زهرا بيگدلي
هر زمان سخن از زندان به ميان آ مده، از شکنجه و آزار و جنايت گفته شده است، در حالي که کساني سال ها در زندان بوده اند و در آنجا زندگي مي کردند با همه زيبايي هاي زندگي. محسن پاينده که قبل از انقلاب خود سال هايي را در زندان هاي شاه به سر برده است يکي از کساني است که در تلطيف فضاي زندان نقش فعالي داشته است. او در اين گفت وگو از روزهاي خوش زندان مي گويد.
---
-مي خواهيم براي ما از روزهاي خوش زندان بگوييد چون هرچه خاطره تعريف مي کنند از شکنجه و کتک است. شما چه سالي وارد زندان قصر شديد؟
من دو بار دستگير شدم. يک بار سال 51 که به زندان اوين منتقل شدم. جاي يکي از دوستانم به نام شهيد اصغر وصالي که مخفي شده بود را از من مي خواستند که من کلاً ارتباط با او را انکار کردم، در حالي که با هم در يک خانه تيمي زندگي مي کرديم. براي دستگيري من به مغازه پدرم آمده بودند. از آنجا که من شوخ طبع بودم در آن لحظه با يکي مشغول کشتي و شوخي بودم. آنها که مرا در آن وضع ديدند چندان مرا جدي نگرفتند. با ديدي که از من پيدا کردند، تنها به گرفتن تعهد رضايت دادند. گفتم اگر من با اصغر وصالي ارتباط داشتم هر بلايي سر من بياوريد. به هر حال آزاد شدم.
اوايل فروردين 52 که يکي از بچه ها را گرفته بودند منتظر بودم سراغم بيايند. يک روز با خواهرزاده ام در خانه بودم که زنگ در را زدند. در را که باز کردم ديدم غريبه است. از من پرسيد شما محسن هستيد؟ گفتم نه. من مهدي هستم برادر محسن. کارتان چيست؟ گفتند با محسن کار داريم. من هم آدرس مغازه پدرم را دادم و گفتم محسن الان آنجاست. متوجه شدم طرف با شک به من نگاه مي کند. کسي که مرا لو داده بود داخل ماشين بود. رفتند او را براي شناسايي بياورند. من در را بستم و از در ديگر خانه فرار کردم. دوستي هم در دروازه غار داشتم، رفتم سراغ او و گفتم بايد از خانه برويم و مخفي شويم.
او گفت بايد وسايلم را جمع کنم که در اين فاصله ديگر ماموران به او مهلت ندادند، سر رسيدند و دستگيرش کرده بودند. بعد از آن من با هادي منصوري به اتاقي مخفي که داشتم رفتم. اين خانه اتاق هاي زيادي داشت با مستاجران زياد. چند ساعتي آنجا بودم. اما نمي دانستم خانه لو رفته است. ناگهان به طرز وحشيانه يي داخل خانه ريختند به طوري که يکي از همسايه ها که باردار بود بچه اش سقط شد. وقتي ماموران به ما رسيدند، از آنجا که فکر مي کردند سيانور داريم چنان به فکم مشت زدند که دندان هايم شکست براي اينکه دهان مرا باز کنند. در اين خانه همه چيز داشتيم؛ دستگاه فتوکپي، اسلحه و... داخل ديوار هم سوراخي بود که ما در آن سيانور ريخته بوديم تا موش ها از بين بروند. ماموران ساواک بعدها به شوخي مي گفتند موش ها سر قرار مرده اند. بعد از بازداشت مرا به کميته بردند. بازجوهايم اسماعيلي و مصطفوي بودند. البته آن کميته، اين کميته يي که حالا موزه شده نيست. آنجا سه تا بند داشت و يک زيرزمين. چند ماه آنجا بودم. اتاق شکنجه هم خارج از بند نبود. اتاق شکنجه داخل خود بند بود. يعني ما اتاق پنج بوديم و اتاق هفت، اتاق شکنجه بود. واقعاً يکي از عذاب هايي که ما مي کشيديم همين شنيدن صداي شکنجه ها بود. خيلي آزاردهنده بود اما لحظات شاد هم زياد داشتيم. مدتي با خسرو گلسرخي هم بند بودم. شب ها که بازجويي کمتر بود به گلسرخي مي گفتيم برايمان شعر بخواند. شعرهاي معروفش را مي خواند. صداي بسيار رسايي هم داشت. با وجود اينکه سلول کميته، سلول کوچکي بود اما اينقدر شعر و آيه قرآن روي ديوار نوشته شده بود که خود اين شعرها و آيات قرآن به ما روحيه مي داد. يکي از شعرها اين بود؛ اظهار عجز پيش ستمگر زابلهي است/ اشک کباب، باعث طغيان آتش است
در هر صورت مرا بعد از چند ماه منتقل کردند به زندان قصر. آن زمان زندان قصر دوتا بند داشت؛ بند شماره سه و چهار. شماره سه يک زندان مثلثي بود که همه ابدي ها و قديمي ها آنجا بودند مثل صفر قهرماني، موسي خياباني، مسعود رجوي، خاوري، يوسفي و شهيد زند. اما من شماره چهار بودم. شماره چهار تازه واردها بودند. با توجه به پروسه شکنجه و آزاري که من طي کرده بودم، وقتي وارد زندان قصر شدم، انگار وارد بهشت شدم. به محض ورود يکي سرم را اصلاح کرد، يکي لباس هاي تميز به من داد. جاي مشخصي برايم معين کردند. همه نماز جماعت مي خواندند؛ بعد از نماز يکسري آيات در ارتباط با مجاهدت بود که همه با هم مي خواندند. يک جمع 70 نفره اين آيات را به شکل دعا مي خواندند. صداي اين دعا خواندن در کل زندان مي پيچيد.
اگر کسي مي خواست آزاد شود يا دوباره به کميته احضار شده بود، همه از مذهبي و چپي گرفته جمع مي شدند داخل زندان و براي او سرود مي خواندند؛ سرودهايي که به نحوي انگيزه بخش بود. وقتي دسته جمعي اين سرودها خوانده مي شد مو به تن آدم سيخ مي شد. همراه با اين سرود خواندن، کف هم مي زدند. اين سرود خواندن ها واقعاً انگيزه بخش بود. يکي از سرودهايي که مي خواندند، سرود «اي رفيقان» و «بيا تا به ياد شهيدان خويش» بود.
-ورزش و تفريح هم داشتيد؟
صبح که مي شد همه بدون استثنا مي آمدند براي ورزش. نماز که مي خوانديم، بعد از آن داخل حياط ورزش شروع مي شد. ورزش هم به اين شکل بود آنها که رديف جلو بودند شماره مي گفتند بقيه پاسخ اين شماره ها را مي دادند. يعني نزديک به 120 نفر آدم همصدا بودند. اين صداي بلند به طور قطع در روحيه زندانيان عکس العمل مثبت ايجاد مي کرد. در مجموع آن موقع بررسي کرده بودند، حدود 95، 90 درصد آنهايي که از زندان شماره چهار و سه آزاد شده بودند دوباره به مبارزه پيوسته بودند. وقتي سفره مي انداختند 120 نفر کنار هم مي نشستند و غذا مي خوردند.
يک روز در هفته مخصوص شستن لباس ها بود. لگن و تشت مي گذاشتند. همه لباس ها به غير از لباس هاي زير يکجا جمع مي شد، چند نفر لباس هاي همه را مي شستند. لباس ها شخصي نبود. مسوول لباس داشتيم و هر کس لباسي احتياج داشت مي رفت از او مي گرفت. روزهايي که ملاقات بود، يک پتو جلوي در پهن مي کردند و پيراهن و شلوار روي آن مي گذاشتند. بچه ها مي آمدند لباس هاي خود را عوض مي کردند و با لباس تميز مي رفتند براي ملاقات. بعد از ملاقات هم آنها را پس مي دادند. روحانيون هم مثل بقيه رفتار مي کردند.
-روحانيون هم کارگري مي کردند؟
بله، همه روحانيون هم کارگر مي شدند. آقايان کروبي، بيات و... روزي که نوبت شان بود از صبح تا شب کار مي کردند. نظافت مي کردند و...
البته اين موضوع هم مهم است که فضاي زندان را دو بخش بکنيم؛ يکي قبل از تغيير ايدئولوژي مجاهدين و يکي بعد از آن.
-اداره اين کارها و نظم و سازماندهي آن چگونه هماهنگ مي شد؟
يک نفر مسوول مي شد که به او شهردار يا مسوول کمون (جمع) مي گفتند. او را بچه ها براي مدت يک ماه يا بيشتر انتخاب مي کردند. او هم هر روز چند نفر را مسوول مي کرد که کارهاي غذا دادن و ظرف شستن و نظافت زندان را انجام دهند. به آنها کارگر مي گفتند. همه بچه ها به نوبت کارگري مي کردند.
-کار اين کارگرها چه بود؟
يکي از کارهايشان تميز کردن راهروها، حياط، توالت ها و دستشويي ها بود. يکي ديگر از کارها انداختن سفره غذاي صبح و ظهر و شب و پخش غذا و جمع کردن سفره ها و شستن ظروف بود. همچنين درست کردن چاي و توزيع آن در ساعات مربوطه از وظايف آنان بود.
واقعاً تا قبل از تغيير ايدئولوژي، سال 54 بحث دعواي مذهبي ها و چپي ها و اينکه چرا سفره ها مشترک است و حساسيت ها مطرح نبود. روحانيون در بحث تفسير نهج البلاغه مصطفي خوشدل شرکت مي کردند و مي گفتند حرف هايي که مصطفي مي گويد را در حوزه نشنيده بوديم. مصطفي واقعاً به نهج البلاغه مسلط بود.
-اين جلسات و روابط داخل زندان چگونه انجام شد؟
ما داخل زندان تشکيلات داشتيم. دور از چشم پليس روابطي داشتيم و فعاليت مي کرديم. وقتي کسي تازه مي آمد روزهاي اول مي گذاشتيم آزاد باشد، بعد کم کم از پرونده اش مي پرسيديم و از سوابقش. همه کس و همه چيز بدون استثنا مسوول داشت. نظافت، غذا، کتاب و کلاس و همه چيز مسوول داشت. ما آنجا جاسازي هاي خاصي داشتيم. دکتر گلاب بخش که الان طبابت مي کند همه فکر مي کردند تنها اهل شوخي و بذله گويي است اما تمام جاسازي ها کار او بود. قسمت چوبي در توالت ها را باز کرده بود و لاي آنها را از کتاب هاي ممنوعه، جزوه و راديو که کلاً ممنوع بود پر کرده بود. تمام کف زمين يکي از اتاق ها که موزائيک بود را درآورده بودند و زير آن کتاب، جزوه و... جاسازي کرده بودند.
-بين افراد کسي پيدا نمي شد که احياناً اين جاسازي ها را لو بدهد؟
نه، تشکيلات خيلي قوي بود. اگر کسي را حس مي کرديم مشکوک است برايش برنامه مي ريختيم مثلاً در يک اتاق بچه ها جلسه داشتند او هم مي آمد و مي نشست. بناي کار بر اين بود که من و محسن کشتي مي گرفتيم. من هم نشان مي دادم از قلقلک خيلي اذيت مي شوم. همان جايي که طرف نشسته بود من و محسن شروع مي کرديم کشتي گرفتن. محسن من را بلند مي کرد و مي انداخت روي طرفي که براي خبرچيني آمده بود. من هم به عنوان دفاع شروع مي کردم با مشت و لگد زدن او را زدن. يا گاهي اوقات مي نشستم کنار طرف. بچه ها به او مي گفتند من از قلقلک اذيت مي شوم. او هم با اشاره قلقلک مي داد و من شروع مي کردم به دست و پا زدن و کتک زدن بغل دستي ام. آنقدر از اين کارها مي کرديم تا خودش از جمع برود.
-روزنامه چطور مي گرفتيد؟
آنجا روزنامه مي آمد و ما پولش را مي داديم به يک نفر که مسوول روزنامه ها بود. در ملاقات با خانواده ها هر چه پول و ميوه مي آمد يکجا جمع مي شد و يک نوبت در روز ميوه بين همه تقسيم مي شد. اين هم وظيفه کارگر روزانه بود.
-کارگر روزانه را چه کسي تعيين مي کرد؟
همان که مسوول جمع و کمون بود.
-افراد چگونه وارد کمون مي شدند؟
در زندان دو دسته افراد بودند؛ يک دسته آنهايي بودند که تمايل نداشتند با جمع زندگي کنند و به طور فردي زندگي مي کردند. اين دسته افراد تعدادشان از انگشتان دست هم کمتر بود. يک عده هم جمعي زندگي مي کردند. به دسته اول مي گفتند «تکي». اين دسته غذا و لباس و ديگر امورشان برعهده خودشان بود. آنها نمي خواستند حساسيت رويشان زياد باشد تا راحت بتوانند آزاد شوند يا اصلاً زندگي جمعي را قبول نداشتند. دکتر شيباني هم تنها زندگي مي کرد، اما کمون و جمع را پذيرفته بود. دکتر شيباني غذاهاي مقوي و خوبي درست مي کرد اما غذا را دو نفره درست مي کرد. هر روز يک نفر ميهمان دکتر مي شد. کمون کل جمع بود که شامل مذهبي ها و چپي ها بود. وقتي کسي وارد اين کمون مي شد اموالش را در اختيار جمع مي گذاشت. وقتي پول برايش مي آمد در اختيار جمع مي گذاشت. ميوه مي آمد همين طور. ما يک سفره هم داشتيم مخصوص مريض ها. افرادي که از کميته آمده بودند شرايط بد جسمي داشتند؛ زخم معده داشتند يا مشکلات ديگر که در آن سفره غذا مي خوردند. يکسري وسايل هم از فروشگاه براي آنها خريداري مي شد. اسم آنها که برايشان ميوه مي آمد زير هشت يادداشت مي شد. مثلاً روي کاغذي نوشته بودند بهزاد نبوي. من براي شوخي مي رفتم تمام اين اسامي را خط مي زدم و جاي اسم ديگران مي نوشتم «پاينده». بعد هم مي ديدند که ميوه ها همه به اسم من است موجب شوخي و خنده مي شد. آنجا ما دو بار طي روز ساعت استراحت داشتيم؛ يک مرتبه بعد از ناهار بين ساعت 2 تا 4 که ساعت سکوت بود. يعني همه رعايت مي کردند. اغلب دو نفر، دو نفر آهسته با هم صحبت مي کردند يا استراحت مي کردند. يک نوبت سکوت هم، شب بود. ساعت 10 سکوت مي شد. يک خاطره يي از زمان سکوت دارم که جالب است. يک گروهي در زندان بودند به اسم «گروه قوطي». اعضاي اين گروه برادران کفايي، حميد جعفري، مجيد لباف و چند نفر ديگر بودند. اينها در يک قوطي مواد منفجره درست کرده بودند و مي خواستند بانک بزنند. خانوادگي هم جمع شده بودند اما قبلاً بانک را مشخص نکرده بودند. سوار وانت شده و در خيابان ها راه افتاده بودند. دم بانک هاي مختلف رفته بودند، يکي را گفته بودند شلوغ است، يکي را گفته بودند نه موقعيت خوبي ندارد. همين طور آنقدر گشته بودند که به آنها مشکوک شده بودند و دستگيرشان کردند. فقط دو نفر از آنها سياسي بودند. زمان دستگيري ديده بودند داخل قوطي کنسرو مواد منفجره دارند. اما افراد گروه خيلي عادي بودند. آقاي موحدي ساوجي هم با ما هم بند بود. ايشان آدم شوخ طبعي بود. يکدفعه داشتيم با هم قرآن مي خوانديم. يکي از اين پاسبان هاي قلدر آمد و ايستاد بالاي سر ما و گوش مي داد به حرف هاي ما و از رو نمي رفت. يک شب زمان استراحت پاسبان، جواني به نام متين آمد. خواست خودي نشان دهد شروع کرد به هوار کشيدن. وقتي او شروع به داد و بيداد کرد موحدي صدايي با دهان از خودش درآورد. ناگهان کل بند زدند زير خنده. صداي خنده تا حدي بلند بود که پاسبان خيلي خيط شد. اتاق جلوي بند بچه هاي گروه قوطي بودند. پاسبان فکر کرد کار اينها بوده است. آنها را زير هشت بردند و کتک زدند. آنها هم گفتند کار آقاي موحدي ساوجي بوده است. آقاي موحدي را بردند و ريشش را زدند و خيلي هم ناجور کتکش زدند. بعد از آن قضايا آقايان کروبي، بيات و کلانتر به عنوان اعتراض درگيري درست کردند و بحراني به وجود آمد. آن زمان برنامه يي که بندهاي سياسي داشتند بر بندهاي عادي هم اثر قابل توجهي گذاشته بود به طوري که افرادي که بزهکار بودند به سياسي ها سمپاتي پيدا کرده بودند. قبلاً وقتي مي خواستند سياسي ها را اذيت کنند مي بردندشان به بندهاي عادي اما اينقدر بچه ها تاثيرگذار شده بودند که اين روند را قطع کردند.
-امکانات براي کتاب خواندن در چه حدي بود؟
کتابخانه داشتيم. يک اتاقي داشتيم به اسم اتاق 11. آنجا کتابخانه بود. انواع کتاب ها علاوه بر قرآن و نهج البلاغه را داشتيم.
-کتاب هاي ممنوعه هم داشتيد؟

بله. از طريق جاسازي هايي که داشتيم کتاب هاي مختلف را نگهداري مي کرديم. کتاب هاي ممنوعه را صحافي و جلد آنها را عوض مي کرديم. مسوول صحافي محمد کچويي بود. چون بيرون کار چاپ داشت اين صحافي کردن را به ما هم آموزش مي داد.
-وسايل صحافي را از کجا مي آورديد؟
داشتيم. چسب صحافي را با خمير درست مي کرديم. قبلاً براي آوردن چسب و اين وسايل از بيرون مشکل خاصي نداشتيم.
-مذهبي و چپي با هم مشترک بوديد؟
بله، مشکلي نداشتيم. درگيري و اختلافي نبود. آن زمان نمازي که ما مي خوانديم و دعاهاي بعد از نماز ما واقعاً چپي ها را تحت تاثير قرار مي داد. تغيير ايدئولوژي نمي دادند اما با احترام کامل با ما رفتار مي کردند. مذهبي ها نسبت به چپي ها خودکم بين نبودند. آنها هم درصدد اين نبودند که از مذهبي ها يارگيري کنند. بيرون از زندان هم بچه هاي مذهبي و عضو سازمان حالت برتري داشتند. اتحاد با چپي ها براي مقابله با پليس و جو درون زندان بود.
در عين حال ما هم کتاب هايي از آنها مي خوانديم و آنها را نقد و بررسي مي کرديم. در مجموع گسترش مبارزه در بيرون، بازگشت بچه ها به زندان، تاثير بچه ها بر جو زندان و پليس، نظام را به اين نتيجه رساند که به نحوي اين روابط را از بين ببرد. آن وقت کسي با پليس ارتباط مستقيم نداشت. تنها نمايندگان ما با پليس حرف مي زدند. بازرسي هم آن زمان بود اما بازرسي ها با حضور نمايندگان بچه ها انجام مي شد. بچه ها در مورد هر مشکلي با پليس مذاکره مي کردند. آن زمان پليس براي از بين بردن روابط درون زندان گفت نبايد سرود دسته جمعي و نماز جماعت داشته باشيد. نماينده هاي ما راضي نشدند. به همين دليل کميليان که رئيس زندان بود را عوض کردند و سرگرد زماني را آوردند. سرگرد بسيار ديکتاتور بود. بعد از آمدن او روز چهار تير 52 بدون اطلاع قبلي براي بازرسي ريختند داخل زندان، کتاب ها و ديگر وسايل را برداشتند و بردند. بچه ها که اين وضع را ديدند، اعلام اعتصاب ملاقات کردند. بعد از اعلام اعتصاب، نيروهاي گاردي از پشت بام زندان را محاصره کردند؛ با تيرهاي مشقي و گاز اشک آور. از طرفي وارد بند شدند و مي خواستند تعدادي از بچه ها را ببرند. آنها که حمله کردند بچه ها هم درگير شدند. آنها با باتوم زدند و بچه ها هم آجرهاي کف حياط را درآوردند. گاردي ها حتي جرات نمي کردند با سپر وارد شوند. گاردي ها اين وضع را که ديدند شروع کردند به گاز اشک آور زدن. بچه ها شروع کردند به سر دادن سرود و شعار. کل زندان قصر به هم ريخت. درگيري ها از صبح تا بعدازظهر طول کشيد. مسوولان زندان از ترس اينکه درگيري به بيرون کشيده شود، پيشنهاد مذاکره دادند. اول بچه ها راضي به مذاکره نشدند. گفتند کتابخانه و ديگر وسايل را پس بدهيد و دو تا از بچه ها که دستگير کرده ايد را بايد آزاد کنيد. مسوولان دست به دامن بچه هاي زندان ديگر شدند. مسعود رجوي و بيژن جزني را به عنوان نماينده به بند ما آوردند. آنها توصيه کردند شما به مقصودي که مي خواستيد رسيديد. پليس تعهد داده است وسايل را پس بدهد. درنهايت توافق شد آنها وسايل را پس بدهند و در مقابل آجرها را ببرند. وسايل واقعاً به هم ريخته و داغون شده بود. بعد از آن من را به خاطر مساله يي که دوباره از پرونده ام رو شده بود بردند کميته مشترک. 30 تير برگشتم. پليس آجرها را برده بود. تلويزيون و کتابخانه را نداده بود. اما آن دو نفر را آزاد کرده بود. 29 تير هم که بچه ها سفره انداخته بودند گاردي در را باز کرده بود و داخل بند آمده بود. بعد از آن هم اجازه سرود و نماز جماعت و اجازه تجمع ندادند. بعد از آن زندانيان را منتقل کردند به زندان شماره يک و در بندهاي يک تا شش تقسيم کردند.
-وقتي منتقل شديد جاسازي ها را چه کار کرديد؟
نمي دانم گلاب بخش بايد بگويد. من بعدها متوجه اين جاسازي ها شدم.
-قضيه دادگاه تان را هم تعريف کنيد.
دادگاه چند مرحله داشت؛ اول پرونده خواني بود.
مي آمدند اعلام مي کردند چندين نفر امروز دادگاه دارند. چشم هاي آنها را مي بستند و با ماشين آنها را به دادستاني ارتش، خيابان معلم مي بردند. آنجا اولين مرحله پرونده خواني بود. اول پرونده هايي را که دادستان عليه ات شکايت کرده بود، مي خواندي. بعد بايد وکيل تعيين مي کردي. مي توانستي هم وکيل تعييني بگيري و هم تسخيري. آنها که پول داشتند تعييني مي گرفتند. البته تنها بحث پول نبود. زندانيان سياسي به وکيل تعييني اعتماد نمي کردند چون احکام زنداني از قبل صادر شده بود. بنابراين دفاع وکيل تاثيري نمي توانست در راي دادگاه داشته باشد. بعد از انتخاب وکيل دو جلسه دادگاه داشتي. وقتي مي رفتي دادگاه شکل دادگاه ظاهراً درست بود و ضوابط شکلي رعايت شده بود.
نماينده دادستان، رئيس دادگاه و هر کس ديگري که بايد حاضر باشد حاضر بود. در دادگاه يا خودت دفاع مي کردي يا وکيل. بچه ها چون معمولاً نمي خواستند در زندان بمانند و قرار بر اين شده بود که هر کس مي تواند آزاد شود، معمولاً کسي از پرونده اش دفاع نمي کرد. اما بعضي که سوابق بارزي داشتند دفاع ايدئولوژيک و حقوقي مي کردند. وکيل من تسخيري بود. من توقع داشتم بگويد من کاري نکرده ام. اما او به رئيس دادگاه گفت؛ سازمان مجاهدين مثل سفره يي پهن شده بوده، يعني قبول کرد که من با سازمان همکاري کرده ام. بعد ادامه داد در اين سفره انواع غذاها از چلوکباب تا خورشت قيمه و سبزي خوردن بوده است. متهم من هم آنجا در بين سبزي ها تنها يک تره بوده است. دادگاه هم من را در حد يک تره محاسبه کرد و دادگاه اول 15 سال حکم داد و دادگاه دوم 10 سال حبس.
-بعد از سرکوب چهار تير 1352 وضعيت به چه صورت درآمد؟
از آنجا که شما خواستيد من روزهاي خوش زندان را تعريف کنم، از کارهاي بعد از عوض شدن فضاي زندان تعريف مي کنم. آن زمان حتي اگر سه نفر با هم جمع مي شدند و نماز مي خواندند، با آنها برخورد مي شد.
گارد ويژه در محوطه زندان قصر مستقر شده و آنجا چادر زده بود و در هر فرصتي آنها را وارد زندان مي کردند. ما به خاطر اينکه يأس در زندان حاکم نشود، تلاش مي کرديم محيط را شاد کنيم چون بعضي اوقات از زير هشت صداي شکنجه مي آمد و ايجاد رعب و وحشت مي کردند. ما براي تغيير جو يکسري بازي داشتيم. يکي از اين بازي ها «اش تي تي» نام داشت. دو گروه يارگيري مي کردند و يکي تنها با يک نفس مي آمد و هر چند نفر از طرف مقابل را که مي توانست مي زد. آن وقت گروه مقابل حاکم مي شدند. مراد نانکلي اينقدر قوي بود که شروع مي کرد و يک نفس مي گفت؛ اش تي تي... همه گروه مقابل را با يک نفس از دور بازي خارج مي کرد. مراد نانکلي حتي طناب شکنجه را در زندان پاره کرده بود. هر تيمي که مراد نانکلي را يار مي گرفت، به طور قطع برنده بود. برنامه فوتبال و واليبال هم داشتيم.
واقعاً محيط زندان صميمي و دموکراتيک بود. اصلاً جايي براي اينکه يک نفر بنشيند از بالا و به بقيه دستور بدهد به هيچ وجه داخل زندان نبود. البته بچه هايي که مسوول بودند بايد زندان را جلوي پليس حفظ مي کردند. يکسري بودند که مي خواستند آزاد شوند.
اين هم حق طبيعي آنها بود چون خيلي از آنها کاري نکرده بودند. طبيعي بود که اين دسته از افراد نسبت به جو زندان انتقاد داشته باشند چون فکر مي کردند اين جو حساسيت پليس را زياد مي کند. اما آنهايي که مسوول بودند نمي توانستند زير بار تغيير وضعيت بروند چون آن وقت بچه ها سست مي شدند و پليس مي توانست بند ما را هم مثل بند عادي ها کند؛ بندي که براي ما قابل تحمل نبود. بچه ها مجبور بودند حرکت کنند و به نظرات اين دسته گوش ندهند. به همين خاطر آنها که انتقاد داشتند به بقيه اتهام ديکتاتوري مي زدند.
تا قبل از سال 1354 بحث بايکوت نبود مگر در مورد کساني که بريده بودند، افراد زيادي را لو داده بودند و در زندان هم جاسوسي مي کردند.
جمع نمي توانست با اين افراد همگن باشد. اما بعد از سال 1354 بايکوت افزايش پيدا کرد. روش مسعود رجوي، واقعاً بايکوت منتقدان و مخالفان خودش بود.
زماني دو نفر با هم بحث مي کنند و اگر نتوانستند به نتيجه برسند از هم جدا مي شوند. اما رجوي مي گفت افراد بايد اول حقانيت سازمان را بپذيرند و قبول کنند که اگر نپذيرفته باشند، منحرف هستند.
آنجا همه از امکانات مساوي استفاده مي کردند. من وقتي فيلم بايکوت مخملباف را ديدم خيال کردم اين فيلم را در مورد کشوري ديگر ساخته است در حالي که من با محسن زندگي کردم. او خودش جو زندان را ديده بود.
بين مذهبي ها و چپي ها آنقدر گرايش هاي مختلف بود که اصلاً يک نفر نمي توانست براي همه تصميم بگيرد.
-يعني آن فيلم غيرواقعي بود؟
نه، بايکوت در زندان بود ولي توسط مسعود رجوي و طرفدارانش در سال هاي آخر اعمال مي شد. مخملباف بزرگنمايي کرده بود و طوري نشان مي داد که گويي زندان هميشه با اين فضا بوده است. همان طور که گفتم زندان را بايد به دو بخش تقسيم کرد. سال 1354 اتفاقاتي افتاد که عادي نبود. از سوي طرفداران رجوي بايکوت کردن وجود داشت. اما به طور کلي فضايي که ما داشتيم، فضايي مهربان و دوستانه بود. موضع گيري ها و اين مشکلات براي بعد از سال 1354 بود.
-از آموزش هاي درون زندان بگوييد.
ما آنجا بحث انتقاد و انتقاد از خود داشتيم. افراد به حال خود رها نبودند. هر کس اشتباه مي کرد بايد به او انتقاد مي شد. بعضي وقت ها برنامه هاي عمومي داشتيم مثل تفسير نهج البلاغه و قرآن. تاريخچه مبارزات آموزش داده مي شد. يک برنامه هم اين بود که هر کس پرونده خودش را توضيح مي داد براي اينکه همه با همديگر آشنا شوند. کتاب هاي متعدد آموزشي هم داشتيم. مثل راه طي شده مهندس بازرگان يا بعضي کتاب هاي شهيد مطهري. همه موظف بودند آيات قرآن را حفظ کنند. آيات سوره هاي صف، توبه، محمد و... آموزش سرود هم داشتيم.
-ارتباط مذهبي ها و چپي ها چطور بود؟
برنامه هاي مشترک داشتيم. اعياد نوروز هفت سين مي چيديم. چپي هايي که متعصب بودند به جاي قرآن ما، کتاب هاي جامعه شناسي مي گذاشتند. اما با آنها برخورد دوستانه داشتيم. اگر مي خواستند روي بچه هاي مذهبي تازه وارد تبليغ ايدئولوژيک کنند بقيه خيلي حساس بودند. اما اينکه ما نسبت به آنها خودکم بين باشيم اين طور نبود.
-شما از افراد آنها نيرو نمي گرفتيد که تبليغ کنيد؟
نه، ما کار خودمان را مي کرديم. اگر کسي مي خواست، خودش جذب ما مي شد. اما آنها گاهي روي بچه هاي ما تبليغ مي کردند در حالي که اين خلاف توافق زندانيان بود.
-وقتي فضاي زندان عوض شد چه مي کرديد؟
آنجا اوضاع خيلي وحشتناک و خشن شد. اما قبل از رسيدن به اين بحث مي خواهم داستان ديگري را هم از بند چهار بگويم. در بند چهار ما چند نفر بوديم که از محله خيابان شهباز بوديم. هر وقت زندان شلوغ مي شد، پليس اول سراغ ما را مي گرفت. اين بود تا اينکه گروه ابوذر نهاوند را دستگير کردند. همه اعضاي اين گروه دانش آموز بودند. آنها دست به عملياتي زده بودند براي خلع سلاح يک پاسبان. او را با چاقو زده و فکر کرده بودند او مرده است. اما پاسبان زنده بوده و سوت مي کشد و گشتي ها را خبر مي کند و اينها را تعقيب مي کنند و ولي الله سيف را که رهبر آنها بود، با تير مي زنند. سيف 19 سال داشت. آنها را خيلي شکنجه کردند. وقتي آنها را آوردند زندان، من را هم براي تنبيه بردند زنداني به نام قرنطينه. قرنطينه زنداني بود که بچه هاي تازه وارد را مي آوردند آنجا. بچه هايي که تازه مي آمدند قرنطينه چون وارد نبودند خيلي اذيت مي شدند. مثلاً همين بچه هاي گروه ابوذر را همراه زنداني هاي عادي مي بردند صبحگاهي. ما ديديم اينها را مي برند صبحگاهي. تصميم گرفتيم تغيير و تحول ايجاد کنيم. آنها هم قبول کردند. فضاي بند آنقدر انگيزه مند شده بود که وقتي ولي الله سيف دو تا اعدام گرفت با خوشحالي اين موضوع را به من گفت. در هر صورت ما 12 نفر شديم که يک روز هر چه گفتند برويم صبحگاهي، ما به روي خودمان نياورديم. بعد با زور و باتوم خواستند ما را ببرند صبحگاهي. ما خوابيديم روي زمين. آنها شروع کردند جلوي زنداني هاي عادي ما را کتک زدن. اين حالت، نوعي توهين به خودشان و برنامه صبحگاهي شد و بعد از آن صبحگاهي را تعطيل کردند. بعد از اين قضايا زنداني هاي عادي سر سفره غذا شروع کردند به اعتراض به همين دليل ديگر براي اذيت ما را به بند عادي ها نبردند.
-گويا شما شيرين کاري ها و شوخي هاي ديگري هم انجام مي داديد.
بند چهار که بوديم دو تا دکتر از بچه هاي زندان داشتيم. بعضي بچه ها مدت ها تحت درمان بودند چون شکنجه هاي وحشتناکي ديده بودند. آنها هم که تازه از کميته مي آمدند هنوز در فضاي رعب انگيز آنجا بودند. موقع ورود معمولاً به دکتر نياز داشتند.
من براي اينکه اينها روحيه بگيرند، به آنها مي گفتم دکتر هستم. يکسري اصطلاحات پزشکي هم ياد گرفته بودم. هرکس تازه مي آمد بچه ها به او مي گفتند دکتر پاينده معاينه اش کند. همان طور که گفتم يک سفره مريض ها داشتيم. يک مدت من مسوول بودم که تعيين کنم چه کساني بايد سر اين سفره باشند. من بچه ها را خيلي جدي معاينه مي کردم. مثلاً فيض الله يکي از بچه هاي شوخ طبع بود و قدرت بدني بالايي هم داشت. به او گفتند آقاي دکتر پاينده بايد معاينه ات کند. او به من گفت کوليت و ديسک کمر دارد و کتک هم زياد خورده بود. من گفتم معاينه ات مي کنم اما بايد سر فرصت باشد. او را بردم داخل سلول. گفتم پيراهنت را دربيار. بعد گفتم به پشت بخوابد. بچه ها هم ماجراي معاينه کردن من را مي دانستند و جمع شده بودند پشت در و مي خنديدند. من به فيض الله گفتم من دنده هايت را معاينه مي کنم، به هر کدام که دست مي زنم تو داد بکش. او متوجه نبود. من هم دست و پايش را مي گرفتم و مي پيچاندم و او داد مي زد. سرانجام يک نفر از بچه ها که من چند بار نگذاشته بودم سر سفره مريض ها برود و از دست من ناراحت بود، وقتي فهميده بود من دارم فيض الله را معاينه مي کنم، سرش را آورد داخل سلول و گفت؛ «فيض الله اين متقلب است، دروغگو است.»
فيض الله هم که کشتي گير بود، تازه فهميد قضيه چيست و دنبال من مي دويد که تلافي کند. بعد گفت؛ من ديدم قيافه تو به آهنگرها مي خورد اما حرف ديگران را گوش کردم.
خلاصه نصف زندان بيمارهاي من شده بودند. يکدفعه هم سرهنگ محرري رئيس کل زندان ها آمد براي سر زدن به زندان ها. از ما خواستند چيزي نگوييم و کاري نکنيم. او که آمد هر کس هر جا بود از جايش تکان نخورد. يک روحاني به اسم علوي طالقاني از فاميل هاي آقاي طالقاني بود. محرري که آمد او داشت کتاب مي خواند. محرري رفت بالاي سرش ايستاد. زماني از پشت به علوي زد که يعني بلند شو، علوي سرش را بالا آورد و با لحن تندي گفت؛ چيه؟ براي چي بلند شوم؟ زماني که ديد اوضاع بدتر شد، بي خيال او شد. بعد که محرري رفت، زماني آمد توي بند و بچه ها را جمع کرد و گفت؛ «شما فکر مي کنيد شخصيت اين است که جلوي يک سرهنگ بلند نشويد؟ نه، شخصيت اين است که وقتي با يک خانم مي رقصيد پايش را لگد نکنيد يا بتوانيد اسب سواري کنيد.» کلي در مورد شخصيت صحبت کرد و ما اينقدر به صحبت هايش خنديديم که کم آورد و رفت.
مدتي هم از نماز جماعت خواندن جلوگيري مي کردند. يک زيلويي بود که همه روي آن نماز مي خواندند. هر کس تنها خودش مي خواند. يکي از مسوولان زندان آمد و گفت؛ مگر نگفته ايم نماز جمعي ممنوع است. ما گفتيم؛ ما که نماز جماعت نمي خوانيم. گفت؛ اگر جمعي نيست چرا همه رو به يک طرف نماز مي خوانيد؟ بعضي رو به يک طرف ديگر نماز بخوانيد. يعني تا اين حد سواد داشتند.
قضيه شهادت داود محبوب مجاز را هم بگويم. او جوان بسيار خوش قد و بالايي بود. در کميته او را خيلي زده بودند طوري که اختلال حواس پيدا کرده بود. وقتي مي خواست نماز بخواند به چهار طرف نماز مي خواند. در نهايت هم به رغم فشارهاي زيادي که رويش بود. مي توانست زنده بماند. ما او را برديم زير هشت، اينقدر معطل کردند تا به رحمت خدا رفت.