علي اکبر قاضي زاده
.jpg)
طرلان، زيبا بود. چشماني به رنگ آسمان صاف صبح و صورتي از جنس برگ گل و رفتاري مثل عبور ابر از سبزه زار داشت. طرلان را دو پسر برومند روستا خواستگار بودند؛ بيوک پسر اîبîش بيگ، خان پرقدرت روستا، جوان خوشرو، تربيت شده و باسواد و کوراوغلي پسر پيرمردي نابينا، زورمند، آزاده و زودجوش.
بيوک سوار بر اسب سرخ خود، در و دشت را زير پا داشت و فرمان پدر مي برد. جوال جو را جلدي روي شانه مي گذاشت و بار قاطر مي کرد. در همواري دشت اسب مي دواند و آهوان صحرا را مي رماند. عصرگاه در ميدان چه روستا پا روي پا مي انداخت و دوستان را به هر چيز که يافت مي شد ميهمان مي کرد. ابش بيگ گفته بود خانه يي بر بلنداي صخره مي سازد تا پسر و عروسش به سعادت در آن به سر برند.
کوراوغلي چوپان چاخو به دوش سه پارچه آبادي بود. صبح، آفتاب هنوز از سر کوه سرک نکشيده، بره ها را به راه جلگه مي کشاند و خورشيد که بالا مي آمد، چاشت مي خورد. اسب سفيد، دوست رهسپارش بود. ياد طرلان که مي کرد، آواز در دشت مي انداخت و وقتي مي خواند سهره ها و سينه سرخ ها و سارها، بر سرشاخه ها مي نشستند و از او درس مي گرفتند. بخت اگر سخت نمي گرفت، طرلان اگر بعله مي گفت، او را بر تارک سر مي نشاند.
دختر هر دو دلاور را مي پسنديد و خواستني و درخور زندگي مي يافت. هرچه مي کرد اما نمي توانست يکي را بيش از ديگري بخواهد. از بدخواهي نبود. هر دو دلخواه بودند و از حضور ديگري آگاه. بارها از کف چشمه، به نيت فال زدن، مشتي ريگ به دامن ريخته بود، نام يکي را نيت کرده و شمرده بود. به عمد فال را باطل مي کرد و خيال آن دو را از سر مي گرفت. به خود مي گفت؛ نکند در اين ترديد دير بمانم، نشود يکي از دو دل بسته، خسته از انتظار به جان هم افتند يا دل به ديگري بندند.
خردخرد حکايت اين دلباختگي روايت پنهان خانه ها شد. نخست پيرزنان و سپس جوانان و عاقبت مردان، قصه را واگويه کردند و از آن افسانه يي براي خنده و خوشباش ساعت هاي بيکاري ساختند.
غروبي مادر طرلان دو جوان را پيش خواند؛ بچه نيستيد و رسم روستا را مي شناسيد. شکيبايي من از حد گذشته. هر دو را شايسته مي دانم. بهترين کار اين است؛ با هم بنشينيد، خوبي ها را در ترازو بگذاريد و خود بگوييد کدام شايستگي طرلان را دارد. فردا همين ساعت چشم به راه داماد طرلان دارم. اما به يک شرط؛ هر که آمد و هر که نيامد، مردانه هر دو پذيرفته باشند. نباشد از آن پس از هم چشمي شما شمه يي شنيده شود.
دو جوان شب با هم نشستند و چون دل برداشتن دشوار بود، دل به زور آزمودن بستند؛ فردا زور مي آزماييم؛ تنها و بي گواه. هر که بر ديگري زور شد، طرلان مبارک او.
چهار بادام، جلگه يي سبز در غرب روستا بود، خالي و خلوت. دو اسب را به بوته ها بستند. نخست کشتي. مثل دو سمور رقيب به هم پيچيدند. چنان سخت که نمي شد سر و دست و پا را دريافت که از آن کيست. رگ هاي دست و گردن، چون ترکه هاي گيلاس بيرون مي زد و عرق چون نرم آبي از زير سنگ. کسي برتري نيافت. اسب ها را گشودند و در پهنه دشت تاختند. دو اسب سفيد و سرخ، کف بر دهان آوردند و جلگه را سم کوب کردند. کسي برتري نيافت. سنگي به اندازه هندوانه يافتند، خطي کشيدند و هر يک سه بار بخت خود آزمود. کسي برتري نيافت. وقت ناهار آمد. زانو به زانو نشستند و خوردند. زورآزمايي ادامه يافت. سنگ هايي به اندازه گردو آوردند. هر يک پنج سنگ سهم گرفت. انداختند. کسي برتري نيافت. از کنار چهار درخت بادام پير تا خرسنگ آن سوي جلگه دويدند. کسي برتري نيافت. عصرگاه خسته و نامراد، نشستند. بيوک گفت؛ من اما افزاري دارم که همه را حريف است. از خورجين اسب تخته چوبي با لوله يي آهنين چسبيده به چم آن بيرون کشيد. از کيسه يي چرمين گردي چرک به درون لوله ريخت؛ آن شاخه راست بر درخت بادام دست راست نگاه کن. پاها را گشاد گذاشت، يک چشم را بست و مستقيم به شاخ بادام چشم دوخت. صدايي گوش آزار برخاست، دودي برآمد و شاخه، گويي تبري خورده باشد. روي زمين افتاد. بيوک از هنرهاي ديگر اين مرگ افزار گفت و اجزاي آن را توضيح داد.
کوراوغلي با دهان باز و دلي که سخت مي تپيد، همه را به گوش گرفت. چوخا، شولا، ريسمان، چوب دست و هرچه داشت جمع آورد؛ طرلان از آن تو، خوش زندگي کنيد. ديگر جايي براي من و همچو من نيست. اگر بشود هماورد را بي خشم، بي شناخت، بي رويارويي و از دور با اين افزار از ميان برداشت، چه جاي دليري و مردي؟ دست بيوک را فشرد و گفت؛ حالا دوران نامردي مي رسد؛ جاي من نيست. رو به کوه، پشت به روستا و با هدفي دوردست، اسب تاخت.