مسعود بهنود

به ساليان سال پيش، نازمحمد را ديده بودم قوي استخوان و ستبربازو. و چون چند سالي نديدمش اين بار ديدم فلج و مسکين زار. از سرگذشتش پرسان شدم. کاشف آمد که غره به جواني با سه تن از همشهريان هم قد خود از کرمانشاه غيا به گفته خودش کرمانشانف رفته بوده است به بيستون. اين پا بر دوش آن گذاشته، آن قلاب گرفته و اين را بالا فرستاده، از صخره بالا رفته اند تا نازمحمد سرانجام به بلندترين بلندا کوه رسيده و مردمان زير پايش مثل مورچه کوچک شده اند.
و از همان جا سرنگون شده نازمحمد. مادرش مي گويد آه فرهاد، سلامت پسرم را گرفت. به خيال مادر، فرهاد کوهکن راضي نيست تنهايي و خلوتش را کسي بشکند. و نازمحمد براي همين افتاد و فلج ماند. اما نازمحمد انگار سرنوشت را پذيرفته که مي گويد شرمنده ام که کارم را تمام نکردم. و کاري که مي خواست بکند کندن نام خود بود بر سينه بيستون. بي هيچ احساس گناهي از خراش بر دل يک کتيبه عهد کهن. تيشه بهر همين کار برداشته بود.
گفتم نازمحمد مي خواستي چه که نامت را بر سينه کوه بخراشي. گفت غمزده و به تاکيد گفت؛ مي خواستم ديگر آقا... فرهاد چرا مي خواست. گفتم عاشق بود فرهاد. مگر نشنيده يي که بيستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد. گفت منم عاشق بودم. مي خواستم اسمم را بالاي همه اسم ها بر سينه کوه بنشانم. اين همه سال مي داني کي ها خواستند نام شان را آن بالا بکنند اما نتوانستند. مگر از آدمي چي مي ماند. مي خواستم فردا که از دنيا رفتم، اسمم يک جايي باشد.
نازمحمد به صداقت مي گفت. و جاي اين سوال نبود که چرا اديسون نشدي نازمحمد، تا نامت به بزرگي در اعصار برند. گراهام بل نه، اينشتين نه، پيکاسو نه، چرا تن زينگ نشدي، همان شرپاي هيماليايي که همراه با هيلاري شد و اول بار به بالاترين جاي زمين، به اورست رسيد. اصلاً تو که زور داشتي چرا نرفتي تا آهني را برداري و باز بر سر جاي خود بگذاري تا سه چراغ سفيد روشن شود و قهرمان عالم شوي نازمحمد. نگفتم چرا نرفتي سنگي از راه بند چشمه يي برداري و جمع تشنه يي را آب برساني. غهمان که علي حاتمي در دهان حسن کچل گذاشتف
نازمحمد چيزي نمي گفت و پاهاي چوبي بي تمکين را به سختي مي کشيد.
اينکه آدمي بايد نامي از خود بر دفتر روزگار بنويسد و نمي خواهد ننهاده هيچ نقشي بگذرد از اين خاکدان، چه بسا شوقي است که آدمي را هزارها سال در تلاش واداشته. ورنه پايان کار همان مي شد که فروغ گفت در مثنوي خود واي اگر راهي به مردابيم بود از فرورفتن چه پرواييم بود.
اين فقط نازمحمد نيست که. ما همه به اين خياليم و در اين روياي خوشايند غرق که نامي از خود بر صفحه روزگار بگذاريم. منتها برخي راه عمل و راستي مي پيمايند و برخي هم راه ميانبر سياست را انتخاب مي کنند. يکي مي خواهد جامعه يي را ناگهان به نقطه مطلوب برساند و حاضر است در اين راه جان صدها را بگيرد. آن يکي مي خواهد دنيا را عوض کند، و براي اين خيال خام حاضر مي شود ظلم ها کند و ستم ها روا دارد. طفلکي نازمحمد تنها بر خود ستم کرد. ديگران وقتي مي افتند استخوان هزاران مي شکند.
همين رابرت موگابه که امروز نامش به نمونه بدکرداري هر روز هزاران بار بر زبان گويندگان راديو و تلويزيون عالم نقل است. همان نلسون ماندلا که بعد از گاندي بزرگ تر شخصيت سياسي قرن بيستم لقب گرفته. همه نامي جستند. چه نامي.
سال ها پيش هنگام تهيه گزارشي از زندان نوجوانان به دلالت افسر جوان زندان متوجه شدم بيشتر اين جواناني که هنوز خط عارضشان نادميده به قتل، ضرب و شتم، دزدي مسلحانه، تصادف منجر به قتل مردمان و خلاصه بدکاري رو کرده اند، به دنبال آن بوده اند که نامي به در کنند. خودشان مي گفتند اسمي بشوند. اسمي در کنند.
استاد فرزانه جلال همايي گاهي در سخن به مناسبت مي خواند آخر چو فسانه مي شوي اي بخرد/ افسانه نيک شو نه افسانه بد. و گاه که مخاطب سخنش کسي مانند موگابه بود مي گفت آخر چو فسانه مي شوي اي احمق... و برايش مهم نبود که «احمق» لنگه ديگر بيت را لنگ مي کند.