شنبه، 17 اسفند 1387 - شماره 1906
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: پرونده انتخابات رياست جمهوري در ايران
گفت وگو با عليرضا رجايي
تحليل طبقاتي ايران و سير انتخابات


ابوذر معتمدي


گروه تاريخ؛ درک شرايط سياسي حاکم برکشور و پيش بيني آينده بدون شناخت وضعيت اقتصادي و طبقاتي جامعه ميسر نيست. گرچه موافق تفکرات طبقاتي نباشيم که تحولات سياسي را ناشي از تحولات طبقاتي مي دانند، اما تحليل کارکرد طبقات در يک جامعه و روند شکل گيري و جهت گيري تاريخي آنها به تحليلگر سياسي کمک مي کند با عمق بيشتري به جامعه بنگرد. تحليل انتخابات و عملکرد مردم ايران از جمله مقولات سياسي پيچيده يي است که نياز به کنکاش و پژوهش هاي جامعه شناختي و مردم شناسي دارد که کمتر به آن پرداخته شده است. لذا نخبگان و کنشگران سياسي کمتر قادر به پيش بيني کنش ها و واکنش هاي مردم در اين مقاطع هستند و اين حوزه همچنان در هاله يي از ابهام است. در راستاي رسيدن به شناختي واقعي تر از جامعه ايران بر آن شديم به تحليل نقش و موقعيت طبقاتي جامعه خودمان بپردازيم. دکتر عليرضا رجايي در اين گفت وگو از منظر جامعه شناسي سياسي و فارغ از گرايش ها و موضعگيري هاي سياسي رايج گوشه هايي از اين واقعيت را بازگو کرده است.

---

-چندي ديگر انتخابات رياست جمهوري در ايران برگزار مي شود؛ پديده يي که تاثير اجتماعي عظيمي در پي خواهد داشت. به نظر شما نقش طبقات اجتماعي در انتخابات رياست جمهوري چگونه تعريف مي شود. از انتخابات دور اول رياست جمهوري که آغاز کنيم، تحليل شما نسبت به حضور طبقات مختلف مردم چيست و چه تاثيري در انتخابات داشته است؟

سوال مهم و خيلي پيچيده يي است، ابتدا به ساکن جواب دادن به اين هم خيلي آسان نيست و به تاملات بيشتري نياز دارد. آقاي بني صدر يک وجهه کاملاً ايدئولوژيک داشت. به اين جهت که ايشان با هواپيماي معروف انقلاب از پاريس به تهران آمد و همان فاصله چندروزه تا سقوط رژيم شاه همراه با نگاهي که نسبت به ايشان در جامعه وجود داشت کافي بود تا مردم ايشان را تئوريسين انقلاب اسلامي بدانند. يکي دو جزوه مهم و کتاب هايي که در زمان نبودشان در ايران به دست گروه هاي سياسي، روشنفکرها، و حتي بنده که آن زمان دانش آموز بودم، رسيده بود باعث اين آشنايي نسبي به عنوان تئوريسين با ايشان شده بود.وي حداقل در بين يک طيف خاص ايدئولوگ جمهوري اسلامي ايران محسوب مي شد و از اين جهت هم نزد آنان مشروعيت داشت. در کنار اين وجه ايدئولوژيک داراي وجه کارشناسي به عنوان يک اقتصاددان هم بود که اين تصور را ايجاد مي کرد که در بحران هاي طبيعي بعد از انقلاب او مي تواند اوضاع را سر و سامان دهد؛ ولي از طرفي بايد تاکيد کرد فضاي آن زمان به تبع انقلاب و حرکت وسيعي که صورت گرفته بود بسيار پوپوليستي بود.

در آن زمان طيف طبقاتي بسيار متفاوتي از بني صدر حمايت مي کردند و در کنار آن بايد توجه داشت که جامعه يک ضربه طبقاتي خورده بود. يعني آن بورژوازي که در بلوک قدرت زمان شاه وجود داشت به طور کلي حذف شده بود. خلئي در اين خصوص در جامعه ديده مي شد. در واقع آن بورژوازي بوروکراتيک که در راس طبقه متوسط وجود داشت به طور کامل حذف شده بود يعني مديران اداري زمان شاه يا روساي ارتش هم محذوف بودند. بنابراين بني صدر يک نمايندگي عمومي و کاملاً پيچيده يي را عهده دار بود. درست مثل خود انقلاب، هم در شهرها پايگاه داشت، هم بين طبقات متوسط به بالا، هم در بين طبقات پايين و هم حتي در روستاها. و از اين جهت بيش از 11 مليون را يي که آورد حاکي از همين تنوعي بود که با تناسب جمعيت آن زمان، راي بالايي بود. بنابراين ما راي بني صدر را نمي توانيم يک راي متعارف طبقاتي تعريف کنيم بلکه کاملاً بيانگر پوپوليسم بعد از انقلاب بود. البته در اثناي دوران کوتاه رياست جمهوري اين مرزبندي هاي طبقاتي وضوح پيدا کرد يعني نيروي راديکال طبقه متوسط و نيروهاي ملي مصدقي به حمايت از بني صدر برخاستند. اگر بخواهيم واژه هاي طبقاتي به کار ببريم بايد بگوييم خرده بورژوازي سنتي يا راديکاليسم خرده بورژوازي سنتي که نوعي ليبرال ستيزي داشت، در مقابل بني صدر قرار گرفت. استمرار يا حضور بني صدر در رياست جمهوري- نه در مقطع انتخابات، در طول رياست جمهوري اش- بود که رفته رفته منازعه طبقاتي را شفاف کرد. البته وي چون حضور کوتاه مدتي داشت خيلي زود اين منازعه طبقاتي از بين رفت. ولي واقعيت اين است که يک نوع منازعه آشکار در بين طبقات متوسط شهري و بعد طبقات سنتي تر به خصوص خرده بورژوازي سنتي در جامعه دوره بني صدر ايجاد شد و با حذف بني صدر مي توانيم بگوييم آن شفافيت طبقاتي که داشت ايجاد مي شد مجدداً به همان پوپوليسم دوران قبل عودت پيدا کرد يعني به دوراني که بني صدر راي آورد. تقريباً مي توانيم بگوييم اين پوپوليسم در طول دوران جنگ ادامه داشت. البته اگر بخواهيم کارويژه بني صدر را در زمينه شفاف کردن منازعات طبقاتي در دوره هاي بعد تا قبل از پايان جنگ رديابي بکنيم بايد بگوييم تقريباً ديگر در انتخابات رياست جمهوري نمود نداشت چون انتخابات رياست جمهوري بعد از بني صدر ديگر چندان رقابتي نبود و کساني هم که به عنوان رقيب انتخاباتي مي آمدند نمودي نداشتند.

-در زمان رياست جمهوري شهيد رجايي وضعيت چگونه بود؟

دوران مرحوم رجايي کوتاه بود. اين دوره اصلاً به جايي نرسيد و ايشان فرصتي پيدا نکرد. ولي در دوره هاي بعدي بيشتر نوعي اداي تکليف و انجام وظيفه بود تا يک رقابت واقعي. ولي کارويژه يي که در زمان بني صدر در زمينه شفاف سازي منازعه طبقاتي بود بالنسبه و نه دقيقاً با همان کارکرد بني صدر، به مهندس ميرحسين موسوي منتقل شد. يک نوع دموکراسي اجتماعي را نمايندگي مي کرد که البته خيلي وجه دموکراتيک آن از طرف حاميان آقاي ميرحسين حمايت نمي شد بلکه بيشتر جنبه هاي سوسيال و اجتماعي اش بود که حمايت مي شد. وجه دموکراتيک که ممکن بود در آقاي موسوي وجود داشته باشد فرصتي براي بروز پيدا نمي کرد، به خصوص به جهت ايام جنگ و گرفتاري ها و درگيري هايي که بود. ولي تا حدي مي توانيم بگوييم بخشي از نيروي طبقه متوسط از بحران سال 60 جان به سلامت به در برد- يعني بنا به هر دليلي يا وارد آن درگيري نشد يا اگر درگير شد خيلي خفيف از کنارش عبور کرد- بنابراين تقريباً تمام آن افرادي که در چارچوب نظام سياسي بودند تلاش کردند به فعاليت ادامه دهند و به حمايت از آقاي ميرحسين پرداختند و يک نوع رقابت جدي در حوزه مسائل اجتماعي ايجاد شد و هر زمان که لبه اين اختلافات تيز مي شد چون دو طرف درگيري رهبري آيت الله خميني را قبول داشتند، معمولاً اين درگيري ها خيلي حاد نمي شد.

-در آن دوره چند درصد مردم طبقه متوسط را تشکيل مي دادند؟

دقيقاً نمي توانم بگويم. با توجه به اينکه در طول دهه 60 براي اولين بار جامعه شهري از نظر کمي بر جامعه روستايي غلبه پيدا کرد، نمي توانيم بگوييم طبقه متوسط به لحاظ کمي وجه غالب را داشت. ولي به جهت تاثيرگذاري يقيناً در ميان گرايش هاي روشنفکري نيروي اصلي طبقه متوسط بود.

-منظور از طبقه متوسط کدام قشر جامعه است و چه کسي آنها را نمايندگي مي کرد؟

منظور طبقه متوسط جديد است در مقابل خرده بورژوازي سنتي که در سال هاي قبل از سال 60 روي آن خيلي تاکيد مي شد، يعني گفته مي شد نيروهايي اعم از ليبرال يا مارکسيست يا مذهبيون راديکال مثل مجاهدين، همه اتکا و پايگاه اصلي يارگيري شان در بين اين طبقه و بخشي از طبقه کارگر بود که در آن موقع به لحاظ سياسي به مراتب فعال تر از الان بود، در مقابل خرده بورژوازي سنتي، يعني پيشه وران و کاسب ها و اقشار رده پايين ادارات در کنار روستاييان و پيشه وران شهرهاي کوچک که در واقع نيروي جريان محافظه کار، به تعبير امروز، محسوب مي شدند.

وضعيت تا سال60 به اين گونه بود. اگر بخواهيم اشاره يي گذرا به همان دوره ماقبل سال 60 بکنيم، مي گوييم دو عامل بود که لبه مرزبندي را تيز مي کرد. يکي فعاليت مارکسيست هاي راديکال يا همان چريک هاي فدايي بود که در مناطق کردستان و ترکمن صحرا و جاهاي مختلف نيروگيري مي کردند و يک فضاي راديکال چپ درست کرده بود. حتي عنوان حمايت از حقوق خلق ها مطرح مي شد که البته اهداف سياسي مشخصي را هم دنبال مي کردند. بعد از آنکه جنبش فداييان با انشعابي که در آن اتفاق افتاد، دچار بحران شد، جريان ديگري که اين مساله را خيلي حادتر کرد و موثرتر عمل کرد و رسوب بيشتري در جامعه پيدا کرد مجاهدين بود. جريان مجاهدين پايگاهش را در اين طبقه تعريف کرده بود و بسياري از مدارس مهم و دانشگاه ها را کاملاً به طور طبيعي تصرف کرد که پايگاه طبيعي شان همين بود.

-نفوذ اجتماعي شان در آن حد بود؟

بله. همان طور که آقاي عزت شاهي در خاطراتش گفته به غير از بسيج هايي که از جانب امام صورت مي گرفت، هيچ جريان ديگري به اندازه مجاهدين نمي توانست در آن سال ها بسيج اجتماعي بکند. آن هم فقط شخص امام، نه حزب جمهوري. هيچ کدام در توان شان نبود. آقاي عزت شاهي هم که آن موقع در کميته بوده و به طيف موتلفه نزديک بوده، به صراحت اين مشخصه را عنوان مي کند. ويژگي که مجاهدين را از نوع بسيج طبقاتي گروه هاي مارکسيست متمايز مي کرد اين بود که مجاهدين به جهت وجهه مذهبي و سوابقي که داشتند در بخشي از آن خرده بورژوازي سنتي هم به خصوص در نيروهاي جوان و کم تجربه فرزندان آنها نفوذ کرده بود و از آنها هم يارگيري مي کرد. بني صدر اين پايگاه اجتماعي را به اين معنا نداشت يعني نمي توانست چندان بين اين اقشار نفوذ کند. درست است که راي بني صدر بالا بود، ولي در يک پروسه بلندمدت اينها هم راي هاي بني صدر و هم راي هاي جريان هاي ديگر را مي گرفتند. خيلي واضح بود که جريان سال 60 آن را محدود کرد. ولي نکته کليدي ماجرا اين است که بخشي از منازعه در سال 60 شکل حاد داشت و در متن نظام ادامه پيدا کرد و نمايندگي- به تعبير ادبيات آن موقع- بخش ترقي خواه اين منازعه طبقاتي را آقاي ميرحسين بر عهده گرفت. به جهت وضع ويژه يي که بود اگر قرار بود ايشان يک دموکراسي اجتماعي را نمايندگي بکند براي وجه دموکراتيکش چندان زمينه يي نداشت و پيدا هم نکرد. گرچه در مواردي سعي مي کرد اين را بروز بدهد. به خصوص مثلاً از سال هاي 63 به بعد آقاي ميرحسين تلاش کرد فشارهايي را که بر گرده طبقه متوسط بود از طريق گزينش ها و استخدام ها و حضور در دانشگاه ها، تقريباً به ميزان زيادي حذف کند ولي اينها حالت سينوسي داشت و بعد از چند وقت دوباره عودت پيدا مي کرد. مثلاً در سال 63 ، 64 ايشان با آوردن آقاي دکتر فاضل در وزارت علوم تقريباً همه فشارهايي را که بعد از انقلاب فرهنگي تا آن موقع بود، مثل جريان گزينش دانشجو حذف کرد. آنها را برداشت و خيلي از دانشجويان سياسي سابق موفق شدند در دانشگاه حضور پيدا کنند. البته ديگر گروه ها و دسته بندي هاي اوايل انقلاب وجود نداشتند. يا مراسمي که به مناسبت هاي مختلف به خصوص در مورد مرحوم شريعتي گرفته مي شد مراسمي بود که باز بود. من نمي گويم کاملاً باز بود اما فضايي نسبتاً باز ايجاد مي کرد. همان طور که گفتم اينها خيلي فضاي تضمين شده يي نبود و به طور سينوسي گاهي وقت ها دوباره منحني اش برمي گشت. به خصوص هر چقدر که وضع جنگ بحراني تر مي شد جنبه هاي دموکراتيک ماجرا محدودتر مي شد. به خصوص در سال هاي آخر جنگ که وضعيت بحراني تر شد.

-در زمان آقاي هاشمي وضعيت چگونه بود؟

در دوره آقاي هاشمي اگر باز بخواهيم از همين جنبه اجتماعي طبقاتي وضع آقاي هاشمي را توضيح بدهيم- بايد بگويم ما در چارچوب وضع نظام و بضاعت هاي نظام صحبت مي کنيم نه بيرون از آن- اگر منصفانه بگوييم در دوره آقاي هاشمي جنبه هاي اجتماعي دوره ميرحسين، با نوع رويکرد اقتصادي ايشان تقليل پيدا کرد ولي تا حدودي مي توانيم بگوييم بعد از اتمام جنگ جنبه هاي دموکراتيکش افزايش پيدا کرد.

-در انتخاب ايشان چه، طبقات اجتماعي دخيل بودند؟

باز هم به نوعي آقاي هاشمي از حمايت همه جانبه برخوردار بود، به خصوص از سوي همان دو قشر دوره ميرحسين يعني طبقات نسبتاً مدرن. حتي تلاش براي تکوين يک نوع بورژوازي بومي را که ميرحسين به دنبالش بود و خيلي هم به انجام نرسيد، آقاي هاشمي پيگيري کرد. يعني اين تصور بود که آن مقطع دوره بازسازي است بنابراين نيروهاي توسعه گرا- آن جريان اجتماعي که امکان داشت به يک بورژوازي نسبتاً پايدار بعد از انقلاب تبديل شود- از آقاي هاشمي حمايت کردند. در کنار اين، لايه هاي ميانه طبقه متوسط احساس شان اين بود که آقاي هاشمي فشارهاي دوران جنگ را کاهش مي دهد، و به راستي هم همين کار را انجام داد. در عين حال باز از منظر پايگاه اجتماعي، ايدئولوژيک، گرايش هاي راست گرا، بورژوازي تجاري بازار، اقشار روستايي، دهقاني، يا خرده بورژوازي سنتي هم از آقاي هاشمي حمايت کردند. يعني يک نوع ائتلاف موقت طبقاتي حول ايشان در ابتدا شکل گرفت و باز مثل ساير موارد در دوره زمامداري ايشان، آن ائتلاف يا آن هماهنگي موقت طبقاتي از هم پاشيد. جهتش هم اين بود که آقاي هاشمي به سوي يک اقتصاد بازار آزاد سمت و سو گرفت که صرف نظر از تعارض منافعي که ممکن بود به جهت طبقاتي پيش بياورد اصولاً به جهت ايدئولوژيک هنوز با فضاي سوسياليستي بعد از انقلاب خيلي همساز نبود. اين در واقع به يکي از وجوه ضدتبليغاتي عليه هاشمي تبديل شد. ولي واقعيت اين است که هاشمي درست است که کاملاً در نقطه متفاوتي از آقاي موسوي به آن جنبه هاي اجتماعي توجه داشت، يعني آن جنبه هايي را که معروف به سوسياليستي بودند آقاي هاشمي کاملاً کنار گذاشت، ولي بايد بگويم وجوه دموکراتيک آن دوره را تا حدي پر و بال داد يعني بالاخره وزراي ايشان همه اصلاح طلبان بعدي شدند. در کابينه اول ايشان آقاي خاتمي وزير ارشاد بود که فضاي نسبتاً خوبي براي مطبوعات ايجاد کرد. آقاي دکتر معين وزير علوم بودند که آن فضاي بدي را که متاسفانه در اواخر دوره آقاي موسوي ايجاد شده بود واقعاً کنار زدند و محدوديت هايي را که براي گزينش دانشجو براي تحصيلات بعد از ليسانس بود، به طور کلي کنار گذاشت. وزارت کشور ايشان آقاي عبدالله نوري بودند. به هر حال آقاي هاشمي کابينه يي را تشکيل داد که حداقل مي توانيم بگوييم فشارهاي دوران جنگ را از گرده طبقه متوسط خيلي کاهش داد.

-آقاي هاشمي طبقه يي را که همراهش بود توانست همراه نگه دارد.

تا حدي مي توانيم بگوييم نه. چون طبقه متوسط اصولاً در ايران و بسياري از کشورهاي جهان سوم استعداد يک نوع راديکاليسم را به طور طبيعي دارد و اين کاهش فشارها حداقل در مقاطع ويژه يي که ما داريم صحبت مي کنيم يعني در اواخر سال هاي دهه 60 که هنوز ايدئولوژي هاي راديکال نيرومندند منجر به حمايت بيشتر از هاشمي نشد بلکه برعکس زمينه هاي بروز راديکاليسم را در نتيجه باز شدن نسبي فضاي سياسي فراهم کرد. البته بخشي از طبقه متوسط هم در نتيجه برنامه هاي آقاي هاشمي واقعاً متضرر شد. به اين هم بايد اشاره کرد که به خاطر فشار تورمي که در دوره هاشمي به طور فزاينده يي ايجاد شده بود اين طبقه متوسط که غالباً در بدنه دولت به خصوص کارمند و حقوق بگير بودند، به شدت در موضع انتقادي قرار گرفتند و اين موضع انتقادي هم صرفاً محدود به منافع شخصي شان نشد و تبديل به يک نوع نقد سوسياليستي نسبت به آقاي هاشمي شد. بنابراين آن جنبه هاي نسبتاً دموکراتيکي که در دوره اول هاشمي فراهم شد منجر به اين نشد که طبقه متوسط به طور کامل از ايشان حمايت کند بلکه به خاطر فشار اقتصادي نتيجه عکس داد. مي بينيم در انتخابات دوره ششم يعني دور دوم هاشمي، آقاي احمد توکلي که از موضع حمايت همين اقشار طبقاتي وارد عرصه انتخابات شده بود نزديک سه ميليون راي آورد و راي آقاي هاشمي هم به شدت کاهش پيدا کرد. با اينکه اصولاً برنامه هاي توسعه آقاي هاشمي هم در حوزه اقتصادي و هم در حوزه فرهنگي بيش از همه باعث گسترش طبقه متوسط شد و بايد منصفانه گفت ايشان هم از اين برنامه ها حمايت مي کرد، ولي جدي ترين نقدها هم از جانب همين طبقه به ايشان بود.

ما وقتي در مورد طبقات صحبت مي کنيم به جهت اينکه ثقل بحث ما طبقات شهري است بيشتر از همه از طبقه متوسط صحبت مي کنيم چون مي توانيم بگوييم در مجموع و متاسفانه جمهوري اسلامي در پروژه توسعه، برنامه هاي چندان موفقي را طي نکرده بنابراين هنوز نمي توانيم از يک بورژوازي چندان نيرومند و به تبع آن از يک طبقه کارگر چندان نيرومند صحبت کنيم. اقشار پراکنده دهقاني، روستايي يا پيشه وران و کاسب هاي جزء که اصولاً با يک تئوري ايدئولوژيک منسجم مي شوند، و خود اين طبقات، طبقاتي نيستند که بتوانند وحدت چنداني داشته باشند خيلي در تحليل هاي ما جا نمي گيرند. گرچه همين ميزان از برنامه هاي توسعه نيم بند، نيمه يک پايه و موقعيت بالقوه يي براي بورژوازي ايران فراهم کرده ولي اين بورژوازي چون عميقاً با ساختار سياسي آميختگي پيدا کرده هم در مقابل اقدامات سخت سياسي آسيب پذير است و هم متاسفانه تا حد زيادي بخش قابل توجهي از اين بورژوازي به خاطر حمايت هاي دولت، بورژوازي رانتي است. بنابراين هنوز نمي تواند کاملاً يک موقعيت تعيين کننده به خودش بگيرد. در انتخابات خيلي پرشور و متلاطم معمولاً هنوز مي توانيم بگوييم بيش از اينکه اين عنصر طبقاتي بورژوازي بتواند موثر باشد، عناصر ايدئولوژيک هستند که موثرند، عناصر ايدئولوژيک بسيج کننده. طبقه متوسط جديد هم که در ميان دانشگاه ها و نهادهاي فرهنگي پايگاه بيشتري دارد بيش از هر گروه ديگري سازمانده نهادهاي ايدئولوژيک مدرن است. ايدئولوژي هاي سياسي يا محافظه کار يا راديکال را اين طبقه متوسط دارد درست مي کند. به همين دليل است که ما بيشتر درباره اين طبقه حرف مي زنيم و بيش از عنصر طبقاتي به عنصر ايدئولوژيک توجه داريم.

-عنوان مي شود در برنامه هاي توسعه هميشه يک طبقه متوسط جديد به وجود مي آيد. آيا در زمان آقاي هاشمي اين اتفاق افتاد؟ مي شود به عنوان يک طبقه از آنها ياد کرد؟

صد درصد. البته اين بحث نسبتاً قديمي است، به هر حال چند دهه است که درباره اين طبقه و محتواي اين طبقه متوسط جديد هم در جامعه شناسي و هم در علوم سياسي بحث مي شود. واقعاً طبقه متوسط جديد چه چيزي است. چون وقتي حداقل در ديدگاه مارکسي اش از عنصر طبقاتي صحبت مي شود، طبقات در ارتباط با ابزار توليد معنا پيدا مي کنند. در عين حال بسياري از جامعه شناسان و حتي برخي از صاحب نظران داخلي ما يا برخي از صاحب نظران چپ ما وقتي به اين طبقه مي رسند بيشتر به عنصر فرهنگي توجه مي کنند. يعني بايد بتوانيم اين عنصر فرهنگي را در ارتباط با يک عامل توليدي و ابزار توليد، به نوعي تبيين کنيم. يکي از مشکلات تحليل به خصوص در کشورهايي مثل ما که اصولاً اقتصادشان بيشتر دولتي است و ثانياً هنوز يک بورژوازي مستقل وسيع در آن شکل نگرفته، همين است. بنابراين ما بايد در آن عنصر تحليل کلاسيک يک مقدار تغيير ايجاد کنيم. اين طبقه متوسط جديدي که درباره اش صحبت مي کنيم همان گروه هاي ميانه يي هستند که در داخل شهرها وجود دارند به شکل متخصصان، وکلا، معلمان، مهندسان و پزشکان. اينها هرکدام مي توانند به جهت منابع و جايگاه اجتماعي جايگاه کاملاً متفاوتي داشته باشند کمااينکه دارند. مثلاً طبيعي است يک پزشک جراح و يک معلم متوسط دبستان، منابع درآمد يکساني نداشته باشند. همين سوالي که شما کرديد در واقع هميشه مطرح بوده است. بنابراين طبقه يي با اين طيف کاملاً متفاوت و گاهي مي توانيم بگوييم متعارض مي تواند باشد. يعني يک پزشک متخصص جراح که در واقع تبديل به يک بورژوازي مي شود با يک معلم دبستان روستا که تبديل مي شود به يک نوع پرولتر فکري به قول مرحوم شريعتي، اينها مي توانند در يک طيف طبقاتي جاي بگيرند. حداقل مي توانيم بگوييم با تسامح اينها را در داخل يک طبقه قرار مي دهند. البته ما در تحليل طبقاتي هر طبقه را به طيف هاي مختلف تقسيم مي کنيم، مثلاً مي گوييم طبقه متوسط بالا، طبقه متوسط متوسط، طبقه متوسط پايين. اين دقيقاً همان طيف بندي است که در طبقه متوسط جديد مي کنيم. ولي من هم قبول دارم نمي توانيم بگوييم اين تحليل طبقاتي کاملاً بدون اشکال است. يعني طبيعي است که يک معلم يا يک وکيل مستقل خيلي سريع تر به يک جنبش اعتراضي مي پيوندد تا يک مهندس مشاور درجه يکي که پروژه هاي کلان ملي يا بين المللي دارد. اين خيلي واضح و روشن است. از اين جهت است که تحليل طبقه متوسط جديد در چنين جامعه يي خيلي مشکل است. ولي اجمالاً مي توانيم بگوييم هر برنامه توسعه مصادف است با شهري شدن، چون صنعتي شدن مساوي است با شهري شدن. شهري شدن مساوي است با گسترش طبقه متوسط جديد، اين اجتناب ناپذير است. پروژه هاي ديگر توسعه که تلاش مي کردند مثلاً از مناطق محروم تر شروع کنند مثلاً توسعه روستايي انجام بدهند، نهايتاً تقريباً همه مدار آنها به توسعه شهري منجر شد. بارزترين شان همان چين است که در اين دو سه دهه اخير وقتي برنامه هاي توسعه شان به اين مرحله از صنعتي شدن رسيد، هم در مشي سياسي شان، هم در مشي اجتماعي شان، کاملاً يک شيفت واضح پيدا کرد. بنابراين، برنامه هاي توسعه، اصولاً لااقل همه برنامه هاي توسعه يي که تا الان بوده، به گسترش شهرها منجر شده است. يکي دو موردي هم که تلاش کردند توسعه غيرشهري انجام دهند معمولاً با يک نوع توتاليتاريسم سرکوبگر مثل نمونه کامبوج مواجه شدند، يعني آمدند به طور مکانيکي وجه شهري يا روشنفکر شهري را از بين ببرند يا مهاجرت هاي اجباري به روستاها کردند که عملاً به انجام نرسيد و ساقط شدند. بنابراين، چون برنامه هاي توسعه ما به طور مشخص از دوره هاشمي نظم و ترتيبي به خودش گرفت، بنابراين مي توانيم بگوييم انسجام فرهنگي و طبقاتي طبقه متوسط از دوره آقاي هاشمي شروع شد. برنامه هاي فرهنگي ايشان هم همين را نشان مي دهد. نوع برنامه هايي که مثلاً آقاي کرباسچي در کلانشهر تهران انجام داد و در کنار آن حمايت هاي فرهنگي طبقه متوسط مثل راه اندازي روزنامه همشهري، ايجاد فرهنگسراها و... کاملاً بيانگر اين است. گسترش طبقه متوسط نشانه يي از گسترش نوعي از بورژوازي در هر کشور است که اين بورژوازي در ايران البته همان طور که گفتم خيلي پيچيده است. يعني يک بورژوازي کاملاً مستقل هنوز در ايران شکل نگرفته است. البته مجموعه عظيمي از شرکت ها در ايران وجود دارند که بيان بورژوازي ايرانند، ولي فوق العاده پراکنده اند. به اصطلاح راس هرم هنوز به جاي اينکه يک نوع خاص از بورژوازي باشد، دولت است به عنوان مهم ترين عامل توزيع منابع در ايران.

به وجه سياسي ماجرا برگرديم. مي توانيم بگوييم پروژه هاشمي پيش از آنکه حمايت جلب بکند، حداقل در پايان دوره اول، زمينه بروز مجددي به راديکاليسم طبقه متوسط داد که در سال هاي 60 در فشار قرار گرفت. يعني بخش قابل توجهي از نماينده هاي سياسي طبقه متوسط در طول دهه 60 حذف شدند. اتفاقي که در پايان دوره دوم آقاي هاشمي افتاد اين بود که با آمدن آقاي خاتمي مجدداً زمينه يي از بروز آرمان هاي اين طبقه متوسط شهري فراهم شد. چون اشاره هم کرديم که اين طبقه، طبقه متنوع و از طيف هاي متفاوتي است. انواع گرايش هاي موجود در اين طبقه را با انگيزه هاي متفاوت آرمان خودشان در حضور آقاي خاتمي ديدند، يعني راديکال ترين وجه آنها که دانشجو بودند يک جور آقاي خاتمي را حمايت کردند و محافظه کارترين لايه هاي طبقه متوسط به گونه ديگر. ولي باز هم مي توانيم بگوييم فرصتي که آقاي خاتمي فراهم کرد هم به جهت فضاي بازي که ايجاد کرد و هم به جهت پيشبرد نسبي برنامه هاي توسعه يي که در دوره آقاي هاشمي شروع شده بود، حداقل به طور موقت تا حدي بخشي از طبقه کارگر را هم نسبت به مسائل سياسي بيدار و هوشيار کرد. يعني باز آنها هم که در همان ايام سال هاي 60 کاملاً از صحنه سياسي حذف شده بودند به شکل اعتصاب ها يا تحصن ها يا سنديکاهاي محدودي که تشکيل دادند مجدداً فعال شدند.

اگر بخواهيم به بحث اصلي مان برگرديم، يعني بحث طبقاتي، معناي طبقاتي اين اتفاق اين است که اگر در يک مسير متعارف توسعه در ايران قرار بگيريم مي توانيم انتظار مجموعه يي از حرکت هاي سياسي صنفي را داشته باشيم که به شکل خيلي وسيع در ايران اتفاق مي افتد. البته بروز وسيع اين حرکت ها برخلاف تحليل محافظه کارانه يي که مي شود به معناي يک تهديد امنيتي نيست بلکه وجه طبيعي شکل گيري طبقات است و اينکه هر طبقه يي بيان صنفي و حتي سياسي خاص خودش را دارد که در ايران به طور مکانيکي محدود مانده است. مي توانيم بگوييم شايد يک حالت عکس نسبت به زمان شاه اتفاق افتاده است. در زمان گذشته در حالي که برنامه هاي اقتصادي زمان شاه پيش رفته بود، فضاي سياسي و فرهنگي نسبت به آن خيلي عقب تر بود. الان برعکس است. فضاي سياسي و فرهنگي پيشرفته تر شده، به خاطر اينکه رسوخ ايدئولوژي هاي سياسي فربه تر بوده، ولي عنصر اقتصادي که در واقع ستون فقرات اين تحولات است کمرنگ شده است. انحصار دولتي هم باعث شده کل طبقات در ايران در وضع ضعيفي قرار داشته باشند. طبقه متوسط البته به جهت کمي الان دست بالا را دارد ولي همان طور که اشاره شد چون طيف متنوعي است که برخي اصولاً در طبقه بودن آن شک مي کنند باعث مي شود نيروي آن مثل نور خروجي از ذره بين در يک نقطه متمرکز نشود و گاهي وقت ها حرکت هاي متفاوتي که در اين طبقه هست همديگر را مهار مي کنند. ولي يک نکته هست، تا زماني که طبقه متوسط در ايران به حرکت نيفتد، ساير حرکت هاي صنفي سياسي در طبقات ديگر هم شکل نمي گيرد. در دوم خرداد اين طبقه حرکت کرد، کارگران هم حرکتي کردند، مجموعه يي از نهادهاي مدني درست شد، گروه هاي اجتماعي ديگر هم تلاش کردند نهادهاي مدني خودشان را داشته باشند. اين در واقع موتور تحول طبقاتي در ايران است که اتفاقاً براي اين است که اين تحول طبقاتي اتفاق بيفتد. چون اين مفهوم طبقات اصولاً يک مفهوم نسبتاً راديکال در جامعه شناسي است معنايش اين نيست که براي اينکه اتفاق بيفتد بايد يک نيروي لزوماً راديکال در راس قرار بگيرد يا نمايندگي کل اينها را بگيرد، بلکه يک نيروي بالنسبه ليبرال هم فرصت براي گرايش هاي نسبتاً راديکال را فراهم مي کند. نکته يي که وجود دارد و من با اطمينان مي توانم بگويم اين است که برخلاف تصور که اين تحرکات طبقاتي اصولاً تهديد امنيتي حساب مي شوند، ضمن اينکه جنبه هاي اعتراضي ولو راديکال هم داشته باشند، تهديد امنيتي نيستند بلکه شکل درستي براي توزيع صحيح منابع هستند. در واقع جنبش عدالتخواهي بدون اين حرکت هاي اعتراضي محدود جنبش عقيمي است. اگر صحبت از عدالتخواهي بشود در کنار سرکوب اين گرايش ها، معلوم است اين عدالتخواهي يک نوع ايدئولوژي کاذب است براي سرکوب مضاعف و در واقع انحصار منابع و تقسيم ناعادلانه.

-آن توده هاي ناراضي که در پايان رياست جمهوري آقاي هاشمي و تا حدي هم خاتمي شکل گرفته بودند در انتخاب رئيس جمهور بعدي چه نقشي ايفا کردند؟

طبقه متوسط به خصوص در همان دوره اول آقاي هاشمي هم تا حدي به سمت نارضايتي رفت- چون بعداً در دور دوم به علت شدت بحران تورمي ناشي از برنامه هاي آزادسازي اقتصادي يک مقدار فشار برنامه را کم کردند- احساس کردند اگر به همان شدت کار ادامه پيدا کند جامعه دچار بحران مي شود. چون فشار تورمي زياد بود و تا حدي سياست هاي تعديل اقتصادي آقاي هاشمي هم تعديل شد و شتابش مقداري گرفته شد. واقعاً آن برنامه خيلي راديکال پيش رفت. دليلش هم البته اين بود که احساس مي شد ما يک دهه را از دست داده ايم و از برنامه هاي توسعه عقب افتاده بوديم در کنار خرابي هاي جنگ که وجود داشت و تلاش مي شد از آن طريق، هم بار دولت کاسته بشود، هم اينکه سرمايه هاي خصوصي خارج از ايران وارد شود، هم سرمايه هاي خصوصي داخل ايران فعال شود. ولي به هر صورت نتيجه اجتماعي اش اين شد که طبقات متوسط و طبقات پايين جامعه نسبت به برنامه هاي آقاي هاشمي کاملاً معترض شدند و البته انصافاً هم بايد گفت که در وضع کاملاً ناهنجاري قرار گرفتند.

دوره آقاي خاتمي گرچه ايشان در برنامه هاي خودشان خيلي کم برنامه اقتصادي داشتند و اصولاً هم همان طور که همه مي دانيم، خيلي اميدي به رياست جمهوري نداشتند، تاکيدي هم نداشتند در چارچوب يک برنامه اقتصادي منسجم بيايند. با وجود اين عملاً با توجه به تجارب هشت ساله آقاي هاشمي بايد بگويم در دوره آقاي خاتمي طبقه متوسط کاملاً به يک بالندگي رسيد و اين، هم در آمارهاي اقتصادي که الان در دسترس است و هم در مشاهدات اجتماعي ما کاملاً مشهود بود که طبقه متوسط از رفاه بيشتري برخوردار شده است. چون همان طور که گفتيم ايدئولوژي هاي سياسي فعلاً از داخل اين طبقه نضج مي گيرند و گسترش پيدا مي کنند. به جهت فضاي فرهنگي ايران هم ديديم به تناسب همين اتفاق، کاملاً اين طبقه پيچيده تر و وسيع تر شد. ولي بايد انصاف داد که با وجود اينکه اين طبقه نسبت به برنامه هاي آقاي هاشمي معترض بود، زمينه اين نضج گيري و گسترش در دوره هشت ساله آقاي هاشمي تا حدي آماده شد. جمع بندي اين تجربه هشت ساله و شناخت ضعف هاي آن و اينکه برنامه هاي آقاي خاتمي به طور خيلي مشخص سياست هاي کنترل تورمي را در پيش گرفتند و با محدوديت هاي مالي و منابعي که ايشان در اختيار داشت، اصولاً سياست کنترل تورم ايشان کمک خيلي عمده يي به طبقه متوسط بود ضمن اينکه به جهت فرهنگي هم اين طبقه زمينه خيلي بهتري براي بروز نظرات خودش پيدا کرد. چه در دانشگاه، چه در مطبوعات و چه در حوزه کتاب. از آن طرف هم وجه ديالکتيکي ماجرا اين بود که در اين طبقه ايدئولوژي هاي کاملاً متنوعي وجود دارد. همين امر رفته رفته به خصوص در دوره دوم آقاي خاتمي تبديل شد به ايدئولوژي هايي که عملاً در مقابل هم قرار گرفتند. يعني بخش راديکال اين ايدئولوژي در مقابل بخش ميانه رو اين ايدئولوژي قرار گرفت، بدون اينکه لزوماً براي هر وجه از وجوه اين ايدئولوژي يک نماينده سياسي مشخصي وجود داشته باشد.

اصولاً شدت منازعات ايدئولوژيک به جهت جامعه شناسي به معناي ضعف طبقاتي است، يعني وقتي طبقات واقعي و نيرومند وجود ندارند عملاً ايدئولوژي هاي آنها جلوتر از خود آن طبقات شکل مي گيرد و تبديل به يک رقابت ايدئولوژيک مي شود بيش از آنکه لزوماً و عيناً يک رقابت طبقاتي کاملاً ملموس باشد. خب اين اتفاقي بود که افتاد و گاهي مي ديديم مثلاً يک ايدئولوژي راديکال سياسي به جهت اينکه دقيقاً نماينده خاص خودش را ندارد مجبور بود به يک گرايش جناح ديگري که تصور مي شد به آن نزديک تر است، گرايش پيدا کند.

اگر بخواهيم در شکل سياسي آن را نشان بدهيم به اين معناست که مثلاً فضاي يک نظام سياسي تا حدي باز شد. در نتيجه بخشي از نيروهاي محذوف مجدداً وارد ساخت سياسي شدند. حضور اين عده، نيروهاي ديگري را که در سطح جامعه مدني به جهت سوابق و قدمتي که داشتند مي توانستند در چارچوب هاي منطقي ايدئولوژي نظام سياسي قرار بگيرند، فعال کرد و در عين حال اين گرايشي که در جامعه مدني در نتيجه دوم خرداد و آمدن آقاي خاتمي فعال شد، باز فضا را براي يک مجموعه ديگري که دورتر از نظام بودند فراهم کرد. به طور عيني مي توانيم بگوييم مثلاً پروژه دوم خرداد به جريان اصلاح طلبي، مشارکت، سازمان مجاهدين انقلاب و جريان هايي از اين قبيل فرصت داد و حضور آنها در متن جامعه به نهضت آزادي، ملي مذهبي ها امکان حضور داد و اين حضور دوباره فضايي درست کرد مثلاً براي گرايش هاي چپ کانون نويسندگان يا چپ هاي فرهنگي که فاصله سياسي مشخصي در ايران ندارد.

در کنار آن البته مي توانيم بگوييم تا حدي تلاش مي شد در دوره آقاي خاتمي باز هم برنامه هاي آقاي هاشمي براي نضج يا بالندگي بورژوازي بومي پيش برود، ولي مي توانيم بگوييم با کمال تاسف به علت انقطاعي که در برنامه هاي توسعه صورت مي گيرد و غالباً تحت تاثير رقابت هاي سياسي است، هنوز زمينه اين بورژوازي را به طور عيني فراهم نکرده، گرچه به طور بالقوه زمينه کاملاً مهيايي دارد.

در دوره آقاي احمدي نژاد برنامه هاي آقاي خاتمي تا آنجا که به بحث ما برمي گردد، از دو سو متوقف شد، يکي در زمينه گسست در برنامه هاي توسعه که بيش از هر چيز ناشي از بي برنامگي و فقدان اولويت بود. يعني در دولت آقاي احمدي نژاد به رغم شعارهايي که ايشان در زمينه عدالت داده بود - که طبيعي است هيچ عدالتي بدون يک برنامه توسعه بلندمدت شکل نمي گيرد- ولي اصولاً بحث عدالت ايشان فاقد پشتوانه برنامه يي بود که در چارچوب يک برنامه توسعه يي خودش را نشان بدهد. بالعکس بحث عدالت کاملاً تحت الشعاع پروژه هاي سياسي ايشان بود که ثقل اصلي آن هم البته پروژه هاي سياسي بود که براي بيرون از مرزهاي ايران تدوين مي شود. آن را هم به اين جهت مي گويم که در نقطه عکس قرار داشتند و هزينه بر بودند و هستند، يعني شما بايد بيرون از ايران هزينه هاي سياسي بکنيد که اين با توجه به محدود بودن منابع موجود در ايران در واقع ضربه به برنامه هاي توسعه و به تبع آن ضربه يي است به پروژه عدالت. البته غيرمستقيم وقتي در برابر چنين سوالي قرار مي گيرند توضيح مي دهند اين عدالت- يا با ادبيات آنها صحبت بکنيم که بيشتر به مفهوم امنيت توجه دارند- بدون امنيت ايکس و ايگرگ در بيرون از مرزهاي ايران هم قابل تامين نيست. هر نوع استدلالي در اين زمينه چه درست باشد، چه غلط يقيناً در چارچوب، اگر بخواهيم به طور مشخص در مورد بحث عدالت صحبت کنيم کاملاً ضدعدالت است، به اين معنا که در چارچوب دولت هاي رانتي که برنامه هاي سياسي نسبت به برنامه هاي توسعه يي اولويت پيدا مي کنند نيروي سياسي که به حاکميت نزديک تر است اصولاً از رانت هاي طبيعي حاکميتي بهره مي برد، اين چيزي است که خانم کارن دانکوس در مورد شوروي سابق تحت عنوان نومن کلاتورا گروه هاي برگزيده سياسي که از امکانات اقتصادي هم برخوردار مي شوند، ثابت کرد. اين پديده خودش از يک طرف توزيع نابرابر منابع را به طور طبيعي پيش مي آورد و از طرف ديگر همان طور که گفتم چون بخش قابل توجهي از منابع بيرون از مرزها هزينه مي شوند اصولاً برنامه هاي توسعه شما را متوقف مي کند و عملاً نوعي از شکل بندي و اختلاف طبقاتي شکل مي گيرد که اين اختلاف تا حد زيادي تابع دوري يا نزديکي شما به ساخت حاکميت است.

-وضعيت طبقه متوسط در حال حاضر چگونه است؟

طبقه متوسط اگر بخواهيم في نفسه به جهت درآمدها نگاه کنيم، درآمدهاي ريالي يا به اصطلاح درآمدهاي غيرواقعي، شايد در دوره آقاي احمدي نژاد به طور مشخص تضعيف نشد. ولي همان طوري که گفتم فشار تورمي و تقليل منابع طبيعي قدرت خريد آنها را مثل ساير طبقات متوسط به پايين کاهش داد. اما برخلاف دوران متلاطم دهه 60 اين طبقه در مقايسه با طبقات ديگر چندان در موقعيت ضعيف تري قرار نگرفت و تنها مانند بقيه طبقات قدرت واقعي درآمدي اش کاهش پيدا کرد و البته بخش هاي راديکال تر آن در معرض فشار سياسي قرار گرفتند که اصل بناي اين فشار را نهادهاي غيرانتخابي دوره آقاي خاتمي گذاشته بودند؛ آنهايي که در کنترل دولت آقاي خاتمي نبودند و اين سيکل در دوره جديد کامل شد. به طور مشخص مثلاً فعاليت هاي دانشگاهي يا فعاليت ها در سطح جامعه مدني محدود و مسدود شد، و به آنجا رسيد که گاهي يک دانشجو به خاطر يک مطلب در وبلاگش حتي اخراج شد. اينها فضاهاي مسدودکننده براي طبقه متوسطي است که فاقد سازمان دهي است و حزب منظم و منسجم ندارد و خيلي از نظرات و مطالباتش در قالب حرکات جنبشي مشخصاً در دانشگاه ظهور مي يابد.

بنابراين به نظرم مي آيد پايه يي که به طور ساختي در جامعه ايران گذاشته شده، به طرف گسترش هر چه بيشتر شهرها و طبقاتي است که مستلزم اداره جامعه شهري است به طور کلي ديگر خيلي ابزار هاي عادي نمي تواند اين طبقه را محدود بکند و اين مثل يک موجي است، مثل يک سونامي است که هر موقع فعال بشود و فرصت پيدا بکند در تحولات سياسي به صورت موثر عمل مي کند. اين سونامي البته چون هسته متمرکز و مغز متفکر ندارد تا حدودي تابعي از فرصت هايي است که نظام سياسي برايش فراهم مي کند. اگر نظام سياسي اين فرصت را فراهم نکند ممکن است در کمون برود ولي کمون رفتنش به معناي نابودي اش نيست. به محض اينکه فرصت پيدا بکند تاثيرات خودش را خواهد گذاشت.

-شما اشاره کرديد که طيفي از روشنفکران يا نظريه پردازان نقش فرهنگ را در ايران جلوتر از اقتصاد و تاثيرگذارتر از آن در طبقات مي دانند، فکر نمي کنيد اولويت توسعه فرهنگي بتواند به پايداري طبقه متوسط اجتماعي کمک کند؟

يقيناً همين طور است. خدا رحمت کند مرحوم حسين عظيمي، هميشه از طبقه متوسط فرهنگي ياد مي کرد. وقتي افراد توسعه فرهنگي پيدا مي کنند به اين معنا است که اين طبقه در حوزه هاي اجتماعي هم به دنبال جايگاه هاي ثابت تري مي گردد. يعني فرض کنيد مثلاً در دانشگاه ها يا در فعاليت به شکل بنگاه هاي خصوصي که مثلاً مهندس ها خواهند داشت يک جور مطالبه سهم سياسي خواهند کرد. ولي چون طيف اين طبقه خيلي متنوع است و تقريباً کانون متمرکزکننده يي ندارد و معمولاً کانون هاي متمرکزکننده طبقه متوسط، همان گونه که اشاره کردم در صحنه هاي جنبشي بيشتر اتفاق مي افتد، بنابراين موقتي است و بعد به مجموعه يي از خرده جنبش ها تبديل مي شوند. اين بحث خرده جنبش هايي که مي گوييم در واقع همين نمايندگي گرايش هاي طبقه متوسط است. اين طبقه متوسط ممکن است مثلاً در يک شکل دانشجويي بروز پيدا بکند و از طبقه کارگر حمايت بکند مثل دانشجويان چپگرا ولي خاستگاهش طبقات متوسط است بنابراين اينها استمرار ندارند.

در کشورهاي غربي هم که تا دو سه دهه پيش اين اتفاقات مي افتاد به خصوص در متن جنبش دانشجويي، ديديم که آنها هم در جنبش دهه 60 در اروپا و امريکا، گرچه دانشجويي بود و بنابراين طبقه متوسط بود ولي راديکاليسم آنها راديکاليسمي بود که معطوف به طبقات محروم و پايين تر بود و ديديم که استمرار هم پيدا نکرد. همه آنها به ميزاني به ساخت سياسي ورود پيدا کردند. گرچه از موضع ترقي خواهانه، چه کلينتون در امريکا باشد، چه جک استراو در انگليس، چه يوشکا فيشر در آلمان باشد. همه اينها در پاليتي هضم شدند، به جهت اينکه طبقه متوسط بودند، در حالي که در مقطع دهه 60 کاملاً راديکال بودند و معطوف به حمايت از طبقات محروم تر که جنبش آنها را فعال کرد. بنابراين بحث جنبش هايي که مي کنيم اصولاً مربوط به طبقه متوسط است و در ايران هم به طور اجتناب ناپذيري گسترده مي شود.

اگر اينجا بحث را يک مقداري محافظه کارانه بکنيم، از موضع همان پاليتي و نيروي نظم دهنده سياسي صحبت بکنيم دو رويکرد به اين مي شود داشت يکي اينکه اين را تهديد بداند و بگويد بالاخره اينها جنبش هاي اعتراضي هستند و بايد مهار بشوند، يکي اينکه برعکس يک نوع فرصتي پيدا مي کند که مطالبات جامعه سونداژ بشود به جامعه و ساخت سياسي و از آن براي بازسازي نظام سياسي استفاده بکند و در يک سيکل بلندمدت اين گرايش را جذب بکند. آن چيزي که در غرب اتفاق افتاد دومي بود. چيزي که در ايران اتفاق مي افتد متاسفانه اولي است. اما بايد انصاف داد به دور از تعصب آقاي خاتمي بيشتر دنبال دومي بود ولي چون همه نهادها در کنترل ايشان نبود آن اولي ها در واقع پروژه خودشان را تحميل کردند. ولي مجموعاً مي توانيم بگوييم همه اين بحث هايي که کرديم حاکي از ضعف بورژوازي در ايران است. يعني اگر بورژوازي در ايران نيرومند بود ما اينقدر درباره طبقه متوسط صحبت نمي کرديم. ولي فعلاً بورژوازي ايران از يک سو، طبقه کارگري صنعتي ايران از سوي ديگر در انتظار اين است که ببيند جنبش طبقه متوسط به چه انجامي از جهت سياسي منجر مي شود. در واقع نتيجه حرکت جنبش طبقه متوسط است که جايگاه بورژوازي ايران را معلوم مي کند و به تبع بورژوازي، وضع طبقه کارگر صنعتي ايران هم روشن مي شود. بنابراين برگرديم به سوال بخش اول و ابتداي بحث که چرا بيشتر از همه درباره طبقه متوسط حرف مي زنيم ولو اينکه در مقطعي هنوز جامعه شهري در اولويت و برجستگي بيشتر قرار نداشت، به اين دليل است و به اين طريق که همچنان متاسفانه دولت ايران مهم ترين عامل توزيع منابع است و انحصار منابع را در اختيار دارد و تقريباً هيچ رقيبي در سطوح دوم و سوم هم ندارد، چه برسد در سطح اول.
نگاهي آماري-تحليلي به سير انتخابات «رياست جمهوري»
سپاه محرومان


محسن شريف زاده

در اين مقاله تلاش مي شود سه موضوع در قالب يک کار آماري مورد بررسي قرار گيرد. سعي بر آن است که از دريچه «تغيير در ميزان مشارکت مردم» در «انتخابات رياست جمهوري»، روحيات آنها مورد بررسي قرار گيرد. در اين بررسي، «اقشار ساکن در استان هاي محروم» و به اصطلاح «محرومان»، به طور خاص مدنظر خواهند بود.

---

چرا محرومان

جريان هاي به ثمر رساننده انقلاب، از چپ و راست و ميانه، همگي ادعاي حمايت از محرومان و مستضعفان را داشتند و با آرزوي ياري رساندن به محرومان، براي تغيير نظام سلطنتي تلاش کردند. جمهوري اسلامي نيز از بدو تولد، حمايت از محرومان را سرلوحه شعارهاي خود قرار داد. لذا اقبال يا عدم اقبال اين طبقه در قبال انتخابات برگزار شده را مي توان به عنوان نمودي از موفقيت يا عدم موفقيت تلاشگران اوليه و جمهوري اسلامي در به ثمر رساندن هدف فوق تلقي کرد.

چرا «تغيير» در ميزان مشارکت

در اين مقاله «تغيير در ميزان مشارکت» مورد بررسي قرار گرفته، نه ميزان مشارکت زيرا آنچه اهميت دارد، «تغيير» در ميزان مشارکت است. «ميزان مشارکت» بيانگر يک وضعيت مقطعي و گذرا است که مي تواند به دلايل متعدد، کم يا زياد باشد.

شرايط خاص مي تواند نقش مهمي را در ميزان مشارکت در انتخابات بازي کند. وقوع يک بحران مي تواند آمار مشارکت را بالا يا پايين ببرد بدون آنکه بيانگر روحيه واقعي مردم باشد. ممکن است يک فرد علاقه مند به نظام، به دنبال وقوع يک حادثه و به سبب غليان ناگهاني احساسات، در يک انتخابات شرکت نکند وليکن با گذشت آن واقعه، به حالت طبيعي خود بازگشته و علاقه و پيوند او با نظام به حالت اول خود بازگردد. همچنين ممکن است يک فرد شديداً ناراضي به دنبال وقوع يک بحران داخلي يا خارجي، در يک راي گيري شرکت کند. لذا چنانچه به دنبال درک ميزان «روحيه مشارکت» مردم باشيم ضروري است با حذف فراز و فرود هاي مقطعي، به ميانگين حرکت مردم دست يابيم.

چرا انتخابات رياست جمهوري

اولاً؛ انتخابات رياست جمهوري در راه است و اين بررسي در اين جهت نيز مي تواند مفيد باشد.

ثانياً؛ اگر به گذشته بازگرديم، خواهيم ديد که اولين انتخابات رياست جمهوري در بهمن ماه 1358 انجام شد يعني يک سال پس از وقوع انقلاب. طي آن يک سال، سه انتخابات «سنگين»، «پر از بحث و جدل»، «سرنوشت ساز» و «تعيين کننده» انجام شده بود. لذا راه و مسير جمهوري اسلامي تا حدي مشخص شده و آن جوش و خروش اوليه انقلاب تا حدي فروکش کرده بود. افراد براي اولين بار پس از برقراري نظام جمهوري اسلامي، با چشماني بازتر در انتخابات شرکت مي کردند. افراد به دور از احساسات و آرمان هاي ذهني خود، براي اولين بار و به شکلي جدي تر مي دانستند راي آنها در کدام سيستم و مسير رقم خواهد خورد. به همين دليل در اين مقاله بررسي موضوع مشارکت مردم، از انتخابات رياست جمهوري 58 شروع مي شود و تا آخرين آن در تيرماه 84 ادامه مي يابد.

مشارکت مردم در انتخابات

پس از برگزاري هر انتخابات و به دنبال ارائه آمار شرکت کنندگان، تحليل هاي مختلفي در رابطه با آن مطرح مي شود. جريان هاي داخلي و خارجي به تحليل آن پرداخته و نسبت به افت يا رشد مشارکت و ميزان آن اظهار نگراني يا رضايت مي کنند. برخي از جريان هاي منتقد، ضمن اشاره به افت مشارکت در برخي از استان ها و با ابراز نگراني، به مسوولان امر هشدار مي دهند. برخي ديگر موضع شديدتري گرفته و افت را نشان دهنده اقبال مردمي به خود ارزيابي کرده و به هواداران خود نويد مي دهند که پيروزي نزديک است. برخي ديگر نيز ميزان مشارکت را طبيعي ارزيابي کرده و جايي براي نگراني نمي بينند. به راستي ميزان واقعي روحيه مشارکت مردم را چگونه مي توان ارزيابي کرد. در يک انتخابات تعداد آرا بالا رفته و در ديگري کاهش مي يابد. کدام يک معيار روحيه مشارکت مردم است.

در اين مقاله تلاش شده بر اساس آمار و ارقام رسمي منتشر شده، به بررسي سير تحول مشارکت مردم در 9 انتخابات رياست جمهوري پرداخته شود. در همين راستا عملکرد استان هاي به اصطلاح محروم را مورد توجه قرار مي دهيم. قصد بر آن است تا از اين دريچه، گامي در جهت شناخت وضعيت ساکنان استان هاي محروم داشته باشيم. سعي شده در اين مقاله با مقوله مشارکت، برخورد ارزشي نشده و اين مساله صرفاً به مثابه يک واقعيت اجتماعي مورد ارزيابي قرار گيرد. ممکن است برخي بالا بودن ميزان مشارکت را مثبت تلقي کنند و برخي ديگر آن را منفي بدانند. ليکن همگي قبول دارند که جامعه راه خود را مي رود و ما نيازمند شناخت آن هستيم. واقعيت جامعه را بايد شناخت و آنگاه براي تغيير، اصلاح يا پيشبرد آن برنامه ريزي و اقدام کرد.

منحني حرکت مردم

از ابتداي انقلاب تاکنون 9 انتخابات رياست جمهوري در کشور برگزار شده است. در جدول شماره يک، ميزان مشارکت و سال برگزاري آن به تفکيک استان درج شده است.

در آخرين رديف از جدول شماره يک، ميزان مشارکت در کل کشور در جريان 9 انتخابات فوق درج شده است. در شکل شماره دو، منحني ميزان مشارکت در انتخابات، برحسب سال برگزاري آن رسم شده است.

همان گونه که در شکل شماره دو مشاهده مي شود، ميزان مشارکت در کل کشور چند افت و خيز دارد. اين افت و خيزها بيانگر افت و خيزي است که در روحيه مشارکت مردم ايجاد شده بود. اگر منحني ميانگين اين نقاط را رسم کنيم، متوجه خواهيم شد اين منحني از ميان 9 نقطه يي که هر يک بيانگر يکي از انتخابات رياست جمهوري است، يک مسير را اختيار کرده است. اين منحني با گذر از ميان افت و خيزهاي ناگهاني مشارکت مردم، بيانگر «احساس مشارکت» مردم در اين انتخابات است.

مي توان اين منحني را بيانگر تعامل ميان مردم و نظام جمهوري اسلامي دانست. يعني اظهار علاقه ميان اين مردم و نظام جمهوري اسلامي، در سير انتخابات فوق، به شکل يک منحني خود را نشان داده است.

منحني مشارکت در استان ها

چنانچه با همين روش، منحني مشارکت در استان ها را رسم کنيد، کم و بيش با شکلي مشابه منحني کل کشور روبه رو مي شويد با يک تفاوت مهم؛ منحني کل کشور يک مسير افقي را طي مي کند ليکن در برخي از استان ها اين منحني به سمت پايين شيب دارد و در برخي ديگر، اين منحني به سمت بالا شيب دارد.

به عنوان مثال منحني استان هرمزگان، به طور مشخص به سمت بالا شيب دارد. يعني ميزان مشارکت مردم استان هرمزگان در انتخابات رياست جمهوري، به رغم افت و خيز، رو به افزايش است. در حالي که در استان مرکزي اين منحني به سمت پايين شيب دارد. اين بدان معني است که ميزان مشارکت مردم در استان مرکزي رو به کاهش است.منحني اين دو استان در شکل شماره سه و چهار نشان داده شده است.

«خط مشارکت» در کل کشور

خط مستقيمي که در ميانه هريک از منحني هاي فوق مشاهده مي شود، خط ميانگين مشارکت مردم است. اين خط، موقعيت و وضعيت مشارکت مردم را نشان مي دهد. اين خط نشان مي دهد اولاً ميانگين مشارکت چه اندازه است و ثانياً نشان مي دهد ميزان مشارکت رو به افزايش است يا کاهش.

همان گونه که در شکل دو ديده مي شود، ملت در يک زمان به شکل مقطعي بسيج شده و تا 80 درصد نيز از خود مشارکت نشان داده اند و در مقطعي ديگر و بنا بر دلايلي خاص، ميزان مشارکت تا 50 درصد نيز افت داشته است. در يک بررسي عميق از «روحيه مردم»، چگونه بايد قضاوت کرد؟ آيا روحيه مشارکت مردم، آن 80 درصد است، يا اين 50 درصد.

شايد بتوان ادعا کرد تمامي آن حالات، گذرا و مقطعي بوده است. نه آن شور و اشتياق 80 درصدي روحيه واقعي مردم را مي رساند و نه اين قهر 50 درصدي روحيه واقعي مردم را نشان مي دهد.

آنچه در وجود ملت رسوب کرده، ثبات داشته و قابل تکيه است، ميانگين حالات اوست. اين ميانگين در طول زمان خود را نشان مي دهد و در مقطع قابل دستيابي نيست. «خط ميانگين»، رقم 64 درصد را به عنوان «روحيه مشارکت» مردم معرفي مي کند. اين خط بيان مي کند «روحيه مشارکت» در کل کشور، در طول 27 سال گذشته، به طور ثابت 64 درصد بوده است.

ضروري است مجدداً تاکيد شود که در طول اين مقاله، به تفاوت ميان «ميزان مشارکت» با «روحيه مشارکت» دقت شود. اين تفاوت در سطور فوق توضيح داده شده است.

رد امکان تقلب

آيا مي توان پذيرفت «روحيه مشارکت» در کل کشور در طول 27 سال گذشته هيچ افت و کاهشي نداشته است؟ نتيجه عجيب به نظر مي رسد. آيا آمارهاي ارائه شده واقعي است؟ آيا ارقام دستکاري نشده است؟ آيا امکان ندارد مسوولان يا افراد دست اندرکار انتخابات، با دستکاري اعداد، اين وضعيت را ايجاد کرده باشند؟ در رابطه با اين ابهامات چند نکته وجود دارد که مي تواند راهنماي بررسي باشد.

- اول آنکه اضافه کردن ارقام مربوطه به ميزان مشارکت در يک انتخابات، مي تواند مشکل را حل کرده و به ظاهر نشان دهد ميزان مشارکت بالا بوده است. ليکن در انتخابات بعد و انتخابات بعدي مشکل آفرين مي شود. بدين معني که برگزارکنندگان انتخابات در دوره بعد مجبور مي شوند آمار مشارکت را به طور مضاعف اضافه کنند تا ميزان مشارکت، نسبت به قبل کاهش نشان ندهد. اين روال در انتخابات بعد، به شکل تصاعدي بايد تکرار شود که بسيار مشکل آفرين خواهد بود.

- نکته ديگر آن است که در مقاطع مختلف، جناح هاي مختلفي تصدي امور انتخابات را برعهده داشته اند و تا حدي رقابت وجود داشته است. لذا دستکاري ارقام مشارکت به سادگي امکان پذير نيست.

- نکته سوم آنکه به چه دليل اين موضوع در تمامي استان ها مشاهده نمي شود و در برخي از استان ها ميزان مشارکت کاهش نيز نشان مي دهد.

اين مسائل نشان مي دهد مقوله تقلب، آن هم در سطوح بالا، آنچنان که در ابتدا به نظر مي رسد سهل و ساده و بدون عوارض و نمود نيست. ليکن در اين مقاله براي کاهش خسارات ناشي از اقدامات احتمالي فوق، از روش «خط ميانگين» استفاده شده است. در اين روش، پارامتر اصلي براي قضاوت «ميزان مشارکت» نيست، بلکه «رشد مشارکت» يا «افت مشارکت» است. در اين روش، افزايش آمار مشارکت در يک انتخابات، تاثير چنداني بر وضعيت خط ميانگين باقي نمي گذارد. اين موضوع مورد آزمايش قرار گرفت و نتيجه نيز مويد همين مطلب بود.

پيش بيني انتخابات آتي

براساس «خط ميانگين»، روحيه مشارکت در سال 1384 برابر با 64 درصد بوده است. آيا ميزان مشارکت در انتخابات آتي رياست جمهوري نيز حدوداً 64 درصد خواهد بود؟ پاسخ به اين سوال بسيار دشوار و نيازمند بررسي و اشراف بر پارامترهاي مختلف سياسي- اجتماعي است. خط فوق صرفاً بيانگر روحيه مشارکتي است که در طول زمان خود را نشان داده است.

ممکن است در انتخابات آتي، 30 درصد يا 70درصد از مردم در انتخابات مشارکت داشته باشند ولي مي توان اطمينان داشت ميانگين مشارکت در انتخابات، طي چند سال آينده روي امتداد اين خط قرار دارد. يعني اگر در اين انتخابات ميزان مشارکت بسيار پايين تر از 64 درصد باشد، با يک فاصله زماني معقول، نظام و مردم رابطه خود را به نحوي تنظيم خواهند کرد که ميزان مشارکت به بالاتر از 64 درصد خواهد رسيد. در نتيجه ميانگين مشارکت روي همين خط 64 درصد باقي مي ماند. با اين تحليل مي توان انتظار داشت چنانچه پنج سال ديگر با استفاده از آمار همه پرسي ها، خط مشارکت مردم را رسم کنيم به وضعيتي تقريباً مشابه خط موجود و امتداد آن دست خواهيم يافت.

«خط مشارکت» در استان ها

«خط ميانگين» مشارکت در استان هرمزگان وضعيتي متفاوت از کل کشور دارد. خط مشارکت استان هرمزگان از 50 درصد مشارکت در اولين انتخابات رياست جمهوري شروع شده و با 77 درصد مشارکت در سال 84 خاتمه مي يابد. (شکل 3)

«خط ميانگين» در استان مرکزي نيز وضعيتي متفاوت دارد و از 82 درصد در اولين انتخابات به 60 درصد در انتخابات سال 84 مي رسد. (شکل 4)

اين خطوط نشان مي دهد روحيه مشارکت در استان هرمزگان 27 درصد رشد و روحيه مشارکت در استان مرکزي 22 درصد کاهش داشته است.

جدول شماره 2، وضعيت خط مشارکت در تمامي استان هاي کشور را نشان مي دهد. از ميان استان هاي کشور، هشت استان به عنوان محروم تلقي شده و 10 استان به عنوان استان هاي مرفه يا توسعه يافته فرض شده است.

مشاهده دسته بندي فوق، انگيزه يي شد براي بررسي اساسي تر موضوع و همچنين بررسي وضعيت استان هاي خاص، همچون استان هاي محروم و استان هاي مرفه.

استان هاي «محروم»

هشت استان در اين مقاله به عنوان محروم تلقي شده اند؛ ايلام، بوشهر، چهارمحال و بختياري، سيستان و بلوچستان، کردستان، کهکيلويه و بويراحمد، لرستان و هرمزگان.

10 استان نيز در اين مقاله به عنوان مرفه يا توسعه يافته تلقي شده اند؛ آذربايجان شرقي، اصفهان، تهران، خراسان، خوزستان، فارس، گيلان، مازندران، مرکزي و يزد.

همان گونه که در جدول شماره 2 مشاهده مي شود؛

- شش استان از هشت استان محروم، رشد در مشارکت داشته اند. رشد مشارکت در چهار استان از اين استان ها بسيار چشمگير و از 9 تا 41 درصد بوده است. (سيستان وبلوچستان، هرمزگان، کردستان، کهکيلويه وبويراحمد، بوشهر، چهارمحال وبختياري)

- تمامي استان هاي محروم به لحاظ وضعيت فعلي روحيه مشارکت، بالاتر از متوسط کل کشور بوده و در حد بسيار بالايي به لحاظ مشارکت قرار دارند.

- تنها دو استان محروم کاهش در روحيه مشارکت دارند. (ايلام بسيار جزيي و لرستان 15درصد) ليکن روحيه مشارکت هر دو استان فوق، در مقطع آخرين انتخابات رياست جمهوري، به ترتيب 79 و70 درصد بوده است. اين ميزان مشارکت بسيار بالاتر از ميانگين کل کشور و در رده هاي بالاي جدول قرار دارد.

- چهار استان محروم، در ابتداي انقلاب با بدبيني و مشارکت کم آغاز کردند وليکن ظاهراً در تداوم کار تصورات اوليه را صحيح نيافتند و هر سال بيش از گذشته در مسير رضايت گام برداشتند. ميزان مشارکت در اين استان ها در سال 58 کمتر از ميانگين کشور بود وليکن هم اکنون چهار استان به شکل چشمگيري بالاتر از ميانگين کل کشور مشارکت دارند (چهارمحال وبختياري، هرمزگان، کردستان و سيستان وبلوچستان) و چهار استان محروم ديگر، همواره بالاتر از ميانگين کل کشور بوده اند. (لرستان، ايلام، کهکيلويه وبويراحمد و بوشهر)

- استان کردستان تنها استان محرومي است که به لحاظ روحيه مشارکت در حد ميانگين کل کشور قرار دارد، البته ميزان مشارکت در اين استان رو به رشد بوده و نسبت به ابتداي انقلاب، شاهد رشد 20 درصدي روحيه مشارکت در آن هستيم.

استان هاي «مرفه يا توسعه يافته»

استان هايي که به عنوان مرفه تلقي شده اند، عبارتند از آذربايجان شرقي، اصفهان، تهران، خراسان، خوزستان، فارس، گيلان، مازندران، مرکزي و يزد.

همان گونه که در جدول شماره 2 مشاهده مي شود؛

- تنها يک استان از 10 استان مرفه، رشد مشارکت داشته است، آن هم درحد هشت درصد. (خراسان)

- پنج استان از 10 استان مرفه، رشد مشارکت بسيار جزيي و در حد صفر داشتند. (يزد، تهران، گيلان، مازندران و خوزستان)

- چهار استان مرفه کاهش شديد مشارکت دارند. اين استان ها از 8 تا 25 درصد کاهش در روحيه مشارکت دارند. (آذربايجان شرقي، فارس، اصفهان و مرکزي)

- استان هاي مرفه در سال 58 با درصد بالا در انتخابات شرکت داشتند و بعضاً در حد جزيي، کمتر از ميانگين کل کشور مشارکت داشتند.

- از مجموع 10 استان مرفه، در آخرين انتخابات در سال 84، تنها دو استان بالاتر از ميانگين کل کشور مشارکت داشته اند. (يزد و خراسان)

دسته بندي رفتار انتخاباتي استان ها

مشاهده دسته بندي فوق انگيزه يي براي بررسي اساسي تر موضوع و همچنين بررسي وضعيت استان هاي خاص، همچون استان هاي محروم و مرفه شد. اگر رشد در مشارکت را علامتي از رضايتمندي تلقي کنيم، استان هاي محروم، در اين وضعيت قرار دارند.

استان هاي ناراضي

اگر افت مشارکت را به عنوان علامتي از نارضايتي فرض کنيم، 9 استان در اين مجموعه قرار دارند.

همان گونه که پيش از اين توضيح داده شد، در مجموعه استان هاي ناراضي، تنها يک استان محروم ديده مي شود که آن هم با توجه به وضعيت خط مشارکت، از اين مجموعه خارج مي شود. استان محروم لرستان، از مشارکت 78 درصدي در سال 58 به 64 درصد در سال 84 رسيده است. گرچه در اين استان شاهد افت مشارکت هستيم ولي به راحتي ديده مي شود خط ميانگين مشارکت اين استان، در طول 26 سال گذشته همواره بالاتر از متوسط کل کشور بوده و در وضعيت فعلي نيز 64 درصد است.

استان مرکزي در مجموعه استان هاي مرفه يا توسعه يافته، با 22 درصد کاهش در خط مشارکت، بيشترين افت در مشارکت را داشته است. حتي استان هاي اصفهان و همدان با افت 20 و 12 درصدي نيز در چنين وضعيتي قرار ندارند.

استان هاي راضي

اگر رشد در مشارکت و بالا بودن ميزان مشارکت را علامتي از رضايتمندي تلقي کنيم، تمامي استان هاي محروم در اين وضعيت قرار دارند.

البته امکان دارد دلايل ديگري نيز در کار باشد. امکان دارد مردم استان يا منطقه يي به اين جمع بندي برسند که با استفاده از ابزارهايي خاص، توجه مسوولان را به سوي خود جلب و از اين طريق بتوانند امکانات و بودجه را براي خود تامين کنند، به عنوان مثال در انتخابات مختلف به طور چشمگير مشارکت کنند، يا آنکه مراسم استقبال از مسوولان را بسيار چشمگير و خوشايند آنان برگزار کنند و...

اين گونه عملکردها مي تواند در رفتار و عکس العمل هاي مسوولان موثر باشد، به خصوص در برخورد هاي رودررو و از نزديک، بسيار کارساز است. البته بالا بودن ميزان مشارکت را صرفاً با اين دلايل نمي توان تبيين کرد. اين گونه عملکرد، چند دوره مي تواند ادامه يابد و در صورت عدم مشاهده عکس العمل مناسب از طرف نظام، رها شده و به کناري گذاشته مي شود.

اين استان ها، جمعيتي بالغ بر 14درصد از جمعيت کشور را در خود جاي داده اند. براساس آمارهاي موجود، حدود 10 ميليون نفر در اين استان ها سکونت دارند.

سپاه محرومان

يک جمعيت 10 ميليوني، سپاهي با درد مشترک؛ سپاهي که تا حرکت نکند، قدرتش به چشم نمي آيد. قدرت دارد وليکن به چشم نمي آيد. شايد 10 ميليون جمعيت استان هاي محروم نسبت به کل جمعيت ايران اندک به نظر آيد وليکن نه تنها اندک نيست بلکه وقتي هماهنگي آنان را ببينيم، قدرت فوق العاده اين سپاه را بهتر درک مي کنيم. حرکت و قدرت اين سپاه را در آيينه آراي انتخابات ديده ايم. اين آرا آنقدر قدرت دارد که مي تواند به رغم «افت مشارکت» در ساير مناطق، با بالا بردن مشارکت خود، «ميانگين مشارکت» را همچنان بر جاي خود ثابت نگه دارد.

تنها نکته مبهم و تار در تحولات انتخاباتي مناطق محروم اين است که اين سپاه، راه خود را از منجيان و معلمان خود جدا کرده است. محرومان اين مناطق نسبت به ساير مناطق با انقلاب آشنا نبودند و آشنايي را با بدبيني آغاز کردند. تلاش ساير استان ها، آنها را با انقلاب آشنا کرد؛ تلاش همان استان هايي که در ابتدا مشارکت بالا داشتند.

تلاش همان استان هايي که در دسته بندي فوق، از آنان به نام «مرفه يا توسعه يافته» نام برده شد، استان هاي محروم را با انقلاب آشنا کرد. همان ها، قهر او را به آشتي بدل کردند. اما اينک مشاهده مي شود محرومان راهي به جز راه آموزگار خود انتخاب کرده اند. آموزگاران آنها در استان هايي چون اصفهان، تهران و... نسبت به روند موجود در کشور با ديده بدبيني مي نگرند و خط مشارکت آنها رو به نزول دارد. ليکن اين شاگردان برخلاف استادان خود، در هر دوره، مشارکت بالاتري را به ثبت مي رسانند.

آيا اين حرکت را بايد مثبت تلقي کرد؟ آيا جدا شدن محرومان از منجيان اوليه را مي توان مثبت تلقي کرد؟ آيا اين بار محرومان به کمک منجيان خود مي آيند؟

احتمالاً اين بار، محرومان توان و فرصت آن را نخواهند داشت که به ياري حاميان اوليه خود بشتابند. وضعيت عجيب و شايد تاسف باري است. در ابتداي انقلاب، استان هاي توسعه يافته، آنچه استان هاي محروم به آن محتاج بودند را داشتند. ليکن به نظر نمي رسد اکنون محرومان آنچه آنان نيازمند آنند را داشته باشند. وضعيت به گونه يي است که محرومان هنوز فرصت فکر کردن به ديگران را ندارند.

سپاه محرومان، قوي و باانگيزه است. آيا انگيزه يي قوي تر از محروميت مي شناسيد؟ اين سپاه باانگيزه است چون راهي به جز ماندن در ايران ندارد. سپاه محرومان امکان مهاجرت يا فکر و علاقه به مهاجرت نيز ندارد. پس راهي ندارند. بايد بمانند و آنچه را آرزو دارند، بسازند. يک جمعيت 10 ميليوني باانگيزه و بدون راهي براي گريز، بسيار قدرتمند خواهد بود.

اين سپاه قدرت همه چيز را دارد.

آنها را دريابيد والا آنها که نمي پسنديدشان آنها را درخواهند يافت. آنها را درمي يابند وليکن همان گونه که خود مي پسندند.

کلام آخر

مقاله فوق با تکيه بر آمار و ارقام به بررسي وضعيت استان ها پرداخت وليکن آيا ارقام و اعداد مي تواند بيانگر عمق رابطه ميان نظام و مردم باشد؟ آيا عشق و عاطفه را مي توان با درصد مشخص کرد؟ عشق مي تواند به گونه هايي متفاوت بروز و ظهور يابد و کينه هم همين طور است. عشق ممکن است به صورت قهر و نفرت خود را نشان دهد و برعکس. در اين بررسي پيوند و رابطه ميان نظام و مردم از زاويه انتخابات و آن هم صرفاً از دريچه آمار و ارقام مشارکت مورد بررسي قرار گرفت. اما شايد کم نباشند قهرکنندگاني که در زمان خطر، براي دفاع از نظام به ميدان مي آيند و هستند شرکت کنندگاني که نه از زاويه عشق و مشارکت، بلکه با ديد منفعت طلبي راي مي دهند و واي بر روزي که منفعت در نقطه يي ديگر قرار گيرد. با اين همه از آمار گريزي نيست. ارقام، ما را از وادي فکر و ذهن خودمان و اطرافيان مان بيرون مي آورد و واقعيت را روشن مي سازد. واقعيت را مي توان «ارتجاعي»، «فاشيستي»، «مترقي» يا هر چيز ديگري به شمار آورد ولي انکار آن، منطقي نيست. طبعاً هرگونه برنامه ريزي بايد بر اين اساس انجام شود. البته آمار و واقعيات نيز نياز به تحليل دارند و عمق آنها بايد کشف شود. تکيه بر ظاهر آمار مي تواند ساده لوحانه باشد، همان گونه که بي توجهي به آن مي تواند مهلک باشد.
گفت وگو با محمدجواد مظفر
التهاب نخستين انتخاب اول


مهدي محموديان

خيلي ها نمي دانند محمدجواد مظفر روزگاري مسوول روابط عمومي شوراي انقلاب بوده و از اين طريق در جريان بسياري امور انقلاب قرار داشت. چنان که نسل امروز که فعاليت هاي فرهنگي او را مي بيند از سوابق مبارزاتي او کمتر مي داند. اما نکته يي که او را برجسته تر مي کند نه فقط مسووليت اجرايي او بلکه دغدغه هاي فکري فرهنگي او در کنار آن است. مصاحبه هاي تفصيلي و ماندگار او با شخصيت هاي برجسته و دوران ساز در آن زمان بسياري حقايق را براي نسل بعد و تاريخ انقلاب بازگويي مي کند. مصاحبه هايش با کانديداهاي رياست جمهوري دور اول که به صورت کتاب منتشرشد و نيز گفت وگوهاي بي پرده وي با شخصيت هاي درجه اول نظام در سال هاي آخر جنگ از اين جمله کارهاي ماندگار اوست. در اين گفت وگو نيز او شما را به فضاي آن سال ها مي برد و مشاهدات و ديدگاه هايش را بازگو مي کند.

---

-براي اينکه وارد بحث انتخابات دوره اول رياست جمهوري شويم خوب است در مورد فضاي سياسي حاکم بر آن زمان کشور کمي صحبت کنيم. دولت موقت استعفا داده است و به فرمان امام(ره) شوراي انقلاب اداره کشور را برعهده گرفته است و همين شوراي انقلاب مي خواهد انتخابات را برگزار کند. از طرفي هم دانشجويان با تسخير سفارت امريکا جو جامعه را ملتهب تر کرده بودند.

بله، بعد از اشغال سفارت امريکا و استعفاي دولت موقت و واگذاري مسووليت اداره اجرايي دولت به شوراي انقلاب توسط امام خميني، بديهي بود فضاي سياسي کشور آن هم در شرايطي که انقلاب هنوز يک ساله نشده است، ملتهب باشد. اما شوراي انقلاب به غير از اينکه وظيفه داشت در نبود نخست وزير، دولت جديد را تشکيل و مسووليت اداره کشور را برعهده بگيرد، وظيفه داشت قانون اساسي را به راي مردم بگذارد. من به خاطر دارم در ساختمان سابق مجلس آخرين جلسات مجلس خبرگان قانون اساسي در حال برگزاري بود و در آذرماه يعني حدود يک ماه بعد از اشغال سفارت امريکا، رفراندوم قانون اساسي برگزار شد و قانون اساسي به تصويب اکثريت مردم رسيد. بعد از تاييد و تصويب قانون اساسي دو وظيفه سنگين ديگر نيز به وظايف شوراي انقلاب افزوده شد. برگزاري انتخابات رياست جمهوري و انتخابات مجلس شوراي اسلامي در اصل پايان کار شوراي انقلاب و سپردن امور به دست نهاد هاي برخاسته از قانون اساسي بود. بنابراين پس از فراهم شدن مقدمات کار و بعد از بحث و گفت وگو هاي متعدد، روز جمعه 5 بهمن ماه 58 به عنوان روز برگزاري انتخابات رياست جمهوري دور اول اعلام شد.

-قبل از اينکه در مورد خود انتخابات صحبت کنيم خوب است در مورد رفراندوم قانون اساسي صحبت کنيم. امام خميني در واکنش به اعتراضاتي که در مورد قانون اساسي صورت مي گرفت از مردم و جريانات سياسي خواستند که به قانون اساسي راي بدهند و بعد از آن شوراي انقلاب با بررسي انتقادات متمم هاي لازم را ارائه کنند.

امام خميني تاکيد داشتند با تصويب قانون اساسي هر چه سريع تر ارکان و نهادهاي جمهوري اسلامي شکل بگيرد و در حقيقت نظام جمهوري اسلامي در تمام اجزا و ابعادش مستقر بشود. شايد ريشه اين ذهنيت را بايد در وقايعي ديد که بعد از انقلاب مشروطه اتفاق افتاد و شايد تلقي ايشان اين بود که اگر سريع اقدام نکنيم امکان دارد اين انقلاب نيز به سرنوشت مشروطه دچار شود. شايد به همين دليل ايشان به شدت اصرار داشتند نهادهاي قانوني جمهوري اسلامي هر چه سريع تر شکل بگيرد. در آن سال ها بسياري اين انتقاد را داشتند که چرا بايد برخلاف بسياري از الگو هاي جهاني به اين سرعت و پس از 7 يا 8 ماه از پيروزي انقلاب اسلامي قانون اساسي نوشت.

-کتاب يادواره فجر که در سال 67 منجر به بازداشت شما شد هم در مورد مسائل قانون اساسي بود.

بله، من در آن گفت وگو هاي سال 67، که منجر به انتشار کتاب «يادواره فجر» و بازداشت من شد، يک سوال مشترک را با سران و شخصيت هاي سياسي کشور مطرح کردم و آن اينکه اگر تجربه امروز را 10 سال پيش داشتيد و در ابتداي انقلاب بوديد چه کار هايي را دوباره انجام مي داديد و چه کارهايي را انجام نمي داديد؟ مثلاً آقاي هاشمي رفسنجاني گفتند اگر ما تجربه امروز را داشتيم شايد قانون اساسي را آن گونه نمي نوشتيم اين قانون اساسي بسيار آرماني است. با اين حال معتقدم امام تاکيدش بر اين بود که نهادهاي قانوني جمهوري اسلامي سريع تر شکل بگيرد و مستقر شود تا کسي خيال بازگشت به گذشته و سلطنت و رژيم شاهنشاهي به سرش نيفتد. برخي فعالان به مفاد سياسي، اقتصادي و حقوقي آن، از ساختار حکومت و ولايت فقيه تا مجلس و رئيس جمهور و نخست وزير و... انتقاد داشتند اما امام مي گفتند ابتدا قانون تصويب بشود، بعد از آن در اختيار خودمان است وقتي به جلو رفتيم و ديديم نياز کشور چيست، متمم مي نويسيم.

-بسيار خب به رغم انتقاداتي که به قانون اساسي وجود داشت به زمان ثبت نام کانديداهاي رياست جمهوري اول رسيديم. من فکر مي کنم تمام جريان هاي سياسي فعال و تاثيرگذار آن زمان کشور کانديدايي معرفي کردند به جز حزب توده و نهضت آزادي و مجاهدين خلق. البته حزب توده اعلام کرد هر کسي که در خط امام و رهبري باشد مورد تاييد آنها هم است. اما ظاهراً عدم حضور نهضت و سازمان به نوعي به قانون اساسي مرتبط بود.

موضوع نهضت آزادي با مجاهدين خلق دو موضوع جداگانه است.

-بسيار خوب ابتدا دلايل عدم حضور نهضت را توضيح دهيد. در آن انتخابات با آنکه برخي از اعضاي آن از جمله توسلي و منصوريان به طور شخصي از آقاي حبيبي حمايت کردند اما به نظر مي رسد نهضت آزادي در اعتراض به عدم اصلاح قانون اساسي از معرفي کانديدا خودداري کردند.

آقاي مهندس بازرگان قرار بود به نمايندگي از نهضت آزادي کانديدا شوند اما جناح انقلابي تر نهضت آزادي که گرايشات سوسياليستي هم داشتند مانند مهندس عزت الله سحابي، محمدمهدي جعفري حتي فکر مي کنم آقاي بسته نگار و... با کانديداتوري ايشان موافقت نکردند. به نظر من نيامدن آقاي بازرگان صرفاً به دليل اختلاف داخلي خود نهضت بود و آنها مخالفت کردند و عمده مخالفت شان دو مورد بود يکي عدم پسند منش ها و روش هاي آقاي بازرگان در اداره امور و دوم فکر مي کردند مهندس بازرگان راي نمي آورد. وقتي آقاي مهندس سحابي نتايج انتخابات مجلس اول مشخص شد و آراي مردم به مهندس بازرگان را ديدند، پشيمان شد. ايشان به خودش انتقاد کرد و گفت اي کاش ما گذاشته بوديم بازرگان کانديداي رياست جمهوري شود.

-اما آن چيزي که در آن روز ها مطرح بود و در روزنامه ها انعکاس پيدا کرد اختلاف داخلي و اين چيزها نبود.

با اين حال بنده مي گويم اگر اختلاف نشده بود و نهضت در درون خودش راي آورده بود، آقاي بازرگان کانديداتوري خود را اعلام مي کردند. به نظر من ايشان در درون مجموعه نهضت راي نياورد به عبارتي به ايشان اجازه داده نشد تا در انتخابات ثبت نام کنند.

-مجاهدين چطور؟ اين گروه از ابتدا نپذيرفت و در رفراندوم قانون اساسي شرکت نکرد و بعد با دستور منطقي امام مبني بر اينکه کساني که به قانون اساسي راي نداده اند نبايد کانديداي رياست جمهوري شوند از صحنه انتخابات رياست جمهوري کنار رفتند.

بله، همان طور که شما گفتيد گروه رجوي را بايد جداگانه مورد بررسي قرار داد. مجاهدين خلق قبل از انقلاب تحليلي داشت مبني بر اينکه تنها طي يک مبارزه درازمدت و با جنگ آزاديبخش مي شود رژيم تا بن دندان مسلح پهلوي را شکست داد و جنگ چريکي شهري را تبليغ جنگ مسلحانه مي دانست و مدعي بود نيروهاي بسياري را جذب اين گروه کرده است تا با تشکيل ارتش آزاديبخش و در يک جنگ درازمدت رژيم متکي به «امپرياليسم» و تا «بن دندان مسلح» را شکست دهد.

-اما برخلاف اين تحليل انقلاب با روشي ديگر پيروز شد.

دقيقاً. حالا دو راه حل وجود داشت، شايد راه حل درست اين بود که آنها به اين حقيقت تن بدهند و بپذيرند که تحليل هايشان درست و دقيق نبوده و راه حل هاي ديگري نيز وجود دارد و انقلاب به گونه يي ديگري پيروز شده است. هرچند آنها نيز در انقلاب موثر بوده اند و به طور کلي تفکر مبارزه مسلحانه و جريانات مسلحانه يکي از پايه هاي پيروزي انقلاب بود، اما آنها بايد اعلام مي کردند به آن روشي که ما مي گفتيم انقلاب نشده است اما انقلاب پيروز شده و رژيم تا بن دندان مسلح ساقط شده است و حقيقت را مي پذيرفتند و به ملزومات آن تن مي دادند. اما آنها اصالت را به ذهنيت خود دادند و نتيجه گرفتند اين انقلاب، انقلاب اصيلي نيست و مدعي شدند سرقت انقلاب توسط «ارتجاع» است، سپس ارتجاع را دشمن اصلي جبهه مبارزه قلمداد کردند و گفتند بايد اين ارتجاع را نابود کنيم تا دوباره مسير انقلاب همان جنگ درازمدت توده يي بشود. اين يک حماقت بود که دامنگير رهبري جريان مجاهدين خلق شده بود. واقعيت آن است که آنها از ابتداي انقلاب هميشه دنبال همين بازي بودند و تمام کارهايي را که مجاهدين خلق مي کردند نه از سر اعتقاد، بلکه از روي تاکتيک بود. به عبارتي استراتژي آنها به اصطلاح خودشان «افشاي ارتجاع» و در واقع بسيج توده هاي مردم در مقابل ارتجاع، شکست ارتجاع و گرفتن حکومت از دست جرياني که مي گفتند انقلاب را سرقت کرده است، بود، مابقي فعاليت هايشان تاکتيکي بود.

مثالي در مورد عملکرد اين سازمان مي زنم تا شما بهتر متوجه شويد. مثلاً شما يک شخصيت آرام و متيني داريد. هيچ کس از شما عصبانيت و تندي و رفتار خشن نديده است. من آهسته به کسي که کنار من است يا هوادار من است مي گويم فلاني خيلي خشونت طلب است، هميشه من را مورد ظلم قرار مي دهد. مي گويد امکان ندارد. من ايشان را مي شناسم، اصلاً اهل عصبانيت نيست. بعد من در گوش شما اهانتي مي کنم و شما نيز عکس العمل نشان مي دهيد. آنگاه من به دوستان و هواداران که از دور موضوع را مي بينند مي گويم ديديد گفتم. مجاهدين خلق براي هواداران شان همين کار را کردند، مدام يکسري پيش بيني هايي مي کردند و بعد کار هايي مي کردند که آن پيش بيني ها اتفاق بيفتد و سپس به هواداران بي تجربه و غافل خود بگويند ديديد ما گفتيم اين طوري مي شود اما واقعيت همان بود که گفتم. در اين شرايط رجوي کانديداي رياست جمهوري شد. از ابتدا هم قصد ورود به اين حوزه را نداشت که بيايد و رئيس جمهور شود يا در رقابت هاي انتخاباتي شرکت کند. او به خوبي مي دانست امام موضع خواهد داشت، چون اينها از قبل اعلام کرده بودند ما به قانون اساسي راي نمي دهيم لذا امام گفتند آنهايي که به قانون اساسي راي نداده اند حق ندارند در انتخابات رياست جمهوري کانديدا شوند. اين سخن نيز کاملاً درست و بجا بود چون کسي که قانون اساسي و به عبارتي ساختارهاي نظام را قبول ندارد چگونه مي خواهد کانديداي رياست جمهوري همين نظام شود. ولي واقعيت آن است که اين کار آنها نيز کاملاً تاکتيکي بود، يک برنامه از پيش طراحي شده بود.

-و به محض اينکه امام اين جمله را گفت، مسعود رجوي استعفا داد.

بله. به عنوان مثال وي چرا مقاومت نکرد؟ چرا نگفت ما مي ايستيم؟ من معتقدم آنها مي خواستند به هواداران شان نشان دهند حرف شان درست است و به قول آنها ارتجاع به آنها اجازه ورود به ميدان را نمي دهد. به نظر من وضعيت مجاهدين خلق اين گونه بود.

-فکر مي کنم براي کساني که مطلب را دنبال کرده اند، فضاي سياسي کشور تا حدودي روشن شده است. با اين شرايط وارد فضاي انتخابات مي شويم. طبق روال چند دهه اخير، بسياري از افراد ثبت نام کننده در انتخابات از سر بيکاري و اين جور موارد ثبت نام کرده بودند. با اين حال حدود 106 نفر در انتخابات ثبت نام کردند و وزارت کشور که آقاي هاشمي رفسنجاني سرپرستي آن را برعهده داشت اسامي را خدمت امام برد تا امام در مورد صلاحيت اين افراد نظر بدهند. امام بيان مي دارند انتخابات بايد برعهده مردم باشد و سفارش مي کنند کساني که کانديدا شده اند- به تعبير من و نقل به مضمون- بايد به قانون اساسي پايبند باشند. اگر امکان دارد شما در صورتي که در مورد ديدگاه امام در مورد بررسي صلاحيت ها در شوراي انقلاب نقل قولي شده باشد، صحبت کنيد.

بله همان طور که شما گفتيد، امام فرمودند من از حق خودم در اين مرحله مي گذرم و برعهده مردم مي گذارم. من در جريان مباحث مطرح شده در شوراي انقلاب نيستم اما همانند دوره هاي اخير بسياري بدون هيچ گونه صلاحيتي ثبت نام کرده بودند که موجب وهن انتخابات شده بود.

-اما پس از اين صحبت هاي امام يکي از روحانيون که به دنبال اشغال سفارت فرد قدرتمندي شده بود، به عنوان عضو شوراي نظارت بر صدا و سيما در پيش خطبه هاي نماز جمعه تهران چنين مي گويد؛ «مگر ممکن است ملت ايران به چنين آشغال هايي راي بدهند. اگر ملت صلاح بدانند کساني را که صلاحيت ندارند، حذف مي کنم ولي تشخيص صلاحيت افراد باقي مانده برعهده خود ملت است اما اگر ملت صلاح بدانند من فقط افرادي را که واجد شرايط ببينم، حذف نمي کنم و فقط آنهايي را که واجد شرايط نيستند، حذف مي کنم. انتظار من اين است که ساير اقشار ملت هم در صورت موافقت...» و حاضران هم در همان جا با تکبير ايشان را تاييد مي کنند. در نتيجه ايشان 96 نفر از کانديداها را از حضور در صدا و سيما محروم و به نوعي آنها را رد صلاحيت مي کند. اتفاقاً در جلسه يي که در فرداي آن روز در وزارت کشور تشکيل مي شود ايشان که اکنون موضعي خلاف گذشته دارد، با يکي از کانديداهاي حذف شده درگير مي شود. مي خواهم بدانم واکنش مردم و افکار عمومي به اين گونه نظارت هاي استصوابي فراقانوني در آن زمان چگونه بوده است؟ به هر حال اين سال ها با آنکه به اقدامات شوراي نگهبان انتقاداتي وارد است اما به هر حال آنها از جايگاهي قانوني برخوردارند، حالا به اينکه درست عمل مي شود يا نه، کاري نداريم اما در آن زمان هيچ قانوني براي اين کار نگاشته نشده بود و عضو هيات نظارت بر صدا و سيما با اين مکانيسم کانديداها را حذف يا محدود مي کند. در آن زمان فضا چگونه بود؟ آيا عکس العملي رخ داد؟

خير. به دليل فضاي عمومي جامعه که مسحور انقلاب و شخصيت امام بود اين مسائل فرعي تلقي مي شدند. افکار عمومي کشور در مساجد و حول روحانيون بزرگ و صاحب نام شکل مي گرفت. البته واقعيت آن است که در ميان افراد ثبت نام کننده، برخي وابستگان به رژيم گذشته و بسياري ديگر از مجرمان سابقه دار نيز حضور داشتند.

-نقش شوراي انقلاب در انتخابات و تعاملات سياسي چگونه بود. با توجه به اينکه اولاً برخي از اعضاي شوراي انقلاب کانديداي رياست جمهوري هم بودند و ديگر اينکه اگر اشتباه نکنم پنج يا شش نفر از اعضاي اين شورا عضو مرکزي حزب جمهوري اسلامي هم بودند؟

بله بسياري در حدود همين تعداد عضو حزب جمهوري اسلامي بودند اما کسان ديگري هم بودند مثلاً مهندس سحابي، بازرگان، بني صدر و قطب زاده هم عضو شوراي انقلاب بودند که البته با هم اختلافات زيادي داشتند ولي اعضاي شوراي مرکزي حزب جمهوري از انسجام خوبي برخوردار بودند.

آقايان خامنه يي، رفسنجاني، باهنر، بهشتي و موسوي اردبيلي از اعضاي مرکزي حزب جمهوري بودند که در شوراي انقلاب عضويت داشتند. در ضمن در اواخر عمر شوراي انقلاب ترکيب شورا بيشتر و متنوع تر شده بود.

بعد از اشغال سفارت و ماجراي واگذاري مسووليت آن به شوراي انقلاب بسياري ديگر از جمله دکتر حبيبي و بني صدر هم در جلسات شورا شرکت مي کردند.

-آيا در بعد مصاديق هم در انتخابات دخالت کردند؟

نه بيشتر کار شوراي انقلاب برنامه ريزي براي برگزاري انتخابات بود. من به خاطر ندارم. نفياً يا اثباتاً در مورد کسي از موضع شوراي انقلاب نه نظر مي دادند و نه دخالت مي کردند. کمااينکه چند نفر از اعضاي شوراي انقلاب مدعي و کانديدا بودند و هيچ وقت اعتراضي از اين بابت نکردند.

-اما شما در کتاب «اولين رئيس جمهور» نوشته بوديد در شورا جلساتي تشکيل مي شد که در آن اعضا به نفع يکديگر کنار بروند.

نه اين يک ماجراي خاص است و فقط يک جلسه بود که آن هم بدون نتيجه به پايان رسيد.

-حالا آرايش نيروهاي سياسي را مورد بحث قرار دهيم. براي اينکه بحث متمرکز شود بر کانديداهاي موثر، صرفاً نفرات جريانات سياسي را مورد بحث قرار مي دهيم. در ابتدا بفرماييد حزب جمهوري اسلامي چگونه به شخصي مثل حسن حبيبي براي کانديداتوري رسيد؟

واقعيت اين بود که تمايل حزب و مرحوم دکتر بهشتي اين بود که ايشان کانديداي رياست جمهوري شوند اما وقتي به قم رفتند و با امام گفت وگو کردند امام با کانديداتوري يک روحاني براي رياست جمهوري مخالفت کردند - در اين زمان تفکر امام اين است که حتي الامکان روحانيت در امور اجرايي دخالت نکند و بيشتر نقش يک ناظر بر حکومت و دولت را داشته باشد. آنها در داخل حزب به دنبال يک غيرروحاني رفتند که من چون در جلسات حاضر نبودم در جريان امور نيستم لذا از دل سازوکار تشکيلاتي حزب آقاي جلال الدين فارسي بيرون آمد.

-اما ظاهراً ابتدا روي بني صدر نظر داشتند؟

حزب جمهوري اسلامي از زمان تاسيس و ورود بني صدر به ايران از او خواسته بود به شوراي مرکزي حزب بپيوندد اما او به دليل چارچوب فکري و ويژگي هاي شخصي اش که بيشتر فردگرايانه بود و در عين حال اختلافات بنياديني که با حزب و به خصوص با افرادي همچون آيت داشت عضويت در شوراي مرکزي حزب جمهوري اسلامي را نپذيرفت. البته برخي مواقع در جلسات شوراي مرکزي حزب نيز شرکت مي کرد. ظاهراً در موقعي که در حزب جمهوري در مورد انتخابات بحث مي شود، در ابتدا گرايش و تمايل بيشتري در بين بدنه حزب به او بود-بدنه که مي گويم نه بدنه عمومي بلکه افرادي که حول و حوش شوراي مرکزي حزب فعال بودند- به خصوص جوان ترها به بني صدر تمايل داشتند اما ظاهراً فضاي داخلي جلسات و تمايلات راس حزب جمهوري اسلامي به اين سمت مي رود که حزب آقاي بني صدر را نمي پذيرد و جلال الدين فارسي را کانديداي حزب جمهوري اسلامي مي کند.

-آقاي بني صدر نيز بعد از ديداري که در قم با امام داشتند براي کانديداتوري در انتخابات رياست جمهوري اول اعلام آمادگي کردند.

تمام کانديداها براي اينکه مطمئن شوند امام با آنها مخالفتي ندارند به ديدار امام مي رفتند. بني صدر نيز در اين زمان اعلام کرد براي روشن شدن تکليفش به قم نزد امام خواهد رفت. ايشان به قم رفتند و از امام پرسيدند آيا بناي دخالت داريد يا خير؟ آيا شما مي خواهيد رئيس جمهور خودش بتواند راي بياورد يا نه؟ امام نيز اعلام کردند من هيچ بناي دخالت ندارم. در پي اين ديدار بني صدر همان جا و در مقابل محل سکونت امام به خبرنگاران اعلام کرد در انتخابات رياست جمهوري شرکت خواهد کرد.

-همزمان با اين اعلام کانديداتوري بحث پيرامون کانديداي حزب جمهوري اسلامي نيز بالا مي گيرد تا جايي که از صحنه انتخابات حذف مي شود و از دور انتخابات کنار مي رود. موضوع ايراني الاصل نبودن آقاي فارسي تبديل به يک معضل و چالش براي حزب شد. تا جايي که حتي بعد از کناره گيري آقاي فارسي باز هم از حجم انتقادات کاسته نشد؛نظر شما در مورد اين جنجال و حواشي آن چيست؟

من در آن زمان اين بحث را خيلي جدي نمي دانستم. من فکر مي کنم فارسي درست مي گفت متولد مشهد است و پدرش، همان گونه که مي گفت وقتي از افغانستان به مشهد آمده بود شناسنامه خود را عوض کرده است. وي در آن زمان در اين مورد بيانيه يي هم صادر کرد که من در پاورقي کتاب اولين رئيس جمهور خودم آورده ام. اما امام نظرش اين بود که نبايد از ابتدا شبهه يي در قانون اساسي ايجاد کنيم.

-بسيار خب، آقاي جلال الدين فارسي چه خصوصيتي داشت که بيت امام و خود امام نسبت به ايشان نظر مثبت نداشتند.

آنچه در مورد بني صدر گفته مي شود که کيش شخصيت داشت اين موارد درباره خيلي افراد ديگر هم صدق مي کرد. البته قصد جسارت را ندارم و صرفاً نظراتم را در مورد مسائل تاريخي بيان مي کنم. به عنوان مثال مي گويم در گفت وگوهاي شوراي انقلاب که در کتاب اولين رئيس جمهور منتشر شد، بني صدر گفته بود من بزرگ ترين انديشمند زمان معاصر هستم. که اين حرف بر سر زبان ها افتاد و از ايشان ايراد مي گرفتند. در همان گفت وگوها آقاي جلال الدين فارسي در مورد عضويت شان در نهضت آزادي گفتند. در آن موقع که در نهضت آزادي بودم نظر بر اين بود که نهضت آزادي عضو من است نه من عضو نهضت آزادي و الان هم مي گويم حزب جمهوري عضو من است نه من عضو آن.

يا در مورد کتابي که نوشته بودند گفته بودند اگر روحانيون بقيه اديان کتاب مرا بخوانند همه بلااستثنا مسلمان مي شوند. دوم اينکه آقاي جلال الدين فارسي در ايام منتهي به انقلاب در لبنان بودند و رابطه خوبي با جبهه آزاديبخش فلسطين داشتند و در ارتباط با انتقال نيروهاي ايراني به آنجا جهت آموزش هاي جنگ چريکي و جنگ مسلحانه فعال بود. همان طور که مي دانيد ايشان نسبت به امام موسي صدر و مرحوم چمران موضع شديد داشت و با آنها مخالف سرسخت بود. شايد امام از آنجا که خيلي با مبارزه مسلحانه موافق نبودند دست اندرکاران اين حوزه را نيز خيلي نمي پسنديدند و آنها را آدم هاي تندرو مي دانستند و آدم هاي فکري را بيشتر مي پسنديدند.

-اما قطب زاده و صادق طباطبايي حتي مرحوم خلخالي هم جزء کانديداها بودند؛ چرا بني صدر؟

اصولاً اين آدم ها و ديگراني که کانديدا شده بودند در حد و جايگاهي نبودند که روي آنها نظر خاصي وجود داشته باشد و امام نيز براي آنها چنين جايگاهي قائل شوند. قبل از ورود بني صدر به ايران کتاب هايش به بازار آمد و در ايران توزيع شد. مثلاً «نقد تغيير مواضع ايدئولوژيک مجاهدين خلق» يا «تضاد و توحيد» را منتشر کرد و با اين کتاب ها به نوعي افکار عمومي را نسبت به خود آشنا کرده بود. از طرفي هم از زمان ورودش به ايران هيچ پست اجرايي نگرفت و به صورت منتقد دولت موقت در سطح ايران سخنراني هايي را ترتيب داد. انصافاً هم در حوزه نظري کارهاي زيادي انجام داده و مسلط بود و در سخنراني هايش حرف هايي مي زد که براي مردم جذابيت داشت. البته در نقد عملکرد دولت موقت به جز اينکه در بسياري موارد ذهن گرايانه صحبت مي کرد در برخي موارد هم پرت و پلا مي گفت. خلاصه در آن فضاي 58 انصافاً يکه تاز بود. هم مهم ترين منتقد دولت موقت بود هم موافق سرسخت تسخير سفارت. از طرفي هم حرف هاي زيادي مي زد که به گمان خودش يک نوآوري در انديشه اسلامي بود که مورد توجه برخي روحانيون مخصوصاً روحانيون علاقه مند به انديشه هاي نو قرار مي گرفت. به همين دليل برخي روحانيون استان ها از او حمايت مي کردند. مي خواهم بگويم در شرايطي که همه بعد از انقلاب گرفتار کار و فعاليت در دولت موقت و ديگر نهادهاي انقلابي بودند آقاي بني صدر سخنراني مي کرد و مجالس را مي گرداند. در کنار آن هم با انتشار روزنامه انقلاب اسلامي توانست جايگاه خوبي بين انقلابيون براي خود دست و پا کند.

-اين موضوعات که گفتيد براي محبوبيت بني صدر شايد قانع کننده باشد ولي براي تمايل بيت امام خيلي قابل قبول نيست.

چند شب قبل از انتخابات امام در بيمارستان قلب تهران صحبت کردند که من مشروح آن را در کتاب اولين رئيس جمهور آورده ام که مضمون آن اين است؛ ان شاءالله آنهايي که راي ندارند به کساني که راي دارند متصل شوند تا انتخاباتي پرشور برگزار شود. من در همان شب به کانديداهاي آشنا تلفن زدم که بيايند و با هم به توافق برسند. به آقاي بني صدر زنگ زدم ايشان پاسخ دادند پيام امام روشن است؛ امام گفته اند آنهايي که راي ندارند به کساني که راي دارند بپيوندند. خوب آقايان کنار بروند. روشن است چه کسي بايد کنار برود. به اعتقاد من امام و بيت امام کاملاً از فضاي عمومي و نظرسنجي هايي که شده بود آگاه بودند و اصلاً شما تامل کنيد حرف امام براي چه کسي بود؟ آنها که به نظام و جمهوري و قانون اساسي معتقدند، آنان که سابقه مبارزاتي دارند از بين خودشان يک نفر را انتخاب کنند.

-يعني شما معتقديد اينکه امام گفته اند همه به نفع کسي که بالاترين راي را دارد کنار بروند و چون مي دانستند آن فرد بني صدر است منظورشان اين بوده است که همه مبارزان به نفع بني صدر کنار بروند؟

بله.

-آيا مي توان اين رفتارها و گفته ها را بيشتر از اينکه اظهار تمايل به بني صدر دانست نگراني از مدني ديگر کانديداي رياست جمهوري تعبير کرد. روز قبل از انتخابات که فعاليت تبليغاتي به نفع يا ضرر کانديداها ممنوع بود اسنادي از طريق برخي روزنامه ها از جمله روزنامه انقلاب اسلامي از طرف دانشجويان خط امام منتشر شد که در آن مدني نزديک ترين رقيب بني صدر را به ارتباط با خارجي ها متهم مي کرد که باعث سقوط آراي مدني شد. اين در حالي بود که مدني از چند ماه قبل خواسته بود اگر مدرکي عليه او وجود دارد منتشر شود اما اين مدارک دقيقاً شب قبل منتشر مي شود و بعدها نيز هيچ مورد رسيدگي قرار نمي گيرد. با توجه به تحليل شما و ارتباط دانشجويان و به خصوص آقاي موسوي خوئيني با بيت امام به نظر مي رسد مدني مهم ترين رقيب بني صدر از گردونه انتخابات خارج مي شود.

دقيقا.ً اصلاً من معتقد هستم نگراني امام و مجموعه روحانيت به يکباره از زماني شروع شد که مدني اعلام آمادگي کرد. خود من تا ساعت پنج بعدازظهر راي نداده بودم و بعد با تماس با ديگران فهميدم آراي مدني به شدت بالا رفته است و به خاطر نگراني از راي آوردن مدني به بني صدر راي دادم. درحالي که من خودم به شدت نسبت به بني صدر موضع داشتم و بسياري از خلقيات و رفتارهايش را نمي پسنديدم.

-و ديگر کانديداها؟

رک و راست بگويم معتقد بودم حسن حبيبي توان رياست جمهوري ندارد. قطب زاده را هم شوخي تلقي مي کردم.

-چرا کل بدنه انقلاب با مدني مخالف بودند؟

چون مدني نظامي برجسته يي از رژيم شاه بود و همه نگران بودند که بالاخره ايشان يک وابستگي و سرسپردگي به رژيم شاه دارد. البته برخي از افراد و اقشاري که از مدني حمايت مي کردند نجات ايران را در چهره يک فرد مقتدر مي دانستند.

-شما با مدني که مصاحبه نکرديد؟

نه، اصلاً قبولش نداشتيم. اين را هم در مقدمه کتابم توضيح دادم که چرا ما سراغ مدني نرفتيم چون ما به يک معنا مدني را به اصطلاح از اهل بيت انقلاب نمي دانستيم.

-آقاي مظفر اساساً آمدن آقاي جلال الدين فارسي و ديگران در آن فضا مي توانست سد راهي براي پيروزي بني صدر باشد؟

خير، من معتقدم فقط مي توانست کار را براي او کمي مشکل کند نه آنکه وي راي نياورد. مثلاً فرض کنيد در مقابل آقاي حبيبي که 400 هزار راي آورد آقاي فارسي دو ميليون راي مي آورد ولي هيچ کدام نمي توانستند در مقابل بني صدر رقابت کنند.

-فضاي انتخابات در حقيقت آرام آرام به سمت وزن کشي و صف بندي مي رفت که هر کانديدايي بتواند طيف ها، گروه ها و جريانات مرجع را به سوي خودش جلب کند. در مورد اين صف بندي ها توضيح دهيد.

به جز حزب جمهوري اسلامي به گمانم نهضت آزادي هم نه به طور رسمي اما برخي از اعضاي آن از حبيبي حمايت کردند. از آن طرف جامعه روحانيت مبارز تهران و بسياري از شهرهاي ديگر نيز از بني صدر حمايت کردند. روحانيت مبارز تهران هم حامي بني صدر بودند. در بسياري از استان ها از جمله شيراز مرحوم دستغيب و خواهر زاده شان که اکنون آيت الله هاي فعلي شيراز و عضو خبرگان رهبري هستند از حاميان بني صدر بودند. در اصفهان هم آيت الله طاهري از بني صدر حمايت کردند.

-جامعه مدرسين چطور؟

نه آنها از بني صدر حمايت نکردند.

-اما بيانيه يي در حمايت از بني صدر منتشر کرده بودند.

نه شايد در ابتدا اين طور شده باشد، ولي در نهايت از حبيبي حمايت کردند.

-در همان کتاب «اولين رئيس جمهور» بني صدر مدعي شده است جامعه مدرسين به وي متمايل شده بود تا اينکه يکي از آقايان بهشتي يا رفسنجاني از تهران براي شرکت در جلسه جامعه به قم رفتند و راي آنها را عوض کردند.

پس از کنار رفتن فارسي و مطرح شدن حسن حبيبي حزب دچار مشکل شد. حزب جمهوري اسلامي با کنار رفتن جلال الدين فارسي دچار بحران شد و اين براي حزب بد بود. از يک طرف نمي خواست از بني صدر حمايت کند و از طرف ديگر نداشتن کانديدا براي فراگير ترين حزب موجود در کشور بسيار بد بود. به همين دليل به حمايت از دکتر حسن حبيبي روي آوردند و توانستند جامعه مدرسين حوزه را به حمايت از حسن حبيبي قانع کنند اما جامعه روحانيت مبارز قاطعانه از بني صدر حمايت کرد. جامعه روحانيت مبارزي که آقايان ناطق نوري، مشکيني، فضل الله محلاتي، مرواريد، مهدوي کني و... در آن زمان بسيار فعال بودند.

-با اجازه شما آخرين بخش مصاحبه را به بعد از انتخابات اختصاص بدهيم. آقاي جلال الدين فارسي در گفت وگو با خودتان که در کتاب اولين نخست وزير منتشر شد، پيش بيني مي کند با آمدن شخصي مثل بني صدر که عقبه روحانيت ندارد و با ولايت فقيه هم مشکل دارد و مشکلش را هم رسماً اعلام کرده است، کشور با بحران مواجه مي شود، با برخورد آرا و نظرات مواجه مي شود. مي خواهم بدانم بعد از انتخابات، اختلافات از کجا آغاز شد؟

انتخاب بني صدر به رياست جمهوري و با آن اختلاف خيره کننده آرا در واقع يک جور شوک بود. به اين معنا شوک بود که کسي انتظار نداشت او بتواند 75 درصد از آرا را به سمت خودش جذب کند. کسي انتظار نداشت در برابر حبيبي کانديداي حزب جمهوري اسلامي و با پشتوانه جامعه مدرسين با 400 هزار راي، بني صدر 10 ميليون و 700 هزار راي بياورد و اساساً بتواند چنين رايي را به سوي خود جذب کند. طبيعتاً جرياني که شکست فاحش خورده بود يک جور احساس حقارت مي کرد و بايد جبران مي کرد. از طرفي هم بني صدر فريب اين آراي بالا را خورد. از فرداي مشخص شدن نتايج انتخابات، او ديگر در شوراي انقلاب حاضر نمي شد. يک شب من زنگ زدم (حالا نمي دانم چند شب گذشته بود) خانه ايشان، مصطفي انتظاريون دستيار و همراه هميشگي بني صدر که الان هم در ايران زندگي و کار مي کند گوشي را برداشت. من به ايشان گفتم چرا آقاي بني صدر به شوراي انقلاب نمي آيد؟ گفت من هم به ايشان گفته ام، بعد آقاي انتظاريون که تمايلش بر اين بود که وي در جلسات شرکت کند به من گفت من تلفن را به ايشان مي دهم شما با ايشان صحبت کنيد. وقتي با بني صدر صحبت کردم و علت نيامدنش را جويا شدم، پاسخ داد جلسات شوراي انقلاب بايد در حضور رئيس جمهور تشکيل شود. گفتم آقاي بني صدر، اين حرف هايي که شما مي زنيد خوب نيست. من از شما خواهش مي کنم بياييد. گفت حالا ببينم، من حالم خوب نيست. گفتم خواهش مي کنم من منتظر شما هستم. نيم ساعت بعد آمد. من در راهرو از ايشان بسيار تشکر کردم و ايشان به جلسه شورا رفت. از همان روز هاي اول رفتارهايي تحقيرآميز و همراه با تکبر داشت. عده يي هم اين وضع را پسنديدند. يک عده از مريدان و اطرافيان ايشان که در پاريس همراه ايشان بودند و در روزنامه انقلاب اسلامي دور هم جمع شده بودند، دور او را گرفتند. بعد از مدتي هم دفتري به نام دفتر ارتباطات مردم با رياست جمهوري تاسيس کردند و مدام نظرسنجي مي کردند مثلاً در چند مورد اعلام کردند محبوبيت بني صدر افزايش و محبوبيت امام نزد مردم کاهش يافته است. اين بي انصافي بود. واقعيت آن بود که اگر حمايت امام نبود، او هرگز نمي توانست در رياست جمهوري بماند. يک جريان اقتدارگرا که به شدت به ارتشي ها و نظامي ها متکي بود، اطراف بني صدر شکل گرفته بود. براي خود گاردي درست کرده بود. يک عده از اطرافيان نيز او را تشويق و تکريم مي کردند. شعار مي دادند (سپهسالار ايراني بني صدر- به جبهه تو نگهباني بني صدر). او هم باور کرده بود واقعاً سپه سالار ايران است و خودش را بي نياز از همه مي دانست. رهبري مجاهدين جريان خبيثي که تمام اهدافش را در نابودي انقلاب طراحي کرده بود نيز با تمام قوا پشت سر بني صدر رفت و با تمام اختلافات بنيادي که با بني صدر داشت از او حمايت کرد. حالا در همين فضا انتخابات مجلس برگزار شد.

-طرفداران بني صدر در انتخابات مجلس توانسته بودند اکثريت را به دست بياورند؟

اکثريت را خير ولي آراي قابل توجهي داشتند. من از مجلس آمار دقيقي ندارم ولي مي دانم تعدادشان قابل توجه بود. نسبتاً کساني بودند که به طور مستقل به مجلس راه يافته بودند ولي اکثراً دوستدار بني صدر بودند. مجلس تشکيل شده و بني صدر هم رئيس جمهور است و شوراي انقلاب مي خواهد کار را به بني صدر بسپارد و کنار برود. گام اول انتخاب نخست وزير بود که از همين جا اختلافات آغاز شد. در خاطرم هست يک شب قبل از برگزاري انتخابات مجلس در منزل موقت مقام رهبري در خيابان ايران به ايشان گفتيم اختلاف با بني صدر بر سر چيست؟ بر سر نخست وزير است؟ آقاي خامنه يي گفتند حرف بني صدر اين است که اگر حرف دلم را مي خواهيد عليرضا نوبري را انتخاب مي کنم، در غير اين صورت مهندس سحابي را انتخاب مي کنم. ايشان حتي بحث حاج احمدآقا را نيز مطرح کردند که امام فرمودند ايشان در کاري دخالت نمي کند. بنابراين مي خواهم اين را بگويم بعد از انتخابات در اين مورد اختلاف پيش آمد و بعداً مساله آقاي رجايي پيش آمد. واقعيت آن است که حزب جمهوري اسلامي در اين مرحله چهار موضع ناموفق داشت؛ با کانديداتوري مرحوم بهشتي موافقت نشده بود، جلال فارسي از دست رفته بود، حبيبي شکست خورده بود و حالا مي خواست با رو کردن برگه ديگرش، شکست هاي قبلي اش را جبران کند. حزب آقاي رجايي را براي نخست وزيري مطرح کرده بود اما بني صدر به شدت مخالفت مي کرد.

-در آن زمان رئيس جمهور اختيارات زيادي نداشت؟

هم داشت و هم نه. بني صدر در آن گفت وگويي که با من کرد، گفت اينهايي که مي گويند من تلاش کردم اختيارات رئيس جمهور را بالا ببرم دروغ مي گويند. مي گفت من گفته ام که اين چه رژيم است که شما درست کرده ايد؛ گوشت قرباني که نيست. قدرت را توزيع کرده ايد. يک ذره به رهبر، مقداري به رئيس جمهور، ذره يي به نخست وزير و مقداري هم به شوراي نگهبان داده ايد. به عبارتي پيش بيني کرده بود اين موضوع کشور را دچار بحران مي کند. البته اين سيستم در بازنگري قانون اساسي در سال 68 عوض و پست نخست وزيري حذف شد. بعد از بني صدر، وقتي آقاي خامنه يي(مقام رهبري) رئيس جمهور شد هم با همين مشکل روبه رو بوديم. نخست وزير مدنظر ايشان ميرسليم و ولايتي بودند. يعني در عمل حزب جمهوري اسلامي هم به نوعي گرفتار همان مشکل شد.
نگاهي به دور سوم و چهارم انتخابات رياست جمهوري
عصر استقرار


بيژن موميوند

سال 60 حساس ترين سال از پيروزي انقلاب تاکنون بوده است؛ سالي که مي توان «سال سرنوشت» ناميدش. نيمه نخست آن به اندازه سال هاي بسياري حادثه به خود ديد. محاکمه امير انتظام، اوج گيري نزاع بني صدر با حزب جمهوري اسلامي و خط امامي ها، حوادث 30 خرداد، عزل بني صدر، سوءقصد به آقاي خامنه يي(مقام رهبري)، شهادت آيت الله دکتر بهشتي و دوستانش، شهادت محمدعلي رجايي و محمدجواد باهنر، شهادت آيت الله قدوسي و آيت الله مدني و... و در متن همه اين حوادث جنگ تحميلي قرار داشت. در اين سال پرحادثه انتخابات دور دوم و سوم رياست جمهوري برگزار شد.

در دوم مرداد 60، دومين دوره انتخابات رياست جمهوري برگزار شد و محمدعلي رجايي با کسب بيش از 88 درصد آرا به عنوان دومين رئيس جمهور پس از انقلاب انتخاب شد، اما هنوز يک ماه از دوران رياست جمهوري اش نگذشته بود که همراه با نخست وزيرش، محمدجواد باهنر در پي انفجار بمبي در دفتر نخست وزيري به شهادت رسيدند. امام روز بعد از شهادت رجايي و باهنر براي روحيه دادن به مسوولان و مردم گفت؛«اسلام نه وابسته به من است و نه وابسته به تو، اسلام از آن خداست و نبايد بترسيم از اينکه چند نفر کشته شدند....از اين جهت ولو اينکه رئيس جمهور شهيد بشود و نخست وزير شهيد بشود و هر مقامي شهيد بشود، ملت ما هيچ خمي به ابرو نمي آورد و کسان ديگري را به جاي آنها انتخاب مي کند.»1 پيکر شهيد رجايي و باهنر ساعت 10 صبح دوشنبه 9 شهريور با حضور بيش از يک ميليون نفر تشيع شد.

پس از شهادت رجايي شوراي موقت رئيس جمهوري مرکب از رئيس مجلس شوراي اسلامي (اکبر هاشمي رفسنجاني) و رئيس ديوان عالي کشور (عبدالکريم موسوي اردبيلي) تشکيل شد و تا انتخاب رئيس جمهور جديد وظايف رئيس جمهور به اين شورا منتقل شد و اين شورا آيت الله مهدوي کني را جهت نخست وزيري به مجلس معرفي کرد و 10 شهريور مهدوي کني با 187 راي موافق نخست وزيرشد. همچنين عصر روز نهم شهريور جلسه حزب جمهوري اسلامي در مجلس تشکيل شد و به جاي شهيد باهنر آقاي خامنه يي(مقام رهبري) به عنوان دبيرکل حزب انتخاب شد. هاشمي در خاطرات سه شنبه 10 شهريور درباره علت اصرار به جايگزيني سريع افرادي که شهيد مي شوند، مي نويسد؛ «توطئه ضد انقلاب اين است که نگذارد ارکان نظام شکل بگيرد و سياست امام و ما اين است که به سرعت جايگزين بشود که تعادل نظام برقرار باشد و لذا با سرعت پس از شهادت هر مسوولي جايگزين انتخاب مي شود. روزگار سختي مي گذرانيم؛ صبر ايوب مي خواهد.»2

مهدوي کني برنامه کاري خود را ادامه برنامه کابينه شهيد باهنر دانست و اعلام کرد انتخابات رياست جمهوري براساس قانون ظرف 50 روز بعد برگزار خواهد شد.

در حالي که انتخابات دور سوم به يکي از مسائل مهم کشور تبديل شده بود، جلسه شوراي مرکزي حزب جمهوري اسلامي پانزدهم شهريور با موضوع انتخابات رياست جمهوري برگزار شد. در اين جلسه به رغم اينکه عباس شيباني خود را براي رياست جمهوري لايق تر مي داند، اما اعضاي حزب آقاي خامنه يي(مقام رهبري)، حبيب الله عسگراولادي و علي اکبر پرورش را بيشتر مي پسندند.3 بحث بر سر کانديداتوري خامنه يي و همچنين احتمال کانديداتوري مهدوي کني انتخابات دور سوم را وارد مرحله جديدي مي کند. در اولين دوره انتخابات به رغم اينکه حزب جمهوري و نيروهاي معروف به خط امامي قصد داشتند روحاني برجسته يي چون شهيد بهشتي را کانديدا کنند، اما امام خميني با کانديداتوري روحانيون در انتخابات رياست جمهوري مخالفت کرد و اين مخالفت در دور دوم نيز ادامه داشت، اما در دور سوم خط امامي ها احساس کردند در بين غير روحانيون فردي را ندارند که بتواند راي بالايي را کسب کند. هاشمي در خاطرات مربوط به چهارشنبه 18 شهريور به اين موضوع اشاره مي کند که در جلسه شوراي مرکزي حزب جمهوري مقرر شد براي موافقت امام با روحاني بودن رئيس جمهور رايزني کنند، چرا که به گفته او کانديداي غيرروحاني نداشتند که قابليت راي آوري بالا داشته باشد؛ «قرار شد با امام مذاکره کنيم که بپذيرند رئيس جمهور روحاني بتواند باشد. اکثر دوستان، با نظر امام موافق نيستند و مي گويند رئيس جمهور روحاني باشد، بهتر است. با احمدآقا صحبت کردم، که با امام صحبت کنند.» در خاطرات روز بعد نيز به اين موضوع مي پردازد؛ «براي ساعت يازده با آقاي خامنه يي و احمد آقا، در دفتر امام به خاطر بحث در موضوع رياست جمهوري آينده، قرار گذاشته بوديم. احمدآقا اطلاع داد که امام به طور اصولي با روحاني بودن موافقت کرده اند. همراه آقايان خامنه يي(مقام رهبري)، خزعلي، غمهدي ف شاه آبادي و احمد آقا به حضور امام رفتيم. قبل از ما هم آقاي غموسويف اردبيلي رفته بودند و همين مطلب را مطرح کرده بودند. امام صريحاً موافقت کردند. ولي گفتند چون اضطرار است و افراد ديگر که مطرحند، راي طبيعي ندارند، مي پذيرند.»4

مرحله بعد متقاعد کردن آقاي خامنه يي براي کانديداتوري بود. از طرفي او در مرحله نقاهت سوء قصد ششم تير قرار داشت و از طرف ديگر گويا آقاي خامنه يي نيز مانند امام مخالف رئيس جمهوري روحانيون بوده است. هاشمي رفسنجاني در خاطرات شنبه 21 شهريور مي نويسد؛ «آقاي خامنه يي بعدازظهر به دفتر من آمدند. ايشان را براي پذيرفتن رياست جمهوري قانع کردم. ايشان معتقد نبود که روحاني رئيس جمهور شود و از طرفي مريض هستند و از يک دست نمي توانند استفاده کنند. کانديداي مناسبي غير از ايشان نداريم. عصر هم در جلسه شوراي مرکزي حزب، غرويف همين تصميم تاکيد شد.»5

بيست شهريور معاون سياسي وزارت کشور (محمدحسين سرورالدين) زنگ انتخابات را به صدا درآورد و از اين روز ثبت نام از کانديداها آغاز شد و به مدت سه روز ادامه داشت. 46 نفر براي کانديداتوري ثبت نام کردند، اما شوراي نگهبان در 28 شهريور تنها پنج نفر را تاييد صلاحيت کرد. کانديداهاي مورد تاييد شوراي نگهبان عبارت بودند از؛ علي اکبر پرورش، سيدعلي خامنه يي، رضا زواره يي، حسن غفوري فرد و محمدرضا مهدوي کني. با وجود آنکه بسياري عنوان مي کردند مهندس عزت الله سحابي از طرف نهضت آزادي و گروه هاي همسو کانديدا مي شود، اما سرانجام از طرف اين طيف فردي کانديدا نشد.

روزنامه کيهان 24 شهريور نوشت که ناظران سياسي کانديداتوري آقاي خامنه يي را يک تحول در انتخابات مي دانند. اين روزنامه در تحليلي پيرامون انتخابات و موقعيت کانديداها تنها شانس کانديداهاي غيرروحاني را کناره گيري روحانيون دانسته بود و آن را بعيد ارزيابي کرده بود. گروه ها و شخصيت هاي مختلف حمايت خود را از کانديداتوري آقاي خامنه يي اعلام کردند. جامعه روحانيت مبارز، حزب جمهوري اسلامي، سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي، دفتر تحکيم وحدت، انجمن اسلامي معلمان، سازمان فجر اسلامي، انجمن هاي اسلامي بازار و... از جمله گروه هاي حامي آقاي خامنه يي بودند. حتي نهضت مجاهدين خلق (گروه ميثمي) و جنبش مسلمانان مبارز نيز با انتشار بيانيه هايي از آقاي خامنه يي حمايت کردند. روزنامه جمهوري اسلامي اول مهر با رنگ سبز تيتر زد؛ «حمايت يکپارچه خط امام از کانديداتوري حجت الاسلام خامنه يي». کيهان نيز تيتر زد؛ «ائتلاف گروه هاي خط امام براي رياست جمهوري خامنه يي». جمهوري اسلامي از روز سوم مهر به مدت شش روز تحت عنوان «چرا به خامنه يي راي مي دهيم؟» نظر شخصيت ها و مسوولان سياسي را در مورد علل حمايت از آقاي خامنه يي منتشر کرد. اين روزنامه همچنين 5 مهر بيانيه مشترک حزب جمهوري، سازمان مجاهدين انقلاب و انجمن اسلامي معلمان در حمايت از آقاي خامنه يي را با تيتر بزرگ و سبز رنگ «ائتلاف بزرگ» منتشر کرد. جالب ترين نکته در ميان حمايت هاي گسترده از آقاي خامنه يي حمايت حسن غفوري فرد به عنوان يکي از کانديداهاي انتخابات از او بود. غفوري فرد 30 شهريور در گفت وگو با روزنامه جمهوري اسلامي اعلام کرد آقاي خامنه يي کانديداي اصلح است و خودش نيز با وجود کانديداتوري به او راي خواهد داد. به رغم استقبال گسترده گروه ها و شخصيت هاي مختلف از کانديداتوري آقاي خامنه يي، برخي از اعضاي جامعه مدرسين قم همچنان مخالف رئيس جمهور شدن روحانيون بودند.6

امام خميني طي پيامي در دوم مهر از مردم خواستند به صورت يکپارچه به سوي صندوق هاي راي بروند و شرکت در انتخابات را يک وظيفه اجتماعي، ملي، شرعي و الهي دانستند.7 همچنين حضرات آيات عظام گلپايگاني، مرعشي نجفي، شيرازي، منتظري و دستغيب شرکت در انتخابات را وظيفه شرعي دانستند.8 حوزه هاي علميه قم و مشهد نيز جهت شرکت فعال طلاب در انتخابات رياست جمهوري به مدت يک هفته تعطيل شدند.

مهدوي کني که يکي از کانديداهاي مطرح بود سه شنبه 7 مهر در يک گفت وگوي راديو و تلويزيوني از مردم خواست براي جلوگيري از تشتت آرا به آقاي خامنه يي راي بدهند و خود از انتخابات انصراف داد و به اين جدي ترين و مهم ترين رقيب آقاي خامنه يي از صحنه انتخابات کناره گيري کرد و بيش از گذشته همه چيز براي رياست جمهوري آقاي خامنه يي مهيا شد.

درست پنج روز قبل از انتخابات با مجاهدت ها و تلاش هاي رزمندگان در پنجم مهر پس از يازده ماه حصر آبادان شکسته شد. پيروزي هاي جنگ باعث تقويت روحيه مردم در انتخابات مي شد. درست در همين روز مجاهدين خلق در چند نقطه تهران(حوالي خيابان هاي انقلاب، وليعصر و حافظ) اقدام به اغتشاش و تظاهرات مسلحانه کردند و چند اتوبوس شرکت واحد را با پرتاب کوکتل مولوتف به آتش کشيدند. اين اغتشاشات با دخالت کميته، سپاه و مردم پايان يافت و تعدادي از اعضاي مجاهدين خلق دستگير شدند.9 هفتم مهر نيز حجت الاسلام عبدالکريم هاشمي نژاد (دبيرکل حزب جمهوري در مشهد) بر اثر پرتاب نارنجک به شهادت رسيد و هشتم مهر هواپيماي130 -C ارتش که از مناطق جنگي عازم تهران بود به دلايل نامعلومي در نزديکي کهريزک سقوط کرد و تعدادي از فرماندهان نظامي از جمله کلاهدوز (قائم مقام سپاه)، سرتيپ فکوري، سرلشگر فلاحي و سرتيپ نامجو به شهادت رسيدند.

به رغم ناآرامي هاي روزهاي قبل از انتخابات جمعه دهم مهر تقريباً در يک فضاي آرام و با حضور گسترده مردم انتخابات برگزار شد. هاشمي رفسنجاني در خاطرات شنبه 11 مهر در مورد روز انتخابات مي نويسد؛ «ديروز انتخابات خيلي خوب برگزار شده است. نتيجه انتخابات جالب است. امروز بيشتر حوزه ها اعلان شده. رقم آرا از دور قبل هم بالا زده و شايد 20 درصد بالا باشد و اين براي دشمنان ياس آور است و راستي اين علاقه و حمايت مردم از دولت و امام، خيلي جالب است.»10

نتايج نهايي شمارش آرا ساعت 10 سه شنبه 13 مهر اعلام مي شود که طبق آن از مجموع 16847717 راي ماخوذه سيدعلي خامنه يي با 16008579 راي به عنوان رئيس جمهور منتخب شناخته مي شود و حدود 05/95 درصد آرا به او اختصاص دارد. تعداد راي علي اکبر پرورش به عنوان نفر دوم 341874 بود که از آراي باطله نيز کمتر بوده است. آراي باطله اين دوره 356411 راي اعلام شد.

مراسم تنفيذ حکم رياست جمهوري خامنه يي 17 مهر مصادف با عيد قربان و يک روز بعد از چهلمين روز شهادت رجايي و باهنر در حسينيه جماران انجام شد. امام در اين مراسم گفت؛«بعد از استقرار حکومت که الان ديگر تمام شد همه جهات عذري براي هيچ يک از شماها نيست براي اينکه سابقاً کارشکني مي شد و حالا شما همه تفاهم داريد و کارشکني هيچ يک براي ديگري نمي کند. همه هم صدا قيام کنيد و براي اين مستضعفان و براي اين ملت که به همه ما و به همه شما منت دارد و حق دارد براي آنها خدمت کنيد.»11 سه شنبه 21 مهر نيز مراسم تحليف رئيس جمهوري در مجلس انجام شد.

براي نخست وزيري گزينه هايي چون علي اکبر پرورش، محمد غرضي، ميرحسين موسوي و مصطفي ميرسليم مطرح بودند که اعضاي حزب جمهوري بيشتر موافق پرورش بودند،12 اما بعد از مشورت با امام، آقاي خامنه يي سرانجام دوشنبه 27 مهر علي اکبر ولايتي را براي نخست وزيري به مجلس معرفي کرد. اعضاي سازمان مجاهدين انقلاب مهم ترين مخالفان نخست وزيري ولايتي بودند و دلايل مخالفت آنها مطرح نبودن و نداشتن سابقه مبارزاتي بود. پنجشنبه 30 مهر نمايندگان با 80 راي مخالف مانع از نخست وزيري ولايتي شدند. او تنها توانست 74 راي موافق را با خود همراه کند. پس از آن بحث نخست وزيري غرضي مطرح شد که نمايندگان در يک جلسه غيررسمي با او نيز مخالفت کردند تا اينکه نهايتاً در پنجم آبان رئيس جمهور ميرحسين موسوي را که وزير خارجه بود براي نخست وزيري به مجلس معرفي کرد و نمايندگان در پنجشنبه 7 آبان با 115 راي موافق او را به عنوان نخست وزير انتخاب کردند.

تداوم

سال 64 اولين سالي بود که دوره چهارساله رياست جمهوري به طور طبيعي به اتمام رسيد و انتخابات چهارمين دوره برگزار شد. طي اين چهار سال اگرچه جنگ ادامه داشت، اما نزاع ها و اختلافات داخلي پايان يافته بود. گروه هايي چون نهضت آزادي به حاشيه رانده شده بودند و تمام اجزاي حاکميت يکدست و هم صدا بودند و تنها در برخي امور جزيي اختلافاتي بين قائلان اقتصاد دولتي (نخست وزير و نيروهاي چپ اسلامي) و طرفداران اقتصاد بازار وجود داشت. در چنين شرايطي وزارت کشور طي اطلاعيه يي در سه شنبه 25 تير 64 اعلام کرد چهارمين دوره انتخابات رياست جمهوري 25 مرداد برگزار خواهد شد و داوطلبان از 26 تا 30 تير فرصت ثبت نام دارند. طي اين مدت 50 نفر ثبت نام کردند. سه شنبه اول مرداد رئيس هيات مرکزي نظارت شوراي نگهبان بر انتخابات رياست جمهوري (امامي کاشاني) طي اطلاعيه يي اعلام کرد؛«آقايان داوطلبان مي توانند ادله صلاحيت خود را تا فردا 2/5/64 تا ساعت شش بعد از ظهر مستقيماً به دبيرخانه شوراي نگهبان تحويل دهند و رسيد دريافت دارند.»14 کاشاني همچنين روز بعد در مصاحبه با رسانه هاي گروهي گفت؛«شوراي نگهبان در مورد افراد بنا را بر صحت و سلامت نمي گذارد بلکه بايد بنا به شرايط پيش بيني شده در قانون اساسي صحت و سلامت کانديداهاي رياست جمهوري را احراز کند.» 15 سرانجام وزارت کشور 9 مرداد اسامي کانديداهاي مورد تاييد شوراي نگهبان را اعلام کرد که عبارت بودند از؛ سيدعلي خامنه يي، حبيب الله عسگراولادي و سيد محمود کاشاني. اتفاق بزرگ اين دوره رد صلاحيت مهندس مهدي بازرگان (اولين نخست وزير جمهوري اسلامي و دبيرکل نهضت آزادي) بود.

همانند دوره گذشته اکثر گروه هاي داخل حاکميت از آقاي خامنه يي (مقام رهبري) حمايت کردند و از همان ابتداي اعلام کانديداها انتخاب مجدد او قابل پيش بيني بود. در جمعه 25 مرداد انتخابات برگزار شد. کل واجدين شرايط شرکت در انتخابات نزديک به 25 ميليون و 803 هزار نفر بودند که نزديک 55 درصد آنها در انتخابات شرکت کردند و از مجموع 142587238 آراي ماخوذه، آقاي خامنه يي توانست 85 درصد شرکت کنندگان (12203870) را به دست آورد. محمود کاشاني به رغم تمام مخالفت هايي که با برنامه هاي دولت انجام داد تنها توانست 1402016 راي به دست آورد و آراي عسگراولادي نيز کمتر از آراي باطله بود.16 در اين دوره با وجود مخالفت با نخست وزيري ميرحسين موسوي به دليل حمايت امام از موسوي او بار ديگر نخست وزير شد. انتخابات دور سوم و چهارم رياست جمهوري دو ويژگي بارز داشت؛ اول اينکه سنت رئيس جمهوري روحانيون در آن پايه گذاري شد و در چهار دوره بعد نيز اين سنت حفظ شد و در اين چهار دوره اکبر هاشمي رفسنجاني و سيدمحمد خاتمي ر ئيس جمهور بودند. اين سنت با انتخاب محمود احمدي نژاد شکسته شد. سنت ديگري که در اين دو دوره بنا گذاشته شد، هشت ساله شدن رئيس جمهوري بوده است به گونه يي که تاکنون خامنه يي، هاشمي و خاتمي هر کدام دو دوره رئيس جمهور بودند. بايد ديد که تجربه احمدي نژاد همچنان حافظ سنت دوم خواهد بود يا چون سنت اول شکسته خواهد شد. روز بعد از انتخابات دور دهم اين مساله پاسخ خود را خواهد يافت.

پي نوشت ها؛---------------------

1- روزنامه کيهان 9 شهريور 1360، شماره 11371

2- هاشمي رفسنجاني اکبر (1378)، خاطرات سال 60(عبور از بحران)، صص 264و 265

3- همان، ص274

4- همان، ص277

5- همان، ص279

6- همان، ص292

7- روزنامه کيهان، شنبه 4مهر، شماره 11392

8- همان، سه شنبه 7 مهر، شماره 11395

9- همان، دوشنبه 6مهر، شماره 11394

10- خاطرات هاشمي، ص311

11- روزنامه کيهان، شنبه 18 مهر، شماره 11404

12- خاطرات هاشمي، صص 322 و 323

13- همان صص 345 تا 349

14- روزنامه اطلاعات، سه شنبه يک مرداد، شماره 17647

15- همان، پنجشنبه 3مرداد، شماره 17649

16- روزنامه اطلاعات، سه شنبه 29 مرداد، شماره 17670
انتخاب دوم
رئيس جمهوري راستگو


سال 1360

بخشي از جنوب و غرب ايران در اشغال نيروهاي بعثي عراق است. گروهي از مردم اين نقاط آواره شده و در شهرهاي ديگر به سختي روزگار مي گذرانند. اولويت زندگي همه ايرانيان يک چيز بيشتر نيست، جنگ و ديگر هيچ. هر روز تعدادي از هموطنان درجبهه هاي جنگ به خون درمي غلتند و عده يي را داغدار مي کنند. تشييع جنازه شهيدان به صورت امري روزمره در شهرهاي مختلف درآمده است. همه ابرقدرت ها که منافع شان را در اثر انقلاب ايران از دست داده اند، و همه آنها که حاکميتي غيرمردمي دارند و از گسترش موج اين انقلاب به کشورشان بيمناکند پشت صدام ايستاده اند و او را حمايت مي کنند.

اما ايرانيان تنها به همت خويش متکي اند. از نوجوان هاي 12، 13ساله تا پيرمردهاي 60ساله در جبهه هاي جنگ شگفتي مي آفرينند.

به رغم اين وضعيت بحراني، درون حاکميت و ساختار قدرت شکافي جدي ايجاد شده است. هر چه زمان مي گذرد دامنه اين تضاد گسترده تر و عميق تر مي شود. ابوالحسن بني صدر رياست جمهوري و جانشين فرمانده کل قوا از يک سو و نخست وزير رجايي از سوي ديگر دو چهره برجسته اين کشمکش هستند. در بدنه نظام و جامعه نيز اين شکاف وجود دارد و هر يک از نيروهاي سياسي و اجتماعي خود را همسو با يکي از اين دو قطب تعريف مي کنند. حتي در ميان روحانيت نيز اين دو طيف ديده مي شود. اين کشمکش نه تنها سازمان اداري دولت و حوزه سياسي کشور بلکه جبهه هاي جنگ را نيز تحت الشعاع خود قرار داده است. ناهماهنگي دو نيروي دفاعي کشور- سپاه و ارتش- که تا حدي از همان شقاق سياسي متاثر است پيشبرد امر جنگ را دشوار کرده است. در چنين شرايطي که دشمن متجاوز با پشتيباني همه ابرقدرت هاي جهان و قدرت هاي منطقه پيش مي تازد و ايران ما در تشتت و کشمکش هاي سياسي، جناحي و عدم انسجام نظامي مي سوزد، ره به کجا خواهيم برد؟ اين وضعيتي است که هشت ماه پس از شروع جنگ کشور با آن مواجه است.

کشمکش ها به جايي رسيد که امام خميني سمت فرماندهي کل قوا را که به بني صدر تفويض کرده بود در تاريخ 20خرداد 1360 از او پس گرفت. از آن سو فراکسيون نيروهاي خط امام در مجلس شوراي اسلامي در اواخر خردادماه طرح عدم کفايت سياسي رئيس جمهور را مطرح کرد. اين طرح در جلسه 31 خرداد 1360 در صحن مجلس مطرح شد و با 177 راي موافق و يک راي مخالف و 12 راي ممتنع به تصويب رسيد. به دنبال تصميم مجلس امام خميني نيز روز بعد در اول تيرماه حکم عزل بني صدر را از رياست جمهوري اعلام کردند.

در قانون اساسي اصل 131 پيش بيني شده بود در چنين شرايطي شوراي سه نفره مرکب از نخست وزير و رئيس مجلس شوراي اسلامي و رئيس ديوان عالي موقتاً وظايف رياست جمهوري را برعهده مي گيرند.

سه شنبه شب دوم تيرماه محمدعلي رجايي، هاشمي رفسنجاني و محمدحسين بهشتي اولين جلسه اين شورا را تشکيل دادند. تصميم شورا براين شد که يک ماه بعد دوم مردادماه انتخابات دومين دوره رياست جمهوري برگزار شود.

پنج روز بعد جلسه مهمي در دفتر حزب جمهوري اسلامي نزديک چهارراه سرچشمه تهران تشکيل شد. بسياري از مديران برجسته و چهره هاي سياسي کشور گرد هم آمدند تا پس از حذف بني صدر و يکپارچه شدن مديريت نظام، درباره اداره کشور و سازماندهي امور به شور بنشينند. دکتر بهشتي نيز در اين جلسه حضور يافت اما ناگهان انفجار مهيبي همه چيز را دگرگون کرد.

خبر بسيار دهشتناک بود. انفجار بمبي در دفتر حزب باعث شد بيش از 70 نفر از مديران عالي کشور از دست بروند. مجاهدين خلق(منافقين) که روز 30 خردادماه در تهران تظاهراتي خونين برپا کردند و نبرد مسلحانه با نظام را در دستور کار قرار دادند عامل اين انفجار هولناک بودند و همه نيروهاي خود را مخفي کردند. بني صدر رئيس جمهور مخلوع نيز ظاهراً به آنها پيوسته بود که به صورتي مخفيانه به همراه رجوي توسط هواپيما به خارج گريخت. به اين ترتيب با وجود جنگ ميهني عليه تجاوزکاران بعثي، جنگي خانگي نيز آغاز شد.

چگونگي حمل و جاسازي چنين بمبي داخل دفتر حزب جمهوري اسلامي مشخص نشد. تنها گفته شد شخصي به نام کلاهي به عنوان عنصري نفوذي عامل چنين جنايتي بوده است. با توجه به چنين عوامل نفوذي که دامنه و ابعاد آن کاملاً نامشخص بود اداره کشور در چنين شرايطي امر بسيار دشواري مي نمود. براي شرکت در انتخابات رياست جمهوري دوم مردادماه 71 نفر ثبت نام کرده بودند که از آن ميان صلاحيت چهار نفر مورد تاييد شوراي نگهبان واقع شد. اسامي تاييدشدگان در 21 تيرماه اعلام شد؛ عباس شيباني، علي اکبر پرورش، حبيب الله عسگراولادي و محمدعلي رجايي. 1

پس از آن تبليغات انتخابات شروع شد. اما رجايي که نه سرمايه يي داشت و نه اهل تبليغات بود، بنا نداشت تبليغات کند. او تنها به برنامه تلويزيوني که براي همه کانديداها بود، بسنده کرد.2 او تبليغات پرهزينه يي را که براي کانديداها مي شد شيوه يي ناشي از نظام سرمايه داري دانست و از آن احتراز کرد. اما بسياري گروه ها و احزاب از او حمايت کردند. سادگي و راستگويي اش در آن سال ها که کشمکش هاي سياسي و مصالح جناحي بر اخلاقيات چيرگي داشت، امتياز کم نظير او بود. او در سخنراني ها و مصاحبه ها هيچ گاه تلاش نکرد همکاري گذشته خود را با جريان هاي سياسي که آن زمان مطرود نظام بودند همچون نهضت آزادي و مجاهدين پنهان کند. از اينکه زماني در نوجواني با فقر روبه رو بوده و با شغل دستفروشي زندگي خود و مادرش را تامين مي کرده است احساس حقارت نکرد و از آن دوران با افتخار ياد کرد. همچنين در برخورد با مخالفان جانب انصاف و ادب را از دست نداد. اعتقادات خود را درباره اسلام، انقلاب و امام با شفافيت بيان کرد. چنين بود که وقتي در دهم مردادماه شمارش آرا به پايان رسيد، از 14 ميليون و 763هزار راي رجايي 13 ميليون را از آن خود کرده بود. او از 12 مرداد که در مجلس مراسم تحليف را به عمل آورد رسماً رئيس جمهور شد. او بلافاصله محمدجواد باهنر را به سمت نخست وزير معرفي کرد. کابينه باهنر در 26 مرداد از مجلس راي اعتماد گرفت و کار خود را شروع کرد. اما اين دولت که از ميان دولت هاي پس از مشروطه کمترين عمر را داشت، تنها 13 روز دوام آورد. هشتم شهريور ساعت45/14 جلسه شوراي امنيت در ساختمان نخست وزيري تشکيل شد. اين جلسه هر هفته روزهاي يکشنبه با شرکت فرماندهان ارگان انتظامي، حفاظتي و امنيتي و برخي مسوولان کشور به رياست نخست وزير وقت تشکيل مي شد. رجايي در طول دوره نخست وزيري اش رياست جلسه را برعهده داشت. روز هشتم شهريور نيز به رسم سابق او جلسه را اداره کرد و قرار شد از جلسه بعد باهنر خود راساً اداره جلسه را برعهده گيرد. فرماندهان گزارش کار خود را در اين جلسه ارائه مي دادند و هماهنگي هاي لازم به عمل مي آمد. سرهنگ محمدمهدي کتيبه که در آن زمان به رياست رکن دو ارتش رسيده بود و در جلسه آن روز شرکت داشت، واقعه را چنين روايت کرده است؛ «... راس ساعت سه بعدازظهر جلسه شروع شد. طبق روال معمول در اول هر جلسه رئيس شهرباني کل کشور وقايعي را که در طول هفته اتفاق افتاده بود، بيان مي کرد که در فلان شهرستان و فلان قسمت اين اتفاقات افتاده است... بند آخري که ايشان گزارش کرد راجع به شهادت سرگرد همتي بود. آقاي رجايي از فرمانده سپاه سوال کردند که مرگ اين سرگرد اتفاقي يا عمدي بود و آقاي کلاهدوز شرح داد اين جريان اتفاقي بوده. پس از آن من گفتم آقاي همتي در دانشکده افسري با من بوده، داراي سوابق خوبي است. همان طور که قضيه را شرح مي دادم يک مرتبه احساسي در من به وجود آمد که ناخودآگاه ايستادم. سرم هم مي سوخت و چشمم نيز بسته بود، دست که به سرم بردم متوجه شدم آتش از روي موهايم بالا مي رود، بعد که چشمم را کمي باز کردم ديدم سالن پر از دود غليظ قهوه يي رنگ است... ميزي که دور آن نشسته بوديم که شايد 10 متر طول داشت اصلاً سر جايش نبود... از در سالن که خرد شده بود، بيرون آمدم. آنجا همه متوحش و نگران بودند. من به راننده ام که هراسان شده بود، گفتم؛ زود ماشين را بياور. ايشان ماشين بنزي را که سوار مي شدم آورد...»3

چند ساعت بعد معلوم شد رجايي رياست جمهور و باهنر نخست وزير که از همه نزديک تر به انفجار بودند به شهادت رسيده اند. بقيه حاضران مجروح شده بودند. از مسعود کشميري نيز که دبيري جلسات را برعهده داشت، خبري نبود. گفته شد وي کاملاً سوخته است. برخي بقاياي جسد وي فردا همراه شهيدان تشييع شد و روزنامه کيهان نهم شهريور او را از شهداي نخست وزيري اعلام کرد. اما روزهاي بعد معلوم شد وي پس از حادثه به خارج از کشور گريخته است. به گفته کتيبه، کشميري آن روز ضبط صوت بزرگي جلوي مرحوم رجايي و باهنر گذاشته بود که صداي آنها را ضبط کند و احتمالاً در اين ضبط صوت بمب کار گذاشته شده بود. کتيبه گفته است وي اواخر سال 1357 به ارتش معرفي شده بود که مسووليت حفاظت از اسناد و مدارک نيروي هوايي را برعهده گيرد. وي بعدها کارش را در نيروي هوايي رها کرده و به شوراي امنيت رفت. 4

کشميري چنان مورد اعتماد واقع شده بود که کسي به او شک نمي کرد. کتيبه رفتار او را چنين تصوير مي کند؛ «ايشان قيافه حق به جانبي داشت،به قدري موجه که هر کس ايشان را مي ديد فکر مي کرد که حتي نماز شبش ترک نمي شود، با ظاهري که روحانيت و نورانيت از آن مي باريد.»5 به اين ترتيب در عرض دو ماه دو انفجار بزرگ ارکان نظام را مورد تهديد قرار داده و کادرهاي باتجربه نظام نوپا را به نابودي کشاند. موج ترور و انفجار چنان بالا گرفت که جبهه ها را نيز تحت الشعاع قرار داد. رزمندگان در جبهه مي گفتند ما اينجا با صدام مي جنگيم و در شهرها هزار دام مشغول توطئه است. ضربه هشتم شهريور رکن اجرايي کشور را فلج کرد. چنان که در قانون اساسي هم پيش بيني نشده بود که در فقدان همزمان رياست جمهوري و نخست وزيري شوراي موقت با چه ترکيبي تشکيل شود، طبعاً بايد براي انتخاب سومين رياست جمهور اقدام مي شد.

پي نوشت ها؛--------------------------

1- روزنامه جمهوري اسلامي، 22 تيرماه 1360

2- شهيد رجايي اسوه صبر و استقامت، ج 2، بنياد شهيد انقلاب اسلامي، ص 804

3- خاطرات سرهنگ کتيبه، محمدرضا سرابندي، مرکز اسناد انقلاب اسلامي، صص 199- 200

4- همان، ص197

5- همان، ص 198
انتخاب شگفت


زهرا بيگدلي

شايد کمي پيش از موعد شروع شد اما چندان عجيب نبود. هاشمي رفسنجاني که هشت سال عهده دار مقام رياست جمهوري بود، ناگزير بايد با اين پست خداحافظي مي کرد و جايگزين او بايد با وسواس انتخاب مي شد. عده يي هم جايگزيني براي او تصور نمي کردند و در پي تغيير قانون اساسي بودند، پس عجيب نبود که بحث هاي انتخاباتي پيش از آنچه در ديگر کشورها و حتي ايران مرسوم است، شروع شود. يک سال پيش از انتخابات يعني خرداد 75 بود که اولين زمزمه هاي کانديداتوري افراد از جناح ها و طيف هاي مختلف شروع شد. 28 خرداد 75 حجت الاسلام محتشمي اعلام کرد؛ «اگر فضاي مناسب در کشور ايجاد شود در انتخابات رياست جمهوري شرکت خواهم کرد.» (اخبار/3)

صحبت محتشمي پروژه يک ساله انتخابات رياست جمهوري هفتم را رسماً کليد زد.

با وجود صحبت هاي محتشمي زمزمه يي که گاهي اوقات هم به صداي بلند تبديل مي شد، صحبت کانديداتوري ناطق نوري بود. بسياري او را رئيس جمهور آينده مي دانستند و لحظه يي شک هم به دل خود راه نمي دادند. در اين ميان موتلفه اسلامي در اعلام حمايت از کانديداتوري ناطق نوري پيشقدم شد.

30 تير 75، اسدالله بادامچيان؛ رئيس جمهوري آينده به نظر من اولاً بايد روحاني باشد، دوماً در انقلاب از سال 1342 تاکنون حضور داشته باشد، سوماً اينکه مورد عنايت و حمايت امام راحل و مقام رهبري بوده باشد، چهارماً مورد توجه آقاي هاشمي و به قول معروف برادر ايشان باشد؛ آقاي ناطق نوري در ميان شخصيت هاي کشور تمام اين ويژگي ها را داراست. (اخبار/3)

آمدن ميرحسين موسوي

با پيشقدم شدن هيات موتلفه و اعلام رسمي حمايت از کانديداتوري ناطق نوري، جناح مقابل يعني گروه هايي که آن زمان هنوز اصلاح طلب يا دوم خردادي ناميده نمي شدند، سعي در اعلام کانديداي رسمي خود کردند. آن زمان هم اول چشم ها به سمت ميرحسين موسوي خيره شد تا شايد او دوباره به عرصه اجرايي کشور برگردد. بنابر يک نظرسنجي غيررسمي ميرحسين موسوي با فاصله زيادي نسبت به ديگر نامزدها قرار داشت. (سلام/1- 7/5/75) در حالي که گروه هاي خط امام و کارگزاران رايزني با موسوي را آغاز کرده بودند جمعيت دفاع از ارزش هاي انقلاب اسلامي تصميم گرفت ري شهري را به عنوان نامزد انتخابات رياست جمهوري آينده اعلام کند. (کار و کارگر/ 1) هنوز 9 ماه تا انتخابات رياست جمهوري باقي مانده بود اما نظر شخصيت هاي مختلف در همان برهه نيز مي توانست بر سر انجام انتخابات تاثير بگذارد، بنابراين نظر هاشمي رفسنجاني پرسيده شد. هاشمي هم همان 5 شهريورماه سال 75 آب پاکي را روي دست همه ريخت؛ «من مصلحت نمي دانم ويژگي هاي رئيس جمهور آينده را بگويم که بعدها ممکن است در انطباق آن استفاده تبليغاتي شود. چون بنا دارم اين امانت که مردم به من داده اند را حفظ کنم. بنا بر قانون بي طرف مي مانم و حق انتخاب را به مردم مي دهم.» (همشهري/2)

هاشمي تا دوم خرداد 76 بر همين موضع ايستادگي کرد.

با وجود اعلام نامزدي ناطق نوري و ري شهري همين طور رايزني با موسوي، کارگزاران سازندگي هنوز اميد داشتند با تغيير قانون اساسي هاشمي رفسنجاني همچنان در مسووليت رياست جمهوري باقي بماند.

10 شهريور 75 ،عبدالله نوري؛ «اگر لازم باشد با همه پرسي مي توان از مردم در مورد تمديد دوره رياست جمهوري آقاي هاشمي رفسنجاني نظرخواهي کرد.» (همشهري/2) اين بحث چندان دوامي پيدا نکرد و ناطق نوري با يادآوري پيام مقام معظم رهبري در افتتاحيه مجلس پنجم به آن پايان داد؛ «بعد از پايان دوره رياست جمهوري حجت الاسلام والمسلمين آقاي هاشمي رفسنجاني شخصيت برجسته ديگري مسووليت کارها را برعهده مي گيرد.»

زمان انتخابات نزديک تر مي شد و بهزاد نبوي اعلام کرد؛ «مجمع روحانيون مبارز و بعضي از گروه هاي ائتلاف خط امام، مهندس موسوي را به عنوان نامزد رياست جمهوري انتخاب کرده اند.» (ايران/3) با وجود تمام اصرارها، رايزني ها و حتي اعلام رسمي گروه هاي مختلف مهندس موسوي سال 75 هم وارد عرصه انتخابات نشد.

7 آبان 75؛ «مهندس ميرحسين موسوي روز گذشته طي پيامي ضمن تشکر از اقشار مختلف مردم، انجمن ها، گروه ها و شخصيت هاي کشور که در اين مدت از او براي قبول نامزدي انتخابات رياست جمهوري دعوت به عمل آورده بودند، امتناع قطعي خود را از نامزد شدن در انتخابات آينده رياست جمهوري اعلام کرد.» (سلام/ 1)

به جاي موسوي

بعد از امتناع مهندس موسوي بحث بر سر انتخاب کانديداي ديگر آغاز شد. بعضي نمايندگان مجلس از احتمال کانديداتوري محمد هاشمي از طرف کارگزاران صحبت به ميان آوردند. مجمع روحانيون نيز از رايزني با سيدهادي خامنه يي و سيدمحمد خاتمي خبر داد. اين رايزني ها در حالي صورت مي گرفت که جامعه مدرسين حوزه علميه قم پيش از اعلام تمام اسامي کانديداهاي رياست جمهوري حمايت خود از علي اکبر ناطق نوري را اعلام کرده بود.

14 آذر 75، زواره يي؛ «توان رئيس جمهور بودن را دارم. اگر کانديدا شوم. کانديداي منفردم.»

تا آذرماه زواره يي هم وارد صحنه شد. با اين وجود کارگزاران سازندگي هنوز ميان اعلام کانديداتوري حسن حبيبي و محمد هاشمي به نتيجه نرسيده بود.

در اين ميان سعيد حجاريان اولين شخصي بود که به صورت رسمي از کانديدا شدن خاتمي صحبت کرد.

20 آذر 75 ،سعيد حجاريان؛ «مجموعه ائتلاف خط امام از مجمع روحانيون خواستند حجت الاسلام والمسلمين خاتمي را به عنوان کانديدا معرفي کنند.» (کار و کارگر/ 2)

26 آذر نيز خبري مبني بر حمايت دفتر تحکيم وحدت از خاتمي منتشر شد. در مقابل اين اعلام حمايت ها اسدالله بادامچيان از حمايت هاي اعلام شده از ناطق گفت. 8 دي 75؛ «جامعه مدرسين حوزه علميه قم، جامعه روحانيت مبارز و نيز 12 تشکل اسلامي که دربرگيرنده اقشار مختلف مردم است آقاي نوري را اصلح تشخيص داده اند.»

در ميان تمام گمانه زني ها، آنچه که بيش از همه داغ شد، بازار شايعات بود. همچنان از طرفداري کارگزاران از حسن حبيبي صحبت به ميان مي آمد و ارزش ها، نشريه جمعيت دفاع از ارزش هاي انقلاب اسلامي در تاريخ 19 دي 75 نوشت؛ «شنيده شده است آقاي خاتمي امتناع قطعي خود را از پذيرش کانديداتوري رياست جمهوري اعلام کرده است.» (اخبار/2)

البته روزنامه همشهري اين خبر را تکذيب کرد.

7 بهمن 75؛ «نامزدي حجت الاسلام والمسلمين سيدمحمد خاتمي براي رياست جمهوري قطعي شد.» (سلام/1)

به اين ترتيب خاتمي هم به جمع کانديداهاي رياست جمهوري هفتم اضافه شد تا سه نفر از وزراي کابينه مهندس موسوي براي تصدي اين پست با هم رقابت کنند. البته به همراه زواره يي.

9 بهمن 75، مجيد انصاري عضو مجمع حزب الله مجلس؛ «حضور دکتر خاتمي در صحنه انتخابات رياست جمهوري در جدي تر شدن رقابت ها و افزايش شور و شوق عمومي براي شرکت در انتخابات تاثير قطعي و تعيين کننده دارد.» (اخبار/2)

ورود خاتمي به عرصه انتخابات اظهارنظرهاي مشابه نظر مجيد انصاري را با خود به همراه آورد. در هر صورت تنور انتخابات گرم مي شد. اين بيشترين انتظاري بود که از حضور خاتمي در عرصه رقابت برآورد مي شد. در حالي صحبت از افزايش شور و نشاط به واسطه حضور خاتمي به ميان مي آمد که يکي از سوالات ثابت از ناطق نوري، چگونگي انتخاب وزراي کابينه بود. البته جواب هم هميشه يکسان بود؛ «افرادي که در ولايت ذوب باشند.» ناطق نوري از زمستان 75 تکرار اين جمله که اگر وظيفه حکم کند، مي آيم را کنار گذاشت و به صراحت از کابينه آينده اش صحبت به ميان آورد.

رقابت جدي

وقتي رقيب جدي ناطق نوري، سيدمحمد خاتمي شد، رقابت دوره هفتم رياست جمهوري به اعتقاد بسياري پايان پذيرفت. با اين وجود گلايه از استفاده از راديو و تلويزيون و ديگر امکانات دولتي براي تبليغات ناطق نوري گله يي مرتب و تکراري شد.

15 بهمن 75 ،عبدالله نوري؛ «با وجود زمان زيادي که تا انتخابات رياست جمهوري باقي است، متاسفانه در شب هاي احيا سخنراني هايي از صدا و سيما پخش شد که به نفع يا عليه کانديداهاي رياست جمهوري بود.»

در هر حال نتايج عملکرد کانديداها تا جايي پيش رفت که حضور خاتمي کم کم تبديل به پديده يي تازه شد و بسياري از رسيدن انتخابات به دور دوم سخن گفتند. ارديبهشت 76 اين درگيري ها به اوج خود رسيد.

«اگر نسبت به رخداد مهمي همچون انتخابات رياست جمهوري، بي تفاوت باشيم، ممکن است فردي بر سر کار آيد که توان هدايت کشور را نداشته باشد.»

اسدالله بادامچيان دبير اجرايي جمعيت موتلفه علاوه بر اين جملات در 23 ارديبهشت 76 هشدارهاي بيشتري هم داشت؛ «رئيس جمهور بايد با راي بالا انتخاب شود و عده يي که در اين ميان درصدد القاي اين فکر هستند که انتخابات به دور دوم کشيده خواهد شد، هدفي جز خط بازي و شکسته شدن آرا را ندارند، چرا که اگر در مرحله اول، رئيس جمهور انتخاب نشود، هزينه ها و مخارج گزافي بر کشور تحميل مي شود.» او صراحتاً هم گفت اگر مراقب نباشيم، جريان مشروطه تکرار مي شود. (کار و کارگر / 10)

با بالا رفتن درصد آراي خاتمي در نظرسنجي ها، اظهارنظرهايي از جنس اظهارنظرهاي بادامچيان افزايش پيدا کرد. حاج منصور ارضي هم در 22 ارديبهشت 76 به رسالت گفت؛ «نظر جامعه مدرسين و روحانيت مبارز يک حجت شرعي در انتخاب اصلح است. وقتي عناصر مشکوک و ليبرال از فردي حمايت مي کنند، مردم متوجه مي شوند بين حمايت کننده و حمايت شونده نوعي همفکري و همسويي وجود دارد. معرفي کانديداي اصلح از طرف اکثريت قاطع نمايندگان مجلس، دليل ديگري براي حجت شرعي و سياسي محسوب مي شود. حرکت عاشقانه پشت سر مقام ولايت و رهبري، اطاعت از رهنمودهاي ايشان و در عرض رهبري حرکت نکردن، از مهم ترين درس هاي عاشورا است.» (رسالت / 1)

آيت الله حائري شيرازي نماينده ولي فقيه در فارس هم صحبت هاي جالبي در 25 ارديبهشت سال 76 ايراد کرد؛ «ما در انتخابات رياست جمهوري دو نوع تجربه داشتيم؛ ناموفق و موفق. بني صدر را داشتيم، شهيد رجايي و مقام معظم رهبري و رياست جمهوري معزز فعلي. طرف، هر چه به بني صدر شبيه تر باشد، طرفدارانش هم به طرفداران بني صدر نزديک تر و تبليغات او هم به تبليغات بني صدر و اطرافيانش شبيه تر خواهد بود، شعارها و شگردها به موازات هم و طبيعتاً سرنوشت هم همان سرنوشت خواهد بود.»

صحبت هاي حائري شيرازي که رنگي از تهديد داشت، بر اين منوال ادامه پيدا کرد؛ «از بحث تجربه موفق يعني صحبت درباره مقام معظم رهبري و رياست جمهوري فعلي صرف نظر و به مقايسه بني صدر و شهيد رجايي اکتفا مي کنيم. موافقان بني صدر، مجموعه هواداران بني صدر، کابينه بني صدر را کابينه وحدت ملي مي دانستند. اما آنها فقط يک وحدت داشتند و آن حذف طرفداران روحانيت به عنوان انحصارطلب ها بود و شهيد رجايي در مقابل بني صدر خود را مقلد امام مي دانست. حق و باطل، روشن اما عالم، عالم امتحان است. بني صدر به همان دليل در مقابل امام و حزب الله ايستاد که ابليس در مقابل خدا، ابليس از گل و لاي بودن آدم متنفر بود و بني صدر از کم سوادي حزب الله، ابليس خود را آتش مي ديد و بني صدر به کتاب هاي خود که در اروپا و ايران خريدار داشت، مي نازيد. بني صدر خوش بيان و زبان بود و گروهک ها مسحورش کرده بودند و از انعطاف پذيري رجايي و يارانش کلافه شده بود.

بالاخره کساني که به بني صدر به دليل سيادت و فرزندي آيت الله بني صدر عالم برجسته همدان و مدرک دکتراي او و بيان شيوا و قلم هنرمندانه او يا قيافه نمکين و لبخند مليح او يا خوش نيت بودن و برازندگي او راي داده بودند و روحانيت و رجايي را فاقد همه اين کمالات مي ديدند، وقتي به اشتباه خود پي بردند که شهيد بهشتي در خون مي غلتيد و بني صدر در خانه پنهان شده بود.» (رسالت / 3)

صحبت هاي حائري شيرازي صريح تر از آن بود که کسي بتواند از آنها برداشتي مثبت داشته باشد. تشبيه کردن خاتمي به بني صدر موجي بود که از ارديبهشت ماه 76 و جدي شدن راي آوردن او راه افتاده و مرتب به آن دامن زده مي شد.

موج تخريب خاتمي که راه افتاد، هر روز عده بيشتري هم بر آن سوار شدند و جذب راي براي ناطق نوري که در ابتداي امر، براي کسي جدي نبود، ارديبهشت 76 به نوعي ضرورت تبديل شد. ذوالقدر و اميريان در جمعي که با حضور پاسداران خوزستان شکل گرفته بود سخناني را در حمايت از ناطق نوري عنوان کردند.

ذوالقدر گفت؛ «جنگ حق و باطل و حسين و يزيد است. هر کس همراه ما نيست و به کانديداي ما (ناطق نوري) راي ندهد، در سپاه پاسداران جايي ندارد و اخراج مي شود. پذيرش صلاحيت خاتمي مصلحت سياسي بوده است و هيچ کس از مسوولان نظام خاتمي را قبول ندارند. (ايران فردا / ضميمه 36 - خبرنامه شماره 4 شوراي هماهنگي گروه هاي خط امام)

نشريات «يالثارات الحسين» و «شلمچه» نيز ويژه نامه هايي اهانت آميز به خاتمي را منتشر کردند. اين ويژه نامه ها تا حدي توهين آميز بود که سيدمحمد خاتمي از نشريه يالثارات الحسين شکايت کرد. اما موج تخريب به همين جا ختم نشد.

28/2/86؛ «شب گذشته تعدادي اتومبيل هاي آنچناني با سرنشينان مشکوک در حالي که چراغ هاي خود را روشن کرده بودند و عکس هاي آقاي خاتمي را نيز حمل مي کردند به صورت کارواني در بعضي از خيابان هاي تهران در حال حرکت بوده و براي مردم ايجاد مشکل و زحمت کرده اند. ما ضمن اينکه اين گونه تحرکات را محکوم مي کنيم، اعلام مي کنيم اين اقدامات، سازماندهي شده است و چه بسا در مدت زماني که تا روز انتخابات باقي مانده صورت زشت تري هم بگيرد.» (سلام / 1) حرکت اين ماشين ها که کارناوال عاشورا لقب گرفت تا حدي عجيب و دور از ذهن به نظر رسيد که کروبي و موسوي خوئيني ها را روانه ديدار با مقام معظم رهبري کرد. بعد از اين ديدار موسوي خوئيني ها طي نامه يي به ستادهاي خاتمي در سراسر کشور اين صحبت ها را از قول مقام معظم رهبري نقل کرد؛ «آنچه تکليف است اين است که آنچه را که شما راجع به نامزد اصلح بينکم و بين الله بدان رسيده ايد به طور جدي دنبال کنيد. هيچ ناامني هم وجود ندارد. زيرا اين حرف ها اهانت به من است. اهانت به نظام و دولت است. من به آقاي خاتمي هم گفته ام هر کس به شما هتک کند من با او برخورد مي کنم. من شور و شوق مي خواهم باشد. من اعلام نظر نمي کنم و هيچ يک از خواص از مسوولان و ائمه جمعه که نزد من آمده اند و اصرار کرده اند، اسم کسي را نبرده اند.» (ايران فردا/ ويژه نامه 36) با انتشار صحبت هاي مقام معظم رهبري موج تخريب تا حدي آرام گرفت و تا روز انتخابات چندان اتفاق ويژه يي رخ نداد. با وجود اينکه از فضاي جامعه برمي آمد که خاتمي راي خواهد آورد اما نظرسنجي هاي رسمي تا روز 30/ ارديبهشت/ 76 هم حکايت از انتخاب شدن ناطق نوري داشت. بنابر نظرسنجي موسسه کلک؛ «سيدمحمد خاتمي 24/37 درصد آرا، حجت الاسلام ري شهري 7/4 درصد کل آرا و زواره يي 29/1 درصد کل آرا و حجت الاسلام ناطق نوري 63/54 درصد از کل آرا را به خود اختصاص داده اند. اين آمار بيانگر اختلافي معادل 08/16 درصد بين دو نامزد مطرح است.»

4 خرداد 76؛ «آقاي سيدمحمد خاتمي با کسب 20 ميليون و 78 هزار و 187 راي از مجموع 29 ميليون و 76 هزار و 70 راي به عنوان پنجمين رئيس جمهوري ايران برگزيده شد.

آقاي علي اکبر ناطق نوري نيز با هفت ميليون و 242 هزار و 859 راي در رديف بعدي قرار گرفته است.

در اين انتخابات بي سابقه آقايان رضا زواره يي و محمدي نيک (ري شهري) به ترتيب توانسته اند 771 هزار و 460 راي و 742 هزار و 598 راي را به خود اختصاص دهند.» (ايران/ 2)

علي اکبر ناطق نوري و محمد ري شهري از اولين کساني بودند که پيروزي سيدمحمد خاتمي را به او تبريک گفتند. خاتمي نيز در بيانيه يي تاکيد کرد؛ «ما در اين مرحله بيش از گذشته نياز به اهتمام به تقويت مباني و ارزش هاي اسلامي و اخلاق محمدي(ص) و حفظ حرمت و حقوق و آزادي هاي مدني همه شهروندان و تامين عدالت اجتماعي، همگام با سازندگي و توسعه همه جانبه و پايدار داريم.»

سوم خرداد 76 پرونده انتخابات رياست جمهوري هفتم که پيش از موعد شروع شده بود با پيروزي خاتمي به پايان رسيد؛ پاياني که از آغاز پروژه کمتر کسي آن را پيش بيني مي کرد.
مروري بر سير انتخابات در دوران پهلوي
انتخابات فرمايشي


محمود نکوروح*

از انقلاب مشروطه به بعد هميشه حکومت ها مشکل اصلي انتخابات بوده اند. اگر زماني هم دولت ها بر انتخابات آزاد گردن مي نهادند، قدرت «سايه» مشکل ساز بوده است. دربار، شاه، خانواده شاه اعم از مادر و خواهر او و... توسط ارتش و بعد زمينداران، رهبران عشاير، فئودال ها و متنفذان محلي که غالباً راي ارزان رعيت ها را داشتند در انتخابات اعمال نفوذ مي کردند. حتي گاهي کارگران کوره پزخانه ها که با يک ناهار يا «دوتومان» راي خود را مي فروختند وسيله اين کار قرار مي گرفتند و احزاب وابسته با کاميون آنان را به پاي صندوق ها مي آوردند؛ امري که گاهي توسط قوام السلطنه و گاهي توسط حزب توده انجام مي شد.

همه اينها به خاطر فقدان نهادهاي مدني، احزاب سياسي مستقل و عدم شکل گيري طبقات اجتماعي و سياسي بود. با اينکه انقلاب مشروطه به خاطر استقرار دموکراسي بود، ولي به جز چند دوره از همان اوان بيشتر «کاريکاتوري» از دموکراسي بود که گاهي بي تفاوتي مردم را به همراه داشت چون در حکومت رضاخان و محمدرضا پهلوي که با کودتا قدرت يافتند، مردم هميشه با حکومت «قهر» بودند و حکومت هم برايش مهم نبود.

وقتي دولت پيوند مالي و مالياتي با مردم نداشت «ملي» نبود، از اين مرحله «وابستگي» عملاً عادي شده بود، اگرچه شعارها غير از اين بود که خود را «وارث کوروش و داريوش هم مي دانستند،،» بودجه با اتکا به نفت بسته مي شد و حاکمان نگهبانان چاه هاي نفت بودند.

وقتي هم حکومت ملي شد خريد نفت را قطع کردند، تا جايي که يک روز گفته شد «نفت متعلق به آنهايي است که آن را مصرف مي کنند.» (برنارد شاو نويسنده انگليسي )

انتخابات چهاردهم و پانزدهم

در انتخابات دوره 15 که حزب دموکرات قوام السلطنه با اعمال نفوذ و... برنده انتخابات شد، بعد از مدتي با دخالت اشرف پهلوي همان مجلس به او راي عدم اعتماد داد. حسين مکي و دکتر بقايي ورود به عرصه سياست را از حزب دموکرات قوام السلطنه شروع کردند، بعد به جبهه ملي پيوستند و مشهور شدند. سپس به اميد کسب پست نخست وزيري با دربار و مخالف مصدق و همنوا با کودتاچيان شدند و بسياري دنباله رو آنها، زيرا دکتر مصدق به قول مستوفي نه آجيل مي گرفت و نه آجيل مي داد.

عدم سلامت انتخابات به خاطر اعمال نفوذ باندهاي وابسته به هيات حاکمه و فرصت طلب ها بود، به علاوه که حکومت گران هنوز در فرهنگ شان جا نيفتاده بود که «مردم حق دارند»؛ امري که نياز به فرهنگ دموکراسي و تقواي سياسي داشت. آنچه مصدق را از اينها جدا مي کرد، همين بي اخلاقي آنها بود.

اول بار با کودتاي رضاخان انتخابات سفارشي شد که از مرکز به استانداران سفارش مي شد «فلاني بايد انتخاب شود.» تقريباً از دوره ششم است که رضاخان دستش بازتر شد. وقتي مدرس، مصدق و روشنفکراني از سرراه برداشته شدند، به ويژه مصدق در مجلس به سلطنت او سوگند نخورد و هزينه اش سال ها تبعيد و زندان بود. رضاخان در انتخابات به رئيس شهرباني اش سرهنگ درگاهي، فرد مورد نظرش را معرفي کرده و مي گفت «درگاهي اين را به طويله بفرست». او انتخاب مي شد، فضا فضاي بسته و امنيتي بود و نفس کشيدن هزينه داشت.

دوره سيزدهم بود که رضاخان را از ايران بردند، کشور اشغال شد و فضا پس از سال ها باز شد.

در انتخابات دوره 14 همه گروه ها نماينده به مجلس فرستادند، از رجال انگلوفيل تا روس فيل «حزب توده» تا نمايندگان ملي و مردمي. سيدضياالدين طباطبايي عامل کودتاي انگليسي 1299 از لبنان بازگشت و به مجلس رفت. نمايندگان حزب توده، تا دکتر مصدق که نماينده اول تهران شد و... سخنراني مصدق از همين زمان در مجلس عليه سيدضيا انگليسي خوش درخشيد. سوال اصلي در مورد «کودتاي 1299» بود؛ در مجلسي که معروف بود دکتر طاهري نماينده يزد از باند سيدضيا اگر هنگام راي عطسه مي کرد اکثريت راي منفي مي داد و اگر سرفه راي مثبت. درحالي که ظاهراً اکثر نماينده ها منفرد بودند.

نطق مصدق در اين مقطع جامعه خفته را تکاني داد، با طرح اين موضوع که کودتا در نهايت به خاطر غارت منابع نفتي ايران بود، حتي روزنامه رهبر ارگان حزب توده، مصدق را مظهر آزادي و نماينده افکار عمومي معرفي کرد.

بعد از انقلاب مشروطه اولين بار بود که مجدداً از افکار عمومي نام برده شد. در اين مجلس بود که مصدق در برابر فشار روس ها و حزب توده پيشنهاد ممنوعيت «امتياز به هر خارجي» را مطرح کرد و به تصويب رساند و تز «موازنه منفي» را در برابر تز موازنه مثبت رجال وابسته مطرح کرد. چه وابستگان به شمال و جنوب معتقد به «موازنه مثبت» بودند، يعني امتياز نفت شما ل را به روس ها و امتياز نفت جنوب را به انگليسي ها بايد داد.از اين زمان رجال انگلوفيل و حزب توده با مصدق علم مخالفت برافراشتند، دولت انگليس هم از اين به بعد براي تمديد قرارداد قبلي با عوامل داخلي خود فعال تر شد. از اين مرحله سياست «موازنه منفي» هشداري براي بيگانگان و سلطه گران نفتي بود. اواخر دوره 14 قوام السلطنه با يک راي اضافي نخست وزير شد و انتخابات دوره 15 را انجام داد؛ انتخاباتي که نفوذ دربار، حزب قوام و سيدضيا و گروه هايي منفرد را داريم. لازم به ذکر است که جنگ جهاني اول براي ما ديکتاتوري آورد (کودتاي 1919)، اما جنگ جهاني دوم براي ما با تمام مصيبت ها دموکراسي آورد. در اولي دولت هاي «قلدر» در دنيا حاکم بودند، «بيسمارک در آلمان و ديزراييلي در انگلستان» و در دومي دنياي خسته از جنگ محصولش در نهايت «حقوق بشر» بود. ولي باز هم نفتي ها براي ما بعد از مدتي کودتاي ننگين 28 مرداد را آوردند و حقوق بشر و... از ياد رفت. چه در دنياي سرمايه و تکنيک هميشه منافع بر حقوق انساني مرجح بوده است.

در زماني که نيروهاي خارجي هنوز در کشور ما بودند، تضاد در ساختار قدرت آغاز شد که گروه هايي وابسته و گروه هايي غيروابسته «جبهه ملي» و بعضي منفرد بودند. قدرت سومي هم توسط قوام السلطنه وارد شد که مدافع امريکا بود. بعد از بردن رضاخان احزاب فراواني سر برآوردند. از احزاب ديني و اسلامي تا احزاب ايدئولوژيک، تمام گروه ها و اصناف، اتحاديه ها و سنديکاهاي خود را تاسيس کردند تا از حقوق شان دفاع کنند. از اصناف بازار، صنف قهوه چي و جگرکي تا سيرابي فروش، تا اتحاديه کارگران کوره پزخانه ها، همه وارد مبارزات اجتماعي و صنفي شدند. روزنامه هاي متعدد منتشر شدند، يعني نظام مشروطه دوباره کار از سر گرفت. در مجلس دوره 15 ما با رقابت احزاب مختلف روبه رو شديم؛ دولت قوام السلطنه با حزب دموکراتش در برابر حزب توده، با توجه به اينکه هنوز ارتش روس و انگليس در ايران بودند و باند سيدضيا «حزب اراده ملي» با هوچي گري هايش. دعواي نفت آغاز شد که بيشتر ترورها از اين به بعد بوي «نفت» مي داد و تحت القائات باند سيدضيا بود که خود را رابط ايران با شرکت نفت و انگلستان مي دانست. يعني انعقاد قراردادهاي انگليسي و... را متعلق به دولت خود مي دانست. به همين خاطر «از انگلستان نشان لردي گرفت.» حزب توده هم خود را مدافع منافع شوروي. در همين حال ترورهاي داخل حزب توده «برادران لنکراني» تا قتل محمد مسعود را داريم.

در اين مجلس بود که انگلستان با دولت هاي وابسته سعي مي کرد قرارداد 1933 را که با رضاشاه منعقد کرده بود، تمديد کند. در قرارداد نفت جنوب انگلستان حتي از بشکه يي «14سنت» هم به بهانه هاي مختلف طفره مي رفت و هميشه با حساب سازي حق ملت محروم را پايمال مي کرد؛ مواردي که باعث شد دادگاه هاي بين المللي در ملي شدن نفت به سود ما راي دهند. در اين مجلس از مليون، مهندس رضوي با نطق مستدلي کابينه هاي وابسته را با بحران روبه رو کرد، زيرا نخست وزيرها غالباً از عوامل انگليس بودند. عبدالحسين هژير در اين زمان به انگلستان مفاصا حساب 25 ساله داده بود در صورتي که ما طلبکار بوديم. در اين وقت به خاطر فشارهاي مردم مجبور به استعفا شد. اولين راهپيمايي دانشجويان در برابر قرارداد تحميلي نفت از دانشگاه انجام شد و در ميدان بهارستان قرارداد نفت 1933 توسط حسين راضي از دانشجويان دانشگاه دوپاره شد. در آن دوران هر نخست وزيري با فشار مردم و مجلس برکنار و وزير دربار مي شد. هژير هم وزير دربار شد.

مجلس شانزدهم؛ حفاظت از صندوق ها

در انتخابات دوره شانزده براي حفاظت از صندوق ها، سازماني از تمام احزاب به نام «سازمان نگهبانان آزادي» تشکيل شد؛ احزابي که غالباً جوان و از دانشجويان و دانش آموزان دبيرستاني بودند. به پيشنهاد محمد نخشب که هنوز دانشجو بود نمايندگان احزاب تازه کار در مسجد سپهسالار براي يک شب گردهم آمدند تا صندوق ها را از گزند لشگر گارد شاهنشاهي و دربار پهلوي مصون دارند.

بر بالاي سقف و گلدسته ها دور تا دور مسجد نگهبان گذاشتند. يکباره عبدالحسين هژير وزير دربار با حمايت يک گروهان از لشگر گارد به مسجد هجوم آورده، در نتيجه يکي از «نگهبانان صندوق ها» که طلبه يي بود، در بالاي بام مسجد ساعت چهار بعدازظهر شروع به اذان دادن کرد که جمعيت از خيابان متوجه شده به مسجد هجوم آوردند. درگيري آغاز شد ولي بالاخره صندوق ها را «نظاميان» غصب کرده و بسياري را بازداشت کردند. با فشار مردم و قتل «هژير» اين انتخابات باطل شد.در تجديد انتخابات با اعمال نفوذهاي قوام، اکثريت از حزب قوام السلطنه «دموکرات» انتخاب شدند و مابقي از حزب سيدضيا «حزب اراده ملي»، ولي بسياري هم منفرد و مستقل بودند.

مصدق مبارزه را از خارج مجلس شروع کرد. بقايي و مکي از اينجا کم کم از حزب دموکرات جدا شده و با تماس با جبهه ملي و تکنوکرات هاي حزب ايران نطق هاي تاريخي خود را در مخالفت با لايحه «الحاقي» آغاز کردند؛ لايحه يي که تمديد قرارداد «1933» بود. قراردادي که رضاشاه خود هنگام انعقاد گفت؛ «ما 30 سال قبل گذشتگان را نفرين مي کرديم و 30 سال بعد ما را نفرين خواهند کرد.» زيرا تمام امتيازات قرارداد دارسي در اين قرارداد با اضافه کردن چند شلينگ از ميان مي رفت، که در آن قبلي تمام تاسيسات شرکت سابق نفت متعلق به ايران مي شد. رضاخان هنگام امضا مدت دو سال بود که از شرکت چيزي دريافت نکرده و بودجه ارتشش به سختي تامين مي شد. البته معروف است که در اين قرارداد يک ميليون پوند به حساب رضاشاه در لندن ريختند. (از کتاب جامع «ملي شدن نفت») اقليتي کوچک با نطق هاي خود اجازه ندادند «لايحه الحاقي» تصويب شود؛ نطق هايي که به کمک تکنوکرات هاي حزب ايران «مهندس حسيبي، مهندس زيرکزاده و...» تنظيم شده، و توسط تندنويسان مجلس بدانان رسانده شده بود؛ امري که کارشناسانه افشاگر قرارداد 1933 بود که رضاخان منعقد کرده بود. اينها ساعت ها وقت مجلس را گرفت و بالاخره لايحه موکول به مجلس بعدي شد.

شکل گيري «جبهه ملي» به پيشنهاد شهيد دکتر فاطمي به رهبري مصدق از اين مرحله است که تاريخ ايران را ورق زد. اين جبهه در خارج از مجلس براي انتخابات دوره شانزدهم برنامه ريزي کرد.

در زمان انتخابات 20 نفر از رجال سياسي و روزنامه نگاران در جلوي «سردر سنگي» جمع شده و مصدق فرياد زد «مردم ما را تنها نگذاريد» که در اين مجلس نماينده اول تهران مصدق و مابقي کاشاني و مکي و بقايي و... شدند. در اين انتخابات اقليتي «شش نفره» با حمايت مردم که هر روز در صحنه بودند، اکثريت را در فضاي هيجاني آن روز براي ملي شدن نفت وادار به تبعيت کردند.

در اين مجلس بود که مردم با حمايت «خونبار» خود از نهضت ملي دفاع کردند تا شاه را وادار کنند «فرماندهي قوا را به دولت ملي واگذار کند» (سي ام تير) «... چه دولت بدون اين مقام چاقوي بي دسته بود.»

انتخابات هفدهم

انتخابات مجلس هفدهم سرنوشتي ديگر دارد. اين انتخابات را دکتر مصدق به خاطر دخالت هاي دربار نيمه کاره رها کرد. وزير کشور الهيار صالح بود که گزارش تقلبات انتخاباتي را که از سوي دربار، ارتش و زمينداران مي شد به مصدق گزارش مي کرد. سرانجام همين مجلس هم که بيش از 79 نفر نبودند به خاطر کارشکني ها و رشوه هاي کودتاچيان به عده يي حدود «30 نفر» منحل شدند.

ياران سابق «بريده ها از جبهه ملي» بقايي و مکي و شمس قنات آبادي و... که خود را به آيت الله کاشاني نزديک کرده بودند، تا توانستند در اين مجلس به خاطر وعده هاي دربار براي «جانشيني مصدق» کارشکني کردند. همين ها همراه با دربار پهلوي و حزب توده زمينه ساز موفقيت کودتا و انفعال مردم شدند.

مجلس هجدهم

بعد از کودتا مجلس هجدهم مجلس کودتا بود که باعث واکنش هاي فراوان در تهران و شهرستان ها به خاطر «فضاي امنيتي» شد. وکلاي درباري از صندوق ها سر بر آوردند.در اين انتخابات دانشجويان، استادان دانشگاه ها منجمله بازرگان و... از دانشگاه به سوي «مسجد سپهسالار» حرکت کردند که در جلوي مسجد مورد هجوم شعبان بي مخ و اوباش چماقدار قرار گرفتند. واکنش مردم به درگيري هاي شديد انجاميد. «در اينجا چماقداران اولين بار بود که با مقاومت شديد مردم روبه رو شده و مفتضحانه گريختند.»

در اين مرحله استاداني که در راهپيمايي بودند از دانشگاه اخراج شدند. در فضاي خفقاني و امنيتي مجلسي «قلابي» توسط کودتاچيان تشکيل شد که قرارداد با کنسرسيوم را تصويب کرد. ما در «گذشته اگر تنها توسط انگلستان غارت مي شديم، اين بار توسط پنج کشور و بيش از همه امريکا و انگليس غارت شديم.»

مجلس نوزدهم

مجلس نوزدهم متعلق به دوره خفقان کامل است. سازمان امنيت به رياست سرتيپ بختيار زندان ها را پر کرده است. دانشگاه به شدت تحت فشار بود و فرمانداري نظامي شهر را پادگان کرده بود. بعد ها بختيار عليه شاه شوريد و در عراق به طريقي توسط اوباش شاهي که از تهران فرستاده بودند، ترور شد.

در اين ايام يک بار آيزنهاور رئيس جمهور امريکا در سفر خاورميانه يي خود مدت پنج ساعت در تهران توقف کرد. با آنکه استقبال عظيمي از او کردند، خيابان کاخ را با گل فرش کردند، گروهي از عشاير را سر راهش به رقص و پايکوبي واداشتند و در مجلس برايش سخنراني ترتيب دادند، هنگام بازگشت در کنگره امريکا در گزارش سفرش ايران را «گاراژ» خواند. او اظهار داشت؛ «فاصله مردم با حکومت را من از ديدگان يخ زده مردم که در اطراف خيابان آيزنهاور و کاخ آمده بودند، خواندم.» از اين زمان روابط امريکا با ايران کم کم به خاطر فسادهاي دربار و اطرافيان با افشاگري روزنامه هاي خارجي رو به سردي رفت، به ويژه که دوره حکومت جمهوريخواهان و آيزنهاور که کودتاي 28 مرداد در زمان او انجام شد رو به پايان بود.

در انتخابات بعد «جان اف کندي» از دموکرات ها انتخاب شد. دو کتاب او استراتژي اش را تعيين مي کرد؛ يکي «سيماي شجاعان» و ديگري «استراتژي صلح» که در آن سياست هاي جمهوريخواهان را نفي کرده و گفته بود «ما در دنيا پول داده ايم و نفرت خريده ايم.» همچنين گفته بود «ما تلاش کرديم رذل ترين ها، کثيف ترين ها و....» را بر سرنوشت ملت ها حاکم کنيم. سپس با کودتايي در ويتنام حکومت «نگودين ديم» را ساقط کرد که خانواده او در فساد در آن منطقه همتا نداشتند. نوبت بعدي نوبت حکومت سلطنتي ايران بود که همانند ويتنام غرق در فساد بود.

فشارها شروع شد، انتخابات مجلس در چنين شرايطي آغاز شد، فضا بايد باز مي شد و شد. جبهه ملي دوم کم کم فعال شد. از چپ و راست براي اولين بار در اين جبهه گرد آمدند.

چندين انتخابات انجام شد. اولي توسط دولت دکتر اقبال که خود را «غلام جان نثار» معرفي مي کرد. هنوز کسي انتخابات را قبول نداشت. تنها «الهيار صالح» در کاشان کانديدا و انتخاب شد. بدين گونه که ابتدا اعلام کرد «هر کس مرا قبول دارد به شماره حساب... مبلغ يک تومان بريزد» که با حجم زيادي از حمايت روبه رو شد. بعد از آن انتخابات در کاشان آزاد انجام شد. در اولين جلسه مجلس به اعتبارنامه رئيس هيات نظارت انتخابات تهران «جمال اخوي» از فراماسون ها، که خودش هم وکيل شده بود، اعتراض کرد. از اينجا کل انتخابات زير سوال رفت و شب مجلس طبق قانون اساسي منحل شد و سپس اقبال کنار رفت و «با دستور شاه رئيس شرکت نفت شد».

در اين زمان شريف امامي از فراماسون ها نخست وزير شد که با تظاهرات معلمان روبه رو شد. و شهادت «دکتر خانعلي» در ميدان بهارستان توسط سرهنگ شهرستاني وضعيت را بدتر کرد و او استعفا داد.

در اين مرحله تحت فشار امريکايي ها اميني نخست وزير شد. ميتينگ يکصدهزارنفري جبهه ملي در اين زمان در ميدان بهارستان شوکي به سيستم وارد کرد. دعواي شاه و اميني آغاز شد.دکتر اميني عاقد قرارداد کنسرسيوم نفت بود، و به شاه تحميل شده بود اصلاحات و انتخاباتي برگزار کند که انقلاب سفيد شاه بر مبناي آن بعداً شکل گرفت. بسياري از نظاميان و وزيران به خاطر فساد مالي دستگير شدند. سرتيپ آزموده جلاد بعد از کودتا از سوي وزير دادگستري «آيشمن» ايران ناميده شد. سرتيپ علوي مقدم رئيس شهرباني کودتا، دستگير و زنداني شد.

اول بهمن هجوم چتربازان به دانشگاه آغاز شد و بسياري را با وحشيانه ترين رفتارها زدند و مجروح کرده و حتي يکي دوتا را کشتند، تا کابينه اميني متزلزل شود و شد. بالاخره اميني در برابر فشار امريکايي ها که «چرا مبارزه با فساد را آغاز نمي کني؟،» اظهار داشت؛ «دستور من تا در پليس تهران فراتر نمي رود.» آشکار شد که او کاره يي نيست. «در اين گير و دار شاه به امريکا رفت و قول داد خودش اصلاحاتي انجام دهد که برنامه انقلاب سفيد با شش ماده حاصل اين قرارهاست. منتها قبل از همه نياز به «مجلس» داشت که در اين مرحله بايد تدبيري انديشيد. رژيم شاه راي مردم را نداشت، از اين رو شب هنگام امام آيت الله (امام) خميني را بازداشت کردند. صبح توسط ساواکي ها و اوباش ابتدا حرکتي آغاز کردند که مي دانستند مردم عکس العمل نشان مي دهند و... با افراد مشکوک حمله به راديو و کتابخانه ها در پارک شهر و مغازه هاي بازار انجام شد. به قول حاج مهدي عراقي «مي خواستند يک شبه انقلابي قلابي راه بيندازند و حکومت نظامي برقرارکنند تا باز انتخاباتي قلابي انجام دهند که انجام شد. در اين زمان با ترور کندي روبه رو شديم و دربار نفس راحتي کشيد و... بعد هم ترور هاي داخل؛ «ترور ناکام شاه و ترور حسنعلي منصور.»

انتخابات فرمايشي

پس از آن فضا بسته شد و مجالس فرمايشي از اين به بعد در فضاي مختنق و امنيتي با صندوق هاي ساختگي و... انتخابات برگزار کرده و مجالس تشکيل مي شدند.

حاصل نهايي اين روند و رفتار حکومت شکل گيري جريان هاي چريکي، قهرآميز و واکنشي شد. بازداشت مهندس بازرگان و دکتر سحابي و آيت الله طالقاني با جمله معروف بازرگان در دادگاه فرمايشي که «ما آخرين گروهي هستيم که از قانون حرف مي زنيم» مربوط به اين دوره است. بعد ها يکي دو دوره ديگر انتخابات داشتيم که همه انتخابات فرمايشي در زمان خفقان بود. آنچه انجام مي شد تقليدي از انتخابات بود که زمينه ساز بيشتر نارضايتي ها و فاصله مردم از حکومت بود اگرچه مدت مديدي به طول انجاميد ولي حاصل نهايي اين خفقان و استبداد و... انفجار اجتماعي و «انقلاب اسلامي» 22 بهمن بود که شعار اوليه اش «استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي» بود؛ امري که هنوز برخي برنمي تابند زيرا جمهوري ويژگي هاي خود را دارد که اولين آن «انتخابات آزاد» است و «اسلامي» از عدالت طلبي و اخلاق مداري جدا نيست. اجتهاد جديد از سوي رهبر فقيد انقلاب در رابطه با زمان و مکان مطرح شد که سابقه نداشت؛ امري که جامعه با تمام تناقضاتش مدت يک قرن طلب مي کرد و پيوسته از آنان دريغ شده بود. از اين رو اعلام شد «ميزان راي ملت است»؛ امري که باعث شد «98» درصد مردم به جمهوري اسلامي راي دهند. امروز رعايت اين شعارها در انتخابات، تنها راه برون رفت از انسداد ها است وگرنه مشکلات بيشتري را تجربه کرده و آب به آسياب دشمن مي ريزيم که هدف انقلاب اسلامي نيز اين نيست.

منابع؛----------------------------

1- نقل از کتاب سيدضيا، خسرو معتضد

2- حسين راضي از کادر مرکزي سوسياليست هاي خداپرست بود.

3 - اين تندنويس ها در آن زمان از جوانان حزب مردم ايران بودند که هنوز ماشين تحرير و... در ايران نبود.

4 - از کتاب اسناد سخن مي گويند، سند 347، ص 1185

5- سرتيپ علوي مقدم در بازنشستگي اش اظهار داشت «من همه وجوهات را به حساب شاه ريخته، خودم کميسيونم را برمي داشتم» نقل از کتاب نهضت خداپرستان سوسياليست

6 - کتاب نهضت امام خميني، حميد روحاني

7- از کتاب «ناگفته ها»ي حاج مهدي عراقي از فداييان اسلام

8 - کتاب جامع «ملي شدن نفت» از خليل الله مقدم

*پاريس، مرکز پژوهش هاي عالي
عناوين اين صفحه
تحليل طبقاتي ايران و سير انتخابات
سپاه محرومان
التهاب نخستين انتخاب اول
عصر استقرار
رئيس جمهوري راستگو
انتخاب شگفت
انتخابات فرمايشي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام