دوشنبه، 12 اسفند 1387 - شماره 1902
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
دوشنبه زار
روزگار نامردي
علي اکبر قاضي زاده

طرلان، زيبا بود. چشماني به رنگ آسمان صاف صبح و صورتي از جنس برگ گل و رفتاري مثل عبور ابر از سبزه زار داشت. طرلان را دو پسر برومند روستا خواستگار بودند؛ بيوک پسر اîبîش بيگ، خان پرقدرت روستا، جوان خوشرو، تربيت شده و باسواد و کوراوغلي پسر پيرمردي نابينا، زورمند، آزاده و زودجوش.

بيوک سوار بر اسب سرخ خود، در و دشت را زير پا داشت و فرمان پدر مي برد. جوال جو را جلدي روي شانه مي گذاشت و بار قاطر مي کرد. در همواري دشت اسب مي دواند و آهوان صحرا را مي رماند. عصرگاه در ميدان چه روستا پا روي پا مي انداخت و دوستان را به هر چيز که يافت مي شد ميهمان مي کرد. ابش بيگ گفته بود خانه يي بر بلنداي صخره مي سازد تا پسر و عروسش به سعادت در آن به سر برند.

کوراوغلي چوپان چاخو به دوش سه پارچه آبادي بود. صبح، آفتاب هنوز از سر کوه سرک نکشيده، بره ها را به راه جلگه مي کشاند و خورشيد که بالا مي آمد، چاشت مي خورد. اسب سفيد، دوست رهسپارش بود. ياد طرلان که مي کرد، آواز در دشت مي انداخت و وقتي مي خواند سهره ها و سينه سرخ ها و سارها، بر سرشاخه ها مي نشستند و از او درس مي گرفتند. بخت اگر سخت نمي گرفت، طرلان اگر بعله مي گفت، او را بر تارک سر مي نشاند.

دختر هر دو دلاور را مي پسنديد و خواستني و درخور زندگي مي يافت. هرچه مي کرد اما نمي توانست يکي را بيش از ديگري بخواهد. از بدخواهي نبود. هر دو دلخواه بودند و از حضور ديگري آگاه. بارها از کف چشمه، به نيت فال زدن، مشتي ريگ به دامن ريخته بود، نام يکي را نيت کرده و شمرده بود. به عمد فال را باطل مي کرد و خيال آن دو را از سر مي گرفت. به خود مي گفت؛ نکند در اين ترديد دير بمانم، نشود يکي از دو دل بسته، خسته از انتظار به جان هم افتند يا دل به ديگري بندند.

خردخرد حکايت اين دلباختگي روايت پنهان خانه ها شد. نخست پيرزنان و سپس جوانان و عاقبت مردان، قصه را واگويه کردند و از آن افسانه يي براي خنده و خوشباش ساعت هاي بيکاري ساختند.

غروبي مادر طرلان دو جوان را پيش خواند؛ بچه نيستيد و رسم روستا را مي شناسيد. شکيبايي من از حد گذشته. هر دو را شايسته مي دانم. بهترين کار اين است؛ با هم بنشينيد، خوبي ها را در ترازو بگذاريد و خود بگوييد کدام شايستگي طرلان را دارد. فردا همين ساعت چشم به راه داماد طرلان دارم. اما به يک شرط؛ هر که آمد و هر که نيامد، مردانه هر دو پذيرفته باشند. نباشد از آن پس از هم چشمي شما شمه يي شنيده شود.

دو جوان شب با هم نشستند و چون دل برداشتن دشوار بود، دل به زور آزمودن بستند؛ فردا زور مي آزماييم؛ تنها و بي گواه. هر که بر ديگري زور شد، طرلان مبارک او.

چهار بادام، جلگه يي سبز در غرب روستا بود، خالي و خلوت. دو اسب را به بوته ها بستند. نخست کشتي. مثل دو سمور رقيب به هم پيچيدند. چنان سخت که نمي شد سر و دست و پا را دريافت که از آن کيست. رگ هاي دست و گردن، چون ترکه هاي گيلاس بيرون مي زد و عرق چون نرم آبي از زير سنگ. کسي برتري نيافت. اسب ها را گشودند و در پهنه دشت تاختند. دو اسب سفيد و سرخ، کف بر دهان آوردند و جلگه را سم کوب کردند. کسي برتري نيافت. سنگي به اندازه هندوانه يافتند، خطي کشيدند و هر يک سه بار بخت خود آزمود. کسي برتري نيافت. وقت ناهار آمد. زانو به زانو نشستند و خوردند. زورآزمايي ادامه يافت. سنگ هايي به اندازه گردو آوردند. هر يک پنج سنگ سهم گرفت. انداختند. کسي برتري نيافت. از کنار چهار درخت بادام پير تا خرسنگ آن سوي جلگه دويدند. کسي برتري نيافت. عصرگاه خسته و نامراد، نشستند. بيوک گفت؛ من اما افزاري دارم که همه را حريف است. از خورجين اسب تخته چوبي با لوله يي آهنين چسبيده به چم آن بيرون کشيد. از کيسه يي چرمين گردي چرک به درون لوله ريخت؛ آن شاخه راست بر درخت بادام دست راست نگاه کن. پاها را گشاد گذاشت، يک چشم را بست و مستقيم به شاخ بادام چشم دوخت. صدايي گوش آزار برخاست، دودي برآمد و شاخه، گويي تبري خورده باشد. روي زمين افتاد. بيوک از هنرهاي ديگر اين مرگ افزار گفت و اجزاي آن را توضيح داد.

کوراوغلي با دهان باز و دلي که سخت مي تپيد، همه را به گوش گرفت. چوخا، شولا، ريسمان، چوب دست و هرچه داشت جمع آورد؛ طرلان از آن تو، خوش زندگي کنيد. ديگر جايي براي من و همچو من نيست. اگر بشود هماورد را بي خشم، بي شناخت، بي رويارويي و از دور با اين افزار از ميان برداشت، چه جاي دليري و مردي؟ دست بيوک را فشرد و گفت؛ حالا دوران نامردي مي رسد؛ جاي من نيست. رو به کوه، پشت به روستا و با هدفي دوردست، اسب تاخت.
نگاه
در ميان موهايش
محمد سرابي

سابقه حضور حيوانات خانگي در ايران به چند سال اخير و زياد شدن سگ و گربه هاي پشمالو محدود نمي شود. حيوانات خانگي از گذشته دور همدم انسان ها بودند. بعضي از آنها انسان ها را هميشه همراهي مي کردند و هر جا که صاحب شان مي رفت از او جدا نمي شدند. آنها آنقدر به صاحب شان علاقه داشتند که لحظه يي جدايي از او برايشان مرگ آور بود. از جمله اين حيوانات مي توان شپش را نام برد که قرن ها همراه بشر زندگي کرده است. هر جايي که انسان ها دور هم جمع شوند شپش ها هم گسترش پيدا مي کنند، مثل سربازخانه و مدرسه. دوران تحصيل در مدارس بهترين فرصت است تا همان طور که علم و دانش در ميان نوآموزان انتشار پيدا مي کند و مغزها با معادلات رياضي و فرمول هاي شيمي پر مي شوند، شپش ها هم از سري به سر ديگر انتقال پيدا کنند و در ميان موها به زاد و ولد بپردازند. شايد فکر کنيد اين تصوير از مدارس مربوط به دوران قديم است و الان با وجود مدارس تميز و مرتب و بچه هايي که با کوله پشتي مرد عنکبوتي و موبايل بلوتوث دار به مدرسه مي روند ديگر خبري از شپش ها نيست ولي يک هفته قبل «مهناز تسليمي» معاون برنامه ريزي و آموزش سلامت وزارت آموزش و پرورش با تاييد گسترش شپش در برخي مدارس تهران گفت؛ «خانواده ها بايد در بهداشت فردي فرزندان خود دقت بيشتري داشته باشند تا اين بيماري در بين دانش آموزان گسترش نيابد. به علت نبود مربي بهداشت در برخي از مدارس تعداد دفعات معاينه فردي دانش آموزان کم شده است.» در فصل سرد و در مدارس دخترانه ميزان بيماري بيشتر است. از طرف ديگر «اردلان»رئيس اداره سلامت نوجوانان و جوانان وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکي با رد موضوع گفت؛ «تاکنون در مورد احتمال شيوع بيماري شپش در مدارس تهران گزارشي به وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکي ارائه نشده است.» زماني بود که سر آدم ها و بند شلوار (قبل از اختراع کش) مرکز تجمع شپش محسوب مي شد. ماده شوينده موثري هم وجود نداشت که بتواند اين دو محل را کاملاً ضد عفوني کند، در نتيجه نسل هاي متعددي از اين حشرات مي توانستند به زندگي ادامه داده و تخمگذاري کنند تا وقتي که علم پيشرفت کرد و صدها نوع پودر و صابون و شامپو ساخته و حمام ها به خانه هاي مسکوني اضافه شدند. ولي باز هم شپش ها رابطه خود با انسان ها را حفظ کرده اند.

البته در طول اين سال ها يعني قبل از جنگ جهاني دوم که آموزش همگاني در ايران آغاز شد تا همين چند سال قبل و تحول دوباره روش آموزشي ابتدايي، ميزان شپش در مدارس بسيار کمتر شده است. ديگر لازم نيست موهاي دانش آموزان را در مراسم صبحگاه بازرسي کرد و دستور کوتاه کردن با نمره 4 داد. آذرماه سال 85 بود که طرح غربالگري شپش در مدارس تهران اجراشد و برنامه يي مشترک هم بين آموزش و پرورش و دانشگاه هاي علوم پزشکي سه گانه پايتخت براي مبارزه با شپش طراحي شد ولي انگار نسل اين حشره فعلاً باقي است.
عناوين اين صفحه
روزگار نامردي
در ميان موهايش
مسخره به نظر رسيدن امر طبيعي
صفحه آخر

مسخره به نظر رسيدن امر طبيعي
علي خادمي

کانال معروف ام تي وي برنامه يي دارد به نام نقطه جوش که اخيراً نيز از سوي يکي از کانال هاي ماهواره يي فارسي زبان ترجمه و پخش مي شود. هرچند در جهان امروز ناديده گرفتن چيزي مثل ام تي وي بسيار سخت است اما با اين حال براي آن عده که موفق به ديدن اين برنامه نشده اند به صورت اجمالي شرح داده مي شود.

اين برنامه نوعي دوربين مخفي متفاوت است که در آن به سياق تمام دوربين مخفي ها اتفاقي نامنتظر رخ مي دهد و عکس العمل مخاطب ناآگاه به آن باعث سرگرم شدن تماشاچي مي شود. تفاوت اين برنامه با بقيه برنامه هاي دوربين مخفي و آنچه از اين نوع برنامه ها در ذهن اکثريت است، اين است که هر آيتم اين برنامه بسته به نوع اتفاق زمان مشخصي دارد و ابژه اين دوربين ها در صورتي که در اين زمان عکس العمل خاصي در قبال اتفاق غيرطبيعي بروز ندهد و مثلاً صبر پيشه کند، برنده يک اسکناس 100 دلاري از سوي اين شبکه مي شود

اما چه چيز در برنامه دوربين مخفي - صرف نظر از اين برنامه خاص که ذکرش رفت - در کل باعث محبوبيت و پرطرفداري اين نوع برنامه ها مي شود؟

صرف نظر از سهل الوصول بودن اين گونه برنامه ها - چيزي که البته بايد هر برنامه تلويزيوني محبوب آن را دارا باشد - آنچه در اين برنامه ها شعف مخاطب را برمي انگيزد به راستي چيست؟

آنچه در اين برنامه ها اتفاق مي افتد شايد نوعي مسخره کردن امري کاملاً طبيعي باشد؛ اتفاقي غيرمنتظره و غيرطبيعي رخ مي دهد و عکس العمل فردي در قبال آن نمايش داده مي شود، مثلاً ساندويچ فروشي با دست ها و لباس هايي کثيف و سرفه هاي پي درپي مشغول آماده کردن يک ساندويچ است. اما آنچه ما را به وجد مي آورد نه اين اتفاق بلکه عکس العمل مشتري ناآگاه به اين امر است که حق دارد و در صورت طبيعي بودن بايد به اين امر اعتراض کند. اگر هاليوود با تمهيد هاي ويژه خودش تلاش مي کند اتفاقات روزمره را بي اثر يا بديهي نشان دهد، اين گونه برنامه ها بايد به اتفاقات کاملاً عادي و يکنواخت زندگي روزمره هيجان تزريق کنند؛ هيجاني که البته بعد از علني شدن دوربين به آن فرد معمولي و واکنشي که او در قبال اتفاقات اين برنامه نشان مي دهد، تزريق مي شود. احتمالاً با اين وعده بزرگ که به زودي شبکه يي تلويزيوني طبيعت او را به نمايش مي گذارد.

اما در برنامه مورد نظر ما يعني نقطه جوش پديده ديگري نيز رخ مي دهد که همان پرداخت پاداش به فرد محاصره شده بين دوربين هاي نامرئي است، آن هم در قبال اينکه مثلاً صبر و حوصله داشته و واکنش طبيعي اش را در خود خفه کرده است. تصور کنيد شما از طرفداران پر و پا قرص اين برنامه هستيد و آرزو داريد روزي اين دوربين ها شما را شکار کنند، به قصابي مي رويد و قصاب تکه گوشتي متعفن را به شما عرضه مي کند. شما احتمال مي دهيد دوربين ها برنامه شما را زير نظر داشته باشند، گوشت را گرفته و پس از کمي چانه زدن با قصاب از مغازه بيرون مي آييد، اينجاست که ما با سويه پنهان و سياسي اين برنامه و برنامه ها مواجه مي شويم؛ هر اعتراضي به هر عملکرد اشتباه و ناقصي مي تواند متضمن مسخره شدن شما شود، و اگر کمي خويشتنداري نشان دهيد ممکن است برنده آن 100 دلاري باشيد. در يک کلام؛ اعتراض به امرً اشتباه اشتباهي بزرگ تر است. احتمالاً اين همان پيامي است که بايد از اين برنامه دريافت شود و بي دليل نيست که اين روزها در سرزمين ام تي وي برخورد هاي دوگانه حاکمانش باعث شده است هر روز و هر روز مجسمه آزادي رنگ و رو رفته تر و بي ارزش تر شده است. شايد فوکو به درستي محق بوده است در برابر کتاب و نظرات گي دبور جوامع فعلي را آکنده از مراقبت و تنبيه بداند.


صفحه آخر
mahsa.hekmat@yahoo.com


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام