حميدرضا ميرزاده
اشاره؛ پيش از سال 1381، به غير از بوميان جزيره قشم کسي از تخم گذاري لاک پشت هاي دريايي در اين جزيره خبر نداشت. مردم بومي با فرارسيدن فصل تخم گذاري لاک پشت هاي دريايي، به ساحل مي رفتند و تخم لاک پشت ها را براي تهيه نيمرو جمع آوري مي کردند. اما در نوروز 81 ماجرا به کلي عوض شد. بيژن فرهنگ دره شوري که مدتي بود در قشم زندگي مي کرد، به طور اتفاقي از تخم گذاري لاک پشت ها و سرنوشت تخم ها باخبر شد. با اينکه او چند سال قبل سازمان محيط زيست را ترک کرده بود، تصميم گرفت هر طور شده، مانع از بين رفتن تخم لاک پشت ها شود. پس با دست خالي و تنها با اتکا به اعتقاد و توانايي خود دست به کار شد. فعاليت ها نتيجه داد. دره شوري و دوستان قشمي اش طي شش سال موفق شدند سالانه حدود 15 هزار بچه لاک پشت عقابي را روانه خليج فارس کنند؛ لاک پشتي که در رده حيوانات «شديداً در معرض خطر انقراض» قرار دارد. جالب آنکه اين پروژه، نه تنها از سوي سازمان محيط زيست حمايت نشد، بلکه گاه با کارشکني هايي از سوي برخي سازمان ها روبه رو بود. تنها بخش تسهيلات کوچک زيست محيطي برنامه عمران ملل متحد (و البته مردم) حامي اين پروژه بودند.تلاش هاي دره شوري در قشم اين مساله را براي فعالان محيط زيست روشن کرد که با اعتقاد قوي مي توان هر کاري را به انجام رساند. اعتقاد قوي داشتن به اينکه اولين قربانيان تخريب محيط زيست اقشار ضعيف جامعه هستند و حفظ محيط زيست به نفع آنهاست.
---
-تخريب محيط زيست از کجا آغاز مي شود؟
در مملکت خودمان تا پيش از آنکه آداب و رسوم غربي وارد شود، اخلاق محيط زيستي وجود داشته است. ما قبل از مشروطيت با فرهنگ غرب آشنا مي شويم. منتها در غرب، دوره يي 300 ساله براي صنعتي شدن مي گذرد تا آنها از توليد سنتي به توليد صنعتي مي رسند. ماشين به طور ناگهاني وسط خيابان هاي آنها ظاهر نمي شود. همراه با تکامل، يک فرهنگ زندگي صنعتي هم شکل مي گيرد. ولي ما با پول نفت، صنعت و ماشين را آماده مي خريم و به مملکت خودمان مي آوريم. در کوچه هاي يک متري، يکدفعه پيکان وارد مي شود. مجبوريم همه بافت هاي قديمي را خراب کنيم. عين اين ماجرا در همه حوزه ها اتفاق مي افتد. اگر دقت کنيد، مي بينيد همه روستاهاي قديمي فارس بالاي تپه ها ساخته شده اند تا قابل دفاع باشند. به علاوه کسي داخل زمين حاصلخيز روستا نمي سازد، چون زمين حاصلخيز بايد آزاد باشد تا بتوان هزاران سال در زمين هاي حاصلخيز کاشت و درو کرد. من عکس هاي هوايي شيراز، مربوط به سال هاي 1350 و 1360 را دارم. ببينيد چند هزار هکتار از زمين هاي حاصلخيز تبديل به شهر شده اند. جدا از اينها تا قبل از صنعتي شدن، اسراف در فرهنگ ما کاري زشت است اما پس از آن نه. مدگرايي نوعي اسراف است. بعد از اسراف، جمعيت زياد هم طبيعت را نابود مي کند. آن وقت چه کسي بايد اين مسائل را بگويد؟ هنرمندان، نويسندگان، دانشمندان و از همه مهم تر سازمان هايي که پول مي گيرند تا طبيعت را حفظ کنند. بايد مردم را جمع کنيم تا با هم متحد شوند. در اين دنيايي که تلويزيون، ماهواره، اينترنت و رسانه اسراف را تبليغ مي کنند بايد جلوي آنها بايستيم و مردم را آگاه کنيم. حالا اين ميان، ما محيط زيستي ها اقليتي هستيم که اگر بي تفاوت باشيم ديگر کسي اين مسائل را نخواهد گفت.
من اين ماجرا را بارها گفته ام. يک بار در قشم شنيدم آقايي با دوستانش درباره نيمرو صحبت مي کرد. از او پرسيدم؛ «مگر چه جور نيمرويي خورده يي که به هر کس مي رسي تعريف مي کني؟» گفت؛ «نيمروي تخم لاک پشت.» من به ساحل رفتم تا ببينم مردم کجا منتظر لاک پشت ها هستند. به روستاي شيب دراز رسيدم. ديدم مردم در ساحل منتظر هستند. يک لاک پشت هم در حال تخم گذاري بود. من به مردم گفتم؛ «نمي گذارم تخم هاي اين لاک پشت را برداريد.» گفتند؛ «تو کي هستي؟» گفتم؛ «من رئيس کل محيط زيست ايران و قشم هستم،» به يکي از جوان هايي که کنارم ايستاده بود، گفتم؛ «اسمت چيه؟» گفت؛ «احمد.» گفتم؛ «احمد، تو از الان معاون من هستي و من به تو حقوق مي دهم.» من و احمد در ساحل مانديم تا اينکه هوا تاريک شد. احمد گفت؛ «مردم کمي آن طرف تر منتظرند تا تو خسته شوي و بروي بعد بيايند تخم لاک پشت ها را بردارند.» اما من نرفتم و يک هفته همان جا ماندم. تا اينکه هومن (جوکار) آمد و من با خيال راحت رفتم خانه و خوابيدم. هومن کمک بزرگي براي ما بود. چون کار خيلي سخت بود. احمد روزهاي اول، روزي دو سه بار استعفا مي داد. کسي از من نخواسته بود اين کار را انجام دهم. من فقط احساس کردم بايد اين لاک پشت ها را نجات دهم.
-خيلي وقت ها در اتفاقات مخرب زيست محيطي، جوامع محلي مقصر شناخته مي شوند. اما سازمان هاي متولي محيط زيست و منابع طبيعي معمولاً اقدامي براي توانمندسازي اين جوامع انجام نمي دهند.
شما بايد اعتقاد داشته باشيد که حفاظت از محيط زيست بي ترديد به نفع فقيرترين آدم هاي جامعه است. شما در هرجا کاري براي محيط زيست انجام دهيد به نفع طبقات پايين جامعه است. من مي خواستم در قشم ژئوپارک درست کنم. رفتم و با مردم صحبت کردم. به آنها گفتم؛ «اگر اينجا ژئوپارک شود، حق نداريد حتي از آن سنگ برداريد. ولي براي ساخت خانه، خارج از ژئوپارک محل برداشت سنگ و شن و ماسه برايتان مشخص مي کنم. از اين به بعد حق نداريد از ژئوپارک شن و ماسه برداشت کنيد، حق بريدن درخت را هم نداريد.»
-واکنش اوليه شان چطور بود؟
خيلي سوال مي کردند و بعضي از نظرهايشان باورنکردني بود. يک عده درباره ژئوپارک گفتند؛ «خيلي خوب است، چون پوشش گياهي باعث مي شود خاک، آب را در خود نگه دارد.» يک نظر جالب هم درباره جزيره هنگام بود. پيش از آنکه جزيره هنگام به منطقه آزاد اضافه شود، اهالي آن مديرعامل منطقه آزاد را دعوت کردند و فهرست تقاضاهايشان را گفتند. سومين تقاضايشان اين بود که جزيره هنگام «پارک ملي» اعلام شود.
-خود مردم اين تقاضا را اعلام کردند؟
بله، رئيس شورا از طرف مردم گفت. من گفتم؛ «شما مي دانيد پارک ملي يعني چي؟» رئيس شورا گفت؛ «من تلويزيون هاي خارجي را نگاه مي کنم و دقيقاً مي دانم پارک ملي چيست.» گفتم؛ «پارک ملي را سازمان محيط زيست مشخص مي کند. من سال ها است که در سازمان محيط زيست نيستم ولي مي توانم با مسوولان سازمان صحبت کنم.» تقاضاي بعدي شان اين بود که آب هاي پيرامون جزيره «هنگام» هم تبديل به پارک ملي دريايي شوند. گفتم؛ «چرا اين پيشنهاد را داريد؟» رئيس شورا استدلال بسيار جالبي داشت. گفت؛ « در پارک هاي ملي دريايي، صيد صنعتي ممنوع و در عوض صيد سنتي آزاد است. اگر اينجا پارک ملي دريايي شود ماموران محيط زيست اجازه نمي دهند کشتي هاي صيد صنعتي در اينجا صيد کنند.» گفتم؛ «چه اتفاقي افتاده که شما اينقدر به مسائل پارک هاي ملي علاقه مند شده ايد؟» گفت؛ «ما در جزيره بيشتر از 300 خانوار بوديم اما حالا حدود صد خانوار هستيم. چون الان وقتي تور ماهيگيري را در آب مي اندازيم چيزي صيد نمي کنيم حتي به اندازه خوراک خانواده هم نمي توانيم صيد کنيم،جوان ها مجبورند براي کار جزيره را ترک کنند. هر جواني هم که از جزيره رفته به فساد کشيده شده.» رضاپور گفت؛ «براي اينکه بچه هايت را از فساد نجات بدهي اينها را پيشنهاد مي کني؟» گفت؛ «نه، با اين کار همه زندگي من حفظ مي شود.» مساله مهم اينجاست که اگر با مردم بتواني صحبت کني، خيلي چيزها ياد مي گيري. مردم بايد حس اعتماد را نسبت به تو داشته باشند و بفهمند کاري که مي خواهي انجام دهي مفيد است.
-در حال حاضر از کلمه «توانمندسازي» در کشور بسيار استفاده مي شود. معني اين کلمه چيست؟ آيا واقعاً مردمي که طي چند نسل در يک سرزمين زندگي کرده اند، توانمند نيستند يا تغيير کرده اند که باعث تخريب مي شوند؟
ما محيط زيستي ها چه از نظر تئوري و چه از نظر عملي بايد به اين اعتقاد برسيم که همه چيز به هم پيوسته است. هيچ چيز را به تنهايي نمي تواني مطالعه کني چون همه چيز به هم وصل است. بايد به اين اعتقاد هم رسيده باشيم که هيچ کاري را بدون کمک مردم نمي توانيم انجام دهيم. کمک مردم يعني برقراري ارتباط با آنها. برقراري ارتباط يعني دموکراسي. دموکراسي هم ناگهاني به دست نمي آيد. بايد تمرين کرد. در کارهاي محيط زيستي هم که نياز به همکاري مردم دارد، بايد با مردم رابطه برقرار کرد. مردم قدرت بالايي دارند و اطلاعات، سوابق و تاريخ را خيلي خوب مي دانند. درباره کارهاي مختلف تجربه دارند. مثلاً اگر با يک چوپان قشقايي صحبت کنيد، او مي تواند درباره مديريت مرتع در آن منطقه اطلاعات خوبي در اختيار شما قرار دهد. ولي ما راه و رسم برقراري ارتباط را نمي دانيم. مجريان پروژه ها اصلاً سراغ مردم نمي روند. در صورتي که مردم خيلي از مسائل را مي دانند. در 40 سال گذشته کدام پروژه بوده است که قبل از اجراي آن سراغ مردم رفته باشند و مثلاً درباره فلان راه، سد، اسکله يا... از آنها پرسيده باشند. تفکرات دموکراتيک، پروژه ها را در بسياري از مسائل محيط زيست موفق مي کند.
-شما معتقديد هدف اصلي پروژه هاي توانمندسازي، جلب حمايت مردم است؟
هم مشارکت مردم و هم جلب حمايت مردم. براي جلب مشارکت و حمايت آنها هم بايد صادقانه و شفاف صحبت کرد و مردم صداقت را حس کنند. در زمان اجراي پروژه لاک پشت ها، تبليغات زيادي عليه ما بود. مي گفتند سازمان هاي بين المللي 300 هزار دلار به دره شوري پول داده اند و او هم بايد اين پول را به روستاييان بدهد. ما هم همه روستاييان و کساني را که با ما کار داشتند جمع مي کرديم و همه قراردادها، پرداخت ها، دريافت ها و اسناد بانکي پروژه را به صورت کاملاً شفاف و در حضور شوراي روستا به آنها نشان مي داديم. حتي پرداخت ها به همکاران پروژه را در حضور مردم انجام مي داديم. نمي تواني پول و پرداخت و بودجه را از مردم مخفي نگه داري و از آنها بخواهي به تو اعتماد کنند. اگر مخفي کاري کني، هيچ کس اعتماد نمي کند چون مردم به سادگي به هيچ کس اعتماد نمي کنند. شنيدم که مردم شيب دراز من را مي پاييدند تا ببينند خودم تخم لاک پشت مي خورم؟ بعد از دو سه سال از اين ماجرا، يک بار کسي از من پرسيد؛ «آقاي دره شوري واقعاً خودت تخم لاک پشت نمي خوري؟» گفتم؛ «من گلوله برنو بخورم بهتر است تا تخم لاک پشت،»
-فقط بخشي از ماجرا شفافيت است. آدم ها به دنبال منفعت خودشان مي گردند. نظر شما چيست؟
بي ترديد همين طور است. متاسفانه در سال هاي اخير، حرص تملک در بين مردم به وجود آمده. همه دوست دارند از منابع عام صاحب زمين شوند و به دور آن ديوار بکشند. مردم در چنين شرايطي به منافع امروز خودشان فکر مي کنند نه به منافع بلندمدت. اما ما نبايد مثل آنها فکر کنيم.
-منظورم اين بود که چه چيز باعث مي شود آن روستايي که تا ديروز منفعتش در خوردن تخم لاک پشت بوده، امروز منفعتش را در حفاظت از تخم لاک پشت بداند؟
اول بايد صحنه هايي را برايشان بازگو کني که در آينده اتفاق مي افتد. دوم بايد اين اطمينان را به آنها بدهي که اين کار، کار درستي است يعني اطمينان شما به درستي کار بايد به مردم محلي منتقل شود. نه تنها اطمينان به کار منتقل شود بلکه اين اطمينان آنقدر زياد شود که خود مردم هم اين اطمينان را به يکديگر منتقل کنند. البته اين مستلزم آن است که اعتقاد در مجري پروژه واقعاً قوي باشد.
-کمي بيشتر به ما توضيح دهيد. چه اتفاقي افتاد که روستانشينان جزيره قشم که عمدتاً فقير هستند، نيمروي لاک پشت را رها کردند. اتفاق منطقي اين است که منفعت مالي خاصي از اين ماجرا ببرند.
آموزش صنايع دستي به داد ما رسيد. ما در آن روستا جلوي گوشه يي از درآمد مردم را گرفته بوديم، پس بايد درآمد جايگزين براي آنها در نظر مي گرفتيم. اين مساله که قشم توريستي مي شود، در ذهن من بود ولي براي مردم قابل باور نبود. چهار ماه بعد از شروع فعاليت، از کشورهاي خارجي براي فيلمبرداري به قشم آمدند. همسرم کلاس صنايع دستي برپا کرد. به مردم گفتيم ما مواد اوليه و طرح ها را رايگان به شما مي دهيم و شما مي توانيد به رايگان توليد صنايع دستي را ياد بگيريد. بي ترديد حضور همسرم بسيار موثر بود. چون او پا به پاي من کار مي کرد.
گاهي اتفاقات عجيب و غريبي پيش مي آمد و ارتباط ما با مردم خيلي قوي تر مي شد. حيثيت ما حيثيت آنها شده بود. کار ما کار آنها شده بود. در همان چند روز اول که من در ساحل بودم، خبر اين ماجرا به گوش آقاي انوار مديرعامل منطقه آزاد قشم رسيده بود. با من تماس گرفت و به او آدرس جايي را که نشسته بودم دادم. آمد و همزمان با آمدن او، دو لاک پشت براي تخم ريزي به ساحل آمدند. وقتي انوار اين دو لاک پشت را ديد، به من گفت؛ «آقاي دره شوري، به اين حيوان مظلوم هر کمکي که مي تواني بکن تا مردم تخم هايش را نخورند.» او آدم محبوبي بود و مردم دوستش داشتند. به او نامه نوشتم که 10 متر توري فلزي احتياج دارم. مي خواستم روي محل چال کردن تخم ها توري بيندازم تا سگ و روباه نتوانند سراغ آن بروند. او هم به جاي 10 متر، 50 متر تور فرستاد. با اتفاقاتي از اين دست، دلگرم مي شدم که مثلاً از يک نفر کمک کوچکي مي خواهي و او با کمال ميل کمک بزرگي به تو مي کند. اين نتيجه جدي بودن تو در آن کار است؛ در کاري که عالي انجامش مي دهي و نيمه کاره رها نمي کني.
-همان روز اول که در ساحل تصميم گرفتيد به آن لاک پشت کمک کنيد، استرس نداشتيد؟ استرس از آن بابت که آيا قادر هستيد کاري انجام دهيد يا نه.
من آرام و مهربان هستم، ولي در عين حال با کسي تعارف ندارم و مثل يک فنر فشرده شده قادرم با هر کسي وارد بحث شوم. در کارم جدي هستم.
-يعني معتقديد جديت در کار محيط زيستي بيشترين اهميت را دارد؟
يک بار به من خبر دادند يک نفر از اهالي يک تخم لاک پشت برداشته است. من به او گفتم؛ «بعد از اين نگاهم را به تو نخواهم انداخت.» يک روز صبح همان فرد به خانه ما آمد. به من گفت؛ «ما دو سه سال با هم رفيق بوده ايم، آن وقت به خاطر يک تخم لاک پشت مي خواهي با من قهر کني؟» گفتم؛ «بله.» اما همان وقت پشيماني آشکاري را در چهره اش ديدم. او را در آغوش گرفتم و با هم آشتي کرديم. منظورم اين است که اگر ارزيابي درستي از کارها نداشته باشي و از توانايي ها و ضعف هاي همکارانت اطلاع درستي نداشته باشي حتماً اعتماد مردم را از دست مي دهي.
-گويا در زمان شروع فعاليت شما در قشم، اطلاعات بسيار کمي از تخم ريزي لاک پشت هاي دريايي در سواحل ايران وجود داشت.
به غير از محلي ها، هيچ کس نمي دانست در قشم، لاک پشت ها تخم ريزي مي کنند. من هم تصادفي متوجه شدم. با شروع کار، به تدريج اطلاعات علمي ما درباره لاک پشت ها زياد شد. مثلاً يک بار هومن جوکار رنگ ضدآب و فرچه خريد، شروع کرد شماره زدن روي لاک پشت ها. شماره زدن را از 100 شروع کرديم. لاک پشت ها را وزن مي کرديم و تعداد تخم هايي را که گذاشتند مي نوشتيم. تاريخ و ساعتي که به ساحل آمده بودند را هم يادداشت مي کرديم. حدود 20 روز بعد بچه ها آمدند و گفتند لاک پشت شماره 100 برگشته. ما فهميديم لاک پشت دو بار تخم مي گذارد. باز بعد از 20 روز، 100 براي بار سوم برگشت و ما باز هم اطلاعات جديدتري به دست آورديم. همه بچه ها اطلاعات خوبي درباره لاک پشت ها داشتند. چون در کمپ چاي و نسکافه آزاد بود و هر کس مي آمد، مي توانست مجاني چاي و نسکافه بخورد، به خاطر همين بچه هاي زيادي از روستا، شب ها در کمپ مي نشستند و از آنها که وارد بودند ياد مي گرفتند.
-پس از ترک جزيره قشم، از آنجا خبر داريد؟
چند وقت قبل به همراه همسرم سري به آنجا زديم. بچه ها هنوز دارند کار مي کنند. دختر خانم ها هم کارگاهشان برپاست و سوزن دوزي را ادامه مي دهند. در «شيب دراز» فروشگاه افتتاح کرده اند و محصولات شان را مي فروشند. توريست ها از آنها خريد مي کنند. اخيراً در شيب دراز غذاي محلي هم مي فروشند.
-به نظر شما چطور مي توان فرهنگ حفاظت از محيط زيست را ترويج داد؟
بايد به تدريج و با کارهاي کوچک اين فرهنگ را جا بيندازيم؛ با نوشتن، بحث هاي کوچک و کارهاي ساده. يک کمي هم بايد به رفقاي محيط زيستي مان برسيم. نبايد با يک بهانه کوچک ترک شان کنيم. من خيلي چيزها را از ديگران ياد گرفتم. اول از همه بايد اين توانايي را داشته باشي تا از ديگران ياد بگيري.
-حالا و در شرايطي که تفکر حفظ محيط زيست جايگاه مناسبي در تشکيلات دولتي ندارد، فکر مي کنيد علاقه مندان به محيط زيست چگونه مي توانند فعاليت کنند؟
گرفتاري هاي مملکت را تاريخي مي دانم. من الان پروژه يي با سازمان ملل دارم با عنوان «مديريت مراتع در ايل قشقايي پيش از ملي شدن جنگل ها و مراتع». در واقع با ملي شدن جنگل و مرتع سيستم مالکيت نيز به هم ريخت. با سرکوب خوانين و يکجانشين کردن عشاير، سيستم اجتماعي جمعيت بزرگي از فارس از بين رفت. اين سيستم بر اساس اين جغرافيا به وجود آمده بود. با ملي شدن اراضي، هيچ کس مالک جنگل، مرتع، شکار و... نيست. در حالي که قبل از آن هر درخت و بوته و آهو صاحب و محافظ داشت. امروز منابع طبيعي پروانه چراي دام صادر مي کند اما کيست که کنترل کند. به جاي مديريت مردمي، چندين اداره سرگردان که به درستي از شرح وظايف شان آگاه نيستند، مسووليت حفاظت را بر عهده دارند. مثلاً در شيب دراز که دماي هوا نزديک به 50 درجه و رطوبت در حد اشباع است، ما 6 سال زندگي کرديم. کدام مامور محيط زيست قادر است يک ماه در آنجا بماند؟ به نظرم اين سيستم جوابگو نيست. مالکيت عام در همه جا شکست خورده است. چون مردم آن را براي خود نمي دانند پس براي حفظ آن هم تلاش نمي کنند. ما اگر در سرزمين مان فقط زشتي ببينيم، آنجا برايمان عزيز نمي شود تا از آن حفاظت کنيم. من در بسياري از رودخانه هاي ايران شنا کرده ام. در بسياري از ارتفاعات بالاي چهار هزار متر خوابيده ام و به چشم انداز بي کران آسمان نگاه کرده ام. به خاطر همين وقتي جنگ شروع شد، در همان روزهاي اول به ديدار دکتر چمران رفتم و داوطلبانه در ستاد جنگ هاي نامنظم به جبهه اعزام شدم. چه چيزي يک جا را براي ما عزيز مي کند؟ آنجايي که ما برايش کار کرده ايم، دوستش داشتيم، لاک پشت هايش را زياد کرده ايم، از چشمه هايش آب خورده ايم، با مردمش دوست بوده ايم.
-شما خاطرات مکتوب زيادي از فعاليت هايتان داريد. قصد چاپ آنها را نداريد؟
به تازگي آنها را جمع آوري و مرتب کرده ام. شايد در آينده آنها را چاپ کنم.