|
بابک مهديزاده
اليتيسم يا نخبه گرايي يکي از مباحث جامعه شناسي سياسي است که به نقش و اهميت نخبگان و طبقه اليت در جوامع مختلف مي پردازد. براساس اين نظريه که يکي از معروف ترين نظريه پردازانش هم «ويلفردو پاره تو» است جامعه از دو طبقه تشکيل مي شود؛ يکي طبقه اليت که اقليت است و همواره بر اکثريت حکم مي راند و ديگري طبقه عامه مردم که اکثريت است و هميشه بر آن حکم رانده مي شود؛ يعني دو طبقه حکومت کننده و حکومت شونده. حال اينکه طبقه اليت متشکل از چه کساني است بحث هاي متفاوتي را برانگيخته که به عنوان جمع بندي تمام اين بحث ها مي توان به تقسيم بندي «تام باتامور» اشاره کرد که سه دسته اليت را در جوامع شناسايي کرده؛
1-روشنفکران 2- مديران صنعتي 3- کارمندان عالي رتبه. رابرت دال هم از وجود اليت هاي مختلف در سه حوزه اقتصادي، اجتماعي و سياسي نام برده است. اما در زاويه يي تنگ تر مي توان تنها از دو دسته اليت نام برد؛ نخبگاني که با حکومت در ارتباط اند و نخبگان فکري که سرآمدان جامعه هستند. به عبارتي دسته اول حاکمان هستند که بنابر تعريف «جيمز بورنهام» در عصر جديد و در نظام هاي سرمايه داري که قدرت و ثروت رابطه يي تنگاتنگ باهم دارند، اين طبقه را مديران تشکيل مي دهند و دسته دوم روشنفکران هستند و بنا بر تعريف «کارل مانهايم» بازتاب منازعه اجتماعي و سياسي طبقات.
به هر حال طبق نظريه نخبه گرايي اين نخبگان و حاکمان و سرآمدان جامعه هستند که جامعه را هدايت مي کنند. به عنوان مثال در امريکا بنا بر تحقيقات «رابرت ميلز» سه گروه روساي احزاب، مديران شرکت هاي عمده تجاري و صنعتي و سرآمدان ارتش اليت هاي درجه 1و 2 و3 اين کشور هستند. اما در کشورهاي پيشرفته فاصله اليت و عامه تا حدودي کم شده است و حتي تعريف نخبه در بعضي جاها شکسته شده و مفاهيم بسيار به هم نزديک شده است. مثلاً ساموئل هانتينگتون يک نخبه فکري است اما مشاور رئيس جمهور امريکاست و جزيي از حکومت اما در مقابل نوام چامسکي هم هست که هيچ نسبتي با حکومت ندارد و منتقد روساي جمهور و دولت هاي امريکا نيز هست. اما هرچه هست در تعريف نخبه گرايان طبقه اليت سرآمدان جامعه هستند که يا در قدرت حضور دارند يا در فرآيند قدرت شرکت دارند يا منتقد قدرت هستند؛ کساني که راهنماي طبقه عامه و عموم مردم هستند و زندگي جامعه را هدايت مي کنند.
طبق اين نظريه در ايران نيز طبقه اليت وجود دارد. در ايران باستان اين طبقه متشکل از پادشاهان و مغ ها (روحانيت دين زرتشت) بود و نسبت اين دو طبقه يعني حاکمان سياسي و حاکمان مذهبي در عرض يکديگر بودند. تا اينکه در زمان مشروطه نهاد مذهب از نهاد سياست جدا شد و در کنارش گروه هاي ديگري مثل روشنفکران غيرمذهبي و فرنگ ديده و همين طور بورژوازي تجاري منتقد حکومت شدند. تا اينکه دولت پهلوي اين مفهوم را گسترش داد و با اضافه شدن طبقه متوسط، طبقه اليت هم گسترده تر شد. آن زمان بود که زمين داران، بازاريان و روحانيت اليت سنتي محسوب مي شدند و دانشگاهيان، کارمندان عالي رتبه دولت و ارتشيان اليت مدرن. از اين گروه ها اکثريت حامي رضاخان در به سلطنت رسيدن بودند. از نظر جان فوران در کتاب مقاومت شکننده نيروهاي مسلح، ديوانسالاري و حکومت سه ستون نهادين تشکيل دهنده نظام سياسي سال هاي سلطنت پهلوي اول بودند و نيروهاي مسلح، احزاب اکثريت مجلس پنج و قدرت هاي روس و انگليس سه منبع اصلي که رضاخان با اتکاي به آنها به سلطنت رسيد. حتي روحانيت نيز به جمهوريت رضايت نداده و از رضاخان خواستند سلطنت کند. اما سال ها بعد روحانيت، تجار و دانشگاهيان و روشنفکران از حمايت پهلوي دست کشيده و حتي مخالف و منتقد آن نيز شدند و تنها ارتشيان و فئودال ها و بخشي از کارمندان دولت (کارمندان بلندپايه) حاميان سلطنت پهلوي باقي ماندند و از اين جمع بود که مجلس شوراي ملي تشکيل مي شد. به هرحال نخبگان ايران در سال هاي سلطنت همين گروه ها بودند که وقتي سياست هاي اصلاحات ارضي به ضرر زمين داران تمام شد فئودال ها نيز حمايت هميشگي خود را از شاه پهلوي کمرنگ کردند، و وقتي دانشگاهيان و کارمندان دولتي و کلاً طبقه متوسط شهري ارتباط شان با دنياي پيشرفته غرب بيشتر شد و با مفاهيم دموکراسي آشنا شدند آنان نيز به عنوان مخالفان رژيم درآمدند و حتي بدنه ميانه و پايين ارتش نيز به صفوف مخالفان پيوست و اين گونه بود که با اتحاد ناخواسته و نانوشته گروه هاي مختلف اليت انقلاب سال 57 شکل گرفت و به پيروزي رسيد تا محمدرضا شاه به يکباره با دو واقعيت روبه رو شود؛ يکي اليت هاي مخالف و خشمگين متشکل از تجار، روحانيت، دانشگاهيان و روشنفکران بودند و ديگري اليت هايي که از فرصت استفاده کرده و به جاي حمايت از شاه از کشور خارج شده و هيچ حمايتي از شاه نکردند مانند لايه هاي بالايي ارتش و زمين داران و صاحبان صنايع سنگين. در دوم خرداد 76 نيز بوروکرات ها و بخشي از مديران بلندپايه حکومت بودند که در اتحاد با روشنفکران و دانشجويان جنبش اصلاحي را شکل دادند و از قضا عملکرد ضعيف گروه اول يعني بوروکرات ها و مديران بلندپايه دولتي و رويگرداني گروه دوم يعني روشنفکران و دانشجويان از دولت اصلاحات موجب افول و شکست اصلاحات در ايران شد. اما اکنون وضع به چه ترتيبي است؟ آيا طبقه اليت همراه با جنبش اصلاحي است؟ آيا اصولاً نخبگان ايراني به دموکراسي اعتقاد دارند؟ آيا نخبگان ايراني در اين فضاي ناشي از شعارهاي دولت نهم توانايي هدايت و رهبري عامه را دارند؟ مسلماً نظر نخبگان و مديران دولتي با توجه به تغيير فضاي قدرت بعد از سرکار آمدن دولت نهم به سود اصلاحات نيست و اين نخبگان چندان ميانه يي با دموکراسي ندارند. تجار نيز که اصولاً ماهيتي سنتي دارند. مديران صنعتي نيز که منصوب دولت هستند. فقط مي ماند نخبگان فکري خارج از حاکميت و روشنفکران و دانشگاهيان و فعالان صنفي حقوق زنان و معلمان و کارگران و در نهايت احزاب اصلاح طلب. ظاهراً اين دسته از گروه ها اگرچه شعارهاي دموکراتيکي مي دهند اما حتي در ميان خود نيز به قواعد دموکراسي تن نمي دهند و نمونه اش نيز انتخابات رياست جمهوري آينده و تشتت کانديداها است. از منظر نظريه نخبه گرايي اکنون بايد خطاب به طبقه اليت ايران گفت اين نخبگان بايد اکنون ضرورت تاريخي را تشخيص دهند، روي مفاهيم اصلي توسعه و نوسازي در کشور به يک تفاهم برسند، روي استراتژي واحد تعامل کنند، تاکتيک ها را به هم نزديک کنند، به فکر اثرگذاري خود روي عامه مردم باشند و راه خروجي براي اين بن بست پيدا کنند وگرنه بايد پاسخگوي تاريخ و آيندگان باشند. |