سروش ملت پرست
دکتر مهدي مطهرنيا متولد 1344 کاشان، دکتراي علوم سياسي و دانشجوي دکتراي حقوق بين الملل، مشاور هيات رئيسه دانشگاه عالي دفاع ملي و صاحب تاليفاتي چون قدرت، انسان، حکومت، تبيين نوين بر مفهوم قدرت در سياست و روابط بين الملل، درآمدي بر تحليل پديده هاي سياسي، هويت، خشونت و توسعه پايدار و ديپلماسي عمومي امريکا در برابر ايران. در گفت وگويي که با وي انجام شد سير دانش واژه هاي دموکراسي، جمهوريت، بازتاب شان در ايران به انضمام چرايي و چگونگي ادغام مفاهيم مردمسالاري و دين و شقوقي از ناسيوناليسم که در جامعه ايران با آن مواجهيم مورد توجه قرار گرفت که از نظرتان مي گذرد.
---
-در آغاز اشاره يي داشته باشيد به روند تعاريف جمهوريت با تاکيد بر واقع گرايانه ترين آنها، در ضمن به تحليل سير جمهوريت در ايران بپردازيد و اينکه دانش واژه جمهوريت در انتقال به ايران دچار چه قبض و بسط هايي شد؟
واژه جمهوريت به آتن بازمي گردد. در جمهوري آتن نوعي دموکراسي حاکم شد. دموس- مردم بر آن بودند که اداره امور کشور را مستقيم و به نوبت به جريان بيندازند. دموکراسي آتن در فراگرد تاريخي خود به يکي از دموکرات منش ترين انسان هايي که تاريخ را بايد به شهادتش رساند، برخورد. سقراط حکيم اسطوره قانونگرايي و قانون پژواک خواست مردم جهت سلامت اداره امور جامعه بود و يکي از بزرگ ترين تراژدي هاي تاريخ شهادت اسطوره دموکراسي مبتني بر قانون به دست دموکراسي آتن بود. انعکاس شهادت سقراط روي انديشه هاي شاگردانش افلاطون و به تبع او ارسطو موجب شد دموکراسي لکه ننگي را به خود بپذيرد. از اين جهت در تقسيم بندي حکومت ها از نظر ارسطويي دموکراسي حکومت بد جمعي معرفي شد. در چنين چارچوبي جمهوري در برابر دموکراسي مطرح شد. جمهوريخواهان بر آن بودند که مردم حاکم باشند اما حکومت مردم در نظام جمهوري به استبداد اکثريت تبديل نشود. همان طور که ديکتاتوري اقليت ناميمون است استبداد اکثريت نيز نامبارک است و جمهوري در دستگاه فکري انديشمنداني که به قداست دموکراسي معتقد بودند، بر آن نبود که استبداد اکثريت را بر اقليت حاکم کند.
لذا بايد بگوييم جمهوري در اين منظر ترجمان اصلاح دموکراسي در چارچوب قانون به نفع جمهور مردم تلقي مي شود که در آن هم اقليت و هم اکثريت در چارچوب قانون پذيرفته شده عمل مي کنند.
معتقدم بايد جمهوري را دموکراسي همگاني بدانيم بدين معنا که زماني مي توانيم بگوييم جمهور مردم حاکمند که اراده مردم در چارچوب قانون و در راستاي ايجاد نظم و عدالت مستقر شود تا نه اکثريت به اقليت ديکتاتوري خود را حاکم کند و نه اقليتي بتواند اکثريت را به زير يوغ خود کشد. اينجاست که جمهور مردم حاکم اند و حاکميت آنها از طريق قانون پذيري و در نظر گرفتن منافع جمعي و غيرعمومي با ملاک قانون فعليت پيدا مي کند.
اين رئاليست ترين تعريف از واژه جمهوري است. در جمهوري راي حق مردم است ولي زماني راي مردم بحق است و زماني بحق نيست. غاستي ما ايراني است ولي هستي ما ديني است. «است» ناظر بر موجوديت است و «هست» ناظر بر جوهره و ماهيت است. اين است که در ايران همواره ايرانيت با ديانت عجين بوده و ديانت همواره رنگي از ايرانيت با خود همراه داشته است. من ايراني استم ولي حق پرست هستم.ف انسان دموکرات و جمهوريخواه انساني است که راي مردم را ميزان مي داند اما در گستره و عمق تعقل خود هر رايي را نمي پذيرد بلکه در بستر عقلانيت خود سعي مي کند در چارچوب قانون و بهره مندي از کلام حق مردم را به حقيقت سوق دهد.
مفاهيم و دانش واژه هاي متفاوت در مقام يک Context بافت موضوعي زماني که در بافت موقعيتي تعريف شده يي و به عبارتي در Context of Situation قرار مي گيرند بي ترديد از آن بافت موقعيتي تاثير مي پذيرند. واژگان مهاجر نيز در هر جامعه يي که وارد مي شوند هم در آن جامعه تاثير مي گذارند و هم از مختصات آن جامعه تاثير مي پذيرند.
اولين گام حضور مردم به عنوان ملت در فرآيند سياسي مملکت ما در نهضت مشروطه شکل مي گيرد. طبايع الاستبداد کواکبي ترجمه مي شود و بر اساس آموزه اين پرچمدار ناسيوناليسم عربي بازگشت به اسلام و مفهوم
لااله الا الله پژواکي از رودررويي با استبداد را به همراه دارد. به موازات طبايع الاستبداد ديدگاه هاي امثال ملکم خان، عبدالرحيم نجارزاده و تقي زاده نيز وارد ايران شد. اين دو جريان فکري در يک جا با هم تلاقي يافت و آن مبارزه با استبداد بود. تنبيه الامه ناييني در چنين مرکزي نمود پيدا مي کند.
همان گونه که امثال هاتمان، دوفرانسيس و ديگر مونار کومارک ها (ضدپادشاهان) در فرانسه و انگليس در برابر کساني اند که مي گفتند پادشاهان حق الهي حکومت دارند و بر اين نکته تاکيد داشتند که آنقدر احمق نيستند که تمام قدرت خود را به يک فرد تفويض کنند، در ايران نيز تلاش شد فره ايزدي با قوانين زميني تضمين شود و زمينه هاي استبداد فردي در چارچوب قانون مشروط شود. از اين جهت مشروطه سلطنتي شکل گرفت همان گونه که لاک در قرارداد اجتماعي پادشاه را محدود به ضوابط مندرج در قرارداد کرد.
جالب است زماني که هابز قدرت مطلقه پادشاه را مورد تاکيد قرار داد اين تاکيد را به شيوه يي سنتي بيان نکرد و از سوي طرفداران حق الهي حکومت پادشاه به عنوان يک سلطنت طلب و طرفدار نظام پادشاهي اصيل مورد قبول واقع شد و همان دوستداران پادشاه او را طرد کردند. در مسير تاريخ ايران بعد از نهضت مشروطه، شاهد تحرکات رضاخان هستيم. در اينجاست که جمهوري در حوزه عقلانيت ابزاري مطرح شد. فرياد جمهوريت رضاخاني محللي بود که نظام پادشاهي را از بن بست خارج کرد و به جاي جمهوريت، نظام پادشاهي رضاخاني بر ايران حاکم شد. با توجه به تغيير و تحولات جهان، پهلوي دوم تلاش کرد با مدرنيزه کردن ايران به روش غربي و افزايش سطح رفاه عمومي خواست ذاتي ملت ايران را خاموش نگه دارد اما در انقلاب اسلامي ملت ايران اين خواست خاموش از حلقوم ايرانيان بيرون آمد؛ ايرانياني که از هويت ديني برخوردار بودند، ايرانياني که بنيانگذار امپراتوري شان کوروش بود، هم او که ذوالقرنينش خواندند، هم او که اولين اعلاميه حقوق بشر را نوشت، هم او که تساهل و تسامح مذهبي را فرياد زد. اگر قانون نانت در اروپا بر مداراي مذهبي در عصر رنسانس تاکيد داشت سال ها پيش از آن کوروش بنيانگذار پيمان مداراي مذهبي بود و به آن جامه عمل پوشاند. ملت ايران بر مبناي چنين پيشينه يي از هويت ديني برخوردار بود و در چارچوب حق پرستي خود خواهان آن شد که احکام شريعت اسلامي جهت تضمين نظم و استواري عدالت بر جامعه ملي او حاکم شود لذا مي بينيم دانش واژه جمهوريت در اين سير خلاصه تاريخي در بافت موقعيتي برتافته از هويت ديني ايرانيان در کنار اسلام نشست و اسلام آييني است که حق پرستي ايرانيان بر آن تعظيم کرده است لذا از اين رو جمهور مردم اند که خواهان اداره امور جامعه براساس احکامي هستند که از آن توقع ايجاد نظم و عدالت دارند. در اين چارچوب بايد اين نکته را فراموش نکنيم که حاکم شدن اين احکام همواره در گرو خواست و اراده مردم است لذا اين جمهوريت است که اسلاميت را استقرار مي بخشد.
-نقطه عطف تعاريف مربوط به مردمسالاري ديني از نظر شما چيست و چه شرايطي در ترکيب دو مقوله دين و دموکراسي تاثيرگذار شد؟
خصوصيت فرهنگي ايرانيان تساهل و تسامح در برخورد با فرهنگ هاي ديگر است. ايرانيان همواره در طول تاريخ در برابر فرهنگ هاي ديگر بسيار مدبرانه و با فراست برخورد کرده اند. نکات مثبت را پذيرفته اند و نکات منفي را از فيلتر فهم خود خارج کرده اند. در اين چارچوب ايراني توانسته است همواره مکاتب و انديشه هاي مختلف را بپذيرد و سپس در دايره فهم خود مورد تجزيه و تحليل قرار دهد. ايراني همواره به تبارشناسي مفاهيم و مکاتب پرداخته است، به اين معني که تلاش کرده از پيامدهاي مثبت آنها بهره برده و انعکاسات منفي آن را دفع کند لذا ايراني با فهم مزيت هاي دموکراسي تلاش دارد در چارچوب فراگرد تاريخي خود در عصر حاضر از يک سو مردمسالاري را حاکم کرده و از سوي ديگر با پيوند زدن آن با اصول، ارزش ها و ايستارهاي فرهنگي خود آن را بومي کند. اينجاست که مردمسالاري ديني شکل مي گيرد.
مردمسالاري ديني تلاشي است در راستاي پذيرش دموکراسي و به همان اندازه کوششي است در جهت حفظ هويت ديني ايرانيان. اما بايد در نقطه عطف تعاريف مربوط به مردمسالاري ديني و نگرش تبارشناسانه و ديرينه شناسانه آن به اين نکته اشاره کنيم که اگر بر دين و هويت ديني تاکيد داشته باشيم ايرانيان همواره به اين شکل از حکومت گرايش عميق از خود نشان داده اند.
مفهوم فره ايزدي و کتيبه هاي به جا مانده از زمان کوروش و داريوش همه نمايانگر آن است که اگرچه پادشاهان نشانه يي از قدرت الهي را با خود حمل مي کردند و بر اريکه قدرت تکيه مي زدند و عصاي زور و اجبار را در دست داشته اند ولي در دست ديگرشان نيلوفر آبي بوده است. به بيان ديگر کرسي قدرت آنها در زمين منزل داشته است. عصاي دست آنها نمادي از اراده معطوف به ايجاد نظم بوده است اما آنچه به مردم تقديم مي کرده اند نيلوفر آبي است.
تمام اين نمادها در بستر خدمت پادشاه به مردم در فراگرد تقديم نيلوفر آبي شکل مي گيرد. پادشاه بايد بر قلب ها حکومت مي کرد، نه بر نفوس لذا جمهوريت داراي اين هويت است که اصل تبعيت مبتني بر رضايت شکل گيرد. هر نظمي در گرو وجود ناظم است. نظم و ناظم ايجادکننده سلسله مراتب است بنابراين زندگي جمعي از سه «ف» شکل مي گيرد؛ فرادست، فرودست و فرمان.
فرمان زماني از فره ايزدي نشان دارد که در خدمت خير عامه باشد و خير عامه را بايد در پذيرش عمومي دنبال کرد. اينجا است که جمهوريت شکل مي گيرد.
در تاريخ نظام جمهوري در برابر نظام پادشاهي مطرح شد. در آتن باستان جمهوريت شکل اساسي حاکميت اراده مردم بر سرنوشت خود بود در برابر حاکميت اراده فردي بر سرنوشت همگاني ولي هيچ گاه جمهوريت ناقض سلسله مراتب نظم و ناظم و نظام نيست. در جمهوريت هم فرادست، فرودست و فرمان وجود دارد.
هويت جمهوريت در شکل آرايشي نيست بلکه در آرايه محتوايي آن است، اما چون در فرآيند تاريخي امکان فساد فردي و تسري آن در به فساد کشيدن خير عمومي وجود دارد جمهوريت به ساز و کارهايي انديشيد که بتواند شاکله يي متناسب با محتوا ايجاد کند. از همين جا بود که رودررويي جمهوريت با پادشاهي آغاز شد. به همين دليل است که ارسطو جمهوري را حکومت جمعي خوب مي داند و پادشاهي مشروطه را حکومت فردي خوب. جمهوريت را در برابر دموکراسي قرار مي دهد و پادشاهي مشروطه را در برابر پادشاهي مطلقه. در دموکراسي مدنظر ارسطو شاکله جمهوري وجود دارد اما از محتواي جمهوري خبري نيست.
اگرچه جمهوري بيشتر در افکار عمومي انعکاسي از آرايش شکلي خود را به نمايش مي گذارد اما از نظر فلسفي آنچه اهميت بيشتري دارد محتواي جمهوريت است. برخلاف برداشت عمومي ماکياولي طرفدار نظام پادشاهي نبود. او در «شهريار» خود بر پادشاهي تاکيد دارد ولي در «گفتارها»ي خود نظام جمهوري را تجويز مي کند.
اما جمهوري ماکياولي تنها در آرايه شکلي مدنظر او است. جمهوري ماکياولي مردمسالارانه نيست، مردمگرايانه است. به اين معني که مردم تا زماني واجد ارزشند که تضمين کننده پايداري شهريار باشند. با توجه به اين برداشت ها در ايران نيز در طول تاريخ شاهد اعوجاج هاي بسياري در منظر محتواي دانش واژه جمهوريت هستيم. مي توان فرازهايي از تاريخ ايران را يافت که پادشاهان حاکم بودند اما اين پادشاهان خير عمومي را در نظر گرفتند.
نقطه عطف را از منظر محتواي جمهوريت بايد در نگرش اهورايي ايرانيان به مفهوم سياست دنبال کنيم؛ نگرشي که در آيين زرتشت انعکاسي ويژه دارد. مفهومي مثل فره ايزدي و نبرد اهورا و اهرمن که در آن انسان مکلف است در نبرد پاکي با پليدي و اهورا با اهرمن از پاکي و اهورا حمايت کند، انعکاس همين معنا است که مردم بايد فعالانه براي استقرار عدالت حضور داشته باشد. جمهوريت يعني حضور اراده آگاهانه مردم براي استقرار آزادي و عدالت. هرگاه هويت اصيل ايراني جوش و خروش خود را بازيافته اين معنا را دنبال کرده است.
-عامه مردم جهت تحقق جمهوريت و دموکراسي و نيل به آرمان هاي آن بايد چه رويدادي را در پيش گيرند؟
عامه مردم اگر به معناي توده هاي فاقد آگاهي و خرد جمعي براي دستيابي به اهداف سياسي مد نظر باشد، در چارچوب اين پرسش ها اولين گام اساسي شان در راستاي دستيابي به جمهوريت و دموکراسي و نهادينه ساختن آن، تلاش در ادراک جمهوريت و دموکراسي در معناي اصيل شان است.
تا مي گوييم دموکراسي برداشت افلاطوني از حکومت دموس در ذهن مردم شکل مي گيرد و اين گونه برداشت مي شود که در دموکراسي افراد فاقد شايستگي با تکيه بر حيله و نيرنگ بر جامعه حاکم مي شوند در حالي که اين معناي اصيل دموکراسي و جمهوريت نيست. اصيل ترين وجه حرکت مردم فهم معناي اصيل جمهوريت است، اينجاست که نقش نخبگان، روشنفکران و سرآمدان شکل مي گيرد که بايد در بازگشايي مفهوم اصيل جمهوريت و فرهنگسازي معطوف به ساخت انسان دموکرات کوشش کنند.
تلاش نخبگان، روشنفکران و سرآمدان در اين راستا بايد از سوي توده هاي مردم حمايت شود و صيقلي ترين وجه حمايت، تلاش در فهم و ادراک معناي جمهوريت و عمل به شاخصه هاي آن است.
- به نظر مي رسد در جامعه ايران با دو گونه ناسيوناليسم
افراطي - تفريطي مواجهيم؛ 1- ناسيوناليسم حماسي؛ عجين با مضامين و ادبيات خشن (تعصب و غيرت)، سلحشوري، حفظ استقلال و باج ندادن به بيگانگان 2- ناسيوناليسم رمانتيک؛ با مضامين احساسي، شاعرانه، نوستالژيک، وطن، آب و خاک اجدادي و... در اينجا اين سوال پيش مي آيد که چرا يک ناسيوناليسم متعادل مبتني بر تکثر گرايي، دوري از مصرف گرايي مفرط، عدم خودباختگي در تقابل با مصنوعات خارجي و نمادهاي زندگي غربي و بهينه سازي و تلاش همه جانبه پيشه نمي کنيم؟
ناسيوناليسم در ايران بيشتر از آنکه يک جنبه بومي داشته باشد يک واژه مهاجر است. ناسيوناليسم فاقد فلسفه يي ويژه است لذا در بند افراط و تفريط آمده است. بيش از آنکه بر عقل تکيه کند بر آواز و احساس متکي است، اين است که يک بار به معبد حماسه مي رود و يک بار در خيمه احساس به زانو مي نشيند.
لذا ناسيوناليسم از منظر رفتارشناسي سياسي در ايران بيش از آنکه بومي باشد پژواکي از يک رفتار گرته برداري شده است. ناسيوناليسم بايد هويت خود را بشناسد و غالب ناسيوناليست هاي ما تنها لايه هاي بيروني هويت خود را کاويده اند، در سطح مانده اند و در عمق جريان پيدا نکرده اند.
هويت ايراني را بايد با محتواي ايراني آن تعريف و نمادهاي حماسي و گرايش هاي روحي و رواني آن را در محور تعمق عقلايي تفسير کرد.
ايراني يعني انساني که از غلظت حقيقت جويي و عدالت طلبي برخوردار است، حرکت حماسي او در خدمت حقيقت و عدالت است و احساس و روان او در قالب عرفان عملي در دفاع از مظلوم در برابر ظالم اشک شوق مي ريزد لذا ايراني مرکزي ترين لايه هويتي اش يا بهتر است بگوييم نقطه تشابه هويتي اش حقيقت جويي و عدالت طلبي است و خط تداوم آن ديني است. اين است که ايراني حق پرست است نه دين پرست، نمادباور است نه نمادپرست، عارف است نه مخمور لذا اولويت ايراني بودن است ولي اولويت برتافته از همين هويت ايراني حق پرستي است و به تبع همين حق پرستي است که دين باور است و باورهاي ديني به حق را در گستره و عمق عقلانيت خود پذيرفته و به دفاع از آن پرداخته است.
- از تکيه کلام خودتان استفاده مي کنم؛ «معاصرت بخشي». در جامعه امروزي منطقي ترين روش جهت دخالت و تسري بخشيدن مضامين و باورهاي ديني در زندگي اجتماعي - سياسي و ساير بخش ها چيست؟
دين مکتب الهي است که به دنبال ايجاد اطاعت انسان خردمند پاک سرشتي است که در زمين زندگي مي کند و به واسطه بعد زميني موجوديت اش و فضاي زميني حيات روحاني اش در کالبد مادي به فساد گرايش دارد. دين مي خواهد بعد روحاني اش را بر بعد مادي او هدايتگر قرار دهد لذا دين براي هويت بعد مادي بشر به مسير سلامت روحاني و به تبع آن کمال معنوي نيازمند فهم جهان ماده، محسوسات و تغيير و تحولات آن است.
لذا اصالت بايد با معاصرت همراه باشد وگرنه دين باوران نمي توانند در فراز و نشيب هاي تاريخي سلامت اصالت خويش را تضمين کنند، اين است که همواره روي بحث اصالت و معاصرت تکيه دارم.