سه شنبه، 29 بهمن 1387 - شماره 1893
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: تلويزيون
گفت وگو با عباس نعمتي فيلمنامه نويس «شب مي گذرد»
از صفر تا صد


حسن محمودي

مجموعه تلويزيوني «شب مي گذرد» دومين فيلمنامه عباس نعمتي است که در بهمن ماه و با موضوع انقلاب از شبکه پنج سيما پخش مي شود. «تا صبح» اولين فيلمنامه عباس نعمتي بود که دو سال پيش، به عنوان يکي از سريال هاي پرمخاطب و برتر شبکه پنج سيما شناخته شد. نعمتي در کارنامه تلويزيوني خود نگارش بخش هايي از مجموعه تلويزيوني «کت جادويي» و همکاري مشترک با سعيد شاهسواري در سريال «اولين شب آرامش» و نگارش چند تله فيلم تلويزيوني را دارد. «شب مي گذرد» به کارگرداني راما قويدل و تهيه کنندگي مهدي همايونفر است که در آن بازيگراني چون سيروس گرجستاني، مجيد مظفري، عمار تفتي، شقايق دهقان، مهدي پاکدل، فرخ نغمتي و... بازي دارند. اين مجموعه تلويزيوني گرچه در ساعت چندان پرمخاطبي، آن هم از شبکه پنج پخش مي شود، به تدريج موفق به همراه ساختن مخاطبان قابل توجهي شد. گفت وگو با فيلمنامه نويس «شب مي گذرد» در نيمه هاي پخش آن انجام شد و طبيعي است که نمي تواند کليت اين مجموعه و ضعف ها و قوت هاي احتمالي بخش هاي بعدي را در برداشته باشد.

---

- «شب مي گذرد» تا حدي به مانند مجموعه تلويزيوني ديگر تو، «تا صبح» به مناسبت انقلاب و در دهه فجر پخش شد و اولين برخورد با اين دو سريال در وهله اول، طبيعي است که از منظر مناسبتي بودن آنها باشد. اما برخلاف خيلي از سريال هاي ديگر مناسبتي که با موضوع انقلاب ساخته و پخش شد، چندان درگير روايت هاي کليشه يي از سال هاي قبل از انقلاب نيست و در وهله نخست، وفادار به داستان درست و ساختار نمايشي آن است. معتقدم هر دو سريال را در هر زماني که از تلويزيون پخش کنند، آنقدر جذابيت داشته باشد که مخاطب نسبت به آن پيش فرضي نداشته باشد.

اولين ويژگي يک فيلم اين است که در وهله اول فيلم باشد. بايد قبل از هر چيز قصه داشته باشد و براي مخاطب جذابيت داشته باشد که آن را دنبال کند. نکته دوم اينکه، توضيح تو را از چند زاويه مي توان نگاه کرد. اگر اين توضيح را بدين منظور تلقي کنم که کار من براي مخاطب جذابيت دارد و اگر قيد مناسبتي را از آن برداريم و در زمان ديگري پخش کنيم، باز هم مخاطب آن را دنبال خواهد کرد، اين براي من مي تواند يک امتياز و حسن باشد. اما اگر مي خواهي بگويي موضوع انقلاب ندارد و مي تواند در هر زمان ديگري نيز پخش شود، به نظر من از اتفاق، انقلاب دارد. اما به جاي اينکه خود دربار را نشان بدهيم، لايه هاي زيرين و مردم را نشان داديم. در واقع ما به جاي نشان دادن زنبارگي درباريان و فاسد بودن آنها، ريشه هايي را که منجر به شکل گيري انقلاب شد، نشان داديم. ولي اگر بخواهيم با سريال هايي قياس کنيم که دربار نشان داده مي شود و آدم هايي که از دربار به آنها زنگ زده مي شود و گفته مي شود که بايد چه کاري بکنند، اين طور نيست. در واقع ما ريشه هاي مردمي انقلاب را بررسي مي کنيم.

- حرف من نيز بر سر اين موضوع است که در بستري انساني اين علت ها، همان طور که گفتي به شکلي ريشه يي بررسي مي شود و تو به عنوان مخاطب تنها با يکسري الگوهاي کليشه يي روبه رو نيستي. اين بار با سريالي روبه رو هستي که در وهله نخست، خوب و بد آدم ها و کارها و اعتقادات شان را در بستر روابط انساني معرفي مي کند. اين حس به مخاطب دست نمي دهد که با پيامي سفارشي روبه رو ه ستم. من بد و خوب آدم ها را با رفتار و کردارشان، آن هم از طريق قصه آنها و زندگي شان درک مي کنم.

ولي به هرحال پيام خود را نيز دارد و قرار است درباره انقلاب و ريشه هاي آن حرف بزنيم و بگوييم انقلاب، حرکت درستي بوده و ما نيز احتمالاً اگر آن زمان آنجا بوديم، دقيقاً همين کار را مي کرديم.

- اين پيامي که مي خواهي بدهي، آنقدر رو نيست و منً مخاطب گرفتار حرف هاي کليشه يي و شعارگونه نيستم.

بگذار ماجرا را از زوايه يي ديگر نگاه کنيم. الان خود ما کارهاي خوبي که مثلاً از جنگ جهاني دوم مانده و به عنوان آثار ماندگار قبول داريم، چه نوع کارهايي است؟ يا حتي کارهايي که خواسته اند استقلال طلبي امريکايي ها را تبليغ کنند و مي خواهند بگويند امريکايي ها آدم هاي صبور و پشتکارداري در استقلال بخشي به کشورشان بوده اند. فيلم هايي که مي خواهند بگويند امريکا کشور آزادي است که مردم مي توانند سرنوشت خودشان را تعيين کنند. در همه اين فيلم ها، تو آن پيام را مي تواني ببيني و اصلاً اين فيلم ها براي گفتن همان پيام ساخته شده اند. يکي از تم هاي عمده فيلم هاي امريکايي اين است که مردم در امريکا آزاد هستند و اگر بخواهي بگويي آزاد نيستند، از خطوط قرمز آنهاست. شايد بتوان گفت در فيلم هاي اخيرشان مثل «سياره ميمون ها»، اين ميزان آزادي مورد پرسش قرار مي گيرد که اين آزادي، چقدر آزادي است. اما در بستري که مي خواهند اين پيام را بدهند، تو به عنوان يک مخاطب با قصه يي جذاب و سرگرم کننده، روبه رو هستي که تاثير خاص خودش را مي گذارد و پيام را به شکل لايه يي پنهان به مخاطبش منتقل مي کند. طبيعتاً ما نيز اگر بخواهيم حوادث تاريخ معاصر و پيام هاي مد نظرمان را به ويژه انقلاب مان را به مخاطب منتقل کنيم، بايد آن را با لايه هاي پنهان يک داستان منتقل کنيم نه اينکه به شکل کليشه يي و سطحي. اگر غير از اين باشد، آن وقت قصه هايمان خيلي زود براي مخاطب لو مي رود و مخاطب از همان ابتدا مي فهمد که آدم هاي مثبت قصه کدامند و آدم هاي بد هم مشخص مي شوند و سرنوشت آنها نيز طبيعتاً از قبل، قابل حدس است. به قول تو اگر اين باشد که ديگر براي مخاطب جذابيتي ندارد و دليلي ندارد به تماشاي آن بنشيند. البته در قصه ما نيز قرار نيست، ساواکي، در نهايت آدم خوبي از آب دربيايد. آدم هاي خوب نيز به مانند قصه هاي ديگر اعلاميه پخش خواهند کرد. منتها اين حرف را مخاطب در بستر قصه يي جذاب قرار است تماشا کند.

- آدم بد قصه تو، مثلاً قاضي، در وهله نخست، جداي از اتيکت وابستگي اش به دربار و حکومت پهلوي ذاتاً آدمي تا بيخ و بن فاسد است و اين آدم فاسد و بدذات را مخاطب در هر قصه ديگري که تماشا کند، منفور است. اين چيزي است که در خيلي از سريال هاي مناسبتي تلويزيون فراموش شده است و از همان ابتدا مخاطب بايد با اين پيش فرض به تماشاي اثر بنشيند که اين آدم خوب است يا بد و غير از اين نيز چيزي ديگر امکان پذير نيست.

من سعي کردم در کل قصه و آدم ها از اين تکنيک استفاده کنم. مثلاً دهقان که آدمي ساواکي است و کليه بچه اش را نيز مي دزدد، فارغ از اتيکت ساواکي بودنش، آدم شروري است. قصه آدمي است که بد است و بد بودنش، در هر شرايطي بد است. در فيلمنامه من اين آدم ابتدا بد است. کليه بچه اش را مي دزدد و رفتاري خائنانه با ديگران دارد، و بعد اين آدم را در جايي ديگر در قسمت هاي بعد تماشا مي کنيم که ساواکي است. همان طور که گفتي من اول بد بودن اين آدم را ثابت مي کنم و نشان مي دهم و بعد او را در موقعيت يک ساواکي قرار مي دهم. تاکيد هم نمي کنيم که اين ساواکي همان آدم بد است يا آن آدم بد، همين ساواکي است. به هرحال خود تماشاگر اين موضوع را درک مي کند. درباره آدم هاي ديگر نيز همين کار را کرده ام. مثلاً يک قاضي را داريم که مي گويد در يک دوره يي يک اشتباهي کرده است. نشان مي دهيم حتي آن بچه را خودش بزرگ کرده و نسبت به آن نيز مهربان است. آدم هاي مثبت قصه مان نيز با ريشه هاي اصيلي که دارند، از وجهه يي خوب و انساني برخوردارند و چون آدم خوبي هستند، در زمره آدم هاي طرفدار حق قرار مي گيرند.

- در سريال تا صبح نيز همين نگاه را داري.

بله. اگر بخواهي بگويي که حس کار است، همين ويژگي را در آنجا نيز شاهد بوديد. در سريال «شب مي گذرد» تلاش کردم به نتيجه کامل تر شده يي برسم. چون به هرحال تجربه قبلي را پشت سر گذاشته بودم. نقطه ضعف هاي آن کار نيز دستم آمده است. من سعي کردم ارزش هاي آدم ها در خود متن تعريف شود و از دل آن برآيد، نه اينکه مخاطب بنابر پيش فرضش بخواهد نسبت به آنها ارزشگذاري کند. واقعيت ماجرا هم اين است که اين نکته بايد درباره همه ساخته ها و توليدات ما صدق کند. ما در برخي از کارهايمان با اين مشکل روبه رو هستيم که مثلاً يک روحاني را نشان مي دهيم و همه مي گويند چه حاج آقاي خوبي، اما ما از خوبي اين روحاني چيزي نمي بينيم و به صرف روحاني بودنش، براي مخاطب قرارداد تعيين مي کنيم که روحاني قصه ما آدم خوبي است. در حالي که ما بايد ابتدا خوب بودن آن را نشان دهيم. يا يک بسيجي را نشان مي دهيم که خوب است و خوب بودنش را نشان نمي دهيم. اتفاقاً اگر ما بتوانيم ارزش متن را در خودش سوار کنيم، آن وقت مي توانيم وجه خوب بودن آن آدم را احساس کنيم. البته اين را هم بايد در نظر بگيريم که به هرحال روي اين قصه ها حساسيت وجود دارد و هر چقدر هم که سازمان از کسي بخواهد حمايت کند، در برابر اين نوع حساسيت ها، چندان نمي تواند کاري بکند. اما بايد توجه داشته باشيم که وقتي مي گوييم اين آدم خيلي آدم خوبي است، بايد خوب بودنش را نشان بدهيم و خوب بودن، تنها در لواي يک اتيکت نبايد باقي بماند و تنها يک پيش فرض و ارزشگذاري خارج از متن باشد.

-در سريال «شب مي گذرد» قرار است بخشي از تاريخ معاصر را در بستري قصه يي روايت کني. مسلماً به سن و سالت نمي خورد آن دوره را خودت لمس کرده باشي و در آن زندگي کرده باشي. مي خواهم بپرسم درک و شناخت تو از اين دوره حساس تاريخ معاصر ما از کجا شکل مي گيرد و چقدر مبني بر تحقيق و پژوهش است و چقدر ساخته ذهن توست؟

من آدمي هستم که به تاريخ خيلي علاقه دارم و طبيعتاً اين مطالعه روي درک و حس من تاثير مي گذارد. شب مي گذرد و تا صبح نيز حاصل مطالعات و دريافت من از تاريخ معاصر است. البته يک چيز را من اضافه کنم که به مشکلات ما در تلويزيون برمي گردد. ما الان روي هر صنفي دست بگذاريم و بخواهيم شخصيت مان متعلق به آن صنف باشد، اعضاي آن صنف معترض مي شوند و تو دوست داري براي اينکه شخصيت هاي قصه ات رنگ و بو بگيرند، از ويژگي هاي صنفي آنها بهره ببري و براي اينکه مورد اعتراض قرار نگيري، ناگزير مي شوي از اين ترفند استفاده کني که قصه و آدم هايت را به زمان ديگري ببري. مثلاً ما يک شخصيت روزنامه نگار داريم که وابسته است و براي چاپ مجله و قلمش، قلم به مزد است. اگر اين آدم را در همين زمان نشان بدهي، با کلي اعتراض جورواجور روبه رو مي شوي اما وقتي همان حرف را به زمان قبل از انقلاب ببري، ديگر کسي به تو اعتراض نخواهد کرد. يکي از دلايلي که من قصه هايم را در زمان قبل از انقلاب روايت مي کنم، نيز همين است. در واقع اين شخصيت را بدون اينکه کسي صاحب آن بشود و آن را نقد انساني بکند، مي تواني به زمان قبل از انقلاب ببري. اين واقعاً يک امتياز است و دست فيلمنامه نويس را باز مي گذارد. حضرت علي(ع) جمله يي دارد که مي گويد اگر مي خواهي حق را بشناسي بايد اهل حق را بشناسي و اگر بخواهي غيرحق را بشناسي، بايد ببيني چه کسي حق را ترک کرده. يعني اگر حق را نشناسي، اهل حق را نمي تواني بشناسي و اگر اهل حق را نشناسي، نمي تواني حق را بشناسي. قاضي آدمي است که دختر سريال را خيلي دوست دارد. جايي نيز مي گويد که مادر اين دختر را نيز خيلي دوست داشته. اين آدم وقتي در جايگاه قضا قرار مي گيرد، ديگر حق ندارد، چشم به ناموس مردم داشته باشد و اين يعني اينکه در جايگاه غيرحق نشسته و ناحق است. در اينجاست که مساله فردي ديگر مهم نيست. گرگ هم بچه اش را دوست دارد اما گرگ است. تاثير اجتماعي فرد مهم است. من مي گويم ابتدا مشخص کنيم ويژگي هاي آدم خوب و آدم بد چيست و بعد از آن در قصه مان استفاده کنيم. اين ويژگي ها را آن وقت هر کسي داشت، آدم خوب يا بد است. ما مي گوييم قدرت پرستي بد است و اين ويژگي را هرکسي داشته باشد، آدم بدي است. شما در نظر داشته باشيد به هرحال سيستم زمان پهلوي نابود شده و رفته و نقد من، دردي را چندان دوا نمي کند. تاريخ هم همه چيز را به بهترين شکل قضاوت و روايت مي کند. در واقع من دوست دارم قصه آدم هاي امروز را بنويسم. آدم هايي که آن بستر زماني به من اجازه به تصويرکشيدن شان را مي دهد. واقعاً هم فکر نمي کنم مخاطبان امروزي دغدغه شان اين باشد که آدم ها در دهه 50 چطور بودند. اغلب آدم هاي امروزي نيز بعد از انقلاب متولد شده اند که از آن زمان حتي خاطره هم ندارند. خود من نيز از آن زمان خاطره يي ندارم که بخواهم نقلش کنم و نسبت به آن نوستالژي داشته باشم. آنچه براي من جذابيت دارد، در اين است که بگوييم چه چيزي خوب است و چه چيزي بد.

-اتفاقاً پرسش من نيز همين است که آنچه مي گويي، چه مقدار منطبق بر واقعيت آن دوره تاريخي است؟

اين را که من نبايد بگويم. اين را بايد از آدم هايي بپرسيد که در آن دوره بوده اند. من سعي کرده ام آن طور باشد، امکان دارد هر کدام از مخاطباني که آن دوره را درک کرده اند، در اين باره نظرهاي متفاوتي داشته باشند. ولي من سعي کرده ام فيلم ها و مستندها و عکس هاي آن دوره را تماشا کنم و از آنها الگوبرداري کنم. ولي قاعدتاً همه اينها فيلم است و فيلم نيز برداشت از واقعيت است و خود واقعيت نيست. مهم ترين ويژگي آن دوره براي من در اين است که ملتي به طور خودجوش حرکت کرده اند. اين را همه قبول دارند که انقلاب ايراني، حرکتي خودجوش بوده و فاقد سيستم از پيش برنامه ريزي شده يي است. از سوي ديگر انقلابي است که دغدغه مردمش، دغدغه فرامالي بوده است. آنها انقلاب نکرده اند که نان شان زيادتر شود. اين موقعيت ذاتاً دراماتيکي است که من آن را زياد دوست دارم.

- شايد در مواجهه با کار تو در« شب مي گذرد»، بحث اقتباس هايي است که از چند کار معروف انجام داده يي. زندگي ديگران، سوئيني تاد و Lost مشخصاً سه کاري هستند که تو به آنها ناخنک زده يي.

اينها فيلم ها و سريال هايي است که تو موفق شدي پيدا کني، باز هم هست. دزدي هاي زيادتري کرده ام. اقتباس، اسم هنري دزدي است.

- يعني تو معتقدي دزدي کردي؟

دزدي اساساً چيز بدي نيست. اين را صريح مي گويم و تعارف هم ندارم.

- فکر کنم اگر کارت ديده شود، از اين زاويه نيز زياد مورد نقد و پرسش قرار خواهد گرفت.

من قصه گوي بدي نيستم و خيلي راحت مي توانستم قصه ام را بچرخانم و شکل بدهم. طوري که اصلاً مشخص نشود، اين بخش از قصه را از Lost برداشته ام. البته من از Lost فقط قصه کليه را برداشته ام که مي توانستم چيز ديگري بگذارم و بگويم پدري بعد از مدتي آمده است سراغ پسرش.

- نگران نشدي اين ماجرا برايت دردسر زيادي به وجود بياورد و همه تو را متهم به اين مساله کنند که يک بخش از قصه يک سريال پربيننده در جهان را عيناً در سريال خود کپي کرده يي؟

من معتقدم اگر حرف و قصه خوبي بوده، تا حالا حتماً گفته اند. درباره خود Lost من مي توانم چندين مورد را مثال بزنم و بگويم اين سريال از اين فيلم يا قصه اقتباس شده است. اتفاقاً همين قصه کليه را در فيلم ديگري قبل از اين سريال ديده ام و هرچه فکر مي کنم کجا ديده ام، چيزي به ياد نمي آورم. يعني اصل اين قصه نيز متعلق به خود Lost نيست. اتفاقاً من يک انتقادي در اين بخش دارم که در ايران همه مي خواهند نگاه ارژينال داشته باشند. خيلي هم ادعاي مولفي مان زياد است. تاليف را هم بدين معنا مي دانيم که از صفر آغاز کنيم. در حالي که بايد بپذيريم در هنر خيلي ها قبل از ما اغلب راه ها را رفته اند. ما ها خيلي خلاق باشيم و هنر کنيم، مي توانيم چند وجب بالاتر از آنها و روي شانه هاي قبلي ها قرار بگيريم. آيا برداشتي که من از اين سريال يا فيلم هاي ديگر داشته ام، باعث شده قصه ام چندپاره شود؟ البته اين را بايد در نظر گرفت که کار ما را نبايد با سريالي مثل Lost مقايسه کرد. به اين دليل که کار ما در عرض چهار ماه توليد شده با رديف بودجه يک سريال رده ب و سريال Lost هر قسمت آن رقمي نجومي هزينه برده. احساس من اين است که ما در تلويزيون مان بايد از تجربه هاي ديگران استفاده کنيم. از سوي ديگر شما نگاه کنيد ببيند Lost چقدر شباهت دارد با حي بن يقظان ما؟ يا چقدر شباهت دارد با رابينسون کروزوئه؟ يا قصه هاي ديگري که مي توان مثال زد و همگي در يک موقعيتي مثل يک جزيره اتفاق مي افتد. آن وقت آنها خجالت نمي کشند از اينکه از اين موقعيت ها استفاده کرده اند و ما جور ديگري به اين ماجرا نگاه مي کنيم.

-اساس کار يک کليشه است و تو هم حق داري مثل آنها سراغ اين کليشه بروي. اما بايد ديد چه چيزي باعث مي شود ما با ديدن Lost به ياد هيچ کدام از الگوهاي قبل از آن نيفتيم و از آن تاريخ به بعد همان الگوي قديمي را با نام Lost به ياد آوريم. لابد اتفاق مهم تري افتاده و سازندگان، آن اثر را متعلق به خود کرده اند. اينجا ديگر حتي اگر دزدي هم شده، يک دزدي هنرمندانه، خلاقانه و شرافتمندانه است.

البته من معتقدم ما به ياد الگوهاي قديم هم مي افتيم. اما آنها اصلاً ابايي از اين قضيه ندارند و به راحتي نيز درباره آن حرف مي زنند و تصديقش مي کنند. من مي خواهم بگويم يک مقدار زيادي داريم با قضيه نوشتن رمانتيک برخورد مي کنيم.

-ببين حرف من هنوز بر سر اين نکته است که تو دقيقاً و عيناً آمده يي يک بخشي از قصه Lost را در فيلمنامه خود نقل مي کني، اما در اجرا و بازي سيروس گرجستاني رنگ و بوي ديگري مي گيرد که تو ديگر به ياد جان لاک نمي افتي. فقط به ياد قصه مي افتي و البته اين خطر هم وجود دارد که مخاطب تو در همان قسمت هاي اول فکر کند نکند تو داري قصه يک سريال پرمخاطب را با بازيگران ايراني به خورد او مي دهي و اصلاً بي خيال دنبال کردن قصه تو بشود که اتفاقاً با قصه جان لاک فاصله مي گيرد. يا اينکه برداشت تو از فيلم زندگي ديگران، ديگر هيچ ربطي به فيلم زندگي ديگران ندارد و مخاطب را هم به ياد آن فيلم نمي اندازد. درباره فيلم سوئيني تاد نيز بايد گفت تو اصلاً در روند آن قصه دست مي بري و به عنوان يک تمهيد قصه گويانه از آن عبور مي کني.

يک مورد اينکه کارگردان تلاش کرده فضا را به نفع خودش تمام کند. دو نکته را هم بايد اضافه کنم. اولاً اينکه اگر قرار است بگويند اين قصه ارژينال است، من اعتقاد دارم هيچ قصه يي ارژينال نيست. هيچ وقت هم ادعا نمي کنم که قصه يي را از صفر تا صدش را خودم نوشته ام. از سوي ديگر در سال قرار است 400 اثر نمايشي نوشته شود. مگر امکان دارد ما 400 قصه ارژينال خلق کنيم که دقيقاً مال خودمان باشد. شما مقالات زيادي را مي توانيد درباره مولوي نام ببريد که قصه هايش از روي قصه هاي قديمي تر از او برداشت شده. البته مهم اين است که تو وقتي قصه يي را از ديگري برمي داري، بايد از فيلتر خودت آن را رد کني. از ديد من اين مهم است که تو وقتي بذر يک نفر ديگر را برداشتي، چقدر موفق شده يي آن را در زمين خودت کشت کني و محصولي از آن خودت درو کني. من در اولين شب آرامش نيز از چند فيلم، چند موقعيت را برداشتم و معتقدم آن موقعيت ها را از آن خود کرده ام. خود قصه تيم برتون را نگاه کنيد که بارها تم و قصه آن مورد اقتباس قرار گرفته اما برتون آن قصه را متعلق به خودش کرده. در« شب مي گذرد» تو نمي تواني بگويي آدم ها و شخصيت ها و روحيات شان مشابه آدم ها و شخصيت هاي فيلم ها و سريال هاي ديگر است.

-بحث اول من همين است. سريال تو هنوز به پايان نرسيده و هنوز کمي زود است درباره تمام جنبه هاي اين کار حرف زد و مابقي را بايد موکول به مجال ديگري کرد.
گفت وگو با راما قويدل کارگردان سريال «شب مي گذرد»
يکي از آن روزها


شيرين ياوري


راما قويدل در دوم فروردين سال 1355 در تهران و در يک خانواده فرهنگي متولد شد. پدرش امير قويدل کارگردان صاحب نام سينما و تلويزيون و مادرش هم دبير ادبيات است. شروع کار راما در سال 1367 و با گويندگي در فيلم «شنا در زمستان» به کارگرداني محمد کاسبي بود که با دستياري کارگردان، منشي گري صحنه، دستياري تدوين و نويسندگي چندين فيلم و همچنين تدوين حرفه يي تداوم يافت. اما آغاز رسمي کارگرداني راما از حدود يک سال قبل و با کارگرداني چندين تله فيلم از جمله «يکي از همين روزها»، «در همين نزديکي»، «سکوت خدا»، و «بيـــم موج» است. پشت صحنـــه سريال در حال پخش شبکــه تهران شب مي گذرد مکان و فرصتي مناسب بود تا به رغم تمام دغدغه هاي آقاي کارگردان با او به گفت وگو بنشينيم.

---

-آقاي قويدل براي شروع بفرماييد که شما در بين کارگردانان سينما و تلويزيون يک کارگردان جوان به حساب مي آييد، چگونه توانستيد اين اعتماد را جلب کنيد؟

اگر منظورتان اين است که من چگونه اولين فيلمم را ساختم، بايد بگويم دوست مهرباني که از سال ها پيش معتقد بود من توانايي بالقوه زيادي براي کارگرداني دارم، مرا به آقاي بهروز مفيد معرفي کرد و ايشان پس از يک جلسه ملاقات حضوري و بعد از ديدن چند صحنه از فيلم نيمه بلندي که کارگرداني کرده بودم، مرا به عنوان کارگردان فيلم تلويزيوني يکي از همين روزها انتخاب کردند و به مديران شبکه تهران- که آن فيلم براي گروه فيلم و سريالش ساخته مي شد- پيشنهاد دادند، که پذيرفته شد. من در همين مجال از آقاي مفيد و نيز مديران محترم شبکه تهران نهايت تشکر را دارم که اين فرصت را به من دادند. ولي اگر منظورتان اين است که چگونه تهيه کننده و مديران شبکه مرا به عنوان کارگردان سريال «شب مي گذرد» انتخاب کردند، شايد بهتر باشد از خود بزرگواران سوال بفرماييد که من هرچه بگويم، حدس و گمان است؛ شايد به دليل رضايت ايشان از چهار فيلم تلويزيوني ام و نيز تجربه کارگرداني مشترک سريال عمليات 125 با آقاي بهروز افخمي باشد.

-اولين همکاري تان با بهروز افخمي چگونه اتفاق افتاد و چطور توانستيد اعتماد آقاي افخمي را جلب کنيد که ساخت چهار قسمت پاياني سريال را بر عهده شما بسپارند؟

يک ساعت بعد از پخش فيلم تلويزيوني «يکي از همين روزها» از طرف آقاي افخمي با من تماس گرفتند و گفتند آقاي افخمي مي خواهند مرا ببينند. من نمي دانستم به چه دليل قرار است اين ملاقات اتفاق بيفتد. در همان ملاقات آقاي افخمي به من گفتند فيلمم را ديده اند و معتقدند فيلم خوبي است و بعد گفتند مي خواهند ادامه کارگرداني سريال «عمليات 125» را به يک کارگردان جوان بسپارند و به نظرشان من گزينه مناسبي بودم. من در آن موقع دو تعهد براي ساخت فيلم تلويزيوني داشتم و به ايشان گفتم تا دو ماه ديگر درگير آن دو پروژه هستم و متاسفانه نمي توانم تا آن موقع به گروهشان ملحق شوم. آقاي افخمي گفتند پس تا آن موقع، و تقريباً مطمئن بودم که چون نمي شود پروژه را معطل کرد، منتظرم نمي مانند. من فيلم هاي تلويزيوني «در همين نزديکي» و «سکوت خدا» را کارگرداني کردم. وقتي تصويربرداري فيلم «سکوت خدا» تمام شد، در کمال تعجب با من تماس گرفته شد که ما طبق قرارمان منتظر شما هستيم و من به گروه «عمليات 125» ملحق شدم.

-کار با آقاي افخمي براي شما چه تجربياتي به همراه داشت؟

سريال «عمليات 125» تجربه خيلي خاصي بود؛ من با گروهي مواجه بودم که تا چند روز قبل کارگردان آن بهروز افخمي بود و حالا پذيرش کارگردان جواني مثل من به جاي آقاي افخمي براي گروه آسان نبود. البته با مديريت خود آقاي افخمي و روشي که خودشان در کار اعمال کرده بودند و شايد عملکرد خود من، گروه بعد از يک هفته من را به عنوان کارگردان پذيرفت.

-آقاي قويدل، فيلمنامه همه کارها شما را عباس نعمتي نوشته است، علت اين انتخاب شما چيست؟

عباس نعمتي از دوستان خيلي خوب من است. هر دو ما به ذهنيت هم کاملاً مشرف هستيم. هم من جنس کار او را خيلي خوب مي شناسم و هم او نگاه مرا به خوبي مي داند. از فيلم دومم به بعد فيلمنامه هاي فيلم هايم را او نوشته است.

-شما خيلي خوب مديوم تلويزيون را مي شناسيد. مي توانيد براي ما بگوييد اين شناخت چگونه به وجود آمده است؟

از محبت تان بسيار سپاسگزارم ولي خودم اين گونه نمي انديشم. اگر اندکي به اين شناخت نزديک شده باشم به دليل سابقه دوران دستياري و شاگردي ام است که البته همچنان مستدام است. اساساً هر آنچه در سينما آموخته ام از اتاق تدوين است و بالاخص از تدوينگر بزرگي مثل حسين زندباف.

-سريال «شب مي گذرد» يک سريال مناسبتي است ولي سبک آن با تمام سريال هاي مناسبتي متفاوت است و براساس تعقيب و گريز و درگيري با ساواک نيست. مي شود در اين مورد توضيح دهيد؟

دليل اصلي اين مساله برمي گردد به نويسنده کار و من نقش ثانويه در اين راستا داشتم. جمله يي از بزرگي هست که مي گويد «اگر مي خواهي چيزي را خراب کني بد از آن دفاع کن،» اگر قرار است راجع به يک معنا و مفهوم مهم صحبت کنيم، بايد کاملاً با احتياط سراغ آن برويم. اگر در هر اثر هنري بخواهيم درشت و مستقيم و از نگاه شعاري به يک موضوع معنوي بپردازيم، مخاطب را کاملاً پس زده ايم. پس حال که ما معتقديم مفاهيم انساني و متعالي را مطرح مي کنيم، بايد راه ارائه آن را هم به خوبي پيدا کنيــم و من فکر مي کنم يکي از اين راه ها اين است که آن را به صورت خيلي گوارايي در لفافه لطيف و زيباي هنر بپيچيم که منظور نظر را به جان مخاطب بيندازيم. در اين سريال هم کوشيديم به همين شکل باشد و در هر جا که احساس مي کرديم کار به سمت شعارزدگي مي رود، جلوي آن را مي گرفتيم و مفهوم را حفظ و سعي مي کرديم به سمت جان و عمق کلام برويم.

-در سريال شما داستان هاي کوتاهي وجود دارند که هر کدام هم شخصيت را توضيح مي دهند و هم کل داستان را به وجود مي آورند.

ما چندين خط قصه داريم که به موازات هم پيش مي روند؛ اين در حالي است که هر کدام از اين خطوط جدا از هم به صورت قصه يي کامل و جذابنــــد و نقاط مشترکي با هم پيدا مي کنند و در نقاطي از هم جدا مي شوند، و نيز در نقاطي هم که فکر مي کنيم محال است به هم برسند، به هم متصل مي شوند و خط قصه يي جديد را تشکيل مي دهند. اين استراکچر کار بوده که نويسنده از اول بر مبناي آن حرکت کرده است. در ابتدا فيلمنامه فقط طرح اوليه داشت و نويسنده همزمان در حال نگارش آن بود و اين فرم تا انتهاي کار حفظ شد.

-چقدر اعتقاد داريد که سريال شما اقتباسي است؟

بله، بخش هايي از آن اقتباسي است.

-شما در اين قصه از سريال lost و فيلم زندگي ديگران اقتباس کرديد. به نظر شما چقدر اقتباس در فيلم جايز است؟

اين مساله يي نبوده که از اول بخواهيم پنهان کنيم. اينجا جمله بسيار زيبايي از ژان لوک گدار بزرگ نقل مي کنم که بسيار به آن معتقدم؛ مهم نيست که شما يک ايده را از کجا مي آوريد، مهم اين است که شما اين ايده را به کجا مي بريد. در اينجا هم شايد واقعاً مهم نباشد ايده از کجا آمده است؛ ولي ارتباطي که نويسنده بين خطوط قصه ايجاد کرده و اقتباسي که انجام شده است، اقتباسي قدرتمند و قوي است و مخاطب با خطوط قصه احساس بيگانگي نمي کند. به نظر من تاثير و ايده گرفتن از کارهاي ديگر چيز بدي نيست؛ زماني صرف تقليد کاري را انجام مي دهيم و زماني ايده يي برداشته مي شود و پرداخت مي شود و محصول جديدي به وجود مي آيد. به نظرم در اين سريال نويسنده توانسته اين کار را از آن خود و اثري جديد خلق کند.

-شما به چه صورت از اين اقتباس ها و شباهت ها استفاده کرده ايد؟

من استفاده مشخصي نکردم. در اين گونه کارها، معمولاً به سرعت از نسخه اصلي دور مي شوم تا از نظر فرم از آن کار تاثير نگيرم. در اين سريال هم همين طور بود.

-اتفاق ديگري که در اين سريال افتاده است انتخاب بازيگران خوب و مناسب است. انتخاب بازيگراني مثل سيروس گرجستاني و شقايق دهقان که تا به حال هميشه در نقش هاي طنز بازي مي کردند و براي اولين بار در يک نقش جدي ظاهر مي شوند.

انتخاب بازيگران اين پروژه هم مانند بقيه فيلم هايم بر عهده همسرم مهسا کرامتي است. او در اين مقوله نگاه خاص و متفاوتي دارد. ما اين تجربه را قبلاً هم در يک همکاري مشترک داشته ايم. در فيلم تلويزيوني «بيم موج» شقايق دهقان برخلاف هميشه نقش متفاوت يک دختر خيلي جدي و پيچيده را بازي مي کرد و البته نتيجه درخشاني هم گرفتيم. در واقع همواره کوشيده ايم نگاه مان بر توانايي بازيگر متمرکز باشد نه به آنچه او تا به حال انجام داده است. در «شب مي گذرد» مهسا با پروژه بسيار سنگيني مواجه بود که حجم انبوهي از بازيگران نام آشنا را مي طلبيد. نتيجه زحماتش از نظر من اين کست درخشاني است که مي بينيد و بسيار سپاسگزارش هستم. همکاران مان به خوبي مي دانند کنار هم جمع کردن اين تعداد بازيگر سرشناس در چنين شرايط زماني، چه کار سخت و دشواري است و همه اينها در حالي است که او براي هرکدام از انتخاب هايش استدلالاتي بسيار قوي داشت. حال که بحث به اينجا کشيده شد، شايد جاي مناسبي باشد که از او تشکر ويژه يي کنم؛ به خاطر مهرباني هايش، دلسوزي هايش، صبر و تحملش.

-چقدر خودتان در اين انتخاب تاثير داشتيد؟

جداي مسائل خانوادگي، طبق اصول حرفه يي، مسوول انتخاب بازيگر پيشنهاددهنده است. معمولاً پس از هر پيشنهاد، دلايلي براي انتخاب بازيگر مورد نظرش ارائه مي کند و تقريباً همواره، به طور صد در صد با او موافق بوده ام.

-چقدر اين شتاب زماني روي کارتان تاثير گذاشته است؟

البته نمي شود گفت هيچ تاثيري ندارد ولي تاثيرش زيربنايــي و اساسي نيست؛ يعني نمي توان گفت اگر اين کار به جــاي اينکه در مدت سه ماه تصويربرداري شود، در شش ماه تصويربرداري به انجام مي رسيد، به کلي زير و زبر مي شد. ولي قطعاً اگر زمان بيشتري داشتيم، مي توانستيم روي جزئيات بيشتري کار کنيم.

-اين سريال چقدر نزديک به ايده آل خودتان است؟

طبيعتاً همه آن چيزي که دوست داشتم، نشد و اين فقط نقصان من است. گروه با تمام وجودشان تلاش کردند و از تک تک شان ممنونم. در نهايت معتقدم فقط زمان و سرمايه، سازنده کار نيست، اصل انديشه است که کار را مي سازد.

-آقاي قويدل با توجه به اينکه پدرتان هم فيلمساز هستند، چقدر روي فيلمسازي شما تاثير گذاشتند؟

اولين درس ها و الفباي سينما را از پدرم آموخته ام و همواره سپاسگزار همه آموزه هايش هستم. اين مقال را با اداي احترام به پدر و مادر مهربانم به پايان مي برم که رنج ها کشيدند تا امروز اثري را بر صفحه تلويزيون ببينند که فرزندشان در خلق آن نقش کوچکي دارد.
عناوين اين صفحه
از صفر تا صد
يکي از آن روزها
حسن فتحي با «اشک ها و لبخندها»
تبريزي با «سرزمين کهن»
مظلومي و طنز شبانه شبکه تهران
پوراحمد با «سرنخ 2»

حسن فتحي با «اشک ها و لبخندها»
حسن فتحي به زودي ساخت مجموعه تلويزيوني «اشک ها و لبخندها» را به سفارش گروه فيلم و سريال شبکه يک براي نوروز 88 آغاز مي کند. اسماعيل عفيفه تهيه کننده اين پروژه به خبرنگار مهر گفت؛ نگارش فيلمنامه مجموعه نوروزي شبکه يک با نام موقت «اشک ها و لبخندها» از مدتي پيش آغاز شده و عليرضا کاظمي پور و عليرضا نادري به ترتيب قصه و ديالوگ ها را مي نويسند. اين مجموعه در 12 قسمت 45دقيقه يي تهيه مي شود و در چند روز آينده مجموعه کليد مي خورد. هم اکنون بازيگران پروژه انتخاب مي شوند. تاکنون بازي مهدي هاشمي، گوهر خيرانديش، شهره لرستاني و هومن برق نورد در اين مجموعه قطعي شده است. فتحي با «اشک ها و لبخندها» دومين مجموعه نوروزي خود را بعد از «شب دهم» تجربه مي کند. او مجموعه هاي «ميوه ممنوعه»، «مدار صفر درجه» و «روشن تر از خاموشي» را در کارنامه دارد و فيلم سينمايي «پستچي سه بار در نمي زند» را در جشنواره امسال داشت.


تبريزي با «سرزمين کهن»
مراحل مقدماتي تدوين مجموعه تلويزيوني «سرزمين کهن» به کارگرداني کمال تبريزي و تهيه کنندگي محمد مسعود آغاز شد. در اين مجموعه بيتا فرهي، ميترا حجار، فرهاد قائميان، پژمان بازغي، جعفر دهقان، ثريا قاسمي، الهام حميدي، امير آقايي، پرويز پورحسيني و... به ايفاي نقش مي پردازند. مجموعه در سه فاز ضبط مي شود و داستان زندگي پسربچه يي از زمان يک سالگي (همزمان با تبعيد رضاشاه از ايران) را به تصوير مي کشد که مراحل مختلف زندگي او با بسياري از حوادث سياسي و اجتماعي ايران همراه مي شود. اين مجموعه 40 قسمتي با فيلمنامه عليرضا طالب زاده به سفارش گروه فيلم و سريال شبکه سه ساخته مي شود.


مظلومي و طنز شبانه شبکه تهران
مهدي مظلومي ارديبهشت سال آينده مجموعه طنز شبانه «شبرنگ» را ويژه تابستان شبکه تهران جلوي دوربين مي برد. مظلومي در اين باره به خبرنگار مهر گفت؛ مجموعه طنز شبانه «شبرنگ» را در 70 قسمت 50 دقيقه يي به سفارش شبکه تهران مي سازم که تابستان از همين شبکه روي آنتن مي رود. ابراهيم رها 20 قسمت از فيلمنامه را با نظارت خودم نوشته و نگارش همچنان ادامه دارد. اوايل فروردين بازيگران پروژه انتخاب مي شوند و پروژه ارديبهشت کليد مي خورد. وي درباره فضاي «شبرنگ» و تفاوت آن با ديگر آثار طنز افزود؛ اين مجموعه شامل پنج آيتم 10 دقيقه يي است که سه آيتم آن ثابت و لوکيشن هاي آن کافي شاپ، اداره و يک دفتر آگاهي است و دو آيتم ديگر لوکيشن متغير دارد. فضاي «شبرنگ» با ديگر آثار طنز که ساخته ام بسيار متفاوت است. قصد دارم فضايي تازه از طنز را براي مخاطبان ترسيم و از کليشه ها دوري کنم. به گفته مظلومي، تا فروردين 88 حدود 40 قسمت فيلمنامه آماده مي شود. وي که قرار بود مجموعه تلويزيوني «شيرين و فرهاد» را نيز بسازد، توليد آن را به دلايلي به سال آينده موکول کرده است.


پوراحمد با «سرنخ 2»
عليرضا معتمدي نگارش 14 قسمت فيلمنامه مجموعه «سرنخ 2» را به پايان رسانده و اين پروژه سال آينده به تهيه کنندگي کيومرث پوراحمد جلوي دوربين مي رود. اين مجموعه به سفارش گروه فيلم و سريال شبکه تهران در 26 قسمت توليد مي شود و نگارش آن تا اواخر اسفندماه تمام مي شود. به نظر مي رسد فيلمنامه سري دوم در راستاي فضاي سري اول باشد. شخصيت کارآگاه اوصيا نيز مانند سري اول «سرنخ» رگه هاي طنز دارد و جهانبخش سلطاني نقش آن را بازي مي کند.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام