتم. آخر، اين آجر چيه که مي کوبي؟ گفتم؛ استاد حيدر - شوهرم- گفته است اين آجر بايد کوبيده شود. من نمي دانم براي چه کاري است اما ديدم خواهرم با وجود اين هم، مثل اينکه حاضر نيست از خانه مان برود. آجر را هم آنقدر کوبيده بودم که به پودر تبديل شده بود و چون هنوز صداي تايپ مي آمد و من نمي خواستم خواهرم متوجه اوضاع شود، بلند شدم و شروع کردم به کوبيدن ميخ طويله دور حياط. در مقابل سوال خواهرم هم گفتم؛ استاد حيدر مي خواهد اطراف خانه را طناب بکشد. خلاصه اينکه دو سه ساعتي که خواهرم در خانه ما بود، وضعي به وجود آوردم و سر و صدايي به راه انداختم که متوجه صداي ماشين تايپ در زيرزمين نشد.
در طول فعاليت ها در اين خانه اتفاقات زيادي افتاد. از آنجا که احمد چهره شناخته شده يي بود و ماموران امنيتي به شدت او و خانواده اش را زير نظر و کنترل داشتند، کار مبارزاتي که در آن ايام بايد کاملاً پنهاني انجام مي شد کاري بس دشوار و طاقت فرسا بود. ساواک با کوچک ترين ظني افراد را تحت تعقيب قرار مي داد. فاطمه خانم صاحبخانه مزبور به احمد گفته بود؛ تو نمي داني اين چند ساعتي که زيرزمين هستيد، من چه مي کشم. مرتب به کوچه سر مي زنم و اگر همسايه يي بخواهد وارد خانه شود، به او مي گويم؛ استاد حيدر خواب است؟ همسايه ها که مي دانند در خانه من به روي همه باز است گاهي از اين حرف من تعجب مي کنند اما من مجبورم طوري نقش بازي کنم که کسي متوجه حضور شما در زيرزمين نشود. هم خودت راحت باشي و هم خيال من راحت باشد.»
همسر احمدآقا که خود نيزاهل دانش و معرفت بود، به رغم پنهان کاري هاي همسرش، گهگاه در فعاليت هاي مبارزاتي وي دخيل مي شد؛«در کار هاي مبارزاتي جالب اين بود که هر کس کاري انجام مي داد مي کوشيد ديگران از آن سر در نياورند. در آن روزها، آقاي لاهوتي در جريان مبارزه بود. او تازه از زندان آزاد شده و تعهد داده بود اصلاً اسم خانواده امام را بر زبان نياورد اما به محض آزادي از زندان به قم آمد و وارد خانه ما شد و با احمد ملاقات کرد. بعدازظهر همان روز، قرار شد من با آقاي لاهوتي به تهران بروم. احمد نامه يي به من داد و گفت حالا که به تهران مي روي اين نامه را هم با خودت ببر و توي صندوق پست بينداز. (ظاهراً نامه يا اعلاميه يي بود که قرار بود به امريکا فرستاده شود.) احمد تاکيد کرد بايد مواظب باشي که کسي از پست کردن نامه چيزي نفهمد حتي آقاي لاهوتي که در جريان مبارزه بود نبايد متوجه شود. خواستيم حرکت کنيم، احمد گفت؛«فهميدي؛ فقط بايد خودت اين نامه را در صندوق پست بيندازي،» گفتم؛ بله، متوجه شدم. وقتي به تهران رسيديم، در يکي از خيابان ها صندوق پستي به چشمم خورد. گفتم؛ ماشين را نگه داريد. آقاي لاهوتي گفت؛ چه کار داريد؟ گفتم؛ نامه يي است که بايد به صندوق بيندازم. گفت؛ بده من پست کنم. گفتم؛ نه. گفت؛ من پياده مي شوم و نامه را در همين جا به صندوق مي اندازم تا شما پياده نشويد. گفتم؛ حالا باشد بعد.»
موقعيت خاص احمد برايش محدوديت ها و اقتضائاتي را به دنبال داشت که چه بسا ناخواسته بود. او به خاطر موقعيت خاص پدرش مجبور بود مسووليت هايي را برعهده گيرد. از جمله اداره دفتر ايشان و نيز رسيدگي به خانواده و همچنين حفظ ارتباط مردم و پدر که از عهده آنها به خوبي برمي آمد.
او از اينکه کساني بتوانند در دفتر امام نفوذ کرده و چه به لحاظ جاني و چه حيثيتي به ايشان صدمه بزنند سخت نگران بود. از اين رو از بسياري نيازهاي شخصي اش از جمله ادامه درس و تحصيل مي گذشت تا به اين امر به خوبي بپردازد.
همسرش در اين مورد خاطراتي دارد؛ در مورد حفظ دفتر امام، يادم مي آيد وقتي جريان منافقين پيش آمد، قرار شد دفتر و بيت امام محافظت شود. مراکز ديگر از جمله حزب جمهوري اسلامي، ساختمان نخست وزيري و... به نحوي دچار مشکل شده بودند. احمد نشست و فکر کرد محافظت دفتر و بيت امام را برعهده چه کسي بگذارد. اين را خودش براي من تعريف کرد و گفت؛ به اين نتيجه رسيدم که انجام اين کار را خودم برعهده بگيرم و طرحي هم براي محافظت بيت و شخص حضرت امام تهيه کرده ام. من از ايشان پرسيدم چه طرحي تهيه کرده يي، گفت؛«فکر کردم که بايد چند دايره امنيتي براي خانه امام لحاظ کنيم. مثلاً اگر يک صد نيرو از سپاه پاسداران براي محافظت لازم باشد، انتخاب يک صد نيروي مومن، امکان کمي دارد ولي هر کسي مي تواند دو تا سه نفر را که از هر جهت مومن و قابل اطمينان باشند، معرفي کند؛ گفتم مثلاً (البته من حالا ارقام را به ياد نمي آورم به طور فرض مي گويم) دايره اول محافظت، 10 نفر مي خواهد و دايره دوم فرضاً 50 نفر. پس براي گروه محافظت اوليه به 60 نيروي کاملاً مطمئن احتياج داريم. در آن شرايط که هر روز در مراکز يا دفتر شخصيت هايي بمب مي گذاشتند و منفجر مي کردند، بايد اين 60 نفر را از جاهاي مختلف جمع کنيم. مثلاً به اين نتيجه رسيديم که آقاي طاهري (امام جمعه اصفهان) مي تواند دو نفر را معرفي کند که بتواند روي تعهد و ايمان آنها قسم بخورد. يا آقاي صدوقي (يزد) هم مي تواند دو نفر را با همين شرايط معرفي کند. هر يک از آقايان ديگر هم مي توانند دو نفري معرفي کنند که تطميع نشوند. وضع مالي آنها هم طوري نباشد که بتوان آنها را خريد. از نظر سياسي، ديني و انقلابي هم صد درصد قابل اطمينان باشند. من از سراسر ايران، 60 نفر را اين گونه جمع کردم يعني 60 نفري که تمام ايران مي توانست روي آنها قسم بخورد. در دايره اول و دوم اين افراد را قرار دادم. اين افراد از قم، تبريز، اصفهان، يزد و خلاصه تمام شهر هاي ايران آمده بودند، ضمن اينکه قرار شد براي حلقه هاي بعدي، 50 نفر از طرف سپاه معرفي و گمارده شوند و به اين ترتيب، محافظت بيت امام با هوشياري کامل، شکل داده شد.»
احمد آقا براي اداره دفتر از تجربيات شخصي اش بهره مي گرفت و در انتخاب افراد مي کوشيد. از ايمان مردم به امام خميني بيش از هر چيز استفاده کند. در حالي که برخي به نيروهاي دوره ديده يا تحصيلکرده بها مي دادند او نظري ديگر داشت.
«ما از اين مساله تعجب مي کرديم که يک آدم خيلي معمولي را مسوول تلکس کرده بودند؛ اما احمد عقيده داشت اين آدم، هيچ خطري ندارد. نهايت کار او اين است که تلکس را از اين طرف بردارد و به جاي ديگر تحويل دهد. آنقدر هم شم سياسي ندارد که بين راه، تلفني بزند و به فرد يا افرادي خبر بدهد بلکه او آدم مطمئن و متعهدي است و از جهت ايمان انقلابي و امانتداري تا آن حد مي فهمد که بايد اين کاغذ را از اينجا بردارد و به جاي ديگري برساند؛ اما اگر غير اين باشد، ممکن است از خودش اجتهاد کند و در بين راه به چند نفر خبر بدهد. و من فکر مي کنم يکي از دلايلي که دفتر امام سالم ماند و هيچ نفوذي در آن صورت نگرفت همين هوشياري و دقت نظر احمد بود که هر کسي را در جايي که مناسب بود، مي گمارد.
فاطمه طباطبايي ادامه مي دهد؛ انقلاب اسلامي و پيروزي آن از هر چيز ديگري برايش مقدس تر بود. همان روزهاي اولي که در خدمت حضرت امام به پاريس رفته بود به آقاي لاهوتي تلفن کرد که وقتي به تهران مي آيند دو تا پسر هاي مرا هم به تظاهرات ببرند. آقاي لاهوتي مي خنديد و مي گفت؛ حاج احمدآقا طوري از دو فرزندش سخن مي گويد که هر کس نداند تصور مي کند دو جوان رشيدش را به صحنه کارزار مي فرستد؛ يکي از پسرهايش (پسر بزرگش) هفت سال دارد و پسر ديگرش دوماهه است.
در دوران جنگ گرچه خود نمي توانست به خاطر مسووليتش به جبهه برود، اما همواره و در هر فرصتي به فرزند بزرگش سيدحسن توصيه مي کرد به جبهه برود و از اين فرصت خودسازي بهره بگيرد.
اين حرف ها همچنان ادامه داشت تا اينکه حسن بزرگ شد و به جبهه رفت. دفعه اول چند ماهي در جبهه بود. وقتي برگشت پدرش به او گفت؛ «حسن، من چون نمي توانم به جبهه بروم، دلم مي سوزد و از تو مي خواهم به آنجا بروي وگرنه با تمام وجود دلم مي خواهد تمام لحظه ها در جبهه باشم.»
او اين گرايش و تجربيات مبارزاتي را از دوران قبل از انقلاب در خود نهادينه کرده بود. همسرش اين دوران را به خوبي تصوير مي کند؛ ما وقتي به عراق رفتيم، قرار بود چند ماهي بيشتر در آنجا نمانيم و به ايران بازگرديم. البته رفتن ما به عراق هم با مشکلاتي روبه رو بود؛ زيرا هم احمد و هم خانواده اش ممنوع الخروج بودند. ساواک هم از کارهاي مبارزاتي ما اطلاع داشت؛ اما جزييات کارها را نمي دانست، يعني احمد جوري وانمود مي کرد که انگار اصلاً توي باغ مبارزات نيست و اين در حالي بود که تشکيلات منظمي در قم وجود داشت. خانه هاي تيمي بود که هر يک وظيفه يي برعهده داشتند. براي رفتن به عراق مجبور شديم ابتدا به لبنان برويم و توسط دوستان و آشناياني که داشتيم ويزاي عراق بگيريم. ورود ما به عراق مصادف با شهادت حاج آقا مصطفي شد و بعد از اين حادثه، قرار شد ما در آنجا بمانيم.
در اين موقع احمد بر سر يک دوراهي مساله عاطفي قرار گرفت؛ يعني وقتي قرار شد در عراق بمانيم، اين ماندن براي احمد ضرورتي شخصي بود، اما او بر سر دوراهي مانده بود. گرچه روحاني بود و در الگوي سنتي عموماً زنان تابع همسرانند اما او نمي خواست خانواده اش به خاطر مشکلات او به دردسر افتاده يا ناخواسته در عراق بمانند. از اين رو آنها را مخير و توصيه کرد همسرش به خاطر نياز پدر و مادرش به ايران برگردد. تنها در صورتي که ايشان با رضايت خاطر ماندن در عراق را ترجيح داد احمد نيز اين گزينه را پذيرفت.
حوادث گوناگوني در عراق اتفاق افتاد. خانه امام را محاصره کردند. دولت بعث عراق به امام گفت؛ به مسجد براي اقامه نماز مي توانند بروند؛ ولي درس ندهند. اما امام به منظور انعکاس بيشتر قضيه جواب دادند؛ اگر قرار است درس ندهم، به مسجد هم نمي روم. امام با اين اقدام خود، يک کار سياسي کردند به اين معنا که دولت عراق، امام را از رفتن به مسجد منع نکرده بود، اما امام با نرفتن به مسجد مي خواستند قضيه بازتاب بيشتري پيدا کند.
کم کم بر تعداد ايراني هايي که به مسجد مي آمدند اضافه شد. حاج احمدآقا در اين هنگام شديداً مشغول فعاليت بودند. در اين ايام، احمد به وضع دفتر امام در نجف، سر و ساماني داد و کارهايي کرد و تشکيلاتي به وجود آورد که پيش از آن، هيچ سابقه يي نداشت. در گرفتن روزنامه ها و به دست آوردن خبر ها و گزارش هاي مربوط به انقلاب برنامه ريزي هايي شد. مثلاً تلفن را به يکي از اتاق هاي طبقه فوقاني خانه منتقل کردند و موقعي که مي خواستند از ايران خبر بگيرند از امام مي خواست به آن اتاق در طبقه بالا بيايند و مثلاً مي گفتند به ايران تلفن کنيم و ببينيم چه خبر است.
بدين ترتيب امام شخصاً پاي تلفن حضور داشتند و از همه شهرستان هاي ايران که خبر گرفته مي شد، بدون واسطه به اطلاع حضرت امام مي رسيد. مثلاً به انگيزه اينکه از آقاي صدوقي احوالپرسي شود، خبرهاي مربوط به مبارزات مردم ايران از ايشان گرفته مي شد و امام مستقيماً در جريان کارها قرار مي گرفتند. يا مثلاً شخصيتي اظهارنظر مي کرد، اگر محتواي اعلاميه حضرت امام با توجه به فضاي موجود در ايران داراي فلان نکته يا نکات باشد، مناسب خواهد بود، امام هم با تمام تدبير و هوشياري که داشتند به اين توصيه ها توجه مي کردند.
چله نشيني
فوت ناگهاني سيداحمد خميني با خود حرف و حديث هاي بسياري به همراه آورد. چون اواخر عمر به روستايي در حواشي قم رفت و در خانه يي کاهگلي سه ماه را با کتاب «اربعين» امام(ه) گذراند. چون از عارفي شنيده بود چند ماه بيشتر به پايان عمرش باقي نمانده است و او مي خواست از همين اوقات بهترين آمادگي ها را براي ديدار يار فراهم کند.
در وصيتنامه اش نوشت؛ من شخصاً در هيچ بانک و موسسه يا شرکتي و از اين قبيل وجهي (مالي) ندارم و اگر مختصر پولي در بانک تعاون اسلامي دارم، شهريه هاي مراجع بزرگوار قم است که بايد صرف فقرا شود.
آقاي طاهري خرم آبادي نقل کرد زماني پس از رحلت حاج احمد آقا خدمت آيت الله وحيد خراساني رسيدم و ديدم بسيار متاثر است. از ايشان علت را پرسيدم، گفت؛ احمدآقا کمي پيش از رحلتش اينجا بود. از ايشان پرسيدم در اين مدت خواب امام(ره) را نديده اي؟ گفت، بله، يک بار در خواب امام(ه) را ديدم و از او پرسيدم آخرت چگونه است، فرموده بودند؛ احمد، من گذشتم، ولي بسيار سخت بود. وي مي گفت؛ پدرم در خواب دستش را تکان داد و گفت ؛ احمد، حتي اگر دستت را مثل من اين طوري حرکت بدهي، اين تکان دست در اينجا همراه توست و بايد براي آن پاسخي داشته باشي، او مي گفت؛ وقتي از امام(ه) پرسيدم چه بايد کرد، سه بار به من فرمودند؛ احمد خوب شو، خوب شو، خوب شو و او که خوب بود، تصميم گرفت، خوب تر شود و خوب تر برود و خوب تر محشور شود.
او در همان خانه کاهگلي قم تا پاسي از شب را به عبادت گذرانيد و به عاقبت کار انديشيد و عجب اينکه به درستي گفته بود من سه ماه بيشتر در اين دنيا مهمان شما نيستم. اين اواخر از همه اطرافيان بي هيچ سابقه يي حلاليت مي طلبيد و همه در شگفت از اين رفتاري که براي آنان ابهام داشت. و عجيب تر يکي وصيت حاج آقامصطفي به پدر است و ديگري وصيت حاج احمدآقا به مادرش و چه رازي در اين ارتحال زودهنگام دو برادر است، خدا مي داند و بس،
منابع؛----------------------------
1- نشريات حضور
2- سايت بازتاب
3- نهضت امام خميني، حميد روحاني