بنفشه سام گيس
از سر کوچه حسيني تا به خانه شماره 8 برسم بوي قورمه سبزي را نفس مي کشم. کوچه باريک است و خانه ها کوچک و محقر، تنگ هم چسبيده اند. يک وانت نيسان جلوي خانه شماره 8 ايستاده و بار وانت، سبزي و کلم و کرفس و گوجه فرنگي و خيار است. در خانه شماره 8 نيمه باز است. در را هل مي دهم و داخل مي روم. بوي دلنشين قورمه سبزي تمام مشامم را پر مي کند. داخل خانه، به جاي اسباب و وسايل معمول زندگي، ميزهاي بزرگ فلزي گذاشته اند و چند يخچال و ديگ هايي که يک آدم مي تواند توي آنها بنشيند. (البته با پاهاي جمع شده ) پنج زن که مانتو و روسري هاي سفيد به تن و سر دارند به سرعت مي روند و مي آيند. پياز و ليموترش و گوجه فرنگي شسته شده را خرد مي کنند و ظرف هاي يک بار مصرف را روي ميز بزرگ فلزي مي چينند و از محتويات قابلمه يي که روي اجاق است مي چشند و آبليمو و نمک اضافه مي کنند و نان هاي لواش را با قيچي مي برند و داخل کيسه هاي پلاستيکي مي گذارند و. . . اينجا «آشپز خانه محلي» است. آشپزخانه زنان کوي 13 آبان.
---
آشپزخانه محلي يک شبه راه نيفتاد. بايد زمان را به قبل ورق بزنيم. به 11 سال پيش. زماني که موسسه پژوهشي کودکان دنيا - يک انجمن غيردولتي فعال براي کودکان - طرح مهد هاي کودک سيار و رايگان را به دفتر يونيسف در ايران ارائه داد به منظور ايجاد زندگي بهتر براي کودکان. مسوولان يونيسف ضمن موافقت با اين طرح، به انجمن پيشنهاد دادند طرح را در محله 13 آبان - منطقه 16 - اجرا کنند. محله يي که از چند سال قبل تر توسط ستاد شهر سالم از وجود آلونک ها و زاغه ها پاکسازي شده بود و به جاي تمام آلونک ها و زاغه ها، آپارتمان ها و خانه ها و پارک و باغچه هاي آبرومندانه يي ايجاد کرده بودند. اگرچه منطقه 16 از قديم تا همين امروز هم در رديف مناطق محروم کلانشهر تهران قرار دارد و قشر کم بضاعت را در خود پناه داده. موسسه پژوهشي کودکان دنيا با پيشنهاد يونيسف براي اجراي طرح در آن منطقه موافقت کرد و مرحله نخست طرح با اعزام مربيان سيار به محله براي آموزش کودکاني که در پارک ها مشغول بازي بودند آغاز شد. مربيان از تمام زناني که در کوچه و خيابان هاي محله مي ديدند مي خواستند کودکان خود را در ساعتي و روزي مشخص به پارک محل بياورند. خيلي از مادرها همان اول مخالفت کردند. مهد کودک سيار. اسمي که نشنيده بودند ولي اين بضاعت را هم نداشتند که کودکان خود را در مهدهاي محله ثبت نام کنند. چند مادر موافقت کردند. مادرها و بچه ها آن روز به پارک رفتند و مربيان موسسه که نيروهاي جوان و داوطلب بودند با بچه ها مشغول بازي شدند. مادرها ديدند که هيچ خطري بچه هايشان را تهديد نمي کند. روز بعد، تعداد بچه ها و مادرها بيشتر شد و روزهاي بعد بيشتر. همان مربيان جوان و داوطلب، در کنار بازي با بچه ها، براي مادرها هم کلاس هاي آموزشي برگزار کردند. آموزش مهارت هاي زندگي، رفتار با کودک، روانشناسي، رفتار با همسر، تغذيه سالم، مديريت خانه و خانواده و. . . اين آموزش ها به ساده ترين زبان براي مادران ارائه مي شد و مربيان جوان حس مي کردند هر روز نسبت به روز قبل، زنان جواني که چشم به دهان آنها مي دوزند يک پله از نردبان آگاهي بالاتر رفته اند. در پايان آموزش ها، مربيان از مادرها پرسيدند آيا مايلند با تشکيل يک تعاوني، شغلي براي خود داشته باشند و درآمدي براي خودشان دست و پا کنند. اين زنان که به کمک آموزش هاي موسسه به توانايي هاي هرچند ساده خود اعتماد پيدا کرده بودند از اين پيشنهاد استقبال کردند. خياطي و آشپزي اولين توانايي هايي بود که اکثر زنان محل با آن آشنا بودند. اما چون هدف اصلي موسسه بهبود زندگي کودکان بود، حتي اين اشتغال هم بايد سمت و سويي براي زندگي بهتر کودکان پيدا مي کرد. پيشنهاد شد براي کودکان کتاب هاي پارچه يي بدوزند. پس، تکه پارچه هاي بي مصرف ديروز، امروز در کنار يکديگر قصه ها روايت مي کردند. پيشنهاد شد ساندويچ هاي کوچکي درست کنند و در بوفه مدارس محل بفروشند. مدارس موافقت نمي کردند چون اداره آموزش و پرورش منطقه موافقت نکرد. مادرها لقمه هاي کوچکي از غذاهاي خانگي درست کردند و روزها و روزها جلوي در مدارس، روي چرخ هاي کوچک به شاگرد مدرسه ها فروختند. ارزان؛ هر لقمه 50 تومان. مسوول مربيان به مادرها سفارش کرده بود که هيچ بچه يي بدون اين لقمه ها به خانه نرود. پس تمام بچه ها يک ساندويچ داشتند. حتي آنها که پول نداشتند اما ساندويچ داشتند. ساندويچ هايي که از فرط تازگي، هنوز داغ بود، وقتي بچه ها اولين گاز را به نان مي زدند. ساندويچ هايي که به پيشنهاد مادرها، هر روز در خانه يک نفر آماده مي شد. همان زمان کسبه محل به اداره اماکن شکايت بردند که اين زن ها دستفروشي مي کنند و سد معبر کرده اند. از اداره اماکن مامور آمد. هم بهداشت ساندويچ ها را تاييد کرد و هم به خانم ها اجازه داد باز هم ساندويچ بفروشند اما به کسبه که بدون مجوز ساندويچ هاي مانده و آلوده مي فروختند هشدار داد اگر بساط فروش ساندويچ را جمع نکنند پروانه کسب شان باطل مي شود. بعد از مدتي «ستاد شهر سالم» يک ساختمان در اختيار موسسه گذاشت. تا مدتي کتاب هاي پارچه يي و ساندويچ هاي خانگي در همان ساختمان آماده مي شد تا زماني که ستاد، ساختمان را مطالبه کرد و خانم ها ناچار شدند از تخليه ساختمان. اما با گذشت يک سال از فعاليت شان به مرحله يي رسيده بودند که بتوانند حجم وسيع تري از پخت غذا را با تنوع بيشتر انجام دهند. با سرمايه اندکي که از فروش ساندويچ ها جمع کرده بودند، ساختمان دوطبقه يي اجاره کردند. براي اين ساختمان که همين خانه شماره 8 کوچه حسيني است و طبقه بالا کتاب هاي پارچه يي مي دوزند و طبقه پايين، آشپزخانه محلي، هفت ميليون تومان وديعه داده اند و ماهي 220 هزار تومان اجاره. اجاره از محل فروش غذا تامين مي شود. همان طور که دستمزد آخر ماه شان و اندوخته صندوق پس انداز کوچکي که هر ماه قرعه کشي مي کنند و وامي به هر کدام از خانم ها مي دهند. درآمدشان، حتي آنکه بيشترين درآمد را داشته هم، از حداقل دستمزدي که وزارت کار براي کارگران تعيين کرده کمتر است. به ازاي ساعت کاري که در طول ماه کار کرده اند و با سرشکن کردن درآمد فروش، حقوق مي گيرند، بنابراين هيچ کس حقوق ثابت ندارد چون کار هم ثابت نيست. يک روز 200 سفارش دارند و يک روز پنج سفارش و يک روز 100 سفارش و يک روز هيچ. دو سال قبل، آشپزخانه محلي براي روزنامه «شرق» غذا مي فرستاد. روزنامه که توقيف شد آشپزخانه به حالت نيمه تعطيل در آمد. خانم ها نوبتي مي آمدند تا فقط در آشپزخانه باز بماند. بعد از شش ماه، سفارشي از يک شرکت گرفتند و تا امروز. اما آن وسعت کم اجازه قبول سفارش بيش از 300 پرس را نمي دهد. سفارش هاي 500 و 800 و 1000 پرسي را بارها رد کرده اند چون جايي براي پخت و آماده کردن غذا نداشتند.
---

تابلويي نيست. نه تابلو، که از هيچ زرق و برق اضافي هم نشاني نيست. همه چيز کاربرد دارد و به تمام، از همه چيز استفاده مي شود. محيط زنانه است و تنها کاري که به مردها واگذار شده خريد عمده پياز و بادمجان و سيب زميني از ميدان و حمل غذا براي مشتريان است. همين و بس؛ «وقتي نيسان برنج از بازار مي آيد، مثلاً سه تن برنج برايمان آورده. راننده صدا مي زند که خانم بگو بيايند. مردها بيايند. آن وقت ما مي گوييم ما مرد نداريم. خودمان کيسه ها را جابه جا مي کنيم.» تمام کارها را خانم ها انجام مي دهند. حتي بلند کردن آن ديگ گنده که يک آدم توي آن جا مي شود. آن ديگ، 30 کيلو برنج دم کشيده را در خود جا مي دهد. و موقع کشيدن برنج، پنج نفري سر ديگ را مي گيرند و روي زمين مي گذارند. همه، هر کاري مي کنند. کاري روي زمين نمي ماند. کسي مسوول چيزي نيست. همه مسوول هستند تا يک غذاي تميز و خوشمزه براي مشتريان آماده کنند. پس، از ساعت هفت صبح که کار شروع مي شود کسي نمي نشيند تا ساعت 10 و نيم؛ زماني که از بابت آماده شدن غذا خيال همه راحت باشد. امروز بايد براي سه شرکت غذا بدهند. 125 پرس چلوکباب لقمه، 61 پرس قورمه سبزي، 19 پرس چلوکباب کوبيده. براي مديرعامل يکي از شرکت ها هم جداگانه شش عدد کتلت آماده کرده اند. کتلت، همين شش عدد است. چون تمام غذاها همان روز پخته مي شود. بنابراين مشتريان بايد سفارش خود را از روز قبل بدهند تا مواد لازم براي آن غذا، ولو يک وعده، همان روز خريده و آماده شود. اگر مثل اين روزها براي شب هم سفارش شام داشته باشند، صبح مواد لازم خريده شده و بعد از تحويل سفارش ظهر، به آماده کردن شام مشغول مي شوند. مزه غذاهايشان را دوست دارند. مي گويند بايد آن چيزي را به مردم بدهيم که خودمان هم دوست داريم بخوريم. گلناز عسگري، عضو هيات مديره تعاوني و يکي از زنان آشپزخانه، از مشتريانش به دفعات شنيده که «غذاهايتان طعم غذاي خانه را مي دهد.» هيچ سفارشي از محل ندارند. اگر هم باشد براي سبزي سرخ شده است. مي گويد «اينجا بيشتر خانم ها خانه دار هستند. پول براي غذاي آماده نمي دهند. مشتري هاي ما از شمال شهر هستند.»
با مقدار سفارش فعلي، پنج نفر هر روز در آشپزخانه حضور دارند. هنگام کشيدن غذا که بايد سرعت بيشتري داشته باشند، از خانم هاي کارگاه کتاب هاي پارچه يي هم کمک مي گيرند. فهرست غذاهايي که تا نيمه اين ماه بايد آماده کنند، روي ديوار نوشته شده است. فهرست کامل غذاهاي آشپزخانه را هم با قيمت ها به ديوار زده اند. 36 جور غذا در فهرست هست و مي گويند که به غير از فهرست، هر غذايي که سفارش بگيرند را هم مي پزند. قيمت ها ارزان است. اين طور که با پول پنج پرس از بعضي غذاهاي آشپزخانه ممکن است بتوانيد در يکي از رستوران هاي شمال شهر يک پرس غذا بخوريد. گران ترين غذا باقلاپلو با گوشت گوسفند - 5500 تومان - و ارزان ترين غذا، فلافل -دانه يي 200 تومان. توضيح زيادي لازم نيست که چرا قيمت غذاها ارزان است. زنان آشپزخانه محلي هيچ طمعي در درآمد ندارند. آموزش هاي موسسه آنقدر مناعت طبع شان را تقويت کرده که فقط دلخوش باشند به اينکه با دستمزد ناچيزي که آخر هر ماه مي گيرند، بتوانند اندوخته يي فراهم کنند تا روزي که به زخمي بخورد يا براي دلبستگي هاي ساده شان از جيب خودشان مايه بگذارند. حالا مي شود برق غرور را در نگاه هاي خسته شان ديد وقتي که مي گويند؛«ديگه براي هر چيز کوچک به شوهرم التماس نمي کنم که پول بده.» از همين الان برنامه ريخته اند که ايام عيد با خانواده هايشان راهي مشهد بشوند. استراحتي بعد از يک سال کار و اين سفر، به خصوص بعد از تحويل سفارش هاي کمرشکن اسفند ماه خيلي مزه مي دهد. گلناز مي گويد؛ «اسفند ماه به غير از سفارش غذا براي مشتري ها، سفارش سبزي و پياز و بادمجان سرخ شده هم داريم که خانم هاي خانه دار مشتري مان هستند. خانم هايي که فکر نمي کنند ما هم خانه تکاني عيد داريم و آخرين لحظه، بعد از آنکه خانه شان را تميز کردند و يخچال شان را شستند، به ما سفارش 20 ، 30 کيلو سبزي و پياز و بادمجان سرخ کرده مي دهند. پارسال تا شب چهارشنبه سوري هم سفارش داشتيم. ما هم ياد گرفتيم. خانه تکاني عيدمان را بهمن ماه انجام مي دهيم تا بتوانيم براي اسفند سفارش بگيريم. ولي به شوهرهايمان گفتيم که مشهد برويم يک استکان چاي هم درست نمي کنيم. آنجا فقط استراحت.» «شوهرها» مرداني هستند که در ابتدا سنگ هاي زيادي پيش پايشان گذاشتند. باورهاي آن محل چنين در ذهن شوهرها ريشه دوانده بود که زن بايد در خانه بماند و از بچه ها مراقبت کند و به امور خانه برسد. زن در ذهن آنها که دست پرورده خانواده يي با همان تفکر بودند وظيفه يي جز اين نداشت که نگهبان خانه باشد، توجيه مردها هم شايد اين بود که «زن مال توي خانه است و مرد مال بيرون خانه پس مرد پول به خانه مي آورد و زن غذا مي پزد و بچه مي زايد و اين سير تسلسل تا ابد ادامه دارد.» براي آن مردها و شايد بسياري از مردان در ديگر نقاط شهر و کشور، اين جملات بي معناتر از هر ابهامي بود که از زن خانه بشنوند که «دلمان مي خواهد براي خودمان درآمدي داشته باشيم. دلمان مي خواهد دست مان توي جيب خودمان باشد. نمي خواهيم توي خانه و با کارهاي روزمره و تکراري خانه فسيل شويم. مي خواهيم براي چيزهايي که خودمان دوست داريم هم وقت بگذاريم.»
تک تک مرداني که به خواستگاري اين زن ها رفتند هم، هيچ وقت به ذهن شان خطور نکرد روزي بايد براي مجاب کردن همسرشان به ماندن در خانه و کار نکردن بيرون از خانه به چه ترفندهايي متوسل شوند. ولي آن روز آمد. براي بعضي ها، بعد از 16 سال زندگي مشترک. مثل همسر ليلا گلي زاده. براي بعضي ها بعد از 18 سال زندگي مشترک، مثل همسر گلناز. و با وجود تفاوت زماني که هر کدام از اين خانم ها در آشپزخانه مشغول به کار شده اند، به شيوه هاي متفاوتي براي اثبات آنکه دوست دارند کار کنند و درآمد داشته باشند و تنوعي به زندگي شان بدهند با شوهرها جنگيده اند. گلناز که توانسته با درآمد ناچيز آشپزخانه و به طور شريکي، خانه يي در شهريار بخرد، مي گويد؛ «کار ما ساعت ندارد. تعطيلي نداريم. اگر روز تعطيل سفارش داشته باشيم، بايد کار کنيم. سال هاست که مزه خواب صبح را فراموش کرده ايم.»

اين خانم ها وقتي به خانه مي رسند بايد تمام آن ساعت هايي که غيبت داشتند را جبران کنند و شايد هم با شدتي بيشتر. بيشتر شوهرها هم انگار لج افتاده اند. دست به سياه و سفيد نمي زنند. قبلش هم نمي زدند. در آن محل تفکر بسياري از مردان حکم مي کند که «خانه داري وظيفه زن است.» ليلا مي گويد؛ «اگر صبح جمعه نان توي خانه نداشته باشيم، شوهرم نمي رود نان بخرد. مي گويد نان را بايد روز پنجشنبه مي خريدي. به شوهرم مي گويم خب من هم مثل تو کار مي کنم. از همان ساعتي که تو بيدار مي شوي من هم بيدارم و کار مي کنم. قبول نمي کند. مي گويد مجبور نيستي. بمان خانه بچه داري ات را بکن. آخر هم خودم مي روم و نان مي خرم.»
اما عشق به کار و لذت از حس مفيد بودن و غير از کار هاي تکراري خانه، مسووليتي را عهده دار شدن، آنقدر براي اين زن ها جذابيت دارد که تمام بدخلقي هاي شوهر و خانواده شوهر را بشنوند و سکوت کنند. در پس تمام سختي ها و خستگي ها به اين درک رسيده اند که بايد ساعت هايي را به خودشان و به علايق شان اختصاص دهند. خانم قاسميان که يکي ديگر از اعضاي هيات مديره تعاوني است، مي گويد؛ «من نياز مالي نداشتم. ولي آمدم آشپزخانه چون دلم نمي خواست تمام عمرم را به شستن ظرف و لباس و پوسيدن در خانه بگذرانم. دلم مي خواست وقتم را به يک مسووليت مورد علاقه خودم اختصاص بدهم.»
گلناز وقتي با شوق کودکانه يي مي گويد که «سال آينده ماشين مي خرم. الان هم کلاس تعليم رانندگي ثبت نام کرده ام»، حس مي کنم که چه آرزو هاي خفته يي در دل هاي ساده اين زن ها بوده که به هر دليل، هيچ گاه فرصت بروز نيافته.
روي در، يک کاغذ خطاطي شده چسبانده اند «تا غم مردم داريم، تا مردم غم دارند، آسايش خوابي است و رويايي».
شرط اصلي براي خانمي که بخواهد در آشپزخانه محلي کار کند اين است که سفارش آنقدر باشد که به نيروي اضافه احتياج داشته باشند. شرط دوم اين است که حتماً و حتماً ساکن کوي 13 آبان باشد و شرط سوم اينکه کلاس هاي آموزشي موسسه پژوهشي کودکان دنيا را گذرانده باشد. از شنيدن خبر قرعه کشي و اينکه قرعه 500 هزار تومان وام به اسم کدام افتاده خوشحال مي شوند. مرفه نيستند، اما از درآمد اندکشان هم چيزي براي مخارج خانه صرف نمي شود. مگر براي خانواده راضيه ميربکر که شوهرش از پنج ماه قبل بيکار شده و راضيه اين ماه با 130 هزار تومان دستمزدي که از آشپزخانه گرفته زندگي چهار نفر را اداره کرده است. رقيه اسعدي هم شوهرش را چهار سال قبل از دست داده است. يک خانم 60 ساله که حکم بزرگ تر آشپزخانه را دارد و امروز با پسرش زندگي مي کند و خوشحال که با 170 هزار توماني که اين ماه دستمزد گرفته هم مي تواند به خرج خانه کمک کند و هم به نياز هاي ساده خودش جواب بدهد؛ يک جفت جورابي، کفشي، سفري، زيارتي.
صفورا تفنگچي ها مديرعامل تعاوني زنان کوي 13 آبان و يکي از اعضاي موسسه پژوهشي کودکان دنياست. تفنگچي ها تاکيد مي کند که کار اين موسسه به هيچ وجه اشتغال زايي براي خانم ها نبوده و صرفاً بايد با آموزش خانواده، به زندگي بهتر کودکان کمک کنند. به گفته او، تعاوني زنان کوي 13 آبان که در تاريخ 18 ارديبهشت سال 1380 در دفتر ثبت شرکت ها به ثبت رسيده مي تواند به خانم ها، پيام زندگي بهتر را منتقل کند؛ «همين خانم هايي که شما ديديد، از نظر فرهنگي بسيار تغيير کرده اند. ما البته نمي توانيم کمک مادي به آنها بدهيم چون موسسه هم از هيچ حمايت مالي برخوردار نيست و تمام اعضا، داوطلب کار مي کنند. تنها کاري که ما براي اين خانم ها انجام داديم گذشته از آموزش هايي که خيلي ضروري بود، تقبل نيمي از سهم بيمه شان بود. موسسه از چند ماه قبل براي بيمه هر کدام از خانم ها 34 هزار تومان پرداخت مي کند و باقي سهم را هم خود خانم ها مي دهند که البته بيمه خيلي برايشان مهم بود. حتي مخالفت شوهرها از زماني که خانم ها بيمه شدند کمتر شد.»
تفنگچي ها مهم ترين اثر حاصل از راه اندازي آشپزخانه زنان کوي 13 آبان را تغيير فرهنگ و باور اين زنان و انتقال اين تغيير به نسل هاي بعد مي داند و مي گويد؛ «اين خانم ها با آگاهي که نسبت به حقوق خود پيدا کردند مي توانند روي فرزندان شان هم تاثير بهتري داشته باشند. همين که امروز، به آموزش و زندگي فرزندان شان اهميت بيشتري مي دهند، انتظارشان از خود و خانواده بيشتر شده و براي زندگي بهتر تلاش مي کنند، اين نشان از تاثير مثبت دارد. وضعيت مالي شان شايد بهتر نشده اما امروز راحت تر مي توانند براي مشکلات شان راه حل پيدا کنند.»
---
صداي مردي از بيرون خانه شنيده مي شود. خانم ها مي روند و هر کدام با يک کيسه بزرگ پلاستيکي پر از ماهي قزل آلا برمي گردند. غذاي فردا، سبزي پلو با ماهي است.