دوشنبه، 12 اسفند 1387 - شماره 1902
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: انديشه
فلسفه ورزي به روش سقراطي
شيما زارعي



«پرسيدن مهم تر از پاسخ دادن است» ترجمه حميده بحريني از کتاب Wisdom without answers: a brief introduction to philosophy نوشته دنيل کلاک و ريموند مارتين است. اين اثر دربرگيرنده 14 فصل است که مي کوشد مفروضات ما را درباره بديهي ترين پرسش هاي جهان شناسي به چالش بگيرد. نويسندگان در پي آنند تا سنت پرسيدن را احيا کنند و به مخاطب يادآور شوند هيچ پاسخي، پاسخ نهايي و قطعي نيست. اين اثر در شهر کتاب مرکزي نقد و بررسي شد که چکيده يي از مباحث مطرح شده در اين نشست از نظرتان خواهد گذشت.

کتابي که زير پاي خواننده را خالي مي کند

حميده بحريني مترجم کتاب «پرسيدن مهم تر از پاسخ دادن است»، يک معلم است. او هنگام تدريس با افرادي روبه رو شده که به کتابي براي شروع مطالعات فلسفي نياز داشته اند. اين اتفاق او را ترغيب کرده است دست به ترجمه کتاب «پرسيدن مهم تر از پاسخ دادن است» بزند. به زعم او به دو دليل شيوه نگارش اين کتاب سقراطي است؛ دليل نخست پرسشگري ها و تحليل کردن هاي فراوان اين اثر است به طوري که گاه فصل با سوال آغاز مي شود و با سوال به پايان مي رسد. ديگر اينکه به نظر مي آيد مولفان دغدغه هاي وجودي سقراط را هم دارند و در بيان شان نيز مشخص است. در تحليل کردن ها به ما مي آموزند فلسفه نوعي فعاليت مانند شنا کردن است و از فلسفه نبايد انتظار داشت که بسته يي از معلومات را به ما دهد. آنها معتقدند اشکال ما اين است که زيادي مي دانيم و مطالب زيادي با بسته بندي هاي مختلف در اختيار ما قرار گرفته که حتي گاهي آنها را باز نمي کنيم تا بدانيم در آنها چه خبر است. آنها در اين اثر زير پاي ديدگاه هاي ما را خالي مي کنند که به گمانم جامعه ما به اين مساله نياز دارد تا کمبودهايش را بشناسد. مولفان معتقدند ما گرفتار مجموعه پاسخ هايي هستيم که کار ما را در فلسفه ورزي سخت کرده و بايد آنها را کنار بگذاريم و اين سوالات را به شکل ديگري از خودمان بپرسيم. حسن کتاب در اين است که ما را وامي دارد هم در پرسيدن دقت کنيم و هم در پاسخ دادن. آنها معتقدند قصدشان انکار دانش مخاطبان نيست بلکه مي خواهند به مخاطب بياموزند اين دانش را از کجا آورده است. جامعه ما به اين پرسشگري ها نياز دارد چون ما هم گرفتار اين پاسخ ها هستيم و بسيار با قطعيت درباره مسائل حرف مي زنيم. نياز جامعه ما اين است که جزم انديشي و با قطعيت سخن گفتن را ترک کنيم و در بعضي از موارد با تامل بيشتري سخن بگوييم. اين کتاب همين اندازه که به ما ياد مي دهد چگونه بپرسيم و فعاليت ذهني کنيم، کتاب ارزشمندي است.

کتابي با طنين تراکتاتوسي

سروش دباغ ترجمه کتاب «پرسيدن مهم تر از پاسخ دادن است» را ترجمه يي مي داند روان، سليس، در قالب جملات درست ساخت و کاملاً بومي که به نظر مي رسد مراد مولفان آن به درستي به زبان فارسي درآمده است. نفس ترجمه شدن اين کتاب ها به ما کمک مي کند و از حيث پروراندن ذهن اقدام مبارکي است. او معتقد است فلسفيدن در سه ساحت رخ مي دهد؛ تنقيح مبادي و مباني پيش فرض ها، بررسي تناسب ميان ادله و مدعيات، و التزام به لوازم مدعيات. اين کتاب دست کم در ساحت اول که عبارت است از تنقيح مبادي و مباني پيش فرض ها مي تواند به ما کمک کند چون تنقيح پرسش ها مي تواند به تنقيح مبادي و مباني پيش فرض ها بينجامد. نويسندگان کتاب هم در مقدمه آورده اند که فلسفه يک فعاليت است نه مجموعه دانش. اين تعبير که آشکارا طنين تراکتاتوس يا ويتگنشتايني دارد، روشن مي کند که فلسفه بيش از آنکه دانش سلبي محتوايي به ما بدهد يا به تعبير تراکتاتوسي سخن محتوايي راجع به عالم بگويد، مي تواند پرسش هاي ما را منقح تر کند. فعاليتي است که صبغه سلبي آن پررنگ تر از صبغه ايجابي آن است. نويسندگان نمي خواهند به لوازم همه آنچه در تراکتاتوس آمده، ملتزم باشند. از اين منظر هم اساساً وارد بحث نشد ه اند اما اين تعبير کاملاً يکي از فقرات تراکتاتوس است و نشان مي دهد آنها نيم نگاهي به اين نحوه از فلسفيدن دارند که فلسفه را کاملاً از علم جدا مي کند و معتقد است راه ميان اين دو يا نسبت مستقيم ميان اين دو برقرار نيست. در فلسفه تحليلي ما با دو سنت مواجهيم؛ نخست سنت تراکتاتوسي يا حلقه ويني است که خط فاصل محکمي بين فلسفه و علم مي کشد و معتقد است ميان اين دو راهي نيست، نه به هم مدد مي رسانند و نه مي توانند از هم استفاده کنند. اين ديدگاه يک نسب نامه کانتي دارد. کانت هم فلسفه را يک فعاليت درجه دوم مي دانست. سنت ديگر، سنت راسلي- کوايني است که کاملاً به علم تجربي عنايت دارد و معتقد است بخش هايي از فعاليت و مواجهه معرفتي ما با جهان پيرامون را فلسفه پر مي کند نه علم. دقيقاً اين تعابير در نوشته هاي راسل و کواين ديده مي شود. تعبير نويسندگان کتاب به نظر مي آيد ملهم از سنت نخست است و معتقدند که فلسفه بر پاي خود ايستاده و راهش از راه علم جدا است و به پالايش پيش فر ض ها بايد همت گماشت.

بي اعتنايي به موضع رقيب

نويسندگان کتاب به 14 موضوع پرداخته اند و سعي کرده اند در مقام تنقيح پرسش هاي ما برآيند. در بحث از خدا نويسندگان نکات معتنابهي را آورده اند اما اگر نويسندگان ميان تلقي هاي مختلف از خدا- خداي عارفان، خداي فيلسوفان و خداي اديان ابراهيمي- تفکيک مي کردند، بحث شان روشن تر و منقح تر مي شد. وقتي ما به لحاظ انتولوژيک درباره خدا بحث مي کنيم، اقلاً در يک ساحت کلان مي توانيم اين سه سنخ خداشناسي را از هم تفکيک کنيم و اگر ادله مان را در مقام دفاع از هر يک، يا نقد ديگري يا منقح تر کردن تلقي مان راجع به هر يک از اين تلقي ها روشن نکنيم، قاعدتاً نقدها معلوم نيست به کجا ختم مي شود. تصور مي کنم وقتي راجع به نظم مي گويند يا اينکه عالم ناظم ذي شعوري دارد، مي توانستند بحث را از موضع رقيب بهتر پيش ببرند. درباره شر هم مساله به همين شکل است. قصه به اين ترتيبي که ما مساله شر را مطرح کنيم و طرف مقابل هيچ موضعي در مقام دفاع ندارد، نيست اما به نظر مي آيد کتاب از اين مسائل سريع و به اختصار گذشته است و نه به تقرير موضع رقيب پرداخته و نه اشارات زيادي کرده است. مساله ديگر بحث اختيار است. که باز هم موضع قائلان به اختيار خوب تقرير نشده است. نويسندگان اين اثر قائل به معرفت شناسي تکاملي هستند و تمام مدعيات شان را براي وفق آن تقرير مي کنند. تصور مي کنم در بحث هايي که امروز هم در مقوله فلسفه اخلاق و هم ذهن درباره اختيار مي شود، مي توانستند به موضع رقيب هم بپردازند.

غيبت دليل

در بخشي از کتاب آورده اند که وجدان چيزي نيست جز نتيجه دروني شدن عميق تعليم و تربيت يعني همان مرجع بيروني که دروني شده است. پس اخلاق نمي تواند متکي به وجدان باشد. در اينجا نويسندگان از مشي خود در کتاب که خصوصاً در فصول اوليه ديده مي شود عدول کرده اند، به اين معنا که اگر قرار است مقوله وجدان را نقد کنيم قاعدتاً بايد دليلي ارائه دهيم. ممکن است ما با موضع کلاک همدل باشيم اما وقتي در مقام موجه ساختن يک مدعا هستيم مادامي که دليلي ارائه نشده، نمي شود آن را پذيرفت. بحث هايي هم که درباره اخلاق و ارزش در کتاب مطرح مي شود، صرفاً نوعي اعلان موضع است و شايد کساني که از اخلاق نتيجه گرا هم سخن مي گويند، نظرشان اين باشد اما کسي که مي خواهد از اين موضع اخلاقي دفاع کند لااقل بايد دليلي در حدي که ممکن است، در کتاب بياورد. اگر هم امر خيلي مبتدي در فهم متعارف بود، مي توانستيم آن را بپذيريم اما خود نويسندگان قطعاً واقف اند که اين سخن بديل هايي دارد و در سنت فلسفه اخلاق مغرب زمين هم خيلي از کساني هستند که قائل به اين نحوه از مواجهه با مقوله اخلاق هستند. نمونه اعلاي آن اخلاق غيرتجربي کانتي است. فارغ از اينکه ما با اخلاق کانتي موافق باشيم يا نباشيم و فارغ از اينکه شهودهاي متعارف ما را اخلاق کانتي بپوشاند يا نپوشاند، در مقام فيلسوف وقتي از موضعي قرار است دفاع کنيم آن موضع بر مسند تصويب نمي نشيند مگر اينکه در رتبه سابق، موضع بديل، با دليلي نقد شده باشد. مضافاً بر اينکه اين سنتي است که سابقه دارد. خوب بود در کتاب دليلي اقامه مي شد يا توضيح داده مي شد که چرا مقولات غيرتجربي در مقولات اخلاق جايي ندارند. بحث از ارزش هم که در فصل آخر کتاب آمده، کمابيش همين طور است. در کتاب آمده است؛ «به جاي داوري هاي ارزشي، داوري هاي ناظر به واقع را بنشانيم چون ارزش ها فقط در ذهن وجود دارد و نه در جاي ديگري.» هيچ جا نويسندگان دليلي اقامه نمي کنند که چرا ارزش ها فقط در ذهن وجود دارند. اگر با سنت اخلاق مغرب زمين به اين مساله نگاه کنيم، نگاه واقع گرايانه به اخلاق اقلاً سه نوع تنسيق و تقرير دارد؛ موضع طبيعت گرايانه، موضع ناطبيعت گرايانه و موضع فوق طبيعت گرايانه. وقتي در کتابي فلسفي نويسنده معتقد است ارزش ها فقط در ذهن وجود دارد که آن هم قائلين زيادي دارد، انتظار مي رود دليلي براي اين مدعاي خود اقامه کند. من سخنم اين نيست که چرا اين موضع را اتخاذ کرده اند يا نکرده اند. مهم نحوه رسيدن به مدعايي است که در کتاب مطرح شده است. براي اينکه ارزش ها در جهان وجود ندارند و احياناً اخلاق مبتني بر وجدان راهي به دهي نمي گشايد و موضع موجهي نيست. نيازمند دليلي هستيم که نويسندگان بايد آن را در يک کتاب مقدماتي فلسفه ارائه مي کردند و به نظرم از اين حيث کتاب نقصاني دارد.

کتابي فلسفي در غياب نام فلاسفه

محمدمنصور هاشمي اين اثر را کتابي بسيار خوش تاليف مي داند. او معتقد است کتاب هاي زيادي هستند که نکات خوبي دارند يا عميق هستند اما بد نوشته شده اند يعني خواندني نيستند. يکي از ويژگي هاي کتاب اين است که خيلي زيبا نوشته شده است. هر فصل آن مشخص است که چرا از اينجا شروع شده و چرا آن انتها را دارد. اين اثر در واقع براي آموزش فکر کردن و ايجاد مساله کردن نوشته شده است. از اين جهت بايد توقع مان از کتاب روشن باشد. در اين کتاب هيچ اسمي از هيچ فيلسوفي نيامده است، به جز سقراط که نويسندگان مي گويند روش شان سقراطي است، اسم هيچ يک از فلاسفه را نياورده اند. اين به نظر نکته جالبي است و در جهت هدف نويسندگان کتاب است که مي خواهند مساله ايجاد کنند و فکر کردن را آموزش دهند نه الزاماً دانش فلسفه خود را. همه ما مفروضاتي داريم که معمولاً به آنها توجه نمي کنيم و حکم کردن ما درباره امور مختلف و داوري و اظهار نظرهاي ما مبتني بر آنهاست و به قدري به آنها عادت کرده ايم که متوجه نيستيم اينها مجموعه يي از فرض هاست. نويسندگان کتاب مفروضات ما را با سوال مواجه مي کنند. خودشان متذکر اين موضوع شده اند که اين مفروضات معمولاً با دلبستگي عاطفي هم همراه است و ما معمولاً باورهاي خودمان را دوست داريم و خيلي مايل نيستيم در آنها دست ببريم و آنها را تغيير دهيم. رسالت نويسندگان کتاب اين است که به ما کمک کنند تا اين دلبستگي عاطفي تلطيف شود يا مفروضات ما کمي جابه جا شود يا دست کم بازبيني شود و بعد از اينکه از محکي گذشت، به سر جاي خود بازگردد.

فلسفه فعاليت است نه مجموعه دانش

نويسندگان کتاب، فلسفه ورزي را به روش سقراطي آموزش مي دهند يعني پرسش کردن مداوم و عميق تر شدن در مساله. خودشان گفته اند که فلسفه يک فعاليت است نه يک مجموعه دانش، و مانند هر فعاليت ديگر به مهارت نياز دارد. اين کتاب فقط يک مقدمه بر فلسفه نيست، در واقع کتابي حکمت آميز و ناظر به نتيجه عملي است. نويسندگان اين کتاب را نوشته اند براي اينکه ما بعد از اينکه پرسش کردن را آموختيم و جرات کرديم مفروضات مان را به پرسش بگيريم، به نتيجه يي عملي برسيم و نحوه زيست مان در دنيا تغيير کند. وجه حکمي کتاب وجهي است که در ترجمه فارسي در عنوان ديده نمي شود اما در متن انگليسي اين تعبير حکمت آمده است. بر خلاف عنوان فصول که به نظر شايد فلسفي به نظر نرسد، همه اين عناوين ناظر به مباحث فني و مابعدالطبيعه در فلسفه هستند. در واقع در کتاب درباره مکان، زمان، هويت، جبر و اختيار، توجيه، باور، علم، ايمان، نسبت ذهن و عين، تجارب حسي و فاهمه، نسبت بين الاذهاني بودن شناخت، چيستي ذهن، آگاهي، تحويل گرايي، روح، مساله وجوب و امکان، حدوث و قدم، واجب الوجود، زبان و زبان مندي انديشه و تفسيري بودن تجربه بودن و واقعيت نوشته شده است بنابراين کاملاً در حوزه مباحث فلسفي است و بعضي از فلسفه هاي مضاف و مباحث مابعدالطبيعي را

در برمي گيرد.

آشنايي با روش، آشنايي با فلسفه نيست

کتاب آموزش نقادي است و از اين جهت کاملاً موفق است. اما نويسندگان مفروض گرفته اند که اين آموزش نقادي و تفکر عين فلسفه است. گفته اند عملاً نشان خواهيم داد که فلسفه مجموعه يي از اطلاعات نيست بلکه پرسش گري و خردورزي است. من تصور مي کنم فلسفه اسم يکي از حوزه هاي دانش بشري است. اين حوزه دانش مثل همه حوزه هاي دانش بشري تاريخ مند است و مجموعه يي از مفاهيم دارد که ما تا آنها را ندانيم وارد حوزه فلسفه نشده ايم. فلسفه الزاماً معادل تفکر نقادانه نيست. شرط لازم فلسفه ورزي درست تفکر نقادانه هست اما کافي نيست. فلسفه به معني هگلي، با تاريخ آن يکي است و ما وقتي آن تاريخ را ندانيم محکوم به اين هستيم که سوال ها را تکرار کنيم يا جواب هاي تکراري بدهيم. دوم اينکه دانستن مفاهيمي است که ديگران پيش از ما ساخته اند و کليدهايي است که آنها به وجود آورده اند تا به قفل سوالاتي بزنيم که داريم، ممکن است آن قفل را باز کند اما وقتي آن مفاهيم را مي دانيم، راحت تر مي توانيم فلسفه ورزي کنيم. از اين دو مفهوم تاريخ مندي فلسفه و مجموعه مفاهيم داشتن آن، حساب فلسفه را بايد از حساب آموزش نقادانه جدا کنيم و وقتي اين کتاب را مي خوانيم فکر نکنيم با فلسفه آشنا شديم بلکه ما با يک روش آشنا شديم که بسيار خوب است در فلسفه از آن استفاده شود چنان که در هر حوزه ديگري خوب است از آن استفاده شود.
عناوين اين صفحه
فلسفه ورزي به روش سقراطي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام