شنبه، 3 اسفند 1387 - شماره 1896
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: انديشه سياسي
دکتر مهدي مطهرنيا در کالبدشکافي جمهوريت
ترجمان اصلاح دموکراسي


سروش ملت پرست


دکتر مهدي مطهرنيا متولد 1344 کاشان، دکتراي علوم سياسي و دانشجوي دکتراي حقوق بين الملل، مشاور هيات رئيسه دانشگاه عالي دفاع ملي و صاحب تاليفاتي چون قدرت، انسان، حکومت، تبيين نوين بر مفهوم قدرت در سياست و روابط بين الملل، درآمدي بر تحليل پديده هاي سياسي، هويت، خشونت و توسعه پايدار و ديپلماسي عمومي امريکا در برابر ايران. در گفت وگويي که با وي انجام شد سير دانش واژه هاي دموکراسي، جمهوريت، بازتاب شان در ايران به انضمام چرايي و چگونگي ادغام مفاهيم مردمسالاري و دين و شقوقي از ناسيوناليسم که در جامعه ايران با آن مواجهيم مورد توجه قرار گرفت که از نظرتان مي گذرد.

---

-در آغاز اشاره يي داشته باشيد به روند تعاريف جمهوريت با تاکيد بر واقع گرايانه ترين آنها، در ضمن به تحليل سير جمهوريت در ايران بپردازيد و اينکه دانش واژه جمهوريت در انتقال به ايران دچار چه قبض و بسط هايي شد؟

واژه جمهوريت به آتن بازمي گردد. در جمهوري آتن نوعي دموکراسي حاکم شد. دموس- مردم بر آن بودند که اداره امور کشور را مستقيم و به نوبت به جريان بيندازند. دموکراسي آتن در فراگرد تاريخي خود به يکي از دموکرات منش ترين انسان هايي که تاريخ را بايد به شهادتش رساند، برخورد. سقراط حکيم اسطوره قانونگرايي و قانون پژواک خواست مردم جهت سلامت اداره امور جامعه بود و يکي از بزرگ ترين تراژدي هاي تاريخ شهادت اسطوره دموکراسي مبتني بر قانون به دست دموکراسي آتن بود. انعکاس شهادت سقراط روي انديشه هاي شاگردانش افلاطون و به تبع او ارسطو موجب شد دموکراسي لکه ننگي را به خود بپذيرد. از اين جهت در تقسيم بندي حکومت ها از نظر ارسطويي دموکراسي حکومت بد جمعي معرفي شد. در چنين چارچوبي جمهوري در برابر دموکراسي مطرح شد. جمهوريخواهان بر آن بودند که مردم حاکم باشند اما حکومت مردم در نظام جمهوري به استبداد اکثريت تبديل نشود. همان طور که ديکتاتوري اقليت ناميمون است استبداد اکثريت نيز نامبارک است و جمهوري در دستگاه فکري انديشمنداني که به قداست دموکراسي معتقد بودند، بر آن نبود که استبداد اکثريت را بر اقليت حاکم کند.

لذا بايد بگوييم جمهوري در اين منظر ترجمان اصلاح دموکراسي در چارچوب قانون به نفع جمهور مردم تلقي مي شود که در آن هم اقليت و هم اکثريت در چارچوب قانون پذيرفته شده عمل مي کنند.

معتقدم بايد جمهوري را دموکراسي همگاني بدانيم بدين معنا که زماني مي توانيم بگوييم جمهور مردم حاکمند که اراده مردم در چارچوب قانون و در راستاي ايجاد نظم و عدالت مستقر شود تا نه اکثريت به اقليت ديکتاتوري خود را حاکم کند و نه اقليتي بتواند اکثريت را به زير يوغ خود کشد. اينجاست که جمهور مردم حاکم اند و حاکميت آنها از طريق قانون پذيري و در نظر گرفتن منافع جمعي و غيرعمومي با ملاک قانون فعليت پيدا مي کند.

اين رئاليست ترين تعريف از واژه جمهوري است. در جمهوري راي حق مردم است ولي زماني راي مردم بحق است و زماني بحق نيست. غاستي ما ايراني است ولي هستي ما ديني است. «است» ناظر بر موجوديت است و «هست» ناظر بر جوهره و ماهيت است. اين است که در ايران همواره ايرانيت با ديانت عجين بوده و ديانت همواره رنگي از ايرانيت با خود همراه داشته است. من ايراني استم ولي حق پرست هستم.ف انسان دموکرات و جمهوريخواه انساني است که راي مردم را ميزان مي داند اما در گستره و عمق تعقل خود هر رايي را نمي پذيرد بلکه در بستر عقلانيت خود سعي مي کند در چارچوب قانون و بهره مندي از کلام حق مردم را به حقيقت سوق دهد.

مفاهيم و دانش واژه هاي متفاوت در مقام يک Context بافت موضوعي زماني که در بافت موقعيتي تعريف شده يي و به عبارتي در Context of Situation قرار مي گيرند بي ترديد از آن بافت موقعيتي تاثير مي پذيرند. واژگان مهاجر نيز در هر جامعه يي که وارد مي شوند هم در آن جامعه تاثير مي گذارند و هم از مختصات آن جامعه تاثير مي پذيرند.

اولين گام حضور مردم به عنوان ملت در فرآيند سياسي مملکت ما در نهضت مشروطه شکل مي گيرد. طبايع الاستبداد کواکبي ترجمه مي شود و بر اساس آموزه اين پرچمدار ناسيوناليسم عربي بازگشت به اسلام و مفهوم

لااله الا الله پژواکي از رودررويي با استبداد را به همراه دارد. به موازات طبايع الاستبداد ديدگاه هاي امثال ملکم خان، عبدالرحيم نجارزاده و تقي زاده نيز وارد ايران شد. اين دو جريان فکري در يک جا با هم تلاقي يافت و آن مبارزه با استبداد بود. تنبيه الامه ناييني در چنين مرکزي نمود پيدا مي کند.

همان گونه که امثال هاتمان، دوفرانسيس و ديگر مونار کومارک ها (ضدپادشاهان) در فرانسه و انگليس در برابر کساني اند که مي گفتند پادشاهان حق الهي حکومت دارند و بر اين نکته تاکيد داشتند که آنقدر احمق نيستند که تمام قدرت خود را به يک فرد تفويض کنند، در ايران نيز تلاش شد فره ايزدي با قوانين زميني تضمين شود و زمينه هاي استبداد فردي در چارچوب قانون مشروط شود. از اين جهت مشروطه سلطنتي شکل گرفت همان گونه که لاک در قرارداد اجتماعي پادشاه را محدود به ضوابط مندرج در قرارداد کرد.

جالب است زماني که هابز قدرت مطلقه پادشاه را مورد تاکيد قرار داد اين تاکيد را به شيوه يي سنتي بيان نکرد و از سوي طرفداران حق الهي حکومت پادشاه به عنوان يک سلطنت طلب و طرفدار نظام پادشاهي اصيل مورد قبول واقع شد و همان دوستداران پادشاه او را طرد کردند. در مسير تاريخ ايران بعد از نهضت مشروطه، شاهد تحرکات رضاخان هستيم. در اينجاست که جمهوري در حوزه عقلانيت ابزاري مطرح شد. فرياد جمهوريت رضاخاني محللي بود که نظام پادشاهي را از بن بست خارج کرد و به جاي جمهوريت، نظام پادشاهي رضاخاني بر ايران حاکم شد. با توجه به تغيير و تحولات جهان، پهلوي دوم تلاش کرد با مدرنيزه کردن ايران به روش غربي و افزايش سطح رفاه عمومي خواست ذاتي ملت ايران را خاموش نگه دارد اما در انقلاب اسلامي ملت ايران اين خواست خاموش از حلقوم ايرانيان بيرون آمد؛ ايرانياني که از هويت ديني برخوردار بودند، ايرانياني که بنيانگذار امپراتوري شان کوروش بود، هم او که ذوالقرنينش خواندند، هم او که اولين اعلاميه حقوق بشر را نوشت، هم او که تساهل و تسامح مذهبي را فرياد زد. اگر قانون نانت در اروپا بر مداراي مذهبي در عصر رنسانس تاکيد داشت سال ها پيش از آن کوروش بنيانگذار پيمان مداراي مذهبي بود و به آن جامه عمل پوشاند. ملت ايران بر مبناي چنين پيشينه يي از هويت ديني برخوردار بود و در چارچوب حق پرستي خود خواهان آن شد که احکام شريعت اسلامي جهت تضمين نظم و استواري عدالت بر جامعه ملي او حاکم شود لذا مي بينيم دانش واژه جمهوريت در اين سير خلاصه تاريخي در بافت موقعيتي برتافته از هويت ديني ايرانيان در کنار اسلام نشست و اسلام آييني است که حق پرستي ايرانيان بر آن تعظيم کرده است لذا از اين رو جمهور مردم اند که خواهان اداره امور جامعه براساس احکامي هستند که از آن توقع ايجاد نظم و عدالت دارند. در اين چارچوب بايد اين نکته را فراموش نکنيم که حاکم شدن اين احکام همواره در گرو خواست و اراده مردم است لذا اين جمهوريت است که اسلاميت را استقرار مي بخشد.

-نقطه عطف تعاريف مربوط به مردمسالاري ديني از نظر شما چيست و چه شرايطي در ترکيب دو مقوله دين و دموکراسي تاثيرگذار شد؟

خصوصيت فرهنگي ايرانيان تساهل و تسامح در برخورد با فرهنگ هاي ديگر است. ايرانيان همواره در طول تاريخ در برابر فرهنگ هاي ديگر بسيار مدبرانه و با فراست برخورد کرده اند. نکات مثبت را پذيرفته اند و نکات منفي را از فيلتر فهم خود خارج کرده اند. در اين چارچوب ايراني توانسته است همواره مکاتب و انديشه هاي مختلف را بپذيرد و سپس در دايره فهم خود مورد تجزيه و تحليل قرار دهد. ايراني همواره به تبارشناسي مفاهيم و مکاتب پرداخته است، به اين معني که تلاش کرده از پيامدهاي مثبت آنها بهره برده و انعکاسات منفي آن را دفع کند لذا ايراني با فهم مزيت هاي دموکراسي تلاش دارد در چارچوب فراگرد تاريخي خود در عصر حاضر از يک سو مردمسالاري را حاکم کرده و از سوي ديگر با پيوند زدن آن با اصول، ارزش ها و ايستارهاي فرهنگي خود آن را بومي کند. اينجاست که مردمسالاري ديني شکل مي گيرد.

مردمسالاري ديني تلاشي است در راستاي پذيرش دموکراسي و به همان اندازه کوششي است در جهت حفظ هويت ديني ايرانيان. اما بايد در نقطه عطف تعاريف مربوط به مردمسالاري ديني و نگرش تبارشناسانه و ديرينه شناسانه آن به اين نکته اشاره کنيم که اگر بر دين و هويت ديني تاکيد داشته باشيم ايرانيان همواره به اين شکل از حکومت گرايش عميق از خود نشان داده اند.

مفهوم فره ايزدي و کتيبه هاي به جا مانده از زمان کوروش و داريوش همه نمايانگر آن است که اگرچه پادشاهان نشانه يي از قدرت الهي را با خود حمل مي کردند و بر اريکه قدرت تکيه مي زدند و عصاي زور و اجبار را در دست داشته اند ولي در دست ديگرشان نيلوفر آبي بوده است. به بيان ديگر کرسي قدرت آنها در زمين منزل داشته است. عصاي دست آنها نمادي از اراده معطوف به ايجاد نظم بوده است اما آنچه به مردم تقديم مي کرده اند نيلوفر آبي است.

تمام اين نمادها در بستر خدمت پادشاه به مردم در فراگرد تقديم نيلوفر آبي شکل مي گيرد. پادشاه بايد بر قلب ها حکومت مي کرد، نه بر نفوس لذا جمهوريت داراي اين هويت است که اصل تبعيت مبتني بر رضايت شکل گيرد. هر نظمي در گرو وجود ناظم است. نظم و ناظم ايجادکننده سلسله مراتب است بنابراين زندگي جمعي از سه «ف» شکل مي گيرد؛ فرادست، فرودست و فرمان.

فرمان زماني از فره ايزدي نشان دارد که در خدمت خير عامه باشد و خير عامه را بايد در پذيرش عمومي دنبال کرد. اينجا است که جمهوريت شکل مي گيرد.

در تاريخ نظام جمهوري در برابر نظام پادشاهي مطرح شد. در آتن باستان جمهوريت شکل اساسي حاکميت اراده مردم بر سرنوشت خود بود در برابر حاکميت اراده فردي بر سرنوشت همگاني ولي هيچ گاه جمهوريت ناقض سلسله مراتب نظم و ناظم و نظام نيست. در جمهوريت هم فرادست، فرودست و فرمان وجود دارد.

هويت جمهوريت در شکل آرايشي نيست بلکه در آرايه محتوايي آن است، اما چون در فرآيند تاريخي امکان فساد فردي و تسري آن در به فساد کشيدن خير عمومي وجود دارد جمهوريت به ساز و کارهايي انديشيد که بتواند شاکله يي متناسب با محتوا ايجاد کند. از همين جا بود که رودررويي جمهوريت با پادشاهي آغاز شد. به همين دليل است که ارسطو جمهوري را حکومت جمعي خوب مي داند و پادشاهي مشروطه را حکومت فردي خوب. جمهوريت را در برابر دموکراسي قرار مي دهد و پادشاهي مشروطه را در برابر پادشاهي مطلقه. در دموکراسي مدنظر ارسطو شاکله جمهوري وجود دارد اما از محتواي جمهوري خبري نيست.

اگرچه جمهوري بيشتر در افکار عمومي انعکاسي از آرايش شکلي خود را به نمايش مي گذارد اما از نظر فلسفي آنچه اهميت بيشتري دارد محتواي جمهوريت است. برخلاف برداشت عمومي ماکياولي طرفدار نظام پادشاهي نبود. او در «شهريار» خود بر پادشاهي تاکيد دارد ولي در «گفتارها»ي خود نظام جمهوري را تجويز مي کند.

اما جمهوري ماکياولي تنها در آرايه شکلي مدنظر او است. جمهوري ماکياولي مردمسالارانه نيست، مردمگرايانه است. به اين معني که مردم تا زماني واجد ارزشند که تضمين کننده پايداري شهريار باشند. با توجه به اين برداشت ها در ايران نيز در طول تاريخ شاهد اعوجاج هاي بسياري در منظر محتواي دانش واژه جمهوريت هستيم. مي توان فرازهايي از تاريخ ايران را يافت که پادشاهان حاکم بودند اما اين پادشاهان خير عمومي را در نظر گرفتند.

نقطه عطف را از منظر محتواي جمهوريت بايد در نگرش اهورايي ايرانيان به مفهوم سياست دنبال کنيم؛ نگرشي که در آيين زرتشت انعکاسي ويژه دارد. مفهومي مثل فره ايزدي و نبرد اهورا و اهرمن که در آن انسان مکلف است در نبرد پاکي با پليدي و اهورا با اهرمن از پاکي و اهورا حمايت کند، انعکاس همين معنا است که مردم بايد فعالانه براي استقرار عدالت حضور داشته باشد. جمهوريت يعني حضور اراده آگاهانه مردم براي استقرار آزادي و عدالت. هرگاه هويت اصيل ايراني جوش و خروش خود را بازيافته اين معنا را دنبال کرده است.

-عامه مردم جهت تحقق جمهوريت و دموکراسي و نيل به آرمان هاي آن بايد چه رويدادي را در پيش گيرند؟

عامه مردم اگر به معناي توده هاي فاقد آگاهي و خرد جمعي براي دستيابي به اهداف سياسي مد نظر باشد، در چارچوب اين پرسش ها اولين گام اساسي شان در راستاي دستيابي به جمهوريت و دموکراسي و نهادينه ساختن آن، تلاش در ادراک جمهوريت و دموکراسي در معناي اصيل شان است.

تا مي گوييم دموکراسي برداشت افلاطوني از حکومت دموس در ذهن مردم شکل مي گيرد و اين گونه برداشت مي شود که در دموکراسي افراد فاقد شايستگي با تکيه بر حيله و نيرنگ بر جامعه حاکم مي شوند در حالي که اين معناي اصيل دموکراسي و جمهوريت نيست. اصيل ترين وجه حرکت مردم فهم معناي اصيل جمهوريت است، اينجاست که نقش نخبگان، روشنفکران و سرآمدان شکل مي گيرد که بايد در بازگشايي مفهوم اصيل جمهوريت و فرهنگسازي معطوف به ساخت انسان دموکرات کوشش کنند.

تلاش نخبگان، روشنفکران و سرآمدان در اين راستا بايد از سوي توده هاي مردم حمايت شود و صيقلي ترين وجه حمايت، تلاش در فهم و ادراک معناي جمهوريت و عمل به شاخصه هاي آن است.

- به نظر مي رسد در جامعه ايران با دو گونه ناسيوناليسم

افراطي - تفريطي مواجهيم؛ 1- ناسيوناليسم حماسي؛ عجين با مضامين و ادبيات خشن (تعصب و غيرت)، سلحشوري، حفظ استقلال و باج ندادن به بيگانگان 2- ناسيوناليسم رمانتيک؛ با مضامين احساسي، شاعرانه، نوستالژيک، وطن، آب و خاک اجدادي و... در اينجا اين سوال پيش مي آيد که چرا يک ناسيوناليسم متعادل مبتني بر تکثر گرايي، دوري از مصرف گرايي مفرط، عدم خودباختگي در تقابل با مصنوعات خارجي و نمادهاي زندگي غربي و بهينه سازي و تلاش همه جانبه پيشه نمي کنيم؟

ناسيوناليسم در ايران بيشتر از آنکه يک جنبه بومي داشته باشد يک واژه مهاجر است. ناسيوناليسم فاقد فلسفه يي ويژه است لذا در بند افراط و تفريط آمده است. بيش از آنکه بر عقل تکيه کند بر آواز و احساس متکي است، اين است که يک بار به معبد حماسه مي رود و يک بار در خيمه احساس به زانو مي نشيند.

لذا ناسيوناليسم از منظر رفتارشناسي سياسي در ايران بيش از آنکه بومي باشد پژواکي از يک رفتار گرته برداري شده است. ناسيوناليسم بايد هويت خود را بشناسد و غالب ناسيوناليست هاي ما تنها لايه هاي بيروني هويت خود را کاويده اند، در سطح مانده اند و در عمق جريان پيدا نکرده اند.

هويت ايراني را بايد با محتواي ايراني آن تعريف و نمادهاي حماسي و گرايش هاي روحي و رواني آن را در محور تعمق عقلايي تفسير کرد.

ايراني يعني انساني که از غلظت حقيقت جويي و عدالت طلبي برخوردار است، حرکت حماسي او در خدمت حقيقت و عدالت است و احساس و روان او در قالب عرفان عملي در دفاع از مظلوم در برابر ظالم اشک شوق مي ريزد لذا ايراني مرکزي ترين لايه هويتي اش يا بهتر است بگوييم نقطه تشابه هويتي اش حقيقت جويي و عدالت طلبي است و خط تداوم آن ديني است. اين است که ايراني حق پرست است نه دين پرست، نمادباور است نه نمادپرست، عارف است نه مخمور لذا اولويت ايراني بودن است ولي اولويت برتافته از همين هويت ايراني حق پرستي است و به تبع همين حق پرستي است که دين باور است و باورهاي ديني به حق را در گستره و عمق عقلانيت خود پذيرفته و به دفاع از آن پرداخته است.

- از تکيه کلام خودتان استفاده مي کنم؛ «معاصرت بخشي». در جامعه امروزي منطقي ترين روش جهت دخالت و تسري بخشيدن مضامين و باورهاي ديني در زندگي اجتماعي - سياسي و ساير بخش ها چيست؟

دين مکتب الهي است که به دنبال ايجاد اطاعت انسان خردمند پاک سرشتي است که در زمين زندگي مي کند و به واسطه بعد زميني موجوديت اش و فضاي زميني حيات روحاني اش در کالبد مادي به فساد گرايش دارد. دين مي خواهد بعد روحاني اش را بر بعد مادي او هدايتگر قرار دهد لذا دين براي هويت بعد مادي بشر به مسير سلامت روحاني و به تبع آن کمال معنوي نيازمند فهم جهان ماده، محسوسات و تغيير و تحولات آن است.

لذا اصالت بايد با معاصرت همراه باشد وگرنه دين باوران نمي توانند در فراز و نشيب هاي تاريخي سلامت اصالت خويش را تضمين کنند، اين است که همواره روي بحث اصالت و معاصرت تکيه دارم.
چرايي 11 سپتامبر
کسوف عقل


رضا غفوري

بعد از 11 سپتامبر متعاقب فرو ريختن برج هاي دوقلوي نيويورک بسيار کسان در مورد اين مقوله گفته اند و نوشته اند. واقعاً چرا و چگونه اين حوادث رخ داد. آنچه بزرگان جهان را بيشتر به خود مشغول داشته است، زمينه چرايي ماجرا است. براي تحليل اين موضوع تشريح موارد ذيل ضروري به نظر مي آيد.

1- جغرافياي خيزش جنبش راديکالي اسلامي؛ جغرافياي خشک منطقه خاورميانه در طول تاريخ زمينه ساز بسياري از مصائب از جمله قحطي هاي مکرر بوده است. شرايط سخت و نامساعد طبيعي از فاکتورهاي اصلي عقب ماندگي اقتصادي منطقه بوده است. دغدغه آب و نان و چگونگي گذران فردا، فرصت انديشه هاي اعتلايي را از مردمان اين خطه سلب کرده است. دوران تکاملي تاريخ در اين منطقه با دوران مشابه سپري شده در اروپاي غربي متفاوت بوده است. از جمله اين موارد دوران فئوداليته است که در اين منطقه اساساً با پروسه اروپايي آن متفاوت است. در اروپا اين روند قانونمندتر بوده است يعني بدون نظر قاطبه فئودال ها حاکمان نمي توانسته اند هر آنچه را که اراده مي کنند انجام دهند، در صورتي که حاکمان در مشرق زمين مطلق العنان بوده و جان و مال هيچ کس از ناحيه آنان در امان نبوده است. آنان حتي به فرزندان خود نيز رحم نمي کرده اند که نمونه هاي بسياري از جباريت آنان در تاريخ موجود است.

2- بي نيازي حاکميت ها از پاسخگويي؛ از آنجايي که منابع آب در اين منطقه بسيار محدود بوده است حکمرانان با زور سر نيزه اين کالاي حياتي را از چنگ مردم خارج مي کردند و به دست نمايندگان خود مي سپردند. مردم نيز براي گذران زندگي خود چاره يي جز اطاعت نمي يافتند، اگر موارد نادري هم مقاومت مي کردند نابود مي شدند چون جايي را براي فرار پيدا نمي کردند. در خاورميانه امروز با وجود درآمدهاي سرشار ناشي از فروش نفت حاکمان اين کشورها نيازي به پاسخگويي به ملت هايشان احساس نمي کنند و افرادي چون معمر قذافي، بشار اسد، حسني مبارک، علي عبدالله صالح و زين العابدين بن علي با وجود آنکه رئيس جمهورند ولي در کشورهاي خود پادشاهي مي کنند، پادشاهان نيز که جاي خود دارند.

3- ظهور ديررس دوران مدرن؛ با توجه به شرايط سخت جغرافيايي و شيوه هاي توليدي عقب مانده و کندي روند توسعه انساني، روند کلي توسعه صدها سال متوقف بوده است، در حالي که اروپا با رشد موزون اقتصادي دوران فئوداليته را پشت سر مي گذارد و با گام هاي سنجيده قدم به دوران بورژوازي صنعتي مي گذارد. از آنجايي که منابع داخلي کشور اروپايي جهت ادامه رشد صنعتي و تکنولوژيکي کفايت نمي کرد، دول اروپايي به سرکردگي دولت هاي استعماري دست اندازي به ساير سرزمين ها را آغاز کردند. در اينجا بود که اولين برخورد بين ملل پيشرفته صنعتي و ملل عقب افتاده به منصه ظهور رسيد.

4- پيشروي ملل پيشرفته صنعتي در سرزمين هاي جديد و ناشناخته؛ کمبود منابع اوليه براي رشد روز افزون دنياي صنعتي باعث شد اروپايي ها در سال 1492 قدم به قاره امريکا گذارند و دنياي جديد را به تصرف خود درآورند که در اين راستا ملل اروپايي از هيچ جنايتي فروگذار نکردند. در ادامه اين جريان کشورهاي جديدالتاسيس در امريکاي شمالي و مرکزي و جنوبي يکي پس از ديگري از دامان کشورهاي مادر مانند بريتانياي کبير و اسپانيا و پرتغال جدا شدند. در اين رهگذر کشور ايالات متحده امريکا سر برآورد و بعد از طي پروسه تکاملي خود بعد از جنگ جهاني دوم سرکردگي کشورهاي صنعتي را بر عهده گرفت. با توجه به اينکه باز هم منابع داخلي آنها، تکافوي رشد صنعتي آنان را نمي کرد و سرزمين جديدي براي تصرف وجود نداشت، دست اندازي به کشورهاي عقب افتاده را در سرلوحه برنامه هاي خود قرار داد.

5- مانعي به نام اتحاد جماهير سوسياليستي؛ برخلاف نظريات کارل مارکس مبني بر اينکه کشورها بعد از گذراندن دوران سرمايه داري وارد دوران سوسياليسم مي شوند، در اکتبر سال 1917 در کشور روسيه انقلاب سوسياليستي صورت مي گيرد. در حقيقت طفلي نارس متولد مي شود که اين کودک نارس به هر ترتيبي شده جنگ جهاني دوم را پشت سر مي گذارد و به عنوان قدرتي بزرگ در جهان قد علم مي کند و در منازعات بين المللي در مقابل غرب سرمايه داري واکنش نشان مي دهد، کشورهاي اروپاي شرقي را در پيمان نظامي ورشو در مقابل پيمان نظامي ناتو با خود همراه مي کند، کشورهاي مجاور را در آسيا و اروپا در مجموعه کشورهاي اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي گرد خود مي آورد، در ماجراي جنگ ويتنام در کنار کشور چين، ايالات متحده را به زانو درمي آورد، در اينجا و آنجاي جهان دولت هايي نظير رژيم هاي نور محمد در افغانستان، منگيستوي هايله ماريام در اتيوپي و محمد زياد باره در سومالي را به وسيله کودتاي نظامي بر سر کار مي آورد، در جريان استقلال کشورهايي نظير آنگولا و موزامبيک جانب استقلال طلبان را مي گيرد و در پيگيري تئوري غير علمي و بي پايه راه رشد غيرسرمايه داري، در کنار رژيم هاي خودکامه ليبي و عراق و سوريه قرار مي گيرد. سرانجام اين کشور بزرگ با توجه به ساختار غير دموکراتيک و مشکلات اقتصادي تلنبار شده 70 ساله بعد از مسابقه تسليحاتي نفسگير با ايالات امريکا (توضيح بيشتر در اين مورد در مقال نمي گنجد) در سال 1991 به طور کامل فرو مي ريزد.

6- مقابله دنياي قديم با دنياي جديد؛ دولت هاي استعماري به علت نياز به مواد اوليه به کمک نيروي دريايي خود روانه مناطق مختلف از جمله خاورميانه شدند، البته بسياري از سران کشورهاي عقب مانده از قافله تمدن، براي بقاي خود چاره يي جز سازش با سلطه گران نيافتند اما بقاياي دوران فئوداليته که منافع خود را در مقابل نظام هاي شبه مدرن در خاورميانه به طور کامل در خطر مي ديدند، دست به مقابله پنهان و آشکار با اين پديده نوظهور زدند و از آنجايي که خود توان مبارزه با نظام را نداشتند دست به تحريک توده ها زدند. توده ها نيز به علت ضعف ساختاري در شيوه هاي توليد، به آساني آلت دست آنان شدند و در جنگ و گريز متحمل بيشترين خسارات جاني و مالي شدند. به موازات اين جريان گروهي از قشر تحصيلکرده با تشکل در احزاب و سازمان هاي اکثراً مارکسيستي دست به مبارزات سياسي و مسلحانه عليه نظام هاي حاکم زدند. اين تشکل ها هرگز نتوانستند با توده ها ارتباط قابل قبولي برقرار کنند زيرا اين سازمان ها دچار يک نوع خوشبيني روشنفکرانه بودند و از مقوله تدريجي بودن توسعه سياسي، فرهنگي و اقتصادي تقريباً بي خبر بودند، نتيجه آن شد که تشکل هاي روشنفکرانه نتوانستند در مبارزات عليه نظام حاکم، توده ها را در کنار خود داشته باشند و در جريان مبارزات بيشترين خسارات جاني را خود اعضاي گروه ها پرداختند و با توجه به محدود بودن توان و پشتوانه نيروهاي انساني به تدريج از صحنه سياسي محو شدند.

7- بهانه وجود حکومت هاي مارکسيستي در کشورهاي اسلامي؛ بعضي از فرصت ها به ندرت در تاريخ اتفاق مي افتد. يکي از اين فرصت ها کودتاي مارکسيستي به رهبري نور محمد ترکي با کمک شوروي در افغانستان بود که از همان ابتدا با واکنش شديد غرب به سرکردگي ايالات متحده امريکا روبه رو شد. دولت هاي غربي با کمک بقاياي دوران فئوداليته سوار بر موج احساسات توده هاي فقير، مشکلات بسيار زيادي را براي اتحاد شوروي در افغانستان آفريدند، کمک هاي مالي و تسليحاتي سخاوتمندانه روانه اين کشور قبيله يي کردند و در پايان بساط آخرين دولت اين کشور به رهبري دکتر نجيب الله را برچيدند. دومين مورد بر سر کار آمدن حکومت مارکسيستي در يمن جنوبي بود که در جريان اتحاد دو يمن از صفحه روزگار محو شد.

8- بالاخره گلاسنوست درماني توام با پروستروئيکا درماني هم نتوانست شوروي را درمان کند و مجبور شدند با عمل جراحي حدود پنج ميليون کيلومتر مربع شامل 14 جمهوري نامتجانس را از پيکره آن جدا کنند تا روسيه بتواند سبکبال تر و بدون وبال به حيات خود ادامه دهد و رشد و توسعه خود را با توجه به واقعيات و فاکتورهاي داخلي و خارجي از سر گيرد و بپذيرد که قدرت از لوله توپ و تفنگ بيرون نمي آيد. به موازات تحولات اتحاد شوروي کشور چين نيز با توجه به روند توسعه سريع اقتصادي از زمان دنگ شيائوپنگ ديگر حاضر نبود به علت هواداري از جنبش هاي راديکال منافع ملي خود را قرباني کند، در نتيجه جنبش هاي راديکالي نيز از پشتيباني اين کشورها نااميد شدند.

11- بالاخره غرب به مراد دل خود مي رسد، شوروي نيروهاي خود را از افغانستان خارج مي کند و مجاهدين مورد حمايت کشورهاي غربي کابل را به تصرف در مي آورند و خوش باورانه خيال مي کنند ماجرا تمام شد و تاريخ با ليبرال دموکراسي به پايان رسيد.

12- اما از اينجا به بعد را کشورهاي غربي نتوانسته بودند پيش بيني کنند زيرا ديگر حکومت کمونيستي افغانستان وجود ندارد، اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي فروپاشي شده و ديگر آن موانعي که مجاهدين براي محو آنها مي جنگيدند وجود خارجي ندارند. نظريه پردازاني چون برژينسکي تا اين مرحله را پيش بيني کرده بودند ولي نتوانستند اين موضوع را بفهمند که چرا توده هاي فقير عرب و افغان چنين فداکارانه در خدمت آنان قرار مي گيرند و بي محابا تفنگ بر دوش روانه کوه و بيابان مي شوند و جان خود را از دست مي دهند. آنها قادر به درک اين موضوع نبودند که سلاح و تکنولوژي نظامي امروزي و مدرن را در اختيار کساني قرار مي دهند که سر در پاي انديشه هاي ديروز دارند. آنها تصور ساده يي در سر مي پروراندند. اگر چنين نبود گلبدين حکمتيار و برهان الدين رباني را به عنوان مهمانان عالي قدر در کاخ سفيد در صفحات تلويزيوني به نمايش نمي گذاشتند.

13- غربي ها که روزگاري سيل سلاح هاي مدرن خود را روانه افغانستان کرده بودند از اين موضوع غافل بودند که توده هاي هوادار مجاهدين بعد از پايان ماجرا، قبل از دريافت اجرت شان حاضر به تحويل اين سلاح ها نيستند. توده هاي تهييج شده ديگر حاضر به ترک صحنه نبودند و با توجه به شيوه تفکرشان مي خواستند در قلب تصميم گيري ها حضور داشته باشند. با توجه به اينکه مجاهدين و دولت هاي غربي نتوانستند خواسته هاي توده هاي هوادار را برآورده کنند، آرام آرام جنبش راديکاليزه شد و به خشونت گراييد و در اين راستا امثال اسامه بن لادن، ايمن الظواهري و ملا محمد عمر رهبري آنها را به دست گرفتند.

14- جنبش راديکاليزه شده در مدت کوتاهي توانست بخش اعظم افغانستان از جمله کابل را به تصرف خود درآورد، بعد از مدت کوتاهي برج هاي دوقلو در نيويورک فرو مي ريزد و پنتاگون (ساختمان وزارت دفاع امريکا) مورد حمله تروريستي قرار مي گيرد.

15- ايالات متحده امريکا به بهانه يافتن سلاح هاي کشتار جمعي بعد از کشمکش هاي طولاني با حمله برق آساي نظامي، عراق را تسخير مي کند. امريکايي ها از اين نکته غافل بودند که با شيوه غربي نمي توان بر ملل شرقي حکومت کرد. در اين راستا جنگ سالاران با پروپا گاندا «غوغا سالاري» توده ها را تحريک و آنان را به خيزش و عمليات انتحاري ترغيب کردند. حال و هواي اين جنگ مانند جنگلي است که نقاطي از آن در حال آتش سوزي است، در ضمن فاکتورهاي ايجاد کننده آتش سوزي در ساير نقاط جنگل موجود است و هر لحظه ممکن است شعله هاي آتش اينجا و آنجاي جنگل را به کام خود فرو برد.

نتيجه؛ مردماني با انديشه هاي ديروز به دانش و تکنولوژي امروزي دست يافته اند و نظريه «جنگ تمدن ها» ساموئل هانتينگتون در خاورميانه به صورت عملي جريان دارد و در آينده يي نزديک نيز پايان نخواهد گرفت و به نظر مي آيد با ابزار خشونت نتوان خشونت را متوقف کرد زيرا جنبش هايي را که داراي مقبوليت عام هستند در جنگ هاي شهري نمي توان مغلوب کرد. بهترين شيوه گفت وگو و مدارا است و چنانچه دنيا با خطري جدي روبه رو نشود، به رهبران اين جنبش ها اجازه دهند حکومت جمعيت ژلاتيني خود را بر عهده بگيرند. طولي نخواهد کشيد که در دنياي ارتباطات به سرعت ناتواني خود را به اجرا خواهند گذاشت و همچون رابرت موگابه رسواي خاص و عام خواهند شد و امروز ملت زيمبابوه به رغم تمامي فشارها به پدر معنوي خود پشت کرده است.
عناوين اين صفحه
ترجمان اصلاح دموکراسي
کسوف عقل

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام