پنج شنبه، 15 اسفند 1387 - شماره 1905
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
از خودم تا همه
فيزيوتراپي ـ 3


ناهيد طباطبايي


روي تخت دراز کشيدم و منتظر شدم تا خانم فيزيوتراپ بياد و کارهايم را شروع کند. اصلاً حوصله نداشتم. از قبل با خودم طي کرده بودم دنبال سوژه نگردم. اين همه گشتيم چي شد؟ بعد ياد وانتي افتادم که توي راه شمال ديده بودم. پشتش نوشته بود؛«گشتيم نبود، نگرد که نيست». منم اگر ماشين داشتم مي دادم همين را پشتش بنويسند. بعد فکر کردم چرا اينقدر دچار يأس فلسفي شدم. شب قبل که خوب خوابيده بودم. يک نفر هم ازم تعريف کرده بود. با اهل خانه هم که دعوا نکرده بودم. پس چه ام بود؟ يادم نمي آمد.

هنوز توي همين فکر ها بودم که خانم ف آمد و سيم ها را به دستم وصل کرد. داشت احوالپرسي مي کرد که از روي تخت بغلي خانمي صداش کرد. خانم ف سري تکان داد، پيچ هاي دستگاه را چرخاند و رفت. صف هاي مورچه توي دستم راه افتادند و بالا و پايين رفتند. اگر پيچ ها را بيشتر مي پيچاند آن وقت مورچه ها گاز هم مي گرفتند. چشم هايم را بستم و سعي کردم به چيزي فکر نکنم. هنوز داشتم سعي مي کردم که گوشم تيز شد. خانم بغلي داشت مي گفت؛«بي همه چيز به من گفت اگر خانه را به اسمش نکنم ول مي کند و مي رود. مي دانست من از دزد مي ترسم. براي همين هم هر چي مي گفتم بگو بيايند روي ديوارها نرده بکشند، نمي گفت. مي خواست هميشه محتاجش باشم. بچه ها هم که...» خانم ف گفت؛«رفته بودند خارج و اصلاً فکر مادرشان نبودند... الان برمي گردم.»

دو دقيقه نگذشته بود که خانم بغلي دوباره خانم ف را صدا کرد و گفت؛«کيسه يخش خيلي سرده. کجا بودم؟» خانم ف گفت؛«الان درستش مي کنم.» خانم بغلي گفت؛« کجا بودم؟» خانم ف گفت؛«که دزده تمام طلاهاتان را برد.» بي اختيار نيم خيز شدم که صداش کنم. هنوز به اينجا نرسيده بود. اما خانم بغلي از همان جايي که او گفته بود ادامه داد؛ «توي طلا ها يک سنجاق سينه داشتم مال دوره ناصرالدين شاه، نه که...» خانم ف گفت؛«نه که مادرتان نوه چي چي الدوله بود و خاله تان زن چي چي السلطنه... براي همين بود که حالا آن سنجاق سينه زمردنشان مال شما شده بود...دارند صدام مي کنند...» خانم ف پرده اتاقک مرا کنار زد و پرسيد اوضاع روبه راه است يا نه. بعدش هم چانه اش را به طرف اتاق بغلي کج کرد و سر تکان داد. يعني که حوصله اش از دست او سر رفته. از چند تا اتاقک آن طرف تر صداي «فوراليز» بتهوون بلند شد. هر دستگاهي وقتي کارش تمام مي شد يک آهنگي مي زد. خانم بغلي دوباره صدا کرد. خانم ف بعد از چند دقيقه سر رسيد. خانم بغلي گفت؛ «کجا بودم؟» خانم ف گفت؛ «آنجايي که رفتيد

طلافروشي و ديديد سنجاق سينه شما پشت ويترين است.» خانم بغلي گفت؛«آره. توي خيابان نادري سابق يک طلافروشي بزرگ بود که چيزهاي آنتيک مي فروخت...» مورچه هاي توي دستم ايستادند و صداي آهنگ دستگاه بلند شد. اين يکي آهنگ فيلم سلطان قلب ها را مي زد. خانم ف آمد تو و چند تا پيچ ديگر را چرخاند. حالا مورچه ها دو دسته شدند و هر کدام يک طرف عضله ساعدم را گرفته بودند و نوبتي مي کشيدند. به خانم ف گفتم؛«اين خانمه چه مي گويد؟» گفت که خانمه پدرش را درآورده از بس يک ماجرا را هر دفعه تعريف کرده. گفت لامصب هر دفعه هم يک جوري تعريف مي کنه انگار دفعه اوله. گفت الان سه ماهه که هفته يي دو روز داره مياد و همين را تعريف مي کنه. «پرسيدم حالا موضوع چي هست؟» گفت طرف فکر مي کنه که شوهرش با دزدها ساخته تا سنجاق سينه قاجاري اش را بدزدد و ببرد بفروشد. مي خواستم بيشتر بپرسم اما ترسيدم خانم ف وقتي رفت توي اتاق آن طرفي چانه اش را به طرف من کج کند و سرش را تکان بدهد. بعد همان طور که مورچه ها توي دستم کش و واکش مي کردند، دلم براي خانم بغلي سوخت. بيچاره يادش مي رفت قبلاً همه اينها را تعريف کرده. ممکن بود اين بلا سر من هم بيايد. خيلي بد بود. همه از دست آدم در مي رفتند. خب حق هم داشتند. من اگر اين طوري مي شدم براي مردم چي تعريف مي کردم؟ هيچ معلوم نبود. مورچه ها انگار لج شان گرفته بود و داشتند محکم تر مي کشيدند. دستم بدجوري درد گرفته بود. خانم ف را صدا زدم و توي دلم دعا کردم، چانه اش را به طرف اتاقک من کج نکند. بعد تصميم گرفتم اگر ماشين دار شدم، بدهم پشتش بنويسند خدايا عاقبت ما را به خير کن.
تهراني ها-39
شکار ـ 4


اميرحسين خورشيدفر- amirkhorshidfar@Yahoo.com


يکي از آن سلام و عليک هاي کوتاه و الکي. دو سه تا « چه خبر» بيهوده رها شد. پسر چاق نگران بود خيلي از کلاس عقب افتاده باشد. گفت کاري برايش پيش آمده. نگفت چه کاري. از پيراشکي شکري اش يک تکه مانده بود. وقتي جمله اش تمام شد پيراشکي را برد طرف دهانش ولي منصرف شد. احتمالاً از اينکه با آن جثه درشت بخواهد تکه يي به اين کوچکي را ببلعد خجالت کشيد. گفت هفته بعد هر طور شده خودش را به کلاس طراحي مي رساند. بعد پدال سطل سفيدرنگ پلاستيکي را فشار داد و تکه پيراشکي را انداخت لاي ليوان هاي يک بار مصرف. اين آخرين باري بود که شاپور صبري پسر چاق را ديد. بعضي ها اين جوري بودند. شهريه را تمام و کمال مي دادند و بعد يک دفعه غيب شان مي زد. ترم با خوشي هاي معمول تمام شد و شاپور صبري ديگر هيچ وقت ياد پسر چاق نيفتاد. بيشتر شاگردهاي آن کلاس سال بعد وارد دانشگاه شدند. آنها آدم هاي تازه يي را شناختند. معاشرت هاي خيلي بهتر و جذاب تر. از دوستي هاي کلاس طراحي هم خطوط کمرنگي پابرجا ماند. مثل سر تکان دادن هايي که وقتي به هم مي رسند. آن ترم (پنج، شش جلسه اولش) ، آن گروه فقط در يک حافظه ثبت شد و بعدها بارها به آن رجوع شد.

محسن از کنکورش خيلي راضي بود. با اين حال قبول نشد. رفت دنبال کار سربازي اش. خودش را به آب و آتش نمي زد اما مدام توي وجودش دنبال چيز مطمئني بود که نجاتش بدهد. آن چيز نه در وجودش که خود وجودش بود. آن وجود سنگين و خنده آور. تمام مراحل معاف شدنش با سر به سر گذاشتن هايي همراه بود. وقتي روي باسکول ايستاد سربازهاي کلينيک ارتش را صدا کردند تا اين صحنه را از دست ندهند. فهميد که از نظر آنها به جز وزنش مشکلات ديگري هم دارد. نه خيلي حاد و جدي اما بالاخره پپه است. وقتي کارت معافيت را آوردند دم در دختر شش هفت ساله همسايه پاييني هم بود. دست کرد توي جيبش. دو تا صد توماني و يک هزاري داشت. هزاري را به پستچي داد. صدتومني ها را به دختر. دختر قبول نکرد. همين جوري قبول نکرد. مي شد قبول کند. از آن سرتق ها بود. دنبال کار گشت. پسردايي اش روزنامه فروشي داشت. محسن هم روزنامه فروش شد. دوست داشت رو به خيابان بنشيند. مامورها چند بار آمدند و تذکر دادند. دريچه رو به خيابان دکه بسته شد. پشت شيشه ها مجله چيدند. نشست رو به پياده رو. چند قدم پايين از دکه اش يک باشگاه بدنسازي بانوان بود. بدنسازي بدون وزنه، ايروبيک، ورزش هاي رزمي، آمادگي جسماني، يوگا. همه باشگاه هاي ديگري که مي شناخت شيفت زنانه و مردانه داشتند. دست کم مي شد آن تو را ببيند. اين يکي فقط زنانه بود. مي دانست ( شنيده بود ) که آنجا موسيقي با صداي بلند پخش مي شود. خانم ها با ساک هاي بزرگ و کوچک از در آبي رنگ بيرون مي آمدند و گاهي از او مجله و آدامس مي خريدند. محسن خيلي خوش اخلاقي مي کرد. اما از آن دريچه کوچک مربعي، شکاف شيشه دکه آن همه خوشرويي صورت چاق و بزرگ او به خانم ها منتقل نمي شد. عجله داشتند. انگار دکه او دستگاهي باشد که پول را مي گيرد و جنس را تحويل مي دهد. با اين حال سوال هايي را جواب مي داد. «نه هنوز نيومده، سه شنبه ها درمياد. شماره جديدش رو ديدين؟ چه طعمي بدم؟ » محسن فکر مي کرد (مي دانست احمقانه است ولي چه ايرادي داشت) که مرد نامرئي است. از دکه اش بيرون مي آيد و از راه پله پايين مي رود. توي تلويزيون ورزش شان را ديده بود. يک نفر جلو مي ايستاد و سه چهار نفر پشت سرش. اينجا حتماً شلوغ تر بود. هرکدام يک تشکچه زير پايشان داشتند و لبخند مي زدند. زيگزاگ هاي مربي شان را مي پاييدند که نکند وسط لبخند زدن شکل حرکت ها عوض شود و آنها جا بمانند. هم لاغر مي شدند و هم لذت مي بردند. او مرد نامرئي مسخره يي مي شد. حاضر بود با آن هيکل گنده و يغورش وسط آنها بايستد و کمي ورزش کند. مردهاي نامرئي را تماشاچي ها مي ديدند. حسابي تفريح مي کردند. بعد مي توانست يواشکي برود کنار زيباترين شان و او را... اما خيلي مي ترسيدند. اگر دست مرد نامرئي چاق به آنها مي خورد همه باشگاه به هم مي ريخت. فکر مي کرد شايد بهتر است روح باشد. در آن صورت از همه عبور مي کرد.
داستانک
شجاعت
سروش صحت

گوينده راديو داشت درباره مفهوم شجاعت صحبت مي کرد؛ «اقرار و اعتراف يک نوع شجاعت است. مثلاً زماني که خطايي مرتکب مي شويم اگر به خطاي خود اعتراف کنيم، اين نشان دهنده شجاعت ماست يا اگر وظيفه يي بر عهده ما بگذارند و قادر به انجام آن نباشيم بهترين کار اين است که شجاعانه از قبول آن وظيفه امتناع کنيم.» گفتم؛ «اين هم دلش خوش ً ها... اگر اين جور شجاعت ها تو آدما پيدا مي شد که وضعمون بهتر از اين بود.» راننده تاکسي نگاهي به من کرد و لبخند زد. احساس کردم در خنده اش مايه يي از تمسخر بود. پرسيدم؛ «به من خنديديد؟» راننده گفت؛ «تقريباً.» گفتم؛ «چرا؟» گفت؛ «آخه شما خودت هم که...» گفتم؛ «خودم چي؟» راننده گفت؛ «اگه شجاع بودي نصف پنجشنبه ها به جاي اين چيزايي که تو روزنامه مي نويسي بايد هيچي نمي نوشتي.» گفتم؛ «شما اين يادداشت ها رو دوست نداريد؟» گفت؛ «بيشترش را نه. شجاعت شما هم اينه که وقتي حرف حساب نداري بيخود وقت ما رو نگيري.» گفتم؛ «يعني گاهي ستون را تعطيلش کنم؟» گفت؛ «آي بارک الله پسر شجاع.» مردي پهلويم نشسته بود و به رو به رو نگاه مي کرد. از مرد پرسيدم «شما تا حالا اين يادداشت هاي پنجشنبه ها را خوانده ايد؟» مرد گفت؛ «بعضي هايش را.» گفتم؛ «نظرتون چيه؟» مرد گفت؛ «به نظر من کلاً، شجاع باش.»
عناوين اين صفحه
فيزيوتراپي ـ 3
شکار ـ 4
شجاعت

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام