م. قائد
فارغ التحصيلان دانشکده فني تهران جلساتي دوره يي دارند و عده يي از پيشکسوتان فارغ التحصيل اين دانشکده را دعوت مي کنند تا يادي از گذشته ها کنند. به اين ترتيب تاريخچه يي شفاهي از اين دانشکده تهيه مي شود که با تداوم اين جلسات تکميل خواهد شد. افسانه صدر فارغ التحصيل مهندسي شيمي 1354 - 1349 و عضو هيات علمي دانشکده فني يکي از معدود دختراني است که در فضاي محدود آن سال ها به دانشکده فني راه يافته است و در کوران مبارزات سياسي قرار گرفته و اکنون آن شرايط را بازگو مي کند.
تنها 7 دختر
شايد از سوم دبستان مي خواستم به دانشکده فني بروم. از سال 1340، بحث جريان هاي سياسي آن روز دانشگاه تهران، نظير فعاليت هاي جبهه ملي و نهضت آزادي را دايي ام که در دانشکده فني درس مي خواند وارد محيط خانوادگي ما کرد و دلم مي خواست اين فضا را از نزديک تجربه کنم.
در سال 1349، که براي آزمون ورودي دانشگاه آماده مي شدم، کنکور از حالت تحليلي به حالت تستي درآمد و بسياري از داوطلبان را غافلگير کرد. گرچه در کنکور دانشگاه پهلوي شيراز قبول شده بودم، محيط امريکائيزه با کمپ دانشجويي خارج از شهرش خوشايند نبود. دانشگاه صنعتي آريامهر را هم که خيلي برايش خرج مي کردند دانشگاهي فرمايشي مي دانستم.
قبولي هاي دانشکده فني در آن سال 300 نفر بود و تا آنجا که به خاطر دارم 300 نفر اول کنکور از آقاي مسعود صالحي - نفر اول آزمون ورودي - تقريباً همگي دانشکده فني را انتخاب کرده بودند. تعداد دخترهايي که در آن روزگار در دانشکده فني پذيرفته مي شدند دو تا سه درصد بود، يعني در دوره ما در ميان 300 نفر، تنها هفت دختر وجود داشت؛ سه نفر مهندسي شيمي، دو نفر مهندسي راه و ساختمان، يک نفر مهندسي مکانيک و يک نفر مهندسي برق. کل دخترهاي دانشکده از 40 نفر تجاوز نمي کرد و اين تعداد بالا، در مقياس آن روز، به دليل ورود 18 دختري بود که در سال 1346 به دانشکده راه يافته بودند. جالب اينکه بسياري از دانشجويان اين تعداد قبولي را سياست رژيم در جهت تلطيف جو حاکم بر دانشکده به منظور انحراف مواضع دانشجويان در روند مبارزه عليه وضع موجود تلقي مي کردند.
با وجود شناختي که از محيط دانشکده فني در ذهن داشتم، در بدو ورود و در برخورد با فضاي پسرانه دانشکده، مثل بقيه دختران همدوره يي ام، مرعوب شدم، طوري که تا مدت ها جرات ورود به کتابخانه را نداشتم. از دختران دانشکده هاي ديگر هم کسي جرات نمي کرد از مقابل فني عبور کند و بيچاره دخترهاي داروسازي مجبور بودند براي رسيدن به دانشکده شان، محوطه دانشگاه را دور بزنند، در حالي که دخترهاي فني در کل دانشگاه تهران «مصونيت » داشتند.
در آن زمان جو خاصي بر دانشکده حاکم بود. بيرون دانشکده فضاي ميکروژوپ، بيتل ها و هيپي ها؛ داخل دانشکده موي کوتاه، شلوار جين، بلوز ساده براي پسرها، و آرايش نکردن و لباس فوق العاده ساده براي دخترها. کسي که مي خواست غيراز اين عمل کند به سرعت از سوي بچه ها طرد مي شد.
به خاطر مي آورم يکي از پسرهاي دانشکده که موهايش را، به رغم تذکر همکلاسي ها، بلند نگه داشته بود يک روز که وارد سلف سرويس شد کسي چيزي به او گفت و او نيز پاسخي داد. ناگهان همه شروع به ضرب گرفتن روي ميز کردند. اول آهسته بود و بعد آرام آرام آدم احساس مي کرد ميزها از شدت ضربه به پرواز درمي آيند. کمي به دور وبرش نگاه کرد، رفت، تا يک هفته به دانشکده نيامد و وقتي برگشت موهايش کوتاه بود.
اتحاد مبارزان
ورود ما به دانشکده مقارن شد با جريان سياهکل، و در سال 1350، جريان مجاهدين خلق. اين دو جريان هم بر جو دانشکده تاثير مي گذاشت و هم از آن نشات مي گرفت. از نظر رهبري جريان هاي چريکي، دانشکده فني به نوعي حالت مرکزيت داشت و اوايل، صفوف نيروهاي مذهبي و غيرمذهبي بسيار به هم نزديک بود. اين دوستي و اتحاد بچه ها کارهاي عجيبي مي کرد. مثلاً بچه ها توانستند يکي از دانشجويان را که معتاد شده و اتفاقاً فرزند يکي از سناتورهاي صاحب نام زمان شاه بود، ترک بدهند. کاري که از خانواده اش برنيامده بود. در موردي ديگر، در آگهي کوچکي مبني بر نياز يکي از بچه هاي شهرستاني به پول براي عمل جراحي، روي در کتابخانه توضيح داده شده بود که او با جيپ «مزدوران» (واژه يي مصطلح در فضاي مبارزاتي دانشکده، کنايه از عïمال حکومت) تصادف کرده است. اين آگهي چنان حس اتحادي ميان بچه ها به وجود آورد که تا ظهر آن روز مبلغي قابل ملاحظه جمع شد. روز بعد در همان جا آگهي ديگري نصب شد مبني بر اينکه عمل جراحي انجام، هزينه ها پرداخت، و مابقي به نفع «مبارزات خلق» ضبط شد.
در دانشکده فني آن زمان، طبيعي بود که آدم ببيند کنار دستي اش جزوه هاي دانشکده اقتصاد را مي خواند و ديگري جامعه شناسي را؛ يکي پس از يادگيري کامل زبان عربي متخصص تفسيرالميزان، که هنوز ترجمه نشده بود، شود و ديگري مسلط بر کتاب جامعه شناسي گورويچ.
رقابت هاي سياسي و امور صنفي
فعاليت صنفي در دانشکده به شدت مورد علاقه دانشجويان بود. اتاق پلي کپي، سلف سرويس و فروشگاه تعاوني مواضع قدرتي پنداشته مي شدند که دو گروه فعال دانشکده - دانشجويان چپ و مذهبي - سعي در قبضه کردن آنها داشتند. در سلف سرويس بچه ها به ظاهر تنها غذا توزيع مي کردند يا بر تهيه آن نظارت داشتند، اما واقعيت آن بود که اين راهي براي مطرح ساختن يک جريان سياسي به خصوص و به دنبال آن جذب سمپات بود. در فروشگاه تعاوني، در کنار لوازم التحرير و کتاب هاي درسي، کتاب هاي سياسي هم به فروش مي رسيد. تيم کوهنوردي دانشکده هم از عرصه هايي بود که به شدت براي جذب سمپات فعاليت مي کرد. اين گروه را بچه هاي دانشکده به خوبي سازماندهي مي کردند و وسايل و امکانات بسيار خوبي هم داشت. هفته سوم در هر سال تحصيلي، در آمفي تئاتر دانشکده نمايش فيلم هاي مربوط به کوهنوردي خود بچه ها يا ديگر تيم هاي کوهنوردي برگزار مي شد. اداره خوب اين جلسات باعث مي شد بسياري از دانشجوها براي برنامه هفته هاي بعد ثبت نام کنند و طي همين برنامه هاي کوهنوردي بود که بهترين ها شناسايي مي شدند تا بعدها به بدنه اصلي سازمان هاي چريکي بپيوندند.
برخورد ساواک، مبارزه مخفي
ساواک که در پي آن بود تا به گونه يي دانشجويان فني را رام کند، تابستان ها دانشجويان پسر دانشکده را براي آموزش نظامي به سربازخانه ها مي برد تا فضاي نظامي را از نزديک لمس کنند و پس از مراجعت به دانشکده ديگر جرات سرکشي هاي سابق را نداشته باشند. به ياد دارم در تابستان سال 50، روزي که مي خواستند بچه ها را مرخص کنند، براي تحقير هرچه بيشترشان سر همه را با نمره يک زده بودند. روز اول سال دوم که به دانشکده آمديم، همکلاس ها را از ديگري تشخيص نمي داديم. بچه هاي سال اول هم که در تابستان موهايشان را بلند نگه داشته و تازه به دانشکده آمده بودند، به اين خيال که اينجا سر تيغ زده مد است، از هفته دوم همگي با موهايي بسيار کوتاه در دانشکده حاضر شدند.
در دانشکده کمدهايي بود که از آنها براي رد و بدل کردن کتاب ها و جزوه هاي سياسي مخفي استفاده مي شد. در نتيجه، يکي از وظايف مستخدمين اين بود که کشيک بدهند و اين کمدها را شناسايي کنند؛ بعد ساواک در آن کمدها را مي شکست و محتويات آنها را به تاراج مي برد. گاهي وقايعي ناگوار پيرامون همين کمدها روي مي داد. مثلاً يک بار بعد از آنکه در جريان سخنراني هاي تبليغاتي - انتخاباتي مربوط به شوراي صنفي دانشجويان جريان مذهبي احساس کرد در مقابل تبليغات جريان چپ کم آورده است، يکي از نيروهاي قوي تئوريکش را که تا آن زمان ناشناخته مانده بود، پشت تريبون فرستاد. او هم توانست با سخنراني اش جو را تا حدي به نفع جريان مذهبي دانشکده تغيير دهد. اما اين سخنراني در نهايت به ضرر او که يکي از نيروهاي مخفي مبارز بود، تمام شد. بعدازظهر همان روز ساواک دستگيرش کرد و او که پس از تحمل چند روز شکنجه گمان کرده بود بچه ها کمدش را خالي کرده اند، درباره کمد اطلاعاتي داد. وقتي ماموران قفل کمد را شکستند، در ميان محتوياتش اسلحه يي يافتند. دانشجوي دستگيرشده به 10 سال حبس محکوم شد.
اين فضاي مبارزاتي حاکم بر دانشکده بر روابط دانشجويان و ديگر دانشکده ها تاثير مي گذاشت مثلاً ما با هنرهاي زيبا رابطه خوبي نداشتيم، چرا که آنها را سمبل بچه هاي لوس غرب زده و رنگ و روغن زده مي دانستيم. در روزهاي برفي، اين تصور در پرتاب گلوله هاي برفي نمود داشت. آن روزها بچه هايي که از نظر سياسي فعال بودند، بيش از سايرين مي کوشيدند از وقت شان به بهترين شکل استفاده کنند. براي مثال، يکي از دانشجويان رشته برق ورودي 46 و طراح عمليات اکيپ هاي چريکي، شاگرد اول رشته بود. از احمد کاشاني، پسر کوچک آيت الله کاشاني، دانشجوي رشته راه و ساختمان نقل مي شد که گفته است؛ «حنيف نژاد دوره دانشکده را چهار ساله تمام کرده است. ما هم بايد چهارساله تمام کنيم.» اين براي من و بسياري ديگر عجيب بود که فردي در فضاي مبارزاتي همواره در لبه پرتگاه قرار داشته باشد و اين طور درس بخواند.
به ياد دارم تعدادي از بچه هاي دانشکده در قالب تيم هاي تحقيقاتي براي بررسي محيط هاي دهقاني يا کارگري به کارخانه ها و مزارع مي رفتند و تحليل هاي حاصل از تحقيقات شان را در اختيار ديگر دوستان دانشجو قرار مي دادند. اين تحليل ها اگر حجمً کمي داشت در قالب اعلاميه به ديوار نصب مي شد. چنانچه مفصل بود به شکل جزوه هايي دستنويس در اختيارمان گذاشته مي شد. نحوه توزيع اين جزوه ها در ميان دانشجويان هم جالب بود. وقتي براي استراحتي کوتاه از کتابخانه خارج مي شديم، هنگام بازگشت مي ديديم جزوه يا اعلاميه يي ميان کتاب هاي درسي مان است و درمي يافتيم که ما هم بايد بعد از مطالعه، آن را در اختيار ديگر دوستان علاقه مند قرار بدهيم.
تاوان سنگين
من اولين دختر دانشکده فني بودم که در نتيجه فعاليت هاي مذهبي - سياسي در سال 1351 روانه زندان اوين شدم. اما دختراني تاوان بسيار سنگين تري پرداختند.از جمله پوران، دانشجوي مهندسي شيمي، دختري بود بسيار فهيم، عاطفي، فداکار، با ايده هاي والاي انساني، نمونه يک دختر مبارز متکي به نفس و آموزگاري بسيار مهربان و دلسوز در مدارس جنوب شهر. مي دانستيم که فعاليت سياسي دارد، اما برايمان مشخص نبود در چه سطحي. روزي باخبر شديم هنگام ساختن بمب دست ساز، در اثر انفجار، تمامي دوستان تيمش کشته و او به شدت مجروح شده است. وقتي ساواک دستگيرش کرد، در راه بيمارستان با جويدن کپسول سيانور به حيات خود پايان داد. روزي که برايش در خانقاه صفي عليشاه ختم برگزار شد، ديدم رئيس دانشکده هم آمده است. ماموران امنيتي مراسم را به هم زدند. يکي ديگر، نسترن، ورودي 46 مهندسي برق بود. دختري بسيار خشک و محکم که در يکي از تشکيلات مبارز فعاليت مي کرد و عاقبت در درگيري مسلحانه کشته شد.
در آن سال ها، به دليل فضاي مبارزاتي و اعتصاب ها و تظاهرات اعتراضي دانشجويان به مناسبت هاي مختلف، کمتر سالي بود که ما ترم هاي تحصيلي منظمي داشته باشيم. تا آنجا که به ياد دارم، من هيچ گاه روز شانزدهم آذر در دانشگاه نبودم، چون حمله ساواک از يک سو و اعتراض ها و اعتصاب بچه ها از سوي ديگر به تعطيلي دانشگاه در هفته هاي پيش و پس از 16 آذر انجاميد. در موردي ديگر بچه ها براي اعتراض به جداسازي مکان تحصيل بچه هاي برق از ديگر بچه هاي دانشکده و انتقال کلاس هاي درس اين گروه به اميرآباد اعتصاب کردند، چرا که اين حرکت را تاکتيک رژيم براي شکستن اتحاد دانشجويان دانشکده فني مي دانستند. اين اعتصاب هم به تعطيلي يک ترم منجر شد.
تغيير فضا
پس از انقلاب مدتي خارج از کشور بودم. در سال 1372 که برگشتم، دانشکده هنوز برايم بوي خون مي داد. اعلاميه هاي روي در و ديوار را به ياد مي آوردم که خبر از شهادت يا اعدام يکي از ياران مان زير شکنجه مي داد. هميشه وحشت عجيبي از راهروهاي دانشکده داشته و دارم. هنوز خيلي وقت ها احساس مي کنم ساواکي ها در گوشه و کنار مراقبند که چه کساني با هم حرف مي زنند، چه کسي به ديگري چه چيزي مي دهد و چه کسي سراغ کمدي رفته است. فضاي حضور کاميون هاي گارد با ماسک و سپر و باتوم را نمي توانم فراموش کنم - فضايي که در آن تامين جاني نداشتيم، هر روز سرشماري مي کرديم و اگر کسي يک ساعت دير مي آمد همه نگران مي شديم. در ورود دوباره ام دريافتم جريان هاي دانشجويي تفاوت عمده يي با دوره ما پيدا کرده اند. به جاي جريان هاي فداکار و ايثارگري که با حفظ استقلال کامل فکري و مالي خود براي محرومان و رنج ديدگان دنيا از ويتنام و فلسطين گرفته تا شيلي و امريکاي لاتين يقه مي دراندند، حالا فقط دو تشکل رسمي در دانشکده وجود داشت که انسان احساس مي کرد تنها براي ارتقاي موقعيت اجتماعي خويش و هرچه بيشتر به دست آوردن قدرت تلاش مي کنند.