ناهيد طباطبايي
روي تخت دراز کشيدم و منتظر شدم تا خانم فيزيوتراپ بياد و کارهايم را شروع کند. اصلاً حوصله نداشتم. از قبل با خودم طي کرده بودم دنبال سوژه نگردم. اين همه گشتيم چي شد؟ بعد ياد وانتي افتادم که توي راه شمال ديده بودم. پشتش نوشته بود؛«گشتيم نبود، نگرد که نيست». منم اگر ماشين داشتم مي دادم همين را پشتش بنويسند. بعد فکر کردم چرا اينقدر دچار يأس فلسفي شدم. شب قبل که خوب خوابيده بودم. يک نفر هم ازم تعريف کرده بود. با اهل خانه هم که دعوا نکرده بودم. پس چه ام بود؟ يادم نمي آمد.
هنوز توي همين فکر ها بودم که خانم ف آمد و سيم ها را به دستم وصل کرد. داشت احوالپرسي مي کرد که از روي تخت بغلي خانمي صداش کرد. خانم ف سري تکان داد، پيچ هاي دستگاه را چرخاند و رفت. صف هاي مورچه توي دستم راه افتادند و بالا و پايين رفتند. اگر پيچ ها را بيشتر مي پيچاند آن وقت مورچه ها گاز هم مي گرفتند. چشم هايم را بستم و سعي کردم به چيزي فکر نکنم. هنوز داشتم سعي مي کردم که گوشم تيز شد. خانم بغلي داشت مي گفت؛«بي همه چيز به من گفت اگر خانه را به اسمش نکنم ول مي کند و مي رود. مي دانست من از دزد مي ترسم. براي همين هم هر چي مي گفتم بگو بيايند روي ديوارها نرده بکشند، نمي گفت. مي خواست هميشه محتاجش باشم. بچه ها هم که...» خانم ف گفت؛«رفته بودند خارج و اصلاً فکر مادرشان نبودند... الان برمي گردم.»
دو دقيقه نگذشته بود که خانم بغلي دوباره خانم ف را صدا کرد و گفت؛«کيسه يخش خيلي سرده. کجا بودم؟» خانم ف گفت؛«الان درستش مي کنم.» خانم بغلي گفت؛« کجا بودم؟» خانم ف گفت؛«که دزده تمام طلاهاتان را برد.» بي اختيار نيم خيز شدم که صداش کنم. هنوز به اينجا نرسيده بود. اما خانم بغلي از همان جايي که او گفته بود ادامه داد؛ «توي طلا ها يک سنجاق سينه داشتم مال دوره ناصرالدين شاه، نه که...» خانم ف گفت؛«نه که مادرتان نوه چي چي الدوله بود و خاله تان زن چي چي السلطنه... براي همين بود که حالا آن سنجاق سينه زمردنشان مال شما شده بود...دارند صدام مي کنند...» خانم ف پرده اتاقک مرا کنار زد و پرسيد اوضاع روبه راه است يا نه. بعدش هم چانه اش را به طرف اتاق بغلي کج کرد و سر تکان داد. يعني که حوصله اش از دست او سر رفته. از چند تا اتاقک آن طرف تر صداي «فوراليز» بتهوون بلند شد. هر دستگاهي وقتي کارش تمام مي شد يک آهنگي مي زد. خانم بغلي دوباره صدا کرد. خانم ف بعد از چند دقيقه سر رسيد. خانم بغلي گفت؛ «کجا بودم؟» خانم ف گفت؛ «آنجايي که رفتيد
طلافروشي و ديديد سنجاق سينه شما پشت ويترين است.» خانم بغلي گفت؛«آره. توي خيابان نادري سابق يک طلافروشي بزرگ بود که چيزهاي آنتيک مي فروخت...» مورچه هاي توي دستم ايستادند و صداي آهنگ دستگاه بلند شد. اين يکي آهنگ فيلم سلطان قلب ها را مي زد. خانم ف آمد تو و چند تا پيچ ديگر را چرخاند. حالا مورچه ها دو دسته شدند و هر کدام يک طرف عضله ساعدم را گرفته بودند و نوبتي مي کشيدند. به خانم ف گفتم؛«اين خانمه چه مي گويد؟» گفت که خانمه پدرش را درآورده از بس يک ماجرا را هر دفعه تعريف کرده. گفت لامصب هر دفعه هم يک جوري تعريف مي کنه انگار دفعه اوله. گفت الان سه ماهه که هفته يي دو روز داره مياد و همين را تعريف مي کنه. «پرسيدم حالا موضوع چي هست؟» گفت طرف فکر مي کنه که شوهرش با دزدها ساخته تا سنجاق سينه قاجاري اش را بدزدد و ببرد بفروشد. مي خواستم بيشتر بپرسم اما ترسيدم خانم ف وقتي رفت توي اتاق آن طرفي چانه اش را به طرف من کج کند و سرش را تکان بدهد. بعد همان طور که مورچه ها توي دستم کش و واکش مي کردند، دلم براي خانم بغلي سوخت. بيچاره يادش مي رفت قبلاً همه اينها را تعريف کرده. ممکن بود اين بلا سر من هم بيايد. خيلي بد بود. همه از دست آدم در مي رفتند. خب حق هم داشتند. من اگر اين طوري مي شدم براي مردم چي تعريف مي کردم؟ هيچ معلوم نبود. مورچه ها انگار لج شان گرفته بود و داشتند محکم تر مي کشيدند. دستم بدجوري درد گرفته بود. خانم ف را صدا زدم و توي دلم دعا کردم، چانه اش را به طرف اتاقک من کج نکند. بعد تصميم گرفتم اگر ماشين دار شدم، بدهم پشتش بنويسند خدايا عاقبت ما را به خير کن.