بيژن موميوند
چندان جاي تعجب ندارد که تزوتان تودوروف فرانسوي از دو هزار سال تاريخ نشانه شناسي سخن مي گويد، چراکه نشانه شناسي ريشه در کهن ترين روزگاران کنش آدمي دارد و در هزارتوي پر رمز و راز تاريخ پرورده شده است. با اين همه از زماني که فردينان سوسور از ضرورت پايه گذاري علمي تحت عنوان «نشانه شناسي» سخن گفت تنها يک قرن مي گذرد. ابتدا نشانه شناسي را بيشتر در زبان و واژه ها جست وجو مي کردند اما اکنون حد و مرز نشانه شناسي بسيار فراتر از زبان رفته و طيف وسيعي از پديده ها و کنش هاي اجتماعي، فرهنگي، سياسي و... را دربرمي گيرد و پرداختن به رمزگان لباس ها، غذاها، حرکات و... جايگاه مهمي در نشانه شناسي دارند. ماشين ها، لوازم خانگي، ساختمان ها، لباس ها و... قبل از هر چيز دلالت بر موقعيت اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي افراد دارند و در حقيقت نشانه هايي هويت بخش و منزلت آور هستند.
نشانه شناسي در ايران با نام فرزان سجودي گره خورده و او در اين حوزه کتاب ها و مقالات زيادي منتشر کرده است. با توجه به فرا رسيدن سال نو و توجه ويژه ايرانيان در اين ايام به خريدن لباس به سراغ سجودي رفتم و درباره نشانه شناسي زندگي روزمره (با تکيه بر لباس) با او به گفت وگو نشستم. به اعتقاد او نشانه شناسي لباس در بين نظام هاي نشانه يي از اهميت بالايي برخوردار است و نقش ويژه يي در فهم زندگي روزمره و مناسبات آن دارد.
---
-به عنوان مقدمه بحث در ابتدا لطفاً اشاره مختصري داشته باشيد به سير چگونگي پيدايش و تکامل نشانه شناسي و اينکه چگونه نشانه شناسي از زبان شناسي به نشانه شناسي فرهنگي رسيد.
نشانه شناسي به مفهوم امروزي در اوايل قرن بيستم توسط فردينان دو سوسور در اروپا و چارلز ساندرز پيرس در امريکا بنا نهاده شد. اگرچه اين دو هيچ ارتباطي با هم نداشتند و نمي توانستند با هم تبادل آرا داشته باشند اما گويي در اين مقطع با توجه به سير تحولات رشته هاي علوم انساني، تولد اين علم ضرورت پيدا کرده بود. سوسور چون از يک رويکرد نشانه شناختي به مطالعه زبان مي پردازد قبل از اينکه به دنبال نوشتن يک دستور زبان باشد، به دنبال توجيه اين است که زبان به عنوان يک نظام نشانه يي چگونه کار مي کند، کارکردهاي اجتماعي آن چيست، دلالت در آن چگونه شکل مي گيرد، چگونه معنا توليد و دريافت مي شود و... بنابراين به اين نتيجه مي رسد که علم بزرگ تري به نام نشانه شناسي مي تواند وجود داشته باشد. براي اينکه انسان تنها از طريق زبان عمل دلالت و توليد معنا را انجام نمي دهد بلکه آدمي در آيين ها، رفتارها، ژست ها، لباسي که مي پوشد و... پيوسته در حال توليد متن و معنا است. سوسور در تعريف نشانه شناسي مي گويد؛ «نشانه شناسي علمي است که به مطالعه اجتماعي نشانه ها مي پردازد.» بنابراين مي توان گفت سوسور از همان ابتدا به شکلي، مفهوم يک نوع از نشانه شناسي اجتماعي يا فرهنگي را در ذهن داشته است پس نشانه شناسي علمي مانند فيزيک نيست که ظاهراً قواعد آن عام و جهانشمول است و به نظر مي رسد ربطي به فرهنگ هاي جوامع مختلف ندارد. وقتي به زندگي اجتماعي نشانه ها اشاره مي کند، يعني نشانه ها در بافت ها و بنيان هاي فرهنگي مختلف، ممکن است کارکردهاي دلالتي متفاوت داشته باشند. از سوي ديگر پيرس تقسيم بندي جالبي از نشانه ها ارائه مي دهد و آنها را به شمايلي، نمايه يي و نمادين تقسيم مي کند. شمايلي مبتني بر مشابهت است (عکس، کاريکاتور، ماکت)، نمايه يي مبتني بر مجاورت است(مانند دلالت ردپاي گرگ بر گرگ، بوها، طعم ها) و نمادين مبتني بر قراردادهاي اجتماعي يا وضعي است. (زبان، چراغ هاي راهنمايي) هرچند به جاي اين سه طبقه از نشانه ها به اعتقاد اکو بهتر است از سه نقش نشانه يي سخن گفت. بنابراين يک نشانه ممکن است در بافت ها و کاربردهاي مختلف شمايلي يا نمايه يي يا نمادين باشد. سوسور چون زبان شناس بود از يک راه به نشانه شناسي پرداخته و پيرس چون يک فيلسوف پراگماتيست و منطق دان بود از راه ديگري وارد بحث شده است. در واقع سوسور و پيرس پايه هاي حرکت نشانه شناسي را پي ريزي مي کنند و در اين مرحله آغازين اصطلاحات تعريف مي شود، قلمرو آن شکل مي گيرد و... در سال هاي بعد نشانه شناسي به رشد خود ادامه مي دهد و نشانه شناسان پساسوسوري چون ياکوبسن، بنونيست، يلمسلف و ديگران ظهور مي کنند. در فرانسه مکتب نشانه شناسي پاريس شکل مي گيرد، و همچنين رولان بارت در دهه 60 به نوعي احياگر نشانه شناسي سوسوري مي شود که البته بعدها راه خود را در مسير پساساخت گرايي ادامه مي دهد. در حقيقت بارت با کتاب عناصر نشانه شناسي سعي مي کند همان علمي را که سوسور پيش بيني کرده بود، پايه گذاري کند. همچنين در امريکا نشانه شناسي پراگماتيستي و سنت پيرسي به شکل نشانه شناسي رفتاري ادامه پيدا مي کند و امروز کساني مثل سبئوک روي نشانه شناسي جانوري و توليد معنادار نشانه از سوي جانوران کار مي کنند. اين دو جريان و وارثان آنها هر کدام راه خود را مي روند اما در جاهايي نيز توسط کساني چون امبرتو اکو تلاش مي شود همپوشي هاي بين اين دو جريان صورت بگيرد. نکته جالب و آن چيزي که به کار ما مي آيد اين است که چه در قلمرو نشانه شناسي پراگماتيستي امريکا و چه در حوزه سوسوري و اروپايي سرانجام به اين سمت گرايش پيدا کرده اند که نشانه ها را در بافت فرهنگي شان مطالعه کنند و فرهنگ را به مثابه يک نظام پيچيده نشانه يي يا نظام نظام هاي نشانه يي بررسي مي کنند. نشانه شناسي به اين سمت آمده که در فرهنگ هاي متفاوت، چيزها چگونه کارکرد نشانه يي پيدا مي کنند. تکه يي از پوشاک قبل از اينکه نشانه باشد يک چيز است و ممکن است در يک نگاه خيلي معمولي فقط پوشش و محافظ ما در مقابل عوارض آب و هوايي و... باشد اما رويکرد نشانه شناسانه به اين مي پردازد که تکه هاي پارچه و لباس چگونه به نشانه تبديل مي شوند و در يک فرهنگ ارزش دلالتي پيدا مي کنند.
- در مورد تبديل شدن يک شيء (در اينجا لباس) به نشانه و تفاوت هاي دلالتي آن، يک مثال عيني که تفاوت هاي معنايي و دلالت شناسانه مختلف داشته را تفسير کنيد؟
به عنوان مثال به کراوات مي توان اشاره کرد. کراوات از نظر مادي يک تکه پارچه است اما اين تکه پارچه وقتي به نوع خاصي از پوشاک تبديل مي شود کارکرهاي ويژه يي پيدا مي کند و در يک دوره از تاريخ (مثل تاريخ معاصر ايران) قلمرو دلالتي آن با تغييرات و افت و فرودهاي زيادي همراه مي شود و به مثابه يک نشانه بسيار پويا عمل مي کند. در واقع پويايي کارکردهاي نشانه يي کروات بازتابنده و همسو با تحولات اجتماعي معاصر ماست. کراوات که پوشاک بي نشان طبقه متوسط در سال 54 و 55 بوده، بعد از انقلاب دلالت هاي متفاوت و گاه متضاد پيدا کرده است. زماني بر ضدانقلاب بودن، ليبرال بودن، و طرفدار غرب بودن فرد دلالت مي کرد (و در بافت هايي هنوز مي کند). بعد به تدريج تغيير مي کند و برخي گروه هاي اجتماعي مثل پزشکان کراوات زدند در اين برهه کراوات زدن علاوه بر کارکرد قبلي اش (يعني دلالت بر نوعي مخالفت با جريان فرهنگي مسلط) به يکي از نشانه هاي برخي گروه هاي شغلي اجتماعي از جمله پزشک ها، وکلا و بعدها شاگرد بوتيک ها و... تبديل شد که در اين کارکرد جديدش الزاماً همان دلالت قبلي بر ليبرال بودن را همراه نداشت. علاوه بر اينها کسي که کراوات مي زند شايد هم داماد و شايد هم نشانه عيد باشد (چون بعضي ها در ديد و بازديدهاي سه چهار روز اول عيد کراوات مي زنند) و اين حيات پويا وابسته به اوج و فرودهاي زندگي اجتماعي است. شايد بتوان گفت تصرف سفارت امريکا در زندگي نشانه شناختي کراوات يک اتفاق مهم بود و براي مدتي کراوات را به قلمرو ليبرال بودن و اپوزيسيون نظام بودن راند چرا که اين اتفاق يک جريان کراوات زن را از صحنه سياسي ايران خارج کرد (چون اعضاي دولت موقت کراوات مي زدند). اين مثال کاملاً مشخص مي کند امروز نشانه شناسي به قلمرو زندگي اجتماعي و روزمره انسان ها کشيده شده و زندگي ما پر از نشانه هاي معنادار است و معناهاي نشانه ها نيز ثابت و هميشگي نيست و با توجه به تحولات اجتماعي دائم در حال تغيير هستند. ديديم که چطور قلمروي دلالي يک قطعه لباس ارتباط جدايي ناپذير با تحولات اجتماعي دارد و چطور چندلايه و ناايستا عمل مي کند.
- نشانه شناسي چگونه و از چه زماني به متن زندگي روزمره کشيده شد و چه جريانات فکري و فرهنگي باعث اين کار شدند؟
از حدود دهه 60 ميلادي و به دنبال اعتصابات دانشجويي و کارگري در مه 1968 ظاهراً دوران جديدي در اروپا و سپس در سراسر جهان آغاز شد که از قضا همسو بود با پررنگ تر شدن نقش نشانه شناسي در مطالعه زندگي روزمره. به قول بودريار سرمايه داري در اين برهه داشت به سمت اقتصاد سياسي نشانه حرکت مي کرد و به جاي کالا، «نشانه- کالا» توليد مي کرد. همه چيز در ابعاد گسترده يي تبديل به متن شده بود. با گسترش سرمايه داري، توليد برند، تبليغات بازرگاني، شأن نشانه يي کالاها و مصرف گرايي گسترده باعث شد انسان ها به ماشين هاي خوانش متن هاي پيرامون تبديل شوند (به قول بودريار غلبه ابژه بر سوژه) گويي که انسان مدرن سيزيف وار محکوم به خواندن ابدي شده و زير سلطه متون قرار گرفته است. ما بيش از آنکه به عنوان فرد کنترل کننده معنا و رفتار خود باشيم، اين نظام هاي اجتماعي هستند که به رفتار ما معنا مي دهند و بنابراين تولد نشانه شناسي فرهنگي نيز امري اجتناب ناپذير بود چون فرهنگ وارد قلمرو تازه يي شد و زير سيطره هجوم نشانه ها، تبليغات، مصرف گرايي و... قرار گرفت. تا قبل از سلطه «نشانه-کالا» جنبه بهره وري و کارکردي کالاها و لباس ها شايد به جنبه ارزش نشانه يي آنها مي چربيد اما اکنون کالاها بيش از بهره وري، شأن اجتماعي و نشانه يي پيدا کرده اند (اعم از لباس، موبايل، وسايل خانگي، ماشين و...). خريد وسايل و لباس هاي مد روز به خاطر کارکرد و بهره وري بهتر آنها نيست بلکه بيشتر دلالت بر قدرت اجتماعي و اقتصادي فرد دارند.
بارت در فرانسه از بنيانگذاران نشانه شناسي فرهنگي است که راجع به معماري، برج ايفل، اتومبيل، لباس و...حرف زده ولي به اعتقاد من نشانه شناسان مکتب تارتو- مسکو و کساني چون لوتمان، آسپنسکي، تروپ و سونسون در سوئد در نظريه پردازي در باب نشانه شناسي فرهنگي نقش اساسي داشته اند.
-در نشانه شناسي فرهنگي، تبديل شدن کالا به نشانه موضوع و مساله اصلي است يا تبديل شدن کالا به متن؟
هر دو، ولي در ابتدا چيزها (کالاها) زندگي روزمره، شأن نشانه يي پيدا کردند و در گام بعدي فراگيري متوني مطرح است که کالاها نيز به بخشي از آن تبديل مي شوند. همه کالاها غير از کارکردهاي واقعي شان، تبديل به متون صوري (تصويرها، تصويرهاي متحرک، تلويزيون، بيلبوردها، پوسترهاي تبليغاتي و...) شدند. يک فضاي درهم آميخته از هنر و نظام هاي توليد معنا و متن، کالا و... به وجود آمده که حول «متنيت- نشانگي» مي چرخد. عصر، عصر توليد نشانه است و کالا در حاشيه توليد نشانه قرار گرفته است. ويژگي مشخص و بارز کالاها در مراحل اوليه جامعه سرمايه داري استحکام و کارکرد بالاي کالا بود اما امروز کالاها را به اين دليل توليد نمي کنند که ماندگاري بالايي داشته باشند بلکه به اين دليل توليد مي کنند که شيک هستند و شيکي يک مفهوم نسبي است که بناست پذيرفته شود و براي دارنده کالا، شأن اجتماعي توليد کند. نظام هاي متني که اين مفهوم را به کالاها و وسايل مي بخشند، چند روز ديگر همين صفت شيکي را از آن مي گيرند و کالاي ديگري را جانشين آن مي کنند. اقتصاد اکنون دائماً در فضاي دلالت کار مي کند نه در فضاي بهره وري و کارکرد کالا؛ اينچنين است که نشانه ها و متون از اصل مهم تر شده اند. مثلاً در تبليغات پودر لباسشويي گفته مي شود حاوي آنزيم هاي ليپاز و فلان. همه هم مي گويند فلان چون اصلاً نمي دانند چه هست. توليدکننده هدفش از توليد اين متن اين است که ما را مرعوب متني کند که از گفتمان علمي بهره گرفته است.
- توليد متن و منزلت بخشي از طريق متن در مورد لباس چگونه صورت مي گيرد؟
در مورد لباس اين اتفاق اين گونه مي افتد که مثلاً مي گويند نيکول کيدمن از مزون x لباسش را خريده و در جشنواره کن شرکت کرده بود. اين يک پيرامتني است براي متن لباس او يا برعکس لباس او پيرامتني است بر متن مزون و مارک لباسي که قرار است از طريق او شأن پيدا کند. در چنين بستري است که مساله برند جايگاه نشانه شناختي پيدا مي کند و به دنبال آن برندهاي تقلبي وارد عرصه مي شوند. اگرچه مصرف کننده مي داند برندي که انتخاب کرده اصل نيست و تقلبي است اما چون در نظام توليد شأن هاي اجتماعي، مفهوم برند وارد شده، برند تقلبي جايگاه نشانه شناختي فقدان مارک را پر مي کند. توده ها از اين طريق مي توانند مارک داشته باشند. چون قبل از اينکه اصل يا تقلبي بودن مارک مطرح باشد، خود مفهوم مارک و مارک دار بودن به محل توليد شأن و دلالت تبديل شده است.
- گاهي خود مارک هاي اصلي به کارخانه ها و شرکت هاي ديگر سفارش مي دهند، به عنوان مثال وسايل بسياري با مارک سوني توليد مي شود، در حالي که بسياري از آنها را کمپاني اصلي سوني توليد نکرده ولي اجازه داده با برند سوني توليد شود. از منظر نشانه شناسي اين مساله چگونه تبيين و تفسير مي شود؟
سرمايه داري وارد مرحله يي شده که کمپاني هاي بزرگ و چند مليتي فقط نشان مي فروشند. مثلاً NEC اصلاً جايي کارخانه ندارد و تنها امتياز استفاده از نشانش را مي فروشد و حداکثر يک نظارت کيفي روي توليدکننده مي کند که براي مدت زماني تحت شرايطي امتيازش را بفروشد. مثال ديگر محصولات نايک است که بخش زيادي از کفش هاي آن در ويتنام تحت عنوان نايک توليد مي شود. اين کار بيانگر رخ دادن تحولات عجيبي در ساختارهاي فرهنگي و اقتصادي است که تاييد کننده بحث نشانه شناسي فرهنگي است. اينکه سرمايه گذار ويتنامي به دنبال خريد برند نايک است، حکايت از آن دارد که قلمرو دلالتي نشانه ها از خود کالاها گسترده تر شده است. ما در مرحله يي هستيم که به وسايل و کالاهاي مصرفي زندگي روزمره مان از طريق اينکه چه نشاني دارد، معنا مي بخشيم نه از طريق کيفيت و جنس کالا. بنابراين معنا دادن به زندگي روزمره معاصر به شدت وابسته به نشانه ها است که شامل برندها هم مي شود. اکنون اين نشان است که در کانون و محور قرار گرفته و کيفيت جايگاه حاشيه يي پيدا کرده است.
- کيفيت به چه دليل به حاشيه رفته، به دليل مسائل اقتصادي يا نه صرفاً به خاطر تبليغ و تحميل مارک؟
به دليل اينکه يک مارک و نشانه روي پوشاک بي درنگ در شبکه دلالتي نشانه هاي نظام صوري و افتراقي پوشاک قرار مي گيرد (نايک، لي وايز، لي و...) اسم ها نيستند که در شبکه افتراقي قرار مي گيرند، بلکه اين نشانه ها هستند که قابليت قرار گرفتن در يک شبکه صوري و افتراقي را دارند و در نتيجه قابليت ارزشيابي متني را پيدا مي کنند. مارک ها همچون واژه ها بهترين ابزار شکل دادن به يک نظام صوري هستند، اما اجناس و کيفيت آنها براي اين کار مناسب نيستند و نمي توانند در نظام صوري دلالت عمل کنند. مارک ها در يک نظام افتراقي به سرعت مي توانند جايگاه تمايزي پيدا و از طريق جايگاه تمايزي شان توليد معنا، منزلت اجتماعي و...کنند.
- از تفاوت هاي مهم نظام نشانه يي لباس با نظام هاي نشانه يي ديگر، پديدارگي آن و همچنين کارکرد فراوانش در زندگي روزمره انسانها است. با توجه به اين دو ويژگي به نظر مي رسد نشانه شناسي لباس مي تواند نقش مهمي در فهم نشانه شناسي زندگي و فرهنگ روزمره داشته باشد.
به همين دليل است که پوشاک به مثابه يک نظام نشانه يي بسيار اهميت دارد، براي اينکه پديداري ترين وجه شخصيت انسان پوشاک است و حتي با پوشاک مي توان تقلب و خود را به گونه ديگري معرفي و وجوهي از شخصيت را زير آن پنهان کرد. قلمرو معنايي پوشاک بسيار گسترده است، هر چند به ظاهر بسيار طبيعي به نظر مي رسد. اصولاً نظام هاي نشانه يي هميشه کوشش مي کنند عملکردي ناخودآگاه براي مخاطبان شان داشته باشند. و تنها نشانه شناسان هستند که بسيار آگاهانه و هوشيارانه به کارکرد نشانه ها نگاه مي کنند. نشانه شناسان معتقدند رمزگان هاي متعددي فضاي فرهنگي جامعه را مي سازند که دائم در حال تحولند. در ميان کالاها، چيزها و اشيا، بعضي ها نسبت به ديگر چيزها جايگاه مهم تري دارند. مثلاً اگر نظام نشانه يي پوشاک با نظام نشانه يي لوازم خانگي مقايسه شود، مسلم است که نظام نشانه يي پوشاک مولدتر، پوياتر و معناسازتر از نظام نشانه يي لوازم خانگي است چرا که پوشاک بيشتر در معرض ديد است و نقش بيشتري در زندگي روزمره انسان ها دارد، سيال تر است و وقتي به متن تبديل مي شود مورد خوانش بيشتري قرار مي گيرد.
- نظام نشانه يي لباس با ساير نظام هاي نشانه يي چه اشتراک ها و افتراق هاي ديگري دارد؟
نظام نشانه يي پوشاک مانند هر نظام نشانه يي ديگري از طريق محورهاي انتخاب و ترکيب (ساختار نحوي) کار مي کند، چه يک مرکز مد اين را انجام دهد و چه خودمان انجام دهيم و چه همسو با آن مرکز مد انجام دهيم. ما زماني که مي خواهيم لباس بپوشيم پيوسته در شبکه يي از متون و پيرامتن ها، از مجموعه يي از امکانات (محور جانشيني) انتخاب مي کنيم و با توجه به قواعد ترکيب پذيري آنها را با هم ترکيب مي کنيم. قواعد ترکيب پذيري مربوط به بخشي از فرهنگ است که رفتارهاي فرد را کنترل و قاعده توليد مي کند. طبق هنجارها و قواعدي که در اين بخش توليد شده مثلاً نمي توان پيراهن و کت و شلوار رسمي را با کفش اسپرت ترکيب کرد. اگر کسي با کت و شلوار کفش اسپرت بپوشد ناهنجار يا هنجارگريز محسوب مي شود که اتفاقاً گاهي از طريق همين هنجار گريزي و بي هنجاري مفاهيم تازه يي توليد مي شود. بخش زيادي از جنبش هاي آوانگارد در حوزه مد و پوشاک از طريق جنگ با هنجارهاي پوشاکي رسوب شده در فرهنگ شکل گرفت. بعضي هايشان فقط در حد روي صحنه مد باقي مي مانند (مثل شلواري که يک پاچه ندارد و...) به عبارت ديگر اينها را مي توان شعر و نمايش پوشاکي دانست، اما برخي ديگر تا حدودي مورد استقبال قرار مي گيرد. در ايران کت و شلوار ساده و بي نشاني که امروز فراگير شده وقتي مقابل لباس هاي سنتي آن زمان قرار گرفت، شايد نوعي قرتي گري شهري به حساب مي آمد و لباس هاي هنجارگريخته امروز نيز ممکن است در آينده به هنجار لباسي تبديل شوند و در فرهنگ رسوب کنند.
- فرهنگ آيا مي تواند خود را به نشانه ها تحميل کند؟
هميشه يک رابطه دوسويه وجود دارد. فرهنگ چون بخش رسوب شده کارکرد نظام هاي نشانه يي است، دائماً در حال تحميل کردن معناهاي خودش است. وقتي مي گويد اين لباس را نپوش چون زشت است، در حال تحميل يک دلالت است. از طرف ديگر يک انرژي در کارکرد و حيات نشانه ها وجود دارد که سعي مي کند معناهاي رسوب شده در فرهنگ را تغيير دهد. موتور پويايي و تغييرات فرهنگي همين رابطه ديالکتيکي است وگرنه ما هنوز بايد مثلاً با همان فرهنگ هخامنشي زندگي مي کرديم. زماني که پوشاک جين وارد بازار ايران شد (اواخر دهه 40 و اوايل دهه 50) براي بسياري قباحت داشت و لباس جين پوشيدن را ضدهنجار مي دانستند، در حالي که همان زمان در امريکا جين پوشاک سخت کارگري بود. حتي نشانه ها وقتي سفر مي کنند دلالت هايشان عوض مي شود. وقتي نشانه ها از يک فرهنگ به فرهنگ ديگر حرکت مي کنند معناهايشان تغيير و معناهاي تازه يي پيدا مي کنند و گاهي همين تعارض معناها در مرزها باعث تعارض معنايي و سرگشتگي مي شود. در سال 56 اگر زني لباس زنان امروزي طبقه متوسط را مي پوشيد دلالت بر مذهبي بودنش داشت، اما همين لباس در سال 87 به عنوان بد حجاب قلمداد مي شود.
- روي لباس بعضي از جوان هاي ايراني طرح ها و شکل هايي هست که آنها اصلاً از معنا و مفهوم آن خبر ندارند و فقط به خاطر اينکه ظاهر آن را دوست دارند، استفاده مي کنند.آيا اين هم بخشي از همان سرگشتگي است که به آن اشاره کرديد؟
يکي از دلايل آن انتقال نشانه ها بدون انتقال تاريخ و بافت و بستر اجتماعي آنها است. آنها فکر مي کنند لباس هايي که مي پوشند يک جريان تازه پوشاک و مد است، بدون اينکه از دلالت هاي بافتي و فرهنگي آن اطلاع داشته باشد. در ايران مهم ترين دلالت لباس هايي با طرح هاي خاص به روز بودن است و جوانان سعي مي کنند از سنت ها تبعيت نکنند و متفاوت باشند، ولي شايد از دلالت طرح و مدي که استفاده مي کنند در بافت اصلي اش اطلاع نداشته باشند. اين نشانه ها در سفري که به اينجا کرده اند فقط وجه دلالتي متفاوت بودن و به روز بودن را با خود آورده اند. نکته ديگر اين است که سرگشتگي در نظام نشانه يي پوشاک کمتر از بسياري از نظام هاي نشانه يي ديگر است. به قول بارت لباس بر خلاف زبان اين امکان را دارد که مرکز تصميم گيري داشته باشد. هر چقدر هم مراکزي چون فرهنگستان زبان بخواهند نوعي مرکز تصميم گيري براي زبان باشند، اما زبان به عنوان يک پديده اجتماعي و تاريخي زير بار دستور و سفارش نمي رود. برخلاف زبان مراکز تصميم گيري در مورد لباس کار مي کنند و مراکزي هستند که براي توده هاي وسيعي معنا توليد مي کنند که يکي از مهم ترين معناهايشان متفاوت بودن است. اگرچه موج هاي لباس سريع مي آيند و مي روند، اما يک نشانه شناس لباس فقط به موج هايي که با سرعت مي آيند و مي روند، نگاه نمي کند و به جنبه هاي ماندگارتري از پوشاک که با تحولات اجتماعي و تاريخي همراه هستند، نيز توجه مي کند. مثلاً پوشاک خانم ها و سير تحول آن در بعد از انقلاب و پديده ترکيب مقنعه عربي و مانتوي اروپايي به طور گسترده يي قابل مطالعه است.
-مد با نشانه شناسي چه ارتباطي دارد و فرآيند بازار چه تاثيري بر اين دو دارد؟
مد نظام نشانه يي لباس است که ويژگي بارز آن انگيختگي است. در مورد نظام نشانه يي زبان گفت وگوهاي روزمره ما بيشتر قراردادي است، اما شعر داراي انگيختگي است. بر همين اساس مي توان مد را انگيخته ترين سطح نظام نشانه يي پوشاک دانست که سطح دلالتي آن بسيار بالا است. بازار مي داند مراکز تصميم گيري مد بيشتر رسانه ها هستند و چشم مردم به آنها است،بنابراين بازار براي اينکه به حيات خودش ادامه بدهد تا آنجايي که امکان دارد از مد تبعيت مي کند. مد شدن لباسي در سطح توده ها فرآيند پيچيده يي دارد، از يک طرف خريدار پوشاک قبل از اينکه ويترين فروشگاه را نگاه کند به ويترين مد، شبکه هاي پخش مد، مزون ها و... نگاه مي کند و بعد در ويترين مغازه ها دنبال مدهاي انتخابي دلخواه مي گردد. بنابراين مد نه تنها به جريانات فرهنگي پوشاک شکل مي دهد بلکه به سوگيري سرمايه ها و اقتصاد در پوشاک نيز شکل مي دهد چون اقتصاد اگر از مد تبعيت نکند مشتري اش را از دست مي دهد. از طرف ديگر اگر سرمايه داران بزرگ تصميم بگيرند يک مرکز مد را زمين بزنند و از آن تبعيت نکنند، مدهاي آن مرکز وارد زندگي روزمره توده ها نمي شود و در نتيجه اعتبار و ارزش آن مرکز از بين مي رود. پس مثل چيزهاي ديگر بين مد و بازار نيز يک رابطه ديالکتيکي وجود دارد.
- گاهي يک نوع لباس در مقطعي مد مي شود و بعد از مدتي به طور طبيعي از مد مي افتد، اما پس از گذشت چند دهه باز همان لباس تبديل به مد مي شود. اين فرآيند رفت و برگشت چگونه اتفاق مي افتد؟
به دليل اينکه نظام نشانه يي پوشاک ساختار نحوي محدودي دارد ناچار است هرچند وقت يک بار خودش را تکرار کند. دليل ديگر آن است که هر شکلي (چه در مد و چه در ادبيات و...) بعد از مدتي براي مخاطب آشنا مي شود و وقتي آشنا شد ديگر ديده نمي شود و برجستگي زيبايي شناختي خود را از دست مي دهد و از مد مي افتد در نتيجه شکل هاي تازه يي به عرصه مي آيند. از مد افتادن بلايي است که سر هر آوانگاردي مي آيد. بازگشت مدها در پوشاک نيز طبق همين قاعده است. مدي که دوباره مي آيد، اين بار هم آشنايي زدايي مي کند و هم نوستالژي گذشته را نيز با خود مي آورد و بخشي از جذابيتش به اين نوستالژي مربوط مي شود.