چهارشنبه، 21 اسفند 1387 - شماره 1910
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: گزارش اجتماعي
شب، به گرمخانه زنان آمده است
چراغ زندگي را خاموش کنيد


بنفشه سام گيس


معلم روي تخته سياه نوشت؛ در آينده مي خواهيد چه کاره شويد؟

دختر نوشت؛ معلم.

دختر نوشت؛ پرستار.

دختر نوشت؛ خياط.

دختر نوشت؛ دکتر.

---

«کوچه مرغي ها» از زيادي شب، سياه شده است. دکان هايي که پرفاصله، هنوز باز هستند، نوري به تن کوچه مي تابانند. زندگي در اين محل، تازه از هم الان شروع شده است. در پوشش همان سياهي. عابري مي آيد، عابري مي رود،در قفل است. وقتي زنگ را فشار مي دهم، لختي بعد، کليد سه دور توي قفل مي چرخد و «نرگس» در را باز مي کند. اينجا «گرمخانه زنان» است... گرمخانه زنان که دي ماه پارسال راه افتاد، تا امروز پناه خيلي ها شد. زن هاي بي پناهي که تا يک سال پيشتر، اگر از خانه يي گريخته بودند و راهي دوباره به بازگشت نداشتند، بيچاره و مجبور، بايد شب را در آغوش درخت و علف يا تني متعفن به صبح مي رساندند. اگر صبح را مي ديدند. از سال گذشته که به همت انجمن ترک اعتياد «تولد دوباره» و سازمان بهزيستي، اين خانه شد پناهگاه زنان بي مکان، حداقل، چند زن اين اقبال را داشتند که در فضايي امن، چند روز بيشتر زندگي کنند. و امشب، کمتر از يک ماه مانده به آخر سال، 17 زن اينجا هستند. زناني که يا از سوي بهزيستي، يا از خانه خورشيد (مرکز کاهش آسيب اعتياد زنان ) يا از سوي کلانتري، يا داوطلبانه به اينجا آمده اند. اما همه در يک تقاطع به هم مي رسند.«هيچ جايي براي ماندن ندارند.» با وجود آنکه ظرفيت خانه براي 30 نفر حداکثر آماده شده اما براي اين زنان هيچ محدوديت زماني در ماندن و بودن نيست. «گرمخانه» تنها جايي است که هيچ وقت آنها را طرد نمي کند مگر آنکه مقررات خانه را زير پا بگذارند. خانه هيچ ويژگي خاص و مثال زدني ندارد. محقر است. خيلي خيلي محقر. در ساده ترين شکل و مثل بقيه خانه هاي محل که فقط سقفي است براي در امان بودن. سه اتاق که در هر کدام چند تخت دوطبقه گذاشته اند با تشک هاي سفت و ناراحت، به قطر يک برگ کاغذ، فقط. يک حياط کوچک که در دلش مستراح و حمام قد کشيده است و آشپزخانه که زيرزمين است و کليد آشپزخانه به همان دسته کليدي است که نرگس در خانه را با آن باز کرد. در آشپزخانه روي تمام ساکنان موقت خانه بسته است و فقط نرگس اجازه ورود دارد. آشپزخانه جاي خطرناکي است. اجاق هست، آتش هست، کبريت هست و براي آن زن ها که همه معتاد هستند، يک جرعه آتش حاجت شان را ادا مي کند. همه زن هاي گرمخانه،معتاد هستند. فصلي مشترک براي آنکه بتوانند در کنار هم زندگي کنند... همه «خانه خورشيد» را مي شناسند. هر روز صبح براي گرفتن متادون به خانه خورشيد مي روند که يک چهارراه با گرمخانه فاصله دارد. همه، مصمم به ترک هستند. رمقي برايشان نمانده که بتوانند از هر راهي، مايه يي براي خريد شيشه و کراک و هروئين جور کنند و پول سياه گدايي هم، خيلي باشد، مي تواند خرج سيگارشان بشود و گاهي، فقط گاهي، خرج چيزي که خيلي دوست داشته باشند. لاک ناخن، يک جفت جوراب، رنگ مويي، يا يک دستلاف براي زن بندانداز محل که به صورت شان صفايي بدهد. معتادند. از زن بودن که ساقط نشده اند. زن هستند با همان احساس و لذت و خواسته ها که در هر زني مي توان سراغ گرفت... روي کاغذي که به ديوار دفتر گرمخانه چسبانده اند، مقررات نوشته شده است. دير آمدن و غيبت غيرموجه ممنوع است. ورود و مصرف مواد مخدر و وسايل مصرف مواد، داخل خانه ممنوع است. مزاحمت مردان ممنوع است. فحاشي و رفتار غيراخلاقي و پوشش نامناسب و رعايت نکردن نظافت ممنوع است. دزدي و پخش دارو، داخل خانه ممنوع است...مقرراتي که شايد بتواند در همان مدت کوتاه اقامت، تغييري در رفتار زنان بدهد. شايد.

? «آتنا» 24 ساله است. زيباست. اگر تجسم اجازه بدهد که دهان بي دندان آتنا به روزهاي قبل از اعتياد بازگردد. تنها آرزوي آتنا درست شدن همان دندان هاست که مي داند اگر دندان هايش درست شود، زندگي بار ديگر به او لبخند مي زند. «10 سال قبل معتاد شدم. 25روزه که پاکم. ميرم خونه خورشيد، اونجا شربت متادون مي خورم. مادر و پدرم... چهار سالم بود که فوت کردن. من موندم پيش مادربزرگم.13 سالم بود که منو شوهر داد به يک کارگر کارخونه. ديوونه بود و منو تا حد مرگ کتک ميزد. بعد از يک سال طلاق گرفتم. رفتم پيش مادربزرگم. گفت برگرد برو. رفتم. يک پولي از شوهره گرفته بودم .تا مدتي خرجمو با اون گذروندم. خونه اين فاميل و اون فاميل و کم کم افتادم توي کار خلاف. مواد مي فروختم. خودم هم معتاد شدم. حشيش بود و عرق و بعدها کوکائين و شيشه و کراک. يکي از قوم و خويشا برام يک خونه خريده بود. خونه رو فروختم، 32 ميليون. همه پول رفت بابت مواد.» آتنا مي گويد در اين 10 سال حتي يک بار هم به خاطر مواد خودفروشي نکرده. اما کتمان هم نمي کند که اگر گرمخانه يي نبود و خانه خورشيدي نبود و اگر تمام اين درها بسته بود مي رفت براي خودفروشي. «اگه اينجا نبود...آره...براي اينکه گرم بشم، براي اينکه سرپناه داشته باشم ممکن بود هرجايي برم و هر کاري بکنم...» آتنا يکي از همان هايي است که تصور تعطيل شدن اين خانه، تنش را مي لرزاند. او که هيچ جايي براي رفتن و هيچ پناهي براي ماندن و هيچ اميدي براي ادامه دادن ندارد. «يک دلخوشي بهمون بدن. من اگه يک اتاق، دو متر جا داشته باشم و يک کار آبرومند ،چرا بايد معتاد بشم؟ امروز يک آدم پوچ و بازنده ام.» از خيابان خوابي هايش به ياد مي آورد. از نيمه شب زمستاني که توي پارک مچاله شده بود و به پاي پيرمردي افتاد که رهگذر بود. براي يک پتو يا هر چيزي که بتواند به تنش گرما بدهد. پيرمرد رفته بود و يک زيرانداز آورده بود...از دزدي هايش به ياد مي آورد. آن روزي که به آن خانه نيمه ساز دستبرد زد و تلويزيون کوچک کارگرها را دزديد. از تراول هاي جعلي که رد کرده و بابتش پول گرفته و از مادربزرگي که باعث آوارگي و اعتياد او بود چون او را به خانه راه نداد و خسته مي شود.

« کاش ديگه سوال نکنين.»

*سميرا را دوست دارم. خيلي زياد دوستش دارم. جوان است و بي اميد و متنفر از زندگي و زنده بودن و نفس کشيدن. نگاه 25 ساله اش خالي از هر شور جواني است. دخترکي که عشق را تجربه کرده و در 20 سالگي عاشقانه ازدواج کرده و خاطره زيباترين روز زندگي اش را، روز عقدش را در صندوقچه ذهنش دفن کرده و امروز، تنها آرزويش مردن است. «از 15 سالگي معتاد شدم. با حشيش شروع کردم. بابام، خواهرم، داداشم، همه معتادن. پنج بار از خونه فرار کردم. از شش سالگي خودکشي کردم. تا دلت بخواد کارتن خوابي کردم. مواد فروختم. خيلي زياد دزدي کردم اما...هيچ وقت تنمو به خاطر پول نفروختم. مصرفم کراک بود. الان خونه خورشيد متادون مي گيرم. همون جا هم کار مي کنم. قبول کردن که به شرط پاک موندنم، به من کار بدن.» سميرا نمي داند از چه زماني پاک شده. در اين 10 سال حشيش و گراس و دوا و ترياک و عرق سگي بدون مزه و کوکائين و شيشه و کراک را تجربه کرده. سه هفته قبل، بر اثر يک تشنج، حافظه کوتاه مدت را از دست داده و الان خيلي چيزها را به ياد نمي آورد. اما خوب به خاطر دارد که سه سال قبل طلاق گرفته و سه سال با شوهرش زندگي کرده. عاشق توهم است و توهم و هيچ چيز را نشنيدن و نديدن و نفهميدن و فقط در ماورايي دست و پا زدن. انگار که نيست. که از بودن نفرت دارد. «اگه از آدما موقع تولدشون مي پرسن که دوست داري دنيا بياي، من خيلي دلم مي خواد بدونم که اگه از من پرسيدن، من چه جوابي دادم؟ چرا دوست داشتم؟ من از اين زندگي خسته ام. حتي در بهترين حالت هم مزخرفه. اصولاً نفس کشيدن بي معنيه. نفس کشيدن يک ضعفه. يک ضعف بزرگ. فکر نکني چون اعتياد دارم اين طور مي بينم. بارها زندگي بدون اعتيادرو هم تصور کردم. ولي آينده رو سياه مي بينم. مثل گذشته. از بچگي تا امروز و تا فردا.» سميرا عروسک دوست دارد و هر گربه يي به غير از گربه چشم عسلي.

*سيدفاطمه ناخن هاي دو انگشت شست دست هايش را در اداره آگاهي جا گذاشته است. «ما که رسواي جهانيم. اسممو قايم کنم. خودمو که نمي تونم قايم کنم.» 47 ساله است و از 14 سالگي معتاد شده. از کوپن هاي ترياک مادر معتادش مي دزديده و پنهاني ترياک مي خورده. «وقتي برادرام فهميدن، مي خواستن منو بکشن. شبونه فرار کردم. با مرجان آشنا شدم. منو مي برد کافه. بزن و برقص بود. تا حالا نديده بودم. فکر مي کردم عروسيه. اونجا حشيش کشيدم. مشروب خوردم. با مردا قمار بازي کردم. تا منو گرفتن و بردن زندان قصر.»

فاطمه در دوران کوتاه مدت اولين حبس، در همان 14 سالگي، با هروئين آشنا شده. «آسيه شرفي، هم سلوليم بود. اعدامش کردن. اون هروئين مي کشيد. نمي دونستم هروئين چيه. اسمشو گذاشته بود ترياک افغاني. يکي از مامورا براش مي آورد. از سقف مستراح، توي قوطي کبريت براش مي انداخت پايين. به من مي گفت برم و قوطي رو بيارم. عوضش دو تا دود هم به من مي داد. اولين دفعه که هروئين کشيدم ديدم که بابا، آدم پدر و مادر و هم يادش ميره. اين چيه ديگه؟ » فاطمه در طول اين سال ها دوبار ديگر هم به زندان افتاده. دو سال و هفت سال. به دلايل متفاوت. «بچه ام هفت سالش بود. با شوهره و اکيپش مي رفتيم دزدي. من قلاب بالاي درو باز مي کردم. مامورا که ريختن من بالاي در نشسته بودم. شوهره فرار کرد. منو گرفتن. گفتم اومدم اينجا بخوابم. آگاهي آدمو مي رقصونه.مي خواستند اسم بقيه رو بگم. نگفتم.» «22 سالم بود که زن يک مردي شدم که اونم دزد بود و معتاد بود و ترياک مي خورد. پارسال مرد. يک پسر 18ساله دارم که بهزيستيه و سه ساله که اجازه نميدن ببينمش. ميگن هر موقع اعتيادتو ترک کردي و آزمايش اعتيادت منفي بود اجازه مي ديم بچه تو ببيني.»

و فاطمه در تب ديدن روي پسرکي که در يک عکس سياه و سفيد در کيف پول مادرش، خاطره شده، از سه ماه قبل به خانه خورشيد مي رود و متادون مي گيرد. «خودم بچه مو بردم بهزيستي. نمي خواستم خراب بشه. توي اين سال ها هم سر زميناي مردم کار کردم. توي خونه ها کار کردم. گدايي کردم. همه اش رفت بالاي مواد. نداشتم خرج بچه مو بدم. شوهره هم که معتاد بود و زمينگير.»

*منير وقتي به ياد دختر پنج ساله اش که در بهزيستي مانده گريه مي کند زنها مي شوند خواهر و همگي اشک مي ريزند براي غصه هاي منير. «گفتن رضايت بده تا دخترتو بديم به يک خانواده. اونوقت اجازه داري ببينيش. معتادي و حق نگهداري بچه رو نداري. پنج ماهه که نديدمش. حالا سه روزه که کراک نمي زنم. متادون مي خورم.» آيلار، دختر کوچک منير 27 ساله حاصل ازدواج صيغه يي است با مردي که او هم معتاد بود. «هروئين مي کشيد. مي گفتم اين چيه که تو ولش نمي کني؟ يک پيرزني نزديک خونه بود، به اون پول دادم رفت برام هروئين آورد. يک هفته يواشکي کشيدم. بعد از يک هفته بهش گفتم حالا منم شدم مثل تو.» شوهر صيغه يي، يک سال قبل به جرم سرقت روانه زندان شد. منير و آيلار راهي خيابان شدند. آيلار بي شناسنامه چون فرزند صيغه يي بود و منير که 500 هزار تومان، تمام دارايي اش بود. «مادرم مرده. بابام سابقه دار قديميه. مواد فروشه. رفتم خونه بابام، گفت برو مهريه تو بگير. گفتم من بچه مو مي خوام. بيرونم کرد. رفتيم دروازه غار، اتاق گرفتيم. توي حياط اژدر. معروفه. 40 تا خانواده بوديم هر کدوم توي يک اتاق. همه معتاد. صاحبخونه هم موادفروش بود. 200 هزار تومن پيش دادم و ماهي 60 تومن اجاره. دلالي مواد مي کردم. دم ايستگاه مترو چايي مي فروختم، اتاقاي مسافرخونه رو تميز مي کردم تاخرجمو دربيارم. يک روز، مامورا ريختن توي خونه. پارسال، طرح ضربت. همه رو بيرون کردن. اومده بودن دنبال صاحبخونه. شب با بچه ام رفتم مسافرخونه. فردا که اومدم اسبابمو جمع کنم، مامورا جلوي در خونه ديوار کشيده بودن. با آيلار راهي پارکا شدم. اونجا هم دلالي مواد مي کردم. چمناي پارکو تميز مي کردم و کارگر پارک، روزي هزار تومن به من مي داد. ضايعات جمع مي کردم. پلاستيک و شيشه و قوطي فلزي. گوني روي شونه ام بود و بچه ام هم پشت سرم ميومد. شهريورماه بود که ريختن توي پارک و مارو بردن گداخونه. اون پايينا. خوابيدم و بيدار که شدم زنا گفتن بچه تو بردن بهزيستي.» منير حرف مي زند و بغضش مي شکند. لابه لاي اشک ها تعريف مي کند که شوهر صيغه يي مي خواست آيلار 20 روزه را بفروشد و بابتش دو ميليون تومان هم پول گرفته بود. و تعريف مي کند که بعضي روزها که هوا سردتر بود و منير براي جمع کردن ضايعات بيرون مي رفت .آيلار را توي اتاق مي گذاشت و در را قفل مي کرد. «يک بار مامورا منو گرفتن و دو روز بردن حبس. بچه ام دو روز تموم توي اون اتاق بود. نه آبي، نه نوني.» منير هنوز هم ضايعات جمع مي کند و کيلويي دو هزار تومان به ضايعاتي هاي باغ آذري و ميدان شوش و دروازه غار مي فروشد و دلش بي تاب آيلار است.

  *نرگس. خدمتگزار خانه. تمام راز هاي آن خانه را در دلش جا داده است. نرگس و پسر کوچک 10 ساله اش و دختر جوان 18 ساله اش، اين اقبال را داشتند که از خانه فرار کنند و به کمپ ترک تولد دوباره پناه ببرند و امروز در امان از شوهر و پدري که آنها را معتاد کرد، هر سه پاکند. پاک پاک. سرگذشت عجيبي است روايت اين زن که چشم هايش، درخشش آن مردمک هاي نجات يافته از محاصره افيون، حواس مرا پرت مي کند. نرگس دبير بوده؛ دبير ادبيات اول و دوم و سوم راهنمايي. «شبا که براي تصحيح برگه هاي بچه ها بيدار مي موندم سردرد مي گرفتم. تحمل اون همه بي خوابي رو نداشتم. شوهرم معتاد بود. ترياک مي کشيد. گفت بيا بکش سردردت خوب ميشه. آموزش پرورش که فهميد، منو فرستاد براي ترک. برگشتم خونه. دوباره کشيدم. اخراجم کردن.» يک خانواده معتاد بودند. دختر، سه پسر، مادر، پدر. نرگس و دخترش براي ترک، رفتند کمپ تولد دوباره. چند روز بعد حسين هم آمد. پسر هشت ساله خانواده که چهار سال معتاد بود، از چهارسالگي. به لطف پدر. مادر و پسر و دختر نشاني آن خانه را براي هميشه از دل شان از ذهن شان پاک کردند. امروز، هر سه پاکند و خدمتگزار گرمخانه.

---

ساعت از 10 گذشته است. ملک، «خانم ملک» مسوول گرمخانه، ساعت 10 شب دوباره به گرمخانه برگشته است. فقط به خاطر من. امشب فقط به خاطر من و شب هاي بسيار به خاطر منير و نرگس و سميرا و آنها که امروز اينجا نيستند. زني که از شش سال پيش به دليلي که خودش مي داند و خودش، راه کمک به معتادان را پيش گرفته است. روزها را در کمپ اعتياد چيتگر مي گذراند و دو سه شبي در هفته به گرمخانه سر مي زند. بي خبر و ناگاه. ساعتي مي رسد و مي ماند تا نيمه شب. آنجا که از تاکسي تلفني و سرويس شخصي خبري نيست. «خودمو مي سپرم به خدا. مي رم سر کوچه، دربست مي گيرم.» کجا؟ چهارراه مولوي بالاتر از ميدان شوش، ساعت 12 يا يک نيمه شب، دربست به سمت سعادت آباد.

«مياي با هم بترسيم؟»

-نه خانم ملک. من از اين جراتا ندارم. اينجا مولويه. اين محل شوخي سرش نميشه.

نرگس برايمان چاي مي آورد. ساعت خاموشي گرمخانه است. اما حدس مي زنيم که همه، گوش شده باشند براي حرف هاي ما. صدايي نيست. سکوت، سکوت و در پس آن هجمه سکوتي که در کوچه يله داده، چها که مي گذرد. «اينجا سرپناهه. طبق مقررات، بايد ساعت 7 صبح يک چاي بخورند و بروند. ساعت 5 يا 6 بعدازظهر هم اگه خواستند دوباره برگردند. اما اگه برنگشتند بايد دليل داشته باشند که اونشب رو کجا بودند. ما بايد بدونيم کجا بودن. زندان؟ گداخونه؟ شهرستان؟ خونه فاميل؟ اگه شوهر و فاميل دارن پس اينجا چه کار مي کنن؟ اگه هم ندارن و بي پناهن بايد به مقررات اينجا احترام بذارن. تا سه شب غيبت داشته باشند بدون دليل موجه، بعد از اون اخراج مي شن. مي دونم که شايد دليل هاشون هم دروغ باشه. اينا مسجد که نرفتن. هر کجا که رفتن اون به خودشون مربوطه. من گفتم شما از ساعت 7 و 8 صبح تا 5 و 6 بعدازظهر آزاديد که هر کاري بکنيد. اما بايد مقررات اينجارو رعايت کنيد. اوايل که من اومده بودم، توي يکي از جلسات، يکيشون حرف خوبي زد. گفت خانم، ما 8 صبح از اينجا بريم. بريم خونه خورشيد متادون بخوريم. جايي نداريم. بايد بريم توي پارک بشينيم. اونجا يکي مياد بهمون پيشنهاد ميده، پول هم ميده ما هم دنبالش مي ريم و همين طوري ميشه که دوباره مواد مصرف مي کنيم. ديدم حرفش درسته. با مسوول انجمن صحبت کردم. گفتم اين زن ها سر راه برادر من و پسر تو قرار مي گيرن. يک بار کمتر، يعني يک آسيب کمتر. انجمن رو راضي کردم که اين زن ها اگه دوست دارن، برن خونه خورشيد و متادون بخورن و سريع برگردن. هرکسي که بود هم، ظهر اينجا غذا بخوره. اينا توقعي ندارن. آخر خطي اند، خيلي قانعن. همون عدسي که شب براي شام درست مي کنيم ظهر هم مي خورن. صبحانه فقط چاي بود. طبق مقررات. من ديدم درست نيست. يک کف دست نون و پنير چه خرج و هزينه يي رو زياد مي کنه؟ اگه به خاطر يک صبحونه دو ساعت ديرتر برن توي خيابون باز هم به نفع همه ماست.»

-بيرون، توي کوچه ديدم موادفروشا با اين خانم ها حرف مي زدن و اون خانم ها مي گفتن الان وقتش نيست و بعداً و از اين طور صحبتا. هيچ نظارتي به محيط بيرون ندارين؟

«ما از در اين خونه به اون طرف رو نمي تونيم کنترل کنيم. تا سر کوچه رو کنترل کنم، آخر کوچه رو چه کار کنم؟ پارک رو چه کار کنم؟ شب رو چه کار کنم؟ من گفتم که ورود وسايل مصرف و مواد ممنوع. وسايل مصرف هم خودشون مي دونن، يعني سنجاق و پايپ و زرورق. همه رو ازشون مي گيرم. مواد هم که ميارن، که طبيعيه که مواد همراهشون داشته باشن، ازشون مي گيرم. بارها بهشون گفتم دلتون به حال خودتون بسوزه. صبح تا شب گدايي کردين و به آدم بزرگ و بچه التماس کردين و مواد مي خرين و من اينجا ازتون مي گيرم و مي ريزم توي دستشويي. اي کاش که همون مواد قديمي بود. اي کاش که ترياک و هروئين بود. با هر چيزي که شروع کردن، آخرش به شيشه و کراک ختم مي شه.»

- کار کردن با اين زن ها، اصلاً اين خانم هارو چطور تعريف مي کنيد؟

«من چرا اينجا هستم؟»

-به اين زن ها علاقه دارين؟

«اينها آخر خطند. باورتون نمي شه. کلام راستي که از اين زن ها مي شنوم از هيچ کس نمي شنوم. اينها چيزي ندارن که به خاطرش دروغ بگن.»

-يعني شما فقط به خاطر صداقتشون باهاشون کار مي کنيد؟

«دوستشون دارم. حرفمو گوش مي کنن، وقتي باهم دعا مي خونيم و همه شون گريه مي کنن اون حس معنوي که پيدا مي کنم هيچ جايگزيني نداره. من ميام اينجا که بفهمم يک زن، يک انسان چقدر غرق شده و هيچ کس نبوده که دستشو بگيره. وقتي اينا گريه مي کنن مي تونم بغلشون کنم و بهشون بگم که من هستم، من پيش تو هستم، درکت مي کنم، شايد در يک مورد، اون هم مصرف مواد با تو اشتراک ندارم ولي در 99 مورد مثل تو هستم. من هم زنم. من هم مادرم. من هم سختي کشيدم.»

-چرا؟ 70 درصد جامعه مي گه که آدم معتاد بايد بميره. شما چرا با اين زن ها کار مي کنيد؟

«اين زن ها به هر دليل به يک بيماري مبتلا شدن. مگه علم ثابت نکرده اعتياد يک بيماريه؟ بيماري که عوارضي هم داره. اگه همه دست به دست هم بديم مي تونيم عوارض اين بيماري رو براي جامعه و براي خود اين زن ها کمتر کنيم. من اگه اينجام، فقط به خاطر خود اين زن ها اينجام.»

-واقعاً اطمينان دارين که هيچ نگاه چندش آوري به اين خانم ها ندارين؟

«تا حالا نداشتم. اين خانم ها اگر خلافي هم انجام مي دن به خاطر مواده. يک مرد معتاد به راحتي از ديوار خونه مردم بالا ميره. يک زن معتاد چه کار کنه؟ از ديوار خونه مردم بره بالا؟ دزدي کنه؟ قالپاق باز کنه؟ مجبوره که در دسترس ترين کار و انجام بده. اغلب اين زن ها به خاطر مواد تن به روسپيگري دادن. اولش سخت بوده. مثل دروغ گفتن. بعد، عادت کردن.»

-هيچ وقت به خودتون اجازه دادين اين خانم هارو دوست خودتون بدونين؟ باهاشون صميمي بشين؟

« نه. طبق گفته خودشون که مي گن به هيچ کس اعتماد نکن.»

-چقدر بهشون احترام مي ذارين؟

«اين خانم ها براي من با بقيه آدم ها هيچ فرقي ندارن. اتفاقاً به اين خانم ها بيشتر احترام مي ذارم تا به شما. چون شما، اون بيرون کسي رو داري که بهت احترام بذاره ولي اينا، نه.»

-شما چه کسي رو در ايجاد اين شرايط براي اين خانم ها مقصر مي بينيد؟

«فقر، ناآگاهي خانواده. اغلب اين زن ها در محيط هاي بيمار رشد کردن و اون محيط روي اينها تاثير گذاشته. خيلي طول مي کشه تا بفهمن چقدر و چطور بايد از اون محيط جدا بشن. هر بار که بهشون مي گم اگه کار بدي بکنين شايد اخراج بشين، همه شون گريه مي کنن. اينجا رو دوست دارن چون پاکه، امنه. همه شون، هم منو مي خوان، هم اينجارو مي خوان و هم، هر روز صبح مي رن که ترک کنن. البته اينجا محل ترک نيست. اينجا فقط يک سرپناهه. براي کسي که هيچ جايي نداره. ولي همين خانم ها به من التماس مي کنن که براي ما بافتني و کوبلن بيار. يعني چي؟ يعني دوست دارن پاک باشن. دوست دارن کار کنن. کار سالم. همه شون عاشق کارند. نه گدايي. کار. دست من بسته است. بارها از همين جا تا سر کوچه گريه کردم و رفتم که چرا من؟ چرا بايد ببينم و کاري از دستم برنياد؟»

-پايان وضعيت اين خانم هارو هم به اندازه مردهاي معتاد دردناک مي بينيد؟

چه فرقي مي کنه؟ به يک اندازه دردناکه. اينها هم يک وقتي به علت مصرف زياد، يا گوشه پارک مي ميرن يا اينجا. مواد عين موريانه از داخل خورده. حالا چه خونه ويلايي باشه و چه يک آلونک. موريانه خورده و دير يا زود فرو مي ريزه.

---

ساعت، يک و نيم نيمه شب است. اهالي کوچه مرغي ها خوابند؟

---

معلم روي تخته سياه نوشت؛ در آينده مي خواهيد چه کاره شويد؟

زن مي نويسد؛ -

زن مي نويسد؛-

زن مي نويسد؛ -

زن مي نويسد؛ -
يادداشت
ما و آنها
ايمان بيات فر

«... در بحث کاري از او ساخته نبود، نه بدان خاطر که هر مقدار استدلال قادر به درهم شکستن ايمان او باشد بلکه صرف شنيدن صداي ديگري او را به نحوي دردناک درهم مي ريخت، انديشه هايش را در دم مي آشفت و اين انديشه هايي بود که در آن سال هاي سال، در تنهايي ذهني که از دشتي بي آب خشکيده تر بود، هيچ صداي فرد زنده ديگري هرگز با او درنيفتاده، درباره آن اظهار عقيده نکرده و آن را تاييد نکرده بود...»ہ

هنوز شب نشده بود، حوالي خيابان مولوي بوديم. اينجا منطقه پايين نشيني است که پر است از آدم هاي جورواجور... داخل کوچه يي مي شويم، محله يي است قديمي و سنتي با تمام قاعده هايش. قرار است به شلتري برويم که محل زندگي زن هاي معتاد بي خانمان است. کنار در شلتر ايستاده ايم و منتظر مي شويم، خانه يي است روبه روي يک حمام عمومي، همه چيز اين محله، حتي آدم هايش هم قديمي اند، فضا و آدم هايي که اين روزها ديگر خيلي سخت گير مي آيند...

داخل مي شويم، اولين چيزي که توجه مرا به خودش جلب مي کند، تکه کاغذ دست نويسي است که به ديوار چسبانده شده است. ساعت30/8 صبح چاي... ساعت6 عصر چاي... ساعت8 شب شام... ساعت30/9 خاموشي... استعمال مواد مخدر در داخل شلتر ممنوع... مراودات مالي با سايرين ممنوع، بددهني... به خودم مي آيم، خانه يي قديمي است با اتاق هايي دور تا دور حياط در اتاقي که به نظر مي رسد دفتر شلتر است، منتظر مي شويم. بعد از هماهنگي به داخل حياط مي رويم و وارد اتاقي مي شويم. اتاق کوچکي است که چهار تختخواب دوطبقه در آن قرار دارد. سه دختر نسبتاً جوان در اين اتاق هستند، خيلي راحت تر از آن چيزي که فکر مي کردم شروع مي شود... سوال هايي پرسيده مي شود و به دنبال آن جواب هايي... جمله يي که بارها و بارها شنيده ام در ذهنم نقش مي بندد؛ اينکه هيچ وقت نمي تواني به يک معتاد اعتماد کني... توجه ام را به صاحب صدا مي دهم؛ دختري است جوان که چهره يي معصوم دارد، اسمش سميرا است. اصرار داشت اسمش را بگويد و اينکه دايي اش کارگردان سينما است، دليلش هم اين بود که شايد فکر مي کرد کسي از بستگانش اين نوشته را در روزنامه بخواند.

او مي گفت زندگي اش را باخته و در بهترين حالت هم زندگي را دوست ندارد. وقتي از او پرسيده شد که بهترين خاطره اش را بيان کند، بدون هيچ مکثي پاسخ داد هيچ خاطره خوبي در زندگي اش نداشته است... نمي دانست امسال چه سالي است. فکر کردن به آينده را دوست نداشت.

اعتياد را در 15سالگي و با حشيش تجربه کرده بود، او مي گفت؛ «اگر اين زندگي براي من لذتي داشته است همه و همه آن لحظه ها، زماني بوده است که به چيزي فکر نمي کردم...» وقتي قرار شد بگويد آرزويش چيست، مرگ را انتخاب کرد. حرف آخر سميرا خيلي چيزها را برايم روشن کرد؛ «اگر بايد باشم پس چرا عذاب مي کشم، اگر هم نبايد باشم پس چرا ناخواسته ادامه مي دهم...»

يک نوع پوچي مطلق پشت اين حرف سميرا بود، اينکه او ديگر هيچ چيزي را براي از دست دادن ندارد...

به اتاق ديگري رفتيم، اينجا هم مثل اتاق قبلي از تخت و بخاري و اين جور وسايل پر شده. روي ديوار اتاق، عباراتي با مضمون ترک اعتياد و گفتارهايي از ائمه با حروف بزرگ نوشته شده...

باز هم سوال هايي پرسيده مي شود و به دنبال آنها جواب هايي، شايد هم يک جور بازي با کلمات باشد... زني که به نسبت بقيه مسن تر است از خودش مي گويد؛ «مادرم معتاد بود، از مواد او استفاده مي کردم، يه کم بعد از آن لو رفتم... شبونه از خونه فرار کردم و اومدم تهران، يه خرده گذشت که افتادم زندان، هروئين يادگاري من از زندونه... چون اوضاع و احوالم اين طوره بهزيستي اجازه نميده بچه ام رو ببينم...»

آنها حرف زدن را دوست داشتند. با هر سوالي که پرسيده مي شد تا حدودي سردرگم و کلافه مي شدند. بي حوصله بودند و اين حس در تک تک آنها ديده مي شد... سوال ها پرسيده مي شد و من گاهي براي خودم چيزي يادداشت مي کردم.

اينجا داخل اين «جان پناه» انگار همه با اعتياد بزرگ شدند، آيا آنها به دنيا مي آيند تا معتاد باشند، معتاد زندگي کنند و معتاد بميرند؟ نمي دانم... دقيق تر که مي شوم، مي بينم واقعاً بعضي از آنها به اصطلاح خودشان آخر خطي اند، اينجا همه به نوعي هواي همديگر را دارند و از اوضاع و احوال هم باخبر هستند، اينکه چه کسي چه چيزي مصرف مي کرده است، اينکه چه کسي چند روز پاک هست، اينکه چه کسي به چه چيزي علاقه دارد و خيلي چيزهاي ديگر... همه اين زن ها از وضعيت شلتر راضي هستند، از غذايي که به آنها داده مي شود، از لباس هايي که برايشان آورده مي شود... شايد به خاطر اينکه آنها در زندگي ياد گرفتند راضي باشند، چون در بسياري اوقات آنها فقط در شرايط قرار گرفتند و مجبور به «انجام» کاري بودند تا «انتخاب» آن. آنها از خيلي چيزهايي که از داشتن شان محرومند راضي اند...

نمي دانم، اما اگر تک تک حرف هاي آنها دروغ باشد، من آنها را باور مي کنم و حق را به آنها مي دهم. هيچ تضميني نيست، شايد اگر ما هم در شرايط آنها قرار مي گرفتيم سرنوشتي مشابه آنها داشتيم... شرايطي دشوار و به شدت تلخ. جايي مي خواندم که يک معتاد از يک بيماري سه بعدي جسم، روح و روان در عذاب است و هريک از اين ابعاد به طور جداگانه موضوعي است بسيار مهم و پيچيده.

فاصله يي بين ما و آنها است، مرز ميان يک انسان پاک و يک فرد معتاد. اين مرز دنيايي است که به هيچ وجه براي ما قابل تصور نيست و شايد دليل اين مساله که باعث مي شود گاه حق را به آنها بدهم، فقط و فقط مرز ميان ما و آنها است.

*بخشي از کتاب مامور سري اثر جوزف کنراد
عناوين اين صفحه
چراغ زندگي را خاموش کنيد
ما و آنها
دوست دارم بميرم به ديدن خورشيد...*

دوست دارم بميرم به ديدن خورشيد...*
علي نواصرزاده

1- اولين چيزي که نيمه شب، بعد از بيرون آمدن از خوابگاه زنان مولوي نفسم را بند آورد، آرزوهاي بزرگي بود که يکي يکي شنيده بودم. آنجا پر بود از دختراني که زماني زيبا بوده اند، با روياي يک زندگي شيرين در سر. دختراني با دندان هاي کاملاً از بين رفته. با تجربه هايي تلخ و روحي تکه تکه شده. حکايت زنان خوابگاه، اعتياد و خودفروشي نبود. حکايت فراموشي زجرهاي بي شماري بود که تا پوست و استخوان شان نفوذ کرده بود. چهره هايي در هم شکسته که مي شد در آنها «دشنام پست آفرينش» را حس کرد.

2- شلتر چهار اتاق و يک آشپزخانه دارد؛ اتاق هايي که آدم هايش جور خاصي چيده شده اند. آنهايي که مشکلات کمتري دارند در يک اتاق و پردردسرها در اتاق ديگر. قوانين سفت و سخت شلتر قرار است نظم را به ميان کساني بياورد که خودشان محصول بي نظمي جامعه اند. با آن خو گرفته اند. پر از دختراني که گاهي هستند، گاهي نيستند و براي نبودن شان هميشه بهانه هايي دست اول دارند و همه اين بهانه ها را مي شناسند. به هرحال آنها هم گاهي بايد به خودشان ثابت کنند که هستند. گيريم اين بودن را از نظر من بد تعبير مي کنند. اما همه از وجود خوابگاه راضي اند. آنهايي که شب را در آنجا هستند به جان همه دعا مي کنند. اينجا برايشان مکاني امن است. خارج از محيط کاملاً مردانه يي که بيرون بر وجودشان سايه افکنده است. در نظر آنها کار بزرگي انجام شده است که زنان بي سرپرست يا معتاد، شب را داخل کارتن ها، کنار پل ها يا ميان پارک ها به صبح نرسانند. هيچ کس مشکلي ندارد انگار. اما من حس مي کنم خلاء وحشتناکي آنجا را پر کرده است.

وقتي از خانمي که داشت زنگ در خوابگاه را پي در پي فشار مي داد و عرقي سرد روي پيشاني اش نشسته بود خواستم به خانم سام گيس پيغام برساند ما بيرون منتظريم به من گفت؛ «سام گيس؟ سام گيس نداريم. اسمش چيه؟»

نگاهش کردم. فهميدم قدم در اتاق هايي مي گذارم که آدم ها جز اسم کوچک شان قرار نيست چيز ديگري داشته باشند. شايد حتي صاحب جسم شان هم در اين وانفساي پرپيچ و خم زندگي شان کس ديگري باشد و شلتر پر بود از اين خلأ. از اين زنان که هيچ کس نبودند و چقدر نوشتن از اين جور نبودن ها سخت است.

3- اين زنان در نظر اجتماع من ناهنجارند؛ بيمارهايي که بخش اعظم جامعه حتي به خودش اجازه نمي دهد وجودشان را باور کند. اما آنچه من در خوابگاه ديدم يا در اغلب ديالوگ هايي که به سختي رد و بدل مي کرديم، هيچ نکته نفرت انگيزي وجود نداشت. غريب بودند براي من. رنج هايشان را شايد هيچ گاه نتوانم حتي تجربه کنم يا نوع نگاه شان به زندگي را. اما هستند و من اين بودن را با تمام وجود، از عروسک هاي آتنا که پشت تختش يواشکي چيده شده بود، حس کردم. از بغضي که در صداي تک تک شان نهفته بود، از اينکه بعد از پنج دقيقه بلااستثنا اشک در چشمان شان حلقه مي زد، از تصميم شان براي ترک اعتياد حتي براي يک لحظه، از قول هايي که به ما مي دادند و مي دانستم که هيچ وقت عمل نمي کنند، از کتاب هايي که سميرا در دست گرفته بود، از لذتش وقتي درباره کتاب هايش هم کلام شديم، يا از شوق چند نفري که دور هم نشسته بودند و جدول مشترک شان را حل مي کردند، از حس مادرانه و گر گرفتن شان وقتي درباره نديدن بچه هايشان حرف مي زدند، از سرخوشي فاطمه که از گذشته هاي دور است و غم وحشتناک نگاه سميرا، از تلاش شان براي زنده ماندن، از خنده هايشان و از حکايت هاي طولاني زندگي شان.

نيمه شب که از در خوابگاه بيرون آمدم... به خودم گفتم؛ «نه پسر... هيچ کدام از اينها نمي تواند نفرت انگيز باشد.»

4- مي گويند فراموشي گاهي بهترين نعمت خداوندي است. نمي دانم. خسته و گرسنه ام. چراغ هاي شهر... نورافشاني هاي پي در پي... حال و هواي عيد، فست فودها و دنياي مردانه پر از سوءتفاهم و رياکاري مرا در خودم غرق کرده است. به گراهام گرين فکر مي کنم. به اينکه؛ «هيچ انساني شاد و خوشحال نيست مگر اينکه بي نهايت خودپسند، يا جاهل مطلق باشد.»

با تمام وجود مي پذيرمش. سميرا ذهنم را مشغول کرده است... که مي خواهد باشد و نباشد... تيره و تار است... ياد حرف هايش که مي افتم... ياد دردهاي تجاوز به روح و جسمش که داغون ترش کرده مي افتم، دوست دارم با تمام وجود پايم را روي پدال گاز فشار دهم... فرياد بزنم... بشوم مثل بقيه مردم فراموشکار اطرافم.... نچ نچي کنم و بگذرم. از ياد ببرم که اين زن ها خسته اند از بودن... از همه چيز. بيماراني که از فراموش شدن بيزارند. سعي مي کنم، نمي شود... نمي توانم... آتنا و سميرا و فاطمه و شلتر بخشي از وجودم شده اند و من انگار قرار است ساليان سال در کنار آنها زندگي کنم.

ہ بخش از شعر زيبايي که نه شعر کاملاً به خاطرم مانده و نه اسم شاعر؛

«دوست دارم بميرم به ديدن خورشيد

دلم گرفته ازين زندگي خفاشي

برو به خانه عزيزم که برنخواهم گشت

که آب. پشت سر مرد مرده مي پاشي.»


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام