سيدعلي صالحي
حدودً ساعتً سه و نيم بامداد بود. فهميدم امشب نيز مثلً همه شب هاي پيش از اين، باز خوابم نمي برد. خواستم به فردا بينديشم، ديدم فردا همين الان است. حقيقت اين است که ديروز، امروز، فردا... همه دست به دستً هم داده تا مجابم کنند که گاهي اگر انتظار بيش از حد طولاني شود، بايد به داشته اي مثل اميد شک کرد.
آيا به اين سال و ماه، حواسم نبوده، چيزي شبيهً اميدً واهي آمده همه واژه هاي مرا در کشوً ميزً کهنه ام، به حبس اندر آورده است؟ (از خودم پرسيدم وقتي به زبانً مردم سخن مي گويي، اين «اندر» از کجا آمده؟ آيا براي حفظ هارموني(،) يا ضرباهنگً سخن، خود را به نونً نوشتن تحميل نکرده است؟)
ديدم همين حرفً پïرقرائتً «ن» دارد به پچ پچً آهسته شعرهاي به حبس اندر آمده... اشاره مي کند. دقت کردم، از درونً محبسً کشو، بگو مگوي شعرهاي خودم را شنيدم. به گمانم اين صدايً همان شعر عاشقانه من است (ص سي تا
سي و دو، از دفترً چاپ نشده دوم يا سوم) انگار از شعر ديگري گلايه داشت. داشت مي گفت؛ بي انصاف، چند سال و يازده ماه و هفت روز است که من و هم قطارانم چشم به راهً رهايي از اين قفس نشسته ايم و هنوز هيچ خبري از آن اميدً موعود نشده، من براي خاطر مبارکً شماست که اين همه دندان بر جگر جويده ام (جويده ام؟،) خودت را کنار بکش، مدت هاست که ديگر به شعرً اجتماعيً معترضً بي ملاحظه مجوز نمي دهند. شعر اجتماعيً معترضً بي ملاحظه راديکال يا همان شعر مقاومت، نگاه خاصي کرد و گفت؛ متاسفم، در عصرً بحرانً آرمان هاي بشري، من مقصر نيستم، يقه شاعرم را بگيريد، اوست که تعلل کرده، ترديد دارد، نگران است مبادا به اتهام يا به جرمً تشويش و اذهان و... عمومً همين چيزها، حکايتً حذف و اين جور جرائمً پست مدرنً مخملي پيش بيايد. تازه... تو خودت مسئله داري دوستً من. دو سه سطرً تو (از سطرً هفت تا سطرً پنجاه و هفت) به بعضي امورً نانجيب اشاره کرده اي که واويلاست.
شعر عاشقانه (به سياقً شخصيت هايً لوسً بعضي رمان هاي درخشانً درپيتي) آهي از نهاد و گزاره گريه برآورد؛ نه... نه، من آنقدر پوشيده و پïراستعاره به دنيا آمده ام که مرتب هي معنا را به تاخير مي اندازم. اين تويي که بايد نيتً پاک و ذهنً بي غرض داشته باشي. اگر خيلي متعهد هستي، برو به آن شعرً اًروتيکً بي پدر بگو که حيا نمي کند، با صراحتً لهجه مي گويد فلان و بهمان...، اصلاً درک نمي کند کجا به دنيا آمده است.
شعرً اًروتيک که گوش ايستاده بود، شïف شïف کنان از لاي دفتر پنجم (احتمالاً صفحه دويست و ده) به درآمد و قاه قاه ترکيد به خنده که؛ عقب مانده هاي چول مîنگ، اعتراض به شرايطً موجود يا موجوديً شرايط؟ زîنٍج مويه هاي اجتماعي يعني چه، استعاره هاي تغزلي مزه کدام زهرمار مي دهند، سرتان را بالا بگيريد، خودسانسوري خجالت دارد، شما مسئولً پïر کردنً همه نقطه چين هاي تاريخ... (هستيد،) از وجودً گرانمايه به نعمت اندرً خويش دفاع کنيد، اگر نيازي به ما نبود از اساس سروده نمي شديم، تا مي توانيد از علامتً تاکيد و تعجب استفاده کنيد، هًه... شعر متعهد،، به اين شعرً رمانتيکً مجنونً نوستالژيا بگوييد به ابوحîفٍضً سïغٍديmail .E (ي) بزند، بنويسد اتفاقاً از سرً قضا، اشتباهً چاپيً مطلقً محذوفً بîحرً رîملً تîتابïعً اضافات پيش آمده، وگرنه تو سعدي بودي به شيراز، و نه سïغدي به مرزً خاوران.
ناگهان شعرً خطيً خوش اخلاقي (که اندر مکتبً هنديً مدرن سروده شده بود) از انتهاي صفحه 1378 (دفتر هفتم اگر اشتباه نکرده باشم) خود را به معرکه مضامين رساند و گفت؛ نه شرايط موجود، نه موجوديً شرايط، من خيرً شما را مي خواهم. من مدت هاست که مرتب به مسئولينً مربوطه عرض مي کنم؛ عيبي ندارد، يک بار که هزار بار نمي شود. اًروتيکً شرقي همان عاشقانه افلاطوني است، البته من به آزاديً بيان و انديشه باور دارم، ولي ضمناً بسا شايد ممکن است...، بد مي گويم آقا؟ شعر عاشقانه اعتراض کرد؛ هي مîردسالارً ستمگر، من خانومم نه آقا، من از زبانً يک زن سروده شده ام، منتها پاي هيچ بيانيه يي را امضاء نکرده ام هنوز.
شعر اجتماعي، خصوصي به شعر عاشقانه گفت؛ راويً غايب و مولفً مïرده تو مرد است، جوگير نشو، عاقبت ندارد، و من، بي باور مانده بودم که اين چه صحراي محشري است، حدس زدم احتمالاً شعرهاي معناگريز بايد کًز کرده باشند گوشه کشو (همان به حبس اندر)، هوا داشت روشن مي شد که ناگهان پنجاه و دو شعر سياسيً مطلق (سپيد وابسته به ژانرً حماسي) به سوي قفلً کشو يورش آوردند. من عقب نشستم؛ خداي من...، شعر بود که از قفسً کهنٍ سال به درونً اتاق مي ريخت. انگار زايشً بي وقفه خلاقيت از کنترلً زمان عبور کرده بود.
شعرهاي چشم به راهً مجوز، به جانبً پنجره مشرف به کوچه حمله ور شدند. شعرً اًروتيک شال گردنً شعر عاشقانه را دور خود پيچيد و زد به کوچه. واحيرتا...، ديدم شعر... شعر مي زايد، چه تکثيرً خارق العاده اي، هزاران هزار شعر چاپ نشده به خيابان اصلي سرازير شده بودند.
آفتاب پهن شده بود اندر شهر، و من از راديو شنيدم که قشونً بي پايانً شعرهاي عصيان زده سراسرً راسته مقابل دانشگاهً تهران و پاره روايت هايي گسسته از خيابان کريم خان زند را به تصرف خود درآورده اند.
حدود ساعتً سه و نيم بعدازظهر بود. کارشناسانً بخشً مميزيً محيط زيست و سوانحً سوختگيً غيرمترقبه اعلام کردند؛ بنا به اعترافاتً تکان دهنده ابوحîفٍض سïغدي، کلماتً شعرنمايً شرور و دست نشانده مذکور با استفاده از بحرانً اقتصادٍمدارً جهاني، دست به تحريکاتً تروريستي زده اند. گفتني و لازم به ذکر است که طي بررسيً جعبه سياه، تقريباً صد درصد ثابت شده است کشتي هاي شعر که به سوي جهاني شدن در سوناميً اقيانوسً مريخ پيما پيش مي رفتند، در سواحل سومالي به گًل نشسته يا ربوده شده اند. بنا به اظهاراتً خبرگزاريً مستقلً راهزنانً رمانتيک و شاعرانً وابسته به جبهه اًروتيکً مايل به عاشقانه سياسي، ناشرينً مفروض مقصر شناخته شده و از شرکتً آن در نمايشگاهً بين المللي کتاب و لوازم التحريرً تهران ممانعتً اکيد به عمل خواهد اندر آمد. هي اندر... اندر، چهره سرخ ات پيدا نيست، اما زنهار و آگاه باش که هر آينه من هرگز نوميد نخواهم شد.