سه شنبه، 13 اسفند 1387 - شماره 1903
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ويژه عبدالمحمد آيتي
حرفي است از هزاران کاندر عبارت آمد
عبدالمحمد آيتي

پيرمرد با همان لهجه بروجردي اش خاطره مي گفت اتاقش پر بود از عکس کساني که دوستشان مي دارد.رضايتي وصف ناشدني از گذر عمر خود داشت،آن را مي شد از کلامش فهميد.وقتي هر جمله را با لبخندي به پايان مي برد...کسالت داشت، زندگي نامه اي را که همين اواخر از خود نوشته بود به ما داد تا در اين ويژه نامه منتشر کنيم؛

---

گربه اي که مي خواست از سوراخ پنجره وارد شبستان شود، سيني مسيني را که جلوي سوراخ بود روي آجرهاي سکو انداخت از صداي برخورد سيني با آجرهاي سکو از خواب بيدار شدم. شبستان نيمه تاريک بود. مادرم فتيله چراغ لامپا را پايين کشيده بود، صداي گريه به گوشم رسيد. يقين کردم که مرده است. جدم (پدر مادرم) که مي گفتند سلاطون (سرطان) دارد مرده بود. از شبستان بيرون زدم. حياط تاريک بود. اطاق جدم روشن بود. از پله ها بالا رفتم. مادرم شيون مي کرد. وقتي که مرا ديد نزد خود خواند و در آغوش کشيد و گفت که نترسم. مادرم پدرش را «ميرزاداشي» مي گفت. کار ميرزاداشي صحافي بود و گونه اي تذهيب ساده که آن وقت ها عقدنامه ها را زينت مي داد. ميرزاداشي مردي متوسط القامه بود با ريش توپ و سفيد. او هر عصر که از بازار مي آمد براي من خوردني مي آورد. کلوچه هاي کوچک به قدر يک پنج ريالي، ذرت بوداده يا مويز و سنجد و نخود و کشمش. بچه هايي را هم که همبازي من بودند بي نصيب نمي گذاشت. از اين جهت آنها هم سر کوچه با من انتظار آمدنش را مي کشيدند. نمي دانم چه ناراحتي داشت که بعضي از روزها دلاکي به نام حاج ولي مي آمد و چند تيغ به صورتش مي کشيد و گاهي هم چند زالو مي انداخت. کساني بودند که زالو مي فروختند از ميان لاي و لجن زالو جمع مي کردند و در کيسه کوچکي مي ريختند و در کوچه ها مي گشتند و ندا مي دادند؛ «زالو».

کساني که مي خواستند زالو بيندازند آنها را صدا مي زدند و او زالو را به جايي که مي خواستند مي گرفت. زالو شروع به مکيدن خون مي کرد. مي مکيد تا باد مي کرد و بر زمين مي افتادند. من حدود پنج سال داشته ام که او از دنيا رفت. در شش سالگي مادرم مرا به مکتب سپرد. مکتب هاي خردسالان دخترانه و پسرانه بود. به زبان بروجردي معلم مکتب خانه دخترانه را بو«ملا» مي گفتند. معلمه من بانويي بود با موهاي بلند قرمز که با پسر و عروسش در يک حياط زندگي مي کردند. دو پسر داشت يکي عصار بود و يکي درشکه چي. يکي ابراهيم و يکي اسماعيل. ابراهيم زن و فرزند داشت. بوملا در روزهاي زمستان کرسي مي گذاشت. به ما اجازه مي داد وقتي وارد مي شويم لحظه يي دست ها و پاهاي خود را در زير کرسي گرم کنيم و بعد سر جاي خود بنشينيم. من اندکي از پنج الحمد (عم جزء) جزء سي ام قرآن را پهلوي او خواندم با کتاب عاق والدين ولي هنوز کلمه شناس نبودم. به قول معروف طوطي وار مي آموختم. بعدها شنيدم که معلمه ما صدايش خوب بوده و در مجالس عزاي زنانه روضه مي خوانده. او کتاب عاق والدين را به آواز مي خواند و آنجا که مردم از امام حسين (ع) مي خواهند از آن زن بخواهد که از تقصير فرزندش بگذرد و حضرت امام حسين(ع) ذکر مصائب خود مي کند تا دل زن نرم گردد.

زن هايي که براي شستن ظرف ها لب حوض آمده بودند بر سينه و زانو مي زدند و گريه مي کردند. ما نيز غمگين مي شديم و به آواز او که ما را درس مي داد، گوش مي داديم. در حياط کوچک شان يک درخت مو بود که غوره هاي درشتش دهن ما را به آب مي انداخت. غير من سه شاگرد ديگر داشت که از خانداني متمکن بودند. سفره آنها رنگين تر بود.

ما دستمال نان خود را (رسم اين بود) پيش معلم مي برديم. البته موقعي که اجازه مي داد چيزهايي را که مادر در نان پيچ ما گذاشته بود، بخوريم معلم يا معلمه سهم خود را برمي داشت. نان پيچ من چندان مورد پسند من نبود. نان سنگک بيات بود و اندکي پنير. گاهي هم صنار به من مي دادند که براي خود نان خورش بخرم. من و ديگران که مي خواستند نان خورش بخرند از مکتب بيرون مي آمديم و چيزي مي خريديم. مثل حلوا ارده يا شيره يا پنير ابتدا آن را به معلم تعارف مي کرديم او اندکي برمي داشت و بقيه را خودمان مي خورديم. آنهايي که وضع بهتري داشتند نان خورش از خانه مي آوردند که غالباً باقيمانده غذاي ديشب شان بود. معلم غذاي آنها را بيشتر مي پسنديد. مکتب پسرانه اطاق نسبتاً بزرگي بود که کف آن را يکسره حصير بافته بودند. شاگردان هر يک توشکچه يي داشتند که زير پاي خود مي انداختند و يک بحري کوچک که کتاب و قلم و دوات خود را در آن مي گذاشتند. بعضي روزها صبح که مي رفتيم در اطاق مکتب قفل بود. يکي از بچه ها به خانه ميرزا که در همان نزديکي بود مي رفت و کليد را مي گرفت ولي چنين نبود که هر کس جلوتر است حق داشته باشد به اطاق وارد شود. مي گفتند کسي بايد ابتدا وارد شود که «پايش سبک» باشد. کساني که فرزند اول پدر و مادر بودند پايشان سبک بود. چنين کسي وارد اطاق مي شد و روي همه توشکچه ها پا مي گذاشت. صاحب آن توشکچه آن روز از خشم معلم در امان بود ولي غالباً بي تاثير بود و کسي که خطايي از او سر زده بود به عقاب آن گرفتار مي آمد. وقتي همه در جاي خود قرار مي گرفتند معلم که به او ميرزا مي گفتيم، وارد مي شد. صلوات مي فرستاديم و از جا برمي خاستيم. او در روي يک کرسي که قاليچه کهنه يي روي آن افتاده بود، مي نشست. يک مجري در جلويش بود. از جمله چيزهايي که در آن بحري بود آلتي بود که به آن اشکله مي گفتند. انگشتان کساني را که خطاي بزرگي کرده بودند در اشکله مي گذاشتند و محکم فشار مي دادند. ميرزا چند نوع تنبيه داشت، بعضي را کف دستي مي زد، بعضي را کسي به کول مي گرفت و ميرزا بر پشت او مي زد. آنهايي را که خطاي بزرگي کرده بودند پايشان را در فلکه مي گذاشت. دو نفر دو سر چوبي را که از وسط آن طنابي حلقه شده بود مي گرفتند و به کف پاي شخص خاطي مي زد. اين سخت ترين تنبيه بود. بعضي پدر و مادرها مي آمدند و از فرزند خود شکايت مي کردند تا آنها تنبيه شوند. اينها در خانه، مادر يا پدر را آزرده بودند. و يک بار زني از پسرش شکايت کرد. اين زن پسر نافرماني داشت. زن بينوا مجبور بود به جاي ماهيانه که از يک قران بيشتر نبود براي خانه ميرزا با کوزه آب انبار آب بياورد. روزي از پسرش خيلي شکايت کرد. ميرزا شلاق گرفت و از کرسي خود پايين آمد و با شلاق بر پشت پسر کوفت. پسر نعره زد. مادر تاب نياورد و خود را ميان شلاق و سپر حايل کرد و گفت؛ ميرزا دستت را مار بزند. بچه ام را کباب کردي، ميرزا عصباني شد که از يک طرف مي گويي او را بزنم تا ادب شود و از طرف ديگر تاب شلاق خوردنش را نداري. ديگر آنکه جواني بود که زردآلو مي فروخت. با طبق به در مکتب مي آمد و ميرزا به بچه ها اجازه مي داد هر کس برود براي خود زردآلو بخرد. اگر هسته زردآلوها شيرين بود توي ايوان هر کس هسته هاي خود را مي شکست و مي خورد و اگر تلخ بود هسته هاي تلخ را ميرزا براي خود برمي داشت مي گفت آنها را «دمقو» مي کند. گويا هسته ها را مي شکست و مغزها را در قوري مي ريخت و چند بار آب را عوض مي کرد تا هسته هاي تلخ شيرين شوند. ميرزاحسن شعر مي گفت و مخلص تخلص مي کرد. روزي بيتي گفته بود از زبان حضرت امام حسين(ع) خطاب به جبرئيل. «اي جبرئيل محترم اي ملک سيما / بردار شهپر از سرم اي فلک پيما»

با توجه به اينکه آن روزها هنوز واژه هواپيما ساخته نشده بود مرحوم ميرزاحسن مخلص شعري را که سروده بود براي شاگردان بزرگ مي خواند. روزي يکي از شاگردان گفت؛ ميرزا اين بيت «لنگ» است. يعني وزنش عيب دارد. او با تسبيح به کمک آن شاگرد حروف هر مصراع را حساب کرد مساوي بودند. البته آنچه بايد حساب شود هجاها هستند نه حروف. من هنوز پنج الحمد مي خواندم ولي گوشم به شمارش حروف و انداختن دانه هاي تسبيح بود.

ميرزا مادرش سيد بود و معتقد بود آنهايي که مادرشان سيد است، شب هاي جمعه سيد مي شوند. شب جمعه از بعدازظهر پنجشنبه آغاز مي شد. ميرزا روز پنجشنبه شال سبز بر کمر مي بست تا سيدي خود را اعلام نمايد. هر پنجشنبه صنار (ده صنار يک قران مي شد) پول شب جمعه مي برديم. يک روز پدرم يک سکه صناري زردرنگ که تازه سکه زده بودند به من داد و من آن سکه را با ذوق تمام براي ميرزا بردم. ميرزا دم دالان حمال ها ايستاده بود. خانه اش در يکي از حياط هاي همان دالان بود. با شادي تمام سکه را به او تقديم کردم. ميرزا نگاهي به سکه جديد کرد و گفت نمي دانم که آن را قبول کنند يا نه. در اين حال يکي از بازاريان از آنجا عبور مي کرد. ميرزا او را صدا زد و سکه را به او نشان داد و پرسيد آقا شيخ علي اين سکه را برمي دارند. او گفت؛ بله ميرزا پول جديد است. آن وقت ميرزا سکه را در جيب خود نهاد.

بعدازظهرها دو کار انجام مي گرفت. يکي نماز جماعت خواندن که يکي از شاگردان پيش نماز مي شد و نماز را با صداي بلند مي خواند تا همه ياد بگيرند. ديگر پس گرفتن درسي که صبح داده بودند. پس گرفتن درس گاه با گريه و جزع و فزع انجام مي گرفت. شاگرداني موظف که درس تازه را روانشان کنند، آنهايي هم که در وظيفه قصور کرده بودند مورد عتاب و خشم قرار مي گرفتند.

از مراسمي که انجام مي گرفت رسم «سه سوره رفتن» بود. براي بعضي سوره ها اين مراسم انجام مي گرفت. از جمله سه سوره «الحمد» و «تبارک» و ياسين و سرانجام ختم قرآن. چند تن از بچه ها با کودکي که مثلاً به سوره الحمد رسيده بود، همراه مي شدند و به خانه آن کودک مي رفتند. مادرها قبلاً آمادگي پيدا کرده بودند و براي معلم و بچه ها چيزهايي تهيه کرده بودند. بچه هايي که به همراه آمده بودند به اطاق مي بردند و جايزه آنها را مي دادند. بچه ها دسته جمعي مي خواندند؛ مادر نيکوسرشت - جاي تو باشد در بهشت و يک سيني که در آن چيزهايي براي معلم بود که غالباً هر کس به وسعش پولي در آن گذاشته بود به مکتب مي فرستادند. مهم ترين اين مراسم ها، مراسم ختم قرآن بود. کودکي را که قرآن را تمام کرده بود جلو مي انداختند و قرآن بازي را روي سرش مي گذاشتند و با خواندن شعرهاي مناسب از مکتب به خانه اش مي فرستادند. کاسب ها از توي دکان هاي خود صلوات مي فرستادند. اگر غير از پدر، عمو يا دايي هم سر راه پيدا مي شدند براي معلم نثاري مي فرستادند.

از بختً بدً ملامکتبي ها دبستان ها روز به روز گسترش مي يافت و بچه هاي مکتب راهي دبستان ها مي شدند. مسلماً محيط دبستان ها بهتر از مکتب خانه ها بود. هر چهل و پنج دقيقه زنگ مي زدند و شاگردان به حياط مي آمدند و با هم بازي مي کردند ولي در مکتب اين خبرها نبود. صداي همهمه بچه هايي که براي بازي کردن به حياط مدرسه آمده بودند با صداي زنگ درهم مي آميخت و براي شاگردان مکتب که از صبح تا ظهر يا از بعدازظهر تا موقع تعطيل در مکتب روي توشکچه کز کرده بودند، رشک برانگيز بود. جناب ميرزا مي خواست با دبستان رقابت کند. کمترين رقابت خريدن يک زنگ شتر و آويختن آن به تير بالاي سرش بود. موقعي که بين صبح و ظهر مي خواست اجازه دهد که نان پيچ ها را باز کنيم و چيزي را که مادر همراهمان کرده بود بخوريم يا ظهرها موقع تعطيل مکتب و رفتن به خانه براي ناهار خوردن با چوب بلند خود به آن زنگ شتر مي زد. البته زنگ شتر هم کاري از پيش نبرد تا يک روز من هم مکتب را ترک کردم و مجري و توشکچه ام را زير بغل زدم و از در مکتب بيرون آمديم. هر شاگردي که مي رفت چيزي بر اندوه ميرزا مي افزود زيرا ماهيانه اي را که بايد بدهند ديگر نمي دادند. تا يک روز ماموران شهرباني به مکتب خانه پسرانه و دخترانه هجوم برده بودند و شاگردان را تار و مار کرده بودند. اين عمل باعث شد که مکتب خانه ها بسته شود و دبستان ها رونق بگيرد. البته مکتب خانه ها از قديم ترين زمان محل آموزش کودکان و نوجوانان بودند. بعضي از معلمين مکتب دار سواد ترسل و سياق هم داشتند. شاگردان بعضي جذب بازار يا کارهاي دولتي مي شدند و يا خود به تاليف و تصنيف مي پرداختند.

بعضي جامع المقدمات مي خواندند و سپس کتاب کبري در منطق و معالم را در اصول و به همين نحو ادامه مي دادند. پس از اتمام مقدمات و آنچه آن را سطح مي گويند به درس خارج راه مي يافتند. درس خارج پايان معيني نداشت شايد مدت آن بيش از 10سال طول مي کشيد (اکنون نيز به همان گونه است) تا طلبه با نوشتن رساله اي تصديق اجتهاد بگيرد. چون به اين درجه رسد ديگر احکام را به راي خود عمل خواهد کرد نه به تقليد، زيرا ديگر خود مي تواند احکام را استنباط کند.

گفتم که نزديک مکتب ما دبستان اعتضاد بود که از دبستان هاي پررونق بود. موسس آن اعتضادالعلما از پيشروان فرهنگ لرستان بود. در خرم آباد و بروجرد داراي خدمات مهم فرهنگي بود. دبستان اعتضاد يا اعتضاديه شش کلاسه بود. بعدها کلاس هفتم را هم تاسيس کرد. مدير دبستان اعتضاد پيش از آنکه به دستور رضاشاه پهلوي براي علما (روحانيون) محدوديت هايي ايجاد شود، معمم بود. ولي بعداً کلاه بر سر گذاشت. اين دبستان دسته موزيک مهمي داشت و در روزهاي معيني که دانش آموزان از برابر فرماندار و رئيس فرهنگ رژه مي رفتند دسته موزيک به کار مي افتاد. مدرسه هاي ديگر دسته موزيک نداشتند.

پيشاهنگي باب شده بود. از محصلين آنهايي که داشتند در روزهاي جشن لباس پيشاهنگي مي پوشيدند و کلاه پيشاهنگي بر سر مي گذاشتند. در برنامه کلاس هم يک زنگ به پيشاهنگي اختصاص داشت. کتاب مفصل پيشاهنگي را مرحوم پازارگاد نوشته بود. من کتاب پيشاهنگي نداشتم. برايمان جزوه مي گفتند و انواع گره ها را ياد مي دادند. در مدرسه اطاق پيشاهنگي بود. کارهاي دستي پيشاهنگان در آن اطاق جا داشت. من از جعبه هاي خالي کفش يک تلفن ساخته بودم که البته کمي شبيه به تلفن بود.

Sدر کلاس دوم مدرسه اعتضاد بودم. حالا سال 1314 يا 15 بود که من و دو سه تن ديگر که شايد شهريه مدرسه را به موقع نمي داديم به مدرسه بنات فاطميه فرستادند. مدرسه بزرگي بود. باغ بزرگي داشت. بعضي گل ها را من در آنجا ديدم. مثل ياس کبود و گل آتشي صدبرگ، يا به اصطلاح امروز گل رز و گل تخم مرغي. از کساني که به مدرسه فاطميه فرستادند يکي از سادات «قد قو» بود به نام مستجاب الدعوه که پدرش امام جماعت محله ما بود و يکي هم رضاييان که پدرش روضه خوان بود. مديره مدرسه بانوي مسني بود که هميشه چادر به سر مي کرد. اين مدرسه ملي بود ولي هر مدرسه ملي مجبور بود دو سه نفر ديگر بدون شهريه بپذيرد. من و مستجاب الدعوه از آن قماش بوديم. مدرسه فاطميه دخترانه بود و تا کلاس سوم مختلط. در مدرسه هاي پسرانه چند دختر بودند و در مدرسه هاي دخترانه چند پسر. مدرسه ملي اعتضاد با مدرسه ملي فاطميه همکاري داشتند. در شهر ما چند مدرسه ديگر هم بود مثل جماليه و کماليه و فردوسي و پانزده بهمن و مدرسه دخترانه ناموس. مرا در مدرسه بنات فاطميه به مدرسه ناموس بردند. کلاس سوم را در مدرسه ناموس خواندم. مديره مدرسه بانوي متشخصه اي بود به نام خانم خامسي که به من لطف داشت. هر چند گاه مرا به دفتر مي خواند و قدري کاغذ به من مي داد. دفترها را خودمان درست مي کرديم. کاغذهاي ورق بزرگ يا به قول بچه هاي امروز کاغذ امتحاني مي خريديم و کتابچه مي کرديم. هر سال مي بايست يک بار از روي تمام کتابت بنويسيم که به آن کتابت مي گفتند. نوعي کاغذ بود معروف به کاغذ پستي که بسته اش صدتايي بود. يک بسته کاغذ پستي مي خريديم و ته بندي مي کرديم، دفتري مي شد براي نوشتن کتابت. عکس هاي کتاب را هم با کاربن يا کوپيه به آن دفتر نقل مي کرديم. مادرم يک شب که به خانه آمد برايم يک دفتر خشي صد برگ آورد تا براي نوشتن کتابت از آن استفاده کنم. مثل اينکه دنيا را به من داده بودند.»

از معلمين خوب مدرسه مردي بود با قدي متوسط و ريش توپ، آقاي آقاشيخ غلامحسين همراز. مردم به جاي ملاغلامحسين ملا قلوه سنگ مي گفتند. آقاي همراز قبلاً ملامکتبي بوده که پس از بستن مکتب خانه ها به مدرسه آمده بود، در مدرسه اعتضاد يه درس مي داد. صداي بلندي داشت. در مدرسه اعتضاد معلم ما بود. با آنکه کلاس شلوغ مي شد نديدم کسي را بزند. شکايت فرد خاطي را به مدير مي کرد تا او تنبيه نمايد. مادرم معتقد بود که اگر من بعد از ناهار چاي نخورم سرم درد مي گيرد. يک بعدازظهر چاي نخورده به مدرسه رفته بودم. وسط هاي زنگ اول ديدم بعضي از بچه ها سر برگردانده بودند و به در نگاه مي کردند. دايي ام قوري و استکان آورده بود که من چاي بخورم. آقاي همراز مرا صدا زد که بيرون کلاس بروم و چاي بخورم. خيلي خجالت کشيدم ولي مجبور به اطاعت امر بودم. استکاني چاي که برايم مثل زهرمار بود، خوردم. در مدرسه اعتضاد خانه اي بود با طاق ضربي که به آن نمازخانه مي گفتند. بعضي روزها هم بعدازظهرها با حضور مدير در آنجا نماز جماعت به جا مي آوردند. مدير يا ناظم هر کس را بنا بود کف پايي بخورد به نمازخانه مي فرستادند. تا منتظر بماند زنگ را که مي زدند و شاگردان به کلاس مي رفتند مدير يا ناظم به آنجا مي آمد با يک مستخدم. نيمکتي را وارونه مي کردند و فرد خاطي را توي آن مي خوابانيدند پايش را مي بستند و کف پايش مي زدند. بعضي وقت ها مدير دفتر نمره هاي کلاس را سر صف مي آورد و نمره آنهايي را که نمره بد گرفته بودند مي خواند. آن بچه ها شرمزده مي شدند و بعضي گريه مي کردند. آن وقت ها جايزه را پري مي گفتند. به کساني که نمره هاي خوب داشتند و شاگرد اول مي شدند، پري مي دادند. پري که در مدرسه اعتضاد مي دادند مجله هاي کهنه بود. يک روز به برادرم پري دادند يک مجله کهنه کشاورزي بود که مقاله اش شيوه عماله کردن (يا اماله کردن) اسب بود.

در بروجرد مدرسه هايي بود که به سبب داشتن مديران به اصطلاح پرجذبه تا حدي هم بي رحم اسم در کرده بودند. مرا از دبستان ملي فاطميه به دستان ناموس بردند. مدرسه ناموس دخترانه بود. کلاس سوم و قدري از کلاس چهارم را در مدرسه ناموس خواندم. گويا آيين نامه دبستان هاي مختلط ملغي شد و مرا به مدرسه پسرانه پانزده بهمن بردند. مدير مدرسه پانزده بهمن مرحوم اديب بود که از او بيم داشتيم. مردي با عينک دودي کم گوشت و قدري بلندبالا. وقتي به مدرسه پانزده بهمن رفتم آقاي اديب براي تدريس ادبيات فارسي به دبيرستان منتقل شده بود. براي ما در کلاس اول دبيرستان هم فارسي درس مي داد و هم رياضي. مهرماه سال 1320 در دبيرستان بوديم. دبيرستان پهلوي بروجرد ساختمان نوبنيادي بود که اصلاً براي دبيرستان ساخته شده بود. در دو طبقه. طبقه اول با دو کريدور يکي دروني که درهاي کلاس ها ميان آن باز مي شد و اشعار زيبايي را کتيبه کرده بودند با خط زرين. کتيبه بناي دبيرستان را استاد جلال همايي ساخته بود و با اين بيت؛

شکر يزدان را که آب رفته باز آمد به جوي

آتش انده نشست و خاک غم بر باد شد

آغاز مي شد. و از ابيات آن است؛

دانش آموزا تويي نوباوه مهد کمال

فرخا پيري که چون تو کودک نوزاد شد

و بدين ترتيب بيت خاتمه مي يافت.

حياط دبيرستان وسيع و داراي درختان ميوه و گل بود. من بنفشه را در آنجا اولين بار ديدم. سه تن از فارغ التحصيلان دانشسراي مقدماتي را به عنوان آموزگار به بروجرد فرستاده بودند؛ آقايان مفتخر و تفنگچي و سرمست. آقاي مفتخر جوان و باابهت بود و ما از او حساب مي برديم در دبستان 15 بهمن دبير و معلم رياضي ما بود. آقاي تفنگچي که چند سال پيش او را ديدم ناظم دبيرستان البرز شده بود. در کلاس اول دبيرستان بوديم که دبير جواني که سرش را تيغ کرده بود، وارد کلاس شد. اين جوان که تا کلاس سوم به ما ادبيات و يک سال هم جغرافيا درس مي داد آقاي عبدالحسين زرين کوب بعداً دکتر زرين کوب و از استادان مبرز دانشکده ادبيات بود. در همان اوايل آقاي زرين کوب براي ادامه تحصيل رهسپار تهران شد و پس از گرفتن ششم ادبي وارد دانشکده ادبيات شد. و سرانجام در ادبيات فارسي دکتري گرفت. آثار گرانقدري پديد آورده که هر يک در نوع خود يک شاهکار است چون نقد ادبي و ارزش ميراث صوفيه و ده ها اثر ديگر.

اولين اثر او تطور شعر و شاعري بود که در چاپخانه بروجرد چاپ شد. دبيرستان پهلوي کتابخانه داشت. آقاي زرين کوب بعضي وقت ها کتاب دايره المعارف انگليسي را با خود به کلاس مي آورد و بين درس به آن نظر مي انداخت. سالن سخنراني دبيرستان هم مجهز بود با ده ها صندلي هم شکل و يک سن نمايش. پنجره هاي بلند با پرده هاي تور نازک زينت داده مي شد. اينها براي ما با آن خانه هاي تنگ و تاريکمان خيلي جالب بودند. باغچه هاي پرگل مخصوصاً تپه گل که جلو در ورودي حياط دبيرستان بود.

رئيس دبيرستان که مردي جدي و باهيبت بود و همه از او مي ترسيديم آقاي قاسمي نام داشت. دبير شيمي هم بود. برادرش ناظم دبيرستان بود. آقاي مرآت بعدها حاجي مرآت که سخنور کم نظيري بود، دبير عربي ما بود. آقاي مرآت به منبر هم مي رفت سخنش عرفاني بود. در ضمن صحبت به مناسبت ده ها شعر شاهد مي آورد و اين از خصوصيات منبر او بود.

کتاب هاي دبيرستاني از وزارت معارف (فرهنگ بعداً آموزش و پرورش) مي آمد. روي جلدها پارچه چسبانده بودند. چون مطالب کتاب ها دير به دير عوض مي شد هر دوره کتاب سه يا چهار سال کار مي کرد و بچه ها کتاب هايي را که خوانده بودند بعد از پايان سال تحصيلي مي فروختند و با پول آن کتاب نو مي خريدند. سال اول من کتاب نداشتم مي بايست دبيرستان کرم کرده به من کتاب دهد. که اين کار در بوته تعويق افتاد. کلاس ها شروع شده بود. البته در اين سال ها کلاس اول (هفتم) را هر جور بود گذرانده بودم. کلاس دوم هم بي کتاب بودم. رئيس دبيرستان موافقت کرد که از کتاب هاي کتابخانه استفاده کنم. مي بايست پس از تعطيل دبيرستان من به کتابخانه بروم. روزهاي پاييز زود شب مي شد. کوچه ها هم تاريک و پر گل و لاي بود و سگان پارس مي کردند. به زحمت به خانه مي رسيدم. سرانجام موافقت شد که يک دوره کتاب از کتابخانه دبيرستان به من بدهند که به خانه ببرم. يک شب چراغ نفتي ما (لامپا) را بچه ها که دور کرسي بازي مي کردند روي کتاب من انداختند و اوراق کتاب غرق در نفت گرديد. براي پريدن نفت ورق هاي کتاب را روي چراغ گرفتيم. همه سوختند و سياه شدند. وقتي کتاب را بردم که تحويل بدهم کتابدار قبول نکرد و ماجرا به رئيس دبيرستان کشيد. نتيجه آن شد که من از کتاب ها خوب مواظبت نکرده ام از رئيس دبيرستان چند سيلي بخورم. البته در امتحانم که از همان کتاب ها داده بودم نمره هاي خوب گرفته بودم.

سه سال اول (سيکل اول) را در بروجرد خواندم ولي پس از گرفتن گواهي نامه دوره اول (سيکل اول) مي بايست به دانشسراي اهواز بروم. من دروس طلبگي را در دبيرستان که بودم شروع کرده بودم. اين بود که پس از خاتمه کلاس سوم (نهم) براي ادامه تحصيل طلبگي که در تابستان آغاز کرده بودم به مدرسه آقا يا مدرسه نوربخش رفتم. کتاب جامع المقدمات کتاب درسي من شد. طلبه فاضلي در مدرسه حجره داشت. حجره يي هم به من دادند با ماهي پانزده ريال پول شهريه. من شب ها در مدرسه مي خوابيدم. شب هاي جمعه با صداي رسا دعاي کميل مي خواندم و ثلث آخر شب نماز نافله شب. مرحوم حاج فاضل و سيدي خرم آبادي به نام آقاسيدرضا و جناب ميرزا عبدالله بعداً ملقب به مجد فقيهي جامع المقدمات درس مي دادند تا يک روز به ترغيب يکي از طلبه ها راهي سفر قم شدم. حجره متعلق به آقاي آقاشيخ غلامرضا فقيهي بود که به خانواده ما نزديک بود. ولي قبلاً سهم خود را به دو طلبه ديگر داده بود. او گفت که تو در همين حجره بمان. ميرزا عبدالله که قبلاً هم پيش او درس خوانده بودم با اين امر موافق بود ولي هم حجره او آقاي نيري مخالف سکنا کردن من در آنجا. او مي گفت که هر حجره براي دو نفر است و تو زيادي هستي ولي بالاخره من در آنجا ماندم تا سال تحصيلي به پايان آمد. سال بعد وقتي از تعطيلات تابستاني برگشتم، ديدم اسباب و اثاثيه مرا جمع کرده پشت در گذاشته. ميان من و او برخورد شد و من گريان به حياط مدرسه آمدم و پاي درخت کهني که در آنجا بود ايستادم. آقاي رضوي که همشهري و دوست من بود و بلورفروشي داشت به قم آمده بود. از مدرسه عبور مي کرد (از مدرسه به حرم راه داشت) مرا ديد و دلجويي کرد و با خود به تهران آورد. هنگام غروب آفتاب به تهران رسيديم. شب مرا به خانه دختر خود برد. اين خانه پشت مسجد سپهسالار بود و صداي زنگ ساعت مدرسه را تا صبح شنيدم. صبح روز بعد که از خانه بيرون آمدم و رهسپار مدرسه شدم به ديوار کاغذي زده بودند که دانشکده علوم معقول و منقول دانشجو مي پذيرد. شرطش داشتن ديپلم ششم ادبي بود ولي آنهايي که چنين مدرکي نداشتند مي توانستند با يک گواهي نامه که سه تن از استادان امضا کنند که دروس طلبگي را ديده است، در دانشکده اسم بنويسند و مشغول تحصيل شوند ولي دادن مدرک ليسانس موکول به ارائه ديپلم ششم ادبي بود. من در کنکور شرکت کردم و جزء ده نفر اول شدم. به ده نفر اول از سوي دانشگاه هر ماه سي تومان کمک هزينه مي دادند به شرطي که تعهد کنند بعد از گرفتن ليسانس در دبيرستان ها تدريس کنند. من چنين موقعيتي را از خدا مي خواستم. من سال اول و دوم را خواندم و به طور متفرقه امتحان ششم ادبي دادم و ديگر براي گرفتن ليسانس مانعي در پيش نداشتم. در دانشکده ادبيات رشته تعليم و تربيت و روانشناسي داير بود. آن دوره را هم به پايان آوردم و پس از گرفتن ليسانس در علوم معقول به وزارت فرهنگ (آموزش و پرورش) رفتم. مرا استخدام کردند و به دبيري دبيرستان هاي شهرستان بابل اعزام نمودند. مهرماه سال 1327 بود که من وارد شغل دبيري شدم. اين روزها روزهاي اوج فعاليت هاي سياسي بود. در بابل که بودم در پانزده بهمن 1327 براي شاه تيراندازي کردند. شاه مجروح شد و متعاقب آن بعضي از احزاب سياسي را بستند و از جمله حزب توده ايران را منحل کردند و بعضي سران حزب به خارج از کشور مهاجرت کردند و بعضي مخفي شدند. من وارد جريانات سياسي نبودم. در سال اول خدمتم در بابل گرفتار عشق زيبا صنمي موطلايي شدم. اين عشق زندگي را بر من تباه کرده بود. غزلي که ساخته بودم بر سر زبان ها افتاد و از ابيات اين غزل است؛

برخي جانت شدم زيبا نگارم موطلايي

موطلايي منا شيرين دهانا دلربايي

دلربايي و جهان عشق و مستي را خدايي

مشکل ما را گشايي گر گره از مو گشايي

رشته اميد بر موي طلايي تو بستم

بر سر کويت نشستم

در اين اوان گروهي از تهران به بابل آمده بودند تا براي صلح ميتينگ برپا کنند. ميتينگ برپا شد. بيانيه صلح را عده اي از بزرگان مملکت امضا کرده بودند. از زعماي طرفدار صلح استاد فقيد مرحوم سعيد نفيسي بود. آيت الله کاشاني و ملک الشعراي بهار که چند جنگ را سروده بود. من هم قصيده اي در مدح صلح سرودم و در مجمعي که تشکيل شده بود، خواندم. با خواندن آن قصيده با اين مطلع؛

به پا گر شود باز جنگ جهاني

جهاني به کشتن رود رايگاني

بسا مادر آرزو غم نوجوانان

بسازند از ديدگان خونفشاني...

من ناخواسته وارد جريانات سياسي شدم. در همان نزديکي ها که زنم مي خواست اولين فرزندمان را به دنيا بياورد (يعني پريدخت يا غزال را)، مرا از بابل در اختيار کارگزيني گذاشتند و به خرم آباد فرستادند يا تبعيد کردند. وقتي دخترم متولد شد من در خرم آباد بودم. آن سال هم زمستان سخت و برف جاده را بند مي آورد و من مضطرب بودم که مبادا دختر نوزادم در برف يخ بزند. روزي مستخدم دبيرستان نامه اي برايم آورد که مرا متهم کرده بودند که اوراق امتحانات (منظور اوراق تاريخ ادبيات) را از بين برده ام و حال آنکه نمره هايي را که در زير اوراق داده بودم، وارد کرده بودند. مي خواستند که من در خرم آباد که يک منطقه ارتشي است نباشم، اين اتهام را زدند. اين اتهام سبب شد که منتظر خدمت شوم و اين انتظار خدمت نزديک به چهار سال طول کشيد. حقوق انتظار خدمتم را هم به بهانه اي قطع کردند تا زماني که در آموزشگاه شبانه گروه فرهنگي آذر به تدريس پرداختم. از روي نياز چند کار ديگر کردم. يکي از رفقاي سياسي ماست بندي داشت. مرا با روزي دو تومان استخدام کرد. يک روز گفت؛ حالا فصل انگور است و وقتي انگور به بازار بيايد ديگر کمتر ماست مي خرند. يعني ديگر پرداخت چند ريال مواجب برايم دشوار است. من هم کار را ترک کردم. وزارت فرهنگ (آموزش و پرورش) هم مرا به کار دعوت نمي کرد. من در گروه فرهنگي آذر مشغول درس دادن بودم. کلاس ها از ساعت 4 بعدازظهر تا پاسي از شب ادامه داشت. خانه اي گرفتم و زن و فرزند را به تهران آوردم. در اين حال بودم تا دستگاه بر سر لطف آمد و مرا و عده اي ديگر از فرهنگيان را که منتظر خدمت بودند با موافقت مقامات در اختيار وزارت کار گذاشت. روزي صف بسته بوديم که مقداري از حقوقمان را به ما بدهند. من در آنجا، در آن صف با مهدي اخوان ثالث برخورد کردم. در سالن به قدم زدن پرداختم. او زمستان را که تازه ساخته بود، همان طور که در سالن قدم مي زديم برايم خواند.

مسيحاي جوانمرد من،

اي ترساي پير پيرهن چرکين،

هوا بس ناجوانمردانه سرد است،

آي، سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي....

پس از چندي مرا به دبيري دبيرستان هاي ساوه فرستادند و اين براي من خيلي موفقيت بود که پس از مدتي سرگرداني به کار اصلي خود مشغول شده ام. اين يک مرحله از زندگي من بود. در اين دوران با مجلاتي مثل راهنماي کتاب، بامشاد، اميد ايران، کتاب هفته همکاري داشتم. چون از فرهنگ حقوقم قطع شده بود، بخشي از زندگي من از اين راه تامين مي شد.

10 سال در ساوه ماندم. زنم در ساوه از دنيا رفت. بيچاره بچه اش دوقلو بود و هر دو به طوري که دکترش مي گفت در شکم مادر مرده بودند حالا چرا براي خود دلايلي مي آوردند. دکتر نادان به جاي آنکه زائو را لااقل به بيمارستان ساوه ببرد در خانه سزارين کرد و همين سبب مرگ او شد. من ماندم با سه بچه خردسال؛ پرديخت يا غزال، آذردخت که فعلاً در کانادا زندگي مي کند و انوش يا مجيد که او هم ساکن کانادا است و دو فرزند دارد پسري به نام آرش و دختري به نام پريا و زنش به نام نادره. آذر هم پسري دارد به نام کاميار که هر سه نور چشمان من هستند.

در ساوه فعاليت هاي فرهنگي من اوج گرفت. انجمن ادبي تشکيل دادم که هر دو هفته يک بار جلسه سخنراني داشت. پريا و دختران ننه دريا اثر احمدشاملو را دکلمه مي کردند و جلسات تآتر داشتيم. نمايشنامه هايي مثل نمايشنامه مرگ سقراط، نمايشنامه فردوسي و چند نمايشنامه ديگر را از جمله نمايشنامه منظوم مرگ يزدگرد را که مانند ديگر نمايشنامه ها اثري از آن در دست نيست و خود سروده بودم، به معرض نمايش مي گذاشتيم. 10 سالي رنج هاي فراواني که در ساوه کشيده بودم به ناکامي انجاميد.

غدر اين احوال نامه اي از بنياد فرهنگ ايران برايم آمد که آقاي دکتر خانلري مرا به همکاري دعوت کرده بود. به تهران آمدم ولي ديدم نمي توانم فرزندان خردسالم را که به مدرسه مي رفتند در تهران جمع و جور کنم. از خير بنياد فرهنگ گذشتم و باز به ساوه برگشتم. يک يا دو سال بعد به گرمسار منتقل شدم شايد بتوانم به تهران بيايم. در گرمسار که بودم از طرف انتشارات آموزشي به سردبيري مجله آموزش و پرورش انتخاب شدم و به تهران منتقل شدم و در مرکز انتشارات آموزشي به کار پرداختم.

پريدخت (غزال) و آذر به دبيرستان اسدي مي رفتند و انوش هم به يک دبستان پسرانه به نام بابا طاهر. پريدخت در دبيرستان که بود روزهاي تعطيل با دوستانش به کوه مي رفت. نمي دانم چرا مورد سوءظن واقع شدند و يک روز صبح چند مامور ساواک به خانه آمدند و پريدخت را با خود بردند. مدت يک ماه از او هيچ خبري نداشتم تا بالاخره فهميدم که مرحله زندان کميته مشترک را گذرانده و او را به زندان قصر بوده اند. محاکمه اش کردند و به شش ماه زندان محکومش نمودند. از اول شهريور تا 29 اسفند در زندان بود. درست روزي که مدت محکوميتش به پايان رسيد آزاد شد و در اين هنگام سال سوم حقوق سياسي را مي گذرانيد. پس از آزادي باز او را در دانشگاه پذيرفتند و بود تا زماني اندک که ما را به کلي ترک کرد و تلفن کرد که ديگر به خانه برنمي گردد. پريدخت سرمايه حيات من به خانه تيمي رفته بود و در همانجا بود که کشته شد. در آن ايام که غيبت کرده بود يک شب دو مامور به خانه ما آمدند و سراغ او را گرفتند. گفتم که از او خبر ندارم. گفتند؛ شما که مرد مومني هستيد چطور از دخترتان خبر نداريد. واقعاً خبر نداشتم. پريدخت (غزال) دو يا سه بار شب به خانه آمد. يک شب خانم ديگري را هم به همراه داشت. در نور تلويزيون شام خوردند، زيرا چراغ روشن نکرده بوديم مبادا همسايه که به او اطمينان نداشتم از توي اطاق خود آنها را ببيند. صبح که شد رفتند. آن شب بر من خيلي سخت گذشت. مي ترسيدم ساواکي ها بيايند و آن دو که مسلح بودند بخواهند بگريزند و تيراندازي شود که خوشبختانه چنين حادثه اي رخ نداد.

پيش از آنکه براي هميشه برود يک روز صبح لباس پوشيد و از پله ها پايين آمد. گيسوان بلوند و بلندش روي شانه ها ريخته بود. برايم چاي ريخت و پهلويم گذاشت. تازه فروردين آغاز شده بود. گويا فروردين 51 بود. خداحافظي کرد و رفت. بعد تلفن کرد که بروم کاغذي را که در جايي پنهان کرده بود، بردارم. کاغذ را پيدا کردم مقاله مفصلي بود. حاصلش آنکه او ديگر به خانه برنمي گردد. براي من با علاقه مفرطي که به اين دختر عزيزم داشتم فاجعه بود. بعد از يک دو ماه يک شب آمد و صبح رفت. با خانمي از رفقايش بود. من ديگر او را نديدم تا خبر کشته شدنش را شنيدم. اين مرحله به پايان رسيد.

از سوانح زندگي من مرگ زنم بود. سال دوم که در بابل درس مي دادم ازدواج کردم با دختري که محبوب من شد و زندگي خوشي را آغاز کرديم. پدرش از ماموران دادگستري بود. اين در هنگامي بود که ديگر از ازدواج با آن دختر موطلايي مايوس شده بودم. موطلايي از خانواده نسبتاً مرفهي بود. بعضي خيال مي کردند که من طمع در مال و منال آنها کرده ام و من در غزلي از خود رفع اتهام نموده بودم؛

من تو را خواسته ام اي گل من ني زر و سيم

که زر و سيم، نيرزد به بر مرد کريم

پدرت گوهر خود را به خزف خواهد داد

کور باطن نشناسد خزف از در يتيم

البته من در آغاز تشکيل دادن زندگي بودم و هم طبقه آنها نبودم. فقط به مدرک ليسانس خود که آن روزها هم خيلي در نظرها ارزش داشت متکي بودم. امروزه بيش از 60 سال از آن واقعه مي گذرد.

از وقايع اتفاقيه آنکه در سال 1314 مساله کشف حجاب مطرح شد و به اجرا درآمد. ابتدا روساي اصناف و زعماي ادارات با زنان بي حجاب خود مجبور شدند که در يک گردهمايي شرکت کنند و بعد رسم چادر و چاقچور برافتاد. زنان چادر مشکي خود را تبديل به مانتو کردند. اگر زني چادر مشکي سابق خود را مي پوشيد مورد تعرض پاسبان ها قرار مي گرفت.

خانم معلم هاي مدارس اغلب بي حجاب شدند و کلاه زنانه بر سر گذاشتند. چادر ممنوع شده بود و کشف حجاب به همان شدت ادامه داشت. خانم ها چادر سياه خود را به مانتو تبديل کردند. بعضي ها يقه هاي مانتوشان را پهن مي گرفتند و در موقع ضرورت بر سر مي کشيدند ولي غالباً کلاه بر سر مي گذاشتند. مادربزرگ من با دوک نخ مي رشت. هر يک يا دو روز مجبور بود به بازار برود و پنبه بخرد. مردي از خويشاوندان ما که همسايه ما هم بود کلاه شاپوي کهنه اي داشت که مادربزرگ من آن کلاه را از زن او به امانت مي گرفت و بر سر مي گذاشت و دنبال کارهايش مي رفت. پاسبان ها چادرها را مي ربودند و زن ها را بدون چادر در کوچه رها مي کردند. اين وضع تا سال 1320 ادامه داشت. پس از آنکه رضاشاه رفت سخت گيري حجاب هم تخفيف يافت و زن ها مي توانستند حجاب کنند يا بي حجاب بيرون بيايند.

ديگر از وقايع اتفاقيه مخالفت با عمامه بود. مقرر شد که همه معلمين امتحان بدهند. اگر قبول مي شدند به آنها جواز عمامه مي دادند. در بروجرد دو تن از علما مسوول امتحان بودند؛ مرحوم آيت الله آقاي آقاشيخ حسين غروي که از شاگردان ميرزاي شيرازي بود و مرحوم آقاي حاج آقاحسين طباطبايي بعدها آقاي بروجردي. آنها هم بي ميل نبودند که به وضع عمامه سر و صورتي داده شود تا هر بي سوادي و بي صلاحيتي عمامه بر سر نگذارد. مساله ديگر مقرر شد کلاه هاي نمدي بي لبه تبديل به کلاه پهلوي شود. اين کلاه پره يا چيزي شبيه آفتابگردان داشت مثل کلاه هاي سربازهاي فرانسوي بود. مردان هنگام سجده کردن يا کلاه را از سر برمي داشتند يا آن را برمي گردانيدند و لبه را پشت سر مي گذاشتند. تا اين کلاه جا افتاد و جاي کلاه هاي نمدي گرفت کشاکش ها ميان سنت گرايان و دولتي ها درگرفت. به قولي واقعه مسجد گوهرشاد و کشته شدن جمعي بر سر اين کلاه بود. کلاه پهلوي دوامي نياورد و به جاي آن کلاه شاپو آمد. حالا پاسبان ها کلاه پهلوي را از سر مردان برمي داشتند مي خواستند کلاه شاپو بر سر بگذارند. بروجرد ما شهري خودکفا بود و کلاه مالها قالب هاي مسي ساختند و کلاه شاپو درست کردند. به طوري که بيشتر کلاه هاي شاپو را که به آن کلاه دوره دار مي گفتند همان کلاه مالها که کلاه نمدي مي ساختند درست مي کردند. ميرزاحسن مخلص هم که معلم ما بود مجبور بود کلاه دوره دار بر سر بگذارد. در کلاه نمدي خود را با سيريش در پارچه سياه گرفت و براي آن از مقوا دوره درست کرد. شاگردان بزرگتر که نزديک کرسي او مي نشستند او را در ساختن کلاه شاپو کمک مي کردند. وقتي ساختن کلاه تمام شد گفتند بايد روي کله آن فرورفتگي باشد. ميرزاحسن کله کلاه را قدري گود کرد تا خشک شود و گودي بر جاي خود بماند. چوب چپقش را در آن قرار داد چون خشک شد آن را بر سر گذاشت. عزاداري؛ در بروجرد هر پسري که به دنيا مي آمد پدر و مادرش تصميم مي گرفتند که او سينه زن باشد يا زنجيرزن و يا سقا. من زنجيرزن شدم. پيرهن سياهي تا پايين زانو که دو سوراخ روي گرده اش و يک سربند سياه و کمربندي که روي پيرهن مي بستيم و يک زنجير تهيه کردند. نشاني هم از ورشو روي سينه ام داشتم که رويش نوشته شده بود «يا حسين مظلوم». پدرم مرا به مسجد شاه برد و به مشهدي غلام عباس ممتحن نوحه خوان و سردسته زنجيرزن ها سپرد. وقتي که از طرف دولت عزاداري ماه محرم و حرکت دسته جات ممنوع شد، اگر دسته اي بيرون مي آمد مامورين سوار بر اسب با شمشير آنها را متفرق مي کردند. اين وضع تا سال 1320 که رضاشاه پهلوي رفت ادامه داشت. از آن پس بار ديگر عزاداري ماه محرم با شکوه تمام ادامه يافت که تا امروز نيز ادامه دارد. در بروجرد مجالس تعزيه خواني رواج داشت. تعزيه گرداني بوده به نام ملايحيي ناطق که شعر مراثي و مدايح هم مي گفته گويا تعزيه هاي مهم و مفصل مي گرفته. در بروجرد در ماه محرم رسمي است که آن را سقاخانه بستن مي گويند. خانه يا يکي از حجره هاي مسجدي را سياه پوش مي کنند و به ديوارها قاليچه مي کوبند (اين رسم هنوز هم چه کوچک و چه بزرگ برقرار است) و منبري چندپله مي گذارند و روي آن چراغ هايي با حباب هاي رنگين يا معمولي مي گذارند و تا شب سيزدهم محرم غالباً ادامه دارد. از اول محرم تغارهاي «خره» را سر چهارراه ها مي گذارند. خره گل شل است که از خاک سرخه الک کرده است که آن را با آب و گلاب آب مي گيرند و مردها گوشه کلاه و سرشانه ها و زن ها چادرهاي خود را به آن آغشته مي کنند و در روز عاشورا عزاداران همه سر و رو و بدن خود را خره مي گيرند و دسته ما خره گيرها به راه مي افتد.

امروزه قمه زني ممنوع است. سابقاً رواج داشت قمه زن ها بيشتر از صنف قصاب ها يا چوبدارها بودند. قمه زن ها کفن مي پوشيدند و ذکرشان «حيدر، صفدر» بود. سردسته آنها را ديدم که يک ساطور قصابي در دست داشت. در کنار هر قمه زن يکي با چوب حرکت مي کرد مبادا قمه زن شوريده شود و با قمه به فرق خود زند، آن شخص با چوب جلوي قمه را مي گرفت. بعضي زن ها از قمه زن ها مي ترسيدند و چون وارد حياطي مي شدند آنها به پستوها مي گريختند و گوش هاي خود را مي گرفتند که صداي آنها را نشنوند. در اواخر عهد قاجار براي روضه خوان ها از تهران لقب آمد. بيان الذاکرين، شمس الذاکرين، ضياءالذاکرين، سلطان الذاکرين و اشرف الذاکرين. بعدها ذاکرين حذف شد و بيان و شمس و سلطان و اشرف باقي ماند و جزء نام خانوادگي آنها شد. از مراسم عزاداري آن بود که طبقي را پر از بوته هاي خار مي کردند و دو طفل خردسال را در آن طبق مي گذاشتند و مي خواندند؛ دو طفل زير بوته خاري/ پيدا نموده زينب از زاري... حکايت از آن داشت که پس از شهادت امام حسين(ع) و آتش زدن خيمه ها بچه ها به صحرا گريختند، دو تا از بچه ها که گم شده بودند در زير بوته خاري پيدا شدند. شب هاي محرم و نيز در روزها به عزاداران طعام مي دادند. طعام بيشتر آبگوشت بود که گوشتش را کساني نياز مي کردند.

روضه خوان ها مجالس زيادي داشتند زيرا سقاخانه ها زياد بود و آنها را دعوت مي کردند. آنها هم روضه هاي مختصري مي خواندند تا بتوانند به مجلس ديگر بروند گاهي وقت ها وعاظي هم از جاي ديگر. در ميان روضه خوان ها هم کساني قدرت واعظي داشتند مثل مرحوم حاج محجوبي و آقاي آقاعلي کشفي. روضه خوان ها شاگردي داشتند که در اواخر منبرشان مي ايستادند و در خواندن اشعار با روضه خوان هم آواز مي شدند. اينها را پيشخوان مي گفتند. اين پيشخوان ها بعداً خودشان روضه خوان مي شدند.

دسته اي هم بود که همه از تجار بودند. اينها گوشه اي از سينه خود را عريان مي کردند و با يک دست به سينه مي زدند و مي خواندند اول به مدينه مصطفي را صلوات/ دوم به نجف شير خدا را صلوات/ در کرب و بلا به شمر ملعون لعنت / در طوس غريب الغربا صلوات... سپس آرنج هايشان را به هم مي زدند و يا حسين مي گفتند. اين دسته را خودشان دسته بزرگ مي گفتند و عوام به آنها تليتي ها (تريدي ها) مي گفتند.

تابستان ها دو سه تن از آقايان روي حياط چادر مي زدند ولي در مواقعي که هوا سرد بود به اطاق ها مي رفتند. عزاداري دهه اول با مراسم شام غريبان تمام مي شد. شام غريبان شب يازدهم محرم است. روز سيزدهم جنازه اي را با چند نفر قاري به راه مي اندازند که نماد جنازه امام عليه السلام بود. روز عاشورا هم چند نفر لباس عربي مي پوشيدند. هر کدام با يک بيل که اينان نماد قبيله بني اسد هستند که با لهجه عربي مي خواندند الله الله حسين وينه يعني حسين کجاست و بيل هاي خود بر زمين مي زدند. بني اسد قبيله اي بوده است در همان نزديکي کربلا. اينان بعد از ظهر عاشورا آمدند و اجساد شهدا را به خاک سپردند. در زمان رضاشاه اين عزاداري به اين صورت از طرف دولت ممنوع شد. من خودم ديدم که در محله صوفيان ايستاده بودم. پاسبان هاي سوار را ديدم به يک دسته سينه زن حمله کردند و آنها را متفرق نمودند. در اولين محرم پس از 1320 که دولت پهلوي سقوط کرده بود باز هم دسته ها و روضه ها داير شد.

کïتل؛ تعزيه متحرک است. وقايع کربلا با همان وضعي که در تعزيه بود به حرکت درمي آمد و هرکس نقش خود را ايفا مي کرد. باري من بنا به نذر مادرم زنجيرزن بودم. روز اول ذکرمان اين بود که ماه محرم رسيد/ پرده صبرم دريد. من مي خواندم پرده سبزم دريد. يک روز من و پسرعمه ام که او هم زنجيرزن و مواظب من بود در اثر به هم خوردن هوا به خانه مي آمديم به شهر فرنگي رسيدم. که ميان دالان کاروانسرايي بساط برپا کرده بود. ما پولي داديم و نگاه کرديم چنان محو تصاوير شده بوديم که وقتي تمام شد هوا هم صاف شده بود، آسمان بهاري بود و زود ابرش پراکنده شد.
از فراموشان مباد آن کس که از ما ياد کرد
عبدالمحمد آيتي را هر کس به طريقي مي شناسد. از همان روزي که از بروجرد راهي حوزه علميه قم شد تا علوم ديني را بياموزد سرنوشت بر پيشاني اين جوان سرشار از اميد داستان هاي بسيار نوشت. هنوز به قم نرفته بود که در همان بروجرد عمامه بر سر نهاد زيرا کسي از علماي بروجرد گفته بود؛ «هر کس سيوطي بخواند بايد عمامه بر سر بگذارد.»

در قم واعظي بود به نام ارباب اشراقي که آيتي فريفته منبر او شد و خودش مي گويد؛ «از آنجا بود که منبري شدم. مي خواستم به جاهايي بروم که واعظان ديگر نمي رفتند.» آن زمان در ده دورافتاده يي روضه خواند. «روي بسته رختخواب به جاي منبر نشستم و مطلبي در رد عقايد داروين بيان کردم. چند کلمه يي هم روضه خواندم که اصلاً به مذاق دهاتي ها خوش نيامد... همان جا دانستم کارم نگرفته و فوراً به بروجرد بازگشتم.»

بعدها آيتي توسط مرحوم فاطمي در جامعه وعاظ تهران عضو مي شود و به تهران مي آيد.

در سال 1324 به دانشکده معقول و منقول- که رئيس آن بديع الزمان فروزانفر بود- وارد شد. خود مي گويد اين فصلي جديد در دفتر زندگي اش بود. همان جا بود که درهاي جديدي روي اين جوان بروجردي باز شد. تهران آن روزها، فضايي بود متفاوت با آنچه عبدالمحمد سابقاً تجربه کرده بود. تهران پر بود از شاعران، اديبان، روشنفکران و جريان هايي که آيتي به مرور با آنها آشنا شد، انديشه ها، شعرها و نوشته هايشان را خواند و راه خود را در اين ميان در پيش گرفت. در همان دوران احمد شاملو که آن روزها شعري متفاوت از ديگران مي گفت و با آن شخصيت کاريزماتيکي که در ميان جوانان و روشنفکران پيدا کرده بود مجله يي به نام « بامشاد» را سردبيري مي کرد و آيتي در آن مطلب مي داد و در مجله يي ديگر به نام « آشنا» با شاملو همکاري داشت.

با سايه، يا به گفته خودش «خاتم غزلسرايان زبان فارسي» و «از پيشگامان شعر آزاد نيمايي» از پنجاه و اندي سال پيش آشنا شد، از طريق کسرايي. همان سال ها هم نقدي بر چاپ اول سياه مشق سايه مي نويسد؛ «نقدم انتقادي بود نه غرض آلود و سايه با آن بردباري اش رابطه اندک دوستي اش را با من نبريد حتي چاپ آخر سياه مشق را هم برايم فرستاد.» آيتي بر آن است که شعر سايه اگر چه مضمون سياسي دارد در هاله يي از ذوق پوشيده است.

همان روزهاست که با مهدي اخوان ثالث « در يک صف حقوق در وزارت کار» آشنا مي شود. «هر دو از صف بيرون آمديم و در سالن قدم زديم. اخوان گفت شعر جديدم را ديده يي؟ و برايم آن را خواند؛

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت/ سرها در گريبان است

به گفته خودش فروغ فرخزاد را يک بار بيشتر نمي بيند اما هميشه شعرهاي فروغ برايش يادآور همان ديدار است «دست هايم را در باغچه مي کارم/ سبز خواهم شد مي دانم مي دانم.»

با الف. بامداد، سايه، زهري، کسرايي، شاهرودي و اخوان ثالث هم دوره بود و آمد و شدي داشت. آيتي اگرچه به سبک کهن شعر مي گفت، عاشق قصيده بود، غزل را دوست داشت و با شعر کهن مانوس بود، اما جزم انديشي کهن گرايان آن روزگار را که شعر نو را برنمي تابيدند، نداشت. از همين رو بود که در مطبوعات به نقد و بررسي شعر نو و نيمايي روي آورد. در نقدي بر شعرهاي شاملو نوشت؛ « بامداد اگر شعر بي وزن مي گويد هزار نکته باريک تر از مو آنجاست.» و وقتي شاملو « برف نو برف نو سلام سلام/ بنشين خود نشسته يي بر بام » را سرود، نوشت « آنها که مدعي نوشتن شعر سفيد هستند اگر توانستند شعر کلاسيک را به اين فصاحت و بلاغت بسرايند، حلال شان باد.»

بسياري او را از کساني مي دانند که سهم بزرگي در معرفي شعر نو به اديبان کهن گرا داشته است.

در آن دوران جريان هاي فکري بسياري در ايران وجود داشت؛ جريان هايي که يا روي به دين داشتند و از تجدد و هرگونه نوگرايي برمي آشفتند و يا روشنفکري را طرد دين مي دانستند و براي آن هويتي قائل نبودند. اما کساني چون آيتي در اين ميان هم روي به دين داشتند و هم از قافله روشنفکري جا نماندند.

آيتي سال هاست در کنج عزلت خود به دور از شهوت نام و دغدغه نان عهدي با قلم دارد هرگز در ميانه درگيري هاي روزمره عالمان و اديبان نبوده است و راهي مستقل پيموده است. از آن رو است که کمتر در محافل روشنفکري نامش بر سر زبان هاست، در ميان عالمان دين مدار هم صاحب شهرت نيست و در پي آن هم نبوده است.

آيتي نه از آن دست جزم انديشان است که براي فرهنگ و انديشه قلمرويي قائلند و بقعه يي ساخته اند و نه ناچار به سنت گردن نهاده. امروز هستند کساني که معتقدند زمانه آثار قدما به سر رسيده و ترجمه اين آثار کار عبثي است، دچار همان جزم انديشي سنت گرايان شده اند و تنها آنچه از روشنفکري که ريشه در غرب دارد را مي پذيرند و جز آن را ناديده مي گيرند فارغ از آنکه فرهنگ ايران فردا بخشي از اعتبارش بسته به همين آثار است.

---

آيتي در سه حوزه ادبيات، تاريخ و مذهب دست به ترجمه هاي متنوعي زده است. او ترجمه هايش را با ادبيات آغاز مي کند. باتلاق اثر ميکا والتاري اولين ترجمه او است که در سال 1341 در کتاب هفته کيهان منتشر شد. کشتي شکسته تاگور را انتشارات فرانکلين در سال 1344 به چاپ رساند. کالسکه زرين، برادران گريم (انتشارات نيل 1345) و آثار مهمي از ادبيات عرب که تا امروز هم تنها ترجمه هاي معتبر اين آثار کلاسيک است؛ معلقات سبع، الغفران ابوالعلا و غزل هاي ابونواس.

بعدها بيشتر به ترجمه آثار تاريخي پرداخت؛ تاريخ فلسفه در جهان اسلامي اثر حنا الفاخوري و خليل الجر، درباره فلسفه اسلامي اثر ابراهيم مدکور. اين دو اثر که شايد امروز کمتر به کار متخصصان و تاريخدانان بيايد تا مدت ها تنها منبع و ماخذ بود و مورد استفاده دانشگاهيان.

تاريخ العبر ابن خلدون را شاهکار ترجمه هاي آيتي در حوزه تاريخ مي دانند که از سال 1363 تا 1371 توسط پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي در شش جلد منتشر شد. اما ترجمه او از قرآن کريم که آيتي را بيشتر به آن مي شناسند؛ ترجمه يي که به او چنين لقب داده است؛ « آيتي مترجم قرآن». استاد آيتي پيش از انقلاب به اين ترجمه دست زد. همان سال ها بود که دختر آيتي، پريدخت در فعاليت هاي سياسي آن دوران کشته شد. آيتي به گفته خودش چنان دچار اندوه و ترديد شد که قرآن را به دست گرفت تا با ترجمه آن اندکي آرام گيرد. اما چاپ اين کتاب سال ها بعد از انقلاب (1367) توسط انتشارات سروش منتشر شد. اين ترجمه نه تنها به دليل اينکه ترجمه يي از کتاب بزرگي چون قرآن است، بلکه به اين دليل که آغازگر رويکردي نوين به ترجمه قرآن بود، بيش از ديگر آثار آيتي را در ميان عامه مردم مطرح کرد. ترجمه آيتي از قرآن را آغازگر نگرش ادبي به زبان قرآن مي دانند. او پيش از اين با تسلط بر زبان عربي، نثر جاهلي، ميانه و معاصر، وسعت دانش خود در زبان و ادبيات عرب را نشان داده بود. با ترجمه معلقات سبع، که اشعاري از زبان دشوار عصر جاهلي عرب است تا الغفران ابوالعلا که از جمله آثار کلاسيک و مهم ادبيات عرب است و بعدتر با ترجمه رندا، بيست داستان از نويسندگان معاصر سوريه - البته آيتي کمتر به سراغ ادبيات معاصر عرب رفته - نشان داد بر سه مقطع مهم زبان عربي مسلط است. و حالا با ترجمه قرآن کريم به عنوان يک نثر ادبي رويکردي نو در ترجمه اين کتاب مقدس برمي گزيند. پيش از اين ترجمه، ترجمه هاي ديگر بيشتر تحت اللفظي و تنها به عنوان يک کتاب صرفاً مذهبي بود اما ترجمه آيتي نشان مي دهد او اين کتاب را نه تنها به عنوان کتابي مقدس بلکه به عنوان يک اثر ناب از ادبيات عرب شناخته و ترجمه کرده است؛ ترجمه روان که به جاي مشتي کلمات توخالي و مرده به زباني تراش خورده و ساده نوشته شده که در عين حال مفاهيم فلسفي و تاريخي قرآن را نيز از نظر دور نداشته است. از اين رو ترجمه او از اولين ترجمه ها به زبان فارسي امروز و اولين گام ها به سوي نوگرايي به سوي ترجمه قرآن است. از دوران قاجار تمام ترجمه هاي قرآني در بستر زبان کهن گرا نگاشته مي شدند. ترجمه مهدي الهي قمشه اي را نخستين ترجمه به زبان فارسي معيار امروزي مي دانند که البته وجه کهن گرايي در آن غالب است. پس در حقيقت ترجمه آيتي از قرآن اولين ترجمه مدرن است به زبان معيار و روان امروزي. کثرت ترجمه هاي قرآني از اين پس به قدري است که اهالي فن، معتقدند اين کثرت و تنوع به راهي جز تشتت نمي رود. از اين رو بسياري از اين ترجمه ها تنها نسخه يي ديگر از ترجمه هاي موجود است که فقط در واژه گزيني و گاهي نيز در برخي از اسلوب هاي روساختي تفاوت دارند و به لحاظ ريخت شناسي مانند هم هستند.

ترجمه هاي متعددي چون ترجمه مرحوم الهي قمشه اي، عبدالمحمد آيتي، زين العابدين رهنما، بهاءالدين خرمشاهي، مرحوم فولادوند، ابوالقاسم پاينده و آيت الله ناصر مکارم شيرازي از قرآن در دست است که هر يک به نوبه خود برجسته اند اما برخي ترجمه هاي جديد که همان راه پيشين را پيموده اند، به زعم اهالي فن تنها تکرار مکررات است بي آنکه چيزي به ترجمه هاي پيشين بيفزايد، آن هم با کمتر بهره يي از مقدمات ترجمه.

اين جريان تا به آنجا پيش رفته که دکتر آذرتاش آذرنوش

- محقق و نويسنده برجسته ادبيات عرب- معتقد است ديگر بايد ترجمه يي رسمي از قرآن با اجماع اهالي فن از هر دانشي ارائه شود تا ديگر بيش از اين شاهد انتشار ترجمه هايي از اين دست نباشيم.در اين ويژه نامه به مسائل و موضوعات مطرح در حوزه ترجمه هاي قرآن کريم از پيدايش اولين ترجمه هاي قرآن، ترجمه پذير بودن يا نبودن قرآن، راهي که ترجمه هاي قرآن تا امروز پيموده است، پرداخته ايم، با محوريت آثار و ترجمه برجسته استاد عبدالمحمد آيتي از قرآن.

اولين ويژه نامه فرهنگ در سي ام دي ماه درباره استاد ابوالحسن نجفي منتشر شد. قرار بود ماهي يک شماره ويژه نامه فرهنگ منتشر شود که به علت بستري شدن استاد آيتي در بيمارستان و خواست ايشان انتشار آن به اين روز موکول شد.

به ديدارش که رفتيم، مي گفت براي من چهره مرگ زيباترين چهره هاست اما در همان حال شعر فروغ را زير لب زمزمه مي کرد؛

دست هايم را در باغچه مي کارم

سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم

و پرستوها در گودي انگشتان جوهري ام تخم خواهند گذاشت

از کسي گله نداشت، از روزگار مي گفت؛ « ديدارها آنقدر دير مي شود که دوستان يکديگر را فراموش مي کنند، از هم مي گريزيم. به قول ايرج ميرزا؛ کتاب ار هست کمتر خور غم دوست.» و گفت؛ «تنها دوستي که تحمل يک سالخورده را دارد کتاب است. واي به حال پيري که از کتاب بيزار باشد.

ميزي دارد ساده مملو از کتاب ها و کاغذ هايي که هرگاه تواني در بدن اين پير سالخورده باشد او را پشت آن مي بيني که مي نويسد و مي خواند. خودش به شوخي مي گويد مرا به اين ميز لحيم کرده اند.

روي ديوار کنار هر دو ميز کارش در فرهنگستان و خانه کوچک و قديمي اش نوشته است؛

از فراموشان مباد آن کس که از ما ياد کرد

شيما بهره مند - پروانه وحيدمنش
گفت وگو با دکتر عبدالکريم سروش
بر شانه غول ها ايستاده ايم


شيما بهره مند - پروانه وحيدمنش

با استاد عبدالکريم سروش درخصوص قرآن کريم، ترجمه پذيري آن و ترجمه قرآن استاد آيتي به گفت وگو نشستيم.

---

- پيش فرض هايي که ترجمه قرآن و به طور کلي متون مقدس را امکان پذير مي سازند چيست؟

سوال شما سوال بسيار مهمي است و در بطن خود يک پاسخ مستتر دارد و آن اينکه ترجمه محتاج به پيش فرض است و اين سخن بسيار استواري است. هيچ مترجمي مخصوصا مترجم متن هاي مقدس و کلاسيک و مهم نمي تواند بدون پيش فرض ترجمه را آغاز کند. غرض از پيش فرض اينجا صرف اطلاعات زباني نيست. اين بديهي است که مترجم بايد زبان مقصد و مبدأ را به خوبي بداند. ادبيات هر دو زبان را مطالعه کرده باشد و در آنها چيره دست باشد. و اينکه در کشف معاني لغات و عبارات بايد حداکثر دقت را به کار ببرد و از اهل فن استفاده بجويد، ترديدي نيست. اما داشتن پيش فرض، مطلب ديگري است و آن نگاهي است که مترجم به متن دارد و رأيي که درباره زبان دارد. منظور خود را با ذکر مثالي مستقيم آشکار تر مي کنم؛ بپردازيم به ترجمه قرآن- بحث اصلي ما- بنده معتقدم که هر مترجم و هر مفسري (هر ترجمه يي تفسيري است منتها تفسير مفصل و مختصر داريم و هر ترجمه يي تفسير مختصري است) بايد تکليف خود را روشن کرده باشد که با چه متني روبه رو است و اين متن از چه زباني برخوردار است. در مورد قرآن في المثل مترجم بايد پيشاپيش براي خود معلوم کرده و داوري کرده باشد که آيا زبان قرآن يک زبان عرفي است يا زبان فني. منظور من از زبان فني مثلاً زبان حقوقي، فلسفي و علمي است. در حالي که زبان عرفي هيچ يک از اينها نيست اما مي تواند در مواردي و مواضعي شامل آنها هم باشد و اين نقطه عزيمت مهمي است. من شخصا خود هيچ گاه قرآن را به تمامي ترجمه نکردم اما پيش آمده که پاره يي از آن را ترجمه کردم و البته به ترجمه هاي ديگران نيز فراوان نظر افکندم. در ترجمه ها و در تفسيرها هميشه به همين نکته دقت مي ورزيدم که آيا مترجم و مفسر زبان قرآن را زباني فني در نظر گرفته يا يک زبان عرفي. من معتقدم که در ترجمه قرآن بايد پيش فرض مترجم اين باشد که زبان يک زبان عرفي است. و پيامبر يا خداوند به زبان متخصصان سخن نگفته. و اصطلاحات فلسفي، حقوقي و... به کار نبرده. آيا نبايد براي ما اين نکته آموزنده يي باشد که در سراسر قرآن يک بار کلمه وجود، جوهر، ماهيت و تعابيري که حقوقدانان بعدها پديد آورده اند به کار نرفته است و مخصوصا کلمه حق در قرآن به معناي حقوقي آن به کار نرفته است. اينها نکته هاي فوق العاده مهمي است که اگر ما به آنها دقت نکنيم به خطاهاي بسيار درخواهيم غلتيد.زبان قرآن به گمان من يک زبان عرفي است. زبان عرفي مي تواند شامل مبالغه، مجاز، ضرب المثل، تلميحات و اشارات به گفته هاي ديگران باشد. شامل فنون بلاغي و بازي هاي زباني و شيوه هاي خطابي باشد و همه اينها به خوبي در قرآن يافت مي شود. شما هيچ گاه در يک کتاب فلسفي اشاره به يک ضرب المثل را نمي بينيد. هيچ وقت در يک کتاب حقوقي از مجاز استعاره، شعريات و ذوقيات و خطابيات استفاده نمي کنيد. اما در زبان عرفي همه اينها هست و جايز است و بر رنگارنگي زبان و نفوذ آن تاثير بسياري مي گذارد و به همين سبب به گمان من پيش فرض يک مترجم قرآن بايد وجود چنين زباني باشد. در زبان فارسي من دو ترجمه خوب را در دوران پس از انقلاب مي شناسم که به اين شرط حقاً وفا کرده اند ؛ يکي ترجمه آقاي بهاءالدين خرمشاهي و ديگري عبدالمحمد آيتي که بعداً درباره اين دو صحبت بيشتري خواهم کرد.

-اگر زبان کتاب مقدس ر ا امري عرضي بدانيم، محدوديت هاي زباني بر مضمون الهي نازل بر قلب رسول چيست؟

من عرضي را در مقابل ذاتي بکار برده ام، آن هم نه به مفهوم ارسطويي کلمه بلکه به معنايي که خودم در مقاله «ذاتي و عرضي در اديان» آورده ام. غرض از «عرضي» يعني آن چيزهايي که اينک هستند ولي مي توانستند نباشند و غرض از « ذاتي» يعني آن چيزهايي که هستند و نمي توانستند نباشند. بسياري از چيزها را در قرآن داريم که عرضي به معنايي که گفتم هستند. يعني مي توانستند آن گونه نباشند و چيز ديگري به جاي آنها بنشيند. مثل ذکر جنگ ها. اگر جنگ هايي که در زمان پيامبر واقع شد، واقع نمي شد يا به گونه ديگري واقع مي شد، نقل ها و حوادث ديگري در قرآن مي آمد. در صدر عرضيات، زبان قرآن است که زبان عربي است. بسيار بديهي و روشن است که اگر پيامبر اسلام در جاي ديگري غير از عربستان مبعوث مي شدند مثلاً در يونان، آلمان يا چين، زبان کتاب شان فرق مي کرد. همان طور که زبان کتاب عيسي(ع)، سرياني بود و زبان کتاب موسي(ع) عبري بود و چه از اين طبيعي تر و مقبول تر. پس زبان قرآن به اين معنا عرضي است، يعني مي توانست به جاي اين زبان، زبان ديگري باشد اگر پيامبر عرب نبودند. اما اين عرضي بودن به معناي غيرمهم بودن نيست. حالا که زبان قرآن عربي و عرضي است البته مهم است و بايد نهايت کوشش مان را در درک اين زبان و نشاندن آن در جاي خود داشته باشيم،آن رأيي که من در باب عرفي بودن زبان آوردم به تمام زبان ها اطلاق مي شود يعني در تمام زبان ها؛ زبان آلماني، فارسي و يوناني و... زبان عرفي و تخصصي داريم و اين يک حکم فلسفي و زبان شناسانه درباره زبان است. اما «عرضي بودن» مربوط به خصوصيت اين کتاب يا آن کتاب مي شود.علي اي حال امروز که ما زبان قرآن را عربي مي يابيم بايد بهترين جهد را بکنيم براي اينکه اين زبان را نيکو بشناسيم تا بتوانيم بهترين ترجمه را از آن ارائه کنيم. بگذاريد در اين جا نکته يي را اضافه کنم که گمان مي کنم نکته مهمي است. بسياري گمان مي کنند که با ترجمه کردن، ما هميشه چيزي را از دست مي دهيم. من اين را قبول دارم که هيچ زباني را به طور تام و تمام نمي توان به زبان ديگري ترجمه کرد. زبان ها ويژگي هايي دارند که به سبب آن به سادگي به زبان ديگري قابل تبديل نيستند.

اين حرف درست است اما بدون تکمله يي کامل نيست و آن اين است که ما در ترجمه چيزهايي هم به دست مي آوريم و اين نکته دوم بسيار مهم است. ما نبايد پشيمان يا پريشان باشيم ازاينکه مجبوريم دست به ترجمه ببريم چرا که با ترجمه نه فقط چيزي را گاهي از دست مي دهيم بلکه چيزهايي را هم به دست مي آوريم و در اين جا برد و باختي توام باهم صورت مي گيرد. من معتقدم که ما ايراني ها و فارسي زبانان در فهم قرآن، اگر به ترجمه هاي فارسي مراجعه کنيم موفق تريم تا به تفسيرهاي عربي. زبان هر قومي چنان با جان و روان آنها همبستگي دارد که هيچ مطلبي را در هيچ زباني آنچنان نمي فهمند که در زبان مادري شان درک مي کنند.

به علاوه گاهي در زبان اصلي مطلبي به نحو مبهم و پيچيده و تو در تو و تيره بيان شده اما مترجم مي تواند براي مفهوم کردن آن در زبان ديگر از فنوني استفاده کند که آن غموض و تيرگي را از بين ببرد. مثالي مي زنم؛ خود آلماني ها مي گويند اهميتي را که هايدگر بيرون آلمان دارد هيچ گاه در آلمان نداشته است چرا که زبان اين فيلسوف چنان تو در تو و گاه چنان مغلق و نامفهوم است که اهل زبان از خير خواندنش مي گذرند اما مترجمي که آن را به زبان انگليسي، فرانسوي و هر زبان ديگري برمي گرداند نهايت دقت را مي ورزد براي اينکه مراد فيلسوف را در زبان دوم و سوم به مفهوم ترين وجه بيان کند. چنان که حتي خود فيلسوف هم نتوانسته آن را چنان بيان کند. اين است که مي گوييم در ترجمه، گاهي چيزهايي به دست مي آيد که چيزهاي از دست رفته را جبران مي کند. من معتقدم ما فارسي زبانان بايد آشنايي مان را با قرآن فارسي بيشتر کنيم. حتي ادعاي من بالاتر از اين است، ما اگر از ابتداي آشنايي با اسلام - از 13 قرن پيش - قرآن را به فارسي مي خوانديم اسلام ما متفاوت بود با اسلامي که امروز داريم. غرض از تمام اين حرف ها اين است که جهد مترجمان قرآن را کوچک نگيريم. آنها کار عظيمي مي کنند و اين کار عظيم برکات عظيمي خواهد داشت. از خشنودي هاي من اين است که بعد از انقلاب اسلامي جهد و جهاد در راه ترجمه قرآن به فارسي شتاب بسيار گرفته. مي دانم که در اين ميدان برخي ها براي شهرت گام نهاده اند اما جمع کثيري از سر حسن نيت، طهارت نفس و ارادتي که به پيامبر و ديانت و شريعت شان داشتند به اين کار اهتمام ورزيدند. ما اکنون ترجمه هاي متعددي از قرآن فارسي در دست داريم که نقصان هاي يکديگر را مي پوشانند و کمالات يکديگر را تکميل مي کنند. اکنون جوانان ما مي توانند بسي بهتر از گذشته با ادبيات قرآني و جهان بيني آن آشنا شوند. پس بهترين حرمتي که ما به جهد اين مترجمان ارجمند مي توانيم بگذاريم خواندن آثار آنان و نزديک شدن به جهان بيني قرآن است.

-اگر معتقد به رهيافتي تاريخي به قرآن باشيم، آيا مي توانيم خطا پذيري معرفت ديني را به قرآن نيز بسط دهيم؟

معرفت ديني که قطعاً خطا دارد. گاه در قرآن مشاهده مي شود که پاره هايي از ظواهر آيات قرآني با معارف بشري تعارض دارد؛ خواه با معارف فلسفي، علمي و خواه با معارف تاريخي و اين نکته يي است که از ديرباز مورد توجه بوده است. حال تفسيري که از اين تعارض مي شود متفاوت است. کساني از گذشته هاي دور مانند زمخشري در تفسير خودش و جمع کثيري از معتزله و در جهان جديد کساني چون دوست عزيز ما جناب آقاي خرمشاهي و پاره يي از مفسران عرب معتقدند که اين خطاها در قرآن هست اما از باب همگامي و همراهي با مردمان جاهل دوراني است که قرآن در آن زمان نازل شده است. اين يک نوع تحليل است. کسان ديگري هستند که معتقدند که به هيچ وجه چنين نيست و اين تعارض ظواهر فقط ظاهري است و اگر به عمق معنا برويم مي توانيم رفع تعارض کنيم. کساني معتقدند که براي رفع تعارض بايد به تاويل دست ببريم چنان که مرحوم طباطبايي چنين مي کردند. کسان ديگري معتقدند که اين تعارض ها وجود دارد و غيرقابل انکار است ولي اساساً چون قرآن کتابي علمي يا فلسفي نيست آنها را نبايد مهم شمارد و پيام قرآن در جاي ديگري است و به تعبير مفسرين «خذ غايات و اترک مبادي» يعني به مقدمات توجه نکنيد و به مراد توجه کنيد، شبيه آن چه که مولانا در مثنوي آورده است که گندم را از پيمانه برگيريد و به خود پيمانه و قالب و شکل آن کاري نداشته باشيد.

- از آنجا که مترجم بايد با نويسنده يک اثر در عرصه هايي چون زمان، مکان، فرهنگ و... هم افق باشد، آيا اين به معني دخالت دادن عقايد کلامي مترجم در ترجمه نيست؟

مسلماً همين طور است و اين هيچ عيبي نيست، عيب آنجاست که شخص نقادانه عمل نکند وگرنه چنان که من در نوشته هايم آورده ام؛ تمام تفسيرها تفسير به راي است و ما تفسير بدون راي نداريم. ولي معناي اين حرف اين نيست که تمام تفسيرها درست اند، چرا که تمام راي ها درست نيستند. ابتدا مترجم بايد آراء پيشين خودش را تنقيح کند و آنگاه با يک ذهن پر و آگاه از درونمايه خود وارد عرصه تفسير شود. آنهايي که مي گويند ذهن خود را خالي کرده اند به واقع خالي نکرده اند، بلکه از پر بودنش آگاهي ندارند. چگونه مي شود آدمي با ذهن کاملاً خالي وارد تفسير قرآن شود؟،

اما بايد تحميل بر قرآن نکنيم. بگذاريد در اينجا نکته يي را تذکر بدهم که شايد مورد غفلت واقع مي شود؛ علم تفسير مانند هر علم ديگري، يک علم جمعي است. من به منزله يک مفسر با همه آراء پيشيني که دارم وارد تفسير قرآن مي شوم، سعي مي کنم چيزي را بر قرآن تحميل نکنم، سعي مي کنم نهايت دقت را بکار بندم تا خطايي نکنم و خدايي ناکرده آن خطا را به پاي قرآن ننويسم. ولي تفسير من که تمام علم تفسير نيست. حرف هاي من يک راي است. مفسر ديگر به شيوه ديگري و با پيش فرض هاي ديگري وارد مي شود. مفسر سوم همين طور، مفسر دهم هم همين طور و...

علم تفسير در واقع، مجموع اجتهاداتي است که مفسران مي کنند. اين کافي نيست که شما به من بگوييد مواظب باش به خطا نروي يا تفسير به راي نکني، چرا که علم تفسير عبارت نيست از سخنان من. همان طور که علم فقه عبارت از آراء و فتاواي شيخ طوسي نيست،علم تفسير نيز فقط آراء و فتاواي فخرالدين رازي يا علامه طباطبايي نيست. مفسران عديده داشته ايم و مجموع اينها را که نگاه کنيم مي توانيم به يک تفسير نسبتاً مطلوب در حد طاقت بشري برسيم. لذا از اين نبايد ترسيد که مفسران پيش فرض هايي دارند، از اين بايد ترسيد که راي يک مفسر مساوي با کل علم تفسير شمرده بشود يا باب تفسير جمعي بسته شود. از اين بايد ترسيد که علم تفسير را از جمعي بودن بيندازيم . اين ناصواب است. اما همين که باب را باز بگذاريم تا کساني که تخصص لازم را دارند وارد اين عرصه بشوند و راي خودشان را عرضه کنند رفته رفته ما به کمال مطلوب نزديک مي شويم.

آراء شاذ و نامقبول رفته رفته تراشيده مي شوند و به کناري افکنده مي شوند. در ترجمه هم همين طور است. ترجمه هاي بسياري به بازار عرضه مي شود رفته رفته چند ترجمه نيک از آن ميان سر بر مي آورد. هيچ ترجمه يي بهترين ترجمه نيست و اين جهد و جهاد بايد ادامه پيدا کند. در قرن هيجدهم مرحوم شاه ولي الله دهلوي - که از علماي بزرگ اهل سنت و ساکن هند بود و فارسي هم نيکو مي دانست - ترجمه فارسي از قرآن عرضه کرد که ترجمه دقيقي است. من چند سال پيش عزم کردم که ترجمه ايشان را تصحيح و چاپ کنم ولي کسي به من گفت که او هم مشغول همين کار است، لذا من قلم بر زمين نهادم. ولي تا امروز هم اثري از انتشار اين ترجمه نيست. و اي کاش کسي آن را به دست بگيرد و منتشر کند.

اکنون دو قرن از اين ترجمه مي گذرد. اين همه ترجمه فارسي بعد از آن به بازار آمده.شما مي توانيد با مراجعه به اينها پيشرفت امر ترجمه را ببينيد و اينکه چقدر در اين زمينه خوب کار شده و جلوتر آمده ايم و ان شاء الله جلوتر هم خواهيم رفت. و اين نيست مگر به برکت کار جمعي در اين زمينه.

علم هميشه يک حرکت جمعي و جاري است و محصور به فعاليت هيچ تک نفري نيست.

- از ديدگاه شما آيا مترجم يک کتاب مقدس بايد به آن اعتقاد داشته باشد؟ آيا تدين و اعتقاد مترجم يک متن مقدس تاثيري در ترجمه او دارد؟

مسلماً تاثير مي گذارد. يعني اينکه مترجم به آنچه ترجمه مي کند اعتقاد داشته باشد يا نه خودش يکي از پيش فرض هاي اوست. اما اينکه بايد اعتقاد داشته باشد نه، بايدي وجود ندارد. قرآن را خود پيامبر ابتدا بر کساني مي خواند که اعتقادي به خدا و پيامبر نداشتند ولي بالاخره اين کلام را به گوش آنها مي رساند تا بفهمند و ايمان بياورند. لذا خواندن قرآن، فهميدن، ترجمه و تفسير قرآن هيچ کدام متوقف بر اين نيست که کسي لزوماً ايمان و اعتقاد به پيامبر اسلام و خداي او داشته باشد. اما وقتي که اين ايمان در ميان آمد تفاوت هايي در امر ترجمه و تفسير پيدا خواهد شد. قرآن مي گويد که در آن هيچ اختلاف و تناقضي نيست حال آنکه يک نفر که به قرآن ايمان دارد مسلماً در مقام تفسير خواهد کوشيد که اگر تناقضي ببيند رفع تناقض کند. اما يک غيرمعتقد بسيار راحت مي تواند تناقض هايي را در قرآن نشان داده و حتي آنها را دليل بر بطلان اين مکتب بگيرد اما باز نکته قبلي ام را تکرار مي کنم؛ تفسير فقط ملک مفسران مومن نيست. علم تفسير علمي جمعي و جاري است و هم مومنان و هم غيرمومنان مي توانند به آن روي بياورند و در آن زمينه توليد معرفت کنند. من جايي هم نوشته بودم که دين کالايي نيست که فقط به عاشقان سپرده شده باشد. عاشقان يک دسته از خريداران و مصرف کنندگان اين کالا هستند. غيرعاشقان هم حق دارند که اين کالا را خريداري و مصرف کنند. و در آن به ديده انصاف و عنايت بنگرند. لذا تفسير مومنانه داريم و تفسير غيرمومنانه نيز داريم. اتفاقاً به نظر من مومنان بايد به تفسير هاي غيرمومنانه هم توجه کنند. چون آنان چيزهايي مي بينند که عاشقان نمي بينند. چنان که سعدي گفت؛

از صبحت دوستي برنجم / کاخلاق بدم حسن نمايد

عيبم هنر و کمال بيند/ خارم گل و ياسمن نمايد

کو دشمن شوخ چشم چالاک / تا عيب مرا به من نمايد؟

دشمن هيچ حسني نداشته باشد اين حسن را دارد که گاهي نقصان ها را بزرگ مي کند، ناديدني ها را مي بيند و برجسته مي کند و بر آنها انگشت تاکيد مي گذارد و در علم تفسير که علم جمعي و جاري است همه اينها جاي دارد.

-چه مسائل و پارامترهايي در آيات متشابه قرآن بايد مورد توجه قرار بگيرند؟

بحث از آيات محکم و متشابه بحث فوق العاده دشوار و طولاني است. البته من اينجا نظر خودم را مي گويم. بعضي ها معتقد ند که يک دسته از آيات به صورت متشابه نازل شده اند و دسته يي ديگر از آيات نيز به صورت محکم نازل شده. يعني اين محکم و متشابه بودن را آيات از پيش خود و بر پيشاني خود دارند. من حقيقتاً چنين تصوري و چنين درکي از مساله ندارم. من معتقدم که محکم و متشابه در جريان فهم قرآن پديد مي آيد؛ يعني وقتي که من شروع به فهميدن اين متن مي کنم براي من پاره يي از آيات متشابه مي شوند و پاره يي از آيات محکم در قرون مختلف محکمات و متشابهات جاي خود را با هم عوض کرده اند و اصلاً اين تنها قرآن نيست که محکم و متشابه دارد؛ کتاب حافظ هم محکم و متشابه دارد، مثنوي هم محکم و متشابه دارد. کتاب انجيل و تورات هم محکم و متشابه دارد. محکم و متشابه متعلق به پروسه فهميدن است نه اينکه پيشاپيش و قبل از فهميدن در قرآن نهاده شده باشد و علامت داشته باشند، به طوري که ما بتوانيم تقسيم بندي و خط کشي بکنيم و بگوييم فلان آيات هميشه محکم اند و فلان آيات هميشه متشابه. من چنين درکي از مساله ندارم و البته آن سخن قرآني بهترين راهنماست که متشابهات را با ارجاع به محکمات بايد فهميد. هر آيه يي براي مفسري متشابه مي شود،و او مي تواند با ارجاع به بقيه آن را بفهمد. حتي در عرصه فلسفه نيز چنين است ؛ اساساً در عالم معرفت چنين است. هميشه پاره هايي ناروشن اند و پاره هايي روشن تر. ما هميشه ناروشن ها را در پناه روشن ها مي فهميم. اين يک حکم عام است که در فهم متون هم به کار مي رود و محکم و متشابه در پروسه اين فهم متولد مي شوند و نکته مهم اين است. وقتي پاي متشابهات به ميان مي آيد قصه تاويل هم به ميان مي آيد چنان که در قرآن آمده است. آنچه که من گفتم مبتني بر تئوري من در قبض و بسط تئوريک( يا هرمنوتيک) قرآن بود.

-سير ترجمه هاي قرآن را چگونه ارزيابي مي کنيد؟ آيا معتقد هستيد مکاتبي در ترجمه قرآن وجود داشته است؟

اينکه مکاتبي در ترجمه قرآن دست کم در ايران وجود داشته باشد من چنين چيزي را نمي بينم. اولين ترجمه قرآني که با آن آشنا شدم ترجمه مهدي الهي قمشه يي بود. من شاگرد دبيرستان علوي بودم. رسم نيکويي در دبيرستان علوي بود که همه دانش آموزان هر روز پيش از آغاز دروس، يک ربع ساعت قرآن داشتند. معلم خاصي بر سر کلاس مي آمد و بر حسب مورد به ترجمه يا تفسير آياتي از قرآن مي پرداخت. آقاي علي اصغر کرباسچيان نويسنده رساله مشهور توضيح المسائل، معلم قرآن ما بود. و هر روز يک ربع ساعت براي ما ترجمه و تفسير قرآن مي گفت. گاهي هم آقاي رضا روزبه مدير دبيرستان علوي که خويشاوندي سببي با مرحوم علامه طباطبايي داشت با علاقه خاصي براي ما به شرح تفسيرالميزان مي پرداخت. قرآن هاي موجود در مدرسه علوي که ما آنها را مي خوانديم ترجمه مرحوم الهي قمشه يي با خود داشت و اولين آشنايي من با ترجمه هاي قرآن اين گونه آغاز شد. اما اتفاق نيکويي که افتاد اين بود که من غزلي را در مدح مولا علي سروده بودم و به مناسبت ولادت ايشان در مدرسه خواندم و به من جايزه يي دادند که آن عبارت بود از ترجمه قرآن به قلم ابوالقاسم پاينده. اين ترجمه اکنون چندان در دسترس نيست و گمان نمي کنم که انتشار مجددي يافته باشد. اما آن زمان که من نوجواني 16 ،17 ساله بودم اين ترجمه بر من تاثير بسيار زيادي گذاشت. متن آهنگين و فارسي شيرين و فصيحانه يي داشت. مقدمه بلندي هم بر ترجمه قرآن داشت که اين مقدمه خصوصاً بسيار دلچسب بود. من به ياد دارم که در منزل مي نشستم و اين مقدمه را با صداي بلند مي خواندم و لذت مي بردم. از آنجا بود که آشنايي من با ترجمه ها آغاز شد. بعدها شنيدم که علامه محمد فرزان نقد بلند بالايي بر ترجمه آقاي پاينده نوشته و چند هزار خطا در آن ديده است. من حقيقتاً تعجب کردم که کسي که چند هزار خطا در ترجمه کسي مي بيند چرا نمي نشيند و خود ترجمه يي از قرآن فراهم نمي آورد. باري بعدها فهميدم که ترجمه آقاي قمشه يي هم ايراد بسيار دارد که بعضي از آن ايراد ها و اشکالات را خود من به دست آوردم. جناب آقاي خرمشاهي مقاله يي نوشتند و نزديک به 600 ايراد بر آن ترجمه گرفتند. بعضي از اغلاط به راستي تعجب برانگيز است که مترجمي در سطح آقاي الهي قمشه يي چطور به اين خطاها دچار شده. البته فرزند ايشان دکتر حسين الهي قمشه يي آن ترجمه را اديت کردند اما با اين حال هنوز پاره يي از اغلاط در آن وجود دارد. اما ترجمه رواني است. ترجمه آقاي معزي هم بود که تقريباً ترجمه تحت اللفظي بود و با اين احوال ترجمه يي نسبتاً دقيق بود و من بيشتر آن را به کار مي بردم. آقاي قمشه يي ترجمه تفسيري کرده بودند يعني در بسياري مواقع پرانتز باز کرده و نکاتي را براي تفصيل يا تکمله مطلب به ترجمه آيه افزوده بودند. باري بعد از انقلاب از بهترين ترجمه هايي که منتشر شد يکي ترجمه آقاي آيتي - خداوند به ايشان صحت و عافيت و عمر بلند عنايت کند- است. رواني اين ترجمه و دقتي که در آن است حقيقتاً نظر مرا جلب کرد. ترجمه هاي ديگري هم هستند، ترجمه آقاي امامي، خواجوي، فولادوند، جلال الدين فارسي، جلال الدين مجتبوي و پاره يي ديگر از ترجمه هايي که شايد اکنون به خاطر نياورم، اينها همه خوب بوده اند و وجوه نيکويي دارند اما از ميان اين همه ترجمه (که گمان مي کنم پاره يي ديگر هم در راه است ) من حقيقتاً دو ترجمه را پسنديدم. يکي ترجمه آقاي آيتي است و ديگري ترجمه جناب خرمشاهي.

فارسي اين دو ترجمه و دقت شان سطح نيکو و بالايي دارد به طوري که وقتي آنها را مي خوانيد احساس مي کنيد با يک متن روان سر و کار داريد که با شما حرف مي زند و شما را سرگردان نمي کند و به نحو وفاداري پيام مولف را به شما مي رساند. غرض من به هيچ وجه اين نيست که اين ترجمه ها بي نقص اند. ان شاءالله اين ترجمه ها کامل تر خواهند شد و احياناً اگر در آنها خطايي رفته يا بي دقتي شده با نظر اهل فن رفع خواهد شد. في المثل اخيراً توجه کردم که ايشان دو آيه ذيل را يکسان معنا کرده اند. «ولا تقتلوا اولادکم من املاق نحن نرزقهم و اياکم» و ديگري « ولا تقتلوا اولادکم خشيته املاق نحن نرزقکم و اياهم.» ترجمه اولي اين است که «فرزندانتان را به سبب فقر مکشيد. ما رازق آنها و شماييم» و ترجمه دومي اين است؛ « فرزندانتان را از ترس فقر مکشيد ما رازق شما و آنهاييم.» ديده مي شود که در اولي از فقر بالفعل و در دومي از فقر محتمل سخن مي گويد و به همين دليل در آيه اول مي گويد رازق آنها و شماييم و در دومي مي گويد رازق شما و آنهاييم. اين ظرافت ظاهراً از آقاي خرمشاهي فوت شده است. توضيحاتي که آقاي خرمشاهي در پاي ترجمه آيات نوشته اند بسيار سودمند است. مهم تر از همه اينکه اين دو مترجم بزرگ، پيش فرض شان

- گرچه بيان نکرده اند- اين بوده که زبان قرآن زباني عرفي است نه يک زبان تخصصي. خصوصاً از ميان مترجمان قرآن به فارسي که من تاکنون مي شناسم بايد بگويم که آقاي آيتي در ادبيات عرب چيره دست ترند. ايشان با تخصصاً در اين وادي گام زده اند و از اين حيث به گمان من رتبه بالاتري دارند. آقاي آيتي معلقات سبعه را - از دشوارترين اشعار و متون عربي که متعلق به دوران جاهليت است - به فارسي ترجمه کرده اند. از همه مهم تر کار کارستاني که ايشان انجام داده اند، ترجمه تاريخ ابن خلدون به فارسي است. مقدمه تاريخ ابن خلدون را سال ها قبل از انقلاب محمدپروين گنابادي به فارسي در آورد که اکنون هم موجود است. اما تاريخ شش جلدي ابن خلدون را که عربي نسبتاً دشواري دارد آقاي آيتي با همت و پشتکار بسيار به فارسي در آورده اند. و اينها همه نشان مي دهد دستي که در عربي داني و عربي شناسي دارند قوي تر از ديگران است. و آقاي آيتي در صدر ديگر دانشوران قرار دارند. باري ترجمه اي هم که ايشان ارائه کرده اند حقيقتاً ترجمه قابل اعتمادي است. اما اينکه کسي مکتب خاصي در ترجمه ايجاد يا ادعا کرده باشد من خبر ندارم و چنين چيزي را فعلاً در افق نمي بينم.

-اگر برداشتي اصولي نسبت به ارتباط زبان عربي و نص قرآن داشته باشيم، آيا اين اعتقاد اسلامي که متن قرآن را ترجمه ناپذير مي داند ادعايي جزم انديشانه است؟

پاسخ شما هم آري است و هم نه. آري به اين معنا که هيچ متني کاملاً از زباني به زبان ديگر قابل ترجمه نيست. خواه قرآن باشد خواه مثنوي و آثار شکسپير، کانت، دکارت، بو علي سينا و ديگران. اگر غرض اين است که يک ترجمه کاملاً وفادار و مطابق با نسخه اصل داشته باشيم هرگز نمي توان به اين مقصود رسيد. اما اگر غرض اين باشد که مي توان ترجمه يي به دست داد که تا حدود زيادي منعکس کننده متن اولي و اصلي باشد البته مي توان. خواه از قرآن يا حافظ و مثنوي و شکسپير و ديگران.

قصه جزم انديشي نيست. بايد تفکيک کرد که به چه معنا مي شود و به چه معنا نمي شود. بهترين دليل براي اينکه شدني است همين است که شده است. يعني ترجمه هايي از مثنوي، حافظ و از قرآن به فراواني به زبان هاي مختلف صورت گرفته و ما نمي توانيم بگوييم اين ترجمه ها به طور کلي با متن بيگانه است. به هيچ وجه اين گونه نيست. ولي اينکه ترجمه يک بار و براي هميشه صورت بگيرد و يک ترجمه، آخرين ترجمه باشد چنين چيزي نيست و نشدني است.

- اگر ترجمه خود تفسيري از کلام نويسنده است، جايگاه و تعريف واقعي ترجمه در مورد متون مقدس که داراي پيچيدگي هاي کلامي هستند چيست؟

ترجمه تفسير مختصر است. و هر تفسيري يک ترجمه مفصل است. در تفسير شما سعي مي کنيد پاره هاي مختلف يک متن را کنار هم بگذاريد يعني آنچه را که در ترجمه به طور خلاصه و (گاهي ناآگاهانه) به دست خواننده مي دهيد در تفسير باز مي کنيد. يک مفسر مي کوشد که مثلاً به شما بگويد که الله در قرآن چگونه توصيف شده است و در چه مقام هايي از آن ياد شده است. مفسر اين را به طور مبسوط مورد بحث قرار

مي دهد اما مترجم همه اينها را بايد در نظر بگيرد و نهايتاً به اين داوري برسد که آيا هر جا لفظ الله در قرآن آمده در ترجمه فارسي همان الله بگذارد يا خدا. اين يک داوري مفسرانه است که در ترجمه خود را نشان مي دهد. کساني هستند که معتقدند God در انگليسي يا خدا در فارسي همان معنا و نقشي را ندارد که الله در عربي. و اگر مترجم به اين داوري برسد ترجمه اش متفاوت مي شود. بحث از اينکه الله کيست يک بحث تفسيري است که مفسر انجام مي دهد ولي ترجمه الله به خدا کار مترجم است. يا مثلاً مفهوم رحمت که آيا همان مهرباني است در زبان فارسي يا نه. و اينکه خدا هم رحمان هم رحيم است،اينها چه تفاوتي باهم دارند. در مورد تفاوت، اينها مفسر بحث مي کند، با مراجعه به ريشه هاي لغوي، تاريخ کلمات و حتي مراجعه به زبان هاي غيرعربي چون عبري و اينها، تا روشن کند که رحمان و رحيم تفاوت شان چيست. اما مترجم بايد اين درياي بزرگ معاني را در يک سبوي کوچک بريزد، يک کلمه در مقابل رحمان و کلمه يي ديگر براي رحيم بيابد، همين و بس. لذا ترجمه، تفسير غني و ملخص است. در حالي که تفسير يک ترجمه مبسوط و مفصل است کار مترجم چندان کار ساده يي نيست. چنان که گفتم اگر مترجم بخواهد دقيق باشد بايد تمام اين نکات را مورد توجه قراردهد و پس از آن به انتخاب واژه دست بزند. فقط عربي دانستن به هيچ وجه کافي نيست. کمترين چيزي است که مورد حاجت است. بعضي ها همان را هم ندارند. يکي از اين مترجمان قرآن را مي شناسم که خيلي هم پروپاگاندا کرد که ترجمه اش در آينده منتشر خواهد شد که متاسفانه حتي بهره کافي از زبان عربي ندارد چه برسد به دانستن اين نکات ظريف که رنج بسيار مي طلبد و انسان بايد استخوان خرد نمايد. او در عالم فلسفه هم که مدعي آن است کاري درخور نکرده و جز ترجمه يي که آن هم مال شاگرد اوست چيزي منتشر نکرده و حالا هوس ترجمه قرآن به سرش زده.

باري اينها که گفتم در ترجمه از هر کتاب مهمي چون حافظ، مولانا و... لازم است. و در ترجمه قرآن از همه لازم تر و واجب تر است چرا که قرآن کتاب اعتقادي بيش از يک ميليارد مسلمان، کتابي تمدن ساز است و با آن شوخي نمي توان کرد.

- به لحاظ زيبايي شناختي آيا قرآن را داراي ساخت اعجاز آميز مي دانيد؟

قرآن البته يک کتاب کلاسيک بسيار زيبا است، اين يک بحث کلامي است که متکلمان ثابت کنند که آيا زيبايي قرآن و فصاحتش به حد اعجاز مي رسد يا نه. اما حتي براي کساني که قائل به اعجاز قرآن نيستند يا مسلمان نيستند قرآن کتابي است در حد اعلاي بلاغت. يعني چه براي اعراب هم زبان پيامبر و چه براي بعدي ها قرآن يک کتاب الهام بخش بلاغت بوده است. زبان عربي به اعتراف خود ادباي عرب وام بسيار به قرآن دارد.

يعني قرآن زبان عربي را زنده کرد و پيراست و اساساً يک الگو براي سخن گفتن و نوشتن به دست داد، نويسنده هايي که پس از آمدن قرآن ظهور کردند نثرشان تحت تاثير قرآن قرار گرفت. حتي نويسنده هايي که گويا ملحد بودند مثل ابن مقفع از نظر بلاغت بسيار وامدار قرآن هستند و تعبير خود قرآن «قرآنا عجبا» يعني اينکه ما با يک کتاب عجيب و شگفت آور روبه رو هستيم. اهميت آن وقتي بيشتر مي شود که بدانيم که کسي آن را آورده و بر زبان کسي جاري شده که امي بوده و به مکتب نرفته است و به قول حافظ در عين مکتب نرفتگي مساله آموز صد مدرس شد. حافظ را ببينيد. او شاعر درجه اول ايراني بلکه شاعر درجه اول جهاني است. اما حافظ بي سواد نبود و بسيار مشغول ادب آموزي بود و بلکه کاري جز مراجعه به ديوان هاي ادباي ايراني و عرب نداشت. عمر 70 - 60 ساله خود را فقط در اين راه سپري کرده بود و از بسياري چون نظامي، سلمان ساوجي، خاقاني، سعدي و خواجوي کرماني وام گرفته بود. به قول مولانا هيچ کس نيست که از ديگري بهره نبرده باشد

باقيان هم در حرف هم در مقال/ تابع استاد و محتاج مثال

يا به قول نيوتون «بر شانه غول ها ايستاده بود». وقتي از نيوتون پرسيدند که تئوري هايت را از کجا آوردي، گفت؛ در بيابان که زاده نشده ام، متولد کوير که نيستم. قبل از من گاليله، کپرنيک، کپلر و فيلسوفان و رياضيدان ها در قرون وسطي بودند و از آثار همه اينها استفاده کرده ام. حافظ و سعدي و مولانا و همه بزرگان هم همين طور بودند. اما وقتي به پيامبر نگاه مي کنيد چنين وضعيتي را نمي بينيد و اين است که قرآن را معجزه مي کند يعني چنان کتابي از چنين شخص امي، البته امر شگفت آور و عجيبي است و به زبان ديني يک معجزه است. بي جهت نبود که اين کتاب تمدن ساز شد و الهام بخش شاعران و عارفان بسيار بود.

- و حرف آخر

جوانان را توصيه مي کنم به خواندن بيشتر قرآن خصوصاً ترجمه هاي فارسي قرآن. اين ترجمه هاي فارسي اکنون در بين ما نعمتي است عظيم و مجهول القدر. يک بار خانمي در امريکا به من گفت؛ من از نماز خواندن به عربي هيچ لذتي نمي برم و درکي ندارم و ديگر ادامه نمي دهم. من گفتم؛ بسيار خوب به همان زبان که درک مي کني نماز را بگزار ولي ذکر خدا را فرو نگذار.

حالا نماز به کنار اما در باب قرآن بگويم که شايد بسياري جوانان ما از قرآن عربي چيزي در نيابند يا رنج بسيار داشته باشد تا به مغز معاني برسند، به همين ترجمه هاي قرآن رو کنند که در آن فوائد فراوان است. مي دانم که کساني مردم را از نزديک شدن به قرآن مي ترسانند و قرآن را کتاب بسيار پيچيده و غريبي نشان مي دهند و چنين وانمود مي کنند که فقط فيلسوفان، فقيهان و عارفان آن را مي فهمند و ديگران بايد هراسناک باشند مبادا اشتباه کنند و مرتکب گناه شوند، من عرض کنم که اين واهمه ها و هراس ها، همه نابجاست. قرآن به زبان همگان و براي همگان است. همين مردمان کوچه و خيابان که مشتاق يافتن حقيقت اند بايد از هر راهي و از هر روزنه يي که هست به سوي حقيقت بشتابند و اين ترجمه هاي قرآن از اين نظر فوق العاده مبارک اند و بايد مورد استقبال نسل جوان قرارگيرند. هيچ کس نترسد که مبادا قرآن را غلط بفهمد چرا که گفتم فهم يک امر جمعي است. اگر اجازه داده شود که همگان به فهم قرآن روي بياورند اين فهم هاي درست و نادرست يکديگر را تعديل خواهند کرد و هر کس هم مستقلاً وفرداً پاسخگوي خدا خواهد بود. من بار ديگر زحمت مترجمان قرآن به فارسي را ارج مي نهم. آنان بايد قدر ببينند و بر صدر بنشينند زيرا هم به دين کمک مي کنند و هم به زبان فارسي که اين هر دو خدمات بسيار بزرگي هستند. از همين جا هم سلامم را به استاد آيتي مي رسانم و اميدوارم ايشان را در جامه سلامت و کسوت عافيت هر چه زودتر ببينم و خداوند بر عمر پر برکت ايشان بيفزايد.
درباره عبدالمحمد آيتي
از شعر و داستان و نمايشنامه تا فلسفه و تاريخ و دين
سعيد حنايي کاشاني

اندک اند مترجمان و نويسندگاني که علاقه داشته باشند و بتوانند يا توانسته باشند در زمينه هاي مختلفي، از شعر و داستان و نمايشنامه گرفته تا فلسفه و دين و تاريخ، به کار بپردازند. چنين علاقه يا مهارتي، اگر وجود داشته باشد، بسيار نادر است. زبان عربي در دهه هاي 40 و 50 از زمره زبان هايي بود که در کشوري در حال توسعه مانند کشور ما طرفدار چنداني نداشت، با اينکه بخش عظيمي از سنت ديني و دانشوري و علمي و ادبي ما به زبان عربي بود و دانستن عربي براي فهم آن ضروري بود، همه توجه به سوي غرب و زبان هاي اروپايي بود که دانش و هنر و زندگي اجتماعي جديد را پي مي ريختند. انبوه دانشجويان و دانشوران و روشنفکران با رغبتي تمام به سوي اين فرهنگ جديد کشيده مي شدند. اما در حالي که غرب به واسطه سنت انسان گرايانه دانشوري خود به مطالعه و آشنايي و بازيابي فرهنگ هاي ديگر و ترجمه آنها بي علاقه نبود، و کارهايي بس مهم نيز در اين خصوص انجام داد، ما نه تنها چندان توجهي به بازيابي ميراث و تاريخ خود نداشتيم بلکه درصدد آشنايي با همسايگان و همدينان خود نيز نبوديم. اما سرانجام اين کار مي بايد آغاز مي شد و آغاز شد.

نخستين آشنايي من با آثار و قلم استاد آيتي به دو کتابي باز مي گردد که ايشان در ميانه سال هاي 50 با ياري انتشارات زمان منتشر کردند؛ «غزل هاي ابونواس» و «تاريخ فلسفه در جهان اسلام» از حنا الفاخوري و خليل الجر. معرفي شاعري همچون ابونواس در کنار ترجمه کتابي درباره «تاريخ فلسفه در جهان اسلام»، که همراه بود با يادداشت هايي از محمدرضا حکيمي، حاکي از ذوق و توانايي و گشاده نظري مترجمي بود که کار خود را بيش از هرچيز معطوف به آشنايي خواننده با جهان غني و پرمايه زبان و فرهنگي کرده بود که زماني خود بخشي از آن بوده است. ترجمه «تاريخ فلسفه اسلامي» الفاخوري و خليل الجر بي شک محرکي نيرومند براي آشنايي با آغاز فلسفه و نيز جريان هاي فلسفي در جهان اسلام بود، جهاني که اندکي بعد بيشتر توجه خوانندگان و محققان را به خود جلب مي کرد. استاد آيتي پس از اين کتاب راه خود را در جهت هايي ديگر دنبال کرد. او به ترجمه تاريخ ابن خلدون و قرآن و نهج البلاغه و صحيفه سجاديه و شعر و نمايشنامه و داستان هاي نويسندگان معاصر عرب و تدوين گزيده هاي شعر و نوشتن نقد و تفسير بر شعر پرداخت. همه اينها حاکي از آن بود که او بيش از هر چيز به دنبال پر کردن جاهايي خالي بود که مي شناخت.

آنچه امروز در کارنامه پربار آيتي جلب توجه مي کند، تنوع شگرف موضوعي و زماني اين کارنامه است؛ قديم و جديد، ديني و غيرديني. در کشور ما رسم بر اين بوده است که هويت فکري و ذوقي مترجم را با آثاري که ترجمه مي کند، بسنجند و ميان کار و هويت شخصي او فاصله يي قرار ندهند. چنين نگرشي براي ترجمه بسيار زيانبار و براي مترجم حتي خطرناک بوده است. دليل اين کار شايد تا اندازه يي اين بوده است که مترجمان معمولاً بنا به حرفه کار خود را انجام نمي داده اند و محرک آنان بيشتر ذوق يا عقيده يا تعهد سياسي بوده است و البته مترجم نيز خود گاهي مي کوشيده است از چنين تصوري نيز بهره برداري کند. تصور اينکه مترجمي با شاعر يا متفکر يا نويسنده يي بزرگ همنام و هم آوازه شود، وسوسه يي مقاومت ناپذير است. اما همان طور که گفتم اين کار هم زيانبار است و هم خطرناک. زيانبار است چون حرفه مترجمي را با اين زيان رو به رو مي سازد که کار مترجم مي بايد محدود به علايقي غيرتخصصي و محکوم به علايق شخصي و نيز پسندهاي روز اجتماعي باشد و خطرناک است، چون وقتي پاي متفکران و نويسندگان خطرناک يا بدنام، از نظر ديني و سياسي مطرح باشد، مترجم براي دوري از چنين يکي دانستني ناگزير است از کار حرفه يي خود چشم بپوشد.

کارنامه آيتي نشان مي دهد او با گشاده نظري و کار حرفه يي خود توانسته است بر اين پيشداوري ها پيروز شود و بيش از آنکه نگران قضاوت ديگران درباره خود باشد به توانايي و علاقه خود و نياز جامعه اش بينديشد. اين گشاده نظري فرهنگي او در ترجمه آثاري از ابوالعلاء معري و ابونواس و «معلقات سبعه»، در کنار ترجمه هايي از قرآن و نهج البلاغه و صحيفه سجاديه، ترجمه نمايشنامه هايي از توفيق الحکيم و داستان هايي از نويسندگان معاصر عرب، در کنار ترجمه هايي از متون تاريخي از ابن خلدون و ابن عبري و تحرير «تاريخ وصاف» و «الغارات» ابن هلال ثقفي، تدوين گزيده هايي از اشعار شاعران کهن پارسي از فردوسي، عطار و نظامي و نوشتن تفسيرهايي بر آنها تا نوشتن تفسيرهايي بر شعر نيما يوشيج جلوه گر است.

امروز مرسوم شده است که به کارهاي متعدد و پراکنده در جهت هاي مختلف به ديده ترديد بنگرند. اما اگر تخصصي شدن مشاغل و ذوق ها خود مرحله يي از توليد و تقسيم کار اجتماعي در زندگاني تاريخي باشد، بايد متذکر شد که جامعيت و برعهده گرفتن کارهاي بسيار نيز خود بخشي از زندگاني تاريخي انسان است. زمان هايي هست که به کاري بيشتر و جامعيتي بيشتر نياز است. دوره هاي «رنسانس» يا نوزايي چنين دوره هايي است، دوره هايي که در آنها انتقال و بازيابي مهم ترين کاري است که در عرصه فرهنگ مي توان برعهده گرفت. بدون جمع آوري ميراث گذشته راهي به آينده در افق پديدار نيست. وقتي چيزي وجود ندارد، وقتي نظامي فرهنگي وجود ندارد که بتواند زندگاني فرهنگي را پرمايه کند و تقسيم کار به وجود آورد، افراد به ناگزير سهمي بيشتر برعهده مي گيرند، زيرا آنان بايد به ياري مردماني بيايند که هنوز حتي به کمبودهاي خود نيز واقف نيستند. تلاش 50 ساله استاد آيتي با گشاده نظري اديبانه اش در حوزه هاي شعر و داستان و فلسفه و دين و تاريخ ستودني و سرمشق گونه است. او عرصه يي را گشود که سال ها در عرصه زبان و فرهنگ متروک بود؛ عرصه يي که بخشي از وجود تاريخي ما را رقم زده است.
گفت وگو با دکتر آذرتاش آذرنوش درباره ترجمه هاي قرآن
ترجمه آيتي اولين گام به سوي نوگرايي
شيما بهره مند-پروانه وحيدمنش

ترجمه هاي قرآن کريم به زبان فارسي داستان پرفراز و نشيبي دارد.و شايد بتوان گفت شکل گيري زبان فارسي دري تا حدود بسياري با ترجمه هاي قرآن مرتبط است. يعني ترجمه هاي فارسي قرآن از نخستين متون نوشتاري فارسي هستند که جدا از بررسي سبک ها و چگونگي ترجمه ها، به لحاظ زبان شناختي نيز از اهميت برخوردارند. بحث هايي که ترجمه قرآن از همان ابتدا به راه انداخت، تا امروز هم به گونه يي ادامه دارد؛ اينکه قرآن توسط افراد مختلفي از اعراب گردآوري شده که لهجه ها و گويش هاي متفاوت داشته اند و اينها در ثبت قرآن موثر بوده است. ديگر اينکه قرآن به عنوان کلام وحي چگونه به دست انسان رسيده و کلام خدا که مي تواند مطلق و کيهاني باشد ناگهان کدگذاري شده و به زبان عربي درمي آيد.آيا کلام خدا مانند خدا قديم است و ازلي يا مخلوق است و مانند ديگر مخلوقات؟ امروز با حدود هزار ترجمه از قرآن، به چه ترجمه يي مي توان استناد و اعتماد کرد و آيا اساساً چنين تعدادي که روز به روز افزون مي شود و هنوز تعداد ديگري در راه است، لازم است؟ آيا اين کثرت ترجمه، راهي جز تشتت در فهم قرآن مي پيمايد؟و پرسش هاي ديگري از اين دست که درباره آنها با دکتر آذرتاش آذرنوش محقق، مترجم و نويسنده به گفت وگو نشسته ايم.دکتر آذرنوش معتقد است تنها راه جلوگيري از اين تشتت و کثرت ترجمه هايي که «تنها در واژه گزيني برخي اسلوب هاي روساختي تفاوت دارند نه به لحاظ ريخت شناسي و ساختاري.»تشکيل مرکزي براي گردآمدن حدود 20 دانشمند است از زبان شناس، قرآن شناس، جامعه شناس، فيلسوف و ديگران تا ترجمه يي رسمي و مشترک به دست دهند. که «چون به تاييد همه بزرگان مي رسد، ناچار تکليف ترجمه قرآن را از دوش مترجمان بر مي دارد و تا سال ها قرآن مشترک همه ايرانيان خواهد بود.» دکتر آذرنوش از ترجمه هاي معاصر قرآن نيز گفت. او معتقد است؛ «ترجمه استاد آيتي از نخستين ترجمه هاي مدرن است و از اولين گام ها به سوي نوگرايي.»

---

- ريشه هاي خطي خط عربي به چه خطي باز مي گردد و از چه زماني به بعد شبه جزيره عربستان داراي خط شد؟

سوال شما دو جنبه متفاوت دارد؛ يکي اينکه آيا مردمان جزيره العرب خط داشته اند يا نه؟ دوم اينکه آيا عرب ها خط داشته اند يا نه؟ مردم جزيره العرب از شمالي ترين نقطه گرفته تا عربستان جنوبي که همان حدود يمن مي شود از سه، چهار هزار سال پيش داراي خط بودند. نخستين خط هاي جهان همانا خط هاي بي آواي سامي بود (خود زبان عربي نيز خط بي آوايي است). کم کم اين خط وارد فنيقيه مي شود، فنيقي آرامي را به وجود مي آورد. احتمالاً از خط آرامي کهن، خط عبري به وجود مي آيد و به اين ترتيب در شمال جزيره يک دسته خط پديد مي آيد. در جنوب جزيره و در يمن نيز دسته اي ديگر خط پديد مي آيد که در اصطلاح اعراب به آن خط مسند مي گويند. اگرچه خط هاي جنوبي آن خطي نيستند که به عربي تبديل شدند اما پيش از آنکه خط عربي به وجود بيايد اين خطي است که در جنوب غربي جزيره رواج داشته. جالب اين است که از اقوامي چون قوم ثمود يا صفايي ها، آثاري به خط عربي جنوبي به دست آمده حال آنکه اين اقوام در شمال زندگي مي کردند. به دليل گسترش تجارت در ميان اعراب اين خط به ناحيه شمال نيز نفوذ داشته.

در نهايت اين خط هاي شمالي هستند که خط عربي مورد بحث ما را به وجود مي آورند. در منطقه شامات خطي پديد آمد که به آن خط نبطي مي گويند. با بررسي چند سنگ نوشته از اين نبطي ها که به خط نيمه آرامي - نيمه عربي نگاشته شده و مقايسه آن با خط ثمودي ها و صفايي ها شباهت هاي زيادي را پيدا مي کنيم. براي مثال يکي از اين سنگ نوشته هاي معروف، سنگ نوشته «النماره» است که متعلق به امرؤ القيس بوده و جالب آن است که هم زبان و هم خط اين سنگ نوشته نيمه آرامي - نيمه عربي است. تئوري هاي ديگري نيز مثلاً وجود دارد که معتقد است خط عربي از سرياني گرفته شده يا تئوري هاي خود اعراب که چون بيشتر تخيلي به نظر مي رسد ما به آن اعتنايي نمي کنيم. بايد اشاره کرد تمام خط هاي جهان، خط هاي يوناني و اروپايي از همين خط بي آواي نواحي شمالي عربستان و فلسطين آغاز شد. اما آنچه اين خط عربي را پديد آورد يکي از اين لهجه ها و خط ها بود که به لهجه نبطي مشهور است. اين خط بسيار دشوار است. بيست و دو حرف است که هيچ گونه علامتي ندارد. و از اين بدتر چند حرف داريم که اينها عين هم هستند. مثلاً خ، ح و ج را مثل هم مي نوشتند و نقطه استفاده نمي کردند. براي مثلاً کلمه کîتîبî را اگر برايش اعراب نگذاريم و چون نقطه هم وجود ندارد مي توان به 120 شکل خواند. اين خط بيشتر شبيه يادداشتي بود براي فراموش نکردن. اين خط چندين نشانه را نداشته است؛ اول مصوت هاي کوتاه مثل و. دوم مصوت هاي بلند که در اين خط بسيار کم استفاده مي شده يعني آرا نمي نوشتند. سوم از نقطه استفاده نمي کردند. اينجا بود که خط به شکل رمزگونه اي درمي آمد. قرآن کريم هم که نازل شد به همين خط نوشته شد. تمام مسائلي که ما پيش رو داريم به همين نگارش قرآن بازمي گردد. قرائت هاي مختلفي که به وجود آمده از همين جا سرچشمه مي گيرد.

- قرآن کريم توسط افراد مختلفي گردآوري شده و اين اعراب داراي لهجه هاي مختلفي بودند و گويش هاي مختلفي داشتند. آيا نمي توانيم بگوييم که ثبت قرآن از اين تاثيرات گويشي برحذر نبوده است؟

مساله حادي که اينجا وجود دارد اين است که قرآن کلام آدميزاد نيست، کلام خداست. و البته امري استثنايي است. اينکه اين کلام چگونه به دست آدميزاد رسيده خود مسائل حادي را مطرح مي کند. کلام خدا مي تواند مطلق باشد و کيهاني اما ناگهان کدگذاري و به زبان عربي تبديل مي شود. اين انتقال از يک زبان کيهاني ابدي ازلي به يک جسم مادي که زبان دارد،است. امروزه نيز در علم زبان شناسي چگونگي انتقال وحي به کلام آدميزاد و کلام آدميزاد به نوشته مطرح شده است. نکته دوم اين است که زبان قرآن را عده اي انسان تلفظ کردند.

اين انسان ها داراي لهجه هايي بودند که اتفاقاً ما لهجه هاي آنان را در قرآن کشف مي کنيم. براي مثال همزه را در نظر بگيريم؛ چرا عرب زبان ها نيامدند يک علامت براي همزه بگذارند؟ (براي مثال من در يکي از مقالاتم پيشنهاد کرده بودم که يک غين سه نقطه به جاي همزه بگذاريم.) سيبويه به ما مي آموزد که مردم قريش حالتي در گويش خود داشتند که به آن تخفيف الهمز يا حتي گاهي حذف الهمز نيز مي گفتند. نگارش به ما نشان مي دهد آنها همزه را برمي داشتند و جاي آن مصوت بلند مي گذاشتند. همزه در زبان شناسي حرف حلقي انسدادي است. وقتي همزه را تلفظ مي کنيم حلق را از انتها مي بنديم و بعد پنجره اي را باز مي کنيم که اين گونه صدايي ايجاد مي شود اما قريشي ها توانايي تلفظ همزه را به اين شکل نداشتند و به جاي اينکه آن را با شدت تلفظ کنند، خفيف تلفظ مي کردند يعني شبيه به مصوت هاي بلند ادا مي کردند. در نتيجه اين کلمات را که همزه داشت چون به لهجه قريش تلفظ شده بود به همان شکل تلفظ شده مي نوشتند. مردمان ديگر براي آساني و فهم اين کلمات روي الف، ياء و واو، يک 6 کوچک که همانا علامت همزه بود، گذاشتند. آنچه اکنون گفته شد، تنها دورنمايي است از آنچه که رخ داده است وگرنه مطالب زبان شناسي به اين آساني نيست. حتي گاهي در قرآن ديده مي شود براي دو نفر از فعل جمع استفاده شده که اين نيز برمي گردد به لهجه هايي که در بين اعراب رايج بوده است، اما اين گونه مسائل روي ترجمه هاي قرآن هيچ گونه تاثيري نگذاشته است زيرا زماني ايرانيان با مساله ترجمه قرآن روبه رو شدند که قرائت هاي مختلف قرآن را مي شناختند و مي دانستند که هر يک از آنها چرا و چگونه به کار رفته است. براي مثال در لهجه حجاز مي گويند « ما هذا رجلاً» اما در لهجه بني تميم مي گويند « ما هذا رجلى» . هر دو معنا هم يکي است و ايرانيان به اين نکته پي برده بودند.

- از آنجايي که عده اي از علما و فقها بر اين اعتقاد بودند که قرآن ترجمه ناپذير است، آنان چگونه مجوز ترجمه قرآن را صادر کردند؟ آيا در اين ميان مخالفت و يا بحثي جدي درگرفت؟

بنده دو ماه پيش در فرانسه در شهر ليل دقيقاً در همين مورد سخنراني کردم و اين موضوع براي آنان خيلي جالب توجه بود. آنها تصور نمي کردند يک ملتي 850 بار قرآن را ترجمه کند. ماجرا، شکل بسيار جالب توجهي داشته که سعي مي کنم در اينجا، اشاره اي به آن بکنم؛

ابتدا جنگي آغاز شد که آيا مي شود کلام خدا را ترجمه کرد يا خير؟ اينکه کلام خدا به خط عربي نوشته مي شود خود يک مساله است. اين موضوع، اين سوال را مطرح کرد که آيا کلام خدا مثل خدا قديم است؟ يعني ازلي و ابدي است يا «حادث» و مخلوق اوست... اگر مخلوق باشد، اين کلام هم شبيه به ديگر مخلوقات خداوند مي شود، ولي اگر قديم باشد ديگر مخلوق نيست و مثل خود خدا مي شود. اين مباحث حاشيه هاي بسيار زيادي به وجود آورد. اين انديشه درست از زماني که تدوين و جمع آوري قرآن پايان يافت درگرفت، درست از آنجايي که قرآن مي گويد؛ « اگر جن و انس به هم گرد آيند هر آينه نمي توانند سوره اي اينچنين بنگارند.» از اينجا اين انديشه ايجاد شد که اگر خداوند خود مي گويد نمي توان کلامي مثل کلام او آورد پس حتماً اين کلام خصوصيت هايي دارد که در ديگر کلام ها نيست. در ابتداي قرن دوم با جماعتي به نام معتزله روبه رو مي شويم که از ميان آنها مي توان از نظام و جاحظ نام برد.

از آنجايي که آنان عقل گرا بودند نمي توانستند قبول کنند که آنچه به دست شان رسيده و به آن قرآن مي گوييم سرتاسر خدايي است. آنها گفتند اين کلام خدا (دقت کنيد مي گوييم کلام خدا و نه کلام محمد(ص) يا کلام بشري) ازلي نيست و مخلوق است. از اينجا اختلافات شروع شد و عده اي گفتند کلام خدا مخلوق است و عده اي آن را ازلي دانستند. اگر کلام خدا را ازلي بدانيم هيچ کس حق ندارد در آن دست ببرد و آن را ترجمه کند اما اگر مخلوق باشد زمانمند مي شود و وارد تاريخ مي شود و نوعي تاريخيت کسب مي کند و ما مي توانيم آن را به زبان خود بازگردانيم. عده اي نيز معتقد بودند اگرچه قرآن مخلوق است اما چون کلام خداست ما حق نداريم آن را ترجمه کنيم و در آن دخل و تصرفي صورت بدهيم که اين خيانتي بزرگ در حق قرآن است. اما عده اي چون ابوحنيفه در اوايل قرن دوم معتقد بودند که فهم اين کلام حق همگان است، قرآن تنها براي اعراب نازل نشده است و بايد آن را ترجمه کرد. براي موجه ساختن اين حرف، به اين نکته استناد شد که سلمان فارسي هم در صدر اسلام سوره حمد را به فارسي ترجمه کرده و براي حضرت پيامبر خوانده و حضرت آن را تاييد فرموده بودند (هرچند بنده معتقدم اين داستان تنها يک افسانه است اما آن را براي اين ساخته اند که راه را براي ترجمه قرآن باز کنند.) جنگ بسيار عظيمي بين حنفي ها و اشعري ها و شافعي ها درگرفت که به راستي داغ بود. اما آنچه جالب توجه است اين نکته است که مترجمان از اين هياهو ها به دور بودند و از اين ماجراها خبر هم نداشتند. دليل بنده بر اين مدعا آن است که يکي از دشمن ترين فرق با ترجمه قرآن شافعي ها هستند و يکي از بهترين مترجمان ما يک شافعي مذهب است. ابوحنيفه جدي ترين حامي ترجمه قرآن بود که حتي حکم به خواندن نماز به فارسي نيز داد اما يکي از دشمنان اصلي ترجمه خود يک حنفي مذهب بود. اين نشان مي دهد که مترجمان به راستي از بحث هاي کلامي به دور بودند. اما اينکه چرا ترجمه قرآن دير صورت گرفت شايد بتوان علت اصلي آن را دير شکل گيري زبان فارسي دانست. اوج عظمت زبان فارسي به قرن چهارم بازمي گردد.

براي اين سه قرني که طي آنها قرآن ترجمه نشده، نه مي توان گفت ممانعت کلامي دليل آن بوده و نه مي توان زبان فارسي را مقصر دانست. اين قطعه سه قرنه تاريخ ما کمي مبهم است؛ آيا مترجم ها از فقها مي ترسيدند يا اينکه فکر مي کردند زبان شان قادر به بازگو کردن قرآن نيست؟

يکي از نکاتي که ترس مترجمان را تاييد مي کند ماجراي نوح ساماني است که از فقها اجازه مي گيرد و نوزده نفر از فقهاي ماوراء النهر را دعوت مي کند تا فتواي آنان مبني بر ترجمه را کسب کند.

- آيا مترجمان در ترجمه قرآن بايد به ساختار نحوي عربي توجه کنند يا به ساختار نحوي فارسي؟

ما در حوزه ترجمه چهار نوع ترجمه متفاوت داريم که اگر آنها را در يک گام وسيع قرار دهيم شايد صد نوع ترجمه داشته باشيم. يکي از اين انواع ترجمه آن است که ما جمله را واحد ترجمه قرار مي دهيم. در تمام ترجمه هايي که امروزه داريم جز يکي - دو نوع ترجمه به شعر، در تمام اين ترجمه ها واحد ترجمه جمله است. وقتي جمله واحد ترجمه قرار مي گيرد، تقريباً تمام ترجمه ها شبيه به هم مي شوند و تنها در جزئيات فرق مي کنند. ترجمه ها، در طبقه بندي زبان، تفاوت مي کنند اما در ساختار زبان فرقي نمي کنند.

- آيا ترسي که مترجمان (از قرن چهارم به بعد) چه به لحاظ عظمت اعجاز گونه اي که براي قرآن متصور بودند و نيز ترس از بروز خطاهايي در کار خود که مي توانست مسلمانان را به انحراف بکشاند و موجبات گناه را براي آنان فراهم سازد، آنان را به نوعي محافظه کاري و جزم انديشي در کار ترجمه قرآن نکشاند؟

صد درصد اين گونه است. من فکر مي کنم که مترجمان ما توانايي اين را داشتند که قرآن را به هر شيوه اي که مي خواستند ترجمه کنند. مي توانستند آن را به نثر، نثر مسجع، نثر مرسل و... ترجمه کنند. اما هيچ کس جرات نکرد اين کار را انجام دهد. کمبود گستاخي لازم در مترجمان سبب شده بود ايشان نتوانند زبان منتخب خداوند را به زبان و کلام ديگر که براي وحي انتخاب نشده است به راحتي بازگردانند. اين مساله سبب شده بود که آنان براي ترجمه قرآن دست به يک ترجمه گروهي بزنند. بايد يادآوري کنم که به اين ترجمه ها به چشم حقارت نگاه نکنيد. اين ترجمه ها کارهاي شگفت آوري هستند. اينکه گاهي گفته مي شود که براي مثال طبري و... ترجمه لفظ به لفظ کرده اند و نبايد به آنها اعتنايي کرد سخن سنجيده اي نيست. اين ترجمه ها اين خاصيت را داشتند که مترجم و خواننده باهم تشريک مساعي مي کردند. مترجم نيمي از کار را انجام مي داده و نصف ديگر کار بر عهده خواننده بوده. مترجم قالب هاي معادل را که با زحمت زياد کشف کرده بوده، در مقابل کلمات قرآن قرار مي داده. مترجم هرگز اين ترجمه ها را در يک قالب فارسي نمي نوشته، بلکه در درون يک قرآن، با خطي بسيار کوچک تر و به عمد نازيبا، معادل کلمات قرآني را زير آنها مي نوشت. اين يک شوخي نيست، بلکه يک استراتژي است، يک ماجراست که با انديشه پيش رفته است. اين ترجمه ها اگر چه حجمي از کلمات معادل بيش نيستند اما مخاطب هاي اين ترجمه ها در وجدان اجتماعي شان هزاران نوع آگاهي دارند. مسلماني که قرآن را خوانده، وعظ شنيده، تفسير شنيده، در نتيجه با کلام قرآن بيگانه نيست. وقتي با ترجمه هاي قرآن روبه رو مي شود معاني کلمات را در زير آن مي يابد، تقريباً به آساني مي تواند به مفهوم قرآن پي ببرد. به عبارت ديگر خواننده آن کاري را که مترجم در نيمه راه رها کرده است خود ادامه مي دهد. در اينجا نبايد قضيه را تنها يک لغت سازي صرف ديد، اين ترجمه ها يک گنجينه بي نظير واژگان فارسي را براي ما محفوظ داشته است.

در اين ترجمه ها هم گوينده يعني خداوند که کلام قرآن از آن اوست، هم واسطه ارسال يعني شخص نبي اکرم، هم مترجم نقش اساسي را بر عهده داشته اند اما بخش اعظم اين مسووليت برعهده خواننده است تا آن را به درستي دريابد. امروزه نيز بعضي از مکاتب ترجمه بر اين مساله باور دارند که نمي توان براي مثال شعر پل الوار را به فارسي ترجمه کرد، با ترجمه آن به زبان فارسي، مترجم ساختارهاي فکري انديشه ايراني خود را بر شعر تحميل مي کند. اين مکتب معتقد است که بايد طوري ترجمه کرد که هر خواننده اي خود يک پل الوار براي خود کشف کند. در مورد قرآن براي مثال آيه «ان الرحمن علي العرش استوي» ، ترجمه مي شود به ؛ خداوند بر تخت خود راست نشست. تبعات اين ترجمه باعث مي شود شما را جزء فرقه مجسمه يا مشبه بدانند که به جسميت خداوند اعتقاد دارند. مترجمان در اينجا از اينکه به سبب چنين ترجمه اي آنها را جزء مجسمه يا ظاهري ها بدانند وحشت داشتند. به همين دليل، ترجمه اين آيه را اين گونه نگاشتند؛ «رحمن بر عرش مستوي شد». روانکاوي ترجمه اين مترجمان نشان مي دهد آنها چقدر تحت فشار بوده و چقدر نگراني از سوءبرداشت در پشت اين گونه ترجمه ها مي توان کشف کرد.

- معادل سازي در ترجمه قرآن در ادوار مختلف ايران چگونه بوده؟ آيا نسل جديد مترجمان، از ترجمه هاي موجود کهن فراتر رفته اند و در ترجمه هر واژه رويکردي تاريخي به آن واژه داشته اند يا خير؟

روزگاري که براي اولين بار براي قرآن معادل يابي مي کردند، يعني همان دوران تفسير معروف طبري، حتي تا دوره تاج التراجم و“ کلمه ها کاملاً فارسي بود. هيچ گاه براي ملک، معادل ملائکه نگذاشتند، بلکه فرشته گذاشتند، براي جن لفظ پري را گذاشتند. اگر دقت شود هر چه در زمان جلو مي آييم، اين کلمات تغيير ظاهري پيدا مي کنند. هر چه جلوتر مي آييم معادل هاي فارسي بيشتر شکل عربي به خود مي گيرند، دوزخ را اينجا جهنم ترجمه مي کنند، پري همان جن مي شود و خلاصه کلمات فارسي جاي خود را به کلمات عربي مي دهند. اين جريان يک سود هم دربر داشت.

از اين قرار که ، وقتي ما در قرن چهارم کلمه عربي را به معادل فارسي برمي گردانديم معلوم نبود که دايره معنايي کلمه فارسي کاملاً بر دايره معنايي کلمه عربي منطبق باشد. وقتي ما مي گفتيم جن و در فارسي آن را پري ترجمه مي کرديم، خلط معنايي صورت مي پذيرفت. پري کاملاً از لحاظ هويتي با جن متفاوت است. ما امروز اين کلمه را به عنوان اسم روي فرزندان مان مي گذاريم اما هرگز کلمه جن را نام کسي برنمي گزينيم که اين نشان مي دهد درون واژه پري معاني ديگري هم نهفته است. اما از طرف ديگر، گاه کلمه به کلي از معناي زرتشتي خود تهي مي شد و معناي جديدي دريافت مي کرد و رنگي کاملاً اسلامي به خود مي گرفت. براي مثال واژه خدا از تمام معاني خود تهي مي شود و تنها همان معناي خالق يکتا را به خود مي گيرد و مي توان آن را معادل الله گذاشت.

اما پري نمي تواند از محتواي خود خالي شود چون هنوز سنت هاي زرتشتي هست و هنوز در داستان ها و حکايات از اين واژه استفاده مي شود. در نتيجه پري در قرون بعد کنار گذاشته مي شود و کلمه عربي آن به جايش مي نشيند. در سراسر ترجمه هاي قديمي، کلمه مومن بسيار کم به کار رفته است و به جاي آن، از واژه گرويدگان استفاده شده است. اما در ترجمه هاي متاخرتر به جاي اين لفظ همان واژه عربي مومن را به کار برده اند. به عبارتي ديگر، فارسي در ترجمه هاي جديدتر به نفع عربي پا پس مي کشد. در ترجمه هاي هم عصر ما، نوعي بازگشت به جريان کهن به چشم مي خورد. در سطح واژگان در ميان ترجمه هاي ما اندکي تفاوت ديده مي شود (در ريخت شناسي تمامي ترجمه هاي فارسي يکسان هستند و فرقي باهم ندارند) در ترجمه هايي چون کار زين العابدين رهنما ديده مي شود که وي گاه گاه واژگان فارسي قديمي را به کار برده است. دکتر امامي ترجمه خود را به فارسي کهن نگاشته و در کار ايشان ديده مي شود که تلاش زيادي داشته اند که به فارسي کهن ترجمه کنند. دسته اي از ترجمه ها هم به سمت عامه گرايش دارند و بين بين هستند. يعني هم کلمات فارسي و هم کلمات عربي در آن ترجمه ها، بر حسب استعمال آنها در زمان ما، به کار گرفته شده اند. اين مترجمان، دنبال زبان استاندارد هستند و ضرورتي نمي بينند که از کلمات عجيب و غريب استفاده کنند. اين شيوه را استاد خرمشاهي در کار خود مراعات کرده است.

ترجمه استاد آيتي که خدا زنده اش نگاه دارد از اين جهت مهم است که جزو يکي از نخستين ترجمه هاست. در زماني که ايشان دست به ترجمه زدند، هنوز اين همه دانشمند دست به ترجمه جدي نزده بودند. ما الهي قمشه اي را داشتيم که اگرچه ترجمه او را جزو ترجمه هاي مدرن قرار مي دهيم اما کهن گرايي در آن بسيار زياد است و آن را شايد بتوان اولين گام به سوي نوگرايي دانست. اينکه مي گوييم ترجمه استاد آيتي جزو نخستين ترجمه هاست يعني اينکه ايشان، صدو پنجاه ترجمه اي را که بعد از ترجمه خودش و در دوران انقلاب انجام شده نديده است. و اگر لغزشي هم داشته باشد مي توان بر او بخشود. از آن زمان که اين هوشياري در ميان ايرانيان به وجود آمد که فارسي را بايد به فارسي نوشت، ريخت شناسي و ساختار همه ترجمه ها يکسان شد (از بعد از ترجمه الهي قمشه اي) و فرق اصلي آنها تنها در واژه گزيني بود و برخي اسلوب هاي روساختي.

- اگر بخواهيم ترجمه هاي قرآن را روي نمودار ببريم چه سهمي از آن به ترجمه هاي قديمي و چه سهمي از آن به ترجمه هاي جديد تعلق مي گيرد؟

ترجمه هاي قرآني در ابتدا ترجمه واژه به واژه بودند و ما هرچه در زمان پيش مي رويم اين مساله کمرنگ تر مي شود و دو حرکت کاملاً معکوس رخ مي دهد. کم کم کلمات فارسي کهن جاي خود را به کلمات عربي مي دهند و بر عکس ساختار عربي ترجمه ها به ساختار فارسي تغيير پيدا مي کند. ميبدي، دهلوي و کمبريج اگرچه هنوز در چارچوب کهن اسير هستند اما تلاش مي کنند که خود را به ساختار فارسي نزديک کنند. اين حادثه با سه مترجم بزرگ الهي قمشه اي، زين العابدين رهنما و آيتي به دوران جديد (که ساختار ديگر کاملاً فارسي شده) وارد مي شود.

- پروژه شما براي نقد ترجمه هاي قرآني چيست؟

بنده ايده اي را بارها و بارها مطرح کرده ام. به گمان اين بنده، بايستي مرکزي مانند مرکز ترجمان وحي مرکب از حدود بيست دانشمند اعم از زبان شناس، قرآن شناس، جامعه شناس، فيلسوف، فقيه و... تشکيل شود تا افراد به کمک همديگر و با عنايت به ترجمه هاي کهن و معاصر، ترجمه اي تازه پديد آورند که البته با ترجمه هاي بعد از انقلاب تفاوت جدي نخواهد داشت و اعجازي هم نمي تواند بکند، اما مي تواند به مدت ده - پانزده سال قرآن مشترک ميان ما ايرانيان باشد. نه اينکه يکي ترجمه آيتي بخواند، يکي ترجمه خرمشاهي و هر کس به زعم خود ترجمه هاي ديگر را زير سوال ببرد. يک ترجمه گروهي، چون در تخصص هاي گوناگون، از زباني گرفته تا فقهي و فلسفي، مورد بررسي و حلاجي قرار گرفته، ناچار از لغزش هاي معمول تهي است و به احتمال زياد، اعتماد بيشتر مردم را به خود جلب مي کند و چون به تاييد همه بزرگان رسيده است، ناچار از آن به بعد ديگر تکليف ترجمه قرآن از دوش مترجمان برداشته مي شود. اين کار بسيار شبيه همان کاري است که در زمان طبري در خصوص قرآن انجام شد و به ترجمه رسمي شهرت يافت و هزار سال اعتبار داشت. بنده تا عدد پنجاه ترجمه هاي قرآن را بررسي مي کرده و به مقايسه شان مي پرداختم اما از آنجا به بعد ديگر خسته شدم و دست از اين کار کشيدم. بايد توجه داشت اين کثرت ترجمه، ممکن است باعث تشتت در ميان ما شود و به فهم قرآن لطمه زند.
آيتي از علم و اخلاق
بهاءالدين خرمشاهي

روي خوبت آيتي از لطف بر ما کشف کرد

زان سبب جز لطف و خوبي نيست در تفسير ما

حافظ

از دو رويداد بزرگ و فرخنده فرهنگي، درست 20 سال مي گذرد. يکي بزرگداشت جهاني حافظ در جهان و ايران، به ويژه در شيراز، ديگري انتشار ترجمه استاد عبدالمحمد آيتي از قرآن کريم و اما ربط آنها؛ بنده گريزان از سفر، پس از همکاري 10 ماهه در برنامه ريزي بزرگداشت جهاني حافظ، که با استادان شادروان دکتر سيدجعفر شهيدي و دکتر غلامرضا ستوده، در دفتر کميسيون ملي يونسکو در ايران / تهران همياري مي کرديم، به شيراز رفته بودم.

به گمانم اوايل پاييز بود، اما شيراز هوا و فضاي بهاره داشت. ديدن آن همه مشاهير علم و ادب ايران و جهان

- به ويژه جهان ايرانشناسي و حافظ پژوهي - شورانگيز و نشاط افزار بود. چنين به يادم هست که مراسم بزرگداشت در دانشگاه شيراز / دانشکده ادبيات برگزار مي شد. در شبي که فردايش مراسم آغاز مي شد، در همان دانشکده با دوستان اديبي چون دکتر سيدحميديان، دکتر اصغر دادبه، دکتر مهدي نوريان و چند تن ديگر قدم مي زديم و بحث و تفرج مي کرديم.

در سرسراي دانشکده چند ناشر هم نمايشگاهي از آثار حافظ پژوهانه و کتاب هاي مهم جديدالانتشار برپا کرده بودند که طبعاً با علاقه به تماشاي آنها مي پرداختيم. انتشارات سروش هم غرفه داشت.

تا نزديک آن غرفه شديم. مسوول غرفه که مرا مي شناخت مرا پيش خواند و گفت هديه اي برايتان دارم که مي دانم از ديدن و داشتنش در اين شب جشن و سرور خوشحال خواهيد شد. و تنها نسخه اي را که از ترجمه استاد آيتي از قرآن کريم در غرفه در ميان کتاب هاي ديگر به نمايش گذارده بود، با احترام - احترام به قرآن - به دستم داد. شاد شدم و بوسيدم و بر ديده نهادم. سپس آن را باز کردم و مشتاقانه ترجمه چند آيه را خواندم و با قرائت ترجمه همان چند آيه به متفاوت بودن آن پي بردم و با تشکر نسخه را به مسوول غرفه برگرداندم. ايشان با کمال لطف گفت اين نسخه متعلق به شماست. جا خوردم و گفتم پيداست که فقط همين يک نسخه را داريد. صبر مي کنم تا نمايشگاه و مراسم بزرگداشت حافظ تمام شود. گفت درست است که همين يک نسخه را داريم، ولي حدس مي زنم که شما مدت ها در انتظار انتشار اين ترجمه بوده ايد. رودربايستي نکنيد. قبول کنيد. مي دانم که شب، هنگام استراحت و ساعات فراغت در هتل آن را مطالعه خواهيد کرد. از آنجا که به واقع چند و شايد چندين سال انتظار نشر اين ترجمه فصيح و بليغ را داشتم، طبعاً رد احسان نکردم. هديه اش را گرفتم ولي ايشان «هديه»اش را از من نگرفت.

شب در هتل، وقتي تنها شدم مشتاقانه به مطالعه ترجمه و گزيده خواني (تورق) آن پرداختم. لحن و بيان و سيرت و سان ترجمه به دلم نشست و با خود عهد کردم وقتي که به تهران بازگشتم، مطالعه دقيق و عميق آن را بر همه کاري مقدم بشمارم.

چنين شد که 14 ماه تمام، از بعدازظهر تا پاسي از نيمه شب گذشته اين ترجمه را مي خواندم و هر جا که لازم مي ديدم به چند - و در واقع گاه تا به 30 تفسير عربي و فارسي قديم و جديد و بيشتر قديم قرآن - مراجعه مي کردم و يادداشت برمي داشتم.

کار که رونق گرفت و ديدم از ترجمه هاي برتر (ترجمه مرحوم الهي قمشه يي در دهه 20، ترجمه شادروان ابوالقاسم پاينده در دهه 30 و ترجمه روانشاد زين العابدين رهنما در دهه 40) فراتر است، گرمپوي تر شدم و روزي خدمت مترجم فرزانه جناب استاد آيتي تلفن زدم و شرح اشتياق خود را در ميان گذاشتم و پيشنهاد کردم که اگر مايلند يادداشت هاي خود را پس از تکميل و پاکنويس در اختيار ايشان قرار دهم. ايشان با سعه صدر و روي باز از پيشنهاد من استقبال کردند.

اين واقعيت هم، به طرزي خود / ناخودآگاه در دلم بود که روزي، پس از طي مقدمات و ملازمات علمي لازم و کافي قرآن را ترجمه کنم. چه از 15 - 14سالگي به خواندن دقيق قرآن کريم انس و عادت داشتم و در سال هاي جواني (اوايل دهه 40) که دانشجوي رشته زبان و ادبيات فارسي در دانشگاه تهران شده بودم، هم از محضر شادروان پدرم که خود در محضر 14 استاد عظيم الشأن، از جمله حکيم هيدجي، آيت الله معصومي همداني معروف به آخوند ملاعلي، پدر فرزانه دوست دانشمند ديرينم جناب آقاي دکتر حسين معصومي همداني و نيز مرحوم آيت الله العظمي سيدابوالحسن رفيعي قزويني، با عشق و علاقه بسيار علوم معقول و منقول و تقريباً اغلب معارف اسلامي را خوانده بود و هم استادان دانشکده از جمله استاد عبدالحميد بديع الزماني و آيت الله ابوالحسن شعراني و استاد دکتر سيدجعفر شهيدي و استاد دکتر مهدي محقق در کسب ادبيت و عربيت از دل و جان کوشا بودم و مشکلات قرآني خود را هم با اين بزرگان در ميان مي گذاشتم و هم با مراجعه به کتاب ها - مخصوصاً تفسيرهاي مهم قديم قرآني مانند تفسير کبير فخر رازي - که از کتابخانه پربار دانشکده امانت مي گرفتم، برطرف مي ساختم.

آرزوي ترجمه قرآن را در همان سال ها پيدا کرده بودم و اخيراً در ميان نوشته هاي قديمي، ترجمه اي از سوره نجم، عرفاني ترين سوره قرآن، که در سال 1346 انجام داده بودم، پيدا کردم. باري با خود مي گفتم اگر در ترجمه هاي خوب استادان دقت کنم و با تفاسير قرآن انس بيشتر بگيرم، چه بسا اين صلاحيت را پيدا کنم که بتوانم به اين کار بزرگ و در عين حال حساس و خطير دست بزنم. البته در مقامي نبودم و اکنون هم که از انتشار چاپ اول ترجمه ام در قطع رحلي، با حواشي پاي صفحه و واژه نامه 12 هزار مدخلي در پايان آن، 14 - 13 سال مي گذرد، در مقام رقابت با کسي نيستم، بلکه احساس شاگردي به همه مترجمان و مفسران بزرگ دارم. «زانکه گوي عشق نتوان زد به چوگان هوس» و پس از انتشار ترجمه خود هم صادقانه از صاحب نظراني چون استادان مسعود انصاري، دکتر سيدعلي موسوي گرمارودي و دکتر غلامعلي حدادعادل درخواست کرده ام که نظر به ذوق سليم و طبع مستقيم و نيز انس قديم که با قرآن دارند در ترجمه آن بکوشند، که خوشبختانه کوشيده اند و هر يک ترجمه اي رسا و شيوا به گنجينه هاي ترجمه هاي فارسي قرآن کريم افزوده اند. و در همين جا به مناسبت بحثي که پيش آمد از دوست فاضل قرآن پژوهم جناب آقاي مرتضي کريمي نيا هم که انس مديد و شناخت عميق از چون و چند مسائل ترجمه قرآن دارند، درخواست مي کنم که ايشان هم به سهم خود ترجمه اي به ترجمه هاي خوب فارسي قرآن کريم بيفزايند.

باري با خود مي گفتم درويش تو که علوم قرآني را به درس نخوانده اي، و ريزه کاري هاي ترجمه از عربي- تا چه رسد به متن عظيم و هنگفتي چون قرآن- را نمي داني، پس با ژرف خواني ترجمه اي چون ترجمه استاد آيتي تجربه بياموز و نکته بيندوز.

آري در آن 14 ماه با مطالعه ژرفاژرف ترجمه استاد، و غوطه خوردن در امهات متون قرآن پژوهي، به ويژه تفسيرها و فرهنگ ها و کتب نحوالقرآن و حتي احکام القرآن که عمدتاً به عربي هستند، مدام نکته مي آموختم و توشه مي اندوختم.

---

يادداشت ها را روزي که ايشان از سر لطف و فروتني به بنده افتخار دادند و به محل کارم در انجمن فلسفه تشريف فرما شدند در اختيار ايشان قرار دادم و گويا در ويراست بعدي ترجمه شان که در سال 1373 منتشر شد، نظري هم به آنها افکنده باشند.

نقد و نظري هم در معرفي اين ترجمه و نقد و نظرهايي که در طول اين سال ها بر آن نوشته اند نوشته ام که در کتاب بررسي ترجمه هاي امروزين فارسي قرآن کريم که بيش از 50 ترجمه فارسي را از ترجمه بصيرالملک، معاصر انقلاب مشروطيت، تا ترجمه قريب الانتشار استاد دکتر غلامعلي حدادعادل در آن بررسي يا نقد کرده ام، در موسسه ترجمان وحي (قم) زير چاپ و نزديک به انتشار است. دوستداران اين گونه مباحث و ترجمه هاي فارسي قرآن کريم مي توانند به آن کتاب هم مراجعه فرمايند. حاصل آنکه اين براي چهارمين بار است که مطلبي درباره ترجمه استاد آيتي مي نويسم، و خوانندگان گرانمايه اين ويژه نامه، در اينجا انتظار بحث هاي فني نداشته باشند. (مگر يک دو نکته گذرا که خواهد آمد.) اين قدر هست که همواره ترجمه استاد آيتي را رويدادي فرخنده و گامي بلند فراپيش در ترجمه هاي فارسي قرآن کريم مي دانم. و مناسب است که به دو وجه از وجوه اهميت و امتياز ترجمه ايشان اشاره کنم. نخست نثر شيوا و رسا و معيارين آن است که اگرچه

- بحق- باستانگرايانه و قدمايي نيست، ولي فخيم و فاخر است. امروزه بهتر است که نثر ترجمه قرآن کريم، مانند نثر 99 درصد از ترجمه هاي امروزين کتب مقدس، امروزين باشد. البته طبق گفته و عملکرد استاد موسوي گرمارودي اگر قدري بهره کهن گرايانه آن بيش از حدي باشد که علي الاصول در نثر معيار امروز هست، چه بهتر. و ترجمه جناب آيتي چنين است. ويژگي و امتياز دوم اين است که ايشان با استادي مسلم و مهارت کم نظير که در ترجمه از عربي به فارسي دارند، در حذف بسياري از حروف و ادات که ويژه زبان عربي قرآني است، به ويژه ادات تاکيد پيشگام بوده اند. و برخلاف قدما و حتي بعضي از معاصران به عبث نکوشيده اند که هر چه «ف» (فاء) در قرآن هست، لزوماً به «پس» ترجمه کنند يا «انٌ» را همواره به «به درستي که» برگردانند. يا نثر ترجمه را از «همانا» آکنده بسازند.

استاد گرمارودي رساله اي در دست نگارش دارند که درباره ادات به ويژه ادات تاکيد در قرآن است، و بحق اين نظر را دارند که زبان عربي از نظر خانواده زباني و ويژگي هاي ساختاري و زبانشناختي فرق هاي فارق با زبان فارسي (يا انگليسي و اصولاً زبان هاي خانواده مفروض هند و اروپايي) دارند. بنده و آقاي مسعود انصاري، يک وقت، و بيشتر نظراً بر آن بوديم که بايد در ترجمه پرواي اين خرده - ريزي هاي کلامي را (که براي ما و در ترجمه فارسي «خرده- ريز» و نثر خراب کن، اما در نسج و نهاد زبان عربي فصاحت افزاست) داشت. عملکرد بنده در ترجمه ام اين بوده که في المثل مفعول مطلق يا نون تاکيد ثقيله و امثال آنها را به نحو ديگر و غيرمستقيم در نثر ترجمه ظاهر کرده ام. مثلاً «لقد علمتم» را قدما «به تحقيق دانستيد» مي آوردند و نظاير آن. اما من «نيک مي دانستيد» ترجمه کرده ام. آري استاد آيتي اقتضائات زبان مقصد (فارسي) را به کمال ملحوظ و معمول داشته اند. درباره پاره اي از اين اقتضائات در گفتار مترجم/ موخره ترجمه ام بحثي نسبتاً مفصل با عرضه مثال هاي روشن و روشنگر آورده ام.

استاد آيتي پس از ترجمه عالي و متعالي قرآن کريم، دو کتاب قدسي ارجمند نهج البلاغه و صحيفه سجاديه را هم به فارسي درست و دلنشيني برگردانده اند. ايشان در ميان اعضاي پيوسته زبان و ادب فارسي، يکي از پربارترين کارنامه هاي فرهنگي را دارند.

---

از سوي ديگر ايشان ادب نفس را با ادب درس، جمع دارند. هم طبع خلاق دارند هم مجموعه يي از مکارم اخلاق، و بر سر همه مهرباني و متانت، و ملايمت و مدارا. به قول حافظ؛

به حسن و خلق و وفا کس به يار ما نرسد

ترا در اين سخن انکار کار ما نرسد

به حق صحبت ديرين که هيچ محرم راز

به يار يک جهت حقگزار ما نرسد

هزار نقد به بازار کائنات آرند

بازار يکي به سکه صاحب عيار ما نرسد
راقم شکوه قصيده مفسر شعر نيما


حسين معصومي همداني


آشنايي شخصي من با آقاي آيتي در موسسه انتشارات فرانکلين بود. ايشان آن زمان در بخشي از اين موسسه به نام انتشارات آموزشي کار مي کرد که مرکز مشترکي بود بين انتشارات و وزارت آموزش و پرورش، و مجلات پيک را براي دانش آموزان منتشر مي کرد که بعد از انقلاب اسم شان به مجلات رشد تبديل شد. ايشان در آن مرکز مسوول مجله ماهنامه آموزش و پرورش بود. ماهنامه آموزش و پرورش مجله يي قديمي بود که از سال هاي 1318-1317 منتشر مي شد و گويا نامش در ابتدا ماهنامه تعليم و تربيت بود و الان نمي دانم چه اسمي دارد و اصلاً منتشر مي شود يا نه. و برخلاف مجلات پيک فرض بر آن بود که مخاطبانش معلمان و آموزشگران هستند نه دانش آموزان. من با چند مطلبي که براي اين ماهنامه ترجمه کردم با استاد آيتي آشنا شدم. اما آشنايي من با آثار ايشان قديمي تر است. قبلاً ترجمه ايشان از معلقات سبع را خوانده بودم و کمي بعد ترجمه ايشان از غزل هاي ابو نواس را. و شايد در همان دوره يي که من با ايشان همکار بودم ولي هنوز آشنايي شخصي نداشتم تاريخ فلسفه اسلامي اثر حنا الفاخوري و خليل الجر را ترجمه کرد. بعد از انقلاب با آقاي آيتي بيشتر آشنا شدم به خصوص از آن زمان که در فرهنگستان خدمت ايشان رسيدم.

راقم شکوه قصيده، مفسر شعر نيما

آقاي آيتي قبل از اينها و در کنار اينها از دهه هاي 30 و 40 با مجله هاي ادبي آن زمان همکاري داشت و از ميان نوشته هاي ايشان در آن زمان که به اندازه کافي به آن توجه نشده است مقالاتي است که درباره شعر نو و آثار شاعران نوسرا مي نوشت. در آن زمان ها فضاي ادبي دوقطبي بود. عده يي دربست طرفدار شعر قديم بودند و شعر نو را نشانه انحطاط ذوق و سليقه ادبي مي دانستند و هواداران شعر نو هم ايشان را به بي ذوقي و نشناختن مقتضيات زمان متهم مي کردند. آقاي آيتي علاقه مند به شعر نو بود، اما چون آشنا به ادبيات قديم بود و خيلي غرب زده و فرنگي مآب نبود، از يک ديد تقريباً سنتي به اين آثار نگاه مي کرد و سعي داشت کساني را که با اين نوع آثار آشنايي نداشتند و آن زمان اين نوع شعر برايشان خيلي حيرت آور بود و آن را چيز عجيب و غريبي مي دانستند، با برخي از آثار شاعران نوسرا آشنا کند.

برخي از اين مقالات در مجله راهنماي کتاب چاپ مي شد که در اين مسائل مجله يي محافظه کار بود. من گمان مي کنم ايشان سهم بسيار مهمي در آشنايي کساني که شايد به صرافت طبع سراغ شعر نو نمي رفتند با اين گونه شعر داشته، خصوصاً شعر شاعراني چون احمد شاملو و اخوان ثالث. و اگر خطا نکنم استاد آيتي مطلبي درباره مجموعه باغ آينه شاملو در همان مجله راهنماي کتاب نوشت و اين از آن رو مهم بود که مخاطبان آن مجله محققان و ادباي قديم بودند و کمتر سراغ اين آثار مي رفتند و با اينکه خود او هم آشنا به ادبيات قديم بود نشان داد اين نوع شعر هم پذيرفتني و زيبا است. آقاي آيتي هنوز هم اين دو جنبه را حفظ کرده است؛ هم کتاب شکوه قصيده را مي نويسد و هم شعر نيما را تفسير مي کند.

به اعتقاد من بخشي از کارهاي آقاي آيتي که به آن توجه نشده و در زمان خود موثر بوده اين نوع مقالات است.

آقاي آيتي اصولاً اديب است و با ادبيات فارسي و زبان عرب بسيار مانوس است. اولين ترجمه هاي ايشان هم از زبان عربي بود. حتي در مجله کتاب هفته که احمد شاملو در دهه 40 منتشر مي کرد، آثاري از نويسندگان غيرعرب زبان را از زبان عربي ترجمه مي کرد. ترجمه قرآن او هم با اينکه بعد از انقلاب منتشر شد پيش از انقلاب انجام شده بود. يعني ايشان تحت تاثير حوادث انقلاب به اين ترجمه نپرداخت بلکه ترجمه يي بود که پيش از انقلاب انجام داده اما به دلايلي منتشر نشده بود تا بعد از انقلاب که به انتشارات سروش سپرده شد. به اعتقاد من آيتي غير از علايق مذهبي يک مقداري به دليل ارزش هاي ادبي به سراغ ترجمه قرآن رفته است. آيتي صحيفه سجاديه را هم ترجمه کرده که گذشته از ارزش هاي ديني به لحاظ ادبي متن بسيار زيبايي است. در مجموع به نظر مي رسد از ابتدا در اين فکر بوده است که فارسي زبانان را با ادبيات کلاسيک عربي آشنا کند. در زماني که آقاي آيتي ترجمه اين آثار را آغاز کرد کساني که از عربي ترجمه مي کردند بسيار کم بودند. کساني هم که کار مي کردند بيشتر متون علمي (به معناي وسيع کلمه) ترجمه مي کردند. يکي دو نفر هم بودند که متون ادبي عرب را ترجمه مي کردند از جمله مرحوم خديو جم که دو کتاب راجع به ابوالعلاي معري از طه حسين ترجمه کرد. يا استاد دکتر شفيعي کدکني که هم چند متن مهم تاريخي را ترجمه کرد و هم در زمينه ترجمه شعر معاصر عربي پيشگام بود. يا استاد دکتر محمدعلي موحد و مرحوم پروين گنابادي. اينها بودند که زبان ترجمه متون عربي را به فارسي فصيح امروزي نزديک کردند. اما متون ديگري که از عربي ترجمه مي شد بيشتر جنبه علمي داشت. در اين ميان آقاي آيتي با متون ادبي شروع کردند و همان طور که اشاره کردم با ترجمه معلقات سبع که يک متن مهم ادبيات عرب است. يا ترجمه غزل هاي ابونواس که شاعر عرب زباني بوده از اصل ايراني و شعر او بسيار تحت تاثير فرهنگ ايراني بوده است و آقاي آيتي شايد با ترجمه اين اشعار خواسته است اين جنبه از فرهنگ عربي- ايراني را نيز نشان بدهد.

آيتي با ترجمه قرآن کريم جاودانه شد

ظاهراً عموم آيتي را بيشتر با ترجمه قرآن مي شناسند و البته حق هم اين است که با اين ترجمه شناخته شوند، هم به دليل اهميت موضوع و هم به اين دليل که ترجمه ايشان بعد از ترجمه مرحوم پاينده از نخستين ترجمه هايي بود که با وقوف به ارزش ادبي قرآن انجام مي شد، يعني با وقوف به اينکه ترجمه قرآن در عين اينکه بايد قابل فهم باشد بايد خودش تا آنجا که ممکن است يک اثر ادبي باشد. ترجمه هاي قبلي عموماً ترجمه هايي بود تحت اللفظي يا ترجمه هاي آميخته با تفسير. و از اين رو ترجمه آقاي آيتي ترجمه مهمي است. درست است که از اولين ترجمه هايي است که بعد از انقلاب منتشر شد اما همان طور که گفتم ايشان اين کار را پيش از انقلاب انجام داده و تا مرحله چاپ هم رسانده بود. ترجمه کتاب تاريخ فلسفه اسلامي هم قبل از آنکه کتاب هاي ديگري در اين زمينه ترجمه شود، مدت ها تنها منبع بود. گر چه اين کتاب شايد براي متخصصان تاريخ فلسفه اسلامي کتاب خيلي ممتازي نباشد اما به هر حال يک نيازي را برآورده مي کرد و کتابي بود که کل تاريخ فلسفه اسلامي را تا اندازه زيادي بيان مي کرد. گرچه شايد ارزش تحقيقي کتاب خيلي بالا نباشد. کساني هم که بيشتر دنبال ادبيات هستند آقاي آيتي را با ترجمه هاي ادبي شان مي شناسند، مثل ترجمه معلقات سبع که تا مدت ها تنها ترجمه اين اثر بود و شايد تا امروز هم. يا ترجمه الغفران ابوالعلا که متن ادبي بسيار مهمي است هم به لحاظ ارزش ذاتي اش و هم به لحاظ تاثيري که بر اين نوع نوشته در غرب داشته مانند کمدي الهي دانته و آثار نظير آن مهم است. به هر حال آيتي از کساني است که تفکري را در جامعه ما جا انداخت؛ اينکه ما بايد با ادبيات عرب آشنا شويم، نه فقط به عنوان ميراث اسلامي مشترک مان بلکه به خاطر بخشي از ميراث فرهنگي خودمان. البته او کمتر به سراغ ادبيات جديد عربي رفته است، شايد در حد همان چند داستاني که از ادبيات معاصر عرب ترجمه کردند که گمان مي کنم برخي از آنها در ماهنامه آموزش و پرورش چاپ شد. و البته کسان ديگري هم هستند که بيشتر روي ادبيات جديد عرب کار کرده اند. اما اهميت کار او در اين است که از اولين کساني است که به اين وادي گام نهادند.

متخصص تاريخ نيست اما ترجمه از عربي را به راه درستي انداخت

بعد از انقلاب بود که او بيشتر سراغ متون تاريخي آمد. متون مفصلي که استاد آيتي ترجمه کرده است، مثل تاريخ ابن خلدون مربوط به دوران پس از انقلاب است. البته آقاي آيتي متخصص تاريخ نيست. بنده هم نيستم و بنابراين درباره اين ترجمه ها کساني بايد در اين باره نظر بدهند که کارشان تاريخداني است و بنده گرچه کارم به يک معنا تاريخ است اما تاريخ علم است که چندان ربطي به حوزه کار استاد آيتي ندارد. به هر حال ترجمه در جامعه نياز است و وقتي متخصصاني نباشند که يک کاري را انجام دهند، طبعاً غيرمتخصصان به دنبال آن کار مي روند. مرحوم پاينده هم که تاريخ طبري را ترجمه کرد، تاريخدان نبود و شايد دقت کارش هم به پاي دقت آقاي آيتي نمي رسد. ولي به هر حال همين ترجمه تا مدتي به يک نياز اجتماعي پاسخ داد و اين اشکال قطعاً از محيط فرهنگي ما است که به تعداد مورد نياز متخصص نداريم تا هر کس کار خودش را بکند. مثلاً مگر چند مورخ عربي دان داريم که ابن خلدون را ترجمه کنند؟

ممکن است کساني معتقد باشند که ترجمه تاريخ ابن خلدون لازم نيست چراکه تاريخ ابن خلدون به آن انتظاري که مقدمه ابن خلدون در خواننده بيدار مي کند، جواب نمي دهد. يعني اين تاريخ براساس آن تئوري تاريخ نوشته نشده و تاريخ اش يک تاريخ متعارف است. بخش هايي از آن عمدتاً ماخوذ از منابع ديگر است. اما بخش هاي ديگري از آن به خصوص بخش هايي که به تاريخ غرب اسلام مثل اسپانيا و شمال آفريقا مربوط مي شود و گويا خود ابن خلدون حتي در برخي از اين وقايع شرکت يا حضور داشته، بخش هايي است که بيشتر درخور توجه است. به هر حال نبايد اين را ناديده گرفت که ترجمه کتابي به اين حجم کار بسيار عظيمي است. حتماً کساني که تاريخدان متخصص اند وقتي اين کتاب را نگاه کنند اشکالاتي مي بينند مانند هر اثر ديگري. اما مساله اين است که آن تاريخدانان متخصص نمي توانستند اين کار را انجام دهند. کسي از ميان ايشان اين قدر وقت نمي گذارد و شايد اين متخصصان آشنايي کافي با زبان نداشته باشند يا برخي با وسواس بسيار بخواهند کار را انجام دهند که سال ها طول مي کشد. مترجمان به قيمت اينکه مطالبي را به فرهنگ جامعه مي رسانند خودشان فنا مي شوند چرا که بعد از مدتي کساني پيدا مي شوند که ايراداتي را در کار مي يابند و مي گويند و ديگر کسي فکر نمي کند همين ترجمه در زمان خودش چقدر اهميت داشته است. من گمان مي کنم ما بايد در ترجمه به طرف تخصص برويم و مثلاً در اين مورد بايد مورخ عربي دان متخصص داشته باشيم. اما متاسفانه به قدر کافي نداريم و همين ترجمه هايي که شايد کمتر تخصصي اند تنها منابع و کتاب هاي مآخذ براي دانشجوياني است که در اين زمينه کار مي کنند. اين هم عيب نظام آموزشي ما است، زيرا دانشجويي که در مورد تاريخ اسلام کار مي کند نبايد از ترجمه کتاب ها استفاده کند بلکه بايد به اصل آنها رجوع کند. اما ترجمه هيچ کتابي جا را براي استفاده از اصل آن تنگ نمي کند. ترجمه هيچ گاه مانعي براي مراجعه به اصل نيست و در واقع کاربرد ديگري دارد و حتي با اين ترجمه ها است که افراد انگيزه يي براي رجوع به اصل پيدا مي کنند و در واقع اين ترجمه ها معرف کتاب ها است. بسياري اوقات کتابي مثلاً يک کتاب تاريخي پس از ترجمه، کتابي براي «خواندن» مي شود. حال آنکه تا زماني که کتاب ترجمه نشده تنها کتابي است براي مراجعه اهل فن. من عمدتاً خواننده آثار آقاي آيتي بوده ام. بسياري از اين آثار را هم در سني خوانده ام که درصدد آن نبودم دقت کار را بسنجم. داوري من تنها مي تواند از روي زبان اين ترجمه ها و نقش فرهنگي آنها باشد. همان طور که قبلاً هم اشاره کردم، آقاي آيتي يکي از کساني است که ترجمه از عربي را به راه درستي انداختند. پيش از آن بسياري از آثاري که از عربي ترجمه مي شد فارسي درستي نداشت. مترجمان غالباً تحت اللفظي ترجمه مي کردند و در بسياري از موارد هم زحمت يافتن معادل فارسي براي واژه هاي عربي را به خودشان نمي دادند و همان واژه هاي عربي را به کار مي بردند. نحو اين ترجمه ها هم بسيار تحت تاثير نحو عربي بود. از اين ديدگاه، من يکي از ويژگي ها و وجوه مهم آثار ايشان را سادگي و سلامت زباني آن مي دانم، يعني زبان ترجمه ايشان فارسي بسيار خوبي است و زباني که به کار مي برد زباني بين زبان ادبي و زبان معيار امروز است. به دليل آشنايي و تسلطي که به ادبيات قديم دارد در استفاده از عناصر ادبي در اين زبان معيار کمتر افراط مي کند و اين عناصر را بسيار خوب به کار مي برد و البته اين ويژگي ها آن چيزي است که من از روي نثر فارسي آثار ايشان برمي شمارم. در مورد ميزان دقت ايشان در ترجمه، ترجمه قرآن مورد نقد و بررسي قرار گرفته و گمان مي کنم از اين آزمون سربلند بيرون آمده است.

با اين حال در تمام اين سال ها چيزي که هميشه بيش از آثارشان براي من بسيار جذاب بوده شخصيت استاد است؛ شخصيتي بسيار فروتن، دوست داشتني و بسيار انتقادپذير. هرگز نمي خواهد مزاحم کسي باشد حتي براي پرسش يا کار بسيار مهم. در برابر انتقادات نه ناراحت شده و نه درصدد توجيه کارش برآمده است. زندگي اش نيز در کمال سادگي و سلامت است؛ سلامت به لحاظ کاري و فردي و اين گونه زيستن در اين روزگار بسيار دشوار است.
ابن خلدون وامدار آيتي است


صادق آينه وند

استاد آيتي را از ايام دانشجويي مي شناسم، حدود سي- سي و پنج سال پيش.

آثار ايشان آن موقع بيشتر جنبه ادبي داشت. کتاب هاي ابوالعلاء مروي (آمرزش) را ترجمه کرده بود. و شرح معلقات سبع زوزني را که بسيار مشهور بود و ما در دانشگاه از آن استفاده مي کرديم. وجه غالبش اين بود که استاد متمايز و ماهر در اين زمينه- يعني نثر شعري و ادبي عربي- هستند.

اين سبقه اي بود که تا حدود بيست سال پيش همراه استاد بود اما از اين زمان که استاد وارد ترجمه متون مذهبي شد از جمله ترجمه قرآن کريم و بعد از آن ترجمه شرح نهج البلاغه و الغارات نشان داد که در هر سه زمينه استاد است؛ مهارت و تسلط بر زبان و ادب عربي و فارسي. و به اعتقاد من کسي که چنين زمينه اي داشته باشد همراه اطلاعات و مطالعات وسيع اگر وادي هاي ترجمه را تغيير دهد مشکلي پيش نمي آيد. به نظر مي رسد استاد در انتخاب هايش براي ترجمه به دنبال متن هاي مشکل مي روند. کساني که با ادبيات در زبان عربي آشنا باشند مي دانند که ترجمه و برگردان آثار ابوالعلاء مروي و آثار جاهلي عربي خصوصاً به زبان فارسي بسيار مشکل است.

بنابراين استاد هميشه از مسائل مشکلي که کمتر کساني مي توانستند وارد آن حوزه شوند آغاز مي کرد و نشان مي داد که تبحر و تسلط و عمق خاصي دارد. و کسي جز او نمي توانست به اين وادي وارد شود.

بعد از آن ايشان احساس کردند که مجموعه اي از آثار تاريخي نياز به ترجمه دارد. از جمله تاريخ ابن خلدون، که کسي سراغ آن نرفته بود، چرا که حضور مقدمه تاريخ ابن خلدون که محمد پروين گنابادي آن را بسيار خوب ترجمه کرده بود مردم را غافل کرده بود از مجموعه بيست جلدي تاريخ ابن خلدون.

استاد آيتي احساس کرد که اين تاريخ تحت الشعاع مقدمه قرار گرفته پس دست به ترجمه آن زد.

و بعد احساس کردند که قرآن کريم و البته صحيفه سجاديه نيازمند ترجمه ديگري است که با تسلط بر دو زبان بتواند آن را به شيوه اي نو منتقل کند.

به همين دليل دست به ترجمه قرآن کريم زد که ترجمه بسيار زيبا و ماهرانه اي است. همين طور ترجمه صحيفه سجاديه و الغارات (که کتاب بسيار مشکلي در تاريخ است). به اعتقاد من استاد آيتي با تبحري که دارند با علقه ديني نسبت به ميراث ديني هر جا احساس کند ترجمه اي لازم است ولو اينکه کسي آن را ترجمه کرده باشد به ترجمه آن متن دست مي زد.

البته اين شرط نيست که هر کس متني را ترجمه مي کند به آن اعتقاد داشته باشد اما استاد آيتي از روي اعتقاد به ترجمه اين متون دست برد و اين اعتقاد همراه با تسلط ايشان بر دو زبان نور علي نور شد.

ايشان به دليل تسلط بر دو متن عربي و فارسي و تسلط بر واژگان اين دو زبان به گونه اي راحت ترجمه مي کنند که در بادي امر خواننده ابداً احساس نمي کند که متن به دست آمده از يک متن بسيار مشکل ترجمه شده است.

ويژگي ديگر ترجمه ايشان به اعتقاد من اين است که در ترجمه واژگان مناسبي را انتخاب مي کنند که به تدريج در قلم نويسندگان ديگر راه و جا مي افتد.

ويژگي سوم اين است که ترجمه هاي ايشان را هم غيرمتخصص استفاده مي کند و هم براي متخصصان (به ويژه واژگان و اصطلاحاتش) قابل اعتنا و اعتماد است. بنابراين ويژگي ديگر ترجمه هاي ايشان اين است که همه را دربرمي گيرد. مثلاً ترجمه الغفران يا آمرزش ابوالعلاء يک کتاب بسيار مشکل ادبي- فلسفي است. اما يک آدم معمولي که هيچ تخصصي در ادبيات عرب نداشته باشد و فلسفه ابوالعلاء مروي را هم نداند، از آن استفاده مي کند و براي يک متخصص نيز به عنوان يک متن تخصصي قابل توجه است. در حقيقت مي توان گفت که اين سه ويژگي آثار ايشان را نسبت به آثار ساير مترجمان معاصر برجسته تر مي کند. استاد آيتي در عين اينکه در ترجمه وفادارانه و مسئولانه به متن نگاه مي کنند، متوقف بر اين نمي شوند که حتماً واژه اي را انتخاب کنند که به زعم برخي وفادارانه است. اما تعقيد و پيچيدگي يا غموض و ايهام دارد. و ممکن است از آن تفسير ديگري بشود. مثلاً در برخي از ترجمه هاي قرآن کريم مترجمان ديگر کلماتي چون مر و مر او را به کار برده اند که براي نسل جديد اصلاً قابل فهم نيست. در صحيفه سجاديه نيز همين طور. اما استاد در ترجمه هاشان از کلمات و اصطلاحاتي که متعلق به يک سبک ادبي در گذشته است و تنها براي قشري قابل فهم است، استفاده نکرده اند بلکه از اصطلاحات دم دستي به نيکويي بهره گرفته اند. مثلاً در شعر حافظ که کلماتي چون «شنگول» را آورده اند که شايد به زعم بسياري واژه اي عوامانه باشد. اما چنان با مهارت و استادانه لا به لاي کلمات ديگر چيده شد که در بافت زنجيروار جمله ديگر عوامانه نيست و به نظر من اين نشانگر مهارت در ترجمه و ذوق ادبي ايشان است. استاد آيتي ترجمه هايي دارند از زبان عربي در دوران جاهلي، از قرن سوم و چهارم و اين اواخر ترجمه هايي از ادبيات معاصر عرب به ويژه سوريه و لبنان.

ترجمه هاي ايشان همچنين سه حوزه ادبي، اسلامي- تاريخي و متون مذهبي را دربرمي گيرد.

من به تسلط ايشان بر سه دوره زباني کاملاً متفاوت عربي به ديده اعجاب نگاه مي کنم چرا که زبان قديمي عرب با زبان معاصر کاملاً متفاوت است. پس اگر کسي بر زبان و ادبيات عرب قديم به متوني چون شرح ابن عقيل و ابن هشام که از متون شاخص قديم است مسلط باشد لزوماً نمي تواند در کشورهاي عرب به راحتي سخن بگويد و حتي متني معاصر را بفهمد و به فارسي برگرداند. کساني را مي شناسم که بر ادبيات قديم عرب مسلط اند و حتي صرف و نحو تدريس مي کنند اما نتوانستند متن جديدي را که به آنها دادم بفهمند و ترجمه کنند. چون اصطلاحات جديدي وارد شده، تعبيرهاي جديدي آمده، ترکيب جمله بر هم خورده و زبان تحت تاثير آثار و متون و فلسفه و فرهنگ جديد تغييراتي کرده و اين تغييرات در حقيقت در ضمن وفاداري به چارچوب نحوي قديم متفاوت شده يعني تعبيرها تغيير کرده است. بنابراين مشکل است کسي هم زبان قديم را بداند و هم زبان معاصر عرب را. که اين تبحر را خوشبختانه در حد کمال در استاد آيتي مي بينم. تسلطي که در آثار جديد ايشان که همه را مطالعه کردم ديده ام. در حقيقت در بيان و برگردان تعبيرها توفيق بسيار دارند. گرچه ممکن است استاد آيتي حتي نتواند با عرب معاصر به راحتي مکالمه کند. مثلاً اخيراً کتابي از استاد احمد صالح العلي - که از برجستگان تاريخ اسلام است- ترجمه کرده اند که ترجمه بسيار ماهرانه اي است (آن را با متن اصلي مقايسه کرده ام) استاد عبدالمحمد آيتي پيش از دانشگاه تحصيلات حوزوي هم داشته اند گرچه آن ايام را به ياد نمي آورم اما به اعتقاد من اين مطالعات نقش در تسلط ايشان داشته است. از استاد شهيدي (رحمت الله عليه) شنيدم که ايشان در اين خصوص بسيار خوب مطالعه کرده اند و بر متون حوزوي خوب مسلط هستند. و من احساس مي کنم شخصي با چنين تسلط و آثاري قطعاً ميراث متون و دانش هاي حوزوي و قديم را خوب مي داند. و همان موجب شده که ايشان با چنين مايه و منبعي بر اين زمينه مسلط شود و بتواند به راحتي به عرصه جديد دانش قدم بگذارد که اين هر دو بر هم مرتبط است. و شکي نيست که بخش مهمي از آثار و توانمندي هاي استاد مرهون همان ريشه هاي حوزوي است. پس از انقلاب شايد حدود 150 ترجمه از قرآن صورت گرفته است. اکنون من در مقام مقايسه نيستم و به اعتقاد من تمام ترجمه ها از زواياي مختلف صاحب ارزش اند. ترجمه مرحوم دکتر مجتبوي، استاد ولي، مرحوم فولادوند، ترجمه جناب خرمشاهي و ديگران. اما هيچ کدام بر ديگري برتري ندارد و هر کدام از زاويه خاصي برتري دارد.

ترجمه استاد آيتي هم ويژگي هاي خاص خود را دارد که به اعتقاد من بسيار روان و وفادار به منطوق کلام وحي است که بسيار مهم است و ديگر اينکه از سکته ها و ويرگول هايي که ديگر مترجمان استفاده مي کنند استفاده نکرده و همان توضيح را در ضمن جمله آورده در عين آن که هيچ آسيبي هم به کلام وحي نرسيده است به گونه اي که ديگر نيازي به تفسير هم نيست که اين ويژگي بسيار مهمي است.

اما ترجمه تاريخ ابن خلدون - که ايشان خودشان مرحمت فرموده و يک دوره براي من فرستادند - به اعتقاد من از نثرهاي جاوداني است که قرن ها بعد آيندگان از همين متن فارسي آن به عنوان يک متن ادبي - تاريخي قوي استفاده مي کنند. مانند آنچه که امروز از تاريخ طبري و تفسير طبري به فارسي برايمان مانده است.

ترجمه تاريخ ابن خلدون را نيز مانند ديگر ترجمه هاي استاد در تطبيق با متن اصلي آن ترجمه اي بسيار ماهرانه يافتم.

ابن خلدون ادعا مي کرد که مورخان آنچه را که در حقيقت در تاريخ وجود دارد به صورت مطلوب ادا نکرده اند. بنابراين مقدمه اي نوشت و در آن به بسط نظراتش پرداخت؛ اينکه چارچوب تاريخ اين است. از کجا بايد به تاريخ نگاري وارد شويم. در تحليل و تفسيرها بايد چگونه نگاه کرد و اينکه نگاه هاي تعصب آميز و عصبيت ها هميشه در طول تاريخ بوده است و مورخ بايد از کنار اين وادي ها بگذرد تا به يک تاريخ نگاري قابل اطمينان برسد. اين مقدمه در دو مجلد توسط استاد محمد پروين گنابادي بسيار ماهرانه ترجمه شده است. و تاريخ ابن خلدون در واقع بيان و نمود مسائلي است که در مقدمه شرح آن رفته است که مورد غفلت و تحت الشعاع مقدمه آن واقع شده بود که همان طور که اشاره شد استاد آيتي با علم به اين امر دست به ترجمه درخشاني از آن زد.

همين جا بگويم که برخي معتقدند ابن خلدون در تاريخ نگاري اش به آنچه خود در مقدمه نوشت و اعتقاد داشت وفادار نبوده است. اما در حقيقت اين گونه نبود. اگر تاريخ ابن خلدون را نگاه کنيم به اين واقعيت مي رسيم که نسبت به ديگر کتب تاريخي برجسته تر و بر ديگر کتب ارجح است. ابن خلدون در واقع همواره مورخي توانمند، فيلسوف و جامعه شناسي متخصص بوده است. به زعم من بايد قدردان استاد آيتي بود که اين مجموعه تاريخ را به فارسي برگرداند تا همراه مقدمه يکجا در اختيار خواننده فارسي زبان قرار بگيرد تا خود داوري کنند که آيا ابن خلدون به آنچه در مقدمه نوشته است در تاريخ اش وفادار مانده يا از آن فاصله گرفته است. پس ترجمه اين تاريخ از اين زاويه نيز بسيار مهم و ارزنده است. به گونه اي که اگر ابن خلدون بود حتماً از استاد آيتي قدرداني مي کرد.

ايشان ترجمه هايي هم در حوزه هاي ديگر چون ادبيات عرب و فلسفه نيز داشته اند؛ تاريخ ادبي و تاريخ فلسفه اسلامي اثر ضاالفاخوري که آثار ارزشمندي است. ايشان چون متون اسلامي را خوب خوانده و مي دانند در تمام زمينه هايي که وارد شدند تسلط خود را نشان دادند.

چرا که مقدمات و اصطلاحات علوم را به خوبي مي دانند و چنان ترجمه هاي دقيقي به دست مي دهند که به جرات مي توان گفت براي خواندن و درک عقايد و متوني که ترجمه کرده اند مي توان با اطمينان خاطر تنها به متن فارسي ايشان استناد کرد.

در ترجمه زبان عربي به فارسي سبک هايي داشته ايم که از اين ميان دو سبک شايد شاخص تر است. سبک قديم که معتقدان آن به وفاداري کامل به متن اصلي تاکيد داشته اند کساني چون مرحوم استاد ترجاني زاده که شرح معلقات سبع را ترجمه کرده اند. يا کساني که قرآن را به سبک قديم (همان نوشتار مر او را) ترجمه کرده اند. و سبکي ديگر معتقد است که بايد به ساختار و ريخت زبان فارسي توجه بيشتري کرد و برگرداند. که استاد آيتي معتقد به سبک دوم اند و به روان نويسي و نثر معيار معاصر. از خصايل استاد آيتي هم برجسته تر اين است که ايشان بسيار منزوي اند، کمتر مسافرت مي روند. در حقيقت در وادي خودشان مشغول به کار هستند. در دنياي کتاب و انديشه و تفکر. از روزي که به خاطر مي آورم در اين 35 - 30 سال آشنايي با استاد و آثارش کمتر در مجالس و محافل ديدمشان حتي گمان نکنم که با ديگر ادباي عرب و دنياي عرب هم مراوده اي داشته اند. و به زعم من از دلايل توفيق ايشان و اينکه در کارشان متميز و متبحر شده اند نيز همين انزوا و تمرکز بر کارشان بوده است.

گرچه شأن ايشان اين است که آثارشان بيشتر ديده و بررسي شده و شرح زندگي شان نيز نوشته و منتشر شود.

استاد آيتي اهل مزاح و شوخ طبع هستند در جلساتي که سال ها پيش گاهي با حضور دکتر شهيدي و ايشان داشتيم هميشه فراحي داشتند و رويي گشاده. خاطرم هست در يکي از همين جلسات نقلي مي کردند از روزگاري که در بروجرد بودند. تعريف مي کردند؛ «در بروجرد کسي بود که او را آقاي پندي مي ناميدند. در خيابان مي نشست و ده شاهي مي گرفت و هر کس را پندي مي داد. يک روز نزد آقاي پندي رفتم. ده شاهي دادم. او هم مرا پندي گفت؛ «وقتي سفره را انداختند در سينه کش سفره بنشين که دستت به هر دو طرف برسد،»
در احوالات استاد عبدالمحمد آيتي
نامه روشن
حکيمه دسترنجي

استاد عبدالمحمد آيتي در سال 1305 در بروجرد به دنيا آمد. از پدر و مادري باسواد و دوستدار علم و خانداني اهل علم و فضل. در اوان کودکي او را به مکتبخانه «آغاباجي» سپردند. پس از مکتبخانه «آغاباجي» از مکتبخانه ميرزا حسنً شاعر و مکتبدار سردرآورد. استاد آيتي از سخت گيري ها وانواع تنبيه ميرزا حسن خاطره ها دارد. او در مکتبخانه الفبا را آموخت و سپس به آموختن قرآن و حساب و سياق پرداخت. اما روح حقيقت جو و نوطلبش مسير زندگي او را عوض کرد. پيشرفت در حساب و سياق مکتبخانه يي را - که احتمالاً در آينده مي توانست او را از جمله حجره داران بازار کند - رها کرد و به مدرسه اعتضاد رفت.

آيتي شيوه نوين آموزش در مدرسه اعتضاد و شور و حال حاکم در آنجا را بيشتر مي پسنديد و روش هاي آموزش سنتي مکتبخانه و تکرار طوطي وار چند کتاب خاص روح او را ملول مي ساخت. وقتي صداي زنگ تفريح مدرسه اعتضاد مي آمد، همهمه شاد بچه ها و آزاد بودن شان در صحن مدرسه، هوس مدرسه رفتن را در ما بيدار مي کرد. هر هفته دو تا از بچه ها تشکچه هايشان را برمي داشتند و مجري کوچک شان را زيربغل شان مي گذاشتند و مکتبخانه را به قصد مدرسه ترک مي کردند. مرحوم مخلص هم براي اينکه شاگردانش را حفظ کند، يک زنگ شتر خريد و آن را از تير چوبي سقف آويزان کرد و هر وقت مي خواست از بچه ها درس بپرسد يا اجازه بدهد نان پيچ هايمان را باز کنيم و چيزي که از خانه آورده بوديم بخوريم، با چوب بلندش دو سه ضربه به زنگ مي زد. اما صداي زنگ شتر هم نتوانست با زنگ تفريح دبستان مقابله کند و باز هم بچه ها براي مدرسه رفتن لحظه شماري مي کردند. سال 1314، سال تحقق آرزوي بزرگ و کودکانه عبدالمحمد 9ساله بود. او کمي ديرتر از بچه هاي ديگر به مدرسه مي رفت. بنابراين آقاي فقهي مدير، که پدرش از بنيانگذاران فرهنگ لرستان بود، او را امتحان کرد و او نوشت؛ «ام روز هوا خوب است» ام روز دو پاره شده عبدالمحمد را راهي کلاس اول دبستان کرد و بدين گونه بود که پاي در راه تحصيل علم گذاشت و گواهينامه ششم ابتدايي را از مدرسه 15 بهمنً بروجرد اخذ کرد.

از ميان معلمانش، آنها که اهل شعر و ادب بوده اند، در خاطرش بيشتر نقش بسته اند. آقاي صميمي شاعر از آن جمله است. او مردي لاغراندام و سيه چرده و با سهم و صلابت بود. صميمي معلم مشترک او و زنده ياد دکتر عبدالحسين زرين کوب بود و دکتر زرين کوب آورده است که او استاد ادبيات عرب بود و ايشان معلقات سبع را پيش آقاي صميمي خوانده است. به هر حال نقش معلمان اهل فضل و ادب بر روح آيتي نوجوان در همان سال هاي آغازين تحصيل نظرگير است؛ روزي آقاي صميمي موضوع انشايي گفت که وقتي بزرگ شديد، مي خواهيد چه کاره شويد. من که در آن زمان شعر مي گفتم، داستان منظومي هم ساخته بودم به نام داستان صالح و طالح، نوشتم من مي خواهم شاعر شوم. وقتي انشايم را خواندم، گفت؛ بîبîم (اين تکيه کلامش بود) اگر مي خواهي شاعر بشوي پس از کجا زندگيت را تامين مي کني؟ بعد خود ايشان نامه يي به ما ديکته کردند که در پايان آن آمده بود؛ «پدر عزيزم من مي خواهم خلبان شوم تا به وطنم خدمت کنم.» در سال 1320 وارد دبيرستان پسرانه پهلوي مي شود. تعلق خاطر او به علم آموزشي در يادً روشن و دلپذير اين دبيرستان کاملاً نمودار است؛ دبيرستان پسرانه ساختمان نوبنياد زيبايي بود با گالري هايي که رنگ آبي زده بودند با کتيبه هاي طلايي، حاوي اشعار دلپذير.

در دبيرستان او از محضر استاداني چون علي محمد مرآت (دبير، شاعر، عارف و موسيقيدان) و دکتر عبدالحسين زرين کوب بهره مي برد. او به روشني همه دبيرانش را به ياد مي آورد و از آنها سخن گفته است اما تاثير دکتر زرين کوب بر او بيش از ديگران است.

دبير ادبيات ما هم مرحوم آقاي دکتر زرين کوب بودند که از او خيلي چيزها آموختم. شايد گرايش من به ادبيات، تاثير ايشان بوده است. ايشان آن وقت ها جغرافيا و زبان فرانسه هم درس مي دادند. البته زبان عربي را هم مي دانستند.

اما نشانه هاي روح بلند انسان هاي بزرگ از جواني هويداست. عمق ظرفيت دروني براي فهم کنه حقيقت، آنها را از عوام متمايز مي سازد. درون همچو دريا گسترده آيتي نيز در اوان جواني ناآرام و تشنه حقيقت است. بنابراين دبيرستاني را که آنقدر با عشق و علاقه و حتي در بي امکاناتي کامل - با استفاده از کتاب هاي درسي موجود در کتابخانه گذرانده بود - رها مي کند و به مدارس علوم ديني رو مي آورد اما اين دوره نيز به رغم غناي علمي، مدت کوتاهي به طول مي انجامد؛ آن سال ها حوزه علميه بروجرد حسابي داير بود. آيت الله بروجردي هنوز در بروجرد بودند و طلبه هايي از شهرهاي گوناگون براي استفاده از محضر ايشان به شهر ما مي آمدند، آيت الله بروجردي صبح ها زير سايه درختي درس خارج مي گفتند که شمار زيادي از آقايان طلاب در درس حاضر مي شدند. اينها انگيزه هايي بود که مرا به درس طلبگي مي کشاند. از اين رو، پس از گذراندن کلاس سوم دبيرستان، که بنا بود به دانشسراي مقدماتي اهواز بروم به مدرسه آقا رفتم. شماري از کتاب ها را در آنجا خواندم هنوز هم معتقدم کتاب هاي صرف مير و شرح تصريف و انموذج از کتاب هايي خوب براي آموختن صرف و نحو هستند. به هر حال، سالي در بروجرد به خواندن درس گذراندم و در مهرماه سال 1324 رهسپار قم شدم و نزد بعضي از علماي آن شهر، کتاب هاي مغني و مطول و معالم را خواندم ولي درنگم در قم به درازا نکشيد.

او پس از غور در علوم ديني و تحصيل عربيت به قصد ادامه تحصيل به تهران آمد و پس از اخذ مدرک ششم ادبي وارد دانشکده معقول و منقول (الهيات) دانشگاه تهران شد و با کوله باري غني از علم، برچيده از خرمن دانش استادان نخبه، در سال 1328، به اخذ ليسانس نائل آمد؛

در دانشگاه هم استادان بسيار خوبي داشتم. مرحوم فروزانفر رئيس دانشکده بود. مرزبان نامه هم به ما درس مي داد. آقاي راشد هم استاد فلسفه ما بود. آقاي دکتر غلامحسين صديقي، آقاي دکتر موسي عميد، آقاي مدرس رضوي، آقاي دکتر فياض، آقاي سيدمحمد مشکات، آقاي دکتر محمد محمدي، آقاي فاضل توني و آقاي سبزواري استادان من بودند. من از خرمن دانش اين بزرگان، که کمتر همتايي داشتند، خوشه معرفت بسيار چيدم. آن وقت ها کساني که قصد داشتند دبير شوند، دوره هاي تعليم و تربيت را هم در دانشکده ادبيات مي گذرانيدند. از همه دانشکده ها کساني به اين رشته مي آمدند. دکتر محمد خوانساري، دکتر محمدباقر هوشيار، دکتر جلالي و دکتر امير هوشمند استادان اين رشته بودند. آقاي دکتر علي اکبر شهابي هم کار تمرين دبيري را زيرنظر داشتند. خلاصه در خرداد سال 1328 کار دانشگاه هم به پايان آمد.

او بعدها براي گذراندن دوره دکترا به دانشکده ادبيات دعوت شد اما گرفتاري هاي روزگار به او مجال به پايان رساندن اين دوره را نداد هرچند در ساحت عالمي چون او داشتن يا نداشتن اين مدرک ديگر چندان فرقي هم نمي کرد.آيتي اين بار تصميم مي گيرد وادي آموزش و تعلم را تجربه کند. او مي خواهد اندوخته علم خود را نثارجوانان و نوجوانان کند. به آموزش و پرورش مراجعه مي کند و با سمت دبيري راهي دبيرستان هاي بابل مي شود و در راه اين شعر را مي سرايد؛

گشت نمايان ز سرً کندوان

رشک جنان خطٌه مازندران

او اين کار را نيز با همه عشق و شوق انجام مي دهد. خود مي گويد؛

به قدري به دبيري علاقه مند بودم که به جاي 22 ساعت، تمام هفته را درس مي دادم.

و هنگامي که در انجمن آثار و مفاخر فرهنگي براي او مجلس بزرگداشتي برپا کرده بودند، در آن مجلس گفت؛

به کار معلمي آنقدر عشق داشتم که هنوز هم، پس از سال ها بازنشستگي، وقتي براي گرفتن حقوق بازنشستگي به بانک مراجعه مي کنم، احساسي معنوي دارم.

اما دوران خدمت آيتي در آموزش و پرورش تا سال ها با نوعي کوچ نشيني و بي قراري همراه شد. از بابل به خرم آباد، از خرم آباد به تهران، از تهران به ساوه، از ساوه به تهران و از آنجا به گرمسار منتقل و پس از آن چند سالي منتظر خدمت شد. البته گرايشات سياسي دوران جواني و ظلم ستيزي او در آن دوران در پديد آمدن اين وضعيت بي تاثير نبود.

اما دوران تدريس در ساوه بحراني ترين دوران زندگي اوست. او که در 1329، در بابل، تاهل اختيار کرده بود، همراه با خانواده در سال 1337 به ساوه رفت. همسرش در آن روزها باردار بود، در حالي که سه فرزند (دو دختر و يک پسر) داشتند. هنگام زايمان به سبب نبودن وسيله و ندانم کاري پزشک مادر و نوزاد دوقلو از دست رفتند و آيتي با آرزوهاي درون حقيقت جو و مسووليت هاي سخت زندگي، به ويژه مسووليت تربيت بچه ها، تنها ماند. اما در مورد بزرگاني چون او عجيب نيست که اين دوران، به لحاظ علمي و کثرت نوشتار، يکي از پربارترين دوران هاي زندگي اوست؛

روزها در دبيرستان درس مي دادم و به خانه که مي آمدم به کارهاي خانه و بچه ها مي رسيدم. و بعد هم به نوشتن مي پرداختم. در ساوه با همه گرفتاري هايي که داشتم، براي مجلاتي مثل صدف، بامشاد، اميد ايران و راهنماي کتاب مطلب مي نوشتم و جزء هيات تحريريه کتاب هفتم بودم. در همين شهر بود که ترجمه کتاب هايي چون کشتي شکسته اثر تاگور، باتلاق نوشته ميکاوالتاري نويسنده فنلاندي، کالسکه زرين، مجموعه داستان هايي از برادران گريم براي نوجوانان و معلقات و تحرير تاريخ وصاف را به پايان بردم. در شهريور 1345 از طرف رياست بنياد فرهنگ ايران به تهران دعوت مي شود اما به سبب نداشتن امکان نگهداري بچه ها در تهران، تقاضاي بازگشت به ساوه را مي کند. آمدن به تهران براي آيتي به عنوان پژوهشگري جوان و پرمايه و پرکار فرصت خوبي بود، اما مناعت طبع بلندش اجازه نداد مساله تنگدستي و مشکل مسکن در تهران را مطرح کند و به ناچار به ساوه بازگشت و در سال 1346 از آنجا به گرمسار منتقل شد. دو سال هم در گرمسار درس داد و در اين مدت ترجمه تقويم البلدانً ابوالفدا را به ثمر نشاند. تا آنکه در 1348، مرحوم ايرج جهانشاهي تقاضا کرد او را به دفتر انتشارات کمک آموزشي در تهران منتقل کنند. بنابراين، پس از دو سال به تهران آمد و به عنوان سردبير ماهنامه آموزش و پرورش مشغول به خدمت شد و دوره پربار ماهنامه محصول اين دوره از زندگي استاد عبدالمحمد آيتي تا سال 1359 است. اما او - به رغم آنکه ديگر بيشتر وقت خود را صرف ترجمه و تاليفً کتاب و مقاله کرده - نمي تواند معلم نباشد. تدريس و معلمي همچنان جزء جدايي ناپذير زندگي اين مولف و مترجم جوان و حالا، صاحبنام است معلم که نمي تواند به کلاس نرود. در تمام اين سال ها در دبيرستان هاي شبانه خوارزمي، آذر و اسدي هم درس مي دادم. همچنين در دانشکده فارابي هفته يي چند ساعت براي استادان جواني که از کشورهاي ديگر آمده بودند، متون داستاني ايران را تدريس مي کردم. مدتي هم، در دانشکده دماوند زبان و ادبيات عربي درس مي دادم.

از آن دوره تاکنون آيتي همچنان و با پشتکاري بي نظير مشغول ترجمه و تاليف است. او با آنکه دوره جواني پرباري داشته و انتشار هر مقاله او در نوع خود حادثه يي محسوب مي شده اما رونق دوران پختگي و کهولت او صدچندان است. در اين دوران آثار مهمي چون ترجمه قرآن و نهج البلاغه و معجم الادبا و بسياري آثار ديگر به جامعه علمي عرضه مي شود. خلاصه کلام آنکه آيتي معلمي موفق و توانا بوده است. بسياري از تشنگان علم از درياي علم او سيراب شده اند. هنوز هم بسياري از شاگردان او از شهرستان هاي دور و نزديک به ديدارش مي آيند تا از دوران طلايي و پرخاطره يي از زندگي خود که استاد در آن نقش بسزايي داشته ياد کنند. اما ياد دادن و مقام معلمي هيچ گاه او را از ياد گرفتن بازنداشت. در همه سال هاي زندگي او سه عنصر بارز و اساسي نمود دارد؛ مطالعه، نوشتن و ذوق سرشار. به همين دليل هم هست که او امروزه از استادان جامع الاطراف است. علاوه بر تسلط بر ادبيات کهن، ادبيات معاصر و هم شعر و هم داستان را به خوبي مي شناسد و آشنايي او با ادبيات معاصر به ايران محدود نمي شود. او هميشه نيم نگاهي نيز به ادبيات معاصر کشورهاي ديگر داشته است و کتاب رندا ترجمه داستان هاي معاصر نويسندگان سوري، شاهدي بر اين مدعاست و نيز شاهدي است بر آنکه آيتي علاوه بر عربيت و ترجمه عربي از متون کهن به ادبيات معاصر و زبان عربي امروز نيز آشنايي دارد. علاوه بر اين، او از شعر گفتن هم غافل نبوده، بارها ديوان اشعارش را جمع آورده اما حوادث روزگار آن را از ميان برداشته است. او طبع خود را در قالب هاي مختلف شعري آزموده و البته فقط به گفتن شعر فارسي بسنده نکرده که اشعاري نيز به گويش بروجردي دارد.

زندگي استاد عبدالمحمد آيتي امروز، سپيدموي و سپيد محاسن، حاصل دوران هاي پرتلاطمي است که به اجمال ذکر آن گذشت؛ استادي مسلم در بسياري از علوم و فنون، عضو پيوسته فرهنگستان زبان وادب فارسي، مولفي پرکار و صاحب آثاري شگرف، مترجمي کثيرالترجمه آن هم ترجمه منابعي دست اول و اثرگذار که هر کدام خلايي از عرصه فرهنگي فارسي زبانان را پر کرده است و علاوه بر عرصه علم، پيري دريادل و پرشکوه با قلبي جوان و سرزنده، انساني متواضع و مهربان و آزاده يي هميشه آزاده و همچنان در حال خلق اثر و کار پيگير شبانه روزي.

يکي از غزليات سروده استاد عبدالمحمد آيتي که نشان دهنده ذوق سرشار و طبع روان است، ذکر مي شود؛

پيدايي و پنهاني، پنهاني و پيدايي

چون ناي همه نغمه چون نغمه همه نايي

پروانه بي پروا بر شمع جمال خويش

هم عاشق و معشوقي هم عاقل و شيدايي

روشن ز تجلاٌيت ظلمتکده دلها

هم مهر دل افروزي هم ماه دل آرايي

رنگين سر هرخاري بر دامن صحرا بين

اين باديه تا يي دل چون باد نپيمايي

وصف رخ دلجويش در لفظ نمي گنجد

تا گوهر معني را در لفظ نيالايي

وقتي که درآويزي با زلف دل آويزش

اي باد صبا خوشتر ز انفاس مسيحايي

يک ره به هواي او ره در دلً خود مي جو

تا پاي طلب هر سو در راه نفرسايي

زير و بم اين نغمه جز ناله محزون نيست

اي مطرب خوش الحان کو چنگ نکيسايي

نشکفته به شادابي يک غنچه در اين وادي

از چيست که مي خندي اي لاله صحرايي

بروجرد، 12/6/63

---

در پايان، براي آشنايي هر چه بيشتر خوانندگان، فهرستي از مهم ترين آثار استاد عبدالمحمد آيتي را ذکر مي کنيم تا گواهي باشد بر همت بلند و عظمت روح و گستردگي و عمق دانش آن استاد ارجمند.

الف- کتاب ها

باتلاق (1341)، ميکاوالتاري (ترجمه)، کتاب هفت، کيهان

کشتي شکسته (1344)، تاگور (ترجمه)، تهران، فرانکلين

تحرير تاريخ وصاف (1344)، تحرير جديدي از تاريخ وصاف، تهران، بنياد فرهنگ ايران

کالسکه زرين (1345)، برادران گريم (ترجمه)، تهران، نيل

معلقات سبع (1345)، (ترجمه)، تهران، اشرفي

آمرزش (1347)، ابوالعلاء، (ترجمه)، تهران، اشرفي

تقويم البلدان (1349)، ابوالفداء (ترجمه)، تهران، بنياد فرهنگ ايران

غزلهاي ابونواس (1350)، (ترجمه)، تهران، کتاب زمان

تاريخ فلسفه در جهان اسلامي (1355)، حناالفاخوري و خليل الجر (ترجمه)، تهران، فرانکلين

گزيده و شرح خمسه نظامي (1371 - 1355)، تهران، انتشارات انقلاب اسلامي

درباره فلسفه اسلامي (1361)، ابراهيم مدکور (ترجمه)، تهران، اميرکبير

تاريخ العبر (1371 - 1363)، ابن خلدون (7 جلد)، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي

شکوه قصيده (1364)، شرح 48 قصيده از 30شاعر قرن هاي چهارم، پنجم و ششم، تهران، انتشارات انقلاب اسلامي

تاريخ دولت اسلامي در اندلس (1371- 1366)، محمد عبدالله عنان (5 جلد)، کيهان

قرآن مجيد (1367)، (ترجمه)، تهران، سروش

شکوه سعدي در غزل (1369)، گزيده و شرح تعدادي از غزل هاي سعدي، تهران، هيرمند

الغارات (1371)، در حوادث سال هاي معدود خلافت علي(ع)، تهران، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي

صحيفه سجاديه (1372)، (ترجمه)، تهران، سروش

شرح و ترجمه معلقات سبع (1371)، تهران، سروش

حجاز در صدر اسلام (1373)، احمد العلي (ترجمه)، تهران، انتشارات سازمان حج و زيارت

گنجور پنج گنج، گزيده و شرح اشعار نظامي (1374)، تهران، علمي

علويات سبع (1374)، (ترجمه)، ابن ابي الحديد (ترجمه)، تهران، نشر بشارت

پير نيشابور، گزيده يي از آثار عطار نيشابوري (1375)، تهران، انتشارات انقلاب اسلامي

شرح منظومه مانلي و پانزده قطعه ديگر (1375)، نيما يوشيج، تهران، فرزان روز

رندا، 20 داستان از نويسندگان معاصر سوريه (1376)، (ترجمه)، تهران، سروش

نهج البلاغه (1376)، (ترجمه)، بنياد نهج البلاغه و نشر دفتر فرهنگ اسلامي

بسي رنج بردم (1376)، بازنويسي شده از زمان فردوسي، تاجيکستان، انتشارات سروا

مختصر تاريخ الدول (1377)، مجموعه داستان هاي کوتاه (ترجمه)، انتشارات سروا

شاهنامه بنداري (1380)، (ترجمه)، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگي

قصه باربد و بيست قصه ديگر از شاهنامه (1380)، تهران، فرزان روز

الحوادث الجامعه (1381)، ابن الفوطي (ترجمه)، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگي

معجم الادباء (1381)، ياقوت حموي (ترجمه و پيرايش)، تهران، سروش

داوري حيوانان نزد پادشاه پريان... (1383)، (ترجمه)، تهران، نشر ني

گزيده مقامات حميدي (1383)، تهران، ميراث مکتوب

در تمام طول شب (1383)، شرح چهار شعر بلند از نيما (همراه با خانم حکيمه دسترنجي)، تهران، آهنگ ديگر

تعمير و توسعه مسجد پيامبر (بي تا)، غترجمهف، ناجي محمد حسن، تهران، سازمان انتشارات حج و زيارت

اشعار سروش اصفهاني، (1386)، تصحيح و توضيح.

ب- ترجمه داستان هاي کوتاه

طلوع سپيده از خليل جبران، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 39، شماره 2

مست از فرانک اوکونر، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 41، شماره 6

کودکي که گنجشک ها را دوست مي داشت از ميخائيل نعيمه، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 41، شماره 7

پير مطرود از برتراند راسل، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 41، شماره 7

دزد از فرانسوا کوپه، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 41، شماره 5

پدر از ويلهلم شيمبتون، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 42، شماره 1

کوه نقره از سلمان لاکمرلوف، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 42، شماره 3

آشتي از امينه السعيد، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 42، شماره 4 وسوسه ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 42،شماره 7

نداي ايمان از پر بم چند، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 43، شماره 1

سکه قلب از دواد سکاکيني، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 43، شماره 2

راز صخره ها از بالزاک، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 43، شماره 4

دو برادر از ميريام آلن دوفورد، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 43، شماره 5

بازگشت از محمود تيمور، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 43، شماره 6

انگشتري از ايزاک دنيسن، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 43، شماره 7

زندگي از موپاسان، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 44، شماره 2

ناخدا، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 44،

شماره 3

دوست از همينگوي ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 44، شماره 4

جمجمه از تاگور، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 44، شماره 6

فرجام از احمد عبدالقادر مازني، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 44، شماره 7

يک بشکه کوچک از موپاسان، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 46، شماره 1

دو زن از پول بورژيه، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 46، شماره 2

مردي که مي خواست خدا را ببيند از توفيق الحکيم، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 46، شماره 3.

ج- مقالات، که به سبب کثرت آنها، عنوان برخي از آنها در ذيل مي آيد، اغلب در موضوعات «نقد ادبي»، «کلام و عرفان»، «تاريخ و تاريخ اسلام» تاليف شده اند. بيشتر اين مقالات در فاصله سال هاي 1330 تا 1356 به خامه تحرير درآمده است؛

آهنگ ديگر، راهنماي کتاب، جلد 3، سال 1339، شماره 3، صص 502 - 492

سبز، مجله سخن، جلد 17، سال 1345، شماره 3، صص 335 - 333

ديوان حالت، راهنماي کتاب، جلد 6، سال ششم، شماره 1 و 2، صص 46 - 40

سرود آزادي، راهنماي کتاب، جلد 4، سال 1340، شماره 9، صص 871 - 866

مرغ و طوفان، راهنماي کتاب، جلد 12، سال 1348، شماره 5 و6، صص 223 - 222

ابر، راهنماي کتاب، جلد 4، سال 1340، شماره 3، صص 247 - 245

چه سنتي؟، راهنماي کتاب، جلد 11، سال 1347، شماره 6، صص 286 - 282

نافه، راهنماي کتاب، جلد 6، سال 1342، شماره 12، صص 898 - 892

باغ آينه، راهنماي کتاب، جلد 4، سال 1340، شماره 7، صص 241 - 240

بر جاده هاي تهي، راهنماي کتاب، جلد 5، سال 1340، شماره 4و5، صص 426 - 416

عصيان، مجله صدف، سال اول، 1336، شماره 1، صص 910 - 904

فردوسي و شعر او، راهنماي کتاب، جلد 12، سال 1348، شماره 3و4، صص 147 - 143

تلاش آزادي، راهنماي کتاب، جلد 11، سال 1347، صص 393 - 388

داراب نامه طوسي، راهنماي کتاب، جلد 9، سال 1345، ص 425 - 419

بهار و ادب فارسي، راهنماي کتاب، جلد 15، سال 1351، شماره 7 و 8، صص 600 - 593

پيامبر، راهنماي کتاب، جلد 6، سال 1342، شماره 6، صص 427 - 423

سفرنامه مارکوپولو، راهنماي کتاب، جلد 16، سال 1352، شماره 1و2، صص 81 - 76

شاهنامه نادري، راهنماي کتاب، جلد 5، سال 1341، شماره 2، صص 173 - 169

کشاورزي و مناسبات ارضي، راهنماي کتاب، جلد 10، سال 1346، شماره 2، صص 143 - 140

شهاب الاخبار، راهنماي کتاب، جلد 8، سال 1344، شماره 1، صص 26 - 14

ترجمه رساله قشيريه، به اهتمام و تصحيح بديع الزمان فروزانفر، از انتشارات شرکت ترجمه و نشر کتاب، 383 صفحه، راهنماي کتاب، جلد 12، سال 1348، شماره 7 و8، صص 421 - 416

لغات کشف الاسرار، فرهنگ ايران، ج11، سال 1342، صص 305 - 293

بحث در فلسفه اسلامي، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 48، فروردين 1358، شماره 7، اين مقاله نوشته ابراهيم مذکور و ترجمه عبدالمحمد آيتي است.

خودغريبي در جهان چون شمس نيست، فرهنگ و زندگي، شماره 13، سال 1351، صص 145 - 141

رساله طير ابوعلي سينا، مجله صدف، شماره 9، سال اول، 1336، صص 735 - 729

حلاج از نگاهي ديگر، نامه انجمن، جلد يک، سال 1383، شماره 3، صص 47 - 21

داستان خلق قرآن و محنه، مجله صدف، 1336، سال اول شماره 10، صص 846 - 839، در تنظيم اين مقاله بيشتر از کتاب المعتزله تاليف زهدي حسن جارالله استفاده شده است.

عقايد و آراء اسماعيليان، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 47، بهمن 1356، شماره 5، اين مقاله برگرفته از تاريخ فلسفه در جهان اسلامي تاليف حناالفاخوري و خليل الجر است.

فتح بابل، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 40، آبان 1349، شماره 2، صص 8 - 4

فتح شهرآمد، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 40، آذر 1349، شماره 3، صص 13 - 11

رزم سورنا و کراسوس، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 40، آبان 1349، شماره 2، صص 8 - 4

شعوبيه، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 40، سال 1349، شماره 4، صص 9 - 6

وثيقه دشت مغان، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 40، فروردين 1350، صص 16 - 13

سربداران، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 40، بهمن 1349، شماره 5، صص 10 - 6

مرشد کامل بر اورنگ شاهي، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 40، اسفند 1349، شماره 6، صص 12 - 9

وکيل الرعايا، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 40، ارديبهشت سال 1350، شماره 8، صص 13 - 12

اخوان الصفا، ماهنامه آموزش و پرورش، ترجمه و تاليف عبدالمحمد آيتي، دوره 41، آذر و دي و بهمن، شماره 3 ، 4 و 5

فارابي، ماهنامه آموزش و پرورش، شماره 44، سال 1353، صص 277 - 272

اسحاق موصلي، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 45، آبان 1354، شماره 3

هزاره ابوريحان بيروني، فرهنگ در زندگي، شماره 17، زمستان 1353، صص 148 - 139

خط تا آغاز اسلام، برگرفته از المفصٌل في تاريخ العرب قبل الاسلام، جوادعلي، ج7، ماهنامه آموزش و پرورش، دوره 47، دي ماه 1356، شماره 5، صص 240 - 236.
عناوين اين صفحه
حرفي است از هزاران کاندر عبارت آمد
از فراموشان مباد آن کس که از ما ياد کرد
بر شانه غول ها ايستاده ايم
از شعر و داستان و نمايشنامه تا فلسفه و تاريخ و دين
ترجمه آيتي اولين گام به سوي نوگرايي
آيتي از علم و اخلاق
راقم شکوه قصيده مفسر شعر نيما
ابن خلدون وامدار آيتي است
نامه روشن

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام