دوشنبه، 12 اسفند 1387 - شماره 1902
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: تاريخ
دانشکده بوي خون مي داد


م. قائد


فارغ التحصيلان دانشکده فني تهران جلساتي دوره يي دارند و عده يي از پيشکسوتان فارغ التحصيل اين دانشکده را دعوت مي کنند تا يادي از گذشته ها کنند. به اين ترتيب تاريخچه يي شفاهي از اين دانشکده تهيه مي شود که با تداوم اين جلسات تکميل خواهد شد. افسانه صدر فارغ التحصيل مهندسي شيمي 1354 - 1349 و عضو هيات علمي دانشکده فني يکي از معدود دختراني است که در فضاي محدود آن سال ها به دانشکده فني راه يافته است و در کوران مبارزات سياسي قرار گرفته و اکنون آن شرايط را بازگو مي کند.

تنها 7 دختر

شايد از سوم دبستان مي خواستم به دانشکده فني بروم. از سال 1340، بحث جريان هاي سياسي آن روز دانشگاه تهران، نظير فعاليت هاي جبهه ملي و نهضت آزادي را دايي ام که در دانشکده فني درس مي خواند وارد محيط خانوادگي ما کرد و دلم مي خواست اين فضا را از نزديک تجربه کنم.

در سال 1349، که براي آزمون ورودي دانشگاه آماده مي شدم، کنکور از حالت تحليلي به حالت تستي درآمد و بسياري از داوطلبان را غافلگير کرد. گرچه در کنکور دانشگاه پهلوي شيراز قبول شده بودم، محيط امريکائيزه با کمپ دانشجويي خارج از شهرش خوشايند نبود. دانشگاه صنعتي آريامهر را هم که خيلي برايش خرج مي کردند دانشگاهي فرمايشي مي دانستم.

قبولي هاي دانشکده فني در آن سال 300 نفر بود و تا آنجا که به خاطر دارم 300 نفر اول کنکور از آقاي مسعود صالحي - نفر اول آزمون ورودي - تقريباً همگي دانشکده فني را انتخاب کرده بودند. تعداد دخترهايي که در آن روزگار در دانشکده فني پذيرفته مي شدند دو تا سه درصد بود، يعني در دوره ما در ميان 300 نفر، تنها هفت دختر وجود داشت؛ سه نفر مهندسي شيمي، دو نفر مهندسي راه و ساختمان، يک نفر مهندسي مکانيک و يک نفر مهندسي برق. کل دخترهاي دانشکده از 40 نفر تجاوز نمي کرد و اين تعداد بالا، در مقياس آن روز، به دليل ورود 18 دختري بود که در سال 1346 به دانشکده راه يافته بودند. جالب اينکه بسياري از دانشجويان اين تعداد قبولي را سياست رژيم در جهت تلطيف جو حاکم بر دانشکده به منظور انحراف مواضع دانشجويان در روند مبارزه عليه وضع موجود تلقي مي کردند.

با وجود شناختي که از محيط دانشکده فني در ذهن داشتم، در بدو ورود و در برخورد با فضاي پسرانه دانشکده، مثل بقيه دختران همدوره يي ام، مرعوب شدم، طوري که تا مدت ها جرات ورود به کتابخانه را نداشتم. از دختران دانشکده هاي ديگر هم کسي جرات نمي کرد از مقابل فني عبور کند و بيچاره دخترهاي داروسازي مجبور بودند براي رسيدن به دانشکده شان، محوطه دانشگاه را دور بزنند، در حالي که دخترهاي فني در کل دانشگاه تهران «مصونيت » داشتند.

در آن زمان جو خاصي بر دانشکده حاکم بود. بيرون دانشکده فضاي ميکروژوپ، بيتل ها و هيپي ها؛ داخل دانشکده موي کوتاه، شلوار جين، بلوز ساده براي پسرها، و آرايش نکردن و لباس فوق العاده ساده براي دخترها. کسي که مي خواست غيراز اين عمل کند به سرعت از سوي بچه ها طرد مي شد.

به خاطر مي آورم يکي از پسرهاي دانشکده که موهايش را، به رغم تذکر همکلاسي ها، بلند نگه داشته بود يک روز که وارد سلف سرويس شد کسي چيزي به او گفت و او نيز پاسخي داد. ناگهان همه شروع به ضرب گرفتن روي ميز کردند. اول آهسته بود و بعد آرام آرام آدم احساس مي کرد ميزها از شدت ضربه به پرواز درمي آيند. کمي به دور وبرش نگاه کرد، رفت، تا يک هفته به دانشکده نيامد و وقتي برگشت موهايش کوتاه بود.

اتحاد مبارزان

ورود ما به دانشکده مقارن شد با جريان سياهکل، و در سال 1350، جريان مجاهدين خلق. اين دو جريان هم بر جو دانشکده تاثير مي گذاشت و هم از آن نشات مي گرفت. از نظر رهبري جريان هاي چريکي، دانشکده فني به نوعي حالت مرکزيت داشت و اوايل، صفوف نيروهاي مذهبي و غيرمذهبي بسيار به هم نزديک بود. اين دوستي و اتحاد بچه ها کارهاي عجيبي مي کرد. مثلاً بچه ها توانستند يکي از دانشجويان را که معتاد شده و اتفاقاً فرزند يکي از سناتورهاي صاحب نام زمان شاه بود، ترک بدهند. کاري که از خانواده اش برنيامده بود. در موردي ديگر، در آگهي کوچکي مبني بر نياز يکي از بچه هاي شهرستاني به پول براي عمل جراحي، روي در کتابخانه توضيح داده شده بود که او با جيپ «مزدوران» (واژه يي مصطلح در فضاي مبارزاتي دانشکده، کنايه از عïمال حکومت) تصادف کرده است. اين آگهي چنان حس اتحادي ميان بچه ها به وجود آورد که تا ظهر آن روز مبلغي قابل ملاحظه جمع شد. روز بعد در همان جا آگهي ديگري نصب شد مبني بر اينکه عمل جراحي انجام، هزينه ها پرداخت، و مابقي به نفع «مبارزات خلق» ضبط شد.

در دانشکده فني آن زمان، طبيعي بود که آدم ببيند کنار دستي اش جزوه هاي دانشکده اقتصاد را مي خواند و ديگري جامعه شناسي را؛ يکي پس از يادگيري کامل زبان عربي متخصص تفسيرالميزان، که هنوز ترجمه نشده بود، شود و ديگري مسلط بر کتاب جامعه شناسي گورويچ.

رقابت هاي سياسي و امور صنفي

فعاليت صنفي در دانشکده به شدت مورد علاقه دانشجويان بود. اتاق پلي کپي، سلف سرويس و فروشگاه تعاوني مواضع قدرتي پنداشته مي شدند که دو گروه فعال دانشکده - دانشجويان چپ و مذهبي - سعي در قبضه کردن آنها داشتند. در سلف سرويس بچه ها به ظاهر تنها غذا توزيع مي کردند يا بر تهيه آن نظارت داشتند، اما واقعيت آن بود که اين راهي براي مطرح ساختن يک جريان سياسي به خصوص و به دنبال آن جذب سمپات بود. در فروشگاه تعاوني، در کنار لوازم التحرير و کتاب هاي درسي، کتاب هاي سياسي هم به فروش مي رسيد. تيم کوهنوردي دانشکده هم از عرصه هايي بود که به شدت براي جذب سمپات فعاليت مي کرد. اين گروه را بچه هاي دانشکده به خوبي سازماندهي مي کردند و وسايل و امکانات بسيار خوبي هم داشت. هفته سوم در هر سال تحصيلي، در آمفي تئاتر دانشکده نمايش فيلم هاي مربوط به کوهنوردي خود بچه ها يا ديگر تيم هاي کوهنوردي برگزار مي شد. اداره خوب اين جلسات باعث مي شد بسياري از دانشجوها براي برنامه هفته هاي بعد ثبت نام کنند و طي همين برنامه هاي کوهنوردي بود که بهترين ها شناسايي مي شدند تا بعدها به بدنه اصلي سازمان هاي چريکي بپيوندند.

برخورد ساواک، مبارزه مخفي

ساواک که در پي آن بود تا به گونه يي دانشجويان فني را رام کند، تابستان ها دانشجويان پسر دانشکده را براي آموزش نظامي به سربازخانه ها مي برد تا فضاي نظامي را از نزديک لمس کنند و پس از مراجعت به دانشکده ديگر جرات سرکشي هاي سابق را نداشته باشند. به ياد دارم در تابستان سال 50، روزي که مي خواستند بچه ها را مرخص کنند، براي تحقير هرچه بيشترشان سر همه را با نمره يک زده بودند. روز اول سال دوم که به دانشکده آمديم، همکلاس ها را از ديگري تشخيص نمي داديم. بچه هاي سال اول هم که در تابستان موهايشان را بلند نگه داشته و تازه به دانشکده آمده بودند، به اين خيال که اينجا سر تيغ زده مد است، از هفته دوم همگي با موهايي بسيار کوتاه در دانشکده حاضر شدند.

در دانشکده کمدهايي بود که از آنها براي رد و بدل کردن کتاب ها و جزوه هاي سياسي مخفي استفاده مي شد. در نتيجه، يکي از وظايف مستخدمين اين بود که کشيک بدهند و اين کمدها را شناسايي کنند؛ بعد ساواک در آن کمدها را مي شکست و محتويات آنها را به تاراج مي برد. گاهي وقايعي ناگوار پيرامون همين کمدها روي مي داد. مثلاً يک بار بعد از آنکه در جريان سخنراني هاي تبليغاتي - انتخاباتي مربوط به شوراي صنفي دانشجويان جريان مذهبي احساس کرد در مقابل تبليغات جريان چپ کم آورده است، يکي از نيروهاي قوي تئوريکش را که تا آن زمان ناشناخته مانده بود، پشت تريبون فرستاد. او هم توانست با سخنراني اش جو را تا حدي به نفع جريان مذهبي دانشکده تغيير دهد. اما اين سخنراني در نهايت به ضرر او که يکي از نيروهاي مخفي مبارز بود، تمام شد. بعدازظهر همان روز ساواک دستگيرش کرد و او که پس از تحمل چند روز شکنجه گمان کرده بود بچه ها کمدش را خالي کرده اند، درباره کمد اطلاعاتي داد. وقتي ماموران قفل کمد را شکستند، در ميان محتوياتش اسلحه يي يافتند. دانشجوي دستگيرشده به 10 سال حبس محکوم شد.

اين فضاي مبارزاتي حاکم بر دانشکده بر روابط دانشجويان و ديگر دانشکده ها تاثير مي گذاشت مثلاً ما با هنرهاي زيبا رابطه خوبي نداشتيم، چرا که آنها را سمبل بچه هاي لوس غرب زده و رنگ و روغن زده مي دانستيم. در روزهاي برفي، اين تصور در پرتاب گلوله هاي برفي نمود داشت. آن روزها بچه هايي که از نظر سياسي فعال بودند، بيش از سايرين مي کوشيدند از وقت شان به بهترين شکل استفاده کنند. براي مثال، يکي از دانشجويان رشته برق ورودي 46 و طراح عمليات اکيپ هاي چريکي، شاگرد اول رشته بود. از احمد کاشاني، پسر کوچک آيت الله کاشاني، دانشجوي رشته راه و ساختمان نقل مي شد که گفته است؛ «حنيف نژاد دوره دانشکده را چهار ساله تمام کرده است. ما هم بايد چهارساله تمام کنيم.» اين براي من و بسياري ديگر عجيب بود که فردي در فضاي مبارزاتي همواره در لبه پرتگاه قرار داشته باشد و اين طور درس بخواند.

به ياد دارم تعدادي از بچه هاي دانشکده در قالب تيم هاي تحقيقاتي براي بررسي محيط هاي دهقاني يا کارگري به کارخانه ها و مزارع مي رفتند و تحليل هاي حاصل از تحقيقات شان را در اختيار ديگر دوستان دانشجو قرار مي دادند. اين تحليل ها اگر حجمً کمي داشت در قالب اعلاميه به ديوار نصب مي شد. چنانچه مفصل بود به شکل جزوه هايي دستنويس در اختيارمان گذاشته مي شد. نحوه توزيع اين جزوه ها در ميان دانشجويان هم جالب بود. وقتي براي استراحتي کوتاه از کتابخانه خارج مي شديم، هنگام بازگشت مي ديديم جزوه يا اعلاميه يي ميان کتاب هاي درسي مان است و درمي يافتيم که ما هم بايد بعد از مطالعه، آن را در اختيار ديگر دوستان علاقه مند قرار بدهيم.

تاوان سنگين

من اولين دختر دانشکده فني بودم که در نتيجه فعاليت هاي مذهبي - سياسي در سال 1351 روانه زندان اوين شدم. اما دختراني تاوان بسيار سنگين تري پرداختند.از جمله پوران، دانشجوي مهندسي شيمي، دختري بود بسيار فهيم، عاطفي، فداکار، با ايده هاي والاي انساني، نمونه يک دختر مبارز متکي به نفس و آموزگاري بسيار مهربان و دلسوز در مدارس جنوب شهر. مي دانستيم که فعاليت سياسي دارد، اما برايمان مشخص نبود در چه سطحي. روزي باخبر شديم هنگام ساختن بمب دست ساز، در اثر انفجار، تمامي دوستان تيمش کشته و او به شدت مجروح شده است. وقتي ساواک دستگيرش کرد، در راه بيمارستان با جويدن کپسول سيانور به حيات خود پايان داد. روزي که برايش در خانقاه صفي عليشاه ختم برگزار شد، ديدم رئيس دانشکده هم آمده است. ماموران امنيتي مراسم را به هم زدند. يکي ديگر، نسترن، ورودي 46 مهندسي برق بود. دختري بسيار خشک و محکم که در يکي از تشکيلات مبارز فعاليت مي کرد و عاقبت در درگيري مسلحانه کشته شد.

در آن سال ها، به دليل فضاي مبارزاتي و اعتصاب ها و تظاهرات اعتراضي دانشجويان به مناسبت هاي مختلف، کمتر سالي بود که ما ترم هاي تحصيلي منظمي داشته باشيم. تا آنجا که به ياد دارم، من هيچ گاه روز شانزدهم آذر در دانشگاه نبودم، چون حمله ساواک از يک سو و اعتراض ها و اعتصاب بچه ها از سوي ديگر به تعطيلي دانشگاه در هفته هاي پيش و پس از 16 آذر انجاميد. در موردي ديگر بچه ها براي اعتراض به جداسازي مکان تحصيل بچه هاي برق از ديگر بچه هاي دانشکده و انتقال کلاس هاي درس اين گروه به اميرآباد اعتصاب کردند، چرا که اين حرکت را تاکتيک رژيم براي شکستن اتحاد دانشجويان دانشکده فني مي دانستند. اين اعتصاب هم به تعطيلي يک ترم منجر شد.

تغيير فضا

پس از انقلاب مدتي خارج از کشور بودم. در سال 1372 که برگشتم، دانشکده هنوز برايم بوي خون مي داد. اعلاميه هاي روي در و ديوار را به ياد مي آوردم که خبر از شهادت يا اعدام يکي از ياران مان زير شکنجه مي داد. هميشه وحشت عجيبي از راهروهاي دانشکده داشته و دارم. هنوز خيلي وقت ها احساس مي کنم ساواکي ها در گوشه و کنار مراقبند که چه کساني با هم حرف مي زنند، چه کسي به ديگري چه چيزي مي دهد و چه کسي سراغ کمدي رفته است. فضاي حضور کاميون هاي گارد با ماسک و سپر و باتوم را نمي توانم فراموش کنم - فضايي که در آن تامين جاني نداشتيم، هر روز سرشماري مي کرديم و اگر کسي يک ساعت دير مي آمد همه نگران مي شديم. در ورود دوباره ام دريافتم جريان هاي دانشجويي تفاوت عمده يي با دوره ما پيدا کرده اند. به جاي جريان هاي فداکار و ايثارگري که با حفظ استقلال کامل فکري و مالي خود براي محرومان و رنج ديدگان دنيا از ويتنام و فلسطين گرفته تا شيلي و امريکاي لاتين يقه مي دراندند، حالا فقط دو تشکل رسمي در دانشکده وجود داشت که انسان احساس مي کرد تنها براي ارتقاي موقعيت اجتماعي خويش و هرچه بيشتر به دست آوردن قدرت تلاش مي کنند.
آموزش تاريخ به کودکان
زهرا نصيري

مدينه هاي بزرگ مدارس بزرگ مي سازند و به فراگيري تاريخ و سرگذشت نياکان خود مي پردازند. اين امر موجب استواري مدينه و علاقه آنها به نياکان و سرزمين شان مي شود.

ابن خلدون

دانستن تاريخ به عنوان بخش مهمي از فرهنگ هر انسان معاصر يکي از بنيادي ترين مسائل است. در حقيقت اگر فرهنگ را شامل عناصر متعددي از مسائل اساسي بدانيم بايد تاريخ را در کنار زبان و عقايد، مهم ترين ارکان آن قلمداد کنيم. اما مساله آن است که زبان به صورت طبيعي به فرزندان و نسل هاي تازه منتقل مي شود و اگر مشکل فيزيولوژيک يا مغزي وجود نداشته باشد همه انسان ها آن را طي يک فرآيند چندماهه و چندساله ياد مي گيرند. پس زبان- در شکل اوليه و ارتباطي آن- به صورت طبيعي در جامعه گسترش مي يابد و افراد مختلف آن را مي آموزند. پس از زبان، عقايد و آيين ها و عرف هاي اجتماعي را مي بينيم. اين امور هم اگرچه پس از مرحله اوليه بر انسان ها مکشوف مي شود اما در ضمن زبان و روابط اجتماعي امکان آموختن و ادراک نيمه آگاهانه يا آگاهانه به آحاد و افراد جامعه ميسر مي شود. حتي مي توان گفت بخشي از اين مسائل در بار معنايي کلمات نهفته است و با آموزش زبان اين مسائل نيز به تدريج در ذهن و ادراک افراد رسوب کرده و به آييني ژرف در درون آنها تبديل مي شود. اما رکن سوم يعني «تاريخ» به هيچ وجه به صورت طبيعي در انسان ها ظهور و بروز پيدا نمي کند. بخش مبهم و غيرقابل اتکايي از آن در ضمن قصص يا برخي واتاب هاي زباني در افراد باقي مي ماند اما بيش از تصور حکايت يا قصه يي پندآموز نيست. مساله تاريخ همچون دوره هاي عالي در مساله نهايي و واپسين زبان و اعتقادات در دوران ادراک عميق و فراگير به «آموزش» وابسته است لذا تاريخ را مي آموزيم و مي آموزانيم. تاريخ پيش از هر چيز يک علم است و خصلت علم آموزش از طريق کتب، نظريه ها، روش ها و امکانات خاص است. بنابراين نمي توانيم قصص، اساطير، حکايات و خاطرات شفاهي را در زمره «علم تاريخ» قلمداد کنيم. هرچند مي تواند در ضمن مواد خام و اوليه تاريخ با احتياط مورد توجه و استفاده قرار گيرد.

با اين مقدمه اين نکته را بايد مطرح کنيم که فرآيند آموزش تاريخ چگونه است و چه بايد کرد تا بهتر و عميق تر آموخته و آموزانده شود. در پاسخ به اين پرسش تقريباً همه محققان، مدرسان و مورخان بر اين باورند که تاريخ را بايد از دوران کودکي مورد توجه قرار داد و آموزش آن را به عنوان بخش مهمي از تربيت فرهنگي و فکري کودکان و نوجوانان دنبال کرد. اين مساله به دلايل متعددي اهميت دارد که ما در اينجا بخشي از آن را برمي شماريم.

1- تاريخ بخش اصلي هويت ملي و فرهنگي هر فرد است و بدون آن اين هويت معناي استواري نمي يابد.

2- تاريخ عامل پيوند اجتماعي و درک متقابل ميان افراد يک جامعه است و بدون درک و فهم مشترک تاريخي دوام و ظرفيت اجتماعي انسان ها به شدت ضعيف شده و کاسته مي شود.

3- تاريخ عامل احترام به پديده ها است و درک تاريخي از پديده ها به ما کمک مي کند آنها را مانند اموري برجسته تر، درازمدت تر و موثرتر بدانيم و از واکنش سطحي در مقابل آن اجتناب کنيم.

4- تاريخ به ما مي آموزد هر پديده يي چه خصوصيات اساسي و مهمي دارد و در مقابل هر فعل و انفعال خاصي به صورت تقريبي چه نتايجي ممکن است حاصل شود.

5- تاريخ به ما امکان مي دهد از داوري هاي سطحي و قضاوت هاي شتابزده در رويارويي با چيزها و پديده ها و رخدادها خودداري کنيم و داوري خود را بر امکانات و دلايل محکم تري بنا کنيم.

6- تاريخ ظرفيت ما را در برخورد با مسائل، جريانات و حوادث جاري افزايش مي دهد.

7- تاريخ به ما قدرت تجزيه و تحليل براساس سابقه و عملکرد و سرگذشت يک پديده را مي دهد و...

اينها تنها بخش هايي از اعتبار و ارزش علم تاريخ است. بنابراين ما با آموزش تاريخ، تغييرات مهم و مثبت و عميقي در نسل هاي انساني به وجود مي آوريم؛ تغييراتي که هر يک به تنهايي در بهبود شرايط زيست فرهنگي و انساني در جوامع مختلف بسيار اثرگذار خواهد بود. از اين زاويه تاريخ را بايد در درجه اول به صورت علمي ديد يعني «علم تاريخ» را به مثابه هدف مورد توجه قرار داد و «تاريخ علمي» را دنبال کرد. دوم اينکه «روش شناسي تاريخ» را در بالاترين کيفيات آن گسترش داد و سرانجام امکانات و منابع قابل اعتماد و کافي در اختيار قرار داد تا نسل نو و فرزندان ما قادر باشند بيشترين بهره و سهم را از اين علم نصيب خود سازند. همان طور که قبلاً گفتم همه صاحبنظران بر اين اعتقادند که «آموزش تاريخ» بايد از سنين پايين آغاز شود زيرا به صورت عميق، تنها کودکان و نوجوانان قادرند عادات ادراکي خود را با يکي از علوم انساني تطبيق دهند. اين امر در مورد رشته هاي ديگر علوم انساني همچون فلسفه يا ادبيات هم صدق مي کند. منتها چون مساله تاريخ، با هويت اجتماعي، فرهنگي و ملي هر فرد رابطه يي مستقيم دارد، در مورد اين علم نمي توان گزينش و تسامح به خرج داد. داشتن درک تاريخ مند و نگرش تاريخي به صورت ژرف و عميق در هر يک از آحاد جامعه، فرصت و کمکي بزرگ به تک تک فرزندان ماست تا جايگاه و نسبت خود را با جامعه و فرهنگ خود دريابند و در رويارويي يا تعامل با فرهنگ ها و جوامع ديگر از موضع مستحکم و استواري برخوردار باشند. در جهان کنوني اين امر به سادگي ميسر نيست و نيازمند برنامه ريزي و زحمات بسيار است. بايد سنجيده و با توجه به دستاوردها و تجربه هاي جوامع پيشرفته به امر آموزش پرداخت، زيرا خطاي در آموزش تاريخ مي تواند درک نامناسب يا غلط يا حتي انحرافي در افراد ايجاد کند. مثلاً خودبرتربيني و نژادپرستي يا ناسيوناليسم افراطي يا اسطوره گرايي، مي تواند ريشه در آموزش غلط تاريخ داشته باشد. به همين علت ما بر تاريخ به عنوان يک «علم» و اضافه «علمي» بر واژه تاريخ تاکيد کرديم.

در آموزش تاريخ به کودکان، البته بايد نکات و مسائل خاصي را در نظر گرفت که با آموزش معمولي در بزرگسالان و آکادمي ها متفاوت است. در آموزش علم تاريخ به بچه ها، پيش از آنکه مسائل و حوادث مدنظر باشد، ايجاد زمينه براي ايجاد نگرش و فهم روش شناسي تاريخي ا ست که اهميت دارد. در حقيقت ما بايد به فرزندان خود کمک کنيم تا درکي تاريخي از پديده ها بيابند و بدون بررسي پيشينه و تبار پديده ها يا وقايع و علل موجده و نتايج حاصله، به قضاوت درباره آنها نپردازند.

مساله مهم در اينجا، قدرت تطبيق همراه با تخيل تاريخي و قدرت توصيف همراه با فاصله گيري از موضوع است. بچه ها بايد بياموزند وقايع مشابه و مدل هاي متفاوت اما شبيه، چگونه مي توانند در فهم بهتر يکديگر به ما کمک کنند. تاريخ عبارت از سرگذشت ها و جريانات متعدد و فراوان در جريان زندگي همه انسان ها است. به تعداد انسان ها تاريخ وجود دارد و هر خاطره يا سند يا نوشته يا نشانه يي، بازگوي يک تاريخ خاص و منحصر به فرد و تکرارنشدني است. اما اين «يکتايي» اصلاً به معناي تنهايي و انفراد نيست بلکه به معناي «نسبت» و «شباهت نسبي» با موارد موازي يا مشابه در زمان ها و مکان ها و شرايط متفاوت است. تاريخ علم لغزنده و نسبي و نامتعيني است اما به رغم همه اين مسائل، قابل اتکاترين و تاثيرگذارترين دانش بشري نيز هست.

علم تاريخ به ما مي آموزد که دائماً مدارک و امکانات بهتري به مثابه مواد خام در اختيار انسان قرار مي گيرد لذا مي توان از اين زاويه به تغيير در متون تاريخي اهتمام کرد. روش شناسي و به اصطلاح متدولوژي تاريخ نگاري دگرگون مي شود؛ از اين منظر هم تحول در انگاره هاي تاريخي ميسر است. نقدها و تغيير جهان بيني ها هم در تغيير و گزينش موضع تاريخي بسيار تاثير دارد و بسياري موارد ديگر که هر يک اثري بسيار مهم بر متن ها و فهم ها و روايت هاي تاريخي مي گذارد. کودکان بايد بياموزند با تغيير زاويه ديد، تغيير منابع گزينش شده يا تغيير جايگاه اجتماعي يا تغيير ديدگاه، روايتي متفاوت از تاريخ قابل عرضه است. آنها بايد نسبيت و نقدپذيري تاريخ را در عين شيريني و اثر سازنده آن بفهمند. به همين دليل، تاريخ براي کودکان به مثابه آموزشي ژرف و پرمايه، مي تواند و بايد به صورت روايات موازي و متفاوت عرضه شود. روايت بايد با برشي دقيق از رخداد صورت گيرد و سپس با تقليل زبان و آرايش آن، علاوه بر انتقال مفاهيم، دو قوه «تخيل» و «نقد» را در مخاطب بيدار سازد و رشد دهد. تاريخ امکان مي دهد روايت به تدريج اعتلا پيدا کرده و به تدريج به شاخصه يي براي تحليل رخدادها تبديل شود. آموزشگر و معلم تاريخ بايد به جاي داوري و موضع گيري، کيفيت توصيف و سپس مقايسه و نهايتاً تحليل را در کودکان دامن زده و به تدريج عميق سازد.

اين امر ميسر نيست مگر آنکه آموزشگر تاريخ بتواند خود نيز از چنين وسعت ديدگاه و بصيرتي در تاريخ برخوردار باشد.

* کارشناس موزه تاريخ
نگاهي به مجموعه پابه پاي آفتاب
اگر اغراق نشود بگوييد
هر فردي با انقلاب اسلامي سال 57 چه موافق باشد چه مخالف، نمي تواند اين نکته را ناديده بگيرد که تاريخ نيم قرن اخير کشور ما بدون امام خميني قابل تصور نيست. بي گمان ايشان موثرترين و مردمي ترين شخصيت اين قرن در تحولات ايران بوده است. حتي شايد در جهان معاصر رهبري با چنان پشتوانه مردمي کمتر ظهور کرده باشد. لذا ژرف نگري در تاريخ گذشته بي نياز از شناخت اين شخصيت دوران ساز نيست.

اما تجربه نشان مي دهد شناخت چنين کساني به مراتب از ساير شخصيت ها دشوارتر است. به همان ميزان که چنين افرادي دوست و دشمن دارند روايت هاي گوناگون و گاه متضاد از آنها در تاريخ به جا مي ماند. برخي علاقه مندان اين رهبران را در هاله يي قدسي تعريف مي کنند و موجودي فرابشري از آنان مي سازند که گرچه به خيال خود تقديس و تمجيد آنان است اما بدين وسيله خود و ديگران را از انديشيدن و شناخت راه آن رهبران و ادامه آن محروم مي سازند. برخي ديگر همه کاستي ها و نارسايي هاي حرکت مردمي آنان را تنها از چشم اين رهبران ديده و به سياه نمايي مي پردازند، و تا اين دو نگاه غيرواقعي بر فضاي انديشيدن حاکم است نمي توان از شناخت واقعي سخن گفت.

امروز جامعه ما پس از گذراندن بحران ها و فراز و فرودهاي بسيار، بيش از هر زمان نيازمند شناخت درست و منصفانه يي از گذشته است تا راه خود را فارغ از همه حب و بغض ها بازيابد. اما براي شناخت رهبران از جمله امام خميني گذشته از بررسي رويدادها، نيازمند دانستن همه شنيده ها و ديده هايي هستيم که در تاريخ مکتوب نيامده و تنها توسط شاهدان عيني قابل ارائه است. در ميان آثاري که از اين طريق تلاش کرده اند به تصويري واقع بينانه تر از امام خميني دست يابند مجموعه شش جلدي «پا به پاي آفتاب» يکي از بهترين هاست. اميررضا ستوده نويسنده اين مجموعه در سال هاي آغازين دهه 60 به اين فکر مي افتد که دانسته هاي ديگران را از امام خميني جمع آوري کند و به اين مهم دست مي يازد. در اين زمينه آثار ديگري نيز در همان سال ها خلق شد اما کار اين پژوهشگر از جهت رويکردي که برگزيده است به آن امتيازي ديگر مي دهد. اين رويکرد را نويسنده خود چنين اعلام کرده است؛ «دومين واقعه يي که بر دلگرمي و شوق من در اين مسير افزود، باز هم در همان روزهاي نخست پيش آمد. روزي براي مصاحبه خدمت يکي از نزديکان حضرت امام(ره) رسيدم. ايشان انجام مصاحبه را منوط به کسب اجازه از محضر امام کردند. چند روز پس از آنکه دوباره خدمت ايشان رسيدم، ايشان گفتند ماجرا را براي امام نقل کردم و به ايشان گفتم آقايي قصد دارند با افراد مختلف مصاحبه کنند تا مطالبي درباره زندگي شما گرد آورند. حال تکليف بنده چيست؟ در اينجا عين عبارتي را که حضرت امام در پاسخ به ايشان فرموده بودند نقل مي کنم. حضرت امام فرموده بودند؛ اگر اغراق نشود، بگوييد.»

نويسنده براي اين منظور به سراغ اغلب آنها که در دسترس بوده اند رفته است. سپس با دسته بندي گويندگان در شش فصل اين مجموعه را سامان داده است. شش فصل تقسيم بندي شده به اين قرار بوده است؛ 1- به روايت اهل بيت و بستگان 2- به روايت اعضاي دفتر و کارکنان بيت 3- به روايت ياران، شاگردان و دوستان 4- خاطرات پراکنده 5- به روايت گروه پزشکي 6- و...حکايت همچنان باقي است. در ويراست دوم اين مجموعه شش فصل در چهار فصل گنجانده شده و پس از بازنگري يافته هايي جديد به آنها افزوده شده است. تلاش نويسنده درخور توجه است، چنان که هر کس درصدد يافتن تصويري از زندگي و شخصيت رهبر فقيد انقلاب باشد از سر زدن به اين مجموعه بي نياز نيست. خواننده در ميان خاطرات و شنيده ها و ديده هاي ديگران خواندني بسيار مي يابد. از جمله خاطرات آيت الله سيدمرتضي پسنديده است. ايشان با ذکر جزييات بخش هايي کمتر گفته شده از زندگي خصوصي امام خميني را بازگو مي کند. از جمله اسم گذاري و انتخاب فاميل ايشان است؛ «در شناسنامه ايشان اين مشخصات ثبت است؛ نام خانوادگي؛ مصطفوي، نام پدر؛ آقا مصطفي، نام مادر؛ خانم هاجر.» اين شناسنامه را در گلپايگان جعفري نژاد رئيس اداره آمار ثبت گلپايگان صادر کرد و سال صدور شناسنامه 1305 شمسي است. در سال 1304 شمسي از طرف اداره آمار و ثبت احوال به خانه ما آمدند و قرار شد نام فاميل براي ما انتخاب شود. رئيس اداره آمار حسينعلي بني آدم که از اشخاص بسيار فهميده و متدين و خوش سابقه بود به من گفت؛ بايد نام فاميلي انتخاب بکني و نامي را انتخاب کني که در ايران کسي نگرفته باشد، چون ممنوع است. ما خواستيم بر مبناي نام پدرمان مصطفوي را انتخاب کنيم گفتند نمي شود. بنابراين من هندي را انتخاب کردم و اخوي کوچک تر ما سيد نورالدين نيز قبول کرد. بعد چون فاميل هندي شبهه پيش مي آورد، گفتند اين فاميلي را عوض کنيد. من هم موافقت کردم. ما «احمدي» - فاميل دايي مان- را پيشنهاد کرديم. گفتند نمي شود، ضمناً عربي هم نبايد باشد. من پنج يا شش اسم فارسي نوشتم و به تهران فرستادم. در تهران از بين آنها نام پسنديده را انتخاب کردند. بنابراين فاميل ما پسنديده شد ولي فاميل برادر ديگرمان هندي ماند و نام امام هم که از اول مصطفوي بود. به اين ترتيب ما سه برادر سه فاميل متفاوت پيدا کرديم.» همسر امام نيز گوشه هايي از زندگي خصوصي ايشان را بازمي گويد که شنيدني است، از جمله ازدواج خودشان؛ «يکي ديگر از دوستان پدرم آقاي سيدمحمدصادق لواساني بود که به آقا روح الله گفته بود چرا ازدواج نمي کني؟ ايشان هم که 26 ، 27 سال داشتند، گفته بودند؛ «من تاکنون کسي را براي ازدواج نپسنديده ام و از خمين هم نمي خواهم زن بگيرم. به نظرم کسي نيامده است.» آقاي لواساني گفته بودند آقاي ثقفي دو دختر دارد و خانم داداشم مي گويد خوبند. بعدها آقا برايم تعريف کردند که؛ وقتي آقاي لواساني گفت که آقاي ثقفي دو دختر دارد و از آنها تعريف مي کنند، مثل اينکه قلب من کوبيده شد.» در اين مجموعه هر کس از زاويه يي که با اين رهبر مردمي در ارتباط بوده سخن گفته است. روشن است بايد همه گفته ها را شنيد و زاويه هاي مختلف را کنار هم گذاشت و به داوري نشست. ناشر اين مجموعه نشر پنجره است که در سال 76 ناشر برگزيده نمايشگاه بين المللي شد و در جشنواره کانون پرورش فکري سال 78 و جشنواره ترويج انديشه امام خميني سال 81 برگزيده اعلام شد.
عناوين اين صفحه
دانشکده بوي خون مي داد
آموزش تاريخ به کودکان
اگر اغراق نشود بگوييد

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام