سيدرضا شکراللهي
هر قدر که سياست به تعبير تاريخي مشهور، بي پدر و مادر باشد، «فرهنگ» در ايران تا دل تان بخواهد پدر و مادر و قيم دارد، خوب است، اينکه «فرهنگ» اين همه قيم ظاهراً دلسوز داشته باشد. اما اين وضعيت به بحث والدين فرهنگ محدود نمي شود؛ چند سالي است که سايباني تنگ و ضخيم از «امنيت» نيز بر حياط «فرهنگ» گسترده شده است و دوربين هايي بي شمار و بسيار ريزبين، موزاييک به موزاييک اين حياط را رصد مي کنند و زنگ هاي هشدارشان بي وقفه به صدا درمي آيد و گزارش از پي گزارش است که نوشته مي شود از جنبندگاني که از حياط فرهنگ، قصد امنيت کرده اند و مي کنند، و سم پاشي کردن شان از اوجب واجبات فرهنگي است، اين است برآيند چرخش عجيب راهي که مقصدش امنيت فرهنگي بوده است به ايستگاهي که فرهنگ امنيتي نامش مي نهند.
وقتي فرهنگ در امان باشد، هنر و انديشه، بي دغدغه نگرش ها و نظارت ها و نيشتر هاي سياسي توليد مي شود، بستر نقد و تعامل و مواجهه درون فرهنگي گسترده مي شود و اهل فرهنگ در سايه نگاه و بهره گيري مردم و مردم ياران، با ساييدن زوائد و پالايش آلودگي ها، يکي از چرخ هاي بزرگ حرکت جامعه را پيش تر مي برند و پويايي و سرزندگي فرهنگ را موجب مي شوند و ناخواسته بر پايداري اجتماعي و سياسي جامعه نيز مي افزايند.
اين وضعيت ظاهراً آرماني ولي طبيعي و بديهي، هنگامي رخ مي دهد که فرهنگ در امان باشد، اما نگرش هاي حاکم بر فرهنگ، در چندين سال اخير عموماً به گونه يي بوده که باعث شده است جاي «امنيت» و «فرهنگ» به شکلي عجيب عوض شود. اگر برخي از جوامع رو به توسعه با درک درست مفهوم جهاني شدن و پيامدهاي مثبت و منفي گسترش هنجارها و ارزش هاي اجتماعي و فرهنگي غربي در جوامع خود، با فراخ تر کردن عرصه براي اهل فرهنگ و هنر و انديشه بي هيچ توقع معجزه يا تصور رويارويي، فرهنگ مقبول خود را بيشتر به دامان امنيت سوق مي دهند، در جامعه ما بدبختانه با همين پيش فرض ها اما با چاشني هاي بسيار تندي از تحليل هاي سياسي، به نسخه يي معکوس دست آويخته ايم که نه جنبه عقلاني دارد و نه حتي کمترين سودمندي واقعي و آشکاري داشته است.
وقتي نگرش امنيتي بر عرصه فرهنگ حاکم شود، به هرگونه محصولي در اين عرصه با ديده «ترديد» نگاه خواهد شد؛ آن هم نه ترديدي که عقل را بجنباند و تعامل و گفت وگو را فراپيش آورد، بلکه به سبب اتکاي اين نگرش به اقتدار و تماميت خواهي سياسي، «ترديدي» خواهد بود که انسداد، حذف، سکوت، نوميدي، ايستايي و پسرفت و به ويژه شکنندگي فرهنگي را به ارمغان خواهد آورد. اين شکنندگي نيز خود، آسيب پذيري اجتماعي و سياسي جامعه را افزايش خواهد داد و نهايتاً آنچه از دست خواهد رفت، همان «امنيت» خواهد بود.
امنيت ملي بنا به تعريف دانشنامه يي، به حالتي گفته مي شود که در آن هر ملتي فارغ از تهديد تعرض به تمام يا بخشي از جمعيت، دارايي، يا خاک خود به سر مي برد.1 در اينجا سخن از جمعيت و خاک نيست، از «دارايي» يک ملت سخن مي گوييم که فرهنگ و توليد فرهنگي در همه زيرمجموعه هايش نيز بخشي از آن شمرده مي شود. پيامد حاکميت نگرش امنيتي به فرهنگ اگر نگوييم به مرور اين دارايي را لاغر و نحيف تر مي کند، با تزريق نيروزاهاي دولتي به بخشي از اين دارايي، آن را از ريخت درست و کامل مي اندازد و رفته رفته به موجودي ناقص الخلقه تبديل اش مي کند که ديگر نام «فرهنگ» به عنوان بخشي از دارايي يک ملت بر آن برازنده نيست. و وقتي اصل دارايي آسيب ديده باشد يا از ميان رفته باشد، ديگر چه باک از تعرض به آن يا فراغت از تهديد تعرض که نامش «امنيت» است؟ اگر «فرهنگ» جلوترين و استوارترين سنگر در عرصه فرضي تهاجم فرهنگي بيگانگان است، با حاکم کردن نگرش امنيتي بر آن و اهل اش، آيا جز شير بي يال و دم و اشکمي خواهد شد که بايد حال زارش را نگريست و بر بي اماني خويش گريست؟
اين ايام نمي گذرد مگر آنکه هر روز برگي تازه بر پرونده فرهنگ امنيتي افزوده مي شود و آن را حجيم تر مي کند. نهادها و رسانه هاي زير نظر اقتدارگرايان يکسره در حال هشدار دادن اند و هر رويداد و اثر و موثري در عرصه فرهنگ و هنر و انديشه را که رنگ و بويي از دولتي بودن نداشته باشد به زير سايبان مي کشند. و اين گونه است که هر روز، روايتي تلخ و عجيب از مواجهه عجيب پدران و مادران کوچک و بزرگ بي شمار فرهنگ با اهل فرهنگ نوشته مي شود، به سوداي آنکه سياست از يتيمي تاريخي خود، دست کم در ايران درآيد،
پي نوشت؛---------
1- دانشنامه سياسي، داريوش آشوري