پنج شنبه، 1 اسفند 1387 - شماره 1895
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: سياست
انتخابات فرصتي براي يرحسين موسوي
رجبعلي مزروعي

ميرحسين موسوي توانست دوران جنگ را با کمترين تنش و هياهو سپري کند و کشور را با اتخاذ سياست هاي صحيح از دام جنگ بيرون آورد و کارنامه درخشاني از خودش بر جاي بگذارد. درايت وي در دوران نخست وزيري اش جهت کنترل اقتصاد و تامين بودجه براي جنگ تحميلي با توجه به نوپا بودن جمهوري اسلامي در عرصه جهاني پس از انقلاب ستودني است. اما ايشان پس از اينکه از قدرت کنار رفت، کاملاً از عرصه سياست کناره گيري کرد و بيش از يک دهه هيچ فعاليت سياسي انجام نداد. يکي از مشکلات جامعه ايراني ضعيف بودن حافظه تاريخي است و اين امر باعث شده نسل هاي بعدي انقلاب شناخت کمتري نسبت به فعاليت ها و سياست هاي وي پيدا کنند.

اگر ايشان تصميم جدي براي حضور در انتخابات رياست جمهوري دارند بايد حضور فعال تري در عرصه سياست داشته باشند. البته ميرحسين در روزهاي اخير چند مصاحبه و سخنراني داشته اما اين کافي نيست و براي حضور در انتخابات رياست جمهوري بايد فعاليت هاي سياسي شان را جدي تر پيگيري کنند. نسل فعلي شناختي از تفکرات وي ندارد و او بايد نظرات خود را در مورد مسائل روز به صراحت بيان کند تا شناخت از وي براي نسل امروز بيشتر شود.

از مجموع صحبت هاي اخير ايشان مي توان فهميد وي همپاي قشر اصلاح طلبان است و تمايل بيشتري به تفکرات اين طيف دارد. نگاه به حاکميت قانون و مردمسالاري در اصلاح طلبان تمايز بارزي نسبت به طيف هاي سياسي ديگر دارد و مي توان ميان صحبت هاي اخير ميرحسين موسوي گرايش وي را به طيف اصلاح طلبان به راحتي پيدا کرد. البته همان طور که اشاره کردم او بايد فعاليت خود را در عرصه سياسي کشور گسترش دهد. نسل سوم بايد با فعاليت هاي ميرحسين موسوي در دوران نخست وزيري اش آشنا شود و اين خلاء اطلاعاتي از شخصيت ميرحسين را مي توان ميان جوانان حس کرد زيرا اکثر جوانان شناختي نسبت به ديدگاه هاي وي در موضوعات مختلف و تصميماتي که در دوران نخست وزيري در بحران هاي مختلف گرفته، ندارند. من اطمينان دارم اگر ايشان فعاليت هاي سياسي اش را گسترش دهد طيف هاي گوناگوني از جوانان دوباره به اصلاحات روي خواهند آورد و جريان اصلاحات جان تازه يي خواهد يافت. من حضور ايشان را در عرصه سياسي کشور مغتنم مي شمارم. وي توانايي رساندن اصلاحات را به راس قدرت دارد. البته اين امر مستلزم اين است که وي با شفافيت کامل نظرات خود را بيان کند. جريان اصلاحات براي دستيابي به جايگاه واقعي خود نياز به افرادي مثل ميرحسين موسوي دارد و من اين فرصت را مغتنم مي دانم.
سياست ويرگول
به اعتقاد بسياري سوم تير تنها شکست اصلاح طلبي نبود. پيش از آن تحزب هم رو به افول رفت، وقتي که پيروز انتخابات با صراحت اعلام مي کرد من بي هيچ اتکايي به احزاب موفق شدم. نظر اطرافيان و ساير دولتيان نيز همين است. در همين رابطه مديرکل سياسي وزارت کشور گفته است؛« دولت نهم در مقابل احزاب نيست، اما عـدم مـوفـقيت احزاب سياسي در خدمت به مردم دليل عمده ناکامي احزاب است. ولي اينکه دولت و حاکميت در کشور خود را وامدار هيچ گروه و حزبي نداند کاملاً قابل دفاع و اين حق رئيس جمهوري است که بدون حمايت هاي جناحي و حزبي و به طور مستقل با راي مردم به پيروزي رسيده است.» البته شايد بتوان به احمدي نژاد حق داد و نگاه بدبينانه او به احزاب را درک کرد. لذا او بيراه هم نگفته بود چراکه از دل احزاب اصولگرا و شوراي حکميت اصولگرايان نامي که استخراج شده بود علي لاريجاني بود نه محمود احمدي نژاد. شايد همين تصميم شوراي حکميت آغاز حزب گريزي و حزب ستيزي احمدي نژاد بود. او اخيراً نيز در جلسه نمايندگان 14 گروه عضو ائتلاف پيروان امام و رهبري اعلام کرده است نيازي به حمايت احزاب و تشکل هاي اصولگرا ندارد. احمدي نژاد پيش از اين بارها گفته بود؛ «يکي از مهم ترين سرفصل هاي فعاليت دولت در بخش آزادسازي بود. يکي از آزادسازي ها اين بود که نظام اجرايي کشور را از قيد مطالبات بي پايان احزاب رها کرديم. اين دولت هيچ نيازي به حزب ندارد و من يک ريال به احزاب باج نخواهم داد.» احمدي نژاد در اين خصوص معتقد است؛ بيشتر از آنکه به فکر حزب و حزب گرايي باشيم بايد خود را «نوکر مردم» بدانيم.





اما در مقابل اظهارات و آراي احمدي نژاد درباره نقش احزاب و جايگاه آنان، نظرات و تفکرات مخالف کم نيست. اصلاح طلبان که جاي خود را دارند، اما اصولگرايان به رغم اصولگرابودن دولت، باز منتقد بودند و گلايه مند. حبيب الله عسگراولادي از بزرگان جريان اصولگرايي هم ضمن تاييد وامدارنبودن احمدي نژاد به احزاب اصولگرا، گذشته را به خاطر احمدي نژاد آورده و تاکيد کرده است؛ «در ابتدا بايد اين مطلب را به آقاي احمدي نژاد گفت که ايشان وقتي مي گويند من به هيچ حزبي وامدار نيستم، حرف درستي است چراکه ايشان بدون کمک گرفتن از احزاب در انتخابات رياست جمهوري راي آورد، اما اينکه بگويند احزاب در معرفي من نقشي نداشتند، بهتر است به چهار سال پيش برگردند و ببينند آن موقع چقدر بين مردم مطرح بودند و اولين بار چه کساني جز احزاب او را بين مردم مطرح کردند.»

پير اصولگرايان در مقابل اظهارات احمدي نژاد، درباره احزاب، موضعي مدرن اتخاذ کرده و بر مواضع خود سرسختانه ايستاده و از نقش احزاب در جامعه سخن گفته است. عسگراولادي از سرانجام جامعه بدون حزب گفته و تصريح کرده در چنين جامعه يي بايد منتظر ظهور ديکتاتورها ماند. عسگراولادي در اين خصوص اظهار داشته است؛ «کساني که از احزاب رشد مي کنند، بعد اگر بگويند کار خود را از هيچ حزبي آغاز نکرده ايم، نمي تواند درست باشد. چه کسي وي را براي شهرداري مطرح کرد؟ کساني که ضدتحزب حرف مي زنند بايد توجه داشته باشند که کشور بدون حزب به سوي ديکتاتوري خواهد رفت.» عسگراولادي در اهميت احزاب افزوده است؛ همه بزرگان نظام از يک سازوکار حزبي بالا آمده اند، از خاتمي و هاشمي گرفته تا مقام معظم رهبري.



1- احمدي نژاد که از اساس احزاب را نفي مي کند، چه نظري درباره رايحه خوش خدمت دارد که همه نزديکانش

در آن حضور داشته يا دارند؟

2- کسي نمي تواند هم «نوکر مردم» باشد هم عضو يکي از احزاب؟

3- آقاي عسگراولادي و همفکران ايشان در ساير احزاب اصولگرا، چطور از کسي حمايت مي کنند که خود مي گويد من نيازي به حمايت شماها ندارم؟

4- موضع اصولگرايان در انتخابات آتي، با اين نوع اظهارات احمدي نژاد، عبور از احمدي نژاد خواهد بود؟
در صورت کانديداتوري ميرحسين موسوي خامنه يي
بدون شرح

مقايسه سيدجمال با خاتمي
روحانيون ترقي خواه
ضياء مصباح

حضور فعال و ماندني سيدجمال الدين اسدآبادي (1276- 1217 هـ ش) در صحنه سياست ايران و مبارزات همه جانبه او بر ضد استبداد، استثمار و استعمار اروپاييان منشاء تحولاتي قابل توجه شد که به نمونه يي از ديدگاه هاي مترقي او اشاره مي شود.

او يکي از بارزترين شخصيت هاي سياسي و فکري جهان اسلام است و انقلاب فکري در جهان اسلام را ضرورت زندگي مسلمين تلقي کرده و خواهان اصلاحات اساسي در امور آنان بود.

از ديد او براي رهايي از عقب ماندگي شديد بايد مردم وارد صحنه سياسي شوند و در سرنوشت خويش نقش داشته باشند.

اين پيشواي مذهبي مسلمان قرن 19

(1897- 1838م) مي خواست اسلام را با مقتضيات جديد زمان وفق داده و به صورتي تازه ارائه دهد.

سيد با تيغ زبان و نوک قلم زمينه حکومت مشروطه را در ذهن روحانيون به وجود آورد و با آموزه هاي ديني در اين مسير تلاش مي کرد.

از ميان انديشه هاي سياسي سيدجمال آنچه قابل تصور است اينکه اثبات کند نظام ايران شهري و

شاه آرماني ايرانيان که تناسبي با انديشه سياسي شيعه ندارد و مردم به آن خو کرده اند، همان نظام استبدادي بوده و نظامي است که با هر نوع نظارتي از سوي مدرم در تضاد است. اين نظام شرايطي را فراهم مي کند که انسان همواره در مقابل جهان خويش انديشيدن را فراموش کند و پاسخي براي برون رفت از انحطاط تاريخي خويش نداشته و پيوسته با استبدادزدگي مواجه باشد.

او به خوبي استبدادزدگي را درک کرد و آن را به عنوان «شجره خبيثه يي» مي دانست که بايد ريشه کن شود. او از واژه يي به نام قانون ياد مي کند و مي گويد؛ «قانون هرچه باشد خوب است. همين که قانون باشد؛ چون قانوني نداريم و عدالتي درباره ما اعمال نمي شود کافي است. نه جان و نه مال ما در امنيت نيست. اگر کارها از روي قانون باشد هر قدر هم تحميلي و غيرمنطقي باشد ما اطاعت مي کنيم.»

انحطاط و عقب ماندگي داخلي و هجوم گسترده و همه جانبه استعمار در قرون اخير، دو مساله محوري و عمده با ابعاد و آثار و عوارض فکري فرهنگي- سياسي اجتماعي بود که مسلمانان اعم از سياستمداران، روشنفکران، علما و متفکرانش را به واکنش واداشت.

در آن زمان مسلمانان از يک طرف گرفتار فقر و فلاکت، جهل، ظلم و استبداد، فساد و تباهي و خواب و غفلت شده در نهايت عجز و درماندگي و عقب افتادگي دست و پا مي زدند و از طرف ديگر، در معرض هجوم غرب و ورود تمدن جديد غربي قرار داشتند. دو چهره متفاوت و متضاد غرب يعني «دانش، تفکر جديد، صنعت، تکنولوژي» و «سياست استعماري» هر دو متوجه جهان اسلام بود. اين دو نکته، يعني انحطاط و عقب افتادگي داخلي و مساله غرب، در پيوند تنگاتنگ با يکديگر، مصائب و مشکلات عديده يي را براي جوامع مسلمان به همراه داشته است.

در رويارويي با اين مسائل بعضي از سياستمداران، روشنفکران، علما، متفکران، رجال ديني و سياسي موضع گيري هايي داشتند که عمدتاً دفاعي و با تاثيرات فراوان بود. هرچند حوادث و تحولات سياسي، نظامي و اقتصادي - اجتماعي داخلي در ارتباط با غرب نيز در گسترش و پيشرفت اين واکنش ها تاثير داشت که آنان را مي توان به سه دسته تقسيم کرد؛

نهضت هاي «سياسي، نظامي و اجتماعي»، «فکري، فرهنگي و اعتقادي» و «جامع و کامل».

با توجه به محتواي جريان ها، تفکر، جهان بيني و مواضع عملي هر يک از واکنش هاي مسلمانان در دو قرن اخير، آنها به دو دسته و دو جريان کلي تقسيم مي شوند؛

1- جريان پيروي از تمدن غرب، از غرب گرايي تا غربزدگي (تجدد)

2- جريان احيا و بازسازي تفکر ديني، از بنيادگرايي تا راديکاليسم اسلامي (اصلاح طلبي ديني)

سيدجمال از کساني بود که با پذيرش مورد دوم، به مقابله با استبدادزدگي برخاست و به جرات مي توان گفت انديشه اصلي و هدف واقعي و يگانه سيدجمال مبارزه با استعمار و غرب زدگي بود. همانند مرحوم جلال آل احمد که در تمام مباحثي که ذکر مي کند ردپايي از مخالفت با غرب زدگي را مشاهده مي کنيم.

همچنان که اقبال و شيخ محمد عبده را مي توان جزء اين گروه قرار داد.

با توجه به آنچه در مورد سيدجمال الدين اسدآبادي گفتيم نگاهي به ديدگاه برخي روحانيون از جمله خاتمي مشابهت هاي اين دو نفر را بهتر نشان مي دهد.

خاتمي در همايش بين المللي بزرگداشت سالگرد مشروطيت در تهران گفت؛ «ملت ايران در طول تاريخ پيروزي ها و شکست هاي فراواني داشته، اما هيچ گاه از خواست تاريخي خود که استقلال، آزادي و پيشرفت بوده، دست برنداشته و برنخواهد داشت.»

در تعريف روشنفکر و منورالفکر مي توان گفت روشنفکر کسي است که از چارچوب سنتي فراتر مي رود، ارزش هاي جديد ايجاد مي کند، به ارزش هاي قديم جامه يي نو مي پوشاند، دستگاه هاي فکري جديد براي تبيين وجوه مختلف زندگي عرضه مي کند، با به کارگيري انديشه و قدرت انتقادي به حل مسائل و مشکلات عملي مي پردازد، به فلسفه يي جديد براي زيستن مي پردازد، از وضع اجتماعي و سياسي موجود انتقاد مي کند و به طور خلاصه از چارچوب هاي رايج در انديشه، فرهنگ، علم و هنر به بيرون مي رود.

منورالفکري را مي توان در حقيقت جانشيني براي کلمه روشنگري دانست. روشنگري خروج آدمي است از بالقوگي و خروج از دنياي کوچک و ورود به دنياي بزرگ تر، در حالي که روشنفکري گذر از يک مرحله و رسيدن به دنيايي بزرگ تر نيست، بلکه روشنفکري قابليت انتقاد کردن در دنيايي است که روشنفکر در آن زندگي مي کند.

بر اين اساس بايد ابتدا وارد دنياي منورالفکري شد و سپس به روشنفکري رسيد. بنابراين روشنفکري مرحله يي بعد از منورالفکري است و تمام شخصيت هايي که ما از آنها به عنوان مصلحين اجتماع نام مي بريم همگي منورالفکر بوده اند، چرا که همگي همانند منورالفکر ها ايده آل هايي داشته اند و فکر مي کردند تاريخ بشر به مرحله يي از رشد و آگاهي رسيده است که انسان مي تواند تمام مسائل خود را حل کند و به اين جهت وظيفه خود مي داند که موانع را از ميان بردارد.

از سوي ديگر سيدجمال معتقد بود مسلمانان بايد دانش و کارشناسي غرب را بدانند و با عينک غربي به جهان نگاه نکنند؛ يعني هويت اسلامي خود را حفظ کنند که اين منطق هم عالمانه است و هم منصفانه و اين ديد برخاسته از اسلامي اصيل و پاسخگوي زمان بود.

خاتمي نيز مي گويد بايد فناوري را اخذ و به بومي کردن آن اقدام کرد و ملزومات کشور را در داخل و با علم بومي شده ساخت و کساني را که علوم و صنايع غربي را چشم بسته رد مي کنند مورد سرزنش قرار مي دهد و همزمان به کساني که سعادت کشور را در پيروي کورکورانه از غرب مي دانند مي تازد.

او مي گويد مردم ما از استبداد و حکومت هاي خودکامه به تنگ آمده و يک حکومت مردمي آزاد، که شرط آن آزادي است مي خواهند و به خاطر رنج، حقارت و تحقيري که از سلطه اجانب بر ملت تحميل شده بود، خواستار استقلال بودند و غرور ملت ايران توسط اجانب پايمال شده و ايراني که آفريننده تمدن بود دچار عقب ماندگي مزمن شده بود و در چنين شرايطي وقتي دين به صحنه مي آيد و مناسب با آزادي، استقلال و پيشرفت است اين باور تقويت مي شود.

نمونه يي ديگر که مي توان خاتمي را با سيد جمال مقايسه کرد، نفوذ کلام اوست که به شدت مستمعان خود را تحت تاثير قرار مي داد. او با اعتقادي که به احزاب داشت معتقد بود وحدت ملي زير لواي احزاب آرمان خواه و تابع قوانين مناسب روز فراهم شدني است و از رقابت پنهان بين احزاب به شدت دوري مي کرد.

خاتمي ضمن اعتقاد به جنبه هاي متعالي دين خطاب به کساني که خواهان ترقي هستند، مي گويد؛ دين اسلام داراي چنان ظرفيتي است که مي توان با رجوع به آن، تحولات عظيم در زمينه هاي مختلف به وجود آورد و به صراحت مي گويد فرهنگ ملت ما ديني است و جز از طريق قرائت درست از دين که با آزادي و استقلال سازگار باشد رسيدن به دموکراسي ممکن نيست. همچنان که سيد جمال اعتقاد داشت در مقابل هجوم غرب و تکنولوژي آن بايد با تکيه بر هويت و اصالت واقعي خويش به دور از تعصب و خرافات گرايي جلو رفت. از ديد او رسيدن به پيشرفت و ترقي بدون در نظر گرفتن هويت خويش توهمي مضاعف و خام انديشانه است و اين انديشه بر سه اصل استوار بود؛

از کليشه ها فراتر آمدن و نوآوري کردن، به خردپذيري رسيدن و فرديت باختگي را رها کردن و نکته سوم اينکه مردم بايد سعي کنند بپذيرند و صميمي باشند و در عين فروتني و واقع بيني و توافق اجتماعي، تمکين نکرده، کرامت شان را حفظ کنند و استقلال فردي را از دست نداده و ترسو نباشند...

علاوه بر آنچه آمد اين دو در موارد زير نيز قابل مقايسه اند؛ 1- تلاش براي ساختن مدينه فاضله،

2- اعتقاد به همکاري روشنفکران و روحانيون،3- مبارزه با خودباختگي،4- مليت گرايي، 5- تشکيل جامعه مدني، 6- عمل گرايي، 7- حاکميت قانون و برابري انسان ها، 8- نظم پذيري جمعي، 9- آزادي هاي سياسي و 10 - هر يک نظريه يي مهم ارائه دادند؛ که عبارت است از نظريه « اتحاد دول اسلامي» و «گفت وگوي تمدن ها».

با توجه به آنچه آمد و بسياري نکات ديگر، که

وجه مشترک انديشه هاي اين دو متفکر پيشرو را نشان مي دهد و فارغ از اينکه خاتمي اخيراً وارد صحنه انتخابات شده اند بايد گفت اصلاحات مورد نظر آقاي خاتمي در حقيقت ادامه منش و ديدگاه سيد جمال اسد آبادي و ساير انديشمندان اجتماعي معاصر در رابطه با حل مسائل جامعه ايران است، که روزگار ما «در وانفساي دغدغه فردا و روزمرگي» به شدت به آن نيازمند است.

باشد که با حمايت اصولي و فعال در تقويت اين گونه انسان هاي پاک و صادق، آنان را در حد توان در وصول به اهداف بزرگ اجتماعي، سياسي و فرهنگي که مبتني بر انديشه و تکليف، تعهد و ضرورت ها و فراتر از منافع فردي است (که حاکم بر جامعه شده) همراهي کنيم.

منابع؛----------------------------

1- روش اصلاحات در انديشه سيد جمال، حسن رحيمي

2- مشروطيت، فريدون آدميت

3- تاريخ بيداري ايرانيان، ناظم الاسلام کرماني

4- تشيع و مشروطيت، عبدالهادي حائري

5- مجموعه مقالات مختلف در اين زمينه
ميرحسين نماينده دموکراسي اجتماعي
عليرضا رجايي

ميرحسين موسوي در زمان نخست وزيري نقاط قوت بارزي داشته است از جمله؛

- سلامت نفس

- کار کردن در روزهاي سخت بدون داشتن ادعا و سهم خواهي

- کار با نيروهاي متنوع در يک قالب مديريتي و بهره گيري از اين نيروها

- پافشاري بر مواضع اصولي

با توجه به شرايطي که کشور در آن قرار دارد اين نقاط قوت در صورت حضور و پيروزي ايشان در انتخابات مي تواند به وي کمک کند. ضمن اينکه ميرحسين موسوي ديدگاه هاي خوبي داشت که اگر مجال بروز پيدا مي کرد تاثيرات مناسبي بر شرايط کشور در آن زمان مي گذاشت. اگر چارچوب فکري سابق موسوي را مد نظر قرار دهيم و به تحولات يک دهه اخير در کل تحولات بعد از جنگ توجه کنيم به نظر نمي رسد ميرحسين موسوي از مواضع خود عدول کرده باشد.ميرحسين موسوي مثل هر کس ديگري که با مسائل روز درگير بوده باشد (به ويژه بحث دموکراسي سازي) نمي تواند نسبت به وضعيت کشور بي تفاوت باشد. به خوبي به ياد دارم ايشان بعد از تعطيلي مطبوعات، بحث تعطيلي فله يي را مطرح کردند.در کل ميرحسين موسوي نماينده دموکراسي اجتماعي است و نگاه جامعه گراي ايشان با بحث هايي که اخيراً راجع به دموکراسي مطرح کرده اند عميق تر از گذشته شده است.
تابلوي نظام انديشگي ميرحسين موسوي
محمدرضا تاجيک

1

آدمي از آن زمان که به گوهر آگاهي و خودآگاهي مزين شد و فاعل شناسان (سوژه) نام گرفت، همواره نظام و تابلوي انديشگي خود را با خود حمل مي کند. آدمي از همان لحظه يي که نقاشي تابلوي انديشگي خود را آغاز مي کند، نقاشي خود را نيز مي آغازد. به بيان ديگر، انسان تشخص و تفرد خود را وامدار نظام انديشگي خود است و برون از اين نظام انديشگي نمي توان درباره او سخن گفت. البته، تمامي نقش هاي اين تابلو و تمامي ايده هاي نهفته در نقش ها، ضرورتاً نبايد توسط يک نقاش خلق و ابداع شده باشد. از اين رو، در يک تابلوي انديشگي، همواره مي توان نشانه يي يا اثري از آثار ساير نقاشان نيز يافت.

افزون بر اين، در همان لحظه يي که درباره اين تابلوي انديشگي سخن مي گوييم، آن را نقاشي نيز مي کنيم. از آنجا که، اولاً، هيچ متني (همان گونه که استوارت هال به ما مي گويد) به خودي خود خاستگاه معنا نيست بلکه جايگاهي است براي ترکيب بندي (بيان کردن و متصل کردن) معنا، و از اين رو، معنا و کلاً عرصه متن، همواره عرصه مذاکره و تعارض است؛ عرصه يي که برخي گروه هاي اجتماعي در آن به هژموني نائل مي شوند و برخي ديگر هژموني خود را از دست مي دهند، و ثانياً، هر مصرف کننده يي که در زمينه اجتماعي خاصي قرار دارد، از همان زمينه اجتماعي خاص، با متن روياروي مي شود و طيفي از معاني ممکن را که متن مي تواند دلالت بر آنها داشته باشد، از طريق استفاده، توليد مي کند. مي توان به نتيجه رسيد که مصرف کننده با جرح و تعديل متن (در اينجا، «تابلوي انديشگي») آن را نقاشي مي کند. بنابراين، يک تابلوي انديشگي، منفعلانه از سوي مخاطبان پذيرفته نمي شود، بلکه مولفه هاي فعالانه را هم شامل مي شود. فرد درباره معناي متن مذاکره مي کند. معنا به پس زمينه فرهنگي فرد وابسته است. پس زمينه مي تواند توضيح بدهد که چطور بعضي خوانندگان قرائت خاصي از متن را مي پذيرند در حالي که ديگران ردش مي کنند.

در پرتو اين تمهيد نظري کوتاه مي خواهم بگويم آنچه گزاره هاي اين متن مي خواهند درباره تابلوي انديشگي ميرحسين موسوي بگويند، تا حدودي ساخته و پرداخته تفسير و تاويل تقريرکننده آنان نيز هست. لذا نويسنده اين سطور هرگز مدعي ارائه تصويري «اصيل» از منظومه انديشگي ايشان نيست، بلکه تنها و تنها بر اين ادعا است که ميرحسين موسوي همچون هر انسان ديگري، کشکولي از مفاهيم و واژگان انديشگي را با خود حمل مي کند که امکان و استعداد چينش در يک نظام، منظومه يا تابلوي خاص را دارند.

اما چنانچه بخواهيم تصويري از اين تابلوي انديشگي ارائه کنيم، لاجرم، نخست بايد تعريف و تصويري از «فرم يا چارچوب»، «نماي نزديک»، «نماي دور»، «پس زمينه»، «سبک يا ژانر»، «موضوع»، «پيام» و «ترکيب» به دست دهيم، و در مرحله بعدي تلاش کنيم، از يک سو، اين تابلو از طراوت و بداعت و هارموني برخوردار شود، و از طرف ديگر، افزون بر لحاظ ملاحظات و مناسبات نقش و نقاش، علايق و سلايق مخاطب اثر نيز، مورد توجه قرار گيرد.

اما بي ترديد، تلاش ما در همين جا پايان نمي پذيرد، زيرا اين تابلوي انديشگي ضرورتاً مي بايد ترسيم و تقريرکننده يک گفتمان باشد؛ گفتماني که از استعداد هژمونيک شدن، يعني استعداد توليد معنا و انديشه براي کسب، تثبيت يا تلطيف قدرت؛ استعداد ابتناي سلطه بر رضايت، اجماع، اقناع و عقل سليم، به جاي زور؛ استعداد ايجاد يک نيروي متحد تاريخي و رهبري اخلاقي، فرهنگي و فکري آن؛ استعداد تثبيت و اجتماعي کردن خود؛ استعداد در اختيار گرفتن ذهن و انديشه عاملان اجتماعي؛ استعداد توليد و بازتوليد گزاره هاي جدي؛ استعداد فراگير (سقف گونه) شدن يا استعداد ايجاد زنجيره هم ارزي ميان اجزاي تشکيل دهنده خود؛ استعداد رسوب کردن1 در لايه هاي مختلف اجتماعي؛ استعداد ايجاد يک نقطه کانوني معنابخش و انتظام بخش؛ استعداد بخشودن هويت مفهومي مشخص به عناصر و دقايق خود؛ استعداد در دسترس بودن يا قابليت استفاده شوندگي؛ استعداد يا قابليت اعتبار؛ استعداد مزين و مسلح شدن به «قدرت پشت گفتمان»2 و بهره بردن از آن؛ استعداد غيريت/ ضديت سازي پايين و خودي سازي بالا؛ استعداد انطباق و تعامل با واقعيت ها و سامان دادن به نابساماني ها و شرايط متحول؛ استعداد انطباق با نظام دانايي و نظام صدقي (ارزشي- هنجاري) جامعه؛ استعداد واسازي مستمر خود (اصلاحات مستمر)؛ استعداد همنشين کردن دوانگاري هاي متضاد؛ استعداد بي قرار کردن گفتمان هاي رقيب و مقاومت در مقابل تمهيدات و تدبيرهاي بي قرارکننده آنان؛ استعداد هويت بخشي به فرد و نيروهاي اجتماعي با مفصل بندي آنان در درون يک صورت بندي هژمونيک؛ استعداد توزيع معنويت و تخصيص مقتدرانه ارزش ها در سطح جامعه؛ استعداد ايجاد محيط خارجي مناسب (از رهگذر تشنج زدايي و هم زيستي مسالمت آميز با ساير کشورها) برخوردار باشد.



2

به اعتقاد نويسنده اين سطور، تابلوي انديشگي موسوي نيز از چنين استعدادها و قابليت هايي برخوردار است. اين منظومه انديشگي، از يک سو در جغرافياي مشترک اصلاح طلبي و اصولگرايي؛ ايدئولوژي گرايي و آزادانديشي؛ آرمان خواهي و واقع گرايي؛ مردم گرايي و نخبه گرايي؛ خردگرايي و دين گرايي؛ کثرت گرايي و وحدت گرايي؛ جمع گرايي و فردگرايي؛ حقيقت گرايي و مصلحت گرايي؛ تجددگرايي و سنت گرايي؛ سلطه ستيزي و تنش گريزي؛ سياست پيشگي و اخلاق گرايي؛ تحول گرايي و ثبات گرايي، و از جانب ديگر، در ميانه جبر و اختيار؛ اسلاميت و ايرانيت؛ اسلاميت و جمهوريت؛ حق و تکليف؛ عمومي و خصوصي؛ قوميت و مليت؛ جهاني شدن و محلي شدن؛ فقر و غنا؛ معنويت و ماديت؛ عدالت و رفاه، قابل تصور و تصوير است. اين حريم يا حوزه نظري و مفهومي، تعريف و تصويري از «نماي دور» يا «نماي زمينه يي» اين تابلوي انديشگي را که جنس و نوع چارچوب (فرم) آن آميزه يي است از «اسلاميت»، «جمهوريت»، «استقلال» و «آزادي»، به دست مي دهد.

اکنون در اين چارچوب و با لحاظ استلزامات و مقتضيات اين نماي دور نظري- مفهومي، مي توان «نماي نزديک» اين تابلوي انديشگي را در چهار محور کلان «اقتصاد»، «سياست»، «اجتماع» و «امنيت و دفاع» ترسيم کرد.



3

ميرحسين تدبيرگر دوران بي قراري ها و بحران هاي متراکم و متقاطع در ايران بعد از انقلاب است. از يک سو، هويت هاي مقاومت و برنامه داري که در مقابل و در تقابل با نظم و نظام برآمده از انقلاب شکل گرفته بودند، در مسير بن افکني و شالوده شکني شتابان روان شدند، از سوي ديگر، دگرهاي راديکال خارجي، آستانه تحمل شان به انتها رسيد و قصد آن کردند تا آنچه به نام انقلاب و نظام انقلابي تقرير يا در حال تقرير و تثبيت بود، زير سايه سنگين پاک کن خود قرار دهند و لوح ملفوف انقلاب را در همان آغازين روزهاي گشوده شدنش درهم بپيچند و بنيادش براندازند. از جانب سوم، از آنجا که بسياري از نقش هاي لوح ملفوف گفتمان انقلابي، نه از گذشته، بلکه در فرآيند تجربه و پراتيک اجتماعي، سياسي و اقتصادي در حال نقاشي شدن بودند، همواره نوعي بي قراري وضعي و متوالي گفتماني (سرگشتگي و روان پريشي گفتماني، و به تبع، رفتاري) را با خود همراه داشتند.

اين دوران همچنين ميراث دار کاستي هاي دوران هاي ماقبل خود نيز بود. رکود اقتصادي که از نيمه دوم سال 1356 آغاز شده بود و با اعتصابات عمومي دوران انقلاب، مسدود شدن ذخاير ارزي، تحريم اقتصادي، کاهش صدور نفت خام، افزايش معافيت مالياتي حقوق بگيران، افزايش هزينه هاي دولت، کاهش سرمايه گذاري، کاهش توليد در عرصه اقتصاد غيرجنگي/ دفاعي، کاهش تجارت خارجي، کاهش پس انداز و ذخيره ارزي، انتقال بدهي هاي کلان شرکت ها و کارخانجات به سيستم بانکي بخش بزرگي از سرمايه هاي سرمايه داران به خارج کشور، افزايش نرخ تورم، نظام دوگانه ارزي در دوران پساانقلاب قرين و همراه شده بود، آثار نامطلوب خود را بر روح و روان اين دوران تحميل کرد.

اما به رغم تمامي اين نيستي ها و کاستي ها، ما در اين دوران (خصوصاً در ساليان 1364-1361) شاهد رونق اقتصادي در کشور هستيم، به گونه يي که به تصريح اقتصادداناني همچون دکتر حسين عظيمي، تصويري موفق از اقتصاد ايران حتي در مقايسه با دوران بعد از جنگ به نمايش مي گذارد. داده هاي آماري به ما مي گويند توليد ناخالص ملي از سال 1361 افزايش عمده يي مي يابد و در سال هاي 61 و 62 رشد دورقمي توليد تحقق پيدا مي کند، به گونه يي که رشد 6/12 درصدي سال 1361، رکورددار رشد سالانه توليد ناخالص داخلي- پس از سال 1355- تا سال هاي اخير بوده است. در اين دوران، همچنين درآمد سرانه و تشکيل سرمايه ناخالص افزايش مي يابد. سهم ارزش افزوده همه بخش ها به جز نفت نسبت به دوره قبل از آن افزايش مي يابد و حجم نقدينگي و نرخ تورم به طور شگرفي کاهش مي يابد.

بي ترديد، در شرايط بي قراري هاي شالوده شکن و بن افکن، نمي توان تصويري شفاف از تابلوي انديشگي يک کنشگر عالي ترسيم کرد، يا نوعي رابطه اينهماني ميان آنچه «تحقق» يافته با آنچه اقتضاي طبيعت و ماهيت اين تابلوي انديشگي بوده، برقرار کرد. لذا اجازه بدهيد از گذشته به حال گذري داشته باشيم و تلاش کنيم تصويري از اين تابلو با توجه به شرايط زمانه خود ارائه دهيم. از يک منظر آسيب شناختي، مهم ترين آسيب ها و ضعف هاي اقتصادي در ايران امروز عبارت است از؛

- توليد وابسته و معيشتي

- بي ثباتي اقتصادي

- کوته نظري مديريتي

- ناامني اقتصادي

- ناکارآمدي دولت در عرصه اقتصادي

- ناکارآمدي بازار

- ساختار انگيزشي ناکارا

- فضاي نامناسب کسب و کار، مشارکت و سرمايه گذاري

- کسري مزمن بودجه

- سهم پايين درآمدهاي مالياتي

- کسري مزمن تراز بازرگاني غيرنفتي

- کمبود حساب ذخيره

- رشد اندک توليد

- بيکاري و فقر گسترده

- سطح پايين درآمد سرانه

- حجم بالاي نقدينگي و رشد اندک سرمايه گذاري

- توزيع نابرابر درآمد

- فساد گسترده اقتصادي

- حجم بالاي اقتصاد زيرزميني

- بحران در سيستم بانکي

- بحران در سيستم تامين اجتماعي

- بهره وري پايين عوامل توليد

- بالا رفتن انتظارات کاذب در مردم

- تورم بالا

- شبه خصوصي کردن خصوصي سازي

- ضعف در بهره گيري از اقتصاد دانايي محور

- قاچاق کالا

- ضعف نظام توزيع کالا

- رانت خواري

- فرار سرمايه

- نقص قانون تجارت

آن گاه در ترسيم اين بعد از نظام يا منظومه انديشگي، نخست بايد تلاش کنيم اين زمختي ها و بدرنگي ها، زير سايه پاک کن تدبير قرار گيرند، و دوم تلاش کنيم در چنبره آموزه ها و آموخته هاي تئوري هاي راست و چپ اقتصادي گرفتار نشويم

- متوقف ساختن خلق انتظارات جديد

- بازنگري در طرح هاي اقتصادي

- بهبود و ارتقاي کارايي سيستم مالياتي

- افزايش بهره وري

- تغيير ساختار انگيزشي در راستاي سرمايه گذاري مولد

- تدوين و اجراي برنامه ملي مقابله با فساد اقتصادي

- اصلاح ساختار تصميم گيري اقتصادي

- توسعه گزينشي به جاي توسعه پراکنده

- اصلاح سيستم بانکي و سياست هاي پولي

- بهبود فضاي کسب و کار

- استفاده از علم اقتصاد (با لحاظ ملاحظات فرهنگي و بومي)

- رعايت حريم خصوصي در عرصه اقتصادي

- اجتناب از شکل گيري انحصارهاي اقتصادي

- همگرايي بين خصوصي سازي و مصلحت و منفعت عمومي

- تشويق ثروت آفريني

- توسعه مالکيت خصوصي

- توجه توامان به اصول 43 و 44 قانون اساسي

- بهره بردن از خرد جمعي و نظام کارشناسي در عرصه اقتصاد

- سالم سازي (و مردمي کردن) بدنه مديريت اقتصادي کشور

- بازسازي و تقويت سازمان برنامه و بودجه

- تقويت معاملات تهاتري BTC

- تقويت شفافيت اطلاعاتي و اعتماد متقابل دولت و ملت

- اتخاذ سياست هايي که عدالت را در کنار توسعه و رشد سريع و آزادي دنبال مي کنند

- مديريت منابع کمياب کشور و پرهيز از به کارگيري آنها در جهت منافع سياسي



4

سياست در جامعه امروز ما، ترکيبي است از کهن سياست، پيراسياست، فراسياست و ابرسياست. کهن سياست کوشش هاي هواداران «زندگي جماعتي» در راه تعريف نوعي فضاي اجتماعي همگن با ساختاري اندام وار، نوعي فضاي بسته سنتي که هيچ قسم خلأ يا فضاي تهي به جاي نمي گذارد که در آن رخداد سياسي سرنوشت سازي امکان وقوع يابد، است. پيراسياست، کوششي است براي سياست زدايي از سياست، يعني حذف ابعاد سياسي آن. پذيرفتن واقعيت کشمکش سياسي، اما با صورت بندي دوباره آن در قالب رقابت در فضايي که حزب ها، کارگزاراني که به عنوان نمايندگان مردم به رسميت شناخته شده اند با هم رقابت مي کنند تا قدرت و مسووليت هاي اجرايي را (به طور موقت) به دست گيرند. به بيان ديگر اين سياست، کوششي است براي حذف مخاصمات از صحنه سياست به مدد تنظيم و تنسيق قواعد و هنجارهاي لازم الاتباع واضح و بي ابهام که جايي براي فوران روال پرشور دادخواهي و سرريز آن در سياست راستين باقي نمي گذارد. فراسياست، سياستي مارکسيستي (يا سوسياليستي آرمانشهري) است که در قالب پذيرش کامل کشمکش سياسي، اما بسان نوعي تئاتر سايه بازي که در آن فرآيندهايي اجرا مي شوند که در حقيقت روي صحنه ديگري (يعني روي صحنه زيرساخت هاي اقتصادي) به وقوع مي پيوندند. پس هدف غايي اين سياست، از ميان برداشتن خويش است، يعني استحاله روال «اداره مردم» به روال «اداره اشيا» در نظامي عقلاني و سراپا شفاف متکي بر اراده جمعي. ابرسياست، زيرکانه ترين و ريشه يي ترين شکل انکار منطق سياست راستين، يعني کوشش در راه حذف کامل ابعاد سياسي کشمکش از طريق به افراط کشاندن آن است.

از يک منظر آسيب شناختي، نارسايي ها و آفات ناشي از چنين سياستي عبارتند از؛

- در اين نوع سياست، نمي توان از اخلاق و نيک رواني سخن به ميان آورد زيرا در چنين ساحت هايي تنها سياستي که امکان تحقق مي يابد سياستي است براي مسکوت گذاشتن قابليت ثبات شکني امر سياسي، و کوشش در راه انکار يا تحت قاعده درآوردن آن به هر نحوي که ممکن باشد.

- اين نوع سياست، متضمن بازگشت به نوعي بدنه اجتماعي ماقبل سياسي، تثبيت قواعد رقابت سياسي، تدارک «سازوبرگ دفاع» در مقابل صداهاي مختلف و هويت هاي متمايز سياسي است.

- اين نوع سياست، متضمن امنيتي سازي امور سياسي و زير سايه پاک کن امنيتي قرار دادن هرگونه امر و اقدام سياسي ناهمخوان و ناهمسو است.

- اين نوع سياست، متضمن ابتناي فزاينده قدرت بر زور به جاي رضايت، اجماع، اقناع و عقل سليم است.

- در اين نوع سياست، نمي توان به وضع اخلاقي، فرهنگي و فکري جامعه، ايجاد يک نيروي متحد تاريخي، توليد معنا و انديشه براي به خدمت گرفتن عاملان اجتماعي و سياسي متفاوت و متکثر، کاهش آستانه دگرسازي و افزايش آستانه خودي سازي، جايگزين کردن رقابت به جاي خصومت و رقيب به جاي خصم، تقويت استعداد توليد و بازتوليد زنجيره همگوني، تقويت استعداد ممانعت از توليد و تکثير و راديکاليزه شدن هويت هاي مقاومت و پادگفتمان ها، تقويت اقتدار بيان و تکثير و تثبيت گزاره هاي جدي، تقويت استعداد اقناع و اشباع کنندگي خود، تقويت وجه استعاري خود، تقويت استعداد مهار دال هاي شناور، تقويت استعداد بازتوليد خود به مثابه افق تصويري جامعه، بازتوليد استعداد و قابليت اعتبار خود، بازتوليد خاصيت در دسترس بودن خود، و... اميد داشت.

در پرتو چنين سياستي، در سطح ملي و فروملي، به گونه روزافزوني شاهد شکل گيري هويت هاي مقاومت و پادگفتمان هاي فراگير و عمومي، حاد شدن خصلت اعتراض هاي اجتماعي، گسست و شکاف نسلي، تقليل و تضعيف گروه هاي مرجع سنتي سياسي، شکاف ميان مردم و دولت، شکاف ميان تغيير و تدبير، نارضايتمندي عمومي، انسدادهاي بوروکراتيک و ساختاري،شکاف ميان گفتمان مسلط و مقتضيات زمانه، شکاف ميان هويت ملي و هويت هاي قومي و افزايش مطالبات سياسي، اجتماعي و فرهنگي در ميان اقوام هستيم. در سطح فراملي نيز به طور فزاينده يي کشور در مسير تندبادهاي تهديد و تحديد قرار گرفته و هر روز از منجنيق آسمان مي بارد.

در منظومه انديشگي موسوي آنجا که نقش هاي سياسي نقاشي شده اند، آثاري از سياست اخلاقي و فراجناحي (ملي)، مديريت کارآمد سياسي، قانون گرايي، امنيت سياسي، تحول و اصلاح بوروکراسي دولتي، حقوق سياسي زنان، آزادي فردي و اجتماعي و حقوق شهروندي، نشاط و بهداشت سياسي، شايسته سالاري، حفظ و تقويت سرمايه اجتماعي- سياسي، تقويت نهادهاي مدني و سازمان هاي غيردولتي، تقويت توامان جمهوريت و اسلاميت نظام، سياست خارجي معطوف به «منفعت و مصلحت» کشور، تشنج زدايي و همزيستي مسالمت آميز، صلح و امنيت فراگير منطقه يي و بين المللي، همکاري تنگاتنگ و گسترده با سازمان هاي بين المللي، تقويت توامان وحدت ملي و حاکميت ملي، تنظيم روابط دولت- ملت، افزايش اعتماد سياسي و اميد و نشاط سياسي در بين مردم، تقويت قدرت مبتني بر رضايت، حفظ حقوق و آزادي هاي فردي و اجتماعي مندرج در قانون اساسي، حمايت از آزادي بيان و مطبوعات، رعايت قانون و احترام به آن، بهبود شاخص هاي عملکردي نظام سياسي و افزايش کارايي و پاسخگويي، اشاعه فرهنگ سياسي مبتني بر قانون گرايي، مشارکت و رعايت قواعد بازي سياسي، تقويت احساس عدالت مشارکتي، قانوني، توزيعي و فرصتي، به رسميت شناختن مردم به عنوان بازيگران اصلي عرصه سياست، و طرف هاي گفت وگوهاي سياسي و کساني که در به کارگيري قدرت مشارکت مي ورزند و سوژه مند کردن توده ها در عرصه سياست؛ فرآيندي که طي آن مطرودان جامعه قدم پيش مي گذارند تا خود حرف دل خويش را به زبان آورند، تا خود از جانب خويش سخن بگويند و بدين سان ادراک جهانيان را از چند و چون فضاي اجتماعي دگرگون سازند، چندان که مطالبات شان در اين فضا جايگاهي مشروع و قانوني بيابند، را مي يابيم.

اميدوارم در ادامه بتوانيم تفسير و تصوير خود از اين تابلوي انديشگي را کامل تر کنيم و درباره نقش هاي ديگر اين نقاشي نيز سخن بگوييم.

پي نوشت ها؛-----------------------

1- Sedimentation

2- power behind discourse
عناوين اين صفحه
انتخابات فرصتي براي يرحسين موسوي
سياست ويرگول
در صورت کانديداتوري ميرحسين موسوي خامنه يي
روحانيون ترقي خواه
ميرحسين نماينده دموکراسي اجتماعي
تابلوي نظام انديشگي ميرحسين موسوي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام