محمد تقي قزلسفلي
گفت وگو ابزار مفيدي است براي ريشه يابي بحران هاي متعددي که انسان معاصر با آنها رو در روست. گفت وگو در اين چارچوب، زمينه فهم انواع فرآيندهايي مي شود که با مراوده واقعي افراد، دولت- ملت ها و حتي اجزاي گوناگون سازمان ها تداخل دارند. در فرهنگ مدرن امروزي انسان ها به طرق مختلف مي توانند با يکديگر تعامل داشته باشند يعني به سهولت آواز بخوانند، پاي بکوبند يا بازي کنند، اما در شرايط گفت وگو پيرامون موضوع هاي عميق، تعامل جمعي به نوعي مناقشه و خشونت منجر مي شود.به زعم ما اين وضعيت دال بر وجود نقصي عميق در فرآيند تفکر انسان است.
هنگام گفت وگو مشارکت کنندگان مي توانند در مفروضات، انديشه ها و احساس هاي فردي يا جمعي که به شکل خاصي بر تعامل هايشان حاکم است، رايزني کنند. پس گفت وگو فرصتي تمهيد مي کند براي مشارکت در روند هايي که کاميابي ها و ناکامي هاي ارتباطي را آشکار مي سازد.
الگوهاي پيچيده ناسازگاري که گروه ها را به رويگرداني از امور مي کشاند يا بالعکس سبب اصرار غيرعقلاني جهت حفظ ديدگاه هاي خاص مي شود، هنگام گفت وگو روشن مي شود. از سوي ديگر گفت وگو ابزار مفيدي است براي فهم اين موضوع که ارزش ها و اهداف نهفته چگونه رفتارهايمان را کنترل مي کنند و تفاوت هاي فرهنگي چگونه در تعارض قرار مي گيرند بي آنکه دريابيم چه روي مي دهد. از اين حيث مي توان گفت وگو را عرصه يي تعريف کرد که در جريان آن يادگيري جمعي صورت مي گيرد و از آن نوعي هماهنگي و خلاقيت بيشتر حاصل مي شود.
از آنجا که گفت وگو ماهيتي جست وجو گرانه دارد، معاني و فرآيندهاي آن به تدريج آشکار مي شود. پس هيچ اصل استواري براي انجام گفت وگو وجود ندارد چرا که جوهر گفت وگو عبارت است از فرآيند يادگيري- البته اين مهم در نتيجه انباشت اطلاعات يا آموزه هايي که مراجع ارائه مي دهند يا به مثابه ابزار وارسي و نقد تئوريک عنوان مي شود، عملي نمي شود بلکه به عنوان بخشي از يک فرآيند روشن تعامل فعالانه ميان مشارکت کنندگان تعريف مي شود. به رغم اين مساله باز هم فهم معنا و زمينه يي که گفت وگو در آن به جريان مي افتد اهميت اساسي دارد.
نگرش ما به چنين گفت وگويي حاصل مکالمه هايي است که در سال 1983 آغاز شد و در آن از اين ايده ديويد بوهم استفاده کرديم که علت اصلي بحران هاي بي شماري که بر بشر عارض مي شود وجود ناسازگاري فراگير در فرآيند تفکر آدمي است. همين بحث در سال هاي بعدي، ما را به آغاز يک سلسله گفت وگوها و برگزاري سمينار ها با گروه هاي مختلف مردم کشاند که به تدريج حالت «گفت وگو» به معنايي که از آن مراد کرديم، پيدا کرد.
در پي همين روند اين موضوع هم روشن شد که فرآيند گفت وگو ابزار مهمي است براي فهم اين واقعيت که تفکر اساساً چگونه عمل مي کند. ما اين واقعيت را پذيرفته ايم که در دنيايي زندگي مي کنيم که تقريباً محصول فعاليت ها و کنش اجتماعي آدمي و لذا محصول تفکر انسان است. براي مثال اتاقي که در آن مي نشينيم، زباني که مورد استفاده ما قرار مي گيرد، مرزهاي ملي ما، همين طور نظام هاي ارزشي ما، و حتي آنچه دريافت هاي بي واسطه واقعيت مي دانيم، همگي مظاهري از شيوه انديشيدن بشر هستند. در مي يابيم که بدون توجه به چنين شرايطي و کسب بصيرتي عميق درباره آن، نمي توان با بحران هاي واقعي کنوني برخورد مناسب داشت و نيز براي انواع مسائلي که انسان با آنها رويارو است چيزي بيش از راه حل هاي موقت پيدا کرد.
منظور ما از فکر يا انديشه تنها فرآورده هاي ذهن خودآگاه نيست، بلکه احساس ها، هيجان ها، نيت ها و اميال ما نيز بخشي از آن است. چنين «تفکر»ي شامل پديداري ظريف و مشروط يادگيري نيز مي شود، درست مثل چيزي که به ما امکان مي دهد مجموعه يي از صحنه هاي مجزا را در يک فيلم سينمايي ادراک کنيم، يا نمادهاي انتزاعي را در علائم راهنمايي و رانندگي جاده ها با فرآيندهاي ضمني و غير کلامي که در پرورش مهارت هاي پايه يي و مکانيکي مثلاً زمان دوچرخه سواري به کار مي رود، ترجمه کنيم.
در اصل تفکر در اين چارچوب عبارت است از پاسخ فعالانه حافظه ما در مراحل مختلف زندگي. به عبارت ديگر تمامي دانش ما در تفکر خود را توليد، نمايانده، تبديل و مصرف مي کند. براي ايضاح چنين استدلالي کافي است به اين مساله توجه شود که آنچه تفکر مي خوانيم عمدتاً شامل پاسخ هايي است که با تفکر قبلي مشروط و جهت دار شده است. اگر در آنچه معمولاً واقعيت مي دانيم، دقيق تر شويم، به تدريج درمي يابيم اين واقعيت شامل مجموعه يي از مفاهيم، خاطره ها و واکنش هاست که رنگ و بوي نيازها، ترس ها و اميال شخصي ما را دارند و همه آنها در مرزهاي زبان و عادت هاي تاريخ، جنسيت و فرهنگ ما وجود دارند و گاه تغيير شکل مي دهند. تجزيه اين مجموعه کاري به غايت دشوار است و نمي توان مطمئن شد آنچه ادراک مي کنيم يا مي انديشيم، دقيق است يا نه.
مقوله يي که موضوع را جدي تر مي کند اين است که تفکر، عموماً اين مسائل را از آگاهي ما پنهان مي کند و اين حس را به وجود مي آورد که نحوه تعبير تک تک ما انسان ها از جهان پيرامون، تنها شکل پذيرفته معقول است. ما نيازمند وسيله يي هستيم که از طريق آن بتوانيم فرآيند تفکر را آهسته تر کنيم تا آن را در لحظه وقوع نظاره کنيم. بعد جسماني ما اين قابليت را دارا است اما به نظر مي رسد تفکر فاقد اين قابليت باشد. براي مثال اگر دست هايتان را بلند مي کنيد مي دانيد اين شما بوديد که اقدام به چنين کاري کرديد. ما اين مقوله را خودآگاهي مي ناميم. پس مي توانيم از انواع کنش هاي بدن خود در زمان وقوع آنها مطلع شويم اما عموماً در قلمرو تفکر چنين مهارتي نداريم.
براي مثال توجهي نداريم که تصورات ما نسبت به شخصي ديگر ممکن است عميقاً تحت تاثير نحوه تفکر و احساس ما نسبت به شخص ثالثي باشد که شايد بعضي رفتارهاي مشترک با او داريم. اکنون بهتر است در واژه گفت وگو کمي دقيق شويم. لفظ «ديالوگ»(گفت وگو) از دو ريشه اخذ شده است؛ «ديا» به معني از طريق و «لوگوس» به معني «لفظ يا کلام» يا به طور مشخص تر «معني کلام». تصويري که به ذهن مي رسد، عبارت است از رودخانه يي از معنا که در پيرامون و در ميان همه مشارکت کنندگان جاري است. در چنين وضعيتي تعداد زيادي مي توانند وارد گفت وگو شوند. حتي مي توان با خود نيز به گفت وگو نشست. اما آن شکل گفت وگويي که در ذهن داريم شامل گروهي 20 تا 40 نفري است که دايره وار نشسته و درخصوص مسائل مختلف اظهار نظر مي کنند. در گزارش هاي مربوط به دسته هاي شکارگر که تعداد اعضايشان حدود 20 الي 40 نفر است، مي توان اهميت چنين گفت وگويي را تصور کرد- يعني اين دسته ها زماني که براي صحبت کردن گرد هم مي آيند، هيچ برنامه روشن يا هيچ مقصود از پيش معين شد ه يي ندارند اما همين گردهمايي نوعي پيوند منسجم يا همکاري را بين آنها ايجاد يا تقويت مي کرد که به اعضا امکان مي داد بدون نياز به دستور و تبادل هاي زياد کلامي، دريابند چه انتظاري از آنها مي رود. به عبارت ديگر چيزي درون گروه به وجود مي آمد که مي توان از آن به عنوان فرهنگ منسجم معناي مشترک ياد کرد. به نظر مي رسد در گذشته هاي دور، پيش از آنکه تکنولوژي واسطه تجربه ما از جهان جاندار شود، اين انسجام در جوامع بشري وجود داشته است.
روانپزشکي به نام پاتريک دوما ايده يي موثر در زمينه هاي مشابه و در وضعيت هاي مدرن ارائه کرده است. او گروه هايي تقريباً هم اندازه تشکيل داده و از اين جريان با عنوان «جامعه درماني» ياد کرده است. به نظر او علت اوليه بيماري عميق و فراگير در جامعه کنوني را مي توان در سطوح اجتماعي- فرهنگي يافت و چنين گرو ه هايي را مي توان به مثابه خرده فرهنگ هايي به کار گرفت که از آنها مي توان منبع ضعف تمدن کنوني را پديدار ساخت. تجربه ما را به اين نتيجه رسانده است که با تاکيد و توجه خاص به نقش بنيادي فعاليت فکر در تکوين و حفظ اين وضعيت اين برداشت از گفت وگو را توسعه دهيم.
به قوت مي توان گفت، امکان گفت وگو، به مثابه کيهاني از يک فرهنگ بزرگ تر، فضايي براي آشکار شدن طيف قابل توجهي از مناسبات محتمل را فراهم آورد. يعني مي تواند تاثير جامعه بر فرد و بالعکس فرد بر جامعه را بنماياند. از ديگر سو مي تواند نشان دهد قدرت چگونه گرفته يا ستانده مي شود و قواعد عموماً ناديده سيستمي که فرهنگ ما را تشکيل مي دهد چه نفوذي دارد. اما در سطحي عميق تر امکان درک اين نکته را فراهم مي آورد که اصولاً تفکر با چه ديناميسمي چنين پيوندهايي را در بر مي گيرد. در اين چارچوب گفت وگو، به تلاش عمده براي تغيير و تحول رفتار مي پردازد. در اين شرايط تلاش اصلي آن است که مشارکت کنندگان در گفت وگو به اجبار به سوي هدفي از پيش تعيين شده رانده نشوند چرا که هرگونه تلاشي از اين نوع مي تواند سبب ابهام و تحريف فرآيند هايي شود که کشف و پويش آنها همانا هدف اصلي گفت وگوست.
به رغم اين، وجود پاره يي تغييرات اجتناب ناپذير است، چرا که تفکر مشاهده شده رفتاري متفاوت با تفکر مشاهده نشده دارد. به اين ترتيب گفت وگو مي تواند فرصتي باشد براي تفکر و احساس بازي آزادانه در فرآيندي که مدام درگير کننده است. موضوع هايي که ماهيت مشخص يا شخصي دارند با حوزه هايي که معني عميق تر دارند در هم مي آميزند. هر موضوعي ممکن است در آن گنجانده شود و هيچ مضموني از آن خارج نمي شود. البته چنين فعاليتي در فرهنگ ما بسيار کمياب است.
هدف و معناي گفت وگو
چنانچه افراد يا جماعتي براي انجام کاري يا گذران اوقات فراغت گرد هم آيند مي توان هر دو را جزء اهداف از پيش تعيين شده طبقه بندي کرد. اما گفت وگو بنا به ماهيت خود، با چنين اهدافي که خارج از علاقه شرکت کنندگان به آشکارسازي و افشاي معناي جدي تر جمعي است سر سازگاري ندارد.
چنين اهدافي ممکن است سرگرمي تلقي شده و احتمالاً به نگرش هاي نو يا روي آوردن نوآورانه به مسائل موجود منجر شود. اما تعجب نبايد کرد که بسياري اوقات ماهيت گفت وگو در مراحل اوليه خود به نوعي احساس عجز و استيصال مي انجامد. گروهي از افراد که دعوت مي شوند تا عمده وقت و دقت خود را به امري اختصاص دهند که هيچ هدف معيني ندارد يا به هيچ مسير قابل توجهي کشانده نمي شود، ممکن است به سرعت احساس اضطراب يا آزردگي کنند.
و لذا بعيد نيست که تعدادي از افراد شرکت کننده در فرآيند گفت وگو بخواهند از گروه خارج شوند يا کنترل آن را به دست گيرند و سمت و سويي دلخواه به آن دهند. در اين شرايط پديده قطبي شدن بروز مي يابد.
تمام آنچه تا اينجا گفته شد جزء فرآيند است. همين است که گفت وگو را حفظ مي کند و سبب مي شود مدام خلاقيت هاي تازه يي به قلمروهاي نو ببخشد. در يک جمع 20 تا 40 نفره ممکن است نهايت استيصال، خشم، تعارض يا دشواري هاي ديگر بروز کند اما با وجود چنين گرفتاري، مي توان مسائل را با سهولت نسبي حل کرد. حتي چنين تعارضاتي ممکن است در مقوله يي که از آن تحت نام «فرا گفت وگو» ياد مي شود، و هدفش ايضاح مفهومي خود گفت وگوست، به صورت کانون مرکزي پويش درآيد. با افزايش حساسيت و تجربه، دريافتي از معناي مشترک به دست مي آيد که در نتيجه آن افراد در مي يابند نه با يکديگر مخالفت مي ورزند و نه صرفاً در تعامل قرار دارند. افزايش اعتماد ميان اعضاي گروه- و البته اضافه کنيم اعتماد به خود فرآيند- به پديداري احساسات و افکاري منجر مي شود که بي ترديد در حالت عادي پنهان مي ماند. با افزايش اعتماد ديگر اتفاق نظر تحميلي کم رنگ مي شود و هيچ فرد يا گروهي هم نمي تواند به تنهايي سلطه يابد.
شرکت کنندگان در گفت وگو در مي يابند در مجموعه يي از معاني مشترک قرار گرفته اند که مدام دستخوش تغيير و تحول است. در اين شرايط آگاهي مشترکي شکل مي گيرد که ماحصل آن حضور بصيرت و خلاقيتي است که گروه هاي ديگر از آن محروم اند. اين همان جنبه از گفت وگوست که پاتريک دوما با لفظ «کوينونيا» از آن ياد مي کند؛ عبارتي که در اصل براي توصيف شکل اوليه دموکراسي مستقيم يونان باستان به کار مي رفت، شرايطي که در آن همه شهروندان گرد مي آمدند تا درباره امور خود رايزني و اظهار نظر کنند.
چنين همسويي و تعامل در شرايطي عملي مي شود که به تدريج بر محتواي آشکارتر مکالمه پيشي گيرد. اين مرحله يي مهم در گفت وگوست- لحظه يي از انسجام بيشتر، که در آن گروه مي تواند از محدوده ها و مرزهاي تصوري گذر کند و به قلمرو تازه يي وارد شود. اما اين نقطه يي است که در آن گروه امکان دارد در «خلسه» چنين تجربه يي توقف کند. در همين نقطه است که احتمال دارد اصل گفت وگو آسيب ببيند. ممکن است شرکت کنندگان بخواهند براي حفظ احساس لذت بخش امنيت و تعلق خاطر، فرآيند رو به جلوي گروه را متوقف کنند. اين شباهت زيادي به آن گونه احساس تعلق جمعي دارد که گاه در گروه درماني يا در کارگاه هاي تيم سازي پديد مي آيد و نشانه موفقيت روشن به شمار مي رود. اما در وراي اين نقطه، حوزه هاي مهم تري از خلاقيت هوش و ادراک وجود دارد که فقط با پافشاري در فرآيند پرس وجو و پذيرفتن خطر ورود به محيط هايي که بالقوه آشوبناکند يا با ترديدهاي هراسناک همراهند، در دسترس قرار مي گيرند. با توجه به فرآيند هاي گفته شده مي توان چنين استدلال کرد که گفت وگو تنها يک مباحثه ساده نيست. از اين مهم تر اساساً گفت وگو صحبت بر سر موضوعي خاص هم نيست. گفت وگو «سالن» هم نيست، زيرا «سالن» عبارت است از نوعي گردهمايي که هم غيررسمي است و هم در بسياري مواقع با هدف گذران اوقات، دوست يابي، گپ زني يا مبادله اطلاعات تشکيل مي شود. البته از لفظ «گفت وگو» به صورت هاي مشابه چنين مواردي مکرر استفاده شده است اما معني عميق تر آن هيچ يک از موارد ذکر شده نيست.
گفت وگو به واقع گزينه جديدي براي گروه هاي آموزش حساسيت نيست. هر چند که به ظاهر شبيه اينها باشد. پيامد هاي آن شايد شکلي از روان درماني را پيدا کند اما نمي خواهد برخلاف موانع عاطفي شرکت کنندگان تاکيد کند يا به آموزش و تربيت ويژه بپردازد. از اين حيث، گفت وگو به مثابه عرصه يي است که در آن يادگيري و حذف موانع صورت مي پذيرد. گفت وگو تکنيکي براي حل مساله يا حل تعارض ها نيست، هر چند در جريان گفت وگو يا پس از آن، در اثر افزايش تفاهم و تقويت همگرايي شرکت کنندگان ممکن است مسائلي نيز حل شود.
چنان که پيش تر خاطر نشان شد گفت وگو در درجه اول وسيله يي براي پويش و تحول در عرصه تفکر است. گفت وگو به پاره يي از ديگر صور فعاليت گروهي شباهت دارد و ممکن است مواقعي هم جنبه هايي از آنها را در خود داشته باشد، اما در واقع چيز جديدي در فرهنگ معاصر است؛ فعاليتي که شايد براي سلامت آتي تمدن ما جنبه حياتي داشته باشد.
چگونگي شروع گفت وگو
گفت وگو فضايي است که در آن تعميق افکار، انگيزه ها، داوري ها و موارد مشابه نهفته است. اين جريان از جمله مهم ترين جنبه هاي جاري و ساري در گفت وگوست که تحصيل آن به سهولت ممکم نيست چرا که اين فعاليت هم تازه است و در عين حال نامتعارف. تعليق مستلزم توجه، شنيدن و ديدن است و در فرآيند پويش ضرورت دارد. البته سخن گفتن ضروري است زيرا بدون آن چيزي براي پويش حاصل گفت وگو باقي نمي ماند. اما فرآيند حقيقي پويش حين گوش کردن روي مي دهد - نه فقط گوش دادن به ديگران، بلکه توجه به خود نيز بخشي از موضوع است. تعليق متضمن آشکارسازي واکنش ها، انگيزه ها، احساس ها و نظريات است، به نحوي که در چارچوب روحيات شخص ديده و احساس شود و نيز توسط ديگران در گروه بازتاب يابد. معني اش سرکوب يا فشار يا حتي تعويق آن نيست. معني اش صرفاً توجه جدي به چنين واکنش ها، احساسات و انگيزه هاست، به گونه يي که در جريان وقوع امکان فهم ساختار پيچيده شان عملي باشد. اگر بتوانيد مثلاً به احساس هاي نيرومندي که ملازم بيان يک فکر خاص است توجه کنيد ( همه آنچه متعلق به خودتان باشد يا به ديگران) همين توجه را ادامه دهيد، فرآيند تفکر معمولاً شما را به آهستگي مي کشاند. شايد به اين ترتيب رفته رفته معناهاي عميق تر موجود در فرآيند تفکر خود را مشاهده کنيد و ساختار غالباً نامنسجم هر عملي را که در غير اين صورت به طور خود به خودي انجام مي داديد، تشخيص دهيد. همچنين اگر گروهي موفق شود چنين احساس هايي را به حالت تعليق نگه دارد و به آنها توجه کند، کل فرآيندي که از فکر به احساس و به عمل در درون گروه جريان دارد ممکن است آهستگي يابد و معناهاي ژرف تر و ناب تر خود را آشکار سازد و اين فرآيند به چيزي منجر شود که بتوان از آن به نوع جديدي از هوش منسجم و جمعي تعبير کرد.
تعليق فکر، داوري و انگيزه همگي مستلزم توجه جدي به فرآيندي کلي است که پيش از اين ملاحظه کرديم- هم در خود شخص و هم در گروه - امري که شايد در نگاه اول سخت به نظر برسد اما اگر اين کار صورت پذيرد، توانايي ها در بذل چنين توجهي به طور دائم رو به افزايش رفته، با گذشت زمان، نياز به تلاش کمتر و کمرنگ تر مي شود.
تعداد مشارکت کنندگان در گفت وگو
گفت وگو در گروه هاي 20 تا 40 نفره که دايره وار بنشينند، نتيجه مطلوب تري مي دهد. در چنين جمعي امکان پيدايش و مشاهده زيرگروه ها و خرده فرهنگ هاي گوناگون وجود دارد که به آشکارگي شيوه هاي عملکرد جمعي تفکر ياري مي کنند. وجود اين گروه ها اهميت قابل توجه دارد، چرا که تفاوت هاي چنين خرده فرهنگ هايي، در بسياري اوقات، با علت ناشناخته تعارض و ناکامي در ارتباط است.
طبيعي است گروه هاي کوچک تر از حيث نفرات، داراي تنوع کمتري باشند و چنين گرايش هايي در آنها آشکار نشود. نتيجه آن است که تنها نقش ها و مناسبات شخصي و خانوادگي متعارف و مرسوم در آنها مورد تاکيد قرار گيرد.
در بعضي از گروه هايي که ما تجربه کرديم تعداد افراد به 60 نفر مي رسيد، اما طبيعي است با اين تعداد زياد، فرآيند گفت وگو قابل کنترل نيست. وضعيت مطلوب آن است که دو دايره هم مرکز تشکيل شود، افراد هم به گونه يي بنشينند تا يکديگر را ببينند و حرف هاي همديگر را بشنوند. آن عده يي که در رديف عقب مي نشينند دچار مشکلاتي در گفت وگو مي شوند که شکل بارز آن فرصت و امکان صحبت کردن است.
ذکر اين نکته لازم است که برخي تمايل دارند زياد صحبت کنند، اما تعدادي هم صحبت در جمع را مشکل مي يابند، اما بايد دانست که لفظ «مشارکت» واجد دو معناست؛ يکي خود مشارکت داشتن يا شرکت کردن و ديگري حضور داشتن. از ياد نبريم «شنيدن» هم به اندازه گفتن اهميت دارد. خيلي وقت ها، شرکت کنندگان کم حرف وقتي با تجربه گفت وگو آشناتر شوند بيشتر صحبت خواهند کرد و در مقابل افراد مسلط تر رفته رفته کم حرف تر مي شوند.
مدت گفت وگو
گفت وگو زمانبر است. گفت وگو شيوه نامتعارفي از مشارکت با ديگران است و نياز به مقدماتي دارد تا در آن معني کل اين فعاليت ها تفهيم شود. اما حتي با مقدمه واضح و روشن نيز وقتي گروه شروع به صحبت مي کند گاه سردرگمي و استيصال و حتي اين نگراني بروز مي يابد که آيا واقعاً گفت وگويي در جريان هست يا نه. خوشبينانه است اگر گمان کنيم گفت وگوي واقعي در همان جلسه نخست به وقوع مي پيوندد يا عمق مي گيرد. بايد اين نکته را فهماند که براي حصول نتيجه مطلوب پايداري و صبر لازم است.
از اين رو مفيد خواهد بود که پيش از آغاز گفت وگو در مورد طول مدت جلسه توافقي صورت گيرد و حتي يک نفر تعيين شود که ختم جلسه را اعلام کند. ما متوجه اين نکته شده ايم که دو ساعت، زمان مناسبي است. در جلسه هاي طولاني تر از اين، خطر خستگي افراد مشارکت کننده وجود دارد. طبيعي است اين عمل به کيفيت مورد نظر در مشارکت و نهايتاً گفت وگو لطمه مي زند.
در گفت وگو با برخي بر ساخته هاي اجتماعي و موانعي ديگر سروکار داريم که مي تواند بر شکل ارتباط ما اثر بگذارد و البته هدف ما نيز اين نيست تا اين موانع را دور بزنيم. هرچه جلسه هاي گروه منظم تر باشد، قلمروهايي که مورد کنکاش قرار مي گيرند عميق تر و با معناتر خواهد بود. گاهي از تعطيلات آخر هفته براي تشکيل چند جلسه استفاده مي شود، اما اگر قرار باشد گفت وگو در يک دوره زماني ادامه يابد، پيشنهاد مي کنيم بين جلسه ها حداقل يک هفته فاصله باشد تا افراد فرصت تامل و تفکر بيشتر پيدا کنند. اينکه گروه مشارکت کننده در گفت وگو تا چه زماني به پويش خود ادامه دهد، حد و مرز چندان مشخصي ندارد، اما درجا زدن برخلاف روح گفت وگوست.
معني اين حرف آن است که تمامي درها بايد روي اعضاي تازه وارد باز باشد، برنامه ها عوض شود و به خشکي ها و جمودهاي ضمني که ممکن است عارض شود، توجه جدي نشان داده شود. حتي گاهي بايد بعد از يک دوره، گروه را منحل کرد.
رهبري در گفت وگو
گفت وگو اساساً مکالمه بين افراد برابر است. وجود يک مقام «کنترل کننده» ولو دلسوز يا حساس، مانع بازي آزادانه فکر و احساس هاي ظريف و نابي مي شود که خودش مي توانست در خارج از اين مقام از آنها برخوردار باشد. گفت وگو در اثر دستکاري و تاثيرگذاري آسيب مي بيند و کلاً روح گفت وگو با اين کار سازگار نيست. در گروه سلسله مراتب اصلاً جايي ندارد.
با اين همه در مراحل اوليه نوعي هدايت يا راهنمايي لازم است تا شرکت کنندگان بتوانند تفاوت هاي ظريف ميان گفت وگو و ديگر اشکال عمل گروهي را دريابند. حداقل به يک يا دو شخص با تجربه که اين امر را تسهيل کنند، نياز است. نقش رهبري آن است که مواقعي موقعيت هايي را که نکته هاي اتصال گروه را نشان مي دهد، گوشزد کند، يا به عبارت ديگر، به فرآيند خودآگاهي جمعي کمک کند. اما اين مداخله ها نبايد تاثيرگذارانه يا آمرانه باشند. رهبران نيز درست مثل بقيه، شرکت کننده هستند. اگر احساس شود مثلاً هدايت لازم است، اين مقوله بايد به صورت «هدايت از پشت پرده» باشد و هر چه سريع تر هم زائد بودن خود را نشان دهد. البته اين را نبايد جانشين آن افراد مجربي تلقي کنيم که نقش تسهيل کننده را بر عهده مي گيرند. اما پيشنهاد مي کنيم محتواي اين راهنمايي در جلسه اول گروه به طور جدي وارسي شود تا همه شرکت کنندگان مطمئن شوند که وارد تجربه يکساني خواهند شد.
موضوع گفت وگو
هيچ منعي براي انتخاب موضوع گفت وگو وجود ندارد، به عبارت ديگر گفت وگو را مي توان با هر موضوعي که مورد علاقه شرکت کنندگان باشد، شروع کرد. اگر برخي اعضا تمايل چنداني به موضوعاتي ندارند که اين موضوع ها ممکن است آنها را آشفته سازد، بهتر است افکار خود را در چارچوب گفت وگو ابراز کنند. هيچ مضموني مستثني نيست. گاهي شرکت کنندگان بعد از اتمام جلسه گپ مي زنند و غيبت مي کنند تا نارضايتي و استيصال خود را ابراز کنند، اما دقيقاً همين نوع مطالب است که زمينه يي مستعد براي سوق دادن گفت وگو به قلمروهاي عميق تري از معنا و انسجام، در وراي «تفکر گروهي» تصنعي يا رفتارهاي مصنوعي يا صحبت هاي هنگام ميهماني محسوب مي شود.
گفت وگو در سازمان هاي موجود
تا اينجا ما اصولاً از گفت وگويي سخن به ميان آورديم که افرادي با زمينه هاي مختلف را گردهم مي آورد، نه افرادي از سازمان هاي موجود، اما اعضاي يک سازمان نيز ممکن است به ارزش گفت وگو به عنوان شيوه يي براي افزايش و غناي فعاليت خلاقانه در شرکت يا سازمان خود پي ببرند. در چنين وضعيتي، فرآيند گفت وگو تغيير قابل توجهي مي يابد. اعضاي سازمان در ميان خود و با سازمان خود انواع روابط و مناسبات را برقرار مي کنند. امکان دارد سلسله مراتبي از قبل وجود داشته باشد يا نياز به حمايت از همتايان، تيم يا قسمت اداري احساس شود. شايد هم ترس از ابراز عقيده نوعي انتقاد از مقام هاي عالي تر يا هنجارهاي پذيرفته شده سازماني تلقي شود.
ممکن است با مشارکت در فرآيندي که تاکيد آن بر شفافيت، گشودگي، صداقت و توجه به ديگران است و مي تواند حوزه هاي پنهان آسيب پذير را برملا کند، ارتقاي حرفه يي يا مقبوليت اجتماعي افراد به خطر بيفتد. شايد بتوان در سازمان هاي کنوني، گفت وگو را با پويشي در همه ترديدها و نگراني هايي که شرکت کنندگان مطرح مي کنند، آغاز کرد. اعضا مي توانند کار را با برنامه نسبتاً مشخصي شروع کنند که از آن نهايتاً به تنوع هدايت شوند. واضح است که اين گردهمايي کاملاً متفاوت با روش هايي است که در گروه هاي تک جلسه يي يا برگزيده يي به کار مي رود که در آن اغلب شرکت کنندگان شان آزادند تا با موضوع دلخواه کار را شروع کنند اما همان طور که گفتيم، هيچ موضوعي را نمي توان مستثني کرد زيرا انگيزه مستثني کردن يک موضوع خود زمينه يي غني براي کنجکاوي و پرس وجو است.
بيشتر سازمان ها مقصودها و اهداف از پيش مشخص شده يي دارند که کمتر مورد ترديد قرار مي گيرد. شايد در نگاه اول، اين امر با بازي آزادانه و علني فکر که در ذات فرآيند گفت وگو وجود دارد، ناسازگار به نظر رسد اما بر اين مشکل هم مي توان غلبه کرد، به شرط اينکه از بدو ماجرا، به همه شرکت کنندگان مساعدت شود تا دريابند تامل در باب چنين موضوع هايي ممکن است براي بهبود سازمان مفيد باشد و عزت نفس شرکت کنندگان نيز در اثر تلقي ديگران از آنها افزايش يابد. به درستي قدرت خلاق گفت وگو آن مقدار هست که ساختارها و مناسبات تشکيل دهنده سازمان را به حال تعليق موقت درآورد.
سرانجام ضرورت دارد روشن کنيم گفت وگو نه فرآيند درمان گرايانه و نه در عين حال روش يا تکنيکي براي جانشيني ساير اشکال تکامل اجتماعي است. در اين چارچوب نه همه کس آن را مفيد مي بينند و نه مطمئناً در همه جا ضروري تشخيص داده مي شود. در بسياري از روش هاي روان درماني گروهي، ارزش هاي بزرگ نهفته است و وظايف بسياري نيز وجود دارد که مستلزم رهبري در شرکت ها و ساختار کامل تشکيلاتي است.
بخش قابل توجهي از آنچه شرح داديم، به طور مستقل قابل انجام است و بر اين اساس باور داريم بسياري از ايده هاي پيشنهادي ما همچنان موضوع پويش هاي مداوم ماست. ما البته توصيه نمي کنيم که آنها را ثابت و هميشگي فرض کنيد، بلکه بايد به عنوان بخشي از گفت وگوي خود مورد وارسي قرار دهيد.
روح گفت وگو بازي آزادانه و به مثابه نوعي فعاليت جمعي ذهن است که قدرت خارق العاده يي دارد و مي تواند هدف نهايي را برملا کند. گفت وگو همين که شروع شود به ماجراي پيوسته يي تبديل مي شود که راه را براي تحول محسوس و خلاقانه مي گشايد.