علي شروقي
دهه 20 ميلادي نقطه عطفي در تاريخ شکل گيري نظريه رمان است. در ابتداي همين دهه است که «نظريه رمان» لوکاچ منتشر مي شود و در اواخر آن «بوطيقاي داستايوفسکي» باختين که با انتشار آن اصطلاح «چندصدايي» براي نخستين بار به دايره واژگان نقد و نظريه ادبي اضافه شد. «تخيل مکالمه يي» ميخائيل باختين مهم ترين کتابي است که امسال در زمينه نقد و نظريه ادبي ترجمه و منتشر شده است. پيش از اين از باختين تنها چند مقاله که در واقع گزيده يي از نوشته هاي او بودند توسط محمدجعفر پوينده ترجمه و در کتاب «سوداي مکالمه، خنده، آزادي» چاپ شده بود. «تخيل مکالمه يي» شامل چهار مقاله است به نام هاي حماسه و رمان، پيشينه گفتمان رمانگرا، اقسام زمان و پيوستار زماني- مکاني در رمان و گفتمان در رمان. از ديدگاه باختين رمان نه فقط ژانري مستقل از ژانرهاي پيش از خود بلکه ژانري است که همه آن ژانرها را در دل خود جاي مي دهد و خود بر فراز همه آنها قرار مي گيرد. رمان ژانري است که حماسه را از عرش به زير مي کشد و آن را در دسترس قرار مي دهد. رمان ژانر استهزاي قواعد و سنت هاي به رسميت شناخته شده و ابرگونه يي است يکسره در حال تحول و به همين دليل هميشه ناقص و غيرقابل دسته بندي در چارچوبي مشخص و متعارف. «تخيل مکالمه يي» را نشر ني منتشر کرده است. با رويا پورآذر مترجم اين کتاب گفت وگو کرده ايم.
---
- پيش از آنکه شما به سراغ باختين برويد، به جز آن گزيده يي که محمدجعفر پوينده ترجمه کرده هيچ مترجم ديگري به سراغ باختين نرفته است. در اين سال ها که تب و تاب ترجمه نظريه هاي ادبي زياد بوده اين مهجور ماندن باختين در ايران به نظرتان قدري عجيب نيست؟
من فکر مي کنم اين مشکل، مشکل باختين نيست. اگر به حوزه کتاب هايي که در مورد نقد و نظريه ادبي ترجمه شده مراجعه کنيد مي بينيد که تعداد کتاب هايي که درباره يک منتقد و نظريه پرداز ترجمه شده به مراتب از کتاب هاي ترجمه شده از خود آن منتقد بيشتر است. مثلاً درباره ايده هاي لاکان بيشتر کتاب و مقاله ترجمه شده تا از آثار خود او. در مورد ديگران هم کم و بيش همين طور است و يک علتش، متاسفانه اين است که عده يي مي خواهند با خواندن يک کتاب 200 صفحه يي مثل کتاب رامان سلدن يا ديگران از هر مکتب يا نظريه ادبي در حد همان چهار پنج صفحه يي که در اين کتاب ها آمده سر در بياورند و يک کليتي از هر نظريه دست شان بيايد. براي خواباندن عطش چنين مخاطباني است که کتاب هايي از اين قبيل منتشر مي شود. البته به نظر من ترجمه اين جور کتاب ها به خودي خود هيچ ايرادي ندارد و اصلاً در جاي خودش لازم است. ترجمه اين کتاب ها مخصوصاً به دانشجوها در پيدا کردن شناخت اوليه از نظريه هاي ادبي خيلي کمک مي کند. اما اگر ما بخواهيم قدم مان را جاي محکم تري بگذاريم و پژوهش کنيم، آن وقت است که مي بينيم اين کتاب ها اصلاً جواب نمي دهد، چون معمولاً در آنها مهم ترين صحبت هاي يک نظريه پرداز با ذکر دو تا نقل قول مي آيد و در همين نقل قول ها خلاصه مي شود و با اين کار فرصت برقراري ارتباط مستقيم با افکار يک نظريه پرداز از مخاطب دزديده مي شود. مخصوصاً که اصلاً در خود فرآيند ترجمه خواه ناخواه مقاصد مولف اوليه تحريف مي شود چه رسد به اينکه ما بياييم و گفته هاي کسي ديگر را در مورد اين آدم ترجمه کنيم. مثلاً در کتابي که آقاي مخبر از رامان سلدن و پيتر ويدوسون ترجمه کرده مولفان نظر خودشان را در دو سه صفحه درباره باختين گفته اند. اما اين به هرحال برداشت آنها از باختين است. حال آنکه تا وقتي ما ترجمه يک مجموعه چندتايي از کارهاي مولف اصلي را نخوانيم، هر چقدر هم اطلاعات درباره او کسب کنيم، اين فقط در حد همين اطلاعات باقي مي ماند و تبديل به دانشي که لازمه اش ارتباط برقرار کردن با دنياي فکري آن مولف است، نمي شود چون ما اصلاً در معرض آن دنيا قرار نگرفته ايم. مخصوصاً در مورد باختين بايد بگويم نمي توان جز با خواندن آثار خودش آن فرآيند صيرورتي را که او مد نظر داشته، لمس کرد.
- شايد به همين دليل است که در اينجا تنها جنبه هايي از نظريه يک نظريه پرداز برجسته مي شود. مثلاً در مورد باختين بيشتر آن نظرياتش درباره چندصدايي و مکالمه گرايي در ايران مطرح و برجسته شده.
بله. البته خيلي ها هستند که نظريه شان قابليت فروکاسته شدن به يک فرمول مشخص را دارد چون فقط منتقد ادبي هستند. اما حقيقتاً باختين در يک منتقد ادبي خلاصه نمي شود. نگاه او به ارتباط انسان و جهان در يک نگاه فلسفي ريشه دارد. گرچه جز خودش کسي او را فيلسوف نمي داند. اما همه اين ايده هايي که او مطرح کرده و به ظاهر هم خيلي پراکنده مي آيند و بعضي اوقات متناقض نما هستند دقيقاً از همان نگاه فلسفي اش نشات مي گيرد و از آن تعريفي که از ارتباط انسان با جهان دارد و خودش معتقد است چنين ارتباطي از جشنواره هاي قبل از قرون وسطي و جشنواره هاي اوليه يي مثل ساتورناليا شکل گرفته و از آن دوره ها وجود داشته است. در واقع نگاه باختين يک نگاه معرفت شناختي است. هرچند در خيلي از کتاب هايي که اول صحبتم به آنها اشاره کردم باختين را جزء فرماليست هاي روس دسته بندي کرده اند در حالي که وقتي آثار خود او را مي خوانيم مي بينيم که مدام از نگرش غيراجتماعي فرماليست ها انتقاد مي کند. بعضي جاها مي خواهند جايي بين مارکسيسم و پديدارشناسي برايش باز کنند اما انگار در هيچ کدام از اينها نمي گنجد. ولي آن حقيقتي که هيچ کس نمي تواند انکار کند اين است که وقتي ما به سراغ مولفه هاي هنر و ادبيات مدرن مي رويم مي بينيم خيلي جاها، خود مولفان اذعان مي کنند که آنچه مطرح کرده اند از ايده هاي باختين آمده است. مثلاً مک هيل در کتاب داستان پسامدرن، مساله دنياهاي ممکن و دنياهاي موازي را کاملاً به ايده پيوستار زمان و مکان باختين مربوط مي داند.
- در مقدمه «تخيل مکالمه يي» اشاره کرده ايد به اينکه در ايران بحث مکالمه باختيني هنگام ورود به حوزه هاي ديگر قرباني برداشت هاي سطحي از مفهوم مکالمه شده است.
اين نظر شخصي من است و نمي دانم بقيه تا چه حد با آن موافق هستند. به نظر من کلاً از کلمه «مکالمه» يا «ديالوگ» استفاده وسيعي مي شود اما در جاهايي تعبير ها از اين کلمه چنان محدود مي شود که ديگر هيچ ربطي به آن مباحثي که باختين در نظر داشته، ندارد. در تعريف مکالمه گرايي، خود باختين معتقد است مکالمه فضاي حاکم بر دنيا يا يک جور روش معرفت شناختي است. در حالي که ما هنگام استفاده از کلمه مکالمه به آن به عنوان يک روش نگاه نمي کنيم. يا خود اصطلاح «چندصدايي» که يک جاهايي ديگر خيلي لوث شده و يک دليلش شايد ترجمه نشدن کتابي است که باختين در مورد داستايوفسکي نوشته است. خيلي ها فکر مي کنند حضور صداها به خودي خود چندصدايي ايجاد مي کند، در حالي که برخورد و روش مولف در سازآرايي صداها خيلي مهم است. اينکه مولف صداهاي مختلف را به سمت مقاصد خودش پيش ببرد يا اجازه بدهد اينها هر کدام توان و نيروي خودشان را براي به حقانيت رساندن خودشان در آن متن بروز بدهند و در واقع به مخاطب اين اجازه را بدهد که با منطق خودش وارد شود و تصميم بگيرد. من از همان ابتدا که مي خواستم ترجمه آثار باختين را شروع کنم معتقد بودم براي آشنا شدن با فضاي باختيني ترجمه سه کتاب او واجب است. يکي از اين کتاب ها، کتاب «بوطيقاي داستايوفسکي» است که در آن باختين مقايسه يي بين هنر داستايوفسکي و تولستوي انجام داده است و مساله رمان چندصدايي را هم براي اولين بار در آنجا مطرح کرده است. کتاب ديگر باختين که آن هم حتماً بايد ترجمه شود کتاب «رابله و دنيايش» است که در واقع پايان نامه دکتراي باختين بوده و البته به دلايل مختلف در روسيه با آن مخالفت شده و بعد از 20 سال در آنجا اجازه چاپ گرفته و وقتي هم چاپ شده، جلسه هاي هفت هشت ساعته درباره اش گذاشته شده و همچنان سر چاپش جر و بحث بوده تا اينکه سرانجام وزير وقت در اين مورد مداخله کرده است.
اين کتاب را فعلاً اينجا هم نمي شود منتشر کرد چون وزارت ارشاد ما هم به آن مجوز نخواهد داد. اما بسيار کتاب مهمي است چون اصل ايده کارناوال گرايي در اين کتاب باختين مطرح شده است. کتاب بعدي هم، همين کتاب «تخيل مکالمه يي» است. من فکر مي کنم حداقل بايد اين سه کتاب را خوانده باشيم تا واقعاً بتوانيم بگوييم وارد دنياي باختين شده ايم.
- دليل خاصي داشت که قبل از بوطيقاي داستايوفسکي، تخيل مکالمه يي را ترجمه کرديد؟
دليلش اين بود که خود باختين بعد از نوشتن تخيل مکالمه يي، در کتاب «بوطيقاي داستايوفسکي» تجديد نظرهاي جدي کرده است ضمن اينکه «تخيل مکالمه يي» نسبت به آن دو کتاب جامعيت بيشتري دارد. چهار مقاله يي که در اين کتاب آمده آرام آرام فضا را براي ورود به فضاي فکري باختين آماده مي کند.
- کتاب رابله را هم که گفتيد فعلاً نمي شود ترجمه کرد؟
نه، چون در آن کتاب، باختين مباحثي را در مورد بدن انسان و کارکردهاي آن مطرح مي کند و در واقع نگاهش در آن کتاب وابسته به ارتباط بدن انسان و جهان در آثار رابله است که اتفاقاً در اين نگاه اصلاً بر مسائل جنسي به معناي مدرنش تکيه نشده بلکه بيشتر ارتباط بدن با جهان را مطرح مي کند و از لحاظ نحوه بيان به برخي از هزليات خود ما مثل هزليات ميرزاده عشقي بي شباهت نيست.
کتاب باختين درباره رابله همان طور که گفتم در روسيه هم مشکلاتي جدي ايجاد کرد، طوري که در آنجا عده يي معتقد بودند جهان روشنفکري روسيه را بايد به دو قسمت موافقان و مخالفان باختين تقسيم کرد.
- يکي از مقوله هاي اساسي در نظريه باختين،«خنده» است. البته لوکاچ هم در نظريه رمان به طنز، به عنوان يکي از خصلت هاي اساسي رمان اشاره مي کند. اما در نظريه باختين، به «خنده» به عنوان اصلي ترين و مرکزي ترين نيروي رمان پرداخته مي شود؛ نيرويي که به قول خود باختين حماسه را بي اعتبار مي کند.
آنجايي که باختين خنده را مطرح مي کند يک مساله فلسفي برايش مطرح است، يعني فلسفه خنده. در يک کتابي هم از ارسطو نقل مي کند که تمايز انسان با حيوانات ديگر در اين است که انسان مي خندد. در کتاب رابله، يک بخش مفصلي درباره تاريخچه و فلسفه خنده دارد، که در آن گفته است خنده به چه دردهايي مي خورد و اول اين را جا انداخته که خنده خصلتي است خاص انسان. بعد به تاثيرات اين خصلت در گفتمان پرداخته است. باختين تمايز حماسه و رمان و حتي تمايز رمان با ساير گونه هاي ادبي را در تفاوت زبان و گفتمان رمان با گونه هاي ديگر مي داند و دو عامل را در شکل گيري گفتمان رمان بسيار موثر مي داند که يکي از اينها، خنده است. البته منظور اين نيست که در رمان حتماً بايد موضوع خنده داري مطرح شود، يا مثلاً کنايات طنزآميز در آن وجود داشته باشد. باختين «خنده» را به عنوان فضايي مطرح مي کند که در آن هر چيز مطلق به بازي گرفته مي شود. يعني با اين ايده شايد بتوان گفت اگر فضاي حاکم بر جامعه فضاي مکالمه باشد، شايد ديگر نيازي به متوسل شدن به خنده نباشد. در واقع آن چيزي سر از گونه هايي که به خنده ارتباط دارند درمي آورد که به هر دليلي جلويش گرفته مي شود. چون در گونه هاي خنده دار افراد مجاز هستند حرف شان را بزنند. اتفاقاً يکي از ايرادهايي که به باختين مي گيرند اين است که مي گويند او گول يک بازي سياسي را خورده است و گونه هاي خنده دار در واقع سوپاپ اطمينان حکومت ها بوده اند.
اما در واقع بحثي که باختين درباره خنده مطرح کرده خيلي عميق تر و فلسفي تر است و چنين مواردي در آن يک بحث حاشيه يي به حساب مي آيد.
عامل دومي هم که به عقيده باختين گفتمان رمان را شکل مي دهد، عامل دگرزباني يا دگرمفهومي است که آنچه باعث ايجاد فضاي لازم براي شکل گيري آن مي شود، خنده است چون وقتي مي خواهي گفتمان ديگري را در قالب خنده دار بازگو کني خواه ناخواه آن را از نيات اوليه مولف اش منحرف مي کني و نيت ديگري به آن مي دهي. باختين تا جايي پيش مي رود که مي گويد با تقليد تمسخرآميز از يک ژانر، ژانر جديدي خلق مي شود. مثلاً طبق اين ديدگاه، تقليد تمسخرآميز از يک غزل را نمي توان غزل به شمار آورد بلکه چنين تقليدي در يک گونه ادبي ديگر تعريف مي شود.
در واقع آن چيزي که باختين را متمايز مي کند، توجهي است که او به زبان دارد. باختين معتقد است زبان رمان زبان ديگري است و در خيلي جاها آشکارا مي گويد رمان در هيچ تعريفي نمي گنجد و ويژگي اش اين است که نمي تواند قانونمند باشد و به محض اينکه شما يک قانوني براي رمان وضع کنيد رماني نوشته مي شود که در چارچوب آن قانون نمي گنجد.
- نکته ديگر موضع انتقادي باختين نسبت به زبانشناسي ساختارگرا و آن تلقي انتزاعي از نظام زباني است.
البته باختين نمي گويد اين ديدگاه کاملاً اشتباه است. اما کلمه «نظام» براي باختين خيلي آزاردهنده است و اين را يک جور فروکاستن مي داند و معتقد است اگر تعريفي ارائه دهيم که پديده يي را که دارد تعريف مي شود محدودتر از آن که هست بکند، با چنين تعريفي هيچ کمکي به درک و شناخت آن پديده نمي کنيم. مشکل باختين با زبانشناسي ساختارگرا اين است که مي گويد با نظام قلمداد کردن زبان، همه ويژگي هاي اجتماعي زبان را از آن دزديده ايم. حتي بحث را در حد کلمه مي برد و مي گويد شما که کلمه را از ديکشنري در نياورده ايد. آن را از دهان مردم گرفته ايد و تنها کسي که مي تواند ادعا کند که براي اولين بار به يک کلمه مفهوم بخشيده، حضرت آدم است. از آن به بعد شما هر کلمه يي را که انتخاب مي کنيد و در جمله قرار مي دهيد و هر جمله يي را که در يک پاراگراف قرار مي دهيد يا هر ايده يي را که مي خواهيد در کتاب قرار بدهيد، مرتب در اين چالش و ستيز هستيد که اول مقاصدي را که قبلاً در اين کلمه بوده و الان به دست تان رسيده از کلمه موردنظر پاک کنيد تا بتوانيد نيات خودتان را در آن بگذاريد و کماکان هم بايد متوجه باشيد که در فضاي اين کلمه هميشه جاي خالي براي مخاطب هاي مختلفي که با دنياي خودشان مي خواهند آن را هضم کنند، وجود دارد و شما نمي توانيد جلوي آنها را بگيريد.
- آيا بحث باختين درباره خنده و فرهنگ عامه را مي توان به ادبيات عاميانه ايراني و آن دسته از متون کهن ادبي خودمان که ريشه هاي فرهنگ عامه يي دارند، تعميم داد؟
بله، مثلاً خود کارناوال گرايي که باختين مي گويد در فرهنگ عامه ما قابل رديابي است. در همين دوران معاصر ما گونه يي از آن کارناوال گرايي را در نمايشنامه هاي بيژن مفيد مي بينيم. يا مثلاً در هزليات ميرزاده عشقي. از اينها قديمي تر داستان هاي مثنوي هستند که بسيار عالي به تفسيرهاي باختيني تن مي دهند. کل ايده هاي هستي شناسانه باختين خيلي به نوع نگرش مولانا نسبت به جهان شبيه است. ولي مساله ما در اينجا اين است که وقتي مثلاً دانشجوي دوره کارشناسي ارشد مي خواهد پايان نامه بنويسد نمي تواند اين نظريه ها را روي يک اثر فارسي پياده کند. دليلش هم اين است که اصلاً نتوانسته آنها را هضم کند.
-ظاهراً باختين جزء نظريه پردازاني است که در اروپا هم نسبتاً دير شناخته شده است.
يک دليل اين قضيه اين است که مسائل سياسي خيلي در کوبيدن باختين مطرح بوده. چون باختين به شدت ضدمارکسيست بوده و حتي در وصيتنامه اش هم نوشته بوده مراسم تدفينم را طبق آيين ارتدوکس برگزار کنيد. تبعيد باختين هم به همين دليل بود ضمن اينکه باختين نسبت به نوشته هاي خودش لاابالي بوده و بعضي ها گفته اند بعد از اينکه چيزي مي نوشته آن نوشته دلش را مي زده. در اواخر عمرش هم گفته يک حقي از نوشته هاي خودم بر گردنم است چون حال دفاع کردن از آنها را ندارم. يا مثلاً در دوراني که در روسيه قحطي شده بوده از صفحات يکي از کتاب هايش که فقط هم يک نسخه ازش داشته به جاي کاغذ سيگار استفاده مي کرده و آن کتاب به اين شکل از بين رفته است.